ZJX5V5Rn2CsNwWIaSnAnsRvUz1fGz7I3YdDR9O2k.jpeg

داخلی – روز – اجلاس سران عرب – دهه 1980 میلادی

 

شیوخ و سران عرب در حال گفتگو هستند . یکی از جنگ بین ایران و عراق می گوید و یکی هم از بحران فلسطین ! همهمه ای به راه افتاده و فضا بسیار منفی و ناراحت کننده است . شیخ محمد بن راشد آل مکتوم که سی سال بیشتر ندارد ، نظاره گر گفتگوها و بحث و جَدَل هاست . سی سالگی یعنی اوج انرژی ، خلاقیت ، روحیه ، ابتکار و البته جسارت !

شیخِ سی ساله از جا بلند می شود و با گلویی صاف کردن ، توجه حضار را به سمت خود جلب می کند : " چرا به جای این بحث ها فکری به حال توسعه منطقه نمی کنیم ؟ " به همراه سکوتی سنگین ، چشمها به دهان شیخ خیره می مانَد ! شیخ برای اینکه فضا را عوض کند سریع ادامه می دهد " مثلا چرا سعی نمی کنیم دُبی را به شهری توریستی تبدیل کنیم که از سراسر دنیا به سویش بیایند ؟ " با خارج شدن این جمله از دهان شیخ ، دوباره همهمه سران و مقامات عربی که نشان از نِکوهشِ این سخن داشت ، به راه افتاد . یکی از افراد که وزیر بود از جا برخاست و با حالت کنایه گفت : " آخر دبی چه دارد که بتوان آن را به جاذبه توریستی تبدیل کرد ؟! چیزی جز صحرای بَرَهوت و خورشید سوزان و شرجی دریا و شن های داغ !! "

شاید هر کس جز شیخ محمد بود با خود میگفت : " در جمع بزرگان عجب حرف مُفتی زدم !! راست می گویند ؛ شهر و کشور من چه جاذبه ای دارد ؟ " اما شیخ آنقدر باهوش و زیرک و آینده نگر بود که امواج منفی این حرف را نادیده گرفت و به موتور محرکی برای خودش تبدیل کرد تا با عمل به گفته اش ، جواب طعنه آن وزیر را بدهد . شیخ به کشورش بازگشت و در حالی که صدای وزیر ، زنگ وار در گوشش می پیچید با خود گفت : " جاذبه را باید ساخت ! " و بدین ترتیب گامهای زیربنایی را برداشت . شرکت هواپیمایی امارات را تاسیس کرد . به جذب سرمایه گذاران خارجی پرداخت . از دادن امتیاز به سرمایه گذاران خِساسَت به خرج نداد و دبی را به بهشت سرمایه گذاران تبدیل کرد . هتلها یکی پس از دیگری ساخته شدند و آن صحرای برهوت به زمینی گرانقیمت تبدیل شد که تاجران برای مِتر مِترِ آن با هم چانه می زدند ! مراکز خرید را به مدرن ترین شکل ممکن ساخت و کوشید تفریحات را آن طور که توریستها به دنبالش هستند ، با بالاترین کیفیت فراهم کند و ...

سالها بعد ، آن وزیر عربی که سخنان شیخ محمد را مسخره کرده بود ، با هواپیمایی امارات ، برای گذراندن تعطیلات به همراه خانواده ، به دبی سفر کرد ..!

 

خارجی/داخلی – شب – بالکن طبقه سی و یکم امارات گرند – 18 نوامبر 2017

 

در فضای بالکن مانند مجاور رستوران هتل نشسته ام و چِشمَم به خیابان است . به ساختمانها و برجهای پر زَرق و بَرقی که قد عَلَم کرده اند و دِل آسمان را شکافته اند .

 

JQzNoeBVEsJTyIydOaOWf2co3SoI5c4BQBAn3aeO.jpeg

 

به سوسوی چراغها خیره می شوم . نمی دانم خطای دید است یا نه ؛ اما انگار چشمک می زنند ...

صدای خفیفِ رفت و آمد ماشینها در لابلای نسیم خنکی که در حال وزیدن است به سختی شنیده می شود . البته که هر از گاهی غرش شدید اگزوز خودروهای سوپر اسپورت که تعدادشان در خیابان شیخ زاید کم نیست ، بر صدای باد غلبه می کند ! بله ، اینجا دبی است . شهری که عناصر مصنوعی تا توانستند بر عناصر طبیعی تاختند و از آنها پیشی گرفتند و در برخی موارد بر آنها غلبه کردند !

شب چهارم سفرمان است و من با یک تی شرت نازک و در بی دفاع ترین حالت ، در مقابل باد نشسته ام و از خنکی هوا که کمی هم به سردی میزند در حال لرزیدن هستم اما دلم نمی آید بالکن را ترک کنم و از خیر تماشای این خیابان لوکس با برجها و ساختمانهای حیرت انگیزش بگذرم !

از شدت سرما ، بازوهایَم حالت پوست مرغی پیدا کرده اند ! غیر قابل باور است نه ؟! دبی و سرما ! عجب پارادوکسی ... اما مگر اینجا سرزمین شگفتی ها نیست ؟ از روزی که پا به خاک این سرزمین گذاشته ایم جز شگفتی و عجایب مختلف ، چیزی مشاهده نکرده ایم . مکانهایی که در این چهار روز دیده ایم انگار متعلق به آینده بودند و فردا قرار است به گذشته برگردیم ؛ به بیابان ! به جایی که دبی از آنجا شکل گرفت . به ذره ذره شن های بیابان ، که حاکمان دبی با هنر دور اندیشی ، آن را کیمیا کردند ...

 

استارت در وقت اضافه

 

یک پوستر ، یک خبر و بوووووووم ! همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد . بدون هیچ قصد قبلی و هیچ برنامه ای ، آهنگ سفر به دبی نواخته شد .

 

دبی در چک لیست سفرهایم بود اما نه به این زودی ! با توجه به اولویت هایم شاید در میانسالی نوبت به دبی می رسید !! اما کنسرت جی لو باعث شد در زمانی که اصلا قصد سفر نداشتم و بنا را برای سال آینده و جام جهانی روسیه گذاشته بودم ، عزم سفر کنم . در فاصله دو هفته مانده به برگزاری کنسرت ، تور 5 شب دبی را خریداری کردم و بلیت های کنسرت را هم تهیه کردم . خانم جان و همسفرجان مرا در این سفر همراهی می کردند . ( اعضای سایت که به خوبی این دو شخصیت را میشناسند و برای دوستان و خوانندگان جان جدید هم معرفی کنم که همسفرجان دوست و پای همیشگی سفرهای بنده هست و خانم جان هم که همسر اینجانب می باشد )

نکته جالب توجه ، شیوه صدور ویزاهایمان بود ! از پاسپورتها با گوشی عکس گرفتم و در تلگرام برای آژانس ارسال کردم . 5 روز بعد ویزاها به صورت الکترونیکی صادر شد ! یعنی نه اصل پاسپورتها به آژانس داده شد و نه ویزایی درون پاسپورتهایمان چسبانده شد ! جل الخالق !

 

b6zE57If9GgqOSNRkwj7ehVR430pnHkZ3a4vHhY2.jpeg

 

به هرحال ، با توجه به مشغله کاری زیاد و زمان خیلی کم تا شروع سفر ، تمام تلاشم را کردم تا اطلاعات لازم را جمع آوری کنم . برای من که همیشه مقصد سفرم از ماهها قبل مشخص بود و می توانستم با خیال راحت و فراغ خاطر به جمع آوری اطلاعات ضروری برای سفر بپردازم ، این زمان کم و کوتاه باعث شد کمی استرس به سراغم بیاید . اما زمانی که اطلاعات سفر به دبی را از لست سکند و گوگل تریپ و تریپ ادوایزر استخراج و با هم میکس کردم ، استرس جای خود را به لبخند بر روی لبهایم داد ...

 

6TqbeziqG5XCq6i2fhpuNJs3qiWUx1o68BZdWgjO.jpeg

مکان های مورد علاقه متعددی که نشانه گذاری شده اند

 

همیشه پای یک زن در میان است

 

پرواز رفت در ساعت 21:15 چهارشنبه 5 آبان توسط فلای دبی FlyDubai  انجام می شد . یک ساعت و نیم زودتر در فرودگاه بودیم . ترمینال پروازهای بین المللی فرودگاه شهید هاشمی نژاد مشهد در آن ساعت ، بسیار خلوت بود . بعد از تحویل چمدانهای تقریبا سبکمان و دریافت کارتهای پرواز ، به سمت گیت چک پاسپورت رفتیم . صفی وجود نداشت و فقط ما سه نفر بودیم . من و همسفرجان حسابی گرم صحبت و بگو و بخند بودیم و تا به خود آمدیم دیدیم خانم جان از گیت عبور کرده و آن طرف منتظر ما است . همسفرجان جلو رفت و من پشت خط قرمز ایستادم تا نوبتم شود ( هر چند که تکرار میکنم به غیر از ما سه نفر کسی در آنجا حضور نداشت ) کار مامور چک پاسپورت کمی طولانی شد و از شدت خلوتی سالن ، از فاصله چند متری ، صحبتهای همسفرجان و مامور مربوطه را به صورت نصف و نیمه می شنیدم که داشت درباره شغل و محل کار و ... می پرسید . با خودم گفتم چه ربطی دارد این سوالها ؟! تا اینکه کلمه - ممنوع الخروج – را شنیدم و چشمان گرد و از حدقه بیرون زده همسفرجان را دیدم و صورتِ به یکباره سرخ شده اش را ! هنوز چیزی که شنیده بودم را باور نداشتم ! تا آمدم صدا بزنم و بپرسم چه شده که مامور چک پاسپورت با دست اشاره کرد که بیا جلو نوبت شما است . سریع رفتم و خودم را به همسفرجانِ هاج و واج و مستاصل رساندم و پرسیدم : " چی شده ؟! " جواب داد : " میگه ممنوع الخروجی ! " گفتم : " یعنی چی ؟؟؟ ممنوع الخروج ؟ آخه چرا ؟ " مامور مربوطه که همکارش را هم صدا زده بود جواب داد " علتش به ما ربطی نداره اما احتمالا شکایتی ، بدهکاری ، مالیاتی چیزی ندارید ؟ " همینطور که این دو داشتند با هم صحبت می کردند من در پَسِ ذهنم داشتم موقعیت و وضعیت جدیدمان را می سنجیدم ! این همه هزینه ، پرواز ، هتل ، کنسرت ، وعده و وعیدهایی که برای سفر سه نفره مان به خودمان داده بودیم ...

چرخ دنده های مغزم با تمام سرعت می چرخیدند و به فکر راه چاره بودند ! باید خونسردی خودم را حفظ میکردم . مثل همیشه از صفر تا صد سفر را به تنهایی برنامه ریزی کرده بودم و همه چیز دست من بود و حالا هم باید به شکلی مدیریت بحران می کردم . اول اینکه نباید خودم را می باختم . دوم اینکه روحیه خانم جان را برای ادامه سفر حفظ میکردم . سوم اینکه به همسفرجان دلداری می دادم . اما جگرم داشت میسوخت ! این چه اتفاقی بود که برایمان افتاده بود ! عجب ضِدّ حالی ! همه این افکار در کسری از ثانیه از ذهنم گذشت و خودم و خانم جان را در دبی می دیدم ، بدون همسفرجان ! از همین الان نبودَش را به خودم قَبولانده بودم و برای روزهای آینده بدونِ او ، داشتم آماده می شدم .

صدای خانم جان رشته افکارم را از هم پاره کرد " آقا حالا به خاطر من بزارید بیاد گناه داره ! " این چه حرف مسخره ای بود ! مگر اینجا خانه خاله است ؟! ممنوع الخروج ، یعنی تمام ! با تعجب صورتم را به سمت خانم جان برگرداندم تا ببینم چرا این درخواست مسخره و بچه گانه را کرده که متوجه خندیدن و خوشحالی عجیب و غریبش شدم ! واقعا چه چیز خنده داری الان وجود داشت که او اینقدر سرحال و شنگول بود ؟! انگار متوجه جدی بودن قضیه نیست و عمق فاجعه را درک نکرده است ! با خندیدن دو مامور نیروی انتظامی که پشت باجه بودند و پاسپورتهای مُهر خورده من و همسفرجان را توی دستمان می گذاشتند ، تازه دوزاری اَم جا افتاد و فهمیدم چه رَکبی خورده ایم و همه اینها زیر سر خانم جان بوده است !

ما دو نفر پاسپورت به دست و شوکه سر جایمان ایستاده بودیم و خانم جان را که همزمان با فرار ، شکلک و اَدا و اَطوار در می آورد را مشغولِ تماشا بودیم و نمی دانستیم از اینکه همه اینها یک شوخی بود خوشحال باشیم یا ناراحت و یا عصبانی ! به هرحال این هم از آن اتفاقهایی است که فقط توسط یک ایرانی و با همکاری ماموران ایرانی (!) در ایران رُخ می دهد ...!

 

از دُبی که حرف میزنم ، از چه حرف میزنم

 

برای معرفی دبی باید کمی خودمان را از زووم خارج کنیم و از بالاتر به این شهر و کشور یعنی امارات متحده عربی نگاه کنیم .

 

WYTx6n0YGWZ2usQZ0EqEMmtWhoV1Fyrye33kSQf7.png

 

موسس و بنیانگذار حکومت امارات متحده عربی United Arab Emirates یا به اختصار UAE شیخ زاید بن سلطان آل نهیان بوده که با همکاری شیخ راشد بن سعید آل مکتوم به تاسیس این اتحاد همت گماردند . این کشور از پیوستن هفت امارت ابوظبی ، دبی ، عجمان ، فجیره ، شارجه ، اُم القوین و راس الخیمه تشکیل گردید . با توافق حکام ، هر امارت قسمتی از قدرت خود را برای آن امارت حفظ می نمود و فقط در مسائل خارجی و جنگ از سیاست یکپارچه ای بهره می بُرد . شیخ زاید به عنوان رهبر کشور و ابوظبی به عنوان پایتخت برگزیده شد . زبان رسمی عربی و دین رسمی هم اسلام معرفی شد .

با اکتشاف نفت در سال 1958 در منطقه ابوظبی ، این کشور به یکی از ثروتمندترین کشورهای منطقه تبدیل شد . در سال 1996 در دبی نیز نفت کشف شد . این اکتشاف به پیشرفت و توسعه زیربناهای اقتصادی و اجتماعی که از اصول اولیه جوامع مدرن می باشد ، کمک بسیاری کرد . آموزش ، بهداشت ، توسعه جاده ها ، خانه سازی و رفاه اجتماعی در تقدم قرار گرفتند . امتیاز و اعتبار این پیشرفتها را می توان تا حد زیادی به حکام پیشین و فعلی دبی نسبت داد .

 

I1eYvFQ9oSV4cmHhlRTXmHjdR929CqTfb8IBAKMC.png

 

دبی بیشترین جمعیت را در بین این هفت امارت دارد و بعد از ابوظبی بزرگترین آنها است . وجه تمایز دیگر دبی ، میزان درآمد نفتی این امارت است که تنها 6% از تولید ناخالص داخلی را تشکیل می دهد و اکثر درآمد آن از منطقه آزاد جبل علی و فروش املاک ، اعطای اقامت ، صدور مجدد کالا ، ترانزیت مسافر و کالا و همچنین بخش بزرگی از گردشگری و دیگر خدمات مالی و تجاری فراهم می گردد .

دبی در کنار یک خور ( ورودی آب از دریا به داخل خشکی را خور می گویند ) با همین نام قرار دارد و اطراف این خور گسترش یافته و حالا در جهت جنوب غربی و به سمت ابوظبی در حال گسترش است . خور دبی با طولی برابر 15 کیلومتر تنها 500 متر عرض دارد و سه پل و یک تونل زیرآبی ، ارتباط بین دو طرف خور را فراهم می کند .  این خور ، شهر را به دو بخش دیره در شمال و بردبی در جنوب تقسیم کرده است . در قسمت بردبی به سمت جنوب که نگاهی بیاندازیم منطقه جبل علی را می بینیم که به خاطر اسکله و منطقه آزاد تجاری اش معروف است . جاده ای که شهر را به جبل علی و ابوظبی وصل می نماید بزرگراه معروف شیخ زاید می باشد . یک بزرگراه هشت بانده که در دو طرف آن آسمان خراشهای فراوانی مشاهده می شود . بیراه نیست اگر اسم دبی را شهر ترین ها بنامیم . سریعترین شهر ، بلندترین برج ، پر ستاره ترین هتل ، بزرگترین مرکز خرید ، بزرگترین پیست اسکی سرپوشیده و ... ( این لیست بسیار بلند بالاست ) و البته این ترین ها گاهی اوقات به مانند شمشیر دو لبه ای عمل می کند ! می پرسید چرا ؟ در ادامه به آنها می پردازیم ...

 

اقتصاد مقاومتی به سبک مجید

 

به نظر من اگر بخش ترین ها را ادامه بدهیم به واژه گرانترین ها هم خواهیم رسید . تفریحات دبی جزء گرانترین تفریحات به حساب می آید . پس برای سفر به دبی باید به سبک ویژه ای به مقوله هزینه ها و مسائل اقتصادی سفر پرداخت و راه چاره ای برای کاهش آنها پیدا کرد . دوستان و عزیزان سفرنامه نویس در سفرنامه های قبلی به طور کامل و واضح و شفاف به این مسئله پرداخته اند و بهترین راه را پیدا کرده اند ؛ و این راهی نیست به جز استفاده از ووچرهای تخفیف اینترتینر ! ووچرهایی که از سیاست یکی بخر دو تا ببر استفاده می کنند و تا حد قابل قبولی در کاهش هزینه های سفر تاثیر گذار هستند . اما با استفاده از این ووچرها ، باز هم به نظر من هزینه تفریحات دبی کمی بیشتر از حد معمول است . از طرفی قیمت کتاب کامل اینترتینر بسیار زیاد بود . همچنین از آنجا که ما سه نفر بودیم ، این ووچرها هزینه یک نفرمان را متقبل می شد و نفر سوم سرش بی کلاه می ماند ! پس دوباره به فکر راه چاره افتادم و مثل همیشه با جستجو در اینترنت یک سایت ایرانی پیدا کردم که هم ووچرها را به صورت تکی می فروخت و هم بلیت های بعضی اماکن تفریحی دبی را با تخفیف ارائه می داد .

 

9mzqm2s1E6Eo2YQzgivSyga5v2FAJssDBEKyBss6.jpeg

بلیت های تخفیف دار فراری ورلد و وایلد وادی

 

 CQnosG4GPd7qIsqUCAFzHTnWPTIDuC4xgDiP2yL1.jpeg

ووچرهای اینترتینر که به غیر از Chillout بقیه اشانتیون از طرف سایت بودند .

 

 

fhfhgtK6sRWE8S1f20mvcl1ZsagLAFBfAipIx7IL.jpegووچر وایلد وادی و فراری ورلد

  

اما توجه داشته باشید که شما نمی توانید بر روی بلیت های تخفیف دار از ووچر استفاده کنید و به اصطلاح تخفیف را روی تخفیف بیاورید ! برای استفاده از ووچرهای اینترتینر فقط و فقط باید یک بلیت را همانجا به صورت نقدی خریداری کنید و ووچر را تحویل دهید تا دو بلیت دریافت کنید . پس با این حساب و کتاب به این نتیجه رسیدیم که بهترین راه برای ما که سه نفر بودیم این است که برای هر تفریح یک بلیت تخفیف دار و یک ووچر اینترتینر بخریم و با بلیتی که در دبی خریداری و ووچر را روی آن اعمال می کردیم مجموعا سه بلیت برایمان باقی می ماند . اینجا است که می توانیم با حساب و کتاب و سرشکن کردن کل هزینه تفریحمان بر روی سه نفر به یک عدد تقریبا منصفانه و منطقی تر برسیم .

به هرحال لازم نیست الان خودتان را زیاد درگیر موضوع هزینه ها کنید خوانندگان جان عزیز ! چرا که در انتها به صورت مفصل به توضیح و تشریح تفریحات و نحوه دسترسی و رفت و آمد و هزینه های اصلی و هزینه های تمام شده پس از اعمال تخفیفات ، خواهیم پرداخت . فعلا در سفر همراه ما باشید و فارغ از اعداد و ارقام از خواندن سفرنامه لذت ببرید ؛ باشد که رستگار شوید ... !

 

فرودگاه برمودا

 

تا چند سال پیش همیشه از وجود فرودگاه هاشمی نژاد مشهد خوشحال بودم و افتخار می کردم که شهرمان پر ترددترین و بزرگترین فرودگاه کشور را بعد از تهران دارد . فرودگاهی که سه ترمینال دارد ؛ یکی پروازهای داخلی یکی بین المللی و یکی هم به صورت ویژه برای حجاج و پروازهای زیارتی ! جالب است نه ؟ و وقتی موضوع جالبتر می شود که بدانید از آنجایی که ما عادت داریم همیشه و در همه چیز به جای پیشرفت ، پَسرفت (!) داشته باشیم ، حال و روز فرودگاه مشهد هم از این قاعده مستثنی نیست !

به عنوان مثال اگر شما مدیر پروازی ( که اصلا در کشور وجود ندارد اینچنین مدیرانی ! ) یا شخص کثیر السفری باشید ، هر بار که به سمت فرودگاه مشهد بروید قطعا با سورپرایزی روبرو خواهید شد ! یک روز ورودی فرودگاه عوض خواهد شد ، یک روز ورودی پارکینگ ! یک روز برای پیاده کردن مسافر باید ورودی پارکینگ بپردازید یک روز هم نیازی نیست ! یک روز محل ایستگاه تاکسی های فرودگاه عوض می شود و یک روز کلهم اجمعین باید از مسیر پُشتی فرودگاه و به سمت مزارع کشاورزی از فرودگاه خارج شد ! یک روز هم که با سورپرایز ویژه روبرو خواهید شد و جای ترمینال ها عوض می شود ! همه اینها برای این است که فرودگاه پویایی خودش را از دست ندهد و از یکنواختی برای مسافر نگون بخت جلوگیری شود !!

با داشتن بعضی دوستان شاغل در فرودگاه ، از زبان آنها خدمتتان عرض کنم که فرمودند : " برج فرودگاه که با هزینه چند میلیاردی به تازگی ساخته شده را تصمیم گرفته اند خراب کنند و جای دیگری از نو بسازند ! چون متوجه شده اند جای مناسبی قرار ندارد ! " توجه بفرمایید که – تازه - متوجه شده اند مکان مناسبی نیست ! همچنین دوستان من ادامه میدهند که " دلیل عوض شدن های مکرر مسیر ورودی به فرودگاه و پارکینگ و ترمینال ، ریزش یکی از راههاست که مدام آسفالت آن قسمت ریزش می کند ! در صورتی که باند فرودگاه که قِدمَتَش بالای 50 سال است ( خودتان حساب کنید در زمان چه کسی ساخته شده است ) هنوز مثل کَره می ماند و با لبانت بازی می کند ! " اینها دقیقا جملاتی بودند که از زبان کارکنان فرودگاه برای شما خوانندگان جان نقل کردم .

حالا میخواهم از سورپرایز جدید و سوپر ویژه فرودگاه برایتان رونمایی کنم ! پروازهای خروجی بین المللی از ترمینال پروازهای بین المللی انجام می شود ( تا اینجا درست ) و پروازهای ورودی بین المللی از ترمینال ویژه حجاج ! ( آخه چرا ؟ ) حالا شما فرض کنید مسافری که با خودروی شخصی به فرودگاه آمده و خودرویش را در پارکینگ ترمینال پروازهای بین المللی پارک کرده و بعد از چند روز و اتمام سفر از ترمینال دیگری یعنی ترمینال حجاج وارد فرودگاه می شود ، چه خاکی بر سرش بریزد ؟! شاتل و سرویس جا به جایی رایگان بین ترمینالها هم که کلا وجود خارجی ندارد و در ایران بچه قشنگ بازی به حساب می آید !! خوب حالا مسافر با چمدان در دست ، چطور این مسیر طولانی حدودا 5 کیلومتری را طی کند ؟ آن هم با آسفالتی که اگر بیشتر از 40 متر چمدانتان را روی آن بکشید زِهوارش از هم در می رود و صدای چمدان زبان بسته بلند می شود که " داداش تو بیا پایین جای من ، من میرم بالا تو رو میکشم ! اینجوری راحت ترم به ابوالفضل ! " و برای حُسنِ خِتام این قسمت ، این جمله که بین دوستان فرودگاهی معروف است را نَقل می کنم :

فرودگاه مشهد ، فرودگاهی که نشستن هواپیما در آن با خلبان است و بلند شدنش با کرام الکاتبین !

 

چطور خوش آمدیم !!

 

بعد از آن شوخیِ جسورانه خانم جان درباره ممنوع الخروجی ( که این قبیل شوخی ها مختص ایشان است و بس ) وارد سالن انتظار شدیم و بعد از مدت کوتاهی سوار هواپیمایی فلای دبی شدیم . دربهای هواپیما بسته شد اما اتفاق خاصی رخ نداد ! عقربه های ساعتِ مچیِ من تند و تند می چرخیدند اما هواپیما میلیمتری تکان نمی خورد ! کاپیتان اعلام کرد که من برای پرواز مشکلی ندارم و آماده ام اما فرودگاه است که اجازه پرواز را هنوزنداده است !

حالا من همینطور نشسته بودم روی صندلی و از پنبه شدن رشته هایم نگران بودم . این پنبه ها که می گویم همان برنامه ریزی هایم برای سفر بود . از آنجایی که برنامه روز اول سفرمان را به ابوظبی اختصاص داده بودیم و می خواستیم فردا حداکثر در ساعت 06:00 از هتل خارج شویم و حتی آذوقه راه را هم برداشته بودم تا ترک کردن زودهنگام هتل و نخوردن صبحانه ، مشکلی برایمان بوجود نیاورد . همچنین از آنجایی که پرواز ما ساعت 21:15 بود و احتمالا حوالی ساعت ۲۴:۰۰ به هتل و اتاقمان می رسیدیم و پیدا کردن صرافی در آن ساعت از شب کمی شک برانگیز بود و امکان داشت برای تبدیل دلار به مشکل بخوریم ، مقداری دِرهَم از مشهد تهیه کرده بودم تا بتوانیم خودمان را در طول مسیر به سمت ابوظبی ، به بازار ابن بطوطه برسانیم و دلارهایمان را چنج کنیم تا دیگر در ابوظبی فکرمان درگیر صرافی نباشد . اما حالا ، با از دست دادن زمان ، عملی کردن این نقشه ها سخت و سخت تر می شد ! همانطور که دقایق می گذشت یاد جمله دوستم افتادم که گفته بود " نشستن هواپیما در مشهد کار خلبان و بلند شدنش با خداست ! "

سرانجام بعد از 1 ساعت و 35 دقیقه تاخیر (!) با سلام و صلوات مسافرین ، هواپیما از زمین بلند شد . آخرین بار ساعت مچی ام را نگاه کردم و با نگرانی پلکهایم را روی هم گذاشتم تا حداقل چُرتی بزنم . اما مگر صندلی های نافُرم و جا سَری نافُرم تر گذاشتند ! صد رحمت به اتوبوسهای بنز قدیمی ایران پیمای خودمان !! بدترین و خشک ترین صندلی که تا به حال دیده بودم را این هواپیما داشت . یعنی اگر پشت فرمان نیسان آبی می نشستم احساس راحتی بیشتری می کردم ! تا مقصد از گردن درد و پا درد خوابم نبرد ! ( آن هم مجیدی که در پروازهای 7-8 ساعته دوحه – بانکوک و یا دوحه – جاکارتا هیچ مشکلی نداشت و کل پرواز را میخوابید ! )

پرواز کوتاه مشهد – دبی به مقصد رسید و خلبان کار نکشته هواپیما (!) آنچنان کوباند بر زمین هواپیما را ، که مِسگَر نکوبید مِس را !!! از جیغ و فریادهای مسافرین هم که نگویم خیلی بهتر است ...

لِه و وارَفته از هواپیما پیاده شدیم و اعضای بدن همدیگر را چک کردیم که ببینیم نقصی نداشته باشد و اصلا آیا همه چیزمان سر جای خودش قرار دارد یا خیر !

ساعت حدود 00:30 بامداد بود که در سالن فرودگاه بودیم . اولین چیزی که توجه مان را جلب کرد ، سردی هوا بود . دبی و سرما ؟! گفتیم شاید این زمان از شب هوا سرد است ؛ اما روزهای بعدی متوجه شدیم اگر بدشانسی هایی از قبیل تاخیر پرواز و مشکل هتل و ... داشتیم در عوض خوش شانسی هایی هم مثل بیش از حد گرم نبودن و متعادل بودن هوا را داشته ایم و گاهی اوقات هم باید نیمه پر لیوان را خورد !!!! ببخشید ، نگاه کرد !

به هر حال بعد از چک پاسپورت و ویزا از گیت عبور کردیم و چمدانها را برداشتیم و به سمت خروجی سالن فرودگاه راه افتادیم . در قسمت میتینگ پوینت Meeting Point یا همانجایی که تورلیدرها و ترانسفرها و یا بستگان و دوستان و ... به استقبال مسافران می آیند به دنبال ترانسفرمان گشتیم . اما نبود که نبود ! به خانم جان و همسفرجان گفته بودم که احتمال دارد به علت تاخیر پرواز و در نظر گرفتن میزان تعهد شرکتهای توریستی و گردشگری ایرانی حاضر در کشورهای خارجی ، ترانسفری در کار نباشد و با توجه به اینکه ساعت کار متروی دبی تا 24:00 می باشد ، این گزینه نیز از روی میز حذف میشود و می ماند تاکسی ! قبل از اینکه به تاکسی متوسل بشویم یک سیم کارت اتصالات با 2 گیگ حجم ، 40 عدد پیامک و 25 دقیقه مکالمه را به قیمت 100 درهم از نمایندگی داخل فرودگاه خریداری کردم و با شماره لیدری که در زیر برگه ووچر هتلمان درج شده بود تماس گرفتم . با شخصی که تلفن را جواب داد در مورد تاخیر پروازمان و اینکه در حال حاضر ترانسفر اینجا حضور دارد یا کنسل شده صحبت کردم و ایشان جواب دادند که ترانسفر به قوت خودش باقی است و همانجا پیدایَش کنید ! پرسیدم : " این شخصی که می فرمایید عرب هست ؟ ایرانی هست ؟ چی هست ؟ " جواب گرفتم که " ایرونی بلده نگران نباشین ! " گفتم : " نه منظورم اینه که چه شکلیه و ما چطوری باید پیداش کنیم ؟ " ایشان دوباره جواب دادند که " دقیق نمی دونم کی دنبال شما اومده باید بپرسم از شرکت اما همونجاست دیگه پیداش کنید !! " اینجا بود که متوجه شدم از این آقا آبی گرم نمی شود و ترانسفر را باید خودم و با استعداد بالقوه ام کشف کنم ! به قسمت میتینگ پوینت برگشتم و هر چه اینطرف و آنطرف کردم و در برگه های دست افراد حاضر در آنجا جستجو کردم نه اسمی از خودمان پیدا کردم و نه اسمی از شرکت Sun & Sands  و نه اسم هتل ! دیدم چاره ای نیست و باید به روش انسانهای ماقبل تاریخ عمل کنم ! دستهایم را بالا بردم و به زبان فارسی و با صدای بلند داد زدم " آقایون داداشام ، اینجا کسی هست که ترانسفر باشه و منتظر مسافر ؟ من فلانی ام و هتلم امارات گرنده " با خودم گفتم عربها و توریست های خارجی که حرف مرا نمی فهمند و مهم نیست و فقط آن کسی که باید ، متوجه خواهد شد ! "

بالاخره طرف خودش را نشان داد . آقایی عرب و سیه چرده که زبان فارسی را هم بلد بود به سمتمان آمد . گفتم : " آخر برادر جان یک برگه ای یک پلاکاردی یک کوفتی یک زهرماری چیزی دستت میگرفتی تا پیدات کنیم . همه کسایی که اینجا وایسادن رو نگاه کن برگه دستشون هست اِلّا شما . هم خودتو الاف کردی هم ما رو ! "

به لطف خوب بودنِ این شرکت (!) یک ساعتی هم زمان را در اینجا از دست دادیم و حدود ساعت 01:30 به درب هتل آپارتمان امارات گرند  Emirates Grand Hotel Apartments رسیدیم .

 

 سنگهای پایِ لَنگ !

 

از ون پیاده و وارد لابی هتل شدیم . پُشت سرمان آقای ترانسفر بدون خداحافظی سوت شد و رفت ! خانم جان و همسفرجان روی مبلهای لابی وِلو شدند و من هم با پاسپورت ها و ووچر هتل به سمت پذیرش رفتم . سی دقیقه ای طول کشید تا اینکه مسئول رسپشن جمله عجیبی گفت که خواب از سرم پرید ! " متاسفانه رزرو شما کنسل شده است ! " گفتم : " یعنی چی ؟! " جواب داد " نمی دانم . با آژانس مربوطه تماس بگیرید " با همان شماره قبلی تماس گرفتم اما شخص دیگری تلفن را جواب داد . مشکل را توضیح دادم اما آن طرف خط تازه پرسید : " شما ؟ " دوباره مجبور شدم از اول سرگذشتمان را توضیح بدهم که ما همان هایی هستیم که پروازمان تاخیر داشت و چند دقیقه پیش برای پیدا کردن ترانسفر با شما تماس گرفتم و ... ( نکته عجیب و قابل تامل این بود که هر بار با این خط تماس می گرفتم شخص جدیدی تلفن را جواب می داد و من مجبور می شدم سرگذشتمان را از بَدوِ تولد تا به امروز توضیح دهم ! )

سرانجام بعد از گذشت یک ساعت دیگر معطلی ، جوابی که از تور لیدر ایرانی آن طرف خط گرفتم این بود " فعلا امشب یک اتاق میده بهتون تا فردا پیگیری کنیم ببینیم مشکل از کجاست " به رسپشن 200 دلار بابت دیپوزیت پرداخت کردیم و کارت اتاق را گرفتیم و سوار بر آسانسور به سمت طبقه دوازدهم رفتیم . در مورد هتل و اتاق به طور مفصل توضیح خواهم داد . اما فقط همین را بدانید که این هتل با سی و یک طبقه در حاشیه خیابان شیخ زاید و در یکی از بهترین موقعیتهای استراتژیکی برای توریست ها ، واقع است . همچنین قبل از سفر آرزو می کردم اتاقی با نمای خیابان شیخ زاید به ما بدهند که با توجه به اتفاقهایی که برایتان شرح دادم و لطف شرکت گردشگری ایرانی حاضر در دبی (!) همین الان که سقفی را بالای سرمان داریم باید شکرگزار باشیم !

با دلخوری از شرایط پیش آمده وارد اتاق شدم . کلی زمان از دست داده بودیم و برنامه صبحمان و ابوظبی کاملا روی هوا بود ؛ چرا که نزدیک صبح بود و ما هنوز نخوابیده بودیم ! تاریخ بلیت تخفیف دار فراری ورلد برای امروز بود و دقیق مطمئن نبودم که اگر برنامه را تغییر می دادم و بیخیال ابوظبی می شدیم و در تاریخ دیگری به فراری ورلد می رفتیم آیا به مشکل می خوردیم یا خیر ! خانم جان و همسفرجان با دلداری و اینکه سخت نگیر و ما مشکلی نداریم و ... سعی در آرام کردنم داشتند .

حدود ساعت 03:30 بود که خوابیدیم . با اینکه می دانستم با این خستگی و بی خوابی نمی توانیم برنامه فردا را آن طور که قبل از سفر برنامه ریزی کرده بودم انجام دهیم اما باز هم ساعت را روی 05:30 کوک کردم و به امید یک معجزه ، چشمهایم را روی هم گذاشتم و بیهوش شدم ...

 

ابوظبی چالش برانگیز

 

زمانی که از سفر به دبی صحبت می کنیم بی اختیار و ناخودآگاه درگیر ابوظبی خواهیم شد . چرا که فراری ورلد و مسجد بزرگ شیخ زاید در ابوظبی قرار دارند و این دو مکان برای کسی که به دبی سفر کرده بسیار وسوسه انگیز و تحریک کننده است و نمی توان به این راحتی از آنها چشم پوشی کرد . اما رفتن به ابوظبی مستلزم صرف زمان و هزینه زیادی است . با رعایت چند نکته می توان از هزینه رفت و برگشت به ابوظبی کاهش داد و زمان را هم مدیریت کرد .

در مورد زمان : شما اگر می خواهید سفر یک روزه ( از صبح تا شب ) به ابوظبی داشته باشید و از چهار مکان هایلایت توریستی و مهم آن که مورد علاقه من هم بود ( فراری ورلد – مسجد شیخ زاید – موزه لوور ابوظبی – خیابان کورنیش و برجهای اتحاد ) بازدید کنید حتما و حتما باید صبح خیلی زود دبی را به مقصد ابوظبی ترک کنید در غیر این صورت باید یکی یا بیشتر از آن مکانها را حذف کنید چون قطعا به هر چهار مکان مورد نظر نخواهید رسید .

 

0vEdJsMErCqHUZbI0gIGmLKlQE48gKHYmFbkh16u.pngزمانبندی حرکت اتوبوسها از دبی به ابوظبی و بالعکس

 

و از آنجایی که شروع حرکت اتوبوسها از مبدا دبی به ابوظبی در روزهای عادی از 05:00 و روزهای تعطیل از 06:00 می باشد پس هر چه زودتر خودتان را به ایستگاه اتوبوس برسانید قطعا زمان بیشتری را در ابوظبی در اختیار خواهید داشت .

در مورد هزینه : انتخاب اول تاکسی است که از هر کجا که دوست داشته باشید تا ابوظبی و یا فراری ورلد با مبلغ حدودی 300 درهم می توانید بروید . انتخاب دوم استفاده ترکیبی از مترو و اتوبوس است که به صورت قابل توجهی هزینه شما را حتی به نصف کاهش خواهد داد .

و با توجه به همین موضوع هزینه و زمان ، ابوظبی جایی نیست که بخواهید 2 روز از سفرتان را به آن اختصاص دهید و باید در یک روز قورتَش بدهید !

خلاصه کلام اینکه مبحث ابوظبی در حالت عادی چالش برانگیز است چه برسد به اینکه شرایط ما را داشته باشید و بخواهید از راه نرسیده و فقط با ۲ ساعت خواب (!) به آنجا بروید . قطعا این کار عملی نخواهد بود !

 

بهترین دفاع ، حمله است

 

به سختی در ساعت 08:30 از خواب بیدار شدیم ! با نثار دعا (!) به باعث و بانی قضایای دیشب ، صبح زیبایمان را آغاز کردیم . سریع حاضر شدیم و وسایلمان را برای سفر به ابوظبی آماده کردیم . با توجه به اینکه نتوانسته بودیم در ساعت 05:30 بیدار شویم و از برنامه عقب بودیم ، دل را به دریا زدیم و گفتیم حالا که آب از سرمان گذشته و چه یک وجب چه صد وجب (!) ترجیح دادیم صبحانه را هم در هتل بخوریم و بعد دبی را به مقصد ابوظبی ترک کنیم . سوار بر آسانسور به سمت طبقه سی و یکم که محل رستوران هتل بود رفتیم . جلوی ورودی رستوران ایستادیم و شماره اتاقمان را به پرسنل مربوطه گفتیم . همسفرجان که عجله داشت رفت داخل و ما منتظر بودیم تا پرسنل رستوران شماره ها را با برگه روبرویش تطبیق دهد و اجازه ورود بدهد که این کار انجام نشد ! شماره ما در لیست نبود ! در واقع اتاق موقت ما سرویس صبحانه هم نداشت ! یا بهتر بخواهم بگویم هیچ خدماتی نداشت !! چون داخل ووچری که ما از هتل داشتیم نوشته شده بود سرویس صبحانه و اتاق با یک تخت دو نفره و یک تخت یک نفره ؛ اما دیشب داخل اتاق فقط یک تخت دو نفره وجود داشت که هر سه نفرمان روی همان خوابیده بودیم ! با عذر خواهی از پرسنل مذکور وارد رستوران شدم و از پشت به همسفرجان که در حال پر کردن بشقابش بود نزدیک شدم و در گوشَش گفتم : " داداش دست به چیزی نزن که صبحونه نداریم ! " همسفرجان با حالت بُهت در جا خُشکَش زد و من و خانم جان با کمک هم ، گوشهای آویزان شده اش را جمع کردیم و به خارج از رستوران منتقل کردیم !

گفتم : " نگران نباشین برای امروز آذوقه برداشتم . انشاالله بریم ابوظبی برگردیم همه چی درست میشه " از مشهد تعدادی نیم باگت را به دو قسمت مساوی تقسیم و درونش را با کالباس و پنیر لیقوان پُر کرده بودم و سلفون کشیده و مرتب داخل کوله ام گذاشته بودم . کالباس و پنیر لیقوان ؛ ترکیب عجیبی است اما امتحان کنید خوشمزه است ! مخصوصا وقتی کوچک باشد و خوردنش آسان و دو لقمه ای تمام شود ! آنقدر خوشمزه بود که خانم جان و همسفرجان هنوز که هنوز است برای آن ساندویچ ها دعایم می کنند ...

 

داخلی – شب – خانه – چند روز قبل از سفر

 

کتاب به دست در گوشه مورد علاقه اتاقم نشسته ام و لیوان کمر باریک چای کنار دستم است و میوه های پوست کنده و برش خورده و رنگ و وارنگی که در نگاهشان " تورو خدا منو بخورِ " خاصی موج می زند ! دیگر چه از این بهتر ...

چند روزی است که مشغول خواندن کتاب – نگرش من و چالشهای برتری – هستم . این کتاب را شیخ محمد بن راشد آل مکتوم به رشته تحریر در آورده است . نویسنده معروفی نیست ؟ بله درست می فرمایید اما اگر خاطرتان باشد ذکر خیرَش را اول سفرنامه داشتیم . در حال حاضر شیخ محمد حاکم وقت دبی است . البته مقام و منصب های دیگری هم دارند . به این قسمت از کتاب توجه بفرمایید :

{{ من در کنار مسئولیت های نایب رئیسی دولت امارات ، نخست وزیری آن و حکمرانی دبی ، وزیر دفاع دولت امارات نیز هستم . از این رو بلاها و بدبختی های جنگ را میشناسم و نیز خوب می دانم که جنگ نه راه حل نشان می دهد و نه مشکل را از میان بر می دارد و بلکه گاه اوضاع را وخیم تر نیز می کند . راز شکوه امتها در قدرت نمایی نظامی شان نیست ؛ چنان که در جهان کنونی ما ، نمونه هایی چند از دولتهایی وجود دارد که از نیروی نظامی قدرتمندی برخوردارند اما قادر به انجام کاری نیستند زیرا توان اقتصادی آنها ضعیف است . }}

اما تا چای سرد نشده اجازه بدهید آن قسمت از کتاب که الان مد نظرم است را از زبان شیخ محمد برایتان نقل کنم :

{{ هر کس از دبی دیدن کند فورا در می یابد که این شهر با شهرهای دیگر تفاوت دارد . او از زمان فرود هواپیمایش و تا زمانی که آنجا را ترک میکند برترین خدمات را می بیند . نگاه اول در ذهن مردم یک تاثیر دائمی از خود برجای میگذارد . بنابراین استقبال خوب ، مهمانداری خوب و یاری رسانی ، بسیار مهم است }}

 

خارجی – روز – حاشیه خیابان شیخ زاید – اولین روز سفر

 

سه نفرمان دست در دست هم از درب هتل که رو به خیابان پشتی است ، خارج می شویم . هتل آپارتمان امارات گرند در حاشیه خیابان شیخ زاید است اما درب ورودی از سمتِ پشت و از خیابان پُشتی است . البته جای هیچ نگرانی نیست چرا که کوچه باریکی در کنار هتل وجود دارد و با طی حدود ۲۰ قدم می شود ساختمان را دور زد و به حاشیه خیابان شیخ زاید رسید . در همان کوچه باریک یک داروخانه بسیار مجهز و یک سوپر مارکت وجود دارد ! دسترسی راحت به این دو مکان از ملزومات یک زندگی آپارتمانی و شهری به حساب می آید .

در حاشیه خیابان شیخ زاید هستیم . هوا بسیار مطبوع است ؛ نه گرم و نه سرد ! حدود ۲۶ درجه به همراه نسیم ملایمی که به همه چیز روح و جان تازه ای می بخشد . حتی به ما که از دیشب مدام در حال ضد حال خوردن هستیم !

نگاهی به خیابان می اندازم . در خیابان شیخ زاید همه چیز برای توریست مهیا است . تاکسی های فراوان ، متروی کارآمد و اتوبوسهایی که پشت سر هم در حال رفت آمد هستند . تمیزی خیابان و ساختمانها و خودروها و در نتیجه تمیزی هوا ، اولین چیزهایی است که نظر هر بیننده ای را جلب می کند . قریب به یقین می توان گفت چیزی به اسم موتورسیکلت آن طور که ما در ایران داریم و استفاده میکنیم ، وجود ندارد ! یعنی موتورهای ریزه میزه ای که فقط جلوی رستورانها و فست فودها پارک هستند و نقش پیک را بازی می کنند و تک و توک هم موتورهای سنگین مثل هارلی دیویدسون ؛ دیگر تمام ! در مجموع موتورسیکلت ها حضور کم رنگی در خیابانها دارند و اصلا به چشم نمی آیند . قطعا با توجه به همین موضوع و وجود خودروهای با کیفیت و سالم بودن کاتالیستهای آنها و الزام دولت به تعویض آنها در موعد مقرر ، نتیجه هم نباید چیزی به جز هوای پاک باشد !

کمی سرم را که به سمت چپ می چرخانم ورودی ایستگاه مترو را میبینم . لبخندی از سر کِیف میزنم .

 

XrTTQgE0C83DQaqbvUcxKz5xwbspXahVHpmtMIwQ.jpeg

 

یکی از دلایل اصلی انتخاب این هتل ، وجود همین ایستگاه مترو بود . ورودی مترو کمتر از 30 متر با ساختمان هتل فاصله دارد ؛ بسیار عالی ! ریل و ایستگاه مترو در آن سمت بزرگراه هشت بانده شیخ زاید قرار دارد و باید توسط این تونل به آن طرف خیابان برویم .

 

CKAbjdvLzt9eWxjXPe6ffhwAAJhRyKQfI9xE3aQi.jpeg

این تونلها نقش پل هوایی عابر پیاده را هم بازی میکنند

 

متروی دبی با دو خط قرمز و سبز و با ایستگاههای فراوان و سرعت خوب ، بسیار کارآمد و مفید است . البته توجه داشته باشید اگر تعداد نفرات زیاد باشد ( سه نفر به بالا ) و مسیر هم کوتاه باشد ، تاکسی گزینه مقرون به صرفه تری به حساب می آید .

 

gFkbDTHd21jlB2ixrR9d7oslOkOxXtN2nRirQXyM.jpeg

 

قبل از وارد شدن به ایستگاه مترو با لیدر تماس گرفتم و گفتم : " ما داریم میریم ابوظبی ، اگه لازمه اینجا وایسیم واسه رفع مشکل هتل که وایسیم و اِلّا ما میریم و شب برمیگردیم . کاری با ما ندارین ؟ " گفت : " نه کاری که نداریم اما ابوظبی میرید چیکار ؟ " گفتم : " فراری ورلد و مسجد شیخ زاید و ... اینا دیگه . شب برمیگردیم " آقای لیدر پرسید : " خوب چرا با خودمون نرفتید ؟ " جواب دادم " ووچر تخفیف داشتیم ، دیگه مزاحم شما نشدیم " گفت : " خیلی خوب باشه ، به سلامت و خداحافظ "

 

ورود آقایان ممنوع !

 

وارد ایستگاه مترو شدیم . دستگاههای خودکار فروش بلیت را پیدا کردم و داخل مِنو ، دنبال گزینه کارت نقره ای گشتم اما چیزی پیدا نکردم ! فقط دو گزینه روزانه و طلایی وجود داشت . اشتباهی که کردم این بود که گزینه روزانه را انتخاب کردم و با وارد کردن پول درون دستگاه ، یک کارت متروی قرمز رنگ کاغذی برای استفاده در یک روز به مبلغ ۲۲ درهم خریداری کردم . اما من کارت نقره ای میخواستم ! حالا یا گزینه اش را پیدا نکرده بودم و یا کلا کارتهای نقره ای را باید از باجه های فروش حاضر در مترو خریداری کرد .

 

Ln8bOumpSFoXrROIFLtSbEsCucht7bkyYhyV2joU.jpeg

 

به سمت خانمی که درون باجه نشسته بود رفتم و دو عدد کارت نقره ای رنگ به مبلغ هر کدام ۲۵ درهم خریداری کردم . همانطور که خدمتتان عرض کردم ، امروز را به ابوظبی اختصاص داده بودیم . ما باید به ایستگاه متروی ابن بطوطه می رفتیم و از آنجا با اتوبوس به ابوظبی ؛ جهت درست حرکت مترو را پیدا کردیم و از پله برقی بالا رفتیم .

 

xtsUVQqnoIMucs3OEchaDUL5SaM7LaqbidMhh5b8.jpeg

 

تا به بالای پله برقی رسیدیم ، صدای زنگ هشدار بسته شدن دربهای قطار را شنیدیم و سه نفری به موقع وارد واگن شدیم و درب پشت سرمان بسته شد ! هر چند بعدا متوجه شدیم لازم نبود اینقدر عجله کنیم و حداکثر زمانی که مسافر در ایستگاهها منتظر است از ۵ دقیقه تجاوز نمی کند !

به هرحال قطار شروع به حرکت کرد و من مشغول چک و بررسی نقشه مترو که داخل واگن بود چسبانده بودند ، شدم . در همین حین سنگینی نگاه اطرافیان را روی خودم حس کردم . خیلی نامحسوس و زیر چشمی آدمهای دور و اطرافم را که همگی خانم بودند از نظر گذراندم تا اینکه نگاهم روی صورت خانم جان و همسفرجان قفل شد ! آن دو هم داشتند با چشمهای نگران و متعجب ، مرا تماشا می کردند ! چشم در چشم هم ، فهمیدیم چه اتفاقی افتاده است . ما در واگن ویژه خانم ها بودیم ! خیلی سریع و Sorry , Sorry  گویان به سمت واگن آقایان راه افتادیم . خانم جان خودش را سپر بلای ما کرده بود و جلو می رفت و راه را باز می کرد و ما دو نفر مثل بچه های کوچک ، پشت سرش قایم شده بودیم و سر و صورتمان را برای در امان ماندن از ضربات احتمالی کیف و کفشِ خانم ها ، با دست پوشانده بودیم !

به قسمت واگن عمومی که رسیدیم برچسبی را دیدم که نشان می داد آدامس جویدن ، سیگار کشیدن و وارد شدن به واگن خانم ها جریمه های نسبتا سنگینی دارد ! خدا را شکر این بار به خیر گذشت ...

 

Z9d2cws4caIHu8sj9xlon0SQSlE00ofBke22bWyB.jpegورودی به واگن عمومی

 

UkVxtTHGOI7YOybaofF3VNgrbcCXZyOVtpMIUnxl.jpeg ورودی به واگن ویژه خانم ها و کودکان

 

jJNjN4aW8dnEL8wMYgQvzYKShnBsPWPKx7n4hTVh.jpeg ورودی به واگن طلایی

 

 

چطور تورلیدرها را ناراحت نکنیم ؟

 

در ایستگاه ابن بطوطه از مترو پیاده شدیم و بلافاصله بعد از خارج شدن از ایستگاه مترو ، متوجه شدیم که به ترمینال اتوبوس ابن بطوطه خوش آمدیم !! یعنی ایستگاه اتوبوس چسبیده به ایستگاه مترو بود ؛ چقدر عالی !

 

Z6KQbAgYChYj2a25dbEAsElv74R3dNHz5j4rvW9q.jpeg

 

در همین موقع تلفنم زنگ خورد . جواب دادم و از آن طرف خط ، خانمی که خودش را سابرینا معرفی کرد گفت : " من لیدر گشت شهری و تورهای تفریحی تون هستم . الان به من خبر دادند که دارید می رید ابوظبی ؛ دفعه اولتون هست دبی تشریف میارید ؟ " جواب دادم " بله ، بار اول هست " پرسید " چطوری دارید میرید ابوظبی ؟ " گفتم : " الان که تازه ایستگاه ابن بطوطه رسیدیم ؛ با اتوبوس میریم دیگه ، شب هم برمیگردیم " گفت : " آها ، خوب گشت شهری چطور ؟ " گفتم : " دستتون درد نکنه ولی راستش وقت واسه گشت شهری نداریم . واسه ما کنسلش کنید " خانم سابرینا ادامه داد " خوب جایی میخواید تشریف ببرید بگید واستون هماهنگ کنم . فردا کجا دوست دارید برید ؟ " سعی کردم کلمه ها و جمله هایم را طوری انتخاب کنم که مثل داستان سفر به بالی ، تورلیدر از دست ما ناراحت نشود . هر چند که در بالی هم حرف بدی نزده بودم . با حوصله و نهایت ادب جواب دادم " فردا که کنسرت میریم . پس فردا هم پارک آبی و مدینه جمیرا . فرداش هم سافاری صحرا انشاالله ... " خانم سابرینا پرسید " خوب اینارو میخواید با ما برید دیگه . چرا نمیگید پس ؟ " تو دلم گفتم " شماها از دیشب تا حالا کجا بودین ؟! وقتی ما مشکل هتل داشتیم و هنوزم داریم که پیداتون نیست حالا واسه غالب کردن تورهاتون ماشاالله چه مهربون و دلسوز و پیگیر هستین ! " اما باز با خودم گفتم " مجید ، بیخیال . الان هرچی بگی جز ناراحتی برای دو طرف چیزی نداره و اگه قرار بود جماعت تورلیدر و شرکتهای مسافرتی ایرانی خارج از کشور درست بشن تا حالا هزار بار درست میشدن . چند سال هست که ایرانی ها سفر خارجی رفتن رو شروع کردن ؟ 10 سال ؟ 20 سال ؟ بیشتر ؟ تو این مدت این شرکتها رو به بهبود بودن یا قسمتی از کارشون بهتر شده و یا اصلاح شدن ؟ پس الان با جر و بحث من هم درست نمیشن . پس بیخیال و لعنت بر شیطون ! "

با حوصله و آرامش جواب دادم " راستِش ما بلیت هارو از مشهد با تخفیف خریدیم و ووچر هم داریم و جای خالی فعلا تو برنامه هامون نداریم . اما اگه به هر دلیلی برنامه ای کنسل شد یا به مشکلی خوردیم حتما مزاحمتون میشیم ؛ ممنون . فقط یه چیزی اینکه مشکل هتل رو تا شب که برمیگردیم حل کنید لطفا ! و اگه لازمه باز عصر ازتون خبر بگیرم که حل شده یا نه ؟ " خانم سابرینا که دید اصطلاحا این تابوتی که واسش گریه میکنه توش هیچ جنازه ای نیست (!) با بی حوصلگی جواب داد " نه اصلا ، هتلتون که مشکلی نداره ! چه مشکلی ؟ " گفتم : " چرا ، مشکلش اینجا بود که ما تا 3 صبح تو لابی بودیم و رسپشن گفتن رزرو اتاقتون کنسل شده اما موقتا یک اتاق بدون صبحانه و تخت اضافه بهمون دادن . لطفا اینو پیگیری کنید که شب برگشتیم باز دوباره داستان نشه واسمون ! " خانم سابرینا که مشخص بود اصلا توجهی به حرفهای من نداره " باشه ، باشه " الکی گفت و قصد قطع کردن تماس را داشت که من طبق عادت همیشگی که سعی میکنم راه فرار و دور زدن و توجیه های احتمالی طرف رو ببندم ، سریع گفتم : " خوب چون شما سرتون شلوغ هست و من کاملا درک میکنم که شاید یادتون بره ، اگر لازمه که دوباره چند ساعت دیگه این موضوع رو یادآوری کنم و خبر بگیرم ازتون یا خودتون خبر میدین و منتظر تماستون باشم ؟ " و بالاخره جوابی که می خواستم گرفتم و جواب چیزی جز این نبود " نه لازم نیست . خودم خبر میدم بهتون "

بعد از خداحافظی و قطع تماس ، همسفرجان گفت : " کاش برنامه هامون رو بهش نمی گفتی ! الان میدونه که از ما خیری بهش نمیرسه و دیگه کاری واسمون نمیکنه و اگه مشکل هتل رو رفع نکنن و یا اذیتمون کنن چی ؟ " جواب دادم " نه بابا این اصلا ربطی به هم نداره ! ما پول هتل و پرواز و تور و همه خدمات رو دادیم . اصلا وظیفه شون هست ایناهارو در اختیار ما بزارن . ما که نباید نگران به دست آوردن چیزی باشیم که از اولش هم مال خودمون بوده و حقمون بوده ! در واقع اگر کسی هم قراره ناراحتی و یا گِله ای داشته باشه ، اون ماییم ! "

 

آن امارت دیگر

 

ساعت ۱۱:۳۰ بود و طبق زمانبندی حرکت اتوبوسها ، حدود 50 دقیقه زمان داشتیم . قبلا چک کرده بودم و مطمئن شده بودم که در بازار ابن بطوطه صرافی وجود دارد .

 

CUeHlDqZok3gYKfarkWnsM9VcWttcs90hPfoDXtn.jpegدروازه ابن بطوطه

 

این بازار چسبیده به ایستگاه اتوبوس بود و ما خیلی راحت رفتیم و مقداری دلار را تبدیل کردیم . هر دلار را در آبانماه 96 به مبلغ 4150 تومان خریداری کرده بودیم و حالا با این نرخ برابری به عدد 1.14 می رسیم . یعنی قیمت به دِرهَم را باید ضربدر عدد 1.14 کنیم تا قیمت به تومان به دست بیاید . ( به عنوان مثال 15 درهم یعنی حدود 17.000 تومان )

برای استفاده از اتوبوس های خط E101 یا همان دبی – ابوظبی ، هم می توان از کارتهای مترو استفاده کرد و هم می توان از باجه مخصوص ترمینال ، بلیت کاغذی خرید . دو کارت نقره ای که داشتیم ؛ یک کارت دیگر هم خریدیم و آن دو کارت قبلی را هم هر کدام 25 درهم شارژ کردیم و سوار بر اتوبوس ساعت 12:20 شدیم . اتوبوس که فضای بزرگ و صندلی های راحتی داشت باعث شد دوباره لعن و نفرینی را نثار هواپیمای دیشبِ فلای دبی کنم !

 

baLdwEndvH4IXjfIblfxAJdPyMmGSnXKg0wiYK0R.jpeg

 

با توجه به تصویری که مشاهده می کنید اتوبوس از بزگراه E10 وارد ابوظبی می شود . در طول مسیر مبدا و مقصد حرکت اتوبوس فقط یک ایستگاه وجود دارد آن هم در مکانی به نام الشهامه که اتوبوس از یک خروجی کوچک از بزرگراه خارج می شود و در این ایستگاه توقف می کند . با توجه به اینکه این ایستگاه نزدیک به فراری ورلد بود ، قبل از سفر آن را بررسی کرده و متوجه شده بودم در مکانی نسبتا بیابانی و خلوت و با عبور و مرور بسیار کمی قرار دارد ترجیح دادم ریسک نکنیم و خودمان را اسیر بیابان نکنیم و در همان مقصد نهایی یعنی ابوظبی ، از اتوبوس پیاده شویم .

همچنین مکانهای مورد علاقه ام در تصویر کاملا مشخص است : 2 قلب سمت چپ ، برجهای اتحاد و خیابان کورنیش هستند . آن قلب پایینی ، مسجد شیخ زاید و آن یکی که در سمت راست قرار دارد فراری ورلد است . برنامه ایده آلم این بود که صبح قبل از ساعت 08:00 به ترمینال اتوبوس ابوظبی برسیم ( نقطه قرمز رنگ ) و بعد از بازدید از برجهای اتحاد و خیابان کورنیش ، به موزه لوور ابوظبی در جزیره سعدیات که حدود یک هفته ای است افتتاح شده برویم ( نقطه بنفش رنگ ) بعد از حدود 1 الی 2 ساعت به فراری ورلد برویم . بعد از فراری ورلد و در ساعت 16:30 الی 17:00 خودمان را به مسجد شیخ زاید برسانیم و بعد از آن هم به ترمینال برویم و به دبی برگردیم . اما ایده آل کجا و ما کجا ؟!

 

nQMCnYRonKinfVd4Sbuqpt3UWWSxh7pXfjIW5AdJ.jpeg

ساختمانی جالب در نزدیکی های ابوظبی

 

با توجه به مشکلاتی که از دیشب برایمان پیش آمده و کلی زمان از دست داده بودیم کمی برنامه را تغییر دادم و تصمیم گرفتم موزه لوور را به کل حذف کنیم و بازدید از برجهای اتحاد را بگذاریم برای شب ؛ اما به هیچ وجه دوست نداشتم ساعت بازدید از مسجد شیخ زاید را تغییر دهم . چرا که برای بازدید از این مکان ، کاربران و خودِ سایت مسجد ، آن زمان از روز را به دلیل خوبی هوا و وجود نسیم خنک و غروب خورشید ، توصیه کرده بودند .

 

اسب سرکش ایتالیایی

 

به ترمینال اتوبوس ابوظبی رسیدیم . کرایه اتوبوس برای هر نفر 25 درهم بود که از کارتهایمان کسر شد . از ترمینال کوچک و جمع و جور خارج شدیم و سوار بر تاکسی به سمت فراری ورلد حرکت کردیم . بعد از حدود 20 دقیقه به جلوی ورودی فراری ورلد رسیدیم . کرایه تاکسی 50 درهم شده بود . تاکسی ها تاکسی متر دارند و جای هیچ نگرانی نیست ! بعد از پرداخت کرایه ، پیاده و با این صحنه مواجه شدیم .

 

NxAYJeD7ijDLS7kgEOWgF4YiAfOVLsuZWQoGHoqN.jpeg

 

صحنه های مشابهی که در بالی هم اگر خاطرتان باشد مشاهده کرده و مفصل درباره اش بحث کرده بودیم . ( رجوع کنید به بخش الفبای ساده دموکراسی در سفرنامه بالی ) ساعت 14:30 بود و نکته قابل توجه اینکه فراری ورلد خلوت به نظر می رسید و این برای ما بسیار خوب و خوشحال کننده بود .

 

JMgzamAUO1Ev9oGc9P6RKNsKtxEFIklPdWEMlDYz.jpeg آئودی اومده اینجا چیکار ؟!

 

 

3EqQd6UWBQXQnzGxuqnAfsbi55J01wMTCeIlOdJb.jpeg اخوت عربی !

 

از پله برقی بالا رفتیم تا به ورودی شهربازی برسیم ؛ و اینک دنیای شگفت انگیز فراری ...

 

Ns1QXu0U5Glp5WwaAVx4A0qIFAZH09Hzmf9ei4TH.jpeg

YmoJD4HjRCsoY5Q5YfSaKFeXDFQShaK2rh4nOhui.jpeg روز ملی امارات نزدیک است ؛ طرح هفت حاکم امارات روی پرچم جالب بود !

 

با پرداخت 295 درهم و تحویل ووچر ، دو عدد بلیت ورودی دریافت کردیم . یک بلیت هم که خودمان داشتیم مجموعا سه بلیت را تحویل دادیم و وارد شهربازی شدیم .

 

IpJLZ6fONfQW2ifbb2pLX240SYm4W5G5UQANRpML.jpeg

 

رنگ قرمز آتشین بر همه چیز غالب شده بود و ما هم با دهان باز به ماشینهای مسابقه ای و سوپر اسپورت های افسانه ای فراری که از در و دیوار مجموعه بالا رفته بودند ، خیره شده بودیم .

 

BIZfcNWgKlNgzeFp967Hh8iy7OZWz0woqODj50km.jpeg

W2g7jjAnNqoV9qjQY0lnm0C6jSAtez7vnIm2HfhR.jpeg

q6S4IvI7xqbMQqCTLfbaN08dbgQmdMyTZ0gJoxel.jpeg

9bkGq6KEDn1sEcggT37AH6rFBmUaYvLx3uhdWtxB.jpeg

mQvIBIR2pzbqY0oYblBYPD0aT9w9uuQMsso3AJPU.jpeg اینجا همه چیز بوی فراری می داد حتی آبنبات چوبی ها !

 

g2sxGJjIM1WGD6pMSkNMpTYroDE8hpXxZx3cfjRJ.jpeg افسانه ای های فراری – مایکل شوماخر

 

معروفترین وسیله بازی فراری ورلد ، ترن فرمول روسی Formul Rossa  است که بنابر بعضی روایات اولین و بنابر بعضی روایات دومین ترن پر سرعت جهان است . ( از آنجایی که ما کارمند گینس نیستیم و این موضوع خیلی هم به حال ما فرقی نمی کند ، همین که بدانیم سرعت خیلی خیلی خیلی زیادی دارد کافی است ! )

 

wbK2gYXhADDoLxzxBYSIJclDBBo0LPCGwaWWw8eu.jpeg

 

به سمت ورودی ترن می رویم . در طبقه ای که هستیم یک بالکن بزرگ برای تماشای حرکت ترن تعبیه کردند . ترجیح می دهیم اول تماشا کنیم تا بدانیم قرار است سوار چه وسیله ای بشویم . همزمان یک نمایشگر ، تصویر طبقه پایین را نشان می دهد که افراد در حال سوار و پیاده شدن به ترن هستند .

 

gpSLriHSR4cXLinNzCKCUrRKed6HFqf98ATBHfr3.jpeg تصویر طبقه پایین از روی مانیتور

 

XHpxd45zvkcsan3KeTbkVZAJbkEO0RxADonWoxfM.jpeg نمای بالکن

 

بعد از کمی تماشا ، خودمان هم به طبقه پایین می رویم و سوار ترن می شویم . تمام وسایل همراه ، حتی دستبند و گردنبند و ساعت و ... را باید به قسمت امانات تحویل دهیم . برای هشدار به کسانی که قصد زرنگ بازی دارند و می خواهند گوشی یا دوربین را با خودشان به داخل ترن ببرند ، یک تابلو پر از گوشی ها و دوربین های شکسته از زرنگ های قبلی (!) جلوی قسمت ورودی گذاشته اند تا درس عبرت شود !

عینکهای مخصوص را به چشمهایمان زدیم و نفس ها را در سینه حبس کردیم . البته من خیلی تقلب کارانه چشمهایم را بستم ! سرعت ترن فوق العاده بود ! در قسمتی که ریل زیاد بالا و پایین نداشت و جرات کردم در حدود یک ثانیه چشمهایم را باز کنم تا ببینم اوضاع از چه قرار است اما از شدت سرعت زیاد چیزی جز تصاویر کشیده و مبهم ندیدم و سریع چشمهایم را بستم و خدا خدا کردم تا زودتر به مقصد برسیم !

 

vQIbyiOIMzQi7DDVD0V3BWHNUaUi1e2zEYHp7gl8.jpeg

 

بعد از پیاده شدن و تحویل گرفتن وسایلمان با اصرارهای همسفرجان که بسیار از من با دل و جرات تر است و حالا با ذوق و شوق بالا و پایین می پرید و سعی در تحریک و راضی کردن ما برای دوباره سوار شدن داشت ، روبرو شدیم . در جواب اصرارهایش ، با نگاهی متفکرانه و عاقل اندر سفیه ، به وی گفتم : " جانِ مادَرَت بیخیال ! "

از قسمت ترن فرمول روسی خارج شدیم . جلوی درب خروجی عکسهای بسیار بی کیفیتی از ترن سواری افراد وجود داشت و اینقدر افتضاح بودند که حتی یک لحظه هم فکر خریدنشان به مغزمان خطور نمی کرد !

 

Ob1tsNWGIXNNIDBFsYNLRy18Q9akz6Dq1J2Bmuhf.jpeg

 

نشستیم و کمی چیپس داغ خوردیم و کمی هم استراحت کردیم تا بعد از هیجان فرمول روسی دوباره به حالت طبیعی مان برگردیم .

 

jEt7X3nyx5RfcnmD8HUvymSKN5PgoAZoT5iONBAY.jpeg

 

در اطراف مجموعه دوری زدیم و دوباره با تحویل وسایلمان به قسمت امانات ، وارد یک بازی شدیم که بسیار شبیه بازی های سبک Escape Room  بود و هر لحظه منتظر بودیم دستی از شکاف دیوارها و یا راهروهای تاریک و ترسناک که با تِم ارتشی و جنگ جهانی طراحی شده بود ، بیرون بزند و ما را بگیرد یا کسی یکهو بگوید " پِخخخخخخ ! " و ما را بترساند ! اما جز صدای تیراندازی و هواپیماهای ملخی جنگی و گفتگوهای ضبط شده سربازان ، چیزی نبود !

همینطور جلو رفتیم تا به انتهای راهرو رسیدیم . چند عدد درب روبرویمان بود که ما سه نفر به اتفاق هم ، جلوی یکی از آنها ایستادیم و مشغول خواندن نوشته هایی که به در و دیوار چسبانده بودند ، شدیم . اکثر مطالب هشدارها و توصیه هایی بود برای درست نشستن در صندلی و ... چون فضا کوچک و سرپوشیده بود احتمال دادیم پشت این دربها ، سینمای چند بعدی باشد.

خلاصه که دربها باز شد و رفتیم داخل یک فضای هواپیما شکلِ زردرنگ و در یک ردیف صندلی نشستیم . کمربندها را بستند و منتظر شدیم تا نمایش شروع شود . فضا همچنان تاریک بود . داشتم فکر میکردم که این سینمای چند بعدی مگر چقدر به واقعیت نزدیک است که احتمال دارد فرد از روی صندلی اش به بیرون پرتاب شود که اینقدر بند و بساط ایمنی و کمربند و ... راه انداخته اند !

به یکباره در بزرگی روبرویمان باز شد و چنان نوری روی صورتمان افتاد که جلوی چشمانمان را گرفتیم و تازه فهمیدیم که این چیزی که سوارش شده ایم سینمای سه بعدی نیست بلکه ترنی است شبیه همان فرمول روسی اما به شکل هواپیما !

چشمتان روز بد نبیند ! ما که بعد از فرمول روسی تازه ضربان قلبمان به حالت طبیعی برگشته بود و تازه داشتیم ریلکس می شدیم به صورت ناخواسته و ندانسته خودمان را در هَچَل انداخته بودیم ! با خانم جان به همدیگر نگاهی انداختیم و همزمان گفتیم : " یا خدااا ! " با حرکت ترن تنها توصیه ای که فرصت کردم به خانم جان بکنم و خودم هم عمل کنم این بود که : " چشماتو ببند ! " بعد از آن دیگر فقط ما بودیم و چپ و راست شدن و پیچ و تاب خوردن ! همانطور که چپه و راسته می شدیم و چشمانم بسته بود ، هم خنده ام گرفته بود و هم ترسیده بودم و هم از خنگی خودم لَجَم گرفته بود که چطور متوجه نشدم که در حال سوار شدن به ترن هستیم نه سینمای سه بعدی ؟!

وقتی دوباره به فضای سرپوشیده برگشتیم و پیاده شدیم ، تلو تلو خوران به سمت خروجی رفتیم و وسایلمان را گرفتیم . سه نفرمان هیجان زده و خوشحال از اینکه این طور سورپرایز شدیم و حتی این ادعا را داشتیم که این ترنِ هواپیما شکل ، بیشتر از فرمول روسی خوش گذشت ؛ چرا که غیر منتظره بود و هم نظر بودیم که لحظه باز شدن در بزرگ و افتادن نور توی صورتمان در آن فضای تاریک ، واقعا دلهره آورترین لحظه تمام حضورمان در فراری ورلد بوده است !

 

YtLixTcgpI3uSKhaKfr8j1ZdIQpsF6UpZ0UEeZkW.jpeg

 

این خنده ها و شوخی ها تا دقایقی ادامه داشت و لحظاتی شیرین برایمان رقم زد . بعد از چند بار دور زدن مجموعه و با توجه به اینکه باید طوری فراری ورلد را ترک می کردیم که حوالی ساعت ۱۶:۳۰ در مسجد شیخ زاید باشیم ، به سمت خروجی پارک راه افتادیم .

 

BxhSQ6lScX5EpuThE3WLetJa1WD7gNpu5xdTWvU7.jpeg

n32VAQqZrWVHfWFdRU9ya23po3yAg2GDQiyLigLe.jpeg

ماشین های کوچک مخصوص بچه ها

 

S8jqEK50Pbh4l7gjI0CLyPtttnVEPyDunUpjrKbS.jpeg

شبیه ساز فرمول یک

 

d2T7cJfwbjR05iDHsE2vOTYoGWfv2zkt6sM8hddY.jpeg شبیه ساز فرمول یک که باید برای استفاده از آن هزینه جداگانه ای پرداخت کنید .

 

Sd8yPG7XksIFgMdmqY8U8ptJNvGK7TORCXSfHOnj.jpeg

ترنی که قسمت آخرش عمودی بود و سوار نشدیم ( ترن دونمون پر شده بود دیگه ! )

 

از دیگر بازی های فراری ورلد می توان به کارتینگ و شبیه ساز فرمول یک اشاره کرد که ما فقط دقایقی را به تماشای آنها پرداختیم و از سوار شدنشان صرف نظر کردیم . در کل فراری ورلد مانند تمام تفریحات دیگر دبی ، بسیار گران تمام می شود ! همچنین غذا ها و خوراکی های داخل مجموعه بسیار بسیار گران تر از بیرون هستند و برای صرفه جویی در هزینه ها توصیه می کنم حتی المقدور از آنها استفاده نکنید ! به نظرم چهار الی پنج ساعت زمان مناسبی برای استفاده از تمام بازی های فراری ورلد باشد .

نکته دیگر اینکه در ساعت ۱۶:۲۰ که در حال خروج از مجموعه بودیم با سیل عظیم اتوبوسها و توریستها و افرادی که تازه داشتند وارد پارک می شدند ، روبرو شدیم . در واقع از این ساعت به بعد است که اکثر افراد که بیشترشان هم در غالب تور و با اتوبوس هستند وارد فراری ورلد می شوند ( یک گروه از هموطنانمان را هم ، همراه لیدر در حال ورود دیدیم ) و شما تصور کنید چقدر شلوغ می شود و چقدر باید برای استفاده از هر بازی در صف بایستید و یا معطل شوید ! پس باز هم به همان نکته ای برمی گردیم که قبل تر خدمتتان عرض کردم . برای رفتن به ابوظبی ، صبح زود اقدام کنید !

 

مسجد سفید

 

سوار تاکسی شدیم و با پرداخت 50 درهم به مسجد بزرگ شیخ زاید رفتیم . مسجد در حاشیه بزرگراه قرار داشت اما برای بازدید و وارد شدن به آن باید از ورودی مخصوص عبور می کردیم و در پارکینگ از تاکسی پیاده می شدیم . همان طور که در سایت مسجد توضیح داده بودند ، در بهترین زمان ممکن رسیده بودیم ! ساعت 17:00 بود و خورشید در آستانه غروب ؛ هوا بسیار خوب و نسیم ملایمی که می وزید و به عالی شدن شرایط کمک بسیاری می کرد .

 

IQYsYrUUZJ8WQaWXvnRC82blQdRfCGdz7sQ6M2HS.jpeg

 

این حال و هوا جان می داد برای تماشای این مسجد بزرگ و کاملا سفیدی که همیشه دوست داشتم از نزدیک آن را ببینم . از این سبک بنا ، تاج محل و مسجد شیخ زاید ، دو گزینه ای بودند که همیشه آرزوی دیدنشان را داشتم . خدا را شکر یکی از آنها برآورده شد !

وسایلمان را مثل فرودگاه ، از داخل دستگاه مخصوص عبور دادیم و خودمان هم از گیت بازرسی بدنی گذشتیم . چون شلوارک داشتیم باید لباس مخصوصی می پوشیدیم که ما هم از خدا خواسته وارد اتاق تعویض لباس شدیم . در واقع خیلی دوست داشتم برای یک بار هم شده ، فارغ از هر هزینه ای که در بَر داشت ، یک روز با لباس عربی بلند در دبی بچرخیم ! حالا خیلی اتفاقی و رایگان (!) به انجام این امر نایل آمده بودیم !

وسایلمان را قسمت امانات تحویل دادیم ( به خاطر وجود لنز تِلِه درون کوله پشتی ، اجازه همراه داشتن کوله را ندادند که البته چه بهتر ؛ لنز تله را اینجا احتیاجی نداشتم و بارمان هم سبکتر می شد ) و هر سه نفر با لباسهای عربی وارد مسجد شیخ زاید شدیم .

 

qD4RCPFSbN3xPSJB5JEsgeOpTjyFNhHlJFWAg6aX.jpeg

 

این مسجد بعد از مسجد الحرام و مسجد النبی سومین مسجد بزرگ دنیاست و با نمای یک دست سفید ، چشم هر بیننده ای را مجذوب خودش می کند . سنگهای کفِ مسجد ، بسیار بسیار تمیز و براق بودند و در عَجَب بودم که این سنگها در فضای آزاد چطور اینقدر تمیز و براق می مانند ؟! بدون اغراق بگویم ، ما تصویر خودمان را در سنگهای کف محوطه مسجد می دیدیم ؛ حیرت انگیز بود !

وقت را هدر ندادم و دوربین به دست شروع به عکاسی کردم . همه آن چیزی که برای ثبت تصاویر زیبا نیاز داشتم مهیا بود . نور خورشید در حال غروب ، هوای خوب ، سوژه عالی ، دیگر بهتر از این نمی شد !

 

BEGexGSwbyAiohgGETnnSq9rExJAjNaRLABIicZP.jpeg

d849g6MAp3VBazsRzGzmyNJcKGPVJ41e4OW63bTS.jpeg

cYjhPVjAAZ5nPnY81YmWTXjKB11OhNE6BqRzGYBh.jpeg

0UGRgNmS6L2cNwxrCAW4ilOpJ51IiXMJ0fN1evt6.jpeg

 

با گرفتن هر عکس به وَجد می آمدم و اشتیاقم برای عکس بعدی بیشتر می شد . چقدر این مسجد و این فضا و این جَوّ را دوست داشتم .

 

YdCE4ibKXLuk9uNPatusCuPewJEKhi87jSSoqsiA.jpeg

tPWJStT0wsM1rpgmxXiezDAffptuagp4b56AtPV8.jpeg

 

خانم جان و همسفرجان هم تحت تاثیر این فضا بودند و می گفتند : " عجب جَوّ معنوی داره این مسجد ؛ انگار اومدیم حج ! "

 

BtJizp2F0EMjgTOy561AmHnXkEBGKP0iLK6YMYMW.jpeg

 

خیابانی که وجود نداشت !

 

بعد از اینکه حسابی خودمان را خفه کردیم (!) از مسجد خارج شدیم و به سمت پارکینگ رفتیم تا با تاکسی به خیابان کورنیش و برجهای اتحاد برویم . در طول مسیر در تاکسی با خودم فکر میکردم کاش ما هم در ایران و مثلا در حرم امام رضا (ع) اجازه داشتیم دوربین عکاسی ببریم و خدا می داند چه عکاسهای حرفه ای هستند و چه تصاویر و خاطرات زیبایی را می توانند ثبت کنند و همین خودش بزرگترین و بهترین تبلیغ و تشویق افراد برای بازدید از این اماکن مذهبی است . اما حیف ...

در همین افکار بودم که چِشمَم به مانیتور جلوی داشبورد تاکسی افتاد !

 

cLqe44HVrxt8I1tZMfJpanUZYwQffQK8jKiGIrtP.jpeg

 

خیلی نامحسوس به خانم جان و همسفرجان موضوع اسم خیابان روی مانیتور را گفتم . خانم جان که همیشه دنبال سوژه می گردد گفت : " خوب بهش بگو که اسم درستش خلیج فارسه ! " گفتم : " بابا این بنده خدا راننده تاکسیه ، این که جی پی اس رو درست نکرده ! " و بعد فکری به سرم زد و ادامه دادم که " بیا اصلا امتحان کنیم ببینیم یارو چی بارِشه ... "

رو به راننده تقریبا جوان تاکسی کردم و گفتم : " ببخشید فکر کنم جی پی اس ماشینتون قاطی کرده ! " راننده جا خورد و شروع کرد به زدن چند دکمه بر روی مانیتور لمسی و بعد گفت : " نه ، درسته ، چی شده ؟ " گفتم : " موقعیت مارو داره اشتباه نشون میده ! اصلا همچین خیابونی وجود نداره ! " بنده خدا هاج و واج داشت از آینه ، عقب را نگاه می کرد . بعد دستپاچه به چند ساختمان در خیابان اشاره کرد و مبلغ کرایه را نشان داد و انگلیسی و عربی چیزهایی بلغور کرد که درباره مبلغ و دِرهَم و کیلومتر و ... بود . رو به خانم جان کردم و گفتم : " دیدی ؟ این بنده خدا اصلا تو باغ نیست ! " و رو به راننده ادامه دادم " هیچی آقا حله برو ... " و با خودم گفتم : " این مشکل باید از جایِ جایَش درست شود ، نه اینجا ! با گلو جِر دادن ها و آتش زدن ها و از دیوار بعضی ساختمانهای خاص بالا رفتن ها (!) چیزی که درست نمی شود هیچ ، خراب تر هم می شود ! "

 

سریع و خشن 7

 

هوا کاملا تاریک شده بود که به خیابان کورنیش و برجهای اتحاد و کاخ امارات رسیدیم . برجهای اتحاد و کاخ امارات در نبش یک تقاطع و در دو طرف خیابان قرار دارند . کرایه تاکسی 45 درهم شد . چقدر غصه خوردم که پایه دوربین عکاسی ندارم و در فضاهای کم نور و تاریک نمی توانم عکس بگیرم ! یکی از دلایلی که به اینجا آمده بودیم گرفتن عکس از برجهای اتحاد بود که با این شرایط به هیچ وجه امکان پذیر نبود .

xLyzhGI2TN2XEyZkAEF56B8SPGKYhLasMjhVebwU.jpeg کاخ مجلل امارت در آن سمت خیابان کورنیش - تنها عکسی که توانستم بگیرم !

  

NDczuMiO0judulu44FM8A7yBI5yQPaVpZ9gT5sh4.jpegبرجهای اتحاد ( عکس از اینترنت )

 

وارد قسمت برجها شدیم . فضای میدان شکلِ بسیار کوچکی بود و برجها گِرداگِرد ما بودند . مکان بسیار لوکس و عجیبی بود ! وارد یکی از برجها که ظاهرا کاربری تجاری داشت شدیم . فضا بسیار لوکس تر و تجملاتی تر از آن چیزی بود که ما تصورش را کرده بودیم ! درون برجها پرنده پر نمی زد و فقط واحد های تجاری و فروشگاههای انگشت شمار و خلوت اما بسیار پر زرق و برقی که فروشنده هایشان با لباسهای بسیار رسمی و شیک و دست به سینه ، ما را تماشا می کردند ! ظاهرِ ما با فضای آنجا اصلا همخوانی نداشت . سه توریست با تی شرت و شلوارک و کفش اسپورت و کوله پشتی در اینچنین مکانی ؛ عجیب وصله ناجوری بودیم ! سریع از تیررَسِ دیدِ فروشندگان شیک و پیک خارج شدیم و به درون آسانسور پریدیم . کلیدهای آسانسور به جای اعداد ، از حروف تشکیل شده بودند و ما واقعا نمی دانستیم چه کلیدی را بزنیم و کجا برویم ! بی خود و بی جهت دکمه ای را فشار دادیم و آسانسور به مقصد نامعلومی حرکت کرد ؛ حداقل اینطوری در بسته می شد !

درون آسانسور ، خودَش دنیایی بود . آینه کاری های عجیب و غریب و ترکیب فلز و شیشه ، همه چیز لوکس بود ! آسانسور ایستاد و در باز شد ! سه نفری سرهایمان را از آسانسور بیرون بردیم و دزدکی سرکی کشیدیم تا ببینیم کجا هستیم و خدایی نکرده یک وقت از کشور امارات خارج نشده باشیم !!! یک راهروی بسیار خلوت بود که گویا به کافی شاپی ختم می شد . اما به خودمان اجازه ندادیم که حتی قدم به راهرو بگذاریم و به سمت کافی شاپ برویم . با این سر و وضع ، واقعا ما در شان اینجا نبودیم ! در واقع ما اصلا قرار نبود وارد برجها بشویم و قصدمان فقط گرفتن عکس از نمای بیرونی آنها بود ! دکمه همکف را زدیم و از برج خارج شدیم . در همین 20 دقیقه ای که در طبقات برج بالا و پایین رفته بودیم ، سکوتِ برج کاملا تعجب برانگیز بود . هر چند که مشخص بود کاربری طبقات پایین ، تجاری و بالاتر مسکونی است اما دریغ از یک نفر که در راهروها و یا در آسانسور باشد . چه می دانم شاید ارواح در این برج زندگی می کردند !

دقایقی در میدان کوچک وسط برجها نشستیم و مشغول تماشا شدیم . انگار در حال تماشای سکانسی از یک فیلم هالیوودی بودیم ! دقیقا مثل فیلمها ، خودروهای لوکس یک به یک می آمدند ، یک زوج و یا یک آقا و یا خانم از آن پیاده می شدند و خودرو را تحویل خدمه برج می دادند . از وضع و ظاهر افراد کاملا مشخص بود از قشر مرفه و متمول جامعه عرب هستند ! در واقع اگر تابلو ها و نوشته های عرب زبان نبودند شاید اینجا را با منهتن اشتباه می گرفتیم ! ( هر چند که ما منهتن را هم فقط در فیلمها دیده ایم ! )

بعد از تماشا و لذت بردن از این زرق و برق به سبک هالیوود ، به فرمان همسفرجان بلند شدیم تا به نقد و بررسی قسمتی از فیلم سریع و خشن 7 بپردازیم ! سکانسی که وین دیزل و پاول واکر با خودروی قرمز رنگ فراری بین برجهای اتحاد بِپَر بِپَر می کنند (!) و از آخر خودرو به پایین پرتاب می شود . همسفرجان که حدود 156 بار این فیلم را تماشا کرده ، به شدت مشغول بررسی لوکیشن بود و با محاسبات پیچیده مهندسی در حال انداز و برانداز کردن چگونگی پرواز خودروی فراری بین برجها بود و حتی به درخواست ایشان پای برجها در حاشیه خیابان نشستیم و یک بار دیگر آن صحنه را از آپارات به صورت آنلاین تماشا کردیم تا به طور کامل و شفاف این موضوع روشن شود !

و بالاخره نقطه سقوط ماشین را هم پیدا کردیم و دیگر تمام ابهامات برای ایشان رفع شد !

 

Uq6k3DPe8XsKBx9BCNaadNK0FCNUp3jWQJjbIvtn.jpeg

 

اما تازه نقد و بررسی فیلم شروع شده بود ! همسفرجان شروع کرد به ایراد نظرات و انتقادات در رابطه با این سکانس که اگر من بودم اینطور میکردم و آنطور میکردم و چه و چه ... بعد از شنیدن سخنان گهربار ایشان ، متفق القول با خانم جان اعلام کردیم که قطعا اگر شما کارگردان فیلم بودی نتیجه بسیار بهتر و حتما فروش فیلم چندین برابر بیشتر می شد ! در نهایت با اعلام رضایت همسفرجان از نتیجه کارگاه نقد و بررسی فیلم سریع و خشن 7 ، رخصت خروج از محل را از ایشان گرفتیم و با تاکسی به سمت ترمینال ابوظبی حرکت کردیم ! " آخه لامصب ، کارگردان کی بودی تو ؟! "

 

و این قصه پر غصه ادامه دارد ...

 

از آنجایی که خبری از خانم سابرینا نشده بود دوباره تماس گرفتم و گفتم : " خیلی منتظر خبرتون بودم اما زنگ نزدید ! " گفت : " چون مشکل هتلتون حل شد دیگه منم زنگ نزدم بهتون ! " گفتم : " بهرحال چون گفتید خودم خبر میدم منم منتظر بودم . ضرری نداشت یه زنگی میزدید حالا . مرسی بازم . "

کرایه تاکسی از برجهای اتحاد تا ترمینال اتوبوس ابوظبی 30 درهم شد . حین پرداخت کرایه و پیاده شدن به ساعتم نگاهی انداختم . ساعت 20:00 بود و طبق زمانبندی حرکت اتوبوسها که در اختیار داشتیم ، هر چقدر هم می دویدیم به اتوبوس 20:05 نمی رسیدیم ! پس ترجیح دادیم بی دلیل عجله نکنیم و با خیال راحت همین دور و اطراف شام بخوریم و با اتوبوس بعدی یعنی ساعت 21:00 به دبی برگردیم . آن طرف خیابان یک فست فود محلی به چَشم می خورد که به پیشنهاد همسفرجان به آنجا رفتیم . به قولِ او فست فودِ با عشقی به نظر می رسید ! البته که همینطور بود . نفری یک شاورمای چرب و چیلی به همراه سیب زمینی و نوشیدنی سفارش دادیم که با قیمت تقریبا مناسبی مجموعا 52 درهم شد . بعد از شام به موقع وارد ترمینال شدیم و با خرید بلیت کاغذی به مبلغ 25 درهم برای هر نفر سوار اتوبوس شدیم .

 

3611QtvDFMbtnwV38YTQB0e2oh5JQne3Y0vvKs95.jpeg

 

مثل همیشه سوار شدن همانا و به خوابِ ناز فرو رفتن همانا ... ( جا دارد اینجا دوباره لعن و نفرینی نثار صندلیهای هواپیمای فلای دبی کنیم ! )

بعد از یک ساعت و نیم و دقیقا طبق زمانبندی اعلام شده به دبی و ایستگاه ابن بطوطه رسیدیم . ساعت 22:35 بود و در آن زمان از شب جمعیت زیادی در ایستگاه بودند که می خواستند با آخرین سرویس به ابوظبی بروند . ( یعنی 10 دقیقه دیگر ) جمعیت خیلی بیشتر از ظرفیت اتوبوس به چشم می آمد . صف طویل و بلندی شکل گرفته بود و همه منتظر خالی شدن اتوبوس ما بودند تا بلافاصله سوار شوند . نکته قابل توجه ، حفظِ نظمِ صف و عدم عجله برای سوار شدن به اتوبوس بود . با توجه به اینکه این اتوبوس آخرین سرویس بود و اگر مسافرین موفق به سوار شدن نمی شدند قطعا متحمل هزینه گزاف تاکسی می شدند ، اما باز هم خونسردی در چهره هایشان که اکثرا فروشنده ها و کارکنانی بودند که هر روز صبح زود از ابوظبی به دبی می آمدند و شب هم بر میگشتند ، کاملا هویدا بود . تصور اینکه اگر این شرایط در یکی از کشورهای اطراف امارات ( که اصلا اسمی هم از آن نمی بریم و اصلا نمی شناسیمَش ! ) پیش می آمد چه زد و خوردهایی شکل می گرفت و چه همهمه و شلوغی ایجاد می شد و چند نفر زیر دست و پا لِه می شدند ، خیلی هم دور از انتظار نبود !

با مترو به سمت هتل حرکت کردیم . خسته و کوفته از فعالیت و رفت و آمدهای امروز در ابوظبی ، وارد لابی شدیم . هر چقدر خسته اما راضی از برنامه هایمان و اینکه تقریبا به همه چیز رسیده بودیم . به سمت رسپشن رفتم و موضوع اتاق را پیگیری کردم . همانطور که انتظار داشتم و ضمیر ناخودآگاهم در چند ساعت پیش هشدار داده بود ، جواب گرفتم که " مشکل هنوز حل نشده و اتاقی برای شما رزرو نشده است ! " این انتظار من بی مورد نبود چرا که از لحن جواب دادنهای لیدر و خانم سابرینا و بله بله الکی و سرسرکی که می گفتند و اصلا گوش نمی کردند که درباره چه چیزی با آنها صحبت می کنم و جالب تر اینکه هر بار زنگ می زدم موضوع را فراموش کرده بودند و باز با یادآوریِ من دوزاری شان جا می افتاد ، پس واقعا انتظار بی موردی نبود !

دوباره تماس گرفتم و موضوع را منعکس کردم و گفتم : " شما گفتید حل شده ! چی شد پس ؟! " ایشان در جواب گفتند : " چند دقیقه صبر کنید ، تماس میگیرم باهاتون ! " و از آنجایی که ما خسته بودیم تصمیم گرفتیم به جای انتظار در لابی ، برویم در اتاقمان منتظر تماس لیدر باشیم . اما غافل از اینکه در اتاق دیگر باز نمی شد و در واقع کارتهای ورود به اتاقمان دیگر اعتبار نداشت ! گویا اتاق فقط برای شب گذشته برای ما شارژ شده بود . دوباره به لابی برگشتیم و منتظر تماس ؛ هر چند دقیقه یک بار به صورت زیگزاگی و یکی در میان به شماره لیدری که روی برگه ووچرمان بود و شماره خانم سابرینا زنگ می زدم اما جواب درست و حسابی نمی گرفتم ! اینجا بود که از بی مسئولیتی و بی عرضه گی عوامل تور و کارگزار شرکت مربوطه شدیدا عصبانی شدم ! به شماره همراه کسی که در مشهد از او تور خریده بودیم زنگ زدم و به بدترین شکل ممکن تهدیدش کردم که " اگه تا 15 دقیقه دیگه مشکل مارو حل نکنی ، با هزینه خودم میرم یه هتل یا یه هاستل دیگه میگیرم و مشکل رو به روش خودم حل میکنم . ولی وای به حالت که برگردم ایران و اگه درِ آژانستو روت تخته نکردم ، مجید نیستم !! " تهدیدِ من توخالیِ توخالی بود چرا که نه حوصله و نه وقت و نه اعصاب این کارها را داشتم ؛ اما واقعا عصبانی بودم . به خاطر اینکه از دیروز با بی برنامگی و بی توجهی و بی مسئولیتی این افراد کنار آمده بودم و نه اعتراض کرده بودم و نه حرفی زده بودم و بنا را بر این گذاشته بودم که بهرحال از این قبیل اتفاقها و حوادث پیش بینی نشده خواه و ناخواه رخ می دهد و کسی نمی تواند ادعا کند کارَش 100% بدون ایراد است و حالا هم این اتفاق از طرف این شرکت برای ما افتاده اما آسمان که به زمین نیامده و فردا صبح رفع و رجوع خواهد شد . اما حالا با توجه به اینکه از صبح تماسهای مکرری با لیدر و این خانمِ دیگر داشتم و هیچ حرکتی برای حل مشکل ندیده بودم و حتی یک عذرخواهی کوچک بابت اینکه اذیت شدیم و از دیشب خدماتی نگرفتیم و ... از ما نکردند ، دیگر جای سازِش نبود !

در حال پیدا کردن اتاق با قیمت مناسب و همجوار همین هتل در اپلیکیشن بوکینگ بودم که رسپشن هتل صدایم کرد و گفت همین الان مشکل حل شده و اتاق شما با سرویس صبحانه و یک تخت اضافه آماده است ! بلند شدیم و به سمت اتاقمان رفتیم . هنوز عصبانی بودم و چقدر خوب بود که خانم جان و همسفرجان ریلکس بودند و به جای غُر زدن و تحریک کردن بیشتر و یا شعله ور کردن آتشِ خشم من ، آرام و خونسرد و لبخند زنان کنارم راه می رفتند و مرا هم با خودشان همراه می کردند ! انگار که هر روزِ زندگی شان اتاقشان برایشان کنسل می شده و ساعتها خسته و کوفته در لابی می نشسته اند و برایشان امری عادی است !! همین جوّ باعث می شد عصبانیت خودم را فراموش کنم و مشغول تماشای شوخی ها و خنده های این دو نفر شوم . باور کنید دنیا را آب ببرد مرا هم می بَرَد اما این دو نفر را نه !

مشغول تعویض لباس بودیم که پیامهای زیر بین من و آقایی که نمی شناختم ، رد و بدل شد ...

 

76aMQ81c6kKEPY6qA80WzjlNzeAljDhP6atIVzRP.jpeg

 

هتل آپارتمان امارات گرند

 

حالا وقتش رسیده که کمی درباره تور و هتلی که انتخاب کرده بودیم ، صحبت کنم .

تور 5 شب دبی با هواپیمایی فلای دبی و اقامت در هتل آپارتمان امارات گرند و برای هر نفر به مبلغ 1.700.000 تومان . هر چند که اگر یک یا دو روز از سفرمان را اینطرف و یا آنطرف میکردیم با پرواز ایرعربیا و با قیمت حدود 1.400.000 تومان می توانستیم این تور را خریداری کنیم اما شرایط کاری مان اجازه نمی داد .

ما برای انتخاب هتل دو فاکتور برایمان اهمیت داشت . یکی موقعیت هتل که حتما در خیابان شیخ زاید باشد و دیگری ارزان ترین گزینه ممکن ؛ و این هتل تنها انتخابی بود که شرایط مورد نیاز ما را داشت . هر چند که وقتی وارد هتل شدیم متوجه شدیم خیلی بزرگتر و فراتر از حد نیاز و تصور ما است ! اتاق ( آپارتمان ) ما دارای یک هال با کاناپه و میز تحریر و سرویس بهداشتی و حمام و تخت یک نفره ، یک آشپزخانه بزرگ با وسایل مورد نیاز آشپزی و مایکروفر و یخچال و ماشین لباسشویی ، یک اتاق خواب با تخت دو نفره به همراه سرویس بهداشتی و حمام مجزا ( به اصطلاح مَستر ) و یک انباری و بالکن کوچک بود .

 

6bhnprodbWUNDVGXrOHsmFhoQgJX41k8kwWx0F7k.jpeg

QzYoSj3CSXda1K6fbbCqU8DIYFXhWr1ghyrDySpQ.jpeg

jjUYynJMgAZ5lVSiNbdmXF6oUp4r2fbsg9ahjQbT.jpeg

Ik1zRB3UTy9BtMzdSsb8jjZxBdcRBEQnBgT0CZkE.jpeg

انباری

 

ujdSlXc4krOCqtF9rVgIozxqlJjwU4KSGVgQdKHe.jpeg

 

همه چیز در اتاقمان مهیا بود و برای سه نفر واقعا بزرگ و زیادی به نظر می رسید . با توجه به کسری خواب و خستگی امروزمان روی تخت ها دراز کشیدیم و بیهوش شدیم ...