هم مسیر با امواج سیاه، سفرنامه ترابزون و باتومی

0
هم مسیر با امواج سیاه، سفرنامه ترابزون و باتومی
آموزش سفرنامه‌ نویسی
05 اسفند 1404 12:00
0
29

سفر زمینی همیشه یه جور هیجان شیرین تو خودش داره؛ مخصوصاً وقتی پای سه تا خانواده در میان باشه، با دو تا بچه کوچک و یه مسیر طولانی که تهش می‌رسه به سواحل دریای سیاه. من؟ من همون آدمِ «همیشه نگرانِ» گروهم که از ماه‌ها قبل نقشه می‌چینه. این داستان ماست؛ داستان ۶ هزار کیلومتر رانندگی، از دل‌شوره‌های لب مرز تا آرامشِ آبیِ مدیترانه، از ترکیه تا گرجستان. اگه مسافر جاده‌اید، کمربندها رو ببندید که می‌خوایم بزنیم به دل ماجرا.

استارت ماجرا و کارهای اداری قبل از هر حرکتی، مدارک ماشین رو برای یکی از کارگزارهای گمرک تو بیرجند فرستادیم تا «برگه کاپوتاژ» رو برامون بگیره. بعدش رفتیم سراغ نمایندگی کانون جهانگردی تو بیرجند و «گواهینامه بین‌المللی»، «دفترچه خودرو» و «پلاک ترانزیت» رو دریافت کردیم.

همون‌طور که گفتم، من آدم استرسی‌ام! حالا این رو هم بذارید کنار این‌که دو تا بچه‌ی کوچک همراهمون بودن. واسه همین دلم نمی‌خواست در سفر با خودروی شخصی تنها باشیم. در نهایت پدرخانمم و عموی خانمم با خانواده‌هاشون همراهمون شدن و شدیم سه تا خودرو برای این ماجراجویی جذاب. شروع سفر ما از صبح زود ۲۵ مرداد بود. یه بازه‌ی زمانی دو هفته‌ای برای سفرمون در نظر گرفته بودیم؛ با توجه به مسافت طولانی بیرجند تا مرز بازرگان، کمتر از این ممکن نبود.

با این‌که از ماه‌ها قبل برنامه‌ریزی کرده بودم و کلی سفرنامه خونده بودم، باز هم استرس ول‌کنم نبود. مخصوصاً شایعاتی که درباره محدودیت‌های زمینی تور گرجستان برای ایرانی‌ها شنیده بودم. ولی خب، دل رو زدیم به دریا. شب اول رو تو قزوین موندیم و روز بعد به سمت تبریز حرکت کردیم. توی تبریز یه استراحت کوتاه داشتیم، یه گشتی تو بازار سرپوشیده و زیبای شهر زدیم و با یه کباب بناب فوق‌العاده تو کبابی قائم که کنار مسجد آیت‌الله خلخالی بود، تجدید قوا کردیم.

عصر شنبه، ۲۶ مرداد رسیدیم ماکو. شب رو با دلهره‌ی عبور از مرز سپری کردیم. من که نقش لیدر گروه رو داشتم، مدارک همه‌ی خودروها و اعضای خانواده رو چک کردم. خوشبختانه از قبل عوارض خروج رو آنلاین پرداخت کرده بودیم، بیمه‌ی مسافرتی رو گرفته بودیم و همه‌چیز آماده بود. صبح زود بیدار شدیم و رفتیم سمت مرز بازرگان تا به شلوغی نخوریم.

عبور از هفت‌خانِ بازرگانعبور از مرز اون‌قدرها هم پیچیده نیست، ولی خب تجربه اول همیشه یه کم گیج‌کننده‌ست. اولِ کار، دمِ ورودی گمرک، برگه‌ی کاپوتاژ رو به نگهبانی می‌دید تا «بیجک ورود» براتون صادر کنن. اینجا یه عده هستن که می‌خوان بهتون لیر بفروشن یا در ازای پول، پلاک بین‌المللی رو روی ماشینتون نصب کنن. بعد از نصب پلاک و گرفتن بیجک، یه مسیر دو کیلومتری دارید تا برسید به ترمینال خروجی. ما خوش‌شانس بودیم و مرز خلوت بود؛ غیر از سه تا خودروی ما، کلاً یه ماشین دیگه تو صف بود.

نکته: اگر احیاناً مثل همراهان ما بست کمربندی برای نصب پلاک تهیه نکرده بودید، همین‌جا همین دوستان بست دارند و بهتون می‌فروشند؛ من اما پیشنهادم اینه که برای خودروتون قاب پلاک تهیه کنید. جدا از اینکه الان در برخی کشورها استفاده از بست کمربندی جریمه داره، قاب پلاک امنیت بیشتری هم نسبت به بست کمربندی داره.اونجا دوباره یه عده میان جلو و جوری وانمود می‌کنن که انگار مأمور گمرکن! واقعیت اینه که بدون این آدم‌ها هم کارتون راه می‌افته، ولی ما به‌خاطر استرس و سرعت بخشیدن به کار، از کمکشون استفاده کردیم. روال کار این‌طوری بود:

۱. همه رفتیم داخل سالن و مهر خروج رو زدیم تو پاسپورت‌ها.

۲. خانواده‌ها برگشتن تو ماشین و راننده‌ها رفتن برای پرداخت مابه‌التفاوت قیمت سوخت (که اون روز لیتری ۷۰,۵۰۰ تومان بود).

۳. پر کردن فرم اظهارنامه‌ی وسایل (خیلی ساده: مشخصات و نوشتن عبارت «لوازم شخصی»).

۴. تحویل فرم‌ها و فیش‌ها به ارزیاب و گرفتن امضا.

یه نکته‌ی جالب اینکه اون آقایی که مثلاً داشت کمکمون می‌کرد، ادعا کرد: «چون من بودم ارزیاب ماشین رو بازرسی نکرد.» ولی متوجه شدم که صادق نیست و بازرسی کلاً یه روال ساده‌ست، واسه همین آخرش پولی بهش ندادم.

سلام به خاک ترکیه و شکوهِ آرارات

اون‌ور مرز، مهر ورود رو زدیم، بیمه خودرو رو ثبت کردیم و بعد از یه بازرسی ساده، وارد خاک ترکیه شدیم. اولین چیزی که چشممون رو گرفت، قله‌ی باشکوه آرارات بود. چیزی که آرارات رو مبهوت‌کننده می‌کنه، اینه که تک و تنها از وسط یه دشت صاف، مثل یه دیوار عظیم تا ارتفاع ۵۰۰۰ متری رفته بالا. اما این فقط یه کوه سنگی نیست؛ آرارات کوهی پر از راز و حسرته. نماد مقدس ارمنستان که مردم ایروان هر روز می‌بیننش، اما چون تو خاک ترکیه‌ست، دستشون بهش نمی‌رسه.

آرارات زیبا و باشکوه
آرارات زیبا و باشکوه

​به سوی ترابزون 

ما که مقصدمون ترابزون بود، از مسیر «آغری» و «هوراسان» رفتیم سمت «ارزروم». در مسیر چندین و چند ایست و بازرسی وجود داره که البته به ما فقط دو جا توقف داد؛ یک‌بار گذرنامه‌ها رو چک کرد و یک‌بار هم گواهینامه‌هامون رو. جاده‌ها همون‌طور که تعریفش رو قبلاً شنیده بودم کیفیت بسیار بالایی داشت. سرعت‌گیر هم که همراه همیشگی ما تو جاده‌های ایرانه، اونجا اصلاً وجود نداشت! ترکیب جاده باکیفیت و بدون سرعت‌گیر وسوسه‌انگیزه! اما یادآوری ارزش پول ملی ما و جریمه‌های ترکیه وسوسه‌پرون! تو ارزروم یه توقف کوتاه برای ناهار داشتیم. یه کباب دونر تو رستورانی که شانسی از گوگل‌مپ انتخابش کرده بودیم اولین وعده ما در خاک ترکیه بود. 

دونر کباب در ارزروم
دونر کباب در ارزروم

تو مسیر، استفاده‌ی زیاد از آبگرم‌کن‌های خورشیدی و مزارع خورشیدی به چشم می‌اومد؛ مخصوصاً وقتی با وضعیت ناترازی انرژی خودمون مقایسه‌ش می‌کردیم.

مزارع خورشیدی در روی تپه ها
مزارع خورشیدی در روی تپه ها

نزدیکی‌های «گوموش‌حانه»، طبیعت کم‌کم رنگ عوض کرد. درخت‌ها و رودخانه‌ها خستگی جاده رو شستن و برد. از اینجا تونل‌های جذابی شروع شد که معروف‌ترینشون تونل ۱۴ کیلومتری و نوساز «زیگانا» بود که حسابی بچه‌ها رو سر ذوق آورد.

تونل زیگانا
تونل زیگانا

​رسیدن به ترابزون و اقامت در یومرا

بعد از ۸–۹ ساعت رانندگی، بالاخره رسیدیم ترابزون. از قبل «هتل‌آپارتمان بهار» رو تو منطقه‌ی «یومرا» رزرو کرده بودیم (شبی ۲۳۵ دلار). با اینکه یومرا کمی از مرکز شهر فاصله داره، ولی انتخاب عالی‌ای برای تور ترابزون بود؛ هم نزدیک ساحل بودیم، هم به‌راحتی به مرکز شهر می‌رفتیم و هم البته دسترسی‌اش به ییلاقاتی مثل «اوزون‌گل» و «ریزه» راحت‌تر بود.

چشم انداز دریا از نمای هتل آپارتمان بهار
چشم انداز دریا از نمای هتل آپارتمان بهار

 

قبل از مرز باک بنزین ماشین رو کامل پر کرده بودیم و بعد از طی مسیر ۵۵۳ کیلومتری از بازرگان تا هتلمون در ترابزون نیاز بود تا دوباره سوخت‌گیری کنیم. خونده بودم که باکیفیت‌ترین بنزین توی ترکیه Shell V-Power هستش و از شانس خوب ما یه پمپ‌بنزین با همین برند دقیقاً کنار هتل بود! ما هم اولین تجربه سوخت‌گیری در خارج از کشور به قیمت‌های جهانی رو انجام دادیم و بابت هر لیتر بنزین ۵۴ لیر پرداخت کردیم. جالب اینکه الان که مشغول تدوین نهایی سفرنامه هستم به‌تازگی قراره بنزین بشه لیتری پنج هزار تومان و من که هنوز خاطره سفر رو دارم با خودم می‌گم چقدر ارزون!

شام شب اول رو هم با «کنسروهای خونگی» که از ایران آورده بودیم برگزار کردیم. پیشنهاد می‌کنم حتماً این روش رو یاد بگیرید (کنسرو کردن خورش‌ها تو شیشه)؛ تو سفر خیلی به‌درد می‌خوره، خیالتون از بابت سلامت غذا هم راحته. صبح روز اول، طبق عادتِ خانواده‌ای که دو تا بچه عاشق دریا داره، مستقیم رفتیم سمت ساحل. نزدیک‌ترین گزینه به آپارتمان ما پلاژ عمومی «یالینجیاک» بود. ورودی پارکینگ این پلاژ برای ساعت اول ۵۰ لیر و برای ساعت‌های بعد ۱۰۰ لیر بود؛ ولی خوشبختانه ما قبل از ورودی پارکینگ جای پارک پیدا کردیم و این هزینه رو دور زدیم.

استفاده از امکانات پلاژ کاملاً رایگان بود و فقط برای دو تا چتر کرایه دادیم. نکته این پلاژ اینه که محیط خانوادگی‌تر و آروم‌تری داره. البته، در غرب ترابزون پلاژهای خصوصی هم هست که ورودی‌شون تا ۲۰۰ لیر می‌رسه، ولی ما ترجیح دادیم همون پلاژ عمومی رو تجربه کنیم. بعد از این‌که حسابی از ساحل لذت بردیم و بچه‌ها تا می‌تونستن بازی کردن، برگشتیم خونه، ناهارِ کنسروی‌مون رو خوردیم و آماده شدیم که عصر بریم سمت بام ترابزون؛ بزتپه.

برای غروب به بزتپه رسیدیم؛ ولی چون خیلی شلوغ بود، مجبور شدیم ماشین رو تو یه پارکینگ خصوصی بذاریم که ساعتی ۱۰۰ لیر می‌گرفت. چشم‌انداز بزتپه به شهر ترابزون واقعاً فوق‌العاده‌ست، مخصوصاً وقتی خورشید غروب می‌کنه و شهر چراغونی می‌شه.

چشم انداز شهز از بزتپه
چشم انداز شهر از بزتپه

 

بعد از لذت بردن از منظره و البته صرف یه چای دبش، برنامه بعدی‌مون بازدید از مرکز شهر و میدان اصلی بود. اما ترافیک خیلی سنگینی رو تحمل کردیم تا بالاخره توی یه پارکینگ بزرگ کنار ساحل جا پیدا کردیم. درست اون سمت پارکینگ، مسجد بزرگ جدید ترابزون قرار داره که چند سال اخیر ساخته شده و معماری و نورپردازی خیلی جذابی داره.

 

مسجد جدید ترابزون
مسجد جدید ترابزون

بین مسجد تا میدان مرکزی، محله‌ها و بازارهای پرجنب‌وجوش و قدیمی هستن. اینجاها دقیقاً همون چیزیه که من توی هر سفری عاشقشم؛ کوچه‌های قدیمی، مغازه‌های ریز و درشت و آدم‌های محلی. چند ساعتی توی این بازارها قدم زدیم، کمی دلار رو به لیر چنج کردیم، با مجسمه آتاتورک توی میدان عکس گرفتیم و خرید کردیم. برای شام هم رفتیم سراغ یه رستوران و «لاماجون» سفارش دادیم. یه تجربه خوشمزه به قیمت هر پرس ۱۳۰ لیر!

تور ترکیه نوروز

روز دوم: اوزون‌گول و خرید در ترابزون

برنامه روز دوم ما دیدن از دریاچه اوزون‌گل بود. تصمیم گرفتیم صبحانه رو همون‌جا بخوریم، برای همین یه کم زودتر راه افتادیم. بعد از حدود یک ساعت و نیم رسیدیم به اوزون‌گل. خب، دریاچه انصافاً قشنگه. مخصوصاً وقتی میری بالا و از ارتفاعات بهش نگاه می‌کنی. اما راستشو بخواید منِ ایران‌گردِ باسابقه می‌گم که توی ایران خودمون جاهایی داریم که از اوزون‌گل هم خوشگل‌ترن. با این حال، وقتی میری ترابزون، نمی‌تونی اوزون‌گل رو نادیده بگیری.

اوزون گل
اوزون گل

توی پارکینگ رستوران هتل (Kar Hotel) توقف کردیم که صبحانه بزنیم. همراهانمون یه سرویس کامل سفارش دادند. قیمتش ۱۲۵۰ لیر شد. ما هم سفارش دادیم: املت کاشار (املتی با پنیر محلی منطقه)، املت سبزیجات و یه بشقاب دلمه برگ انگور. همه اینا با یه سرویس چای شد ۷۲۵ لیر. حالا صادقانه بگم؟ من خیلی راضی نبودم. نه حجمش در شأن شکم بود، نه کیفیتش در شأن پولی که دادیم!

سرویس صبحانه در اوزون گل
سرویس صبحانه در اوزون گل

بعد از صبحونه و چند تا عکس اینستاگرامی، برگشتیم سمت ترابزون. عصرش برنامه‌مون رفتن به پاساژ جواهر بود؛ جایی که می‌گفتن قیمت‌هاش از بقیه پاساژها مناسب‌تره. خانم‌های گروه با شنیدن اسم پاساژ برق از چشم‌هاشون پرید. ما هم همراهی کردیم. کنار پاساژ هم یک فروشگاه زنجیره‌ای میگروس (Migros) بود که خریدهای سوپرمارکتی‌مون رو از اونجا انجام دادیم.طبق آمار و گزارش‌ها، خانم‌های کاروان از خریدهاشون در جواهر راضی بودن ،بعد از خریدتراپی، رفتیم خونه، یه شام سبک درست کردیم و خوردیم، بعد هم  استراحت برای روز سوم.

امروز قرار بود آخرین روزمون تو ترابزون باشه، اما خب مثل خیلی از تصمیم‌های لحظه آخری سفر، گفتیم بیخیال! یه شب دیگه هم بمونیم. از بین همه جاهای تاریخی و طبیعی، دوباره رای‌گیری کردیم و نتیجه مثل همیشه به نفع دریا دراومد. رفتیم سمت همون پلاژ یالینجیاک، ولی این بار کمی بیشتر به سمت شرق قدم زدیم و چندتا لوکیشن خفن برای عکاسی پیدا کردیم. 

 

ساحل ترابزون

ساحل ترابزون

بعدش سری هم به بازارهای محلی زدیم. این بازارها زودتر از چیزی که فکر می‌کردیم تعطیل می‌شدن، برای همین امروز زودتر رفتیم. ماشین رو هم تو پارکینگ مسجد جدید ترابزون گذاشتیم. اینو هم بگم که امنیت ترکیه واقعا حرف نداره. مثلا یه بار یکی از خرید‌هامون رو تو رستوران جا گذاشتیم، فرداش برگشتیم دیدیم صاحب رستوران  برامون نگه داشته. یه بار دیگه هم خانمم کیف دستی‌ش (با گوشی و پول نقد داخلش!) رو تو فروشگاه جا گذاشت. بعد از یک ساعت برگشتیم و دیدیم کارمندا کیف رو تحویل صندوق دادن. شام امشب رو همونجا تو بازار محلي خوردیم: ساندویچ دونر مرغ. هم سیرکننده بود، هم کیفیتش خوب. قیمت هم بسته به مدلش بین ۱۲۰ تا ۱۶۰ لیر. 

 

بازار محلی ترابزون در سکوت کامل!!
بازار محلی ترابزون در سکوت کامل!!

زودتر برگشتیم آپارتمان، چون باید برای رفتن به مقصد بعدی یعنی… گرجستان آماده می‌شدیم!

 شروع ماجرای گرجستان:

از همون اول سفر، استرس مرز گرجستان با من بود. مخصوصا با سخت‌گیری‌هایی که جدیداً برای ایرانی‌ها شروع کرده بودن، اونم بعد از جنگ ۱۲ روزه ،ولی خب، ما قرار نبود بدون تلاش تسلیم بشیم. برای همین یه جلسه‌ی اضطراری گذاشتم، همه‌ی همراهان رو جمع کردم و شروع کردیم سوال و جواب‌های احتمالی مرزبان رو تمرین کردن! هر کی یه نقشی گرفته بود، یکی مامور مرزی بود، یکی راننده، یکی هم مسافر. مدارک رو هم آماده کردیم: دلار کافی، بیمه مسافرتی، و ووچر هتل از بوکینگ (پرداخت در محل). البته گفته بودن ممکنه  ووچر  پرداخت‌شده بخوان، اما خب ما نمی‌تونستیم ریسک کنیم و پول هتل رو پیش‌پیش بسوزونیم.

ماشین‌ها رو هم آماده کردیم: توی ماشین رو برق انداختیم، وسایل رو مرتب کردیم و هر چیزی که احتمال داشت باعث گیر دادن بشه (مثل پیک‌نیک و سبد خوراکی) رو گذاشتیم کنار که دم مرز جایی بسپاریم. خلاصه همه‌چی آماده بود برای عملیات بزرگ "عبور از سارپی"! با همین فکر و کلی هیجان و استرس، شب آخرمون تو ترابزون گذروندیم 

روز چهارم سفر 

فاصله ترابزون تا مرز سارپ خیلی زیاد نیست، حدود دو ساعت راهه، و کل مسیر هم کنار دریای سیاهه؛ یعنی چشم‌اندازهایی که هر چند دقیقه دلت می‌خواد بزنی بغل و فقط نگاه کنی.صبحانه رو خوردیم و ناهار رو هم از قبل آماده کرده بودیم که دم مرز گرسنه و کلافه نباشیم. برنامه‌مون این بود که تو هوپا توقف کنیم و ناهار بخوریم، اما دقیقاً همون موقع یکی از شدیدترین رگبارهای عمرمون گرفت و مجبور شدیم بدون توقف ادامه بدیم. هوپا آخرین شهر بزرگ قبل از مرزه و از اونجا به بعد صف کامیون‌های ترانزیت شروع می‌شه نزدیک مرز چشممون به یه کافه کنار اقامتگاه‌های چوبی توی روستای اِسِن‌کِیی افتاد. اونجا هم یه پارک کوچیک برای بچه‌ها داشت، هم سرویس بهداشتی. توقف کردیم، ناهار رو خوردیم و وسایل اضافی رو هم دادیم به صاحب کافه که برامون نگه داره (صد لیر هم به پاس محبتش دادیم).

 حرکت ادامه پیدا کرد. چند تا تونل رو رد کردیم و بعد از آخرین تونل… مرز سارپ جلوی رومون بود!

 

مرز سارپ خروجی ترکیه
مرز سارپ خروجی ترکیه

بقیه خانواده پیاده شدن که کارهای خروج رو جدا انجام بدن. ما سه تا خودرو پشت سر هم توی صف بودیم. کارهای خروج از ترکیه راحت انجام شد، اما اصل ماجرا تازه شروع می‌شد: ورود به گرجستان. داخل محوطه مرزی، همراهانمون توی راهروی شیشه‌ای بالای سر ما دست تکون می‌دادن و منتظر بودن. صف کنترل پاسپورت شروع شد. مامور مرزی یهویی ماشین پدرخانمم و عموی خانمم رو از صف جدا کرد و فرستاد سمت یه سوله برای بازرسی. 

همون موقع یکی از افسرها اومد سمت من.

سلام، می‌تونی انگلیسی صحبت کنی؟

بله.

اوکی، توریست هستی؟

بله.

مقصدت کجاست؟

باتومی.

چند روز می‌مونی؟

دو روز.

کجا اقامت می‌کنی؟

هتل رزرو کردم.

با خانواده هستی؟

بله.

 

پاسپورت رو گرفت، گفت صندوق رو باز کنم. با همکارش یه نگاه خیلی سطحی انداختن، بعد پاسپورتم رو بردن. حدود ده دقیقه بعد برگشت و گفت: اوکی ادامه بده ! تمام ! استرس ریجکت تبدیل به هیجان دیدن باتومی و گرجستان شد !!! بلافاصله بعد از ورود به خاک گرجستان یکی (که نمی‌دونم مامور بود یا دلال) اومد و گفت بیمه ماشین داری یا نه و منو هدایت کرد به باجه لب مرز. همونجا کمی دلار چنج کردم و بیمه دو هفته‌ای ماشین رو به مبلغ ۳۰ لاری گرفتم. بعد از حدود دو ساعت، بقیه همراهان هم بازرسی رو رد کردن و بالاخره همه‌مون توی گرجستان بودیم.

 به‌طرز عجیبی ما خیلی بی‌برنامه بودیم؛ چون واقعاً انتظار زیادی نداشتیم که بتونیم از مرز عبور کنیم. به‌هرحال وقتی به باتومی رسیدیم تازه فهمیدیم هتلی که رزرو کرده بودیم نه‌تنها جای پارک نداره، بلکه وسط یه منطقه‌ی خیلی شلوغ هم قرار گرفته! نتیجه؟ رزرو رو همون‌جا کنسل کردیم و تصمیم گرفتیم اول بریم کنار ساحل یه‌کم استراحت کنیم، سیم‌کارت بخریم و بعد دنبال هتل بگردیم. این کار نتیجه‌بخش هم بود... البته در ظاهر! چون آخرش باز  یه هتل توی منطقه شلوغ و بدون جای پارک گرفتیم

ما توی بوکینگ‌دات‌کام هتل «پانوراما اوربی سیتی» رو رزرو کرده بودیم که برای دو شب، هر خانواده ۲۰۰ دلار هزینه داشت. ولی اونجا یه دوست ایرانی پیدا کردیم که توی بلوک C همین اوربی سیتی بهمون یه اتاق داد. اتاق سه‌تخته بود (یه تخت دبل و یه کاناپه تخت‌خواب‌شو) با همه‌ی امکانات: لوازم پخت‌وپز، ماشین لباسشویی، جاروبرقی و کلی وسیله‌ی دیگه.

اتاق طبقه چهلم بود و تراسش یه ویوی بی‌نظیر به دریا و ساحل داشت. ماشین‌ها رو هم به پیشنهاد دوستمون چند دقیقه دورتر از هتل پارک کردیم؛ اونم با این توضیح مطمئن‌کننده که مشکلی نیست، امنه، خیالتون راحت!

 وقتی اتاقو تحویل گرفتیم و یه کم استراحت کردیم، از تراس هتل یه نگاهی به سمت ساحل انداختیم. همون شلوغی عجیب و اعصاب‌خوردکنی که موقع ورود به باتومی کلافه‌مون کرده بود، الان از این بالا کلی هیجان داشت. ساحل پر از جنب‌وجوش بود و با غروب آفتاب کم‌کم داشت نورانی و قشنگ می‌شد؛ صحنه‌ای که نمیشد ازش گذشت. زمانمون کم بود و اون برنامه‌ریزی دو روزه از همون اول کوتاه به نظر می‌رسید، واسه همین تصمیم گرفتیم سریع بریم سمت ساحل و یه دوری بزنیم.

 

باتومی زیبا
باتومی زیبا

ساحل باتومی با اون همه سر و صدا، نورپردازی‌های رنگی و شهربازی شلوغش حسابی بچه‌ها رو سر حال آورد. ما هم بعد از کلی راه رفتن و خوش‌گذرونی، خسته و له برگشتیم هتل.

 منم در حالی که دیگه از خستگی کم مونده بود بیافتم، به این فکر می‌کردم که فردا چه برنامه‌ای بچینم تا وقتو هدر ندیم. باورنکردنی بود که به خاطر ناامیدی از ورود به گرجستان، هیچ برنامه‌ای نچیده بودم و باید از همون موقع شروع می‌کردم به گشتن دنبال مکان های دیدنی. شام ساده‌ای با خریدهایی که از سوپرمارکت گرفته بودیم خوردیم و بعد هم زود خوابیدیم تا فردا تور باتومی رو با انرژی شروع کنیم.

صبح زود و تراسِ جادویی

​توی بلوک C برج‌های «اوربی سیتی»، تراسِ طبقات بالا خودش یه جاذبه‌ی توریستیه که باید براش بلیت فروخت! با این‌که هنوز خستگی راه تو تنم بود، ولی طبق معمول سیستم‌عامل من زودتر از بقیه بوت شد. کلاً کم‌خوابیِ ذاتی دارم و همیشه توی سفر، نقش «مرغ سحر» گروه رو بازی می‌کنم. ولی خودمونیم، وقتی بقیه‌ی لشکر (مخصوصاً بچه‌ها) خوابن، بهترین فرصتِ دنیاست که یه چای بریزی، تکیه بدی به نرده‌ها و تو سکوت محض، از منظره‌ای که مدت‌ها آرزوش رو داشتی لذت ببری. (امیدوارم لذتِ نابِ «رسیدن به مقصد»، همیشه بخشی از زندگی‌تون باشه).

​ باغ گیاه‌شناسی

​بعد از صبحانه، کل کاروان جلوی هتل به خط شدیم. پیشنهاد من برای شروع روز، باغ گیاه‌شناسی باتومی (Botanical Garden) بود.

اول گفتم بیاید با «بولت» (همون اسنپِ خودمون) بریم که هم ارزونه هم راحت. ولی خب، «خِرَدِ جمعی» تصمیم گرفت که: «نه! با ون بریم که همه دور هم باشیم و خوش بگذره. نتیجه؟ با یه راننده ون سر مبلغ ۱۰۰ لاری توافق کردیم و نیم ساعت بعد رسیدیم. (عدد ۱۰۰ رو یادتون باشه تا بعداً بگم «دور هم بودن» چقدر برامون آب خورد!) ​ورودی باغ نفری ۲۰ لاری بود و خوشبختانه بچه‌های زیر شش سال از قانون معاف بودن. اغش قشنگ بود؛ پر از گیاهان جالب و متفاوت، چند تا ویوپوینت (Viewpoint) خفن برای عکاسی و حتی یه زیپ‌لاین.

اما صادقانه بگم؟چیز خارق‌العاده‌ای نبود. طبیعت گرجستان و ترکیه تا اینجایی که من دیدم، تفاوت زیادی با طبیعت زیبای ایران نداره. همنیجا من چورچوخلا که جزو تنقلات گرجی هم هست رو تست کردم مزه جالبی داشت وسط اش گردو یا فندق یا مغز های دیگه است که با سوزن به یه نخ بلند می کشن و روکشی از آب انگور و شکر و آرد داره

باغ گیاه شناسی باتومی در حاشیه دریای سیاه
باغ گیاه شناسی باتومی در حاشیه دریای سیاه

یه تور هم بهمون پیشنهاد دادن برای دیدن یه آبشار نزدیک باتومی. عکسش رو که دیدیم، یه نگاه به عکس، یه نگاه به همدیگه... و با پوزخندِ «ما خودمون تو ایران بهترش رو دیدیم»، درجا پیشنهاد رو رد کردیم! 

​ بازگشت با بولت

​برای برگشت، دیگه کوپنِ «تصمیم جمعی» تموم شده بود و من دیکتاتوریِ «بولت» رو اجرا کردم!  سه تا ماشین جداگانه گرفتیم؛ ماشین‌های جادار، تمیز و کولردار. هزینه هر ماشین چقدر شد؟ ۱۵ لاری! یعنی سه تا ماشین جمعاً شد ۴۵ لاری.

حالا مقایسه کنید با ۱۰۰ لاری که صبح دادیم به ون! بله دوستان، ۵۵ لاری هزینه‌ی اضافه دادیم فقط واسه اینکه تو مسیر رفت قیافه‌ی همدیگه رو ببینیم! راننده‌ی ماشین ما هم یه پسر جوان و پرانرژی بود که انقدر باهاش گرم گرفتیم و گل گفتیم و گل شنیدیم، که اصلاً نفهمیدم کی رسیدیم هتل.

نبرد خینکالی و سیب‌زمینی سرخ‌کرده!

​وقتی رسیدیم هتل، گروه  تصمیم گرفت بره سمت گزینه‌ی «کم‌ریسک و اقتصادی»: حمله به سوپرمارکت، خرید چهارتا قلم جنس و سرهم‌بندی یه ناهار فوری. متاسفانه دیگه از غذاهای کنسروی که تو ایران اماده کردیم خبری نبود.

​اما من؟! نه جانم! من طبق عادتی که تو سفرها دارم، محاله از خیر غذای محلی بگذرم. معتقدم اگه قراره یه شهر رو بفهمی، اول باید «مزه»‌اش کنی. واسه همین اینجا راهمون رو جدا کردیم؛ اونا رفتن پی نون و پنیر، من رفتم یه رستوران نزدیک هتل. هدف: خینکالی!

​خینکالی دقیقاً همون‌چیزی بود که تو وصفش شنیده بودم: یه بقچه خمیر ضخیم، توش پر از گوشت ادویه‌دار و یه کاسه آبِ گوشت که اگه بلد نباشی چطوری بخوری، همون اول بسم‌الله لباس‌ت رو به فنا میده!

​خودم بدم نیومد و به نظرم جالب بود، اما خانواده؟ حتی نگاهش هم نمی کردن و با سیب زمینی و مرغ بریانی و سوپ عدس خودشون رو سیر کردن هزینه ناهار ما شد 60 لاری 

​اینجا بود که تجربه‌ی کمِ من از جهانگردی و تجربه‌ی زیادم از ایران‌گردی دوباره مهر تأیید خورد: آقا غذاهای ایرانی یه سر و گردن که هیچی، کلاً یه لول بالاترن

خینکالی غذای محلی گرجستان

خینکالی غذای محلی گرجستان

​ پیاده‌روی در باتومی

​برای عصر برنامه داشتیم بریم سراغ چند تا از مکان های  شاخص باتومی: مجسمه‌ی علی و نینو، برج الفبا، میدان پیازا و میدان اروپا. فاصله‌ها انقدر کم بود که تصمیم گرفتیم پیاده‌ از همه شون بازدید کنیم. با ۱۰ لاری یه «بولت» گرفتیم و رسیدیم به لوکیشن اول.

​۱. مجسمه‌ی علی و نینو:

تو نگاه اول یه کمی خورد تو ذوقم! ابعادش خیلی فسقلی‌تر از اون غولی بود که تو ذهنم ساخته بودم.  اما بعد از چند تا عکس و دیدن یه دور کاملِ حرکتِ مجسمه‌ها که توی هم میرن و رد میشن، رفتم تو فکر... که چطور گرجی‌ها از یه داستان عاشقانه، همچین نماد شهری خفنی ساختن و باز یاد پتانسیل‌های خودمون افتادم که همین‌طوری خاک می‌خوره. دردناکه ولی گاهی کشورهای کوچیک‌تر خیلی بهتر می‌فهمن چطور باید از قصه‌هاشون پول و اعتبار بسازن.

مجسمه علی و نینو

مجسمه علی و نینو

​۲. برج الفبا:

یه کم اون‌ورتر، برج الفبا بود؛ یه سازه‌ی ۱۳۰ متری شبیه DNA که ۳۳ تا حرف الفبای گرجی مثل پیچک دورش پیچیده. می‌شد رفت بالا و کل شهر و دریای سیاه رو دید، ولی ما به همون عکاسی از پایین قناعت کردیم و راه افتادیم سمت بافت محلی.

برج الفبا که مثل همه نقاط دیدنی باتومی در شب زیباتر بود

برج الفبا که مثل همه نقاط دیدنی باتومی در شب زیباتر بود

​۳. میدان پیازا:

رسیدیم به میدان پیازا. اصلاً انگار وسط ایتالیایی! موزاییک‌های بزرگ، ردیف کافه‌ها، موسیقی زنده و یه حال‌وهوای گرم و شاد. یه کم نشستیم، موزیک گوش دادیم و انرژی گرفتیم و رفتیم سراغ مقصد بعدی 

فضای زنده و پر انرژی میدان پیازا
فضای زنده و پر انرژی میدان پیازا

​۴. میدان اروپا:

و بالاخره قلب تپنده‌ی شهر: میدان اروپا. مجسمه‌ی «مده‌آ» اون وسط، ساختمون‌های کلاسیک نوسازی شده، هتل‌ها... همه چی شبیه یه میدون واقعی و زنده‌ی اروپایی بود. گروه شروع کرد به عکس گرفتن و منم محو معماری و انرژی فضا شدم.

مجمسمه مدئا در میدان اروپا
مجسمه مدئا در میدان اروپا

روراست باشم؟ این تیکه از باتومی دقیقاً همون چیزی بود که من دنبالش بودم؛ شهری که سعی کرده هویت اروپایی رو با تاریخش ترکیب کنه و انصافاً هم خوب درآورده.

​ تراژدیِ شام: مک‌دونالد یا... مک‌دونالد؟!

​هر چقدر هم شهر قشنگ باشه، پاهای آدم بالاخره اعلام ورشکستگی می‌کنن! اتفاقاً هم‌زمان با پاها، شکم هم شروع کرد به آژیر کشیدن. ​درست کنار میدان اروپا یه شعبه مک‌دونالد بود. یه عده گفتن: «بریم همین‌جا؟» اما بحث‌های کارشناسی شروع شد:

​نه بابا، همبرگرهای مک‌دونالد کوچیکه!

​مزه نداره که!

​حیفه تا اینجا اومدیم فست‌فود بخوریم!

​خلاصه تصمیم کبری بر این شد که راه بریم تا یه گزینه‌ی بهتر و "شایسته‌تر" پیدا کنیم. راه رفتیم... راه رفتیم... گشتیم...

و حالا حدس بزنید شام رو کجا خوردیم؟

​بله درسته! یه شعبه‌ی دیگه‌ی مک‌دونالد!  متاسفانه اجماع نکردیم و برگشتیم به همون گزینه کم ریسک! سفر یعنی همین دیگه!

​یک نکته که نمی‌شه ازش گذشت، فرهنگ بالای رانندگی در ترکیه و گرجستان بود؛ چیزی که فاصله‌ی زیادی با وضعیت خیابان‌های خودمان داشت. احترامی که راننده‌ها برای عابر پیاده قائل بودند، واقعاً ستودنی بود. تقریباً بدون استثنا، هر جا که ما اراده می‌کردیم از خیابان رد شویم، خودروها توقف می‌کردند. این موضوع، به‌خصوص برای ما که کالسکه و بچه کوچک همراهمون بود، حس امنیت و آرامش فوق‌العاده‌ای ایجاد می‌کرد.

​البته همین فرهنگ توقف برای عابر، شب آخر در باتومی کار دستمون داد! وقتی یک خودروی بنز جی‌کلاس (G-Class) لوکس برای عبور خانواده‌ی ما ترمز زد، خودروی پشت‌سری نتونست به موقع بایسته و... بام! یک تصادف جزئی رخ داد. با اینکه ما مقصر نبودیم، ولی ته دلم یک حس شرمندگی و عذاب وجدان عجیب داشتم که "کاش رد نمی‌شدیم تا این ماشین نازنین آسیب نمی‌دید!"

​تصمیم ناگهانی و وداع با باتومی

​حالا چرا گفتم "شب آخر"؟ ماجرا از این قرار بود که با اینکه همه‌ی اعضای گروه دلشون لک زده بود برای حداقل یک شبِ دیگر ماندن در باتومی، ناگهان یک تصمیم جمعی برای بازگشت گرفته شد. خب، این هم از مزیت‌های شیرینِ سفر زمینی با ماشین شخصیه؛ اینکه در قید و بندِ بلیط و تاریخ رفت‌وبرگشت نیستی و فرمانِ سفر دست خودته

​خلاصه قرار شد صبحِ آخر، دلی از عزا در بیاریم و آخرین بهره را از ساحل زیبای باتومی ببریم. گشتی در همون حوالی هتل زدیم و ناهار رو هم خیلی ساده و دانشجویی برگزار کردیم: کنسرو ماهی از سوپرمارکت. و باید اعتراف کنم کنسروهای ماهی گرجستان طعم لذیذ و متفاوتی داشتن که حسابی چسبید.

نمای ساحل باتومی از بالکن هتل

نمای ساحل باتومی از بالکن هتل

​بازگشت به جاده‌های ترکیه

​ظهر که شد، با باتومیِ دوست‌داشتنی و خاطره‌انگیز خداحافظی کردیم و راهی مرز "سارپ" شدیم. تشریفات مرزی بدون مشکل خاصی انجام شد، اما شلوغی و کندی کار باعث شد حدود دو ساعت معطل بشیم. بالاخره وارد خاک ترکیه شدیم و به سمت شهر "هوپا" حرکت کردیم

​مسیر برگشت ما از شهرهای هوپا، آرتوین، کارس و در نهایت ایغدیر می‌گذشت. در میانه‌ی راه، ییلاقات بهشتی و جاده‌های رؤیایی "شاوشات" (Şavşat) منتظرمون بودند. مگه میشد نایستاد؟ یه کم ایستادیم و ماتِ طبیعتِ بکرِ شاوشات شدیم. جالب بود که در مسیر برگشت، غیر از خودمون چند ماشین پلاک ایران دیگه هم دیدیم که حس آشنای خوبی داشت.

چشم انداز زیبای شاوشات
چشم انداز زیبای شاوشات

​یک اشتباه محاسباتی: شب‌مانی در اردهان

​بعد از گذر از شاوشات، کم‌کم خورشید غروب کرد. من یک قانون طلایی تو سفر دارم: رانندگی در شب ممنوع!  بقیه هم‌سفران هم با من موافق بودن. چون هوا رو به تاریکی می‌رفت، تصمیم گرفتیم در اولین شهر پیش‌رو شب رو صبح کنیم.

​قرعه به نام شهر کوچک "اردهان" (Ardahan) افتاد؛ شهری که حتی در اوج تابستان هم سرمای استخوان‌سوزی داشت. بعد از کمی گشت‌وجو در شهر خلوت و پرس‌وجو از چند هتل، در نهایت مجبور شدیم در هتل کافکاس آری دو اتاق بگیریم که قیمتش شوکه‌مون کرد: ۲۰۰ دلار!

اینجا بود که داغِ دل همه تازه شد و با حسرت گفتیم: "کاش همان باتومی مونده بودیم! هم لذت می‌بردیم و هم فردا صبح زود راه می‌افتادیم که مجبور نشیم وسط راه توقف کنیم."

​ضیافت کباب، مرهمی بر گرانی هتل

​اما خب، همیشه همه‌چیز بد پیش نمیره. وقت شام که شد، کنار هتل یک کبابی پیدا کردیم که عطرش هوش از سر می‌برد. منو پر بود از انواع گوشت، مرغ و کوفته‌های مخصوص که به‌صورت "وزنی" و کیلویی سفارش می‌گرفتند. اغراق نیست اگر بگم اون شب، یکی از لذیذترین شام‌های کلِ سفر را تجربه کردیم و طعم کباب‌ها، تلخیِ دلار‌هایی که برای هتل داده بودیم را شست و برد!

شام خوشمزه در اردهان

شام خوشمزه در اردهان

​بازگشت به وطن

​صبح روز بعد، سرحال و پرانرژی به سمت مرز حرکت کردیم تو مسیر برگشت به سمت ایغدیر، منظره کوه آرارات پیش روی ما بود  تماشای کوهی که شاید کشتی نوح رو هم قرن‌هاست در دل خودش پنهان کرده، حسن ختام باشکوه و پررمز و رازی برای سفر جاده‌ای ما بود. حدود ساعت ۱۰ صبح به مرز بازرگان رسیدیم. تشریفات ورود به راحتی انجام شد، هرچند مأمور گمرک ایران ماشین را حسابی زیرورو کرد و گشت (که خب روال کارشونه).لحظه‌ای که وارد خاک ایران شدیم، حس عجیبی داشت. هر چقدر هم که گاهی گلایه و شکایت داشته باشیم، خاک وطن گیراییِ خاص خودش رو داره و حس "رسیدن" می‌ده. 

 تور گرجستان نوروز

چرتکه نهایی سفر

​همیشه تهِ سفرنامه همه دنبال اینن ببینن «خب آخرش چقدر شد؟».

برای اینکه یه دید شفاف از هزینه‌های سفر ۴ نفره‌مون به ترکیه و گرجستان (شهریور ۱۴۰۴) داشته باشید، ماشین‌حساب رو برداشتم و ریز هزینه‌ها رو درآوردم.

​ نرخ ارز در روزهای سفر ما

 دلار: ۹۰،۰۰۰ تومان

لیر ترکیه: ۲،۳۰۰ تومان

لاری گرجستان: حدود ۳۴،۰۰۰ تومان

​حالا بریم سراغ ریز خرج‌ها:

​۱. هزینه‌های اداری و شخصی (قبل از اینکه راه بیفتیم)

این بخش شامل پول زور... ببخشید! هزینه‌های قانونی خروج و ارتباطات بود:

​عوارض خروج از کشور (برای ۴ نفر)

​بیمه مسافرتی (برای ۴ نفر)

​هزینه رومینگ و سیم‌کارت‌ ​ جمع این بخش: حدود ۶ میلیون و ۷۰۰ هزار تومان

 جمع این بخش: حدود ۶ میلیون و ۷۰۰ هزار تومان

 ​۲. خرجِ ماشین و حمل‌ونقل (اسبِ زین‌کرده)

​مدارک بین‌المللی: (کاپوتاژ، گواهینامه بین‌المللی، پلاک ترانزیت)

​بیمه‌های ماشین: (بیمه شخص ثالث ترکیه و بیمه گرجستان)

​سوخت و عوارض: شامل بنزین مصرفی و «مابه‌التفاوت سوخت» 

​تردد شهری: تاکسی‌های اینترنتی (بولت) توی گرجستان و پارکینگ‌ها ​

 جمع این بخش: حدود ۲۵ میلیون و ۹۰۰ هزار تومان

 ​۳. اقامت 

​ترابزون: ۴ شب در هتل آپارتمان بهار (Bahar)

​باتومی: ۲ شب در هتل اوربی سیتی (Orbi City)

​اردهان: ۱ شب در هتل کافکاس آری (Kafkas Ari) - توی مسیر برگشت ​

 جمع این بخش: حدود ۴۸ میلیون و ۳۰۰ هزار تومان

 ​۴. شکم‌گردی (خوشمزه‌ترین بخش سفر)

 این رقم شامل تمام ناهار و شام‌ها (رستوران)، صبحانه‌ها و خریدهای سوپرمارکتی و تنقلات طول مسیره:

 حدود ۱۶ میلیون و ۳۰۰ هزار تومان

 ​۵. خرید و تفریح

 این بخش دیگه همت خودتون رو می‌طلبه! ما برای خریدهای شخصی، سوغاتی و بلیط جاهای دیدنی (مثل باغ گیاه‌شناسی باتومی) حدود ۱۶ میلیون و ۸۰۰ هزار تومان هزینه کردیم:

خط آخر

 ​اگه همه اینا رو جمع بزنیم، کل هزینه این سفر ۱۶ روزه و پرخاطره برای ما ۴ نفر شد:

 ۱۱۳،۹۰۰،۰۰۰ تومان

 ​یعنی نفری حدود ۲۸ میلیون و ۵۰۰ هزار تومن.

در پایان چند نکته و تجربه خودم رو باهاتون به اشتراک میذارم

 برای مسیر یابی ما از اپلیکیشن گوگل مپ استفاده کردیم برخلاف تصور خیلی ها میتونید مسیر ها رو تو این اپلیکیشن دانلود کنید و بصورت آفلاین هم استفاده کنید و البته تابلو های مسیر واضح و مشخص هستند و بدون مسیریابی آنلاین هم بعیده مسیری رو گم کنید پس نگران نباشید.

 برای سیم کارت، ما ابتدا سیم کارت آپتل تهیه کردیم ولی راضی نبودیم استفاده از اینترنت آپتل توی ترکیه همون محدودیت های خاص ایران رو داشت درحالیکه رومینگ ایرانسل بدون اون محدودیت ها کار می کرد . برای گرجستان هم سیم کارت سیلک نت گرفتیم که یک هفته اینترنت پرسرعت رایگان و نامحدود داشت 

 حتما مقداری لیر در برگشت به همراه داشته باشید ممکنه جریمه شده باشید و این جریمه رو باید لب مرز پرداخت کنید

آگوست و سپتامبر که مصادف با مرداد و شهریور ماست اوج شلوغی ترابزون و باتومی هست طبیعتا در این فصل قیمت ها هم بالاتره این نکته رو مدنظر داشته باشید

 سفر با بچه کوچیک محدودیت هایی داره اما مزایایی هم در کنارش وجود داره و از اون مهمتر تجریه این سفر ها برای همیشه در خاطر فرزندان شما نقش می بنده بچه ها رو از این تجربه ها محروم نکنید.

و در پایان ، تو فیزیک کوانتوم گفته میشه  وقتی ناظر، ذره ای رو  مشاهده می‌کنه، اون ذره دیگه مثل قبل نیست. حالا که به بیرجند برگشتیم ، می‌فهمم که این قانون برای مسافر هم صدق می‌کنه. ما همون آدم‌هایی نیستیم که شروع سفر از خونه بیرون زدیم .سفر زمینی فقط جابه‌جایی روی نقشه نیست؛ یک پرش  به لایه‌های عمیق‌ترِ وجود خودمونه. حالا که چمدون‌ها رو باز کردیم، تنها چیزی که باقی مونده، خاطراتی هست که مثلِ ذراتِ درهم‌تنیده، تا همیشه با ما خواهند بود. سفر کنید؛ نه برای دیدنِ دنیا، بلکه برای اینکه دنیا را جورِ دیگری ببینید

این اولین تجربه من در سفرنامه نویسی بود کاستی ها رو ببخشید و امیدوارم لذت برده باشید 

این سفرنامه برداشت و تجربیات نویسنده است و لست‌سکند، فقط منتشر کننده متن است. برای اطمینان از درستی محتوا، حتما پرس‌وجو کنید.

اطلاعات بیشتر