Close

دهه شصت و دختر همسايه

4.4
از 7 رای
خاطره سفر: دهه شصت و دختر همسايه+ تصاویر

075D4580-D3BB-4713-8D52-2EFFD110C16D.jpeg


مايى كه كودكيمون دهه شصت گذشت محكوم به ازدواج با دختر همسايه بوديم! از اونجا كه تفريح و بازى و كلا زندگى بچه‌هاى نسل من تو كوچه بود همونجا بزرگ شديم، عاشق شديم و ازدواج كرديم. من، مملى و تقريبا همه بچه محلا با دختر يكى از همسايه‌ها وصلت كرديم. يعنى تا خودمون رو شناختيم از دخترى خوشمون اومد و جالبه كه در عالم نوجوانى چه كتك‌كارى‌ها كه براى رسيدن به عشقمون نكرديم. كار من از بقيه سخت‌تر بود چون عاشق تك فرزند آقا دكتر محل شده بودم و با يه خانواده به شدت قانونمند طرف بودم كه فقط گَهگدارى يه سوتِ مخصوص رمزدار مي‌زدم و همسرم اگه مي‌تونست ميومد پشت پنجره و مثلا ١ دقيقه مي‌ديمش و قند تو دلم آب مي‌شد. اين تنها وسيله ارتباطى ما بود، موبايلى وجود نداشت.

چند سالى گذشت، بزرگتر شديم و دانشگاه تموم شد و رفتم سربازى. آموزشى كجا؟ انديمشك! مي‌گفتن رو ديوار پادگان نوشتن خر به ما بسپرين آدم تحويل بگيرين! يعنى انقدر سخت‌گير بودن. حالا اون حرفا كه شايعه بود اما سخت‌گيرى زياد. الان ديگه موبايل تقريبا داشت همه‌گير مي‌شد البته نه تو پادگان اما همسر من خريده بود و شماره‌شو داشتم. به بدبختى باهاش تماس گرفتم و قرار شد براى ديدن من بياد دزفول اما تنهايى نمي‌تونست و با خانوادش ميومد. كلا قصد سفر به خوزستان داشتن و زمانش رو خانمم مديريت كرد!

پس فلان روز و فلان ساعت و دم فلان رستوران قرار گذاشتيم.

اونا كه خدمت رفتن مي‌دونن چى ميگم، تو آموزشى انقدر سخت مي‌گذره و انقدر تو آفتاب كلاغ پر ميرى و انقدر توالت مي‌شورى كه هم آفتاب سوخته مي‌شى و هم به شدت لاغر.

من نزديك رستوران بودم كه خانمم با پدر و مادرش رسيدن. اول كه منو نشناخت انقدر كه لاغر و سياه شده بودم، اما تا شناخت زد زير گريه و با صداى بلند گريه كرد، دلش برام سوخت!

پدرش تا اومد ببينه چه خبره من كلاهم رو كشيدم رو صورتم و دورتر شدم. اما صداشون رو مي‌شنيدم. خانومم بهانه كرد كه دلش درد مي‌كنه و ميره قرصشو از ماشين بياره. الان بهترين فرصت بود براى ديدار.

_چرا گريه مي‌كنى؟

_چرا انقدر وحشتناك شدى؟! 

از اول وحشتناك بودم! 

سعى كردم بخندونمش. گفتم ببين تو لباس خدمتم، ببين مرد شدم! گفت چرا انقدر لاغر شدى؟ گفتم خوبه، شيرينه، يه عمر خاطره مي‌شه!

گوشيش زنگ خورد و پدرش احضارش كرد. بعد از دو ماه چند دقيقه‌اى ديدمش و اين خوشايندترين ديدارمون بود.

 

نویسنده:روزبه شهنواز

 

تمامی مطالب عنوان شده  نظر و برداشت شخصی نویسنده است و وب‌ سایت لست سکند مسئولیتی در قبال صحت اطلاعات بر عهده نمی‌گیرد.

اطلاعات بیشتر
نظرات کاربران (11 نظر)

× در حال پاسخ به:

هادی انصاری 5 شهریور 1399 ساعت 09:17

عالی بود
همون دهه شصت من جبهه بودم به دوستام گفتم من زن میخوام . این شد که یه هفته مرخصی گرفتم اومدم اصفهان، صبح زود رفتم خواستگاری ، و آخر هفته که میخواستم برگردم عروسی کرده بودم ولی از بس هول هولکی شده بود که موقع برگشتن به جبهه هنوز نمی دونستم عروسی کردن یعنی چه D :) این تیپ عروسی کردن هم یا از خوش شانسی من بود و یا از بد اقبالی عروس خانم ( همسر عزیز فعلی ) .
کلا اون زمونا ما هیچ سرگرمی دیگه ای نداشتیم غیر عروسی کردن ! خیلی راحت تر از زمان فعلی بود تشکیل خانواده دادن و برای همین هم بنیان و اساس خانواده قدرت بیشتری داشت و اینقدر آمار طلاق های آبکی زیاد نبود.

فرشاد شفیعی شهیدلو 27 مرداد 1399 ساعت 10:10

یه خاطره هم از عشق مملی تعریف کنید

100safar 21 مرداد 1399 ساعت 07:58

آخییی چه عاشقانه

حمیدرضا فتح العلومی 17 مرداد 1399 ساعت 10:22

با سلام
همچون نوشتید دهه شصتی ها محکوم به ازدواج با دختر همسایه بودن انگار انتخاب دیگه ای نبوده.
راستی اگر کسی دختر همسایه نداشت تکلیف چی بود ... :-))

سارا بگ پور 14 مرداد 1399 ساعت 23:23

آخی .چقدر عشق های قدیم قشنگ بودن👌

منصوره اسکندری 14 مرداد 1399 ساعت 20:43

وای چه عاشقانه، الان دیگه این عشق ها افسانه شده یعنی سربازی که سهله ، یه روز بری امامزاده داوود زیارت کنی برگردی ، یه نفر جایگزین میشه ، چه برسه بری دزفول سربازی تازه سیاه ولاغر هم بشی......