Close

مگه فضولی !!!

3.5
از 4 رای
خاطره سفر: مگه فضولی !!!

چند سال پیش که بازار ارز شدیدا امنیتی شده بود، صرافی ها بسته بودن و دلال ها را می‌گرفتند، مجبور شدم بخاطر سفری که در پیش داشتم برای خرید ارز به خیابان فردوسی بروم. از میدان فردوسی وارد خیابان فردوسی شدم و از چند نفری که کنار خیابان ایستاده بودند قیمت دلار پرسیدم که جواب درستی ندادند.

جلو ورودی ساختمانی یک جوان ایستاده بود.

پرسیدم: نرخ دلار چنده؟

گفت: خرید یا فروش؟

گفتم: فروش.

گفت: چند تا؟

گفتم: 2000 تا

دستم را گرفت و گفت: دنبالم بیا.

وارد راهرو ورودی ساختمان شدیم. انتهای راهرو یک شخص میانسال با جوانی حدود 25 ساله در حال جر و بحث بودند. جلو رفت و گفت: جناب سرهنگ این آقا خرید و فروش دلار میکنه

به خودم اومدم، جناب سرهنگ! خرید و فروش دلار! من!

اطراف را نگاه کردم. دستان جوان با بست پلاستیکی به هم بسته شده بود و داشت التماس میکرد...

سرهنگ رو به من کرد و گفت: خرید و فروش دلار میکنی؟

با تعجب گفتم: من! چه خریدی، چه فروشی... و درحالی که دست‌هام را شکل بازرسی بدنی باز کرده بودم گفتم بگردید، یک دلار هم ندارم.

گفت: پس اینجا چه غلطی میکنی؟

گفتم: رد میشدم، نرخ دلار را پرسیدم.

داد زد: مگه فضولی !!!

برای توجیه کارم گفتم: من مدیر یک شرکتم و برای کار بازرگانی باید قیمت دلار را بدونم. ازکیفم کارت ویزیتم را درآوردم گرفتم سمتش.

نگاه کرد و گفت: از کجا معلوم این مال تو باشه؟

کارت ملی‌ام را بهش دادم و گفتم: اسم‌ها یکیه، عکس من هم که رو کارت ملی هست.

داشت نگاه میکرد که یکدفعه یکی از دم در داد زد جناب سرهنگ...

سرهنگ به سمت در رفت.

یک جوان حدود 20 ساله را گرفته بودن که میگفت کاری نکردم و فحش میداد. به دستش دستبند بود. چند نفر جمع شده بودن که این شاگرد یکی از صرافی‌هاست، از خودمونه...

جوانک همچنان فحش میداد.

سرهنگ عصبانی شد و یک پس گردنی محکم به جوانک زد و گفت: وقتی تو بازداشتگاه خوابیدی میفهمی چطور حرف بزنی و به سمت جنوب خیابان هلش داد. سرهنگ و مامور بازداشت و جوانک از جلو میرفتن، من و چند نفر دیگر هم بدنبالشان.

به نزدیکی مینی‌بوس پلیس که رسیدیم، ایستادن. جوانک به غلط کردم افتاده بود. سرهنگ با یک پس گردنی دیگه اجازه داد که آزادش کنن. جمعیت متفرق شدن.

من رفتم جلو، تا منو دید گفت: هنوز که اینجایی!

گفتم: کارت ملی‌ام پیش شماست.

به دستش نگاه کرد، کارت ملی تو مشتش بود.

گفت: بگیر و دیگه دنبال فضولی نباش!

گفتم: چشم، کارت را گرفتم و الفرار...

نویسنده: حمیدرضا فتح العلومی

تمامی مطالب عنوان شده  نظر و برداشت شخصی نویسنده است و وب‌ سایت لست سکند مسئولیتی در قبال صحت اطلاعات بر عهده نمی‌گیرد.

اطلاعات بیشتر
نظرات کاربران (10 نظر)

× در حال پاسخ به:

حسین فرهادیان عسگرآبادی 19 مهر 1400 ساعت 00:21

منم یه بار میخواستم دلار بخرم که متاسفانه شهر ما صرافی نداره و در نهایت رفتم از یه طلافروشی خریدم
گرونتر از قیمت واقعی بهم فروخت

کامران یزدان پناه 13 شهریور 1400 ساعت 09:41

خیلی جالب بود. در کل همیشه تو ایران, یه چیزی هست که باعث استرس و نگرانی بشه. نمیدونم کی از این مصیبت راخت میشیم.

علیرضا 3 شهریور 1400 ساعت 13:16

وای خدایا بدبختی ما ایرانی ها تمامی ندارد! متاسفانه برای مسافرت و هزار ویک کار واجب دیگر نیاز به دلار داریم! و این هم وضعیت مدیریتش!!!!

amirkamranfar 18 مرداد 1400 ساعت 15:48

خاطره جالبی بود...

روزبه شهنواز 16 مرداد 1400 ساعت 12:48

عالی بود👏🏻👏🏻👍