Close

تخفیف‌گیر حرفه‌ای..!

4.8
از 21 رای
خاطره سفر: عاقبت تخفیف‌گیر حرفه‌ای..!

سال ۱۳۹۰ بود که من به اتفاق پدر و مادرم به مالزی سفر کردم .

sd8DA0vsBvqSBnGc9Yzg9pbs79wpJBoUtljbyzsO.jpeg

مجسمه مورگان - غار باتو

 از اونجایی که زبانم در حد " ایت ایز ا بلک برد"  بود، من رو به عنوان مترجم خودشون بردند. در غیر اینصورت، عمرا اگه من رو می‌بردند.

مهم‌ترین کاری که قرار بود من انجام بدم این بود که همراه پدر و مادرم برم و چیزهایی رو که قصد دارند از بازار بخرند یا بپرسند، من به جای اونها سوال کنم (همون عصای دست). یکی از خصوصیات بارز مادر من ، چونه زدن هنگام خرید اجناس هست. منظورم چونه زدن به معنای واقعی و درست و درمون هست. از اونا که اشک فروشنده رو در میاره!

یکی از روزها ۳ نفری به بازار رفتیم. چشم مادرم به یک کیف چرم افتاد. از من خواست بپرسم قیمتش چنده و من هم پرسیدم و گفتم :

- " میگه صد رینگت "

- مادرم :  "خیلی گرونه. بپرس ببین ارزونتر نمیده " ؟

منم دیسکانت ( Discount ) دیسکانت گویان تونستم قیمت رو برسونم به ۷۰ رینگت.

- مادرم  : "70 که خیلی زیاده اگه کمتر میده می‌گیرم " .

 منم دوباره شروع کردم به تخفیف گرفتم !!

من دیسکانت دیسکانت  می‌کردم و فروشنده  نو نو No No

ولی بلاخره فروشنده به ۵۰ رینگیت راضی شد.

- مادرم : " اگه 30 رینگت میده  می‌گیرم  "

گفتم : " بیشتر از این تخفیف نمیده دیگه " 

از چشمای فروشنده، می‌تونستم بفهمم که همه صحبت‌های بین من و مادرم رو متوجه میشه. عصبانیت توی چشماش موج میزد.

 NFB3UdmidWV8KEWYUkalL0XJfGo6kgzbT7Pryj6t.jpeg

البته توی این عکس ، چشاش مشخص نیست :D

 

خلاصه اینکه تمام انرژیم را جمع کردم و گفتم : "مور دیسکانت پلیز ... "

فروشنده دیگه  قاتی کرده بود  و راضی نمی‌شد. ولی من دست از تلاش بر نداشتم.

 بلاخره بعد از 5-6 دقیقه موفق شدم فروشنده رو راضی کنم تا اون کیف رو  به قیمت۳۰ رینگت به ما بفروشه.

مثل سرباز فاتح که از جنگ برمی‌گرده،  رو کردم به مادرم بگم که " فروشنده راضی شد 30 رینگت  بده ".

 ولی چشمتون روز بد نبینه !!!

 پدرم و مادرم  یکی دو  کیلومتر از این فضا دور شده بودند و من مونده بودم و فروشنده‌ای که از چشماش مشخص بود میخواد بپره خرخره من رو بجوعه .

شما  اگه جای من بودین چیکار می‌کردین واقعا؟

من اگه تو جیبم  پول بود حتماً کیف رو می‌خریدم ، ولی  متاسفانه هیچی نداشتم.

دیگه سرم رو نچرخوندم، به همون شکل،  بلند گفتم  "تنکیو"  و در رفتم!!!

البته بعدش به مادرم گفتم چرا رفتین آخه ؟

 اونم گفت: " کیفش قشنگ نبود اصلا ....."

 

#دهمین_تولد_لست_سکند

 نویسنده: Mr NvB

تمامی مطالب عنوان شده  نظر و برداشت شخصی نویسنده است و وب‌ سایت لست سکند مسئولیتی در قبال صحت اطلاعات بر عهده نمی‌گیرد.

اطلاعات بیشتر
نظرات کاربران (19 نظر)

× در حال پاسخ به:

Shokouh Dehghanzad 25 تیر 1399 ساعت 13:06

خیلی بامزه بود...:))

امیررضا 22 تیر 1399 ساعت 15:56

اصلا دلم نمیخواست جات میبودم
خخخخخخ

100safar 22 تیر 1399 ساعت 12:46

خخخخ
این اتفاق واسه من زیاد رخ داده وقتی به عنوان عصای دست مادرم همراهش میرم خرید
خوشبختانه همه اش در ایران بوده

فرشاد شفیعی شهیدلو 21 تیر 1399 ساعت 09:27

یه چیزی شبیه این تو تایلند برا من اتفاق افتاد . اما فروشندگان تایلند خیلی خشن هستند در این موارد.کاملا احساستونو درک می کنم.

وحید پریشانی 21 تیر 1399 ساعت 08:27

نواب عزیز بی صبرانه منتظرم که این خاطره را حضورا از زبان خود شما بشنوم خیلی باحال بود و من دقیقا خودم را جای شما فرض کردم و سرخ شدم

علیرضا طلیسچی 20 تیر 1399 ساعت 17:03

وای ترکیدم از خنده . یه لحظه خودمو گذاشتم جای فروشنده اتیش گرفتمممم .فکر کنم اون لحظه اگه میتونست با آر پی چی میزد وسط پیشونیت

Zahramhd65 20 تیر 1399 ساعت 16:53

سفر مجانی رفتن همین دردسر هارو داره دیگه .. عااااااااالی بود 😂😂😂😂😂

عشق سفر 20 تیر 1399 ساعت 14:43

وااااای شوخی میکنین! دلم سوخت برا فروشنده

سایه غریب 20 تیر 1399 ساعت 08:55

وای مردم از خنده.قسمت ب قسمت تصور کردم.فقط جمله ی اخر😆😆😆😆😆

تینا گوهری 20 تیر 1399 ساعت 00:48

خیلی خوب بوددد 😂

محمدمهدی جعفری 19 تیر 1399 ساعت 23:26

ای جان...همه خانوما اینجورین:
1-یه چیز که بد هست رو نظرشون عوض میشه و میخرن :-)
2یه چیز خوبو بد میکنن و میرن! :-)