این بار سفر می کنیم  به کوبا 

سفر به جغرافیا و تاریخی متفاوت ، سفر به سرزمینی جا مانده در قرن بیستم ، سرزمینی که نامش با رنگ و رقص و موسیقی گره خورده است . کشوری معروف به سیگارهای برگ مخصوصش و البته معروفتر به انقلابش . انقلابی کمونیستی که جز انزوا ، فقر و عقب ماندگی چیز دیگری عاید مردمانش نکرده است . انقلابی شصت و چند ساله ، که حتی رهبرانش را به تغییر و بهبود  شرایط واداشته است و حالا چند سالیست که تصمیم گرفته اند به تغییر رویه . دوستی و اتحاد با همسایگان و گفتگو و تعامل سازنده با دنیا که امروزه گریزی از آن نیست . و البته درهایی که باز کردنش در دوره ی ریاست جمهوری اوباما میرفت که گشایشی در کارشان ایجاد کند ؛ اینک به دیوار سخت ترامپ خورده و همانطور نیمه باز مانده است . 

64lVQ6PUhBgFrjQ8Bk57KuxFRpVQzZSAzkgoaoG0.png

  نقشه ی ایالت فلوریدا ، کشور کوبا و کشور باهاماس که شفاف ترین و زلالترین آب ساحلی را دارد

 

IgvylS3B6OEGJLF8goCYqZqAAweFrwkhB8VHbcTT.png

نقشه ی دولفین مانند کشور کوبا

 

HNLcBJC1TRv46BvjDInFnJivQge6tUWDXDPvEUbQ.jpeg

در پرواز از تورنتو به سمت کوبا ، هنگامی که هواپیما از روی انتهایی ترین قسمت ایالت فلوریدا در آمریکا  می گذرد ؛ از آنجا که هوا کاملا صاف و آفتابیست ؛ چشممان به " keys Island " که جزایری در انتهای ایالت فلوریداست ؛ می افتد که نمای بسیار زیبایی را پیش چشممان ، می گستراند . این جزایر ، توسط پل هایی کوچک و بزرگ  به هم پیوسته اند و تقریبا در خطی دویست کیلومتری ، در داخل دریا پیش رفته اند . 

U9xtoaczjptiRVnZw3Jw1RXY4ElNfJlCkdNo4Hnx.jpeg

آنقدر دیدن این جزیره ها ، هیجان زده ام می کند ؛ که در جا چند خطی به لیست آرزوهایم ، اضافه میکنم : دیدن این کلیدها از نزدیک و آویختنشان بر جاکلیدی سرزمین های کشف شده از سفرهایم . ( کسی چه میداند ؛ شاید ، کلید مشکل گشای گمشده ی آقای روحانی هم ، اینجا در آمریکا باشد ).

lqCCZ3Vkou76qnoehy1BAP31EwV0HsB3NAiXC8n6.jpeg

 نمایی نزدیکتر از چند " کلید ! " و پلهای بینشان

با عبور از روی دریا  و طی مسیر حدودا 200 کیلومتری فاصله ی بین ایالت فلوریدا و کوبا ، دوباره ، زیبایی دیگری پیش چشممان هویدا می گردد . شبه جزیره ی " وارادرو " شهری توریستی در کشور کوبا . در طی سالهای گذشته ، چندین بار شنیده ام که تعدادی کوبایی برای فرار از کوبا ، این مسیر طولانی را شنا کرده اند تا خود را به آمریکا برسانند . نمی دانم چقدر این موضوع صحت دارد و یا سرنوشت آن فراریان ، چه شده است . اما ؛ وقتی فاصله ی زیاد و دریای متلاطم را می ببینم ؛  صحت این داستان ها را بسیار دور از ذهن می یابم . 

 WJTrqauLO7asr5fhIV2F1ToNGYzZ9NXB6gitEhpX.jpeg

 شهر " وارادرو " ی  کوبا در گوشه ی سمت چپ و زون هتلها در شبه جزیره ی " وارادرو "

 

DUrAdc4lL4neRbPayMrXdTe2dFTagNKXVVKotDtr.jpeg

وارادرو از داخل هواپیما


mlCsvFHwnRAyaCOXbQJV7KfcDl3Xlu98uyxGLUpX.jpeg

در داخل این شبه جزیره ؛ هیچ کوبایی ساکن نیست و تماما به هتلها اختصاص دارد و هر روز اتوبوسهایی مخصوص پرسنل بومی ، در ساعات مشخصی ، کارکنان را به شبه جزیره می آورند و می برند . به همین جهت ؛ این منطقه ، بسیار زیبا و تمیز نگهداری می شود و چیزی کم از بهشت ندارد . 

muuJZCgElz0baRv2q04IVWNgsk6k9QKSTrAyjmKM.jpeg

زون هتلها در نوار ساحلی 

 

در سفرنامه ی شیکاگو ( سفر به شهر بادها ) برایتان از داستان مرز و ویزا گفتم و اینکه مامور مرزی ما را به چشم مریخی می نگریست و البته ما هم زبان انگلیسی با لهجه ی غلیظ اسپنیش او را مریخی می پنداشتیم و به سختی درکش می کردیم . در همان زمانی که او منتظر جواب تلفن برای ارائه ی ویزا به ما  بود از ما سوالی پرسید که من فقط کلمه ی آفریقا را در آن تشخیص دادم . " آفریقا ؟؟ " چه ربطی به موضوع ما و مشکل ویزایمان دارد . نکند میخواهد بگوید ؛ حواستان باشد ؛ کوبا جزیره ای کوچک در غرب آفریقا !! نیست که بدون ویزا راهتان بدهیم . نگاهی به بقیه انداختم و همه را گیج از نفهمیدن دیدم . پسرم به شوخی گفت که احتمالا به جای کوبا ، اشتباهی به آفریقا آمده ایم . مامور دوباره سوالش را شمرده تکرار کرد و فهمیدیم که منظورش آن است که آیا در سه سال گذشته ، سفری به آفریقا داشته ایم که نداشتیم و ای کاش که میداشتیم . بعد از گرفتن مهر ورود ، وسایلمان را برداشتیم و از محیط تا حدی نظامی فرودگاه شهر " Varadero " بیرون آمدیم . 

حال برای دوستانی که گفتن از کیفیت مرغوب !! پاسپورت کانادایی را فخرفروشی میدانستند ؛ مثال دیگری از تفاوت آن با پاسپورت ایرانی بیاورم ؛ باشد که رستگار شوند . در سفر به مکزیک ، هنگام عبور از مرز ، از همان ابتدا ، کارت اقامت دائم کانادا دستمان بود و آنرا به همراه پاسپورت ایرانی ارائه دادیم . چرا که با این کارت به همراه هر پاسپورتی ، بدون نیاز به ویزا ، می توانستیم وارد خاک مکزیک شویم . (دوستانی که احیانا به دنبال ویزای مکزیک بوده اند ؛ می دانند که مکزیک به ایرانی ها به سختی ویزا می دهد ) . به راحتی مهر ورود را گرفتیم و چمدان به دست ، به سمت خروجی رفتیم . ماموری که جلوی در خروج ایستاده بود ؛ نگاهی به پاسپورت ها می انداخت و به صورت رندم ، از هر ده پانزده نفر ، یکی را برای بازرسی داخل چمدان ها به سمت دیگری می فرستاد و به بقیه اجازه ی خروج می داد . با دیدن پاسپورت ما ، ما را هم برای بازرسی فرستاد . ( سعی می کنیم وانمود کنیم ؛ حتما اتفاقی بوده و هیچ ربطی به ایرانی بودن پاسپورتمان نداشته است ) . خانمی که مشغول گشتن چمدان ها بود ؛ در حین بازرسی ، پرسید که از کجا می آییم و به محض آن که گفتم : از کانادا ، ناگهان نوع گشتنش ، عوض شد  و مانند وقتی که کتابی بسته را سرسری تورقی می کنند ؛ دستش را از پایین لباسها تا بالا کشید و از گشتن چمدان دوم منصرف شد و من از همان روز به اعجاز کلمه ی کانادا ایمان آوردم . در اینجا ؛ تنها می توانم بگویم که اگر قرار بر فخرفروشی باشد ؛ این دولت کاناداست که باید برای عملکرد درست و مثبتش به دولتهای دیگری که مسبب بی اعتبار شدن پاسپورت کشورشان شده اند ؛ فخر بفروشد نه مهاجرانی که به برکت آن اعجاز ، دفترچه ای معتبر در دست دارند . بگذریم از گفتن بیشتر که هر چه بیشتر بگوییم ، سوزش دردش را بیشتر میکند.

این سفر را کاملا از تور گرفته بودیم و تصمیم داشتیم برای یک هفته در بخش توریستی شهر " وارادرو " در هتلی آل از دریای زیبای کاراییب لذت ببریم .

هتلهای این نوار ساحلی ، عمدتا چهار یا پنج ستاره هستند و به نظرم ، علیرغم کیفیت خوب غذا و زیبایی فوق العاده ی محوطه ی هتلها و ساحل ، کیفیت و تمیزی اتاقها کمی توی ذوق میزنند ؛ که ما در هتلمان با تذکر و صحبت ، اتاق جدید تراس دار کمی بهتری میگیریم که تقریبا راضیمان میکند . چند روز بعد ، با خانمی ایرانی اهل اتاوا ، آشنا می شویم که میگوید از هتل دیگری با اتاقهای کثیف و پر از سوسک و مارمولک به هتل ما آمده است و این هتل در مقابل هتل قبلیش مانند بهشت است . بعدا که به شهر می رویم و تا حدی با زندگی مردم آشنا می شویم ؛ می بینیم که فاصله ی  استاندارد تمیزی و بهداشت در هتلها با خانه های مردم ، چیزی در حد زمین تا آسمان است و بی دلیل نیست که مسئولین هتل از شکایتهای مسافران متعجبند . در همان روز اول که از کسی ، دستمال کاغذی میخواستم و از کلمه ی " تیشو" استفاده می کردم ؛ اول منظورم را نفهمید و وقتی همکارش برایش گفت که من " کلینکس" می خواهم ؛ تعجب کرد و گفت که در دستشویی ، رول دستمال توالت هست ! بعدا ؛ دیدیم که وسایل بهداشتی در کوبا ، بسیار کمیاب و گران قیمت است و چندان براحتی در دسترس مردم عادی قرار ندارد . در همان روزهای اول دیدم ؛ چندتایی از فروشندگان ساحلی که کلاه و عینک و صدف و … می فروختند ؛ در حین اصرارشان برای فروش ، گاهی هم از توریستها ، درخواست شامپو و صابون های کوچکی را می کردند که در هتل ها وجود دارد . آنهم شامپو و صابونهایی که کیفیت خوبی نداشتند و نمیدانم ساخت کوبا بودند و یا محصولات درجه ی چندم مثلا جایی مانند چین . آن چند روزی که در هتل از شامپوها استفاده می کردم ؛ موهایم بیشتر شبیه به توده ای سیم ظرفشویی شده بود و من بسیار پشیمان بودم که چرا با خود شامپو و نرم کننده ، نبرده بودم . 

sfXIyr1WBYPQgqZn8hFPEN0wnJTFsJTjK2mFedbk.jpeg

 ورودی هتل


obTNoTJEQn1OkLxhIAlsDHKW7KZOpTXRftNpzbHf.jpeg
0ILKDsicQ9iRUFOCPuGZXh6H2Pzkvs8bi8X1FvDH.jpeg

 قابی زیبا از طبیعت بیرون هتل 


23Xl3TjAOlgvAgue3Ef8IgOYwQi4pg07dyRdWB7H.jpeg

درختی متناسب با آب و هوای حاره ای که بسیار در کوبا دیده می شوند .

 

PhEGP7CuI9WZg2vyK3ebjP2e7pYSJa8WnKZEURNz.jpeg

  0uTvkUJgJqcwuJRqrMGEuxesrbIVqiPpKIewfuR3.jpeg

 درخت چند ده متری کاکتوس

 

0k7iAkZ7nUxHEU52MTXJKOvaHf4XGjfONjM91BxX.png

 کاکتوس " زبان مادر شوهر "

 

در محوطه ی هتل ، علاوه بر درختان زیبای استوایی ، مجسمه های زیبایی هم وجود داشت که مطابق با فرهنگ کوبایی و یا بهتر بگویم ؛ فرهنگ آمریکای لاتین تقریبا تمامی برهنه بودند و نمی توان عکسی از آنها گذاشت . فرهنگی که احتمالا برای ما که در خاورمیانه به دنیا آمده ایم و بزرگ شده ایم ؛ چندان مناسب و باور پذیر به نظر نمی رسد . در سواحل کوبا توریستها بیشتر کانادایی بودند اما در سفر به مکزیک ، در کنار ساحل همیشه توریستهایی از خود کشور مکزیک و دیگر کشورهای آمریکای لاتین میدیدیم که چه برخورد جالبی با چیزهایی که از دید ما شاید نامناسب است داشتند . برای مثال ، پدری در ساحل نشسته بود و با  افتخار، دختر نوجوانش را می نگریست که با فردی در ساحل ، آشنا شده بود و مشغول شنا و گپ و گفت بودند . هر از گاهی ، دختر برمیگشت و به پدرش لبخند می زد و پدر برایش دست تکان می داد و لابد از اینکه دخترش آنقدر آزاد است که براحتی دوست جدیدی یافته است و با اوخوش و خرم است ، لذت می برد!


hX5WTycAV6IXgzkPhiWGRc4OG2gTLW8DYc87JRxe.jpeg

   ddebAyCzJ5NwOVASvCVq0GcT1DhA4igz4P85uQ2k.jpeg

 به اوج رساندن هنر هتلداری در بعضی روزها !

 

vkiC05Xma0ZAHUBmrIiiNIJAzGWKASNTg4EtFlg1.jpeg

کافه ای در کنار ساحل ، که نوشیدنی های خوشمزه  و متنوعی را ارائه می داد .

در همان روز اول که برای گرفتن نوشیدنی ، می روم ؛ در جواب مرد که می پرسد ، چه نوشیدنی ای می خواهم ؛ معطل می مانم که چه بگویم . اگر قرار باشد ؛ تفریحات مورد علاقه ام را لیست کنم ، رفتن به کافه و نوشیدن چیزی با آن سر و صدا و در آن محیط شلوغ ، حتی در آخر لیستم هم جایی ندارد . از این رو تعجبی ندارد که حتی یک اسم هم به ذهنم نمیرسد ؛ پس ، می گویم : چیزی ترش می خواهم که آب نارگیل هم داشته باشد . مطمئنم که اگر آدمها ، واقعا از تعجب ، شاخ در می آوردند ؛ سر آن مرد حتما به یک جفت شاخ پیچ در پیچ ، مزین می شد ! اما مرد ، چیزی نگفت و با ابرویی بالا انداخته ، هفت هشت چیز را قاطی کرد و نوشیدنی ای آبی رنگ  که چند تکه یخ در آن شناور بود را به دستم داد . کمی از آن چشیدم و عجب مزه ی نابی داشت . نام نوشیدنی را می پرسم و مرد سری بالا می اندازد و میگوید : " تروپیکالا " 

روز بعد که برای درخواست نوشیدنی میروم ؛ با اعتماد به نفس به مرد دیگری که آنجاست ؛ میگویم : یک تروپیکالا . مرد ابرویش را در هم می کشد و می گوید : " ? what " . در جا اعتماد به نفسم آب می شود و با من من می گویم : همان که آب نارگیل دارد و ترش است . دیروز همکارتان به من داد . بی حرف اضافه و خیلی سریع ، دوباره چند چیز را قاطی کرد و نوشیدنی ای سبز رنگ را به دستم داد که به خوبی آن نوشیدنی آبی رنگ نبود . جالب اینجاست که نوشیدنی در روز بعد ، زرد رنگ و کم کم تا روز آخر به نارنجی و قرمز تبدیل شد و من در آن چند روز ، یک رنگین کمان کامل را نوشیدم بی آنکه نامش را بدانم .

 

4t2Z2SA0lbE1CadhJsaIGkghEG01jK2gqYzG0uMJ.jpeg

(عکس از اینترنت)

ساحل وارادرو ، شنی سفید و نرم و دریا ، رنگی نیلی در ساحل و سرمه ای در دوردستها دارد . وقتی قبل از سفر ، عکسهای آنجا را می دیدم ؛ باور نمی کردم که رنگ دریا بتواند به آن خوشرنگی باشد و مطمئن بودم که رنگ ها ، دستکاری شده اند . اما ؛ واقعیت ، گستره ای از طیف رنگهای آبی بینهایتی بود که جایی در افق به آسمان وصل می شد  و " آینه در آینه " وار به نوازش چشم ها مشغول بود . 


LizuaGJ6dAPa8Zkz6P2wqBNvXZWJVDPOxYq241Ve.jpeg
mVGve8v7TiPn0isWoVVpePtXX8iC4cIfEdv3Qvwa.jpeg
jbGg7DceIdK9nCU6HSk0ESUGWjcGKWNagLZ7fnIK.jpeg

اما سال بعد که به شهر " کنکون " (به نوعی پاتایای آمریکاییها ) در مکزیک ، سفر کردیم ؛ با دریایی به مراتب زیباتر و خوشرنگتر مواجه شدیم ؛ آنقدر که مطمئن بودیم این مکزیکی های ناقلا ، شبها که ما در خواب به سر می بریم ؛ سطل سطل ، رنگ لاجوردی در دریا می ریزند . 

5tU6lt0j2HvHoHb9p332Xg60wf1EzQVUiuTjRjcv.jpeg
KfdVGtcMHdFeBbeaJTf6av5eNUxlrlHZrDS8TrUn.jpeg

 زون هتلها در نوار ساحلی شهر " کنکون " در شرق مکزیک ( محلی که به دلیل شکل خاصش ، به زون 7 هم مشهور است )

 

nTgpjldzjy4JmA8EgNuRWXXNrAHKIj85FQuY6u5x.jpeg

 نمایی از دریا از پنجره ی هتل

 

mplliFXIlpWfzxUW3EXAIFP91dZhK2qoOvwkEmh2.jpeg

در آن چند روز در مکزیک ، به شوق دیدن طلوع آفتاب ، بدون نیاز به زنگ ساعت از جا می پریدم و قبل از طلوع ، در تراس می نشستم و خواب از چشمان خواب آلودم با دیدن طلوعی چنین زیبا ، به سرعت می پرید و جایش را به شوقی وصف ناپذیر میداد .

 

kCQluFUETii9r6iYn4Tcso51V3BTqREUgPQiF3P4.jpeg
رنگ آب در سواحل کنکون از لاجوردی تا بنفش ، متغیر است  و ساحل ، شنی طلایی روشن دارد . این سواحل در کنکون ، در لیست ده زیباترین سواحل دنیا قرار دارند . 


TxIDfFzKO47bNROw25yrFZwhvt3ySOhWtw82WUFP.jpeg

 

در یکی از روزها که هوا آفتابی و دریا آرام بود ؛ برای اسنورکلینگ به دریا می رویم ؛ اما از همان ابتدا ، من دچار دریا زدگی می شوم و وقتی که به زور به داخل آب میروم ؛ با رفتن آب شور و تلخ دریا در دهانم ، با حالی بدتر به قایق برمی گردم . تجربه ی زیادی درباره ی میزان تلخی آب دریاهای دیگر ندارم ؛ اما آب دریای کاراییب به قدری شور و تلخ بود که در اثر تماس با چشمانم برای سی ثانیه ای ، حتی نمی توانستم ؛ آنها را باز کنم .آیا آب دریای مدیترانه در سواحل ترکیه هم بیش از اندازه  شور و تلخ است ؟


t15RKNHyOZlrRVE8XfUDGhPDSuLSpOOyprPNcMvj.jpeg

                                         ags6VsbYBhgCuvhAW3ye8wZnvjtD3xMrffQE1K4D.jpeg

قایق هایی که در وارادرو با آنها برای اسنورکلینگ به دریا رفتیم

 

lh4WgJGHZvBrvXRfDT9Uc4bM2d0xNVCA7Ln5xs98.jpeg

پلیکانی تنها و سرگردان که ترسی هم از موجودات دوپا نداشت

 

TI63mVGM59pju7fkM2oOEXcDgGpoxcTiUXfILXFb.jpeg

 موجی به ساحل زد و ناگه ، دامنم آبی شد

 

f6P97fKITvrPATGsbcjK12r7TRWeQawYyU7WENef.png

 پیراهنهای دستباف توری که خانمها با حدود ده  دلار (که برای یک کوبایی پول هنگفتیست ) می خریدند و برای گشتن در محوطه و رفتن به رستوران ، روی لباس شنا می پوشیدند .

 

سفر به کوبا تا چند سال پیش برای آمریکاییان ممنوع بود و هنوز هم قسمت عمده ی توریستهای کوبا ، از کشور کاناداست ؛ به طوریکه با قدم زدن در کنار ساحل ، احساس می کنیم در ساحلی کانادایی ، قدم میزنیم . البته ؛ همانند کانادا ، از هر طرف صدای صحبت به زبانهای چینی ، روسی و … به گوش میرسد . کوبا ، مسافران جوان اروپایی هم دارد که بیشتر به صورت کوله گرد هستند و عمدتا در شهرها و خانه های ارزان قیمت ، دوران سفر را به قصد کشف این سرزمین عجایب ، می گذرانند و از طرفداران پروپا قرص شبهای کوبا هستند . 

بعد از گذراندن دو روزی در هتل ، عزم رفتن به شهر میکنیم و با اتوبوسهای دو طبقه ی توریستی که ورود بومیان به آن ممنوع است و هر نیم ساعت یکبار در جلوی هتلها ، می ایستند ، در شهر وارادرو می گردیم . 


a6CKgTcWQfc3j01uwZg62xJx3yOSd6p05AXXzrWb.jpeg

یکی دو خیابان اصلی شهر ، ظاهری خوب و قابل قبول دارد و پر است از کافه ها و رستورانها و غرفه ها و چادرهایی که برای فروش چرم و صنایع دستی برپا شده اند . 


hR2UsuV7RvgUaSB1qZS1pL4SrX1yDvZvOK1nWvr8.jpeg
2F0eJw1QN8hFNfXH8FptSKAUWtZ9x20qaUqoSdoY.jpeg
EDYS5IGk5PBMDSIJqZxVAxfJb8AZ6R1t7QJWasGJ.jpeg

kDq59N4IukQ0wLKzRne4qnhK3ySMUR0f49UVTYV5.jpeg

kTR3dVE8AjjODbzMebtRPyArEg3OTcqPGS1H8q9L.jpeg

کلاه های مخصوص انقلابیون در کوبا که بعدا از نخریدنش پشیمان شدیم .


G882gRqVm7dfBC9WTx05vPTVe4SSe18E4Yrgw6HS.jpeg

در حین قدم زدن ، فروشنده ی یکی از غرفه ها ، به ما و چند  توریست دیگر که در همان نزدیکی بودند ؛ با دست ، علامت قلب را نشان می دهد و فریاد میزند : " i love canada  - i love canadian " توریستها هم می خندند و به ابراز احساسات او پاسخ می دهند . در روزهای دیگر نیز باز هم با علاقه ی زیاد مردم کوبا به کانادایی ها مواجه می شویم و با توجه به سودآور بودن توریستهای کانادایی در کوبا برایمان بسیار جالب توجه  و معقول است . در ذهن من ناخودآگاه مقایسه ای بین کانادایی دوستی کوبایی ها و اروپایی دوستی ایرانی ها ، شکل می گیرد . کوبایی ها در عین مهربانی و مهمان نوازیشان ، به خوبی از کانادایی ها پول در می آورند و بسیاری از ایرانی ها ، کاملا برعکس ، چنان رایگان روزها و هفته ها با جای خواب و بهترین غذاها به میزبانی از بلوندها و چشم آبیها مشغولند ؛ که گویی اصلا معنای صنعت توریسم را نمی دانند  و معتقدند که این تنها به دلیل ، مهمان نوازی ایرانی هاست و باعث حضور توریستهای بیشتری می شود . اتفاقی که میبینیم ؛ در حال حاضر ، رخ نداده و مهمترین مساله برای جلب توریستها ، امنیت ، آرامش سیاسی و زیرساختهای توریستیست ؛ که متاسفانه فعلا ، فاقد آنها هستیم .

از مهمترین صنایع دستی در کوبا ، علاوه بر چرم ، مجسمه ها و وسایل مختلف چوبیست که بسیار زیبا و مطابق با فرهنگ کوبایی ساخته و پرداخته شده اند . 

4pnjhEiu5SZdLZmcZNSRnZnAXDlk0RIlk2HCKxPq.jpeg
MlrQfrTaGfjpkozlqPSu6sf3VJnXhkMhWtXUHjqo.jpeg
zHWi3AFROYIDuFlSnApSbBxIQtM3ml03NjWmpesV.jpeg
U4BxHD4cOwCbiBibNCcNkmcQmd9WlrWgbNSY12Sh.jpeg

صاحب غرفه ای که از او چند مجسمه ی چوبی خریدم ؛ بسیار خوشحال بود که قرار است ؛ گفتگو و ارتباطی بین کوبا و آمریکا ، ایجاد شود و صنعت توریسم کوبا رونق بیشتری بگیرد . البته در آن زمان که ما در کوبا بودیم ؛ هنوز فیدل کاسترو زنده بود و بیشتر مردم ، علیرغم نارضایتی که از وضع موجود نشان می دادند ؛ ترجیح می دادند در این باره ، صحبتی نکنند . 

جالب است بدانید ؛ پولی که بانکها در اختیار توریستها ، قرار می دهند ؛ با پزویی که مردم کوبا ، در امور روزمره ، استفاده می کنند ؛ متفاوت است و " کوک " نام دارد و ارزشی برابر دلار آمریکا دارد ! در ازای  100 دلار آمریکایی ، علاوه بر مبلغی به عنوان کارمزد ، مبلغی نیز به دلیل وارد کردن دلار آمریکایی به کوبا ، به عنوان جریمه ! کم می کنند و در نهایت ، چیزی در حدود 80 کوک تحویل می دهند که البته ، ما دلار کانادایی داشتیم و مشمول جریمه قرار نگرفتیم . با دانستن میزان درآمد مردم در کوبا ، که بسیار پایین است و حتی در بهترین شغلها ، نیز میزان حقوق ماهانه به صد دلار هم نمیرسد ؛ می توان دریافت که خرید توریستها در کوچه و خیابان ، چه مبلغ هنگفت و سود سرشاری را نصیب غرفه داران و دست فروشان می کند ؛ در حالیکه هر کوک ، 25 برابر پزویی است که در دست مردم است . در کل قضیه ی پزوی معمولی و پزوی توریستی ، چیزی شبیه به همان ، ریال و تومان خودمان است که کمی گیج کننده بود و اگر ، کسی باقیمانده ی پزوی توریستیمان را با پزوی معمولی می داد ؛ حتما متوجه نمی شدیم . 

 

ماشینهای قدیمی آمریکایی هم در همه جا دیده می شوند و به توریستهای مشتاق برای ساعتی اجاره داده می شوند . البته در کوبا ، ماشینهای قدیمی روسی هم وجود دارند که به دلیل جذابیت کمترشان ، مهجور واقع شده اند  و بیشتر برای مسافرکشی در جاده ها استفاده می شوند . شاید بتوان گفت ؛ تفاوت بین ماشینهای قدیمی روسی و آمریکایی در حد تفاوت بین خر و گورخر است !! که اولی برای بارکشی و دومی برای نمایش است . 


k3FhG9y9sdoX3UdmHLshvnE5NXfmIpVnGj0yq2OH.jpeg
NdLHvSArZRAiFBRxy7w6kQmsV7bG5L0hjd82ndU9.jpeg
O60IzvB8KdFMWJNEJ8suYbsl8L2lIE0eC6YEIz73.jpeg

SCYwtsXZfkuGL592KxyUeMzKjTQsUBYyGGqzHdHR.jpeg

این ساختمان را شاید بتوان زیباترین ، ساختمان شهر نامید ؛ چرا که فقط با کمی فاصله گرفتن از خیابان اصلی ، شکل و ظاهر خانه ها بسیار محقر و قدیمی و با رنگ و لعابی رنگ ورو رفته به نظر می آیند . 

Fh2a3dPI2OW8uWt5vSxXtNJ650Hpz86dJQCT9yXx.jpeg

که البته تعدادی خوش سلیقه ترند و هر چند سال یکبار با زدن رنگی جدید ، سیمایی بهتر به خانه های سنگی یا سیمانی خود می بخشند . 

 

برای دیدن دولفینها ، به پارک کوچکی که در آن تعدادی دولفین  نیز نگهداری می شود ؛ میرویم و خانم فروشنده ی بلیط ، قیمت برای چهار نفر را 30 کوک می گوید .  30 کوک میدهم و فروشنده ، چند اسکناس و سکه را برمی گرداند و می فهمیم که قیمت 13 کوک بوده است که از نظر من برای چهار نفر ، مبلغ کمیست . در کل ، قیمتها برای توریستها در کوبا ؛ پایین و کاملا به صرفه است ؛ ضمن آنکه برای کوباییان نیز بسیار خوب و بیشتر از درآمد معمولشان است . سال بعد که به مکزیک ، سفر میکنیم ؛ با قیمتهایی به مراتب بالاتر از کوبا ، مواجه می شویم  و برای ورود به یک پارک ( البته بسیار زیبا و دیدنی و معروف ) برای چهار نفر در حدود 660 دلار همراه با استفاده از لاکر و رستوران می پردازیم .

kEOBXvFl23UozXBwMyL3RoAIHZbIy2b6eRHee4y5.jpeg
LCAzNaKJproEUTDyt5pXqMxoWYAmXR8D7OVDIWin.jpeg

در زیر ، چند عکس از پارک " Xcaret " در کنکون مکزیک را میبینید که بسیار معروف و دیدنیست .

8HfpISHVfXNLuf6MMHnNVxjz12VSArZwlO6EvFsb.jpeg

 عکسی که بر روی بروشورهای این پارک دیده می شود .

 

kfEoZS2ViGMmKfUHMA7iPcgbCa9OkahFVVlgDsjK.jpeg

طوطی های رنگارنگ و زیبایی که آزادانه در همه ی پارک می چرخند و از انسانها هم هراسی ندارند .


9xWhXmSuKHDd5mL6BRirndgRsLRe68Xqh1KnDp9R.png
wHARjQpdtC6I27vFIUTeqvpKahZ3unzNSd5JEWkc.jpeg
IQvBRIKMzoDly4uBlzjAwhrP17bmsfrOgwcnDjrm.jpeg

gnR4g7jjTz9bNrBNiWqdNjyNFWsJj1pH4gGUAUqF.jpeg

Eq8pQvRLB9rptlfOYM1yBWIFYLvmzLtzoVufa7mx.jpeg

 رودخانه ای در پارک که میتوان با قایق به همه جای آن سرک کشید .

 

علاوه بر رودخانه ی بالا ، در پارک رودخانه ای زیرزمینی هم وجود دارد که می توان با پوشیدن جلیقه ، در مسیر تقریبا ، نیم کیلومتری آن شنا کرد .

Wz3C9f4z6jEGcJu4XtnY5hluWMkwooCZ0zzrOR27.jpeg

محل ورود به رودخانه ی زیرزمینی

 

SolXDBuWV9pTciA20HmDYbmLt2EPvd5cEG0xVnpM.jpeg
bORm3VM6qbq7QrwYNNtCg7uVoILGQyJIwMk4eahr.jpeg

 رودخانه ی زیرزمینی

 

XooKJ1zFrSnfLmsuCg8bB2LrMmKUZYbD9BEUVdYA.jpeg

در هنگام خوردن ناهار در رستوران ، این جانوران عظیم الجثه ! مانند گربه ها دور و بر میزها می چرخیدند و وقتی با ترس پاهایمان را بالا می گرفتیم ؛ گارسونها با لبخند ، می گفتند که نگران نباشید و اینها بی آزارند!!

هر چه فایلهای عکسهای کوبا و مکزیک را جستجو کردم ؛ حتی یک عکس از غذاهایی که دیدیم و یا خوردیم را نیافتم که این البته برای من که نه " شکمگرد " هستم و نه " گردشکم " و غذا در بیشتر موارد برایم حکم خوردن چیزی برای داشتن انرژی برای کاویدن و گشتن بیشتر است ؛ چندان عجیب نیست . تنها یکبار که برای امتحان غذایی جدید ، به اصرار همراهان ، به رستوران ژاپنی هتلمان در مکزیک رفتیم و من درخواست سوپ سبزیجات کردم که چشمتان روز بد نبیند . سوپ ، عبارت بود از حدود یک قاشق غذاخوری ، سبزیجات داخل آب زردرنگ بسیار بدمزه ای که من مطمئنم ؛ آب حوضچه های پرورش ماهی ، باید یک چنین ، مزه ای داشته باشد و برای اولین بار در عمرم ، من که بسیار سوپ خور هستم ؛ آن را نتوانستم بخورم . تازه ؛ در انتهای شام مجبور شدیم ؛ نگاه چپ چپ گارسون طلبکار که غذاهای نیم خورده ی ما را جمع می کرد ؛ هم تحمل کنیم  که من هم تلافی کردم و انعامی برایش نگذاشتم . 

 

Ik68nLeBHHi6mdeItoQVbJJ7wr5uqULcHcRHP08e.jpeg

D74zBo4HTa9f4AtKLf75yC9HrSqYc8PG6xpGCizu.jpeg

جذاب ترین کلیسایی که در عمرم دیدم . کلیسایی در یک غار با محرابی که داخل آب انتهای غار بود و تنه ی درختی واقعی با ریشه هایش  که به جای مجسمه ی مریم و یا عیسی ، در بالای محراب وجود داشت . ( نمادی از مادر زمین )

 

YoybKWniO4HQQpbSy61Nm6roTwWAZaeCjJK96z8w.jpeg

SAtvD5173nLRwbapUWI1XpXLolE0vLuHjyWGAX1G.jpeg

و در نهایت ، در غروب ، برای دیدن نمایشی مربوط به لباسها و رسم و رسوم مکزیکی به سالن بسیار بزرگ و باشکوهی ، هدایت شدیم و برنامه ای را دیدیم که هیچ چیزی از اختتامیه ی المپیک ، کمتر نداشت و برای دو ساعت ، ما را روی صندلیمان ، میخکوب کرد و تبدیل به نمایشی شد که هیچ جای دیگری ، حتی شبیه به آنرا را هم تجربه نکرده ام . 

 

در سفر مکزیک ، همچنین موفق  به دیدن یکی از عجایب هفتگانه ی جدید دنیا هم شدیم که در حدود سه ساعت با کنکون فاصله دارد. " چیچن ایتزا " اثری باستانی هزار ساله از تمدن مایاها که شامل چندین معبد و قصر ، در مرکز و ساختمانهای مخروبه ی شهری ، در اطراف آن است . 

NQTP0q2l3n2XhqaFbh8Vy2D91qpC5t1p8RJmk0eM.jpeg

  محوطه ی اصلی " چیچن ایتزا "

K7vXdasDklddd0dDSCc9S3SNRhwZRBe0yrsiftJI.jpeg

 معبد اصلی این محوطه ی باستانی " ال کاستیلو " نام دارد که متعلق به خدای آسمان بوده است . 
bVLkOFohFF5yOKQSY6OTgA6JA6Ko2wScbC2kxGb5.jpeg

 

در روزهای اعتدال بهاری و پاییزی که سایه ی پلکان معبد بر روی دیواره ی پله ها می افتد و چنین می نماید که مارهای  پلکان جان گرفته اند و در حال خزیدن به پایین هستند ؛ معتقدان تمدن مایایی در این مکان حضور مییابند و به عبادت مشغول می شوند که البته عبادتی از جنس رقص و موسیقی و پایکوبی ، مطابق با فرهنگ  آمریکای لاتین است . 


XACZMff6dbM1qzCtteTpY78DzHD3tgS17gMR8wAJ.jpeg

در ضلع شرقی ال کاستیلو ، معبد دیگری وجود دارد که برای من بیش از معبد اصلی این محوطه ی باستانی ، جالب است . معبدی که احتمالا ، مکانی برای قربانی کردن انسان ها و پیشکش قلب آنها به خدای آسمانها ، بوده است . وقتی در پایین این معبد می ایستی ؛ ناگهان تاریخ به ذهنت هجوم می آورد و فیلمی چند صد ساله ، در پیش چشمانت ، جان می گیرد . موبدان و کاهنانی را میبینی که سینه ی قربانی مدهوش از موادی مخدر را می شکافند ؛ قلبش را در آورده و در حالیکه همچنان می تپد ؛ بر روی کاسه ای که در دست مجسمه ی " چاک مول " قرار دارد ؛ می گذارند و با لگدی ، جسم بیجان قربانی را در میان هیاهوی عبادت کنندگان ، از پله ها به پایین پرتاب می کنند . جسم قربانی ، در کنار پایین ترین ستون ، پیش پایت به خاک می افتد و در حالیکه آخرین نفسهایش را می کشد ؛ با نگاهی وحشت زده ، متعجب است که به کدامین گناه ، مستوجب چنین سرنوشتیست و خدای آسمانها ، اگر محتاج قلب او بود پس چرا ، قبلا آن را به او هدیه کرده بود . 

o2oEp5UW0qvlwT4Zx7wCIaSJhQPI9ZQsgkoKaOZA.jpeg
cbEc54F8ayQehE9tqnIYpEm4sD3irF46EMOIBrVU.jpeg

 اینجا ، مکانی است که صدها سال شاهد قربانی شدن هزاران انسان به دست تیغ تیز جهالت ، بوده است . 

 

BQGWTxUOKfmTCIFR4kfUlluM4JePNl3KHJbUsDFR.jpeg

مجسمه ی " چاک مول " با این نگاه سرد و خشن  رو به سوی معبد " ال کاستیلو " دارد

در نهایت هم، قلبها، خوراک عقابها و جاگوارهایی میشدند که برایشان حیواناتی مقدس بوده اند و تصاویر و مجسمه هایی از آنها ، در این شهر بزرگ باستانی وجود دارد . 

داستان پیدایش "سنوته" ها را از "سفرنامه ی کانادا" یادتان هست . در گوشه و کنار چیچن ایتزا ، می‌توان تعدادی از این سنوته ها را مشاهده کرد که لازم به ذکر نیست که برای مردمان این تمدن مایایی، مقدس بوده اند . ظاهرا ؛ در طول تاریخ ، تنها عنصر نامقدس حیات در بسیاری از ادیان ، همانا جان بی ارزش مردمان فاقد زر و زور بوده است . 

nGZWPflDeJ8MONyln9QBkWCFaTJ1j5u8z5OvdkQy.jpeg

  " سنوته " ای  مقدس برای مایاها

در اطراف شهر باستانی ، طی این سالها ، فضاهای زیبایی هم برای رفاه توریستها ساخته شده است تا کمی بتوان از زیر تیغ آفتاب سوزان فرار کرد و استراحتی نمود و ناهاری خورد . 

MakDVl9k1RWxHntTuaCcsv0l56hhF8QgJheETVDS.png

5c21ptqiA1q0F9ixgQ9lFRYft0VEznStwGhlkYLL.jpeg

jqYekkVQ3C8TjtC1iSEhcC2xUpcNxPcOaiL1foYv.jpeg

fIMlGcShUEb6EjNFzpudXGUb095tQ3Mk5pFm1sg2.png

اجرای نمایشی به سبک مایاهای صدها ساله

 

zHoZkPe0KKTywqK7wYwub49tKZhykBSaEYtdy0gI.jpeg

عجیب ترین درختی که در مکزیک دیدم ؛ تقریبا فاقد برگ و با گلهایی شبیه به گلوله های کاموایی نرمی که در بالای کلاه های بافتنی میدوزیم .

 

JCdY1r0v245bShl0cdy74xwihH4bGDhwWhsQbgE3.jpeg

همان طور که میدانید ؛ اسکلت ، نقش مهمی در آیین های باستانی مردم مکزیک و به خصوص در جشن مردگان دارد و یکی از مهمترین صنایع دستی  در مکزیک شکلهایی مختلف از آن است .

80Hrroq70khs6vORiYNc54Z9fYf7cHMKgKSK1sxF.jpeg

3m7dBsvmGIRkxAfNNOenldFJoHqzk0kTKLIca3ZH.jpeg

yP4A7DgmSKithQCCa295QpsX3pQB4r3hJrEYYCPD.jpeg

یکی از مهمترین صنایع دستی مکزیکیها ، این صفحه های مدور تقویم مایایی است که مردم محلی معتقدند ؛ عملکرد کاملی دارد و فروشنده ، تمام تلاشش را کرد تا نحوه ی کارکرد آن را به ما ، یاد دهد. من که چیزی از حرف هایش ، دستگیرم نشده بود ؛ در نهایت ، حرف را کوتاه کردم  و گفتم : چند ؟!! مرد فروشنده هم که دید ؛ قلابش گیر کرده ، بیخیال کارکرد تقویم شد و در نهایت هم یکی از آنها را به گمانم به قیمت 15 دلار به ما فروخت . این همان تقویمیست که سال 2012 را پایان دنیا می دانست و مردم بسیاری را در آمریکای جنوبی و حتی در اروپا ، به خیابانها کشانده بود تا غروب آخرین روز دنیا را ببینند و دعا کنند . الان که فکر می کنم ؛ میبینم که اتفاقا ، این تقویم کارکرد خوبی دارد و مکزیکی ها روزانه ، صدها عدد از آنها را به توریست ها می فروشند !!

BaYVQLvzcMJaQk01F8mbXZm2mVAe3BJgDJuia1Ii.jpeg

 تقویم مایایی ، معبد ال کاستیلو و جاگوارهای مقدس

 

بعد از این توضیحات کوتاه !! درباره ی مکزیک ، دوباره برمی گردیم به کوبا و ادامه ی ماجراهایش :

 

بعد از دو ، سه روزی که در هتل و شهر وارادرو ، می گذرانیم ؛ تصمیم می گیریم با گرفتن توری از هتل ، به شهر هاوانا ، پایتخت کوبا ، برویم . البته ؛ مسئول تورها در هتل ، چند تور مختلف مانند گردش در جنگل و یکی ، دو روستای اطراف شهر را پیشنهاد می کند ، که با توجه به هزینه ی بالا و بهداشت پایین در کوبا ، نمی پذیریم و سعی می کنیم ؛ پیشنهادش در مورد ، تور شبهای هاوانا را " ایگنور " ( به قول انگلیسی زبانها ) کنیم . اصلا چه چیز در یک زوج متاهل و دو بچه دید که همچین توری را پیشنهاد داد . ما را چه به دیسکو و تفریحات شبانه !! توری که قیمت بالایی هم دارد و در بیشتر شهرهای توریستی ، مشتریان زیادی دارد . من همیشه ، وقتی درباره ی این صنعت پر سود ، می شنوم ؛ اولین تصویری که به ذهنم ، میرسد ؛  دخترکانی زیبا با چشمانی غمگین است در فضایی پر از رنگ و لعابی ظاهری اما دلی مرده و خاکستری …

 

از شهر وارادرو تا هاوانا حدود سه ساعتی راه است . در صبح یک روز آفتابی به انتظار اتوبوس توریستی سفر به هاوانا می ایستیم  و به محض رسیدنش ، سوار می شویم . وقتی لیدر تور ، برگه ی رسید تور برای دانستن ناممان را می خواهد ؛ متوجه می شوم که آن را گم کرده ام  و یا شاید در کیف دیگرم و در اتاق هتل جا مانده باشد . لیدر تور که آرژانتینیست و عجیب مرا به یاد داییم می اندازد ؛ خیلی خونسرد می گوید که اصلا استرس نداشته باشم و تنها چیزی که چاره ندارد؛ مرگ است . اسممان را می پرسد و در لیستش چک می کند و با لبخندی می گوید که اسمتان اینجاست و مشکلی نیست . 

در بین راه از وارادرو تا هاوانا  از شهر دیگری هم میگذریم که در همان یک نگاه  کثیفتر و به هم ریخته تر از شهر وارادروست که با توجه به توریستی نبودنش ، چندان عجیب نیست . کوچه هایی کثیف ، خانه هایی ویران و خیابانهایی پر از آشغال و فاضلاب دارد. بیشتر خانه ها علاوه بر آنکه پرده ای ندارند ؛ حتی فاقد چارچوبی برای پنجره هستند و تنها سوراخی مربع شکل برای هواخوری و نور در دیوارها دارند. از همان سوراخ هم که به داخل خانه هایشان می نگرم ؛ دیوارها سیاه و دود زده به نظر میرسند و در داخل بیشتر خانه ها، بندها و لباسهایی برای خشک شدن ، دیده می شوند. با خود فکر میکنم که اگر این مردم ، دسترسی به امکانات مناسب زندگی و مواد خوراکی بدون کوپن ندارند در عوض ؛ لابد دلشان خوش است که امنیت دارند .

دختری با لباسی منشوری ! از تراس یکی از خانه ها آویزان می شود و برای ما در اتوبوس دست تکان می دهد و خواب آلودگی را از چشمان همه می رباید !! پیرمردها ، در کوچه و کنار خیابان کثیف نشسته اند و جوانها ، در سر هر کوی و برزن ، بیکار و در حال گپ زدن هستند و بچه ها هم با لباسهایی کهنه و مندرس مشغول بازی با هر چه که دقایقی سرگرمشان کند . ظاهر این شهر و تفاوت آن با شهر وارادرو نشان میدهد که توریستی بودن شهرها در کشورهایی فقیر و با امکانات کم ، می تواند تا چه حد به بهبود وضعیت شهر و ایجاد اشتغال کمک کند . تنها خوبی نبود امکانات ، این است که همه ، مانند مردم دیگر کشورها ، سر در گوشی موبایل ، ندارند و فضای شهر ، فارغ از ویرانی و آلودگی ، مرا به یاد دوران کودکیم ، می اندازد که در دست کسی موبایل نبود و بچه ها در کنج خانه ها ، به بازیهای کامپیوتری سرگرم نبودند .  این شهر به راستی به قرن بیست و یکم ، وارد نشده است . 

در مسیر نوع خاصی از درختان نخل را میبینیم که لیدر خوش ذوق ما ، به بهترین شکل ممکن ، نگاه ما را به سمتشان جلب می کند و می گوید که هر چه از میل زیاد کوبایی ها شنیده اید ؛ حقیقت دارد . می بینید که ، اینجا حتی درختان هم حامله هستند !!

6Y89rTjH1gIEkuEH9wviKydeCRIVN7lipQYFCK8m.jpeg

درختان حامله 

همهمه می شود و همه برای یکی دو دقیقه ای می خندند . بعد که فضا  کمی آرامتر میشود و لیدر می خواهد به صحبتش ادامه دهد ؛ ناگهان یک آقای سرخ و سفید کانادایی که پشت ما نشسته است ؛ دوباره با صدای بلند می خندد و نمی تواند خنده اش را کنترل کند . آنقدر بلند ، بلند می خندد که رنگش اول قرمز و بعد به لبویی تغییر می کند و به سرفه می افتد . همسرش شدیدا نگران می شود و من هر لحظه منتظر بودم که همانجا ، سکته را بزند . فوری به او آب می رسانند و به پشتش می زنند و خوشبختانه ؛ نفسش بر میگردد . بینوا ، کم مانده بود ؛ خود را فدای نخلهای حامله کند ( آش نخورده و دهان سوخته !! ) . عجیب اینجاست که در کلاس زبان انگلیسی ، همکلاسی دختر کوبایی ای داشتم که وقتی به چیزی می خندید و یا حتی اگر گریه می کرد ؛ هیچ چیزی نمی توانست جلوی خنده یا گریه اش را بگیرد و آنقدر هیستریانیک به این کار ادامه می داد که دلم می خواست ؛ کله ام را به دیوار بکوبم و یا شاید کله اش را !!  از آنجا که حدس زدم ؛ ممکن است در آب و هوای کوبا ، چیزی باشد که این حالت را ایجاد می کند ؛ تصمیم گرفتم که کلا تا آخر سفر ، به لبخند اکتفا کنم و جلوی خنده ام را بگیرم . 

                        

به شهر " هاوانا " می رسیم و در این میدان اصلی شهر پیاده می شویم .


VcYdnqfPQAwUG0vTm36Vg9ywQYmtLro8DVFxwSnv.jpeg

از آنجا که ، عکسهای معدودی از این شهر دارم که خودمان در آن هستیم و دیگر هم توری هایمان که به خاطر همدردی و یا همدلی با مردم فقیر کوبا ، حداقل لباسها را بر تن دارند ؛ مجبورم از عکسهای اینترنتی استفاده کنم که متاسفانه ؛ در بعضی موارد ، آن چه  که در ذهن و خاطرم دارد را دقیقا نمی رساند . اگر میدانستم که قرار است سفرنامه ای بنویسم ؛ حتما در گرفتن عکسها ، دقت بیشتری می کردم .

8RsTRj7xN2uFvqDfMoAXvEPk0zBYSRtBwpcaZfux.jpeg

DOGF8vBfIXvramTL5d1LrGXGg8BNEWhy1oPLLxu4.jpeg

ساختمانی شبیه کنگره ی آمریکا که قبلا ساختمانی دولتی بوده و در حال حاضر، برای مقاصد فرهنگی مورد استفاده قرار میگیرد .

 

2FNoqkCk9Izs79mMl3EcrQ6OXaCiauC6HKfAatQ3.jpeg

خیابان اصلی شهر در تسخیر ماشینهای قدیمی آمریکایی

این ماشینها تنها نمادهای آمریکایی شهر نبودند و جالب اینجاست که می شد پرچم آمریکا را در برخی تراسها دید و مردم زیادی هم در شهر آزادانه ، لباسهایی با طرح پرچم آمریکا پوشیده بودند که بیشتر نمایانگر طنز تلخیست …

WbS8fVqPJyxFxmsCMe1Z4NKk5bf18mFAju6ZEL1z.jpeg

uN7iD71gnR1p42wY7ltgX5jCDDwfvdCwFLGWZbjy.jpeg

 چه عکس جذابی !! باید به عکاسش جایزه داد 

xUOi5M7RghMUJ4SMHmTbYEzSoOr72TEEmsVNEDur.jpeg

jf6Y5AQnxZyeVLd56QnEVnw52Zsirz2Pk5Kxg9LX.jpeg

  خیابان های اصلی شهر با ساختمانهایی قدیمی که نشان از رونق در سالهای پیش از انقلاب  دارد .

 

86CzqSk4NkyqF719i0UNCnAWqhglzmBwLalfgb8f.jpeg

در روبروی این خیابان ، تورلیدر ما را به سمت یک فروشگاه مخصوص فروش " نوشیدنی خاص کوبایی " برد ؛ که توضیحات زیاد فروشنده از محصولات متنوعش ، حوصله ی مرا سر آورد و من از فروشگاه ، بیرون زدم و به سمت این نمایشگاه خیابانی کتاب ، پر کشیدم . کتابها بیشتر ، اسپنیش بودند و از آنجا که روی نیمی از آنها ، عکس فیدل و چه گوارا بود ؛ می توان حدس زد که غالبا ، سیاسی بودند . 

 

tHcrFRaQZ7eOCYIyN2lKRjj2GBrIBoiLkHCuNOBx.jpeg
SzmZS32wTos2PBc5ca12m5ZzUA7M4fWG7Q6cMrW6.jpeg
tmlSTmbgpXYl2SH9dh99c82JbEpxTlGN2nSiMGXb.jpeg

از آنجا که این بخش شهر ، توریستی بود ؛ خیابانها نسبتا تمیز و ساختمانها با رنگهای متنوعی ، رنگ شده بودند و ظاهری مناسب داشتند. ساختمانهایی که بیشتر متعلق به قرن گذشته بودند و به نظر می آمد که زمانی زیبا و باشکوه بودند که البته همین دست نخوردگی و قدیمی بودن شهر است که برای توریستان جذاب است .

 
gVcSarXdfWeH1tl11dYEkea6mCWxYiWrta1P0HdB.jpeg

خانمهایی در مسیر پیاده روی توریستها ، که در مقابل درخواست عکس توریستها ، انگشت شست و اشاره را روی هم میمالیدند و به حالت شعرگونه ای می گفتند : " مانی " مانی "

جالب اینجا بود که دونفر ، پیرزن و پیرمرد هم که به بدترین شکل کثیف و ژولیده بودند (سیگار برگ در دست ) ، به عنوان مدل عکاسی پول می گرفتند و با توریستها ، عکس می انداختند . ایده ی جالبی که هیچ جای دیگری ندیده ام . 

الان که فکر میکنم ؛ هیچ بچه ای که گدایی کند و یا بخواهد به زور ، چیزی  به توریستها بفروشد را به یاد نمی آورم ؛ موردی که در مکانهای توریستی مکزیک ، زیاد دیده می شد . شاید ، گدایی کردن کودکان در کوبا ، ممنوع باشد ، نمیدانم . در کل ، به نظر می آمد ؛ مردم کوبا بسیار بیشتر از مردم مکزیک ، پیرو قوانین بودند و از پلیس واهمه داشتند . 

tX4QGSyxu9DTwDEYjPtVpNSZ77XpdhplTYAUbLaJ.jpeg

M8XaK6DC6Zde2VaxpS8NcpJx6DQX6Kj64dsdDUfb.jpeg

میدان معروف دیگری که در زمان بازدید ما ، در آن نمایشگاهی از مجسمه برپا بود . 

 

BXDqrNMxREqsm3FC4HhZnYm8sAQglaEFqZKmlmPb.jpeg
t6egEiqJuq2vwLwg9m8aanJhEHMBpABVfJTRubbB.jpeg

 این علامت لنگر در بالای برخی خانه ها ، نشان می دهد که در این خانه ها ، اتاقی برای اجاره وجود دارد .

 

A7FUjUrnHdBoBJfasIhShj7p7CZhF8wstaDttcU3.jpeg
Cxc7Mf8Hr6pVHUMrDzIzDrJ58ak3QsOg22sqDHHw.jpeg
WqpNoyNukU77kEOhI8KGs5BzriK12pBi5owQLiJR.jpeg

                                          زندگی عادی مردم در کوچه ها وخیابانهایی که توریستی نیستند


AYd83M7OacGf8q8nvqHqcEGEYDKyftJaiEQDTt7L.jpeg

                                                        نمایی از شهر قدیمی هاوانا

 

rFsuHYD7MN6QysS5cPPw88zsJkGqzGNjZa0C3kQ8.jpeg

گرافیتی خیابانی به مناسبت 50 سالگی انقلاب کوبا

 

bJui6fFhzeJ507sjRbFsLPCJI4v069VFkhyxqK8U.png

دیواری در کنار یک مغازه ی سیگار برگ فروشی

 

MfyTecPtFbo4S3EGU3ZNTVW96T8CUBdG4VoCajYp.jpeg

    نقشی از چه گوارا در میدان انقلاب با نوشته ی "  به سوی پیروزی "

 

نمیتوان به کوبا رفت و از انقلاب کوبا گفت و یادی از " چه گوارا " نکرد . این اشراف زاده ی آرژانتینی که دانشکده ی پزشکی را نیمه کاره رها کرد و در پی آرزوهایش رفت . ابتدا ؛ مدتی را به گشت و گذار در آمریکای لاتین پرداخت و با دیدن فقر و مرارتهای مردم ، جذب تشکیلاتی برای آزادسازی ملتها از یوغ دولتهای دیکتاتوریشان شد . او هشت سال بعد از انقلاب کوبا ، که برای صدور انقلاب و آموزش استراتژی جنگهای پارتیزانی به بولیوی رفته بود ؛ طی عملیاتی که توسط سازمان سیا ، طرح ریزی شده بود ؛ دستگیر و در حالیکه ، تنها 39 سال داشت ؛ اعدام شد . اینها ؛ بخشی از زندگی " رفیق گوارا " ست که همگی ، کمابیش شنیده ایم ؛ اما آنچه که دانستنش برای من جذاب بود ؛ آن است که چه گوارا ، علاوه بر ورزشکاری ، به شعر و شاعری نیز علاقه داشت و حتی چند کتاب نیز ، نوشته است . اولین کتابش ، سفرنامه ایست که درآن به بیان ، خاطراتش از سفرهایی که به آمریکای لاتین داشت ؛ پرداخته است . کتابی به نام " خاطرات موتور سیکلت " که به محض دانستن این موضوع ، آن را دانلود کردم و خواندم و با وجهی از روحیات " چه " آشنا شدم که هرگز فکر نمیکردم در وجودش باشد . روحیه ی بذله گو و شوخ طبعی که برایم سخت بود تا بپذیرم  با روحیه ی انقلابیش در یک کالبد باشد . ظاهرا باید بپذیریم که انسان موجودیست ؛ ناشناخته و در بسیاری مواقع ، جمع اضداد . 

او در ابتدای کتاب ، میگوید : " این خاطرات اقدامی جسورانه است ؛ داستانی از دو زندگی ( چه و دوستش ) که روزها و ماهها با هم سفر کردند و رویایی مشترک داشتند . ما برای در پیش گرفتن این سفر ، شیر یا خط انداختیم . شیر آمد ؛ یعنی باید رفت و ما رفتیم . اگر ده بار هم خط می آمد ؛ باز ما آن را شیر می دیدیم و می رفتیم . مهم این نیست که آیا شتابزده ، تصمیم گرفتیم یا نه ؛ مهم این است که گام در راهی می گذاشتیم که دوستش داشتیم . وقتی از شهر دور می شدیم ؛ احساس تنهایی می کردیم اما ؛ این احساس با حس آزادی آمیخته بود . ماجراجویی ، ریه های ما را پر از اکسیژن شور و نشاط می کرد . ما به راه افتادیم و رفتیم و هنگامی که باز گشتیم ؛ دیگر آن آدم پیشین نبودیم . تجربه ی سفر، هر روز دنیای ما را بزرگ و بزرگتر کرده بود . عوض شده بودیم . سفر ، نگاه ما را به اوجها برده بود . بزرگتر شده بودیم . دو نفری که آن روز به سفر دور آمریکای جنوبی رفتند ؛ در آن دوردستها مردند و آنهایی که باز گشته اند ؛ آدمهایی تازه اند . "

کتاب برایم بسیار جالب و دوست داشتنی بود و تا آن را به انتها نخواندم ؛ از جایم تکان نخوردم . جالب اینجا بود ، من که هیچگاه ، روحیه ی چریکی او را دوست نداشتم ؛ حتی در دو جا با او احساس همذات پنداری کردم . ابتدا در جایی از کتاب که نوشته بود : " من عکاس نبوده ام تا از جاهایی که عبور کرده ام ؛ عکس بگیرم و نشانتان بدهم . من تفسیر خودم  از آنچه که شنیده ام و یا دیده ام ؛ را بیان می کنم و شما نیز آنها را از دریچه ی نگاه من می بینید . "

و دومین مورد ؛ آنجایی بود که نوشته بود : " روزی که با نامزدم ، خداحافظی کردم و او دستش را از دستم ، بیرون آورد ؛ ابتدا حفره ای در دستانم احساس کردم و بعد آن حفره را در قلبم یافتم . "

چه گوارا هم ، ده ها سال پیش ، در سفرنامه اش ، از حفره های قلبش سخن گفته بود . چقدر عجیب و جالب !

DtgHsmJTwPo2txG0CGMmcLwt3lIea1PBV2sniTA5.jpeg

مقبره ی ساده ی چه گوارا در شهری به نام " سانتا کلارا "


J4GwJO256M40JghiJVGoOcxtr1qjaFyjQfQ5qT4d.jpeg

انقلابی دیگری به نام " کامیلو سینفوئگوس " که دو سال بعد از انقلاب 1957 کوبا در سن 27 سالگی در حادثه ی مشکوک سقوط هواپیما کشته شد و این تندیس ، به مناسبت پنجاهمین سال مرگش ، در میدان انقلاب هاوانا نصب شد . در زیر تصویر ، جمله ی " کارت درسته فیدل " نقش بسته است و جمله ایست که به فیدل کاسترو ، زمانی که او گفته بود " بهتر است به جای زندان ، مدرسه بسازیم " گفته است . 

JGFlC86a6APqjz8f0Yo9Z7xVjl12bnempPVEKecW.jpeg

   میدان انقلاب در هاوانا

زمانی که به این میدان رسیدیم و لیدرمان در حال توضیح این دو تندیس بود ؛ ناگهان گفت : پارسال ، یک ایرانی در این تور داشتیم که می گفت ؛  تندیس سمت راست ، شباهت زیادی به آیت الله خمینی ، رهبر ایران دارد . لیدر آرژانتینی ما به قدری خوب و با لهجه ی فارسی ، عبارت " آیت الله خمینی " را گفت که حسابی ما را سر ذوق آورد . 

 

UClMuUoBdmrYqjj5TSPvwm46nOGUEbOTKoE6gYB4.jpeg
dRn4A0FkJ4uPfTfPDyTP483JqOFCRfB1ZSFtOT0o.jpeg

ساختمانی که نمادی از انقلاب کوباست و در روبروی دو تندیس بالا و در میدان انقلاب واقع است 

 

ypaxad9Zfl8vFZ8AyIU5Wi9eDIlqXxiy8csBV9Fq.jpeg

  تندیسی از شاعر و ادیب مشهور آمریکای لاتین

 

ZSi7m3apdCTWOCCRMq9ISo5lRKgzvWKdOnsmALaL.jpeg

نمایی از بخش توریستی شهر و در مجاورت دریای کاراییب

 

gbEFvaTk0Ot4sAhfp4fnM6u502nkgypqtNpYHsQf.jpeg

خیابانی ساحلی در شهر هاوانا که محلی برای تجمع مردم در غروب های گرم هاواناست .

 

lR9KgnQ2f7penSp86rYriemmLuNVn7QDaI3ePzW6.jpeg

 قلعه ای در دماغه ی شهر هاوانا مشرف به دریای کاراییب

 

98jFJ89Wsp0X6tc07J8xWOsu0oQ2tAD6E7ZN7cQt.jpeg

92IMVgYIaEvuLJtNWfl9uszOxntkAIe3S4LwjcGt.jpeg

 مجسمه ی مسیح در بالای تپه ای مشرف به شهر

بعد از آنکه ، ما هم مثل شما ، قلعه و مجسمه ی مسیح را از دور دیدیم ؛ به سمت ساختمانی قدیمی در لبه ی آب رفتیم که مرکز فروش انواع و اقسام صنایع دستی و محصولات مختلف بود .


Q2lNKALJopsMF2l7uh6gfXpNyPSEQY5SyCpsEuut.jpeg
xdsMka94BhXI2hwz9lrlYAbc2rTWW2EU8TaSkMjq.jpeg
51sl4GWKZMj3qnL8Wy4JWtiXmsvjdnbmzYPJSBnC.jpeg
8D1jCDJPjNhNUWgIlzeTCYIX3iM70OLlWvLb6wee.jpeg

ttqeWdpRIwWNBqeQusP2BPWS31pCrdswwTJvCi1Y.jpeg

gx7TYlGWuhrR0wNQry1k9dQbm3fzO63DgUsaA5fT.jpeg

یکی از چیزهایی که بسیار در فروشگاههای صنایع دستی ، خودنمایی می کرد ؛ تابلوهای نقاشی بزرگ و کوچکی بود که قیمتهای خوبی هم داشت اما ؛ امکان حمل ونقلش با هواپیما ، باید کار بسیار سختی باشد و ندیدم در تور ما هم ، کسی از آنها بخرد . 


vvATRIO5iqX1k7XgmStRg8AefiOW4kNZ7BvkXSek.jpeg
r5UzT03qThfKR7RK3d5w48nT18cLEkdoQyc6VtuG.jpeg

TfunMgcOg91Z9ycSitKwxZ1awIMrd4P61CMG1naO.jpeg

در چند سفرنامه ای که از کوبا دیده ام ؛ بسیاری به شاد بودن مردم کوبا ، اشاره کرده اند که احتمالا برمیگردد به رقص و آوازخوانی گروه های موسیقی که از دید من بیشتر برای جلب و جذب توریستها ، در گوشه و کنار شهر دیده می شوند . ضمنا ؛ نمی توان فراموش کرد که موسیقی و رقص ، جزیی از فرهنگ مردم آمریکای لاتین است و نمی توان صرفا با دیدن رقص و آوازی چند دقیقه ای چنین نظر داد که کوبا ، مردمان شادی دارد ؛ اگر چه به نظر می آمد با شرایط خود خو گرفته اند و امید به آینده ای بهتر دارند . البته این که میتوانند با رقص و آواز ، برای دقایقی از شرایط نامساعد خود فاصله بگیرند و برای ساعاتی ، احساس خوب حاصل از آن را ، به جریان بی رمق زندگانیشان تزریق کنند ؛ خوشبختی کوچکیست که تنها برای مردمانی قابل درک است که از این لذتهای کوچک محرومند . 

برای ناهار به رستورانی رفتیم که دو دختر به همراه پدرشان برای دقایقی موسیقی می نواختند و می خواندند و اتفاقا یکی از غمگین ترین چهره هایی که در کوبا دیدم ؛ صورت خواهر کوچکتر بود که تنها هنگامی که ما و خانواده ای دیگر ، اسکناسی را به سبد آنها انداختیم ؛ برای لحظه ای برق زد و دوباره به همان حالت حزن انگیز قبل بازگشت . 

PI4VydegKhdrjB3A3YbD1qPHZNkh0dDaPdxp1zVe.jpeg

 رستوران خرچنگ قرمز که در آن ناهاری معمولی از مرغ و برنج و سوپ خوردیم .

 

همه ما از کودکی شنیده ایم که پول خوشبختی نمی آورد که تا حدی درست است ، اما امروزه ؛ همه میدانیم که بی پولی قطعا بدبختی می آورد . واقعا به نظرتان امکان دارد که مردمی از امکانات و نیازمندیهای اولیه ی زندگی محروم باشند ولی شاد و خوشبخت به زندگی ادامه دهند . شاید جواب پدربزرگها و مادربزرگهای ما می توانست مثبت باشد ولی در این دوران ، من بسیار بعید می دانم که کسی پاسخش مثبت باشد . مردم کوبا ، برای دریافت ارزاق روزمره ی خود در صف می ایستند و با کوپن آن را دریافت می کنند ؛ آنهم از فروشگاه هایی که به زحمت می توان نامش را فروشگاه گذاشت . 

Spk44R05K7968TZigFkhQkC1ZJuqdwqe8QSBteE0.jpeg

0paLu8g3CDy0JjYkojaRlmohyVAzw19TQBtDNVBR.jpeg

آنقدر اجناس مختلف در فروشگاه هایشان کم است که بیشتر مرا به یاد زیرزمینها و یا انباری خانه های قدیمی می اندازد که مادرها و مادربزرگ هایمان ، چند جنسی را برای مصرف روزانه در آن ذخیره می کردند . 


BrznrzUhKMRjcOFN7YUn2XZ7XtIFzehKKgR5UStj.jpeg

                               

دو روز آخر را در هتل و در کنار سواحل نیلگون کاراییب میگذرانیم  و با استراحت از آخرین لحظات این بهشت زیبا ، کام دل می گیریم . 

FNFxEwJjqa6kO2TnJlX8RPVquppVYyLYeoQyMcEp.jpeg
sWoG3w0Tch0aZk0VQ3Rlu1AIJjYvIvjsKo9oB0j0.jpeg

در ساحل ، مشغول جمع کردن صدف  و تکه های مرجانی به ساحل آمده هستیم که  پسری جوان سر می رسد و چندتایی صدف ریز و درشت زیبا به ما می دهد  و می گوید که هدیه هستند . از آنجا که می دانیم این شگرد کارشان است گول حرفش را نمی خوریم ولی با دیدن برق چشمان پسرانمان ، ذوق مرگ می شویم و تا به خود بیاییم ؛ می بینیم که گول خورده ایم و مشغول چانه زنی با پسر سیاه پوست هستیم . پسرک ، ده دلار می خواهد و ما پیشنهاد پنج دلار می دهیم . می گوید : پنج دلار به علاوه ی آن کلاه حصیری و به کلاهی که من بر سر دارم ؛ اشاره می کند ! کلاهم را یک دلار از کانادا خریده بودم و با قلاب بر رویش ، چند گل زیبا را بافته بودم . در زیر نگاه متعجب همراهانم  ، کلاه را میدهم و برای اولین بار ، طعم یک معامله ی پایاپای را می چشم و راضیم . خدا می داند که الان ، آن کلاه بر سر کدام کانادایی و در کدام شهر کاناداست و صاحبش ، دلش را خوش کرده که از کوبا ، سوغاتی خریده است !

پسر که پنج دلار کانادایی را می گیرد و میرود ؛ پسر دیگری سر میرسد و سفره ی دلش را باز می کند و از مشکلاتش می گوید و بیکاریش و به امید دست و دلبازی ما ، چند دلاری طلب می کند . از آنجا که معتقد بودم ؛ پسر قبلی ، با قایق به دریا زده و برای یافتن صدفهایش زحمتی کشیده ؛ نمیگذارم همسر دست به جیب کند و پنج دلاری بی زحمتی را نصیب این پسر خوش بروبازو کند . 

ujQ58HQpZPpPBCJI0smQ3bSpDowe9Rzww0xhv2FB.jpeg

  و البته دلم را هم میسوزاند وقتی که غمگین و دلشکسته میرود و تنها سایه ای سیاه از خود در قاب عکسم بر جای می گذارد .

 

در آخرین بعد از ظهری که در سواحل هستیم ؛ باز هم شکار پسر کوبایی دیگری می شویم که ابتدا از علاقه اش به کانادا میگوید و کم کم ، حرف را به این سو می کشاند که سیگار برگهای خوبی دارد و اگر چند باکسی را برایش تا کانادا ببریم ؛ پول خوبی گیرمان می آید . از ما انکار و از او اصرار که من حرف را عوض می کنم و می گویم که راستی میدانی ؛ الان که اینجا لب ساحل نشسته ایم در کانادا ، هوا طوفانیست و برف زیادی باریده است . تعجب می کند و می فهمد که از ما آبی گرم نمی شود و پی کارش میرود . 

 

emqy13kyiAFbdRyl1tbbHQDp28YIaG5m1piRWrp3.jpeg

 آخرین غروب در کوبا ، چنان زیباست که حتی من و موبایلم هم می توانیم چنین عکس زیبایی را ثبت کنیم

 

EW5gPhBmoHP2Xpvi6ypMeHtmM1oRGkzPWBs9WKw1.jpeg

خداحافظ سواحل زیبای کوبا و به امید دیدار

 

در تورنتو که از هواپیما ، پیاده می شویم ؛ همان طوفان ، یقه مان را میگیرد و در حال یخ زدن ، به پارکینگ ماشینها می رویم و در شبی بورانی و بسیار سرد ، در حالیکه به سختی میتوان جاده را دید ؛ با چشمانی خواب آلود تا صبح به سمت شهر " سادبری " و خانه میرانیم. 



  • و اما سخن کوتاه آخر

S89OIKKwI4G7HOZMJrdWmlmfEoOaCcaZJHKebASL.png

 دو نوع  از تعامل با یک موضوع ( مجسمه ای در تورنتو )

 

می توان نشست و آرام و متین گفتگو کرد و یا می توان مشت و لگد انداخت و هر آبادی را ویران کرد . در اینجا ، ترجیح می دهم ؛ به سبک فیلمهای فرهادی ، پایان مطلب را باز بگذارم تا برداشت کند هر کس به سهم خویش . 

 

نویسنده : هلی زانفر

تمامی مطالب عنوان شده در سفرنامه ها نظر و برداشت شخصی نویسنده است و وب‌ سایت لست سکند مسئولیتی در قبال صحت اطلاعات سفرنامه ها بر عهده نمی‌گیرد.