مقدمات یک سفرخاطره انگیز

یک ماهی بود که به دنبال برنامه ریزی برای سفر بودیم . از آنجایی که از سفر قبلی ام حدود 6 ماهی گذشته بود و سفر خونمان به پایین ترین حد ممکن رسیده بود . بی صبرانه در صدد جفت و جور کردن یک سفر خوب و ایده آل بودم . اول به سراغ روسیه رفتم . تورها را پیدا کردم . نقشه های مترو را در آوردم . مکانهای مورد علاقه ام را نشان کردم . حتی شروع کردم به خواندن رمانهای روسی تا حداقل پیش زمینه ای برای ورود به 2 شهر مسکو و سنت پترزبورگ داشته باشم . اما درست قبل از خرید بلیت و رزرو هتل ، به دلایلی ، برنامه مان عوض شد و تصمیم گرفتیم روسیه را برای خرداد سال بعد بگذاریم و سفر به ترکیه در دستور کارمان قرار گرفت . ترکیه را ما ایرانی ها اکثرا با آنتالیا و استانبول میشناسیم . اما من به دنبال یک سفر هیجان انگیزتر بودم تا اینکه بخواهم صبح تا شب را در هتل چند هکتاری سپری کنم و به ریلکس کردن بپردازم !! مقاصد بعدی و بهتری در ترکیه باید وجود داشته باشد . بعد از مقداری جستجو بدروم و کوش آداسی نظرم را جلب کرد . با اطلاعاتی که از اینترنت و دیگر سفرنامه های موجود در سایت لست سکند و دیگر سایتها پیدا کردم در نهایت کوش آداسی را انتخاب کردیم . حالا که شهر مقصد انتخاب شده بود باید شروع به جمع آوری اطلاعات مورد نیاز سفر میکردیم . هنوز ۲ هفته ای وقت داشتیم ..

ماموریت غیر ممکن

من به اتفاق خانم جان میخواستیم به این سفر برویم . مشهدی هستیم و ساکن مشهد اما دانشگاه خانم جان در تربت جام است . خرداد ماه از نیمه گذشته بود و فصل امتحانات دانشگاه هم بود . خانم جان مشغول امتحانات بود و تمام مقدمات سفر به دوش من افتاده بود که البته بسیار راضی بودم . چون شدیدا عاشق جمع آوری اطلاعات شهرهای توریستی هستم . بالاخره فایلها و نقشه ها را جمع و جور کردم و قدم نهایی ، یعنی انتخاب آژانس مورد نظر بود . به شخصه بگویم مسافرت ۷ روزه برایم کم است و شدیدا به دنبال یک سفر ۱۰ روزه بودم اما بعد از پرس و جو متوجه شدم که تورهای ترکیه نهایتا در پکیج های ۶ شب و ۷ شب بسته میشود و غیر از این باید پرواز سیستمی بگیری که تفاوت هزینه خیلی بالایی داشت و منصرف شدم و به همان ۷ شب بسنده کردم .

اصرارم بر این بود که قبل از پایان خرداد و شروع تعطیلات تابستانی به این سفر برویم تا هم با گرمای زیاد روبرو نشویم و هم اینکه بعلت ورود به تابستان ، متحمل هزینه -های سیزن- ترکیه نشویم ! از طرفی آخرین امتحان خانم جان هم در تاریخ ۲۹ خرداد و ساعت ۱۴:۰۰ بود . اینجا بود که بازه زمانی انتخابی ما کم میشد . یعنی باید در حد فاصل تاریخ ۲۹ خرداد تا ۳۱ خرداد تور را پیدا میکردیم . بعد از کمی جستجو فقط ۲ تور را پیدا کردیم برای این تاریخ ، اولی که پرواز مستقیم از مشهد در ساعت ۱ بامداد روز ۲۹ خرداد بود که خوب به درد ما نمیخورد چون امتحان آخر خانم جان بعد از این ساعت بود . دومین تور هم برای ساعت ۲۳:۴۵ روز ۲۹ خرداد و از تهران بود .

بعد از چرتکه انداختن و حساب و کتاب کردن { نکته اینکه فاصله حدود ۲ ساعتی دانشگاه تربت جام تا مشهد هم محاسبه شد } و حتی احتساب تاخیر ۱ ساعته برای پرواز مشهد-تهران و فاصله فرودگاه مهرآباد تا امام خمینی ، به این نتیجه رسیدیم که اگر بغیر از این تاخیری که بصورت فرضی محاسبه کرده بودیم اتفاق دیگری رخ ندهد به پرواز تهران-ازمیر فرودگاه امام خمینی خواهیم رسید .ریسک بزرگی بود اما دوست نداشتم بترسم و پا پس بکشم . هرطور بود باید این ریسک را انجام میدادم . اگر میگرفت که خوشا به حالم و احساس یک قمار باز برنده را تجربه میکردم و اگر هم مشکلی پیش می آمد تمام هزینه تور از جیبمان میرفت ! در نهایت ، بزدلی را کنار گذاشتیم و همین تور را انتخاب کردیم . در فاصله ۲ هفته مانده به تاریخ رفت ، عدد ۲۳:۴۵ مثل یک رمز ، شبانه روز در ذهنم میچرخید ...

کدام تور ؟ کدام هتل ؟

کمی درباره توری که انتخاب کردم بگویم : یک تور ۷ شب به مقصد کوش آداسی ، پرواز از فرودگاه امام خمینی تهران با خطوط هوایی معراج ، اقامت در هتل ۴ ستاره پاناروماهیل که بصورت – آل اینکلیسو – سرویس دهی میکرد و ترانسفر رایگان از ازمیر به درب هتل و یک گشت نیمروزی شهری رایگان . این اطلاعاتی بود که در ووچر هتل برایم ایمیل شده بود . اما بگذارید خودم بهتر و راحت تر تور را شرح دهم . شما بعد از انتخاب پرواز ، به مرحله انتخاب هتل میرسید . اینجاست که استایل و نوع سفر شما مشخص میشود . شما میتوانید گرانترین هتل با ستاره های پر زرق و برق را انتخاب کنید و خیال خودتان را راحت کنید و به هیچ چیز هم فکر نکنید . ساعتهای متوالی را در کنار ساحل اختصاصی هتل بنشینید و از خدمات – اولترا آل اینکلیسو – هتلتان استفاده کنید و از ورزشهای آبی هتل هم لذت ببرید و هر شب به تماشای گروه انیمیشن پر طمطراق هتلتان بنیشینید و بخندید و روزها هم در کنار استخر و جکوزی و نماهای زیبای هتل عکس بگیرید و از آتلیه مجانی هم استفاده کنید ! با تمام احترامی که برای دوستان عاشق ریلکس کردن قائلم بگویم من دنبال چیزهای دیگری بودم . برای من اولویت اول ، در مرکز شهر بودن هتل بود تا به همه چیز دسترسی داشته باشم . به دفاتر توریستی به دولموش ها و دستفروش ها و کوچه ها و پس کوچه ها ... گیر کردن در اسارت هتل و تورلیدر ایرانی یعنی مرگ سفر من !!

با رزرو هتلهای ۵ ستاره ای که اکثرا خارج از محدوده اصلی شهر بودند از تمام موارد ذکر شده بالا محروم میشدم . از طرفی با احتساب ۶ روز مسافرت که جمعا ۱ روز آن هم به ترانسفر و - چک این - و - چک آوت – هدر میرفت و تعداد مکانهای مورد علاقه ام در کوش آداسی متوجه شدم که حتی یک روز هم در هتل اقامت نخواهیم داشت و فقط شبها برای حمام و استراحت و خواب به هتل مراجعت خواهیم کرد . پس چرا هزینه اضافی بپردازم و از شهر و امکانات عمومی هم دور شوم ؟! پس مصرانه بر خواسته ام ایستادم و به دنبال هتلی ۴ ستاره در محدوده مرکزی شهر گشتم . متاسفانه آژانسهای ایرانی مثل همیشه فقط و فقط بر روی هتلهای ۵ ستاره ترکیه تاکید دارند و اگر اسم هتل دیگری را بیاوری با تعجب نگاهت میکنند و می گویند : شما تمام ۶ روز را در هتل هستی و اگر هتل خوب نگیری از مسافرتت لذت نمیبری ! کوش آداسی هم جایی برای تفریح ندارد . تمام تفریحات در هتل ۵ ستاره برای شما مهیاس ! شاید اگر اطلاعات کافی درباره کوش آداسی نداشتم خام این حرفها میشدم . بهرحال پس از کلی جست و جو تنها هتلی که به معیارهای من نزدیک بود را انتخاب کردم . هتل ۴ ستاره پاناروماهیل با سرویس – آل اینکلیسو – که نسبتا نزدیک به منطقه مرکزی شهر بود که خود ترکها به مرکز کوش آداسی – سنترام – میگفتند . در سایت - بوکینگ - نظرات را درباره هتل چک کردم . نه امتیاز خوبی داشت و نه نظرات امیدوار کننده بود . اما چاره ای نداشتیم . پاناروماهیل نزدیکترین گزینه به ملاکهای ما برای انتخاب هتل بود .

۳ روز مانده به پرواز

همه چیز عالی و مرتب بود . تنها دغدغه من و پاشنه آشیل برنامه هایم ، تاخیر احتمالی چند ساعته پرواز مشهد-تهران بود . حتی ما به تاخیر ۱ ساعته هم راضی بودیم اما بیشتر از آن ، همه چیز را خراب می کرد . باید به دنبال راههای صرفه جویی در وقت میبودیم . اول اینکه با خانم جان هماهنگ کردیم و قرار شد صبح قبل رفتن به سر جلسه چمدان را ببند تا من با ۲ تا چمدان به فرودگاه بروم و او بعد از تمام شدن امتحان ، از شهرستان یکسره و مستقیم به فرودگاه بیاید . همین کار خودش حدود ۳۰ دقیقه ای برایمان زنده میکرد . مورد بعدی پیدا کردن خطوط مترو بود . از ترس ترافیک تهران ، به دنبال این بودم که با مترو از فرودگاه مهرآباد تا مرقد امام را بروم و از آنجا با تاکسی ، مسیر باقیمانده تا فرودگاه امام خمینی را طی کنیم . اپلیکیشن متروی تهران را از پلی استور دانلود کردم . آنجا بود که بصورت اتفاقی اپلیکیشن لست سکند را دیدم و دانلود کردم . قبلا در سایت لست سکند عضو بودم اما نمی دانستم که – اپ – اندرویدی هم دارد و چقدر هم خوب طراحی شده ؛ پیشنهاد میکنم حتما دانلود کنید و استفاده کنید .

بعد از بررسی مسیر مترو و کمی هم تحقیق ، به این نتیجه رسیدم که انتخاب تاکسی های سمند فرودگاه بهترین و ایمن ترین راه برای این کار است . چون از بزرگراه می رود و تقریبا طی زمان ۴۰ دقیقه ای به امام خمینی میرسیدیم . بعد از اتمام کار با – اپ – مترو به سراغ – اپ – لست سکند رفتم تا گشتی در آن بزنم . محض اطلاع و کنجکاوی قسمت تورهای کوش آداسی را چک کردم . توری که خریده بودم را با قیمتی ۲۰۰ هزار تومان ارزانتر پیدا کردم !! برایم خیلی سنگین بود . من که اینقدر خودم را زرنگ گرفته بودم خیلی زورم گرفته بود ! گفتم شاید لحظه آخری ارزان شده . سایتهای دیگر و آژانس چارتر کننده اصلی را پیدا کردم و متوجه شدم که از اول تا آخر زمان ارایه تور همین قیمت ثابت بوده و کلاه ۲۰۰ هزار تومانی سرم رفته بود ! کمی حالم گرفته شد . اما با خودم گفتم این هزینه را در کوش آداسی جبران میکنم . و همینطور هم شد ...

وقتی که مثل فیلاس فیگ ، بخت یارم میشود (شخصیت اول رمان دور دنیا در ۸۰ روز)

روز موعود فرا رسید . چمدانها را بستیم و آماده کنار اتاق گذاشتیم . خانم جان که مشغول مرور آخرین مطالب درسی اش بود راهی تربت جام شد . من هم به بانک ملت رفتم تا حواله ۳۰۰ دلار ارز مسافرتی را بگیرم . کمتر از ۲۰ دقیقه بیشتر وقتم را نگرفت . همه چیز خوب پیش رفته بود . بلیت های رفت و برگشت ، ووچر هتل ، عوارض خروج از کشور ، حواله ارز مسافرتی ، پاسپورتها و چمدانهایمان که در خانه انتظارمان را میکشید ، همه و همه سر جای خود مرتب و آماده بودند . پرواز مشهد-تهران از فرودگاه شهید هاشمی نژاد در ساعت ۱۷:۵۰ بود . طبق محاسبات من ، خانم جان باید ساعت ۱۷:۰۰ به فرودگاه میرسید و به من ملحق میشد .

حالا وقت داشتم تا چرتی بزنم و کمی قبل از شروع مسافرت انرژی ذخیره کنم . می دانستم که اگر همه چیز خوب پیش برود و به پروازمان در تهران برسیم ، به چالش بعدی یعنی نیمه شب رسیدن به هتلمان در کوش آداسی برمیخوریم و همان روز اولی خسته و کوفته بهمان شوک وارد می شود . خودم را برای همه چیز آماده کرده بودم و به خانم جان هم گوشزد کرده بودم که شب اول که برسیم تا لحظه تحویل اتاق کمی بهمان سخت خواهد گذشت .

در اتاقم زیر کولر دراز کشیده بودم و چشمانم را بسته بودم که خانم جان زنگ زد . گفت امتحانش تمام شده و به سمت مشهد راه افتاده است . ساعت را نگاه کردم ۱۴:۴۵ بود . بلند شدم و چمدانها را برداشتم . قبل از خارج شدن از منزل با گوشی تابلوی پرواز را از سایت فرودگاه شهید هاشمی نژاد چک کردم . هرچه گشتم شماره پرواز را پیدا نکردم !! دوباره از بالا به پایین و از پایین به بالا ، نبود که نبود ! یک دست به چمدان و یک دست به گوشی ، وسط خانه خشکم زده بود ! مگر همچین چیزی امکان داشت ؟! شماره فرودگاه را از سایت برداشتم و تماس گرفتم . اپراتور که جواب داد گفتم پرواز شماره فلان ساعت ۱۷:۵۰ هواپیمایی آتا چرا تو تابلوی پرواز نیست ؟؟خانم اپراتور هم ابراز بی اطلاعی کرد و شماره آتا رو داد و گفت خودتان با شرکت چک کنید . سریع تماس گرفتم . آقایی گوشی را برداشت ، موضوع را توضیح دادم . گفت نگران نباشید چون پرواز قرار بود کلا کنسل بشه اما دوباره از سر گرفته شده و انجام میشه تو تابلوی پرواز نگذاشتن ! این هم از عجایبی ست که فقط در ایران اتفاق می افتد !!

اگر بصورت آنلاین لیست پروازها را قرار میدید تو سایت پس چرا کامل نیست ؟! حداقل تو سایت هیچی نزارید تا این مشکلات هم پیش نیاد ، بگذریم . نفسی تازه کردم و با سلام و صلوات به سمت فرودگاه حرکت کردم . خدا آخرش را بخیر کند !!

وقتی رسیدم سریع چمدانها را تحویل دادم و کارت پرواز هم صادر شد .خبری از تاخیر نبود . خانم جان هم درست سر زمان برنامه ریزی شده مان به فرودگاه رسید . از گیت عبور کردیم و به سالن پروازهای خروجی رفتیم . تا نشستیم و خواستیم به خانواده هایمان اطلاع بدهیم که مشکلی نداریم و ... نمایشگر بالای سرم جلوی پرواز ما را با خط قرمز زد که ۶۰ دقیقه تاخیر دارد ! داخل برنامه مان تا ۱ ساعت تاخیر را در نظر گرفته بودیم اما ترسمان از این بود که ۵۰ دقیقه دوباره تمدید نشه و سر از چندین ساعت تاخیر در بیاره ! در یک لحظه پر استرس خودمان را به طبقه پایین و دفاتر هواپیمایی آتا رساندیم . مسوولین جوان و خوش خنده آتا به ما اطمینان خاطر دادند که نهایت تاخیر همین ۵۰ دقیقه است و بیشتر از این نمیشود . کمی آرام شدیم و دوباره به طبقه بالا برگشتیم . پرواز قبل از ما که ساعت ۱۷:۲۰ معراج بود آماده پرواز شده بود و تمامی مسافرین هم سوار شده بودند اما هنوز تیکاف نکرده بود . در دل به خودم گفتم کاش پرواز معراج را گرفته بودیم . خانم جان هم که به موقع رسیده بود . اما اگر چند دقیقه اینطرف یا آنطرف میشد باز هم خیلی ریسک بزرگی بود و معراج را که نمیرسیدیم هیچ ، آنوقت آتا را هم از دست میدادیم !! هرچند که همین الان هم همه چیز روی هوا بود ...

بالاخره بلندگوی سالن اعلام کرد مسافرین پرواز آتا جهت سوار شدن به گیت ..... اما من تا لحظه تیکاف هواپیما خیالم راحت نشده بود ! در نهایت پرواز ما که ساعت ۱۷:۵۰ و معراج که ساعت ۱۷:۲۰ بود همزمان در ساعت ۱۸:۴۰ از باند فرودگاه بلند شدند و خیال ما را آسوده کردند . خدایا شکر ...

مهرآباد تا امام خمینی

ساعت ۲۰:۲۰ دقیقه پروازمان در مهرآباد به زمین نشست . خیلی سریع خودمان را به چمدانها رساندیم . حتی ثانیه ای را هم برای سرویس بهداشتی یا خوردن آب تلف نکردیم . همه کارها را موکول کرده بودیم به زمانی که کارت پرواز تهران-ازمیر را گرفته ایم و خیالمان راحت شده است . از درب سالن که خارج شدیم بدون معطلی اولین تاکسی سمند را به مقصد فرودگاه امام خمینی کرایه کردیم . فیش زیر گویای همه چیز است .

 یک هفته با ما در شهر پرندگان ( کوش آداسی )

راننده به ما اطمینان خاطر داد که کمتر از ۵۰ دقیقه دیگر در فرودگاه هستیم . با این حرف خیالمان آسوده تر شد و برای گذران وقت نگاهی به جزییات فیش تاکسی انداختم . خط مربوط به سیستم سرمایشی و گرمایشی برایم جالب بود !

در طول مسیر از جلوی مرقد امام گذشتیم و فکر میکردم الان اگر با مترو آمده بودیم کجا بودیم و آیا بدون مشکل اینجا تاکسی به مقصد فرودگاه پیدا میکردیم یا نه ؟! طرز نشستن راننده پشت فرمان و آهنگهای کوچه بازاری اش تمام حواس من را از این افکار پرت کرد ...

چقدر خوب بودیم ما

وارد فرودگاه امام شدیم . خیلی سریع چمدانها را تحویل دادیم و کارت پرواز صادر شد . به طبقه پایین رفتیم و ارز مسافرتی را هم از باجه بانک تحویل گرفتیم . اینجا بود که نفس راحتی کشیدیم و تازه یادمان افتاد که کمی گرسنه و تشنه هستیم و به سرویس بهداشتی هم احتیاج داریم ! بعد از دست و صورتی به آب زدن و سفارش قهوه و کیک با خانم جان نشستیم و اتفاقات عصر تا الان را با هم مرور کردیم و در نهایت جمله ای جز خدا را شکر پیدا نکردیم . همه چیز خوب و عالی بود بدون هیچ نگرانی ...

پرواز ایرلاینهای ایرانی به خارج از کشور یا بازار شام !

بدون تاخیر پروازمان تیکاف کرد . با بلند شدن پرواز ، صدای همهمه مسافران هم بلند شد ! خانمها که دیگر طاقت نداشتند به جنب و جوش افتاده بودند و مشغول تعویض لباس و مدام در رفت و آمد بین صندلی ها ... از هر سری صدایی بود ! این هم از توفیق اجباری پرواز با ایرلاین ایرانی !! نوبت به شام رسید که خیلی گرسنه نبودیم و فقط در حد این که ضعف نکنیم خوردیم .

 یک هفته با ما در شهر پرندگان ( کوش آداسی )

با احتیاط حمل شود ، شکستنی است

سرانجام پرواز ما بعد از حدود ۳ ساعت در فرودگاه عدنان مندرس شهر ازمیر به زمین نشست . فرودگاه کمی بزرگتر از امام خمینی بنظر می رسید . خیلی مرتب و با احترام پاسپورتها مهر خورد و چمدانها را هم گرفتیم . جلوی درب خروجی به دنبال پلاکارد پنینسولا گشتیم و خیلی راحت پیدایش کردیم . جوانی که خودش را سعید معرفی کرد ما و بقیه افرادی که تورشان با پنینسولا بود را به قسمتی از سالن راهنمایی کرد . کمتر از ۱۰ دقیقه همگی سرجمع شدیم و از سالن فرودگاه خارج شدیم . اتوبوسهایی منتظر ما بودند که هرکدام به مقصد کوش آداسی یا خود ازمیر می رفتند . بعد از تقسیم بندی مسافرها سوار اتوبوس شدیم . با توجه به اختلاف زمانی ایران و ترکیه که ۱ ساعت و نیم آنها از ما عقب تر بودند ، ساعت ۲:۰۰ بامداد بود ! خانم جان که کمی خواب آلود و خسته شده بود با بی احتیاطی چمدانش را در یک چاله انداخت و همان اول کاری یک چرخ آن را شکست . این موضوع باعث شد که چمدانش را بصورت کج روی دسته چمدان خودم بگذارم و حمل کنم . زمانی که خستگی بر آدم غلبه کند ، این مدل حوادث اجتناب ناپذیر است ...

تور فروشی به متد ایرانی

بعد از حضور و غیاب مسافرین ، اتوبوس به سمت کوش آداسی حرکت کرد . سعید میکروفون را به دست گرفت و شروع په دادن توضیحاتی درباره ترکیه و شهر کوش آداسی کرد و در انتها به هر نفر یک پاکت حاوی یک نقشه تقریبا ناقص و بدرد نخور و یک بروشور مربوط به پارک آبی آدالاند و یک برگه مربوط به تورهای روزانه و قیمتهای آن به هر خانواده داد . من که قیمتها را نمیدانستم اما طبق تجربیات سفرهای قبلی ، برگه ها را جهت مقایسه قیمتی و برنامه ریزی سفرم پیش خودم نگه داشتم .

 

 یک هفته با ما در شهر پرندگان ( کوش آداسی )

 یک هفته با ما در شهر پرندگان ( کوش آداسی )

خوشبختانه سعید خیلی اصرار نمی کرد که باید از ما تور بخرید و فلان و بهمان اما کمی تبلیغات کرد که خوب آنهم از مقتضیات شغلش بود و امری طبیعی ! بعد از آن اسم کسانی که میخواستند در گشت شهری رایگان ( یا همان بازدید از فروشگاهها و شارژ شدن شرکت پنینسولا توسط همان فروشگاهها ) شرکت کنند را یادداشت کرد و ما هم اسممان را ثبت کردیم . اما در نهایت یک روز قبل از اجرای این تور به سعید اطلاع دادیم و کنسل کردیم و نرفتیم . در عوض به نحو احسنت تری از روزهای اقامتمان در کوش آداسی استفاده کردیم .

برگه برنامه ریزی تورهای روزانه به شرح زیر بود که ما فقط تور پارک آبی را با پنینسولا رفتیم . در ادامه سفرنامه و به تفکیک هر تور ، قیمتها را با هم مقایسه خواهیم کرد ...

 

 یک هفته با ما در شهر پرندگان ( کوش آداسی )

 یک هفته با ما در شهر پرندگان ( کوش آداسی )

بحث عجیب هتل با معیار تعداد ایرانی های مستقر در آن

بعد از صحبتهای رسمی سعید و ثبت نام افراد برای تور شهری رایگان ، همانطور که اتوبوس مسیر ۸۰ کیلومتری بین ازمیر و کوش آداسی را سپری میکرد ، سعید بین مسافرین حرکت و خوش و بش میکرد . من و خانم جان که ساکت و نظاره گر سوال و جوابهای بقیه بودیم . اکثر سوالها درباره موقعیت مکانی مراکز خرید و نوع هتلهای مسافران و کیفیت آنها بود . قسمت جالب ماجرا این بود که سعید در توضیح هتلها از جمله - ایرانی اونجا کم هست - یا – ایرانی اونجا زیاد هست – استفاده می کرد که باعث تعجب ما شده بود . یعنی مثلا در جواب یکی میگفت : هتل خوبی هست و خوشگل با امکانات خوب فقط یک مقدار ایرانی هتل زیاد هست ! یا مثلا میگفت در هتل شما حدود ۶۰٪ ایرانی هستن ! فکر میکنم در کل دنیا تنها ملتی هستیم که از خودمان هم فرار میکنیم !! اینکه تعداد زیاد ایرانی های یک هتل، یک امتیاز منفی تلقی بشه چیز تازه ای نبود ( در تایلند هم با این موضوع مواجه شده بودم ) اما نکته جالب ماجرا اینجاست که ما نمیتوانیم خودمان را از دیگر هموطنان برتر بدانیم مخصوصا زمانی که خودمان دست کمی از بقیه نداریم ! همین عزیزانی که داخل اتوبوس از تعداد زیاد ایرانی در هتلشان مینالیدند ، پر سر و صدا نبودند که بودند ! ریخت و پاش نمیکردند که میکردند ! اما نمیدانم چرا از هم بدشان می آمد ! شاید آن ایرانی هایی که در هتل بودند دقایقی دیگر که این اتوبوس و مسافرانش را در حال ورود به هتلشان می دیدند هم از اینها بدشان می آمد ! خدا می داند ...

سعید به صندلی ما رسید و گفت : اووممم ۲ نفر پاناروماهیل ، بغیر از شما فقط ۱ ایرانی دیگه تو این هتل هست .

هتل پاناروماهیل ، خوب برای ما ، بد برای دیگران

اولین گروهی که از اتوبوس پیاده شدند زوج من و خانم جان بود که با چمدان خودم و چمدان چرخ شکسته خانم جان دست در دست هم به سمت ورودی هتل حرکت کردیم . سعید هم پشت سر ما می آمد . گفت ببینم اگر اتاق خالی دارند الان - چک این – بشید وگرنه تا فردا ساعت ۱۴:۰۰ باید صبر کنید . ما که روغن خوابیدن در لابی را در مشهد به تنمان زده بودیم بی تفاوت و خیلی خونسرد رفتیم و روی صندلی های چرم لابی نشستیم تا سعید صحبتهایش را با رسپشن هتل انجام دهد . وقتی از نوع حرفهای ترکی و تکان دادن سر پسر جوان رسپشن متوجه شدم اتاق خالی نیست و همان ساعت فردا خالی میشود از جایم بلند شدم و نقشه خودم را عملی کردم . به رسپشن گفتم چون ما برای ماه عسل اومدیم یه لطفی بکن یک اتاق خوب و - سی ویو - یا همان به قول خودمان رو به دریا به ما بده .

پسر جوان رسپشن هم بعد از کلی تبریکات گفت : تو ووچر شما اتاق استاندارد رزرو شده اما چون میگی ماه عسل اومدید باید به من فرصت بدید تا با رئیسم هماهنگ کنم تا ببینیم چکار میتونیم واستون انجام بدیم .

صحبت که تمام شد سعید هم از ما خداحافظی کرد و سوار اتوبوس شد و رفت تا بقیه مسافرین رو به هتلشون برسونه . من هم تازه وقت کردم به دور و برم نگاهی بندازم و هتل رو چک کنم . لابی خیلی محقر و ساکت و خلوت نیمه شب ، بدجوری توی ذوقمان زده بود . مخصوصا بعد از آنهمه شلوغی و سر و صدای داخل اتوبوس ! خانم جان که کم کم داشت بیهوش می شد . کمکش کردم تا روی یک کاناپه دراز بکشد و سرش را روی پاهایم بگذارد و بخوابد . طفلی روز شلوغ و پر استرسی را گذرانده بود . من قبل از پروازمان در خانه در حال استراحت بودم اما او سر جلسه امتحان و درحال تست زدن بوده ! پس تعجبی هم نداشت اینطور بیهوش شود !!

چند دقیقه ای که گذشت و از خوابیدن خانم جان مطمئن شدم یک کوسن را بصورت ماهرانه ای با پاهایم عوض کردم و از زیر سر خانم جان فرار کردم . میخواستم زمان باقیمانده تا روشن شدن هوا یک مقدار اطراف هتل بچرخم و اطلاعات جمع کنم و برنامه هامونو بچینم که ببینم چکار باید بکنیم که زمان رو از دست ندیم . در دلم دعا میکردم وقتی خانم جان بیدار میشود از نبود من خاطرشان مکدر نشود ... !

اول از هتل بیرون رفتم و دیدم در یک بزرگراه هستیم که اطرافمان هیچی نیست !

 

 یک هفته با ما در شهر پرندگان ( کوش آداسی )

دوباره به داخل برگشتم و لابی را پشت سر گذاشتم و از پله های هتل پایین رفتم . اینجا ۱۸۰ درجه با نمای جلوی هتل و لابی فرق داشت . اینجا انگار دنیای دیگری بود . عجب ویویی داشت این هتل لامذهب ! تمام خط ساحلی و جزیره پرندگان - پیجن آیلند – کاملا از داخل محوطه استخر هتل دیده می شد . از آنجا که هتل بر روی بلندی و ارتفاعات ساخته شده بود نمای فوق العاده زیبایی از کوش آداسی جلوی چشمان مسافران خلق میکرد. تنها همین ویو به همه نواقص هتل می چربید . واقعا شگفت زده شده بودم . چقدر زیبا بود ...

 یک هفته با ما در شهر پرندگان ( کوش آداسی )

بعد از کمی تماشای ساحل در شب دوباره به دو طبقه بالاتر یعنی لابی برگشتم . دیدن منظره پشتی و گذشتن از کنار استخر هتل حالم را خیلی خوب کرد . خانم جان هم که غرق خواب بود و متوجه غیبت من نشده بود . به سمت رسپشن رفتم و یک نقشه از خطوط دولموش های کوش آداسی خواستم ( این مورد را هرکجای اینترنت گشتم پیدا نکردم ) رسپشن که همان پسر جوان بود خیلی با حوصله یک نقشه فوق العاده خوب به من داد و به تک تک سوالاتم مخصوصا درباره دولموش ها جواب داد و با کمک او ، یک سری مکانهای مهم روی نقشه را علامت زدم .

 یک هفته با ما در شهر پرندگان ( کوش آداسی )

 یک هفته با ما در شهر پرندگان ( کوش آداسی )

تا روشن شدن هوا کنار خانم جان روی صندلی نشسته بودم و نقشه و خطوط دولموش ها را بررسی میکردم . به مرور درباره نقشه و دولموش های شهر توضیح خواهم داد . ویوی هتل و گرفتن این نقشه خوب از شهر ، خیلی حالم را خوب کرده بود و به کلی خستگی راه را از تنم بیرون برده بود . اینقدر انرژی و هیجان داشتم که اصلا خوابم نمیبرد ...

روز اول و یک مدیریت خوب

رسپشن هتل یک برگه کوچک به ما داده بود که زمان سرو وعده های غذایی و میان وعده ها را در آن نوشته بودند .

 یک هفته با ما در شهر پرندگان ( کوش آداسی )

همچنین دو دستبند پلاستیکی هم به مچ دست من و خانم جان بسته بودند که نشان - آل اینکلیسو - بودن سرویس هتل برای ما بود . وای فای هتل هم چنگی به دل نمیزد چون فقط در محوطه استخر آنتن دهی قوی داشت . همانجا فهمیدم که باید یک سیم کارت ترک برای دسترسی به اینترنت از شهر تهیه کنم و روی این وای فای اصلا حساب باز نکنم ! قبل از اینکه خانم جان بیدار میشد برای روز اولمان باید برنامه ریزی میکردم تا بعد از بیدار شدنش حرفی برای گفتن میداشتم . تصمیم گرفتم ساعت ۰۷:۰۰ خانم جان را بیدار کنم و برای صبحانه به سالن غذاخوری که همجوار استخر کوچک اما زیبای هتل قرار داشت برویم . بعد از صبحانه هم می توانستیم به شهر برویم و کمی پول چنج کنیم . میتوانستیم به - پیجن آیلند – یا همان جزیره پرندگان برویم و بعد سری به کاروانسرای معروف کوش آداسی بزنیم .

کمی هم در خیابان شهر پرسه بزنیم تا دفاتر توریستی را هم پیدا کنیم و تورهای روزانه را به قیمت مناسبتر بخریم . اگر همه اینها تا ساعت ۱۲:۳۰ یا ۱۳:۰۰ انجام میشد میتوانستیم دوباره به هتل برگردیم و سر وقت به نهار برسیم . سپس اتاق را تحویل بگیریم و بعد از حمام و کمی استراحت می توانستیم غروب آفتاب را در - لیدیز بیچ – یا همان ساحل بانوان کوش آداسی باشیم . تعریف غروب آفتابش را خیلی شنیده بودم . این برنامه خوبی بود که برای روز اولمان چیده بودم . برنامه فردا و روزهای دیگر هم بستگی داشت به نوع خرید تورهای روزانه مان .

خوب دیگر کم کم وقت آن بود که خانم جان را بیدار کنم ....

سحرخیز باش تا کامروا باشی

به اتفاق هم برای صبحانه رفتیم .

 یک هفته با ما در شهر پرندگان ( کوش آداسی )

این عکسی از راه پله لابی به سمت ۲ طبقه پایینتر یعنی استخر و سالن غذاخوری هتل بود

 

اولین نفراتی بودیم که وارد سالن شدیم . فکر کنم ساکنین هتل بجز کارکنان همه در خواب ناز بودند !! هوا خیلی خوب بود ، باد ملایمی هم میوزید . دسته پر تعدادی از پرنده ها روی استخر هتل در حال پرواز و گهگاهی هم آب بازی بودند که دیدن این صحنه در تمام صبحهای اقامتمان در هتل برایمان تکرار میشد . جوو موجود و این آب و هوا اشتهایمان را دو چندان کرد . مخصوصا ما که شب سختی را هم گذرانده بودیم . به سمت میز غذاهای هتل رفتم . تنوع غذایی خوبی داشت . چند مدل پنیر ، چند مدل ماست ، سبزیجات و میوه و نان تازه و تستر ، قهوه و چای و شیر ، غذاهای گرم مثل خوراک سوسیس و تخم مرغ و کالباس و ... بطور کلی منوی غذایی به شکلی بود که برای هفت روز اقامت ما کافی بود و تکراری نمیشد . کیفیت غذاها هم خوب بود و درست سر زمان مشخص سرو میشد . اما میان وعده ها چنگی به دل نمیزد . یا اصلا خبری از میان وعده نبود یا اگر هم بود همان کیک و دسرهایی که از ظهر یا صبح اضافه مانده بود برای میان وعده استفاده می شد . همچنین کیفیت چای و قهوه نیز خوب بود اما آبمیوه های هتل مثل تمام آبمیوه هایی که در شهر نوشیدیم طعم جالبی نداشت . کلا آبمیوه های کوش آداسی اصلا طعم واقعی نداشتند بجز کاروانسرای که جلوی چشم خودمان آب پرتقال طبیعی گرفت و به ما داد . در کنار تمام این کم و کاستی های هتل اما ، کافه استخر بسیار فعال بود و برخورد تمامی کارکنان و پرسنل هتل بسیار عالی و توام با احترام و صمیمیت و مهربانی بود که همین مورد به مذاق مسافران خوش می آمد و میشد اندکی از این کمبودها و نقایص را چشم پوشی کرد !

صبحانه را مثل تمام روزهای بعدی مان ، به همین شکل ، در یک فضای خوب و چشم اندازی زیبا در کنار استخر هتل ، با صدای گنجشکها و پرنده هایی که روی سرمان پرواز میکردند و گهگاهی هم برای خوردن آب به سمت استخر شیرجه میرفتند نوش جان میکردیم و عجیب به تنمان میچسبید ...

قرض الحسنه در کوش آداسی

بعد از صرف صبحانه طبق برنامه ای که با خودم ریخته بودم به لابی رفتیم تا منتظر دولموش بشویم . دولموش شماره ۶ به سنترام می رفت و آنجا ما به همه چیز دسترسی داشتیم . سنترام نام مرکز شهر کوش آداسی بود . مشکلی که داشتیم این بود که حتی ۱ لیر هم برای پرداخت کرایه دولموش نداشتیم . فقط دلار همراهمان بود . اما این مشکل هم به لطف مهربانی و صمیمت رسپشن هتل برطرف شد . ۵ لیر قرض گرفتیم تا ظهر هنگام برگشت بعد از چنج کردن پولمان ، به رسپشن پس بدهیم . پا که از لابی بیرون گذاشتیم دولموش جلوی هتل توقف کرد . کرایه دولموش ها بر هر نفر ۲ لیر بود که بعضی از آنها ۲ و نیم لیر هم میگرفتند.

 یک هفته با ما در شهر پرندگان ( کوش آداسی )

بسم الله الرحمن الرحیم روی داشبورد

 

تابلویی که از بیرون شماره ۶ را نشان میداد از داخل طرف دیگرش مربوط به خط شماره ۱ دولموش ها بود . احتمالا بعضی اوقات خطهایشان عوض میشود . سوار شدیم و کمتر از ۲ دقیقه به سنترام رسیدیم . از دولموش که پیاده شدیم یک طرفمان ساحل دریای اژه بود با پیاده روی بزرگ و تمیز و سنگفرش و طرف دیگرمان هم رستورانها و مغازه های بزرگ . همینطور که پیاده و قدم زنان راه می رفتیم یک کشتی کروز بزرگ توجه مان را جلب کرد .

 یک هفته با ما در شهر پرندگان ( کوش آداسی )

کشتی های کروز اروپایی که لقب شهر متحرک روی آب را یدک میکشند هر روز صبح در ساحل کوش آداسی پهلو میگرفتند و شب قبل از غروب آفتاب هم آنجا را ترک میکردند . همانجا با خودم عهد بستم یک روزی با یکی از این کشتی ها سفر کنم ...

 یک هفته با ما در شهر پرندگان ( کوش آداسی )

نام کوش آداسی با واژه پرنده عجین شده است ( کوش آداسی به ترکی هم همین معنی را می دهد )

 

نماد کوش آداسی ، شاید وقتی دیگر

امتداد پیاده رو را پیش گرفتیم . اولویت اولمان پیدا کردن یک صرافی برای تبدیل دلارهایمان به پول رایج ترکیه یعنی لیر بود . هرچند که در کوش آداسی شما هم با دلار و هم با یورو میتوانید از فروشگاههای بزرگ خرید کنید و حتی نرخ چنج کردن در فروشگاهها مقداری از صرافی و بانکها بیشتر است اما من در ساعت ۰۹:۰۰ اولین روز مسافرتمان اصلا ایده و علاقه ای برای خریدهای بزرگ نداشتم ! پس همینطور که قدم زنان به سمت - پیجن آیلند – میرفتیم گردنمان به چپ و راست میچرخید تا صرافی پیدا کنیم . بعد از حدود ۴۰ دقیقه پیاده روی به ورودی - پیجن آیلند – رسیدیم .

ورودی به مانند یک پیاده رو با عرض حدودا ۵ متر و به طول یک کیلومتر که در کنار آن کشتی های تفریحی کوچک و بزرگ پهلو گرفته بودند . باید مسیر را تا خود ورودی جزیره پیاده میرفتیم . کف پیاده رو را کنده بودند و مصالح ساختمانی گوشه و کنار رها شده بود. کمی توی ذوقمان خورد اما مسیر را ادامه دادیم تا به انتهایش رسیدیم . یک مانع و پرده دست نویس نشان میداد که جزیره بعلت تعمیرات تعطیل می باشد ! دست از پا درازتر مسیر رفته را برگشتیم . از یکی از خدمه های یک کشتی پرسیدیم کی باز میشود گفت حدود یک ماهی است که تعمیرات شروع شده و اطلاعی نداشت که کی عملیات بازسازی به اتمام میرسد . و اینطور شد که از دیدن نماد اصلی این شهر محروم ماندیم .

کاروانسرای ، خوب و جذاب برای غربی ها و اروپاییان

تشنه مان شده بود اما پولی نداشتیم تا رفع عطش کنیم ! سعی کردیم حواسمان را به نمای دیگری از کشتی کروز پرت کنیم .

 یک هفته با ما در شهر پرندگان ( کوش آداسی )

ترجیح دادیم مسیر برگشت را از سمت مخالف خیابان برویم . یعنی جایی که مغازه ها و فروشگاههای زیادی بودند . بالاخره یک صرافی پیدا کردیم و مقداری دلار چنج کردیم . با یک حساب سر انگشتی هر لیر برایمان ۱۲۵۰ تومان آب میخورد . با یادآوری ارزش پول ملی مان ، لیرها را خیلی با عزت و احترام داخل کیفمان گذاشتیم و تصمیم گرفتیم قدرشان را بدانیم و در جای درست خرجشان کنیم . مسیر برگشت را ادامه دادیم تا به کاروانسرای معروف کوش آداسی رسیدیم . مکانی قدیمی اما بازسازی شده که پرچم سرخ رنگ ترکیه برفرازش به احتزاز درآمده بود .

در جلوی درب ورودی بساط باسلوق های رنگ و وارنگ پهن بود که فروشنده ترک اصرار بر تست کردن باسلوق ها توسط ما داشت . من به حکم ادب دست مرد ترک را رد نکردم و دو تکه کوچک از آنها را گرفتم که چون خانم جان علاقه ای نداشت بالاجبار به تنهایی آنها را خوردم که تشنگی ام را چندین برابر کرد ! به وسط کاروانسرای رسیدیم . دور تا دور حجره های کوچکی بود که محل بساط خرده فروش ها به نظر می آمد که اکثرا خرت و پرت و خنزر پنزر می فروختند . وسط هم تعدادی میز و صندلی چوبی و سایبان گذاشته بودند . پله ها را بالا رفتیم تا بالکنی که دورتادور کاروانسرای قرار داشت را هم ببینیم . طبقه بالا هم اتاق اتاق بود و چند میز و صندلی که دربهای اتاقها بسته بود و ما نفهمیدیم کاربری آن اتاقها اقامتی است یا چیز دیگر ...

 یک هفته با ما در شهر پرندگان ( کوش آداسی )

از سمت مخالف پایین آمدیم . تشنگی امانمان را بریده بود . روی صندلی های وسط کاروانسرای نشستیم و دو آب پرتقال طبیعی با یخ سفارش دادیم . اینقدر بهمان چسبید که دوباره هم سفارش دادیم . عطشمان که از بین رفت بلند شدیم تا کاروانسرای را ترک کنیم . چیز خاصی برای ما ایرانیها که اماکن تاریخی و معماری سنتی فوق العاده بهتری داریم نداشت و همان ۲۰ دقیقه توقف کافی بود . البته مطمئنم برای غربی ها میتوانست خیلی جذابتر باشد ...

موفقیت بزرگ در خرید تورهای روزانه

حالا که کمی در سایه کاروانسرای نشسته بودیم و گلویی تازه کرده بودیم مغزمان هم بهتر کار میکرد . از کارهای امروزمان فقط خرید و رزرو تور مانده بود . باید هرچه زودتر تکلیف روزهای آینده مان مشخص می شد . اصلا بی برنامگی را دوست نداشتم . نقشه را باز کردم ...

 یک هفته با ما در شهر پرندگان ( کوش آداسی )

 یک هفته با ما در شهر پرندگان ( کوش آداسی )

منطقه سنترام در مرکز نقشه و - پیجن آیلند - در بالا با خودکار مشخص

 

از کاروانسرای خارج شدیم و مسیرمان را ادامه دادیم . به یک خیابان عریض و سنگفرش رسیدیم که فقط برای عابرین پیاده بود و سرتاسرش را مغازه های کوچک و بزرگ قرار گرفته بود . از شیر شتر تا کله چراغ موتور در این خیابان پیدا می شد . خیابان بامزه و دوست داشتنی بود اما فراموش کردم اسمش را نگاه کنم . داخل خیابان شدیم و یک دفتر توریستی به نام سمفونی پیدا کردیم . لیست قیمتهای آژانس پنینسولا هم همراهم بود . وارد دفتر شدیم و آقای خوش برخوردی که خودش را رضا معرفی کرد با ما مشغول صحبت شد . درباره تورهای روزانه موجود در کوش آداسی با هم صحبت کردیم . البته من کمی هم شیطنت کردم . هرچه رضا پرسید چه تورهایی را میخواهی من جواب واضحی نمی دادم . اول تک تک تورها را مجزا قیمت گرفتم . همین اول کار دیدم قیمتها را حدود ۴۰٪ کمتر به من گفت . بعد گفتم که اگر من ۵ یا ۶ تور بصورت پکیج بخرم ، تخفیف میدی باز هم ؟ و رضا مجبور شد از آخر به ما تخفیف کلی هم بدهد که دیگر قیمتها خیلی خوب و فوق العاده شده بود .

برخورد خوب رضا که انگلیسی را هم با لهجه ترکی غلیظی صحبت می کرد و قیمتهای مناسبش نسبت به پنینسولا ما را مجاب میکرد از جایمان بلند نشویم و دنبال آژانس دیگری نگردیم . قیمت تورها را در ادامه سفرنامه هم به نرخ پنینسولا و هم به نرخ سمفونی و هم به نرخی که ما با تخفیف ویژه از رضا گرفتیم خواهم گذاشت .

امروز یکشنبه بود و پرواز برگشت ما نیمه شب شنبه هفته آینده بود . یعنی دقیقا از دوشنبه تا جمعه ۵ روز کامل زمان داشتیم که من تمام این ۵ روز را با تورهای روزانه پر کردم و روز آخر یعنی شنبه را برای گشت و گذار شخصی و خرید از بازار معروف سوکه گذاشتم . بعد از خرید تورها و دریافت ووچرها ، رضا برایمان چای ترکی آورد که کمی تلخ بود اما اینقدر فک و چانه زده بودیم که دهانمان خشک شده بود و بهمان چسبید ...

 یک هفته با ما در شهر پرندگان ( کوش آداسی )

رضا در حال چک کردن نهایی ووچرها

 

از رضا آدرس دفاتر فروش سیم کارت را پرسیدم و بعد هم از او خداحافظی کردیم . هنگام خداحافظی ، رضا از اینکه مشتری به این چاق و چله ای گیرش آمده بود ذوق زده شده بود و رو به ما کرد و گفت : زنده باد رضاخان ، زنده باد آتا تورک !

ایرانسل کجایی ؟ دقیقا کجایی ؟؟

تعدادی اپراتور تلفن همراه در ترکیه فعالیت می کنند مثل وودافون ، ترک سل ، تله کام و ... که چند نفری به ما تله کام را پیشنهاد کرده بودند . در سنترام به آدرسی که رضا گفته بود رفتیم . وارد نمایندگی تله کام شدیم و با تحویل پاسپورت یک سیم کارت ۴.۵ جی با ۲ گیگ اینترنت و ۲ گیگ هم اینترنت رایگان به قیمت ۶۰ لیر خریدیم .برای یک سیم کارت مبلغ زیادی بود اما چاره ای نداشتیم . مخصوصا وقتی یاد سیم کارتهای رایگانی که در سفر تایلند در بدو ورود به صورت رایگان به ما می دادند افتادم حسابی جگرم آتش گرفت ! اما سرعت و کیفیت اینترنت بسیار عالی و خوب بود و ما با همان یک سیم کارت که دیتای آنرا بین گوشی خودم و خانم جان با هات اسپات به اشتراک میگذاشتم ، تمام نیازهای اینترنتی یک هفته ای مان را برطرف میکردیم . حتی روز آخر یک گیگ مانده بود که هرچقدر برنامه های گوشی مان را آپدیت کردیم باز هم تمام نشد !!

نکته جالب اینکه زمانی که در حال ثبت نام سیم کارت بودیم پسر جوان از من نام پدر و مادرم را پرسید و وقتی به ترتیب جواب دادم و گفتم محمد و سکینه خیلی خوشش آمد و گفت سکینه یک اسم ترکی هست . مادر شما اهل ترکیه ست ؟ گفتم مادرم ترک هست اما ترک ایرانی .

کلا ما وارد هر مغازه ، فروشگاه ، رستوران و یا هرجایی که میشدیم ترکها با مشتری مداری خوب و اخلاق خوبشان سعی در کمی خوش و بش کردن با ما را داشتند و بنظرم این یعنی فرهنگ بالای توریست پذیری . البته در صنعت توریست هنوز کار داشت تا به پای مردم جنوب شرقی آسیا برسند ولی از ما خیلی جلوتر بودند ...

دولموش ، ابزاری کارآمد

کارمان در سنترام تمام شده بود و برای نهار باید به هتل برمیگشتیم . بیشتر از اینکه دلمان نهار بخواهد یک تختخواب خوب و راحت و یک دوش آب گرم میخواست . و این دو خواسته تا - چک این - نمیشدیم میسر نمیشد . کنار خیابان زیر تابلوی حرف - دی - به معنای ایستگاه دولموش ایستادیم .

 یک هفته با ما در شهر پرندگان ( کوش آداسی )

هرچند که بعدها فهمیدیم دولموش ها هرکجا که مسافر پیاده ببینند می ایستند تا سوارش کنند و هرکجا که مسافر بخواهد پیاده شود توقف می کنند . ساعت کاری آنها ، خطوط شش گانه و میانگین زمان معطلی برای سوار شدن به آنها ، در عکس زیر قابل ملاحظه است .

 یک هفته با ما در شهر پرندگان ( کوش آداسی )

 یک هفته با ما در شهر پرندگان ( کوش آداسی )

دولموش ها پشت سر هم می آمدند و میرفتند

 

ما یک بار اشتباهی دولموش شماره ۶ را در مسیر مخالف هتل سوار شدیم و سر از جاده ای که مقداری خارج شهر بود در آوردیم . به محض اینکه متوجه شدیم در مسیر برعکس هستیم سریعا پیاده شدیم و به سمت مخالف اتوبان رفتیم . هنوز چند ثانیه ای نگذشته بود که یک دولموش خط ۶ دیگر که البته این یکی در مسیر درست و به سمت هتل می رفت جلویمان سبز شد . دولموش ها را دوست داشتیم ...

پاناروماهیل زیر ذره بین ما حدود ساعت ۱۳:۳۰ به هتل رسیدیم . بدون تشریفات خاصی کلید اتاق را گرفتیم . یک اتاق استاندارد در طبقه همکف به ما داده بودند . رسپشن هتل گفت : اگر اتاق را دوست نداشتید فردا یک اتاق رو به دریا خالی میشود و چون همکارم گفتند که شما برای ماه عسل آمده اید میتوانیم اتاقتان را عوض کنیم و هزینه اضافی هم نمیگیریم . ما فردایش هم آن اتاق را دیدیم زیاد چنگی به دل نمیزد و هم اینکه در طبقه هفتم بود و با آن آسانسور کند هتل اصلا حوصله بالا و پایین رفتن را نداشتیم و از طرفی هم اتاق خودمان را با نورگیر عالی اش خیلی دوست داشتیم . اینطور شد که در همان اتاق ماندگار شدیم .

بعد از اینکه کامل مستقر شدیم و چمدانهایمان را گذاشتیم و وضعیت اتاق را بررسی کردیم همه چیز نسبتا خوب بود . تخت راحت ، سرویس بهداشتی و حمام خوب ، نورگیری اتاق عالی بود بطوریکه صبحها برای بیدار کردن خانم جان پرده بزرگ جلوی پنجره را که کنار میزدم دنیا جلوی چشمانش روشن میشد و از شدت نور از جایش میپرید ! این آپشن اتاقمان را خیلی دوست داشتم و هر روز صبح با لذت از آن استفاده می کردم !! و اما مشکلات اتاق دروهله اول ، نبود سطل آشغال بود که البته من در سفرنامه هایی که از کوش آداسی خوانده بودم بارها از این مورد در بعضی هتلها گلایه کرده بودند . ما هم تعدادی پلاستیک از مشهد برای خودمان آورده بودیم که کار سطل آشغال را برایمان انجام بدهد . هرچند که آشغال زیادی تولید نمیکردیم چون زمان کمی را در اتاق هتلمان بودیم .

همچنین حوله های اتاق بر اثر شستشو و مصرف زیاد لطافت خودشان را از دست داده بودند . از نظر تمیزی و نظافت هم مکانهای عمومی هتل مثل لابی و راهروها و مخصوصا استخر و محوطه اطراف استخر بسیار تمیز بودند و برق میزدند اما تمیزی داخل اتاقها کمی ضعیف تر بود . حتی من برای رفع شک خودم یک بار لیوانهایمان را که صبح آبمیوه خورده بودیم از روی میز برداشتم و از عمد روی پاتختی گذاشتم و اتاق را ترک کردیم . عصر زمانی که برگشتیم تخت مرتب و آنکادر شده بود و لیوانها هم به سر جایشان برگشته بودند اما تمیز نبودند و هنوز ته مانده آبمیوه ها کاملا مشخص بود !

در کل پاناروماهیل نه یک هتل ۴ ستاره بلکه در حد و اندازه یک هتل ۳ ستاره تاپ بود و تنها محوطه استخر و ویوی آن به شهر و خط ساحلی و برخورد خوب و صمیمانه کارکنان باعث شده بود که ما ناراحتی از بابت انتخاب این هتل نداشته باشیم . هرچند که اینقدر در تورهای روزانه مان به ما خوش میگذشت که اصلا این موارد به چشممان نمی آمد ...

برای نهار به سالن غذاخوری دوست داشتنی هتل رفتیم و نهار را خوردیم . کمی هم خواب احتیاج داشتیم . برنامه عصرمان تماشای غروب - لیدیز بیچ - یا همان ساحل بانوان بود . بعد از نهار کمی خوابیدیم و دوش گرفتیم . علاقه ای به شنا در ساحل نداشتیم و ترجیح دادیم شنا را برای وسط دریا که آب تمیزتر و عمق بیشتری هم دارد بگذاریم و یا اینکه از استخر هوس انگیز هتل استفاده کنیم . برای همین وسایل شنا را برنداشتیم و فقط به قصد اینکه غروب آفتاب را آنجا باشیم راهی ساحل بانوان شدیم .

ساحل - لیدیز بیچ - یکی از معروفترین سواحل کوش آداسی

از جلوی درب هتل با دولموش شماره ۶ تا سنترام رفتیم و از آنجا با دولموش شماره ۵ به ساحل بانوان رسیدیم . ساحل بزرگ و معروف و قدیمی که در گذشته فقط مخصوص بانوان بوده اما بعدا بصورت عمومی مورد استفاده قرار میگرفته است .

 یک هفته با ما در شهر پرندگان ( کوش آداسی )

بعد از قدم زدن در امتداد ساحل و گرفتن چند عکس یادگاری از پله های ساحلی بالا آمدیم و در پیاده رویی که به موازی ساحل کشیده شده بود قرار گرفتیم که یک طرف ساحل بود و طرف دیگر آن پر بود از بازار و کافی شاپ و رستوران و...

قصد نوشیدن آبمیوه کردیم و یک آب پرتقال و یک گریپفوروت سفارش دادیم . همانجا فهمیدیم که کلا آبمیوه های ترک مزه خوبی ندارند . خیلی شیرین و غیر طبیعی هستند مگر اینکه جلوی چشم خودتان آب میوه را بگیرند وگرنه جز اسانس و نکتار و شکر مزه هیچی نمی دهند ! متاسفانه در هتل هم اوضاع آبمیوه ها همینطور بود . در همین حین که من و خانم جان در حال بحث درباره بدمزه بودن آبمیوه میکردیم آقای مسوول آنجا به سمت ما آمد و پرسید : چیزی شده ؟ ما هم که اهل دروغ نبودیم با خنده گفتیم : خیلی شیرین و بدمزه است ! خندید و جواب داد اگر دوست دارید عوض کنم ؟ من که گفتم نه لازم نیست آبمیوه ها همه شیرین هست و فرقی نمیکنه که خانم جان گفت کلا باید بیخیال آبمیوه بشیم و از این به بعد قهوه سفارش بدیم .

مرد خوشتیپ هم که کلمه قهوه و - کافی - رو شنید سریع رفت و با ۲ تا قهوه ترک به سمتمان آمد . گفتم یکی کافی بود برای خانم ، من قهوه نمیخوام همین آبمیوه هارو خوردم . با لبخند گفت بخور راحت باش ! از آنجایی که معده ام با قهوه سر سازگاری ندارد فقط ادای خوردن قهوه را در آوردم و الکی مزه مزه میکردم

. اما خانم جان باز دوباره شروع به گلایه کرد که چرا این قهوه های این ترکها اینقدر تلخ هست ؟! گفتم : آبمیوه هارو گفتیم شیرین عوض کرد . اینو برم بگم تلخه بنده خدا چیکار کنه دیگه ؟ کافی من که ما رو زیر نظر گرفته بود دوباره به سمتمان آمد و گفت : چیزی شده ، خندیدم و به خانم جان اشاره کردم گفتم : میگه تلخه ! اینجا بود که ۳ تایی زدیم زیر خنده و کافی من که اسمشو هم فراموش کردم با خوشرویی تمام رفت و قند آورد . از برخورد و حوصله اش خوشم آمد و عکس باهم گرفتیم و بهش قول دادم که در سفرنامه ام از نیکی به یاد کنم . الوعده وفا ...

کوش آداسی ، نه تنها شهر پرندگان بلکه همه حیوانات

با دولموش ۵ به سنترام برگشتیم . مقداری آب و یک خمیر دندان خریدیم . یک تبدیل دو شاخه برق هم خریدیم . مشکلی برای استفاده از پریزهای برق هتل نبود فقط سشوار خانم جان کمی فرق داشت و نمی توانستیم از آن استفاده کنیم . از جلوی هر مغازه و خیابان و کوچه ای که رد می شدی امکان نداشت سگ یا گربه ای را نبینی . سگها و گربه ها در کوش آداسی در امنیت کامل بین مردم و حتی در شلوغترین خیایانهای شهر در رفت و آمد هستند و ما بعد از یک روز خیلی سریع به این موضوع عادت کردیم .

 یک هفته با ما در شهر پرندگان ( کوش آداسی )

 یک هفته با ما در شهر پرندگان ( کوش آداسی )

اینجا در شلوغترین تقاطع سنترام ، سگها با آرامش عجیبی خوابیده اند !

 

اما با تمام تلاشی که کردم موفق نشدم خانم جان را با سگها و گربه ها آشتی دهم که حداقل از آنها نترسد و با دیدنشان جیغ نکشد ! در کوش آداسی با حیوانات با مهربانی تمام برخورد میشود . بنظرم اینجا انسانها در کنار حیوانات دوست داشتنی تر دیده می شوند ....

با دولموش شماره ۶ از سنترام به هتل برگشتیم . شام را خوردیم و به تخت خواب پناه بردیم . فردا و پس فردا ۲ تور طولانی مدت با پیاده روی طولانی داشتیم . فردا صبح برای پاموکاله و پس فردا هم برای شهر تاریخی افه سوس و خانه مریم مقدس . باید با تمام قوا در این ۲ روز ظاهر می شدیم .

قطب جنوب در کوش آداسی

نرخ آژانس پنینسولا : ۶۰ دلار برای هر نفر نرخ آژانس سمفونی : ۴۵ یورو برای هر نفر مبلغ پرداختی ما به آژانس سمفونی : ۸۵ دلار برای ۲ نفر ( در تیرماه ۱۳۹۵ نرخ برابری دلار حدودا ۳۵۰۰ تومان و یورو ۳۹۰۰ تومان و لیر ۱۲۵۰ تومان بود)

 یک هفته با ما در شهر پرندگان ( کوش آداسی )

موضوع صبح زود بیدار شدن در مسافرت همیشه چالش برانگیز است . اما با کمی زیرکی قابل حل است . من زمان ترانسفر تمامی تورها را به خانم جان نیم ساعت یا ۱ ساعت زودتر میگفتم که با تاخیر بیدار شدنش و زمانی که در آرامش برای صرف صبحانه سپری میکردیم هی به هی میشد ! چون اصلا دوست نداشتم به صبحانه نرسیم یا عجله عجله صبحانه بخوریم از طرفی هم بیدار کردن خانم جان هر روز صبح حدود ساعت ۷ کمی سخت بود . اما با این نقشه تمام روزهای اقامتمان بخوبی مدیریت زمان شد !

بهرحال ساعت ۰۷:۰۰ بیدار شدیم و صبحانه را در جای همیشگی ، با باد ملایم مطبوع ساحلی نوش جان کردیم و سر ساعت مقرر در لابی منتظر ترانسفر تور پاموکاله شدیم . دقیقا سر وقت یک ون جلوی هتل توقف کرد و لیدر امروزمان که کاملا مسلط به زبان انگلیسی و ترکی بود ووچر را از ما خواست . بعد از چک کردن ووچر سوار ون شدیم . ون که به راه افتاد لیدر هم خودش را معرفی کرد و گفت اسمش ریضا هست و تاکید خاصی هم بر اسپل اسمش داشت ، دوباره تک تک حروف را تکرار کرد : ری ضا ! ریضا شروع به شرح برنامه امروزمان کرد . همانطور که قبلا خودمان هم می دانستیم ریضا هم گفت که پاموکاله از کوش آداسی خیلی دور است و حدود ۳ ساعت و نیم رفت و ۳ ساعت و نیم برگشت را فقط باید درون ون سپری میکردیم . مکان کوه پاموکاله جایی بین آنتالیا و کوش آداسی قرار داشت به طوری که شنیده بودم این تور را از آنتالیا هم اجرا می کنند .

ریضا بعد از توضیحات مفصلی که درباره ترکیه و کوش آداسی و در نهایت پاموکاله داد به همه گفت ادامه مسیر را راحت درون ون بخوابید و استراحت کنید تا اونجا پر انرژی باشید . این حرف حسابی به مذاق خانم جان خوش آمد و در کسری از ثانیه بیهوش شد و من هم خودم را با گوشی و نقشه های گوگل مپ سرگرم کردم ...

به نزدیکیهای پاموکاله که رسیدیم از دور کوههای سفیدی که دیده می شد در نظر اول شبیه برف بود ! اما در آن دمای ۳۷ درجه برف کجا بود ! ریضا توضیح داد که جنس این کوه یک نوع خاصی هست و برای اینکه از بین نرود مردم و توریست ها باید بدون کفش یا دمپایی بر روی آنها راه بروند . همچنین آبهای معدنی کوه که در حوضچه های تعبیه شده متعددی جمع میشود برای بیماران روماتیسم و درمانهای طبی خیلی تاثیرگذار است . تصور من بر این بود که مثل آب گرم های سرعین خودمان است اما آب گرم نبود و در واقع ولرم و بعضی جاها خنک هم بود ! با کلی املاح و مواد معدنی که رنگ آب را شیری کرده بودند .

اتوبوس در فاصله چند صد متری کوه پاموکاله و در یک ریزورت فوق العاده شیک توقف کرد . طبق برنامه ای که ریضا درون ون توضیح داده بود اینجا بعد از صرف نهار و کمی آبتنی در استخرهای سه گانه ریزورت ، به سمت کوه میرویم . نهار را در طبقه پایین و رستوران بوفه باز ریزورت صرف کردیم . کل گروهمان ۱۰-۱۲ نفر بیشتر نبودند که خوب تنها ایرانی گروه هم زوج ۲ نفره من و خانم جان بود . اکثر هم گروهی هایمان بلافاصله بعد از نهار خودشان را در استخر خیلی شیک و تمیز ریزورت خفه کردند !! ما که اصلا با شکم پر نمیتوانستیم دل به آب بزنیم ، هرچند که خیلی دوست داشتیم . فضای زیبای ریزورت و مخصوصا استخر که دورنمایی هم از کوههای سفیدرنگ پاموکاله داشت واقعا وسوسه انگیز بود اما صلاح را بر آن دیدیم که کنار استخر کمی آب بازی کنیم و به درون آب نپریم !

 

 یک هفته با ما در شهر پرندگان ( کوش آداسی )

بالاخره زمان رفتن فرا رسید و با ون به بالای پاموکاله رفتیم . ریضا توضیح داد که در چه ساعتی و در کجا همدیگر را برای برگشت به کوش آداسی ملاقات کنیم و تاکید کرد که کسی تاخیر نداشته باشد وگرنه مجبور است تا ۳ روز دیگر که ریضا قرار است این تور را دوباره اجرا کند همینجا منتظر بماند !! مسیر خوبی برای بازدید کننده ها طراحی کرده بودند . بصورتی که با ون از جاده همجوار کوه بالا می رفتیم و از آنجا با پای پیاده پایین می آمدیم . ورودی بالای کوه بود و خروجی هم پایین و دقیقا جایی که قرار بود در ساعت مشخصی ریضا را ملاقات کنیم . وقت را هدر ندادیم و با خانم جان راه افتادیم . آفتاب خیلی سوزان بود و ما با اینکه به این موضوع آفتاب و سوختگی در کوش آداسی واقف بودیم اما چون حوصله حمل چتر آفتابی نداشتیم فقط به کرم ضد آفتاب بسنده کرده بودیم . کلا توصیه میکنم در ۲ روز پاموکاله و شهر افه سوس حتما چتر ، کرم ضد آفتاب ، لباس راحتی ، کفش مناسب پیاده روی و بطری آب به مقدار کافی همراه داشته باشید . ما همه اینها را بجز چتر همراهمان داشتیم .

بعد از کمی پیاده روی بر روی سطح معمولی کوه به قسمت سفید آن رسیدیم .

 

 یک هفته با ما در شهر پرندگان ( کوش آداسی )

دمپایی هایمان را در آورده و با پای لخت روی آنها رفتیم . چقدر خوب بود که با وجود تابش خورشید اصلا داغ نبود و راحت میتوانستی روی آنها راه بروی . مسیر کاملا مشخص بود و جوی آب سردی هم به موازات مسیر پیاده روی در جریان بود و همینطور که ازقله کوه به سمت پایین می آمدی حوضچه های متعددی بود که بعضی ها در آنها دراز کشیده بودند و بعضی ها هم فقط لبه آنها نشسته بودند و پاهایشان را برای بهره مندی از خواص درمانی آب در آن گذاشته بودند . ما هم پیاده روی کردیم و کمی هم در آب معدنی پاموکاله قدم زدیم و عکس گرفتیم و از تماشای دیگران لذت بردیم . چند دقیقه ای هم لبه جوی آب نشستیم و پاهایمان را در آب پرفشار و سرد جوی قرار دادیم ....

 یک هفته با ما در شهر پرندگان ( کوش آداسی )

متاسفانه اکثر عکسهایم شخصی است و این عکس پاموکاله را از اینترنت برداشتم .

 

نیم ساعت زودتر از وقت مقرر به خروجی رسیدیم . گرما کمی خانم جان را بی حال کرده بود . ذخیره آبمان هم تمام شده بود . تا قبل از اینکه بقیه برسند باید کمی تجدید قوا میکردیم . از فروشگاههای متعددی که جلوی درب خروجی بود آب و آبمیوه گرفتیم و در یک سایه نشستیم و نوشیدیم . بساطی های جلوی فروشگاه هم پر بود از نمادهای پاموکاله و استان دنیزلی و البته چشم زخم آبی رنگ !

 یک هفته با ما در شهر پرندگان ( کوش آداسی )

 یک هفته با ما در شهر پرندگان ( کوش آداسی )

این چشم زخم آبی رنگ از ابتدای ورودمان به کوش آداسی تا آخرین روز سفرمان همیشه جلوی چشممان بود . انگار ترک ها خیلی اعتقاد داشتند و در تمام مغازه هایشان ما این نماد چشم زخم را می دیدیم . این صنایع دستی واقعا قیمتشان زیاد بود و اصلا توازنی بین ظاهرشان و قیمتشان نبود !! سرانجام بقیه افراد گروه آمدند و سر موعد مقرر سوار ون شدیم و به سمت کوش آداسی حرکت کردیم . این بدون تاخیر بودن زمان رفت و برگشت هم از مزیتهای خرید تور از آژانسهای غیر ایرانی است .

در مسیر برگشت در یک کارگاه سنگ تراشی توقف کردیم . به گفته خودشان با استفاده از سنگهای کوه پاموکاله اینجا وسایل زینتی که همه کار دست بود درست میکردند . همگی در اتاقی جمع شدیم و یک هنرمند از یک تکه سنگ معمولی ( البته به نظر ما ) در جلوی چشم همه یک نمونه ظرف تزیینی خیلی خوشگل تراش داد و بعد از صیقل کاری نتیجه کار را به همه نشان داد . نتیجه خیلی خوشگل بود اما خیلی هم گران . با وضعیت ارزش پول ملی ما خریدن این سنگهای زینتی اصلا توجیه پذیر نبود !! از کارگاه تراشکاری سنگ به اتاق مجاور رفتیم . جایی که فروشگاه بود و کلی ظروف رنگ و وارنگ و خوشگل با قیمتهای نسبتا بالا چیده بودند که دل ما مردها را هم برده بود چه برسد به خانمها !

 یک هفته با ما در شهر پرندگان ( کوش آداسی )

یک پارچ و فنجان و یک سینی که باهم یک سرویس دوغ خوری بحساب می آمد و خیلی چشمم را گرفته بود با کلی تخفیف حدود ۱ میلیون تومان قیمت داشت ! من که با شنیدن قیمت سریعا از محل متواری شدم !

بعد از ۱ ساعتی بازدید از این فروشگاه سوار ون شدیم و به سمت کوش آداسی حرکت کردیم . متوجه شدم که هیچکس خرید نکرده است . وقتی به هتل رسیدیم هوا داشت کم کم تاریک می شد . زمان پیاده شدن ریضا درباره جعبه کوچکی که جلوی در ون آویزان بود گفت : این - تیپ باکس - هست و هرکسی هرچقدر دوست دارد برای راننده انعام بگذارد . اینقدر خسته بودیم که بعد از دوش گرفتن و خوردن شام سریعا خودمان را به تختخواب رساندیم و بیهوش شدیم . زمان ترانسفر فردا را هم مثل امروز به خانم جان ۴۰ دقیقه زودتر گفتم ! خیلی خوب بود که هیچوقت ووچرها را چک نمیکرد و دروغهایم فاش نمی شد ...

شهر تاریخی افه سوس و خانه مریم مقدس

نرخ آژانس پنینسولا : ۶۰ دلار برای هر نفر - نرخ آژانس سمفونی : ۴۵ یورو برای هر نفر - -مبلغ پرداختی ما به آژانس سمفونی : ۸۵ دلار برای ۲ نفر

 یک هفته با ما در شهر پرندگان ( کوش آداسی )

شاید خیلی به آثار باستانی علاقه ای نداشته باشم اما زمانی که به کوش آداسی آمده اید حتما باید از مناطق توریستی معروف آن دیدن کنید وگرنه سفر شما مثل یک پازل که تکه اش گم شده می ماند !! همانطور که اگر به شیراز بروم حتما از تخت جمشید دیدن میکنم !

صبح زود از خواب بیدار شدیم و بعد از صرف صبحانه در لابی بودیم . در کمال تعجب دوباره ریضا اما این بار با یک اتوبوس به دنبالمان آمده بود . بعد از چک کردن ووچرمان سوار اتوبوس شدیم . درست مثل روز قبل ریضا خودش را معرفی کرد و تاکیدش بر اسپل اسمش یعنی ری ضا را هم انجام داد . سپس برنامه تور را شرح داد به این صورت که اول به شهر تاریخی افه سوس می رویم . دوباره ورودی در یک سمت است و مسیر را تا خروجی طی میکنیم و آنجا همدیگر را ملاقات میکنیم . بعد از آن به دیدن خانه حضرت مریم میرویم و بعد از آن هم مسجد اسحاق . قسمت آخر این تور با پنینسولا فرق داشت . آژانس پنینسولا بعد از خانه مریم مقدس به بازدید از دهکده شیرینجه میرفت اما آژانس سمفونی به مسجد اسحاق . برای ما این قسمت آخرش فرقی نداشت . اما آمار تور شیرینجه را از سمفونی در آوردم .

طبق زمانبندی که در کاتالوگ نوشته شده ، این تور خودش تقریبا یک روز زمان میبرد و خوب تور ایرانی پنینسولا قطعا بصورت محدود و ۲-۳ ساعته قرار بوده شیرینجه را اجرا کند . چون بعد از افه سوس و خانه مریم مقدس زمان زیادی تا تاریکی هوا نمی ماند ! بگذریم ...

وارد شهر افه سوس که شدیم ریضا همه را زیر سایه یک درخت جمع کرد و شروع کرد به توضیحات درباره تاریخچه شهر . ما هم فرصت را غنیمت شمردیم و از جمع جدا شدیم چون از مشهد برای امروزمان برنامه داشتم و میخواستم یک ویدیوی خوب و جذاب از افه سوس بگیرم . پایه دوربین و لوازم مورد نیاز را هم آورده بودم . با خانم جان بعد از کلی کرم کاری ( کرم ضد آفتاب ) تنمان را به خورشید سوزان سپردیم و مسیر شهر را پیش گرفتیم ....

ستونها و تخته سنگهای جالبی بود که البته باز هم تکرار میکنم چون در ایران این مدل بناهای تاریخی و حتی بهترش را هم داریم شاید برای ما ایرانی ها خیلی هیجان انگیز نباشد اما هرکدام لذت خودش را دارد و دیدنش برای یک بار خالی از لطف نیست .

 یک هفته با ما در شهر پرندگان ( کوش آداسی )

 یک هفته با ما در شهر پرندگان ( کوش آداسی )

مخصوصا قسمتهایی که در فیلمهای گلادیاتوری زیاد دیده می شود . آن زمین خالی گرد معروفی که دور تا دورش را تماشاچیان می نشستند و آن پایین ۲ مبارز به جان هم می افتادند و در نهایت یکی آن یکی دیگر را به زمین میکوبید و فرمان - فینیش - با شکل شصت برعکس از طرف شاه صادر می شد و تمام !

 یک هفته با ما در شهر پرندگان ( کوش آداسی )

 یک هفته با ما در شهر پرندگان ( کوش آداسی )

هرچه جلوتر می رفتیم شهر بزرگتر می شد و بناها هم بیشتر . بالاخره به جایی که انتظارش را داشتم رسیدیم . مکانی که سالن آمفی تئاتر آن زمان بوده است .

 یک هفته با ما در شهر پرندگان ( کوش آداسی )

 یک هفته با ما در شهر پرندگان ( کوش آداسی )

پایه دوربین را مستقر کردم و نیم ساعتی را باید همانجا صبر میکردیم . دوربین مشغول انجام کار خودش بود و من و خانم جان به سایه درختی پناه برده بودیم . این گربه هم که اصلا نمی ترسید و به آغوش ما آمد و باعث شد خانم جان فرار کند !

کار دوربین که تمام شد دوباره مسیر را ادامه دادیم و از بناهای بزرگ و تاریخی دیگری هم گذشتیم . در نهایت نیم ساعت زودتر از موعد به خروجی رسیدیم . خانم جان که عاشق مغازه های خنزر پنزر فروشی بود کمی چرخید و بصورت اتفاقی از آن کاسه های خوش آب و رنگ اما با قیمت مناسب پیدا کردیم و برای دوستان و خانواده مان نفری یکی خریدیم . چقدر خوشگل و بامزه بودن !

 یک هفته با ما در شهر پرندگان ( کوش آداسی )

این کنجکاوی و حوصله خانم جان در مسایل خنزر پنزر هم اینجا به دردمان خورد ! بعد از خرید از مغازه که بیرون آمدیم یک گاری دستی گیلاس می فروخت که ما را به هوس انداخت . یک ظرف کوچک گیلاس خریدیم که فروشنده با خوشرویی تمام به هرکداممان یک چشم زخم کوچک که به لباس سنجاق می شد هدیه داد . این چشم زخم ها هم داستانی دارند ....

 یک هفته با ما در شهر پرندگان ( کوش آداسی )

سوار اتوبوس شدیم و برای نهار به یک رستوران بین راهی رفتیم . نیمی از افراد اتوبوس که تور را فقط افه سوس خریده بودند از ما جدا شدند و با اتوبوس به کوش آداسی برگشتند . گروه ۲ نفره من و خانم جان بهمراه ۶-۷ نفر دیگر در رستوران پیاده شدیم تا بعد از صرف نهار با یک ون برای دیدن خانه حضرت مریم برویم . بعد از نهار خانم جان از خستگی و گرما مقداری آب و روغن قاطی کرد و دیر آمدن ون از کوش آداسی هم مزید بر علت شد که بی تاب تر شود . با ملایمت و صبر و حوصله سعی بر آرام کردنش داشتم تا بالاخره ون آمد و سوار شدیم . هوای خنک داخل ون کمی حالش را بهتر کرد خدا را شکر . این موجود نازنین بعضی اوقات کمی ترسناک میشود ... !

ون مسیر کوهستانی تا خانه حضرت مریم را می رفت و ریضا هم توضیح می داد . اینکه این مکان خیلی مقدس است و ۲ تا از پاپ های دنیا اینجا را تایید کرده اند و هدایایی هم داخل خانه گذاشته اند . گویا حضرت مریم سالهای آخر عمرش را از ترس حواریون به بالای این کوه پناه برده بوده و زندگی میکرده است . در راه یک مجسمه زیبا هم از مریم مقدس که خودشان - ویرجین ماری - صدا میزدند ، درست کرده بودند که توانستم فقط از داخل ون در حال حرکت عکس بگیرم .

 یک هفته با ما در شهر پرندگان ( کوش آداسی )

به ورودی مجموعه که رسیدیم تعدادی سرباز مسلح گیت امنیتی را تشکیل داده بودند . اینجا تنها مکانی بود که در طول یک هفته مدت اقامتمان نیروی نظامی و اسلحه به دست میدیدیم و این نشان می داد که هرجا مسایل دینی و مذهبی باشد ، حساسیت ها هم بالا میرود و همیشه تندروهایی هم وجود دارند که برای دیگران دردسر درست کنند !! از ریضا هم که پرسیدیم گفت : بخاطر مذهبی های تندرو و رادیکالی این مسایل امنیتی اینجا برقرار شده است . از گیت که گذشتیم پیاده شدیم و کمی پیاده روی کردیم تا به یک دو راهی رسیدیم . ریضا توضیح داد که سمت چپ ورودی هست و سمت راست خروجی . از چپ بروید و در فلان ساعت شما را در خروجی سمت راست ملاقات میکنم . و همچنین تاکید کرد که عکسبرداری و فیلمبرداری در داخل خانه ممنوع میباشد . برای خودتان دردسر درست نکنید ! خانم جان کمی خسته بود و وقتی فهمید که باید تا بالا پیاده روی کنیم شانه هایش افتاد . به شوخی و طعنه بهش گفتم بیا برویم تا آن بالا از آب مقدس برایت بردارم بدهم بخوری شاید شفا پیدا کنی ! و به این حقه ها و کلک ها راهی اش کردم !!

مجموعه خانه مریم مقدس تشکیل شده بود از یک چاه که همان اول مسیر بود و در آن سکه پرتاب میکردند ( مثل چاه جمکران ) جلوتر میرسیدیم به خود خانه که سنگی بود و چند نیروی امنیتی هم داخلش ایستاده بودند که باید بدون اینکه عکس بگیری و حرف بزنی خیلی ساکت داخل میشدی و از در دیگر هم خارج میشدی .

 یک هفته با ما در شهر پرندگان ( کوش آداسی )

داخل خانه تعدادی شمع گذاشته بودند که میتوانستی برداری و خارج از خانه در جای مخصوصی که تعبیه کرده بودند روشن کنی . قبل از وارد شدن به خانه با زووم کردن توانستم یک عکس نه چندان خوب از داخل خانه بگیرم .

 یک هفته با ما در شهر پرندگان ( کوش آداسی )

بعد از دیدن خانه هم خارج شدیم و شمعهایمان را روشن کردیم و مسیرمان را ادامه دادیم ...

 یک هفته با ما در شهر پرندگان ( کوش آداسی )

به سه چشمه ( یا همان شیر آب ) رسیدیم که برای خودشان فلسفه ای داشتند ( یاد چشمه زمزم افتادم ) یک بطری کوچک خالی همراهمان داشتیم که آب کردیم تا شاید شفایی باشد بر مریضی های افکارمان .... در ادامه مسیر به دیواری رسیدیم که مملو از کاغذ و پارچه و حتی دستمال کاغذی و هرچه که می شد رویش چیزی نوشت بود . دیوار آرزوها که مردم جای خالی برایش نگذاشته بودند . اینجا هم یاد ضریح امام رضای خودمان افتادیم که پر است از دستمال های سبز و سفید که هرکدام برای خودشان قصه ای دارند .... ما هم آرزوهایمان را نوشتیم و مسیرمان را به سمت خروجی ادامه دادیم .

 یک هفته با ما در شهر پرندگان ( کوش آداسی )

همگی سوار ون شدیم و به سمت مسجد اسحاق رفتیم . مسجد در جای خلوتی بود که نیم ساعتی در آنجا توقف کردیم . از بیرون شبیه کلیسا بود اما داخلش که میرفتی یک فضای چهارگوش باز و سرسبز داشت و قسمت سرپوشیده کاملا شبیه مساجد خودمان و منبر معروفش ! خانمها باید محجبه وارد می شدند . برای اینکار یک جالباسی با لباس جلوی در ورودی گذاشته بودند که خانمهای گروه آنها را تنشان کردند و ما آقایان از دیدن خانمهایمان ( البته بیشتر اروپاییان ) در این لباس ذوق کرده بودیم و عکس گرفتیم . حتی برای من که حجاب چیز عادی بود اما در آن زمان و مکان کمی غیر عادی و جالب بنظر می رسید ...

سرانجام این برنامه هم به پایان رسید و به سمت کوش آداسی روانه شدیم . در مسیر برگشت باز هم ریضا از – تیپ باکس – بالای سرش گفت و ما هم موقع پیاده شدن سکه های جیبمان را داخل باکس انداختیم ... دوباره مثل جنازه به اتاقمان رسیدیم . دوش و شام و استراحت و خواب تنها کاری بود که از دستمان برمی آمد . از فردا کمی برنامه هایمان سبکتر می شد ...

دنیای هیجان انگیز زیر آب

نرخ آژانس پنینسولا : ۳۵ دلار برای هر نفر- نرخ آژانس سمفونی : ۳۰ یورو برای هر نفر- مبلغ پرداختی ما به آژانس سمفونی : ۱۸۰ لیر برای ۲ نفر

 یک هفته با ما در شهر پرندگان ( کوش آداسی )

امروز صبح تور نیمروزی غواصی و در ساعت ۱۴:۰۰ هم تور اسب سواری داشتیم . بعد از اتمام تور غواصی طبق قولی که رضا در دفتر آژانس سمفونی به ما داده بود ، باید از محل کشتی غواصی بصورت مستقیم به محل اجرای تور اسب سواری ما را ترانسفر می کردند . این موضوع را ۲ بار با رضا چک کرده بودم و تاکید کرده بودم که اگر قرار باشد ما را به هتل برگردانند و دوباره از آنجا به محل اسب سواری برویم سر ساعت مقرر به آنجا نمیرسیم و باید مستقیم ما را از اسکله ترانسفر میکردند که رضا هم قول مساعد داده بود این موضوع را هماهنگ می کند و ما نباید نگرانی در این بابت داشته باشیم .

بعد از صبحانه در لابی نشسته بودیم . ساعتمان ۲۰ دقیقه تاخیر ترانسفر را به ما گوشزد میکرد . کم کم داشتیم نگران می شدیم . به شماره تلفن ووچری که مربوط به دفتر آژانس سمفونی بود زنگ زدیم ( روی تمام ووچرهای سمفونی چاپ شده بود که در صورت تاخیر بیش از ۱۵ دقیقه با ما تماس بگیرید ) اما کسی پاسخگو نبود . در حال فکر چاره بودیم که یک مینی ون جلوی هتل توقف کرد و مرد جوانی که هیکل ورزشکاری و صورت بامزه و خوشرویی داشت ، پیاده شد و از همان راه دور اشاره کرد که بیاید ! ما هم سوار شدیم و زوج دیگری هم داخل ماشین بودند که فهمیدیم ایرانی هستند ! ماشین به راه افتاد و خیلی زود به اسکله رسیدیم . وقتی سوار کشتی شدیم ما چهار نفر بودیم و یک آقای تپل سفید پوست که بنظر روس می آمد . در واقع برنامه غواصی با ما ۵ نفر و عوامل خود کشتی که حدود ۷-۸ نفر بودند قرار بود اجرا بشود !

کشتی شروع به حرکت کرد و در همان حین ، فین و لباس غواصی را مناسب با سایزمان به ما دادند . لباس را عوض کردیم و منتظر نشستیم . کشتی دو طبقه بود که طبقه بالا را با تشک های نرمی پوشانده بودند و بالشت های گنده ای هم برای لم دادن گذاشته بودند . بعد از بررسی کشتی به طبقه پایین برگشتیم که کشتی هم متوقف شد . بعد از کمی توضیحات و توجیحات درباره علایم و اشارات اورژانسی زیر آب ، به نوبت کپسول و لوازم غواصی را برای ۵ نفرمان بستند و داخل آب رفتیم . اینقدر خانم جان در کشتی شیطنت کرده بود که مربی غواصی بهش تذکر داد که سعی کند زیر آب دختر ساکت و آرومی باشد !!

چقدر زیر آب قشنگ بود . آب تمیز و پر از ماهی بود . البته نه به تنوع و رنگارنگی ماهیهایی که در جزایر تایلند دیده بودم اما باز هم دنیای زیر آب خیلی جذاب و هیجان انگیز و قشنگ بود ... آن پایین ۱۰ دقیقه ای وقتمان به گرفتن عکس توسط عوامل کشتی هدر رفت و بعد از آن کلی شنا کردیم و لذت بردیم . از آن جهت میگویم هدر رفت که چون کیفیت عکسها اصلا خوب نبود و من با دوربین خودم فیلمها و عکسهای بهتری گرفته بودم .

 یک هفته با ما در شهر پرندگان ( کوش آداسی )

من درحال تلاش برای گرفتن ماهی

 

خانم جان هم چون کمی زیر آب شیطنت کرد از ناحیه بینی دچار مشکل شد و مجبور شد به سطح آب برگردد تا مشکل را حل کنند و دوباره به ما ملحق شد . در کل برای ما که اولین بار بود به اعماق حدودا ۸ متری دریا میرفتیم خیلی تجربه هیجان انگیزی بود . بعد از حدود ۴۰ دقیقه ای به کشتی برگشتیم و وسایل غواصی را بغیر از لباس و فین از تنمان جدا کردند . وقت نهار بود . نهارمان را گرفتیم و به طبقه بالا رفتیم و راحت روی تشک ها نشستیم و خوردیم . به خانم جان تذکر دادم که سعی کن کمتر بخوری تا بخاطر تکانهای کشتی اذیت نشوی . اما چشمتان روز بد نبیند ! حال خانم جان بد شد و گلاب به رویتان ... بعد از آن دراز کشید و حوله ای رویش انداختم . خانم ایرانی دیگری هم که با ما بود دچار همین مشکل شده بود با این تفاوت که حالش تا لحظه آخر که از کشتی پیاده شدیم خوب نشد ! کشتی یک توقف ۱ ساعته هم در جای دیگری داشت که برای شنای سطحی روی آب بود . خانم جان خوابیده بود و من با عینک شنای خودم به تنهایی ، مختصر شنایی کردم .

 یک هفته با ما در شهر پرندگان ( کوش آداسی )

بعد از آن به اسکله برگشتیم و از عوامل کشتی خداحافظی کردیم . حال خانم جان هم به روال عادی خود برگشته بود ...

ناهماهنگی در آژانس سمفونی

سوار مینی ون شدیم و درباره ترانسفر مستقیم به محل اسب سواری به مرد جوان راننده گفتم . با ابراز بی اطلاعی از این موضوع مسیر هتل را پیش گرفت و ما را به هتل رساند . پیاده شدیم و هاج و واج با خانم جان به هم نگاه میکردیم . دوباره شماره برگه روی ووچر را گرفتم باز هم کسی پاسخگو نبود . توی لابی نشسته بودیم و نمیدانستیم چکار کنیم . از جایم بلند شدم و به خانم جان گفتم باید برویم دفتر آژانس سمفونی . اما خانم جان دستم را گرفت و گفت بیا منتظر بمانیم شاید همینجا دنبالمان می آیند . دوباره نشستم اما چشمم آب نمی خورد . ۲۰ دقیقه ای گذشته بود که یک نفر با موتور جلوی هتل توقف کرد و به سمت ما آمد . خودش را معرفی کرد و گفت از آژانس سمفونی هستم و بابت اینکه معطل ماندیم عذرخواهی کرد و گفت راننده ما در جریان نبوده و با او تماس گرفتیم در حال برگشتن به هتل است تا شما را سریعا به محل اجرای تور اسب سواری ببرد . نفس راحتی کشیدیم ، اصلا دوست نداشتم برنامه هایی که رزرو کرده بودیم کنسل شوند !

اسب سواری خوب ، اما کسل کننده

نرخ آژانس پنینسولا : ۳۰ دلار برای هر نفر- نرخ آژانس سمفونی : ۳۲ یورو برای هر نفر- مبلغ پرداختی ما به آژانس سمفونی : ۵۲ دلار برای ۲ نفر

 یک هفته با ما در شهر پرندگان ( کوش آداسی )

دوباره همان مینی ون آمد و جوان ورزشکار سوارمان کرد و خیلی سریع ما را به محل اجرای تور اسب سواری رساند . آنجا هم یک زوج ایرانی دیگر با ما همراه شدند . چهار نفر بودیم و بعد از برداشتن کلاه و سوار شدن به اسب حرکت کردیم . به بدنمان هم اسپری ضد حشره زدند که خیلی کمکمان کرد و از شر هر نوع حشره مزاحمی راحت شدیم . ۴ اسب پشت سر هم به حرکت در آمدند و پسرک جوانی هم همراه با اسبش در کنار ما حرکت می کرد . جاده خاکی کوهستانی را به سمت جلو پیش می رفتیم . یک نفر هم با ماشین مدام در حال عکاسی از ما بود . بعضی اوقات هم از ما جلو میزد ماشینش را جایی پارک می کرد ، از ما عکس میگرفت و دوباره حرکت میکرد .

 یک هفته با ما در شهر پرندگان ( کوش آداسی )

اسب سواری لذت بخش بود اما سرعت کم آنها خسته کننده بود . به پسرکی که همراهمان بود گفتم تندتر نمیتوانیم برویم ؟ گفت : نه خطرناکه ! حدود ۱ ساعتی را اسبها دوان دوان مسیر را ادامه دادند تا بالاخره به ساحل رسیدیم .

 یک هفته با ما در شهر پرندگان ( کوش آداسی )

زین اسب خانم جان را باز کردند و قرار شد نوبتی روی اسب بشینیم و داخل آب عکس بگیریم . با فرمان پسرک ، اسب داخل آب به قول خودمان تک چرخ می زد و بدون زین ، حفظ تعادل ما واقعا سخت بود . نفر اول من بودم که قسر در رفتم . نفر بعد آقای دیگه بود و نفر سوم هم خانم جان . همگی با موفقیت تک چرخهایمان را زدیم اما خانم دیگر متاسفانه در یکی از تک چرخهای اسب ، تعادلش را از دست داد و از یک طرف اسب به پایین افتاد و اسب هم پایش را لگد کرد ! طفلک خیلی ترسیده بود و همچنین آقای عکاس سریعا یخ جور کرد و روی پایش گذاشت و کلی هم عذرخواهی کرد . مدام تکرار می کرد من یک دختر دارم تو جای دختر منی و منو ببخش ...

بهرحال این برنامه هم تمام شد و ما که دیگر اسب سواری خونمان فول شده بود مسیر برگشت را به همراه آقای عکاس و خانم ضرب دیده با ماشین آمدیم اما شوهر اون خانم بهمراه پسرک اسب سوار با اسب مسیر را برگشتند و همین موضوع باعث شد ما خیلی زودتر به اصطبل برسیم و نیم ساعتی آنجا معطل شویم ... البته ما بیکار نشستیم و مقداری عکس گرفتیم و خانم ضرب دیده هم یک گوشه منتظر شوهرش نشسته بود !

بالاخره آمدند و عکاس هم که به ما گفته بود در عرض ۲۰ دقیقه عکسهایتان را حاضر میکنم و روی سی دی تحویل می دهم . اول ببینید اگر پسند کردید بخرید و اگر هم نخواستید هم اشکالی ندارد . در نهایت عکسها بسیار قشنگ بودند و با پرداخت ۶۵ لیر آنها را گرفتیم . ( نامرد تخفیف هم نداد ) با یک ون دیگر که راننده اش هم خانم بود به هتل برگشتیم . در طول مسیر خانم جان رفته بود جلو و کنار راننده نشسته بود و حسابی سرگرم صحبت بود و من عقب نشسته بودم و زوج دیگر هم با ما بودند . به هتل که رسیدیم با آرزوی بهبودی زودتر برای پای خانم ایرانی ، از ایشان خداحافظی کردیم و وارد هتل شدیم ....

استخر هتل ، اختصاصی برای ما

خیلی دوست داشتیم از حمام ترکی هتل استفاده کنیم . بهمراه خانم جان به سمت حمام ترکی هتل رفتیم تا ساعت کاری و هزینه اش و چند و چون کار را دربیاوریم ! آقای خوش برخوردی بود که به ما مدلها و پکیج های حمام ترکی را توضیح داد و قرار شد که ما بعدا در زمان مناسب مراجعت کنیم و از حمام ترکی استفاده کنیم . خیلی اصرار می کرد که بیایید الان برایتان رزرو کنم و سریع هم دفتر و دستک را جلو آورد تا شماره اتاق را یادداشت کند اما من توضیح دادم که چون تمام روزهای اقامتمان را فوول برنامه داریم نمیتوانم قول بدهم که چه موقع به حمام می آییم اما ساعت کاری را پرسیدم تا یک روز که زودتر به هتل برگشتیم یکراست به حمام ترکی برویم . در برنامه هایمان نگاه کردم و متوجه شدم فردا که پارک آبی آدالاند را داریم ، عصر زودتر به هتل برمیگردیم و زمان مناسبی به نظر می رسید .

با این توافق با خانم جان به اتاقمان رفتیم و وسایل شنا و حوله را برداشتیم و به سمت استخر هتل رفتیم . استخری که هر روز صبح موقع صبحانه خیلی جذاب و وسوسه انگیز بود و ما بعلت تورهایمان از آن بی نصیب مانده بودیم . حالا وقتش بود که دلی از عزا دربیاوریم و تنی به این آب شفاف بزنیم ! به محوطه استخر که رسیدیم هیچکس در آن نبود ! حتی اطراف استخر هم کسی روی تختها نبود و حوله ای پهن نکرده بود . همیشه صبحها وقت صبحانه همه مسافرین هتل در استخر بین هم می لولیدند اما الان یعنی حدود ساعت ۱۸:۰۰ خبری از کسی نبود !از خدا خواسته با خانم جان داخل آب پریدیم . استخر به این زیبایی و تمیزی بصورت اختصاصی از آن ما بود !

بعد از کلی آب بازی و شنا ، غروب آفتاب را هم که از ویوی دلچسب هتل نظاره کردیم دیگر رضایت دادیم که از آب بیرون بیاییم ....

شب نشینی و دوره همی در هتل

به اتاقمان رفتیم و دوش گرفتیم و سریع برگشتیم پایین تا شام را از دست ندهیم . شنا در استخر حسابی خستگی را از تنمان بیرون کرده بود و سر حالمان آورده بود . به طوری که برعکس شبهای دیگر احساس خستگی و خواب آلودگی نداشتیم و تصمیم گرفتیم برای یک بار هم در کنار محوطه استخر ، جایی که گروه انیمیشن هتل هر شب ساعت ۲۲:۰۰ برنامه های شاد و سرگرم کننده ای اجرا می کردند ، حضور داشته باشیم . نوشیدنی گرفتیم و با خانم جان نشستیم به تماشا کردن ...

برنامه شان شروع شد . گروه انیمیشن ، مثل تمام موارد دیگر هتل ، کوچک و خودمانی بود . چند پسر جوان که یکی دی جی بود و برنامه هایشان هم اکثرا صمیمی و خودمانی بود که فکر کنم برای خانواده ها گزینه سرگرم کننده ای بود مخصوصا آنهایی که بچه داشتند !

آن شب یک مسابقه چند مرحله ای هم بین ۲ گروه چهار نفره ( یک گروه خانم ها – یک گروه آقایان ) برگزار شد که من و خانم جان شرکت کردیم .و در نهایت گروه خانم ها برنده شدند و بعد از آنهم رقص دسته جمعی ترکی دور تا دور استخر انجام شد و پایان برنامه انیمیشن امشب هم با خاموش کردن پروژکتورها اعلام شد . جمعیت به هر طرف متفرق می شدند . عده ای روی تختهای استخر ، عده ای در کنار کافه ، عده ای آنطرف در کنار منظره زیبای دریای اژه و ما هم به سمت اتاقمان روانه شدیم . فردا صبح نباید خواب می ماندیم ....

روزه در پارک آبی آدالاند

نرخ آژانس پنینسولا : ۳۵ دلار برای هر نفر - نرخ آژانس سمفونی : ۲۲ یورو برای هر نفر ( بهمراه پارک دولفین ) نرخ بلیت در جلوی درب ورودی پارک آبی : ۲۶ دلار برای هر نفر

 یک هفته با ما در شهر پرندگان ( کوش آداسی )

( نکته این که ، این تور را چون بدون دولفین پارک میخواستیم رضا در آژانس سمفونی به ما نداد و پیشنهاد کرد که خودتان بروید ارزان تر هم هست . ما میتوانستیم اول با دولموش شماره ۶ به سنترام برویم و سپس با دولموش شماره ۱ به جلوی درب پارک آبی برویم و پیاده شویم . اما چون قیمت دقیق بلیت را نمیدانستیم و وقتی هم نداشتیم با اینکه می دانستیم گرانتر خریدیم اما باز هم از پنینسولا گرفتیم . که البته از شانس خوبمان ، تور لیدر ایرانی به کمکمان آمد و این تور را با اینکه گرانتر خریدیم اما ارزشش را داشت . در ادامه توضیح خواهم داد .... )

امروز قرار بود به بزرگترین پارک آبی اروپا برویم ، یعنی آدالاند . به گفته خودشان در این پارک بزرگترین سرسره آبی وجود دارد که در نقشه ای که از پارک آبی دیدیم به رنگ زرد مشخص شده بود . تصور من از این سرسره سرعت سرسام آورش بود اما وقتی تیوپ های ۴ نفره اش را دیدم و سوارش شدیم متوجه شدم خیلی ملایم و لایت سر میخورد و پایین می رود . حتی یکجایی از مسیر گیر کرد که من پیاده شدم و تیوپ را هل دادم . بگذریم !

خانم جان را بیدار کردم و طبق معمول هر روزمان به سالن غذاخوری رفتیم و صبحانه را شروع کردیم . استخری که دیشب فقط من و خانم جان داخلش بودیم الان جای سوزن انداختن نداشت !! این روسها انگار پوستشان بصورت خودکار ضد آفتاب ترشح میکند ، عجیب بود که نمی سوختند !!!

صبحانه را میل کردیم و به اتاق برگشتیم . مثل همیشه حقه من که نیم ساعت زودتر زمان ترانسفر را به خانم جان می گفتم به کمکمان آمد و توانستیم بدون عجله و از روی آرامش ساکمان را ببندیم و کرمهای ضد آفتاب و ضد آب و حوله و عینک و ... ملزومات پارک آبی را برداشتیم و به سمت لابی رفتیم . البته این از روی آرامش جمع کردن وسایل باعث نشد که ما چیزی را از خاطر نبریم ! به این دلیل که زمانی که از گیت ورودی پارک آبی گذشتیم متوجه شدم که پولهایمان را برنداشتم !!

یک لحظه شوک بدی بهم وارد شد اما با روحیه دادن خانم جان متوجه شدیم که امروز در پارک آبی بجز هزینه نهار ، به پول دیگری احتیاجی نداریم و می توانیم تا ساعت ۱۷:۰۰ که باید جلوی درب ورودی پارک میبودیم تا با ترانسفر به هتل برگردیم ، خودمان را نگه داریم . با این فکر و تلقین به خودمان که اصلا قرار نیست امروز احساس گرسنگی بکنیم به قسمت تعویض لباس رفتیم و وسایلمان را در کمد گذاشتیم .

هنگام ورود به پارک ساکها را برای بررسی مواد غذایی و نوشیدنی چک میکردند . البته ما که چیزی همراه نداشتیم و سرسرکی نگاهی انداختند و پرسیدند چیزی ندارید ؟ گفتیم نه . در رختکن برای هر نفر یک کمد رایگان وجود داشت و شما در صورت نیاز میتوانستید صندوقهای محکمتر و امن تری را هم با پول کرایه کنید که ما لزومی به انجام اینکار ندیدیم . به سمت سرسره ها راه افتادیم .

در ابتدای مسیرمان دیدیم که بقیه در حال شارژ کردن کارت هایشان هستند تا در داخل پارک از رستورانها و کافی شاپها بتوانند استفاده کنند . سعی کردیم فکرمان را جای دیگری پرت کنیم ، به یک جای دور ، مثل سرسره های سرعتی و هیجان انگیز پارک ! پله ها را ۲ تا یکی بالا رفتیم . در پارک مشکلی با حمل دوربین در هنگام سر خوردن نداشتند اما روی زیورآلات مثل دستبند و گردنبند و .. خیلی حساس بودند و باید آنها را باز میکردیم . تصمیم گرفتیم تمام سرسره ها را حداقل یک بار برویم و اگر خوشمان آمد تکرارش کنیم .

انصافا سرسره ها خوب بود و ایمنی هم داشت . هیچ ضربه ای به بدن وارد نمی شد . آب و فضای خیلی تمیز پارک آبی آدالاند حرف نداشت و هیچ ایرادی نمیشد گرفت . کف پارک طوری بود که حتی بدون دمپایی هم آسیبی به پا نمیرسید و ما فقط بخاطر داغی زمین مجبور بودیم با دمپایی راه برویم . در بعضی قسمتها هم عکاسهایی بودند که گاه و بیگاه از ما عکس میگرفتند و حتی بعضی هایشان هم میگفتند فلان ژست را بگیرید و ما می دانستیم که در نهایت این عکسها چاپ خواهند شد و شاید هم ما آنها را خریدیم . به همین علت در ژست گرفتن و لبخند زدن به دوربین هیچ مضایقه ای نمی کردیم ...

بعد از مدتی جنب و جوش و سرسره بازی احساس تشنگی کردیم . خانم جان که اصلا حرف و گلایه ای نمیکرد اما من واقعا تشنه شده بودم . بالا و پایین رفتن از پله ها و هیجان سرسره ها دهانم را خشک کرده بود . در دنیای آب غوطه ور بودیم اما یک قطره هم برای نوشیدن پیدا نمیکردیم ! تا اینکه بصورت اتفاقی با یک بطری آب در کنار تعدادی تخت خالی روبرو شدیم ... بطری را برداشتم و به اطراف نگاه کردم تا صاحبش را پیدا کنم و اجازه بگیرم . اما کسی عکس العملی نشان نداد . چند دقیقه ای صبر کردم و بعد با خیال راحت آب را سر کشیدم ! اووووف عجیب تشنه ام بود . خدا خیرش بدهد کسی که این بطری را فراموش کرده بود ! بی پولی هم بد دردی است ...

خانم جان گفت کار درستی نیست اما من خیلی تشنه بودم و چاره ای نداشتم . برای راحت کردن خیال خانم جان چند دقیقه ای دیگر منتظر صاحب بطری ماندیم اما کسی پیدایش نشد . قطعا این آب فراموش شده بود .... بطری را سر جایش گذاشتیم و به ادامه سرسره بازی هایمان پرداختیم . ففقط یک سرسره سفید بود که سوار نشدیم ! چون زمانی که به محل سرسره رسیدیم تعطیل بود و بعد در ساعت مشخصی باز می شد . سرسره سرعتی بود که در انتهایش دوباره اوج میگرفت و بعد از فاصله حدود ۳-۴ متری پرتاب میشدی و چند لحظه ای میان زمین و هوا معلق می ماندی و بعد هم به داخل استخر می افتادی . بنظر خیلی هیجان انگیز می آمد که متاسفانه ما دیگر برنگشتیم تا این سرسره را سوار شویم . بلکه ساعت ۱۵:۰۰ شده بود و زمان اجرای برنامه رقص با آب بود .

همینجا بگویم که اگر شما به پارک آبی آدالاند بروید و به این برنامه که مدت زمان حدودا ۲۰ دقیقه ای دارد نرسید انگار اصلا آدالاند آبی نرفته اید ! محوطه ای دایره ای شکل در وسط پارک آبی هست که از کف ، آب بصورت فواره بیرون میزند و موزیک هم با صدای بلند پخش می شود و جمعیت بین آنها می رقصند که تجربه جالب و جدیدی بود و خیلی بهمان کیف داد و چسبید .

حافظه دوربینمان پر شده بود و دیگر قابل استفاده نبود . به رختکن برگشتم تا دوربین را توی کمد بگذارم و بار اضافه با خودم حمل نکنم . در حین گذاشتن دوربین متوجه شدم یک مقدار پسته که از مشهد با خودم آورده بودم داخل ساک هست ! انگار دنیا را بهم داده بودند ! سریع پسته ها را برداشتم و به محلی که خانم جان نشسته و منتظر بود بازگشتم . پسته ها کمی جلوی ضعفمان را گرفت ....

به ساعت ۱۷:۰۰ نزدیک می شدیم و باید حاضر و آماده خودمان را به جلوی درب خروجی میرساندیم . در مسیر خروج از پارک ، عکسهایی که در پارک از همه گرفته بودند چاپ شده و به دیوار چسبانده بودند . عکسهایمان را پیدا کردیم خیلی قشنگ شده بودند . اما پولی نداشتیم تا آنها را بگیریم ! بعد از کمی فکر کردن تصمیم گرفتیم زمانی که لیدر تور برای ترانسفرمان به هتل ، دنبالمان می آمد پول قرض بگیریم و در هتل پس بدهیم . برای اینکار از گیت خروجی رد نشدیم و همانجا جلوی گیت در قسمت داخلی که به بیرون هم دید داشت ایستادیم که برای برگشتن به داخل پارک با مشکل مواجه نشویم .

بالاخره لیدرمان که اسمش را هم فراموش کرده ام ، آمد . موضوع را گفتیم و بدون معطلی پول را به ما داد . به سرعت رفتم بالا و عکسها را هرکدام به مبلغ ۱۰ لیر گرفتم و برگشتم و سوار اتوبوس شدیم . به هتل که رسیدیم پول لیدر را پس دادیم و خیالمان هم از این بابت راحت شد . بهرحال تور گرفتن از آژانس ایرانی هم مزایا و معایب خاص خودش را دارد . امروز مزایایش به دردمان خورد !

ساعت ۱۷:۳۰ بود و هیچ غذایی در هتل پیدا نمی شد . به بوفه رفتیم و یک چیپس خریدیم تا زمان شام از گرسنگی نمیریم . امروزمان بخیر گذشت ...

حمام ترکی خیلی لذت بخش

به سمت پذیرش حمام ترکی رفتیم . امروز یک آقای مسن تری نسبت به آقای روز قبلی بود . دوباره شروع کرد به توضیح دادن و نوع سرویس ... که چون حرفهایش تکراری بود ما خودمان پکیجی که دیروز انتخاب کرده بودیم را نشانش دادیم تا بنده خدا بیشتر از این توضیح ندهد ! پکیج انتخابی ما شامل حمام ترکی ، ماسک صورت و در نهایت ۱ ساعت ماساژ روغنی بود که با تخفیف به ما ۲۷۰ لیر برای دو نفرمان اعلام کرد . من هم گفتم اگر ممکن هست تخفیف بیشتری به ما بدهید ، ما الان در ماه عسل هستیم ! که بنده خدا دوباره مبلغ را کم کرد و در نهایت ۲۴۰ لیر برای دو نفرمان پرداخت کردم .

وارد حمام ترکی شدیم . اول لباسهایمان را در آوردیم و با خانم جان وارد قسمت حمام شدیم . لحظه اول حس سونای خشک را داشت و محیط کم نور حمام کمی توی ذوقمان زد . اما وقتی کار شروع شد تجربه ای لذت بخش برایمان به ارمغان آمد . با یک پارچه فکر کنم نخی چنان کفی درست می کردند که بیا و ببین ! بعد از غرق شدن در دنیایی از کف و لیف کشیدن ، حوله بهمان دادند و از قسمت حمام بیرون آمدیم . با یک لیوان آب خنک و تخت راحتی از ما پذیرایی کردند و ماسک صورت را برایمان گذاشتند .

بعد از آن یک ساعت ماساژ با روغن بود که به - اویل ماساژ - تایلندی ها شباهت داشت اما اصلا قابل مقایسه نبود . ماساژ تایلندی کجا و این کجا ! اما همین که با پوست تمیز و لطیف که به لطف حمام ترکی بوجود آمده بود زیر ماساژ بودیم باز هم لذت خودش را داشت . بعد از تمام شدن ماساژ من که خوابم برده بود را بیدار کردند و از سالن ماساژ خارج شدیم ، حسابی سبک شده بودیم . آقای جوان دیروزی را کنار آقای مسن امروزی در پذیرش ملاقات کردیم که جفتشان با لبخند به ما نگاه می کردند . تا خواستم علت خنده هایشان را بپرسم آقای مسن گفت که این همکارم میگه شما دیروز قیمت پکیج رو گرفتید و اون هم به شما قیمت با تخفیف رو گفته اما امروز شما دوباره از من تخفیف گرفتید .

شما خیلی باهوش و شیطونی ! من هم با خنده جواب دادم که اصلا قیمت دیروز دقیق یادم نمیاد و فراموشش کرده بودم . که حرفم را قطع کرد و گفت اشکالی نداره و نگران نباش . من هم برای خالی نبودن عریضه ۱۰ لیر انعام به کسانی که در حمام ما را شسته بودند دادم که همه راضی باشند .

دیگر رمقی برایمان نمانده بود . نیم ساعتی را در اتاق دراز کشیدیم تا وقت شام شود و بعد از صرف شام در سالن غذاخوری جنب استخر همیشه تمیز و زیبای هتل ، به اتاق برگشتیم و بیهوش شدیم . فردا صبح آخرین تور روزانه مان بود ...

کشتی دزدان دریایی

نرخ آژانس پنینسولا : ۳۰ دلار برای هر نفر- نرخ آژانس سمفونی : ۲۰ یورو برای هر نفر-مبلغ پرداختی ما به آژانس سمفونی : ۳۰ دلار برای ۲ نفر

 یک هفته با ما در شهر پرندگان ( کوش آداسی )

 یک هفته با ما در شهر پرندگان ( کوش آداسی )

آژانس پنینسولا با کشتی ماتادور که در حد معمولی بود این تور را اجرا میکرد . اما آژانس سمفونی با بهترین کشتی تفریحی به نام - بیگ بابا -

 

تعریف این کشتی را در سفرنامه های کوش آداسی موجود در اینترنت زیاد شنیده بودم . گویا تمیزترین و بزرگترین و خوشگلترین کشتی بود که تور گشت نیمروزی در دریا را اجرا می کرد و تم دزدان دریایی را هم داشت که جالب بود . اسم کشتی - بیگ بابا - بود که البته گوشه و کنارش هم واژه - بابا کمال - به چشم می خورد . به کشتی که رسیدیم دمپایی ها را در آوردیم و سوار شدیم . از فضای داخل کشتی هرچه بگویم کم گفته ام . بسیار زیبا و تمیز و با سلیقه بود .

 یک هفته با ما در شهر پرندگان ( کوش آداسی )

 یک هفته با ما در شهر پرندگان ( کوش آداسی )

تابلوی سرویس بهداشتی کشتی

 

حتی در تایلند در تور یک روزه کشتی روسی هم این تمیزی و شیکی را ندیده بودم . همه چیز در این کشتی عالی بود . در طبقه بالا هم مثل کشتی روز غواصی ، تشک ها و بالشتهای نرم و خوبی برای لم دادن و ریلکس کردن گذاشته بودند . البته این کشتی به مراتب خیلی بزرگتر از کشتی تور غواصی مان بود . همچنین جمعیت زیادی هم داخل کشتی بودند که این موضوع را زمان نهار متوجه شدیم وگرنه تا قبل از آن ، شمارش افراد حاضر ، غیر ممکن بود ! چون همیشه عده ای داخل آب بودند ، عده ای در طبقه بالا و عده ای هم در طبقه پاییین و عده ای هم در سرویس بهداشتی فوق العاده تمیز !

کشتی در جهت دریا شروع به حرکت کرد . بعد از حدود ۱ ساعت و نیم ، در کنار یک ساحل نیمه سنگی توقف کردیم . اعلام کردند از کشتی پیاده شوید و از ساحل استفاده کنید اما ۲ ساعت دیگر برای نهار برگردید . بهمراه خانم جان به ساحل رفتیم و روی ۲ تخت که سایبان هم داشتند دراز کشیدیم . یاد ساحل جزیره مرجان پاتایا افتادم که برای استفاده از تخت ها باید هزینه ای پرداخت می کردی اما اینجا خوشبختانه رایگان بود ! کلا در کوش آداسی تا جایی که ما دیدیم استفاده از تخت های موجود در ساحل رایگان بود . یک عکاس خیلی تپل و بامزه هم از کشتی به ساحل آمده بود و مسافرها را در گروههای چند نفره قرار می داد و تند تند عکس میگرفت . ما که خودمان مشغول عکاسی بودیم ، آخرین گروهی شدیم که از ما عکس گرفت و ما حتی ۱٪ هم فکر نمیکردیم که این عکسها را بخواهیم . چون با تمام اصراری که به ما می کرد اصلا ژست نمیگرفتیم و با خودمان میگفتیم و میخندیدیم .

اما در نهایت و زمانی که عصر خواستیم از کشتی پیاده شویم زیبایی و کیفیت خیلی بالای عکسها باعث شد ۷ عدد از آنها را بگیریم . البته ۷ عدد را برای ما با تخفیف ۵ عدد حساب کرد و جمعا ۵۰ لیر پرداخت کردیم که از زیباترین عکسها و خاطرات سفرمان شد ...

 یک هفته با ما در شهر پرندگان ( کوش آداسی )

نمای کشتی - بیگ بابا - از ساحل

 

 یک هفته با ما در شهر پرندگان ( کوش آداسی )

بعد از عکاسی پا به آب گذاشتیم . در آن گرمی هوا اما آب خیلی سرد بود !! کف دریا هم سنگهای ریز و درشتی بود که پا را اذیت میکردند . در نتیجه در آب زیاد دوام نیاوردیم و به ساحل برگشتیم و روی تخت هایمان ولو شدیم . همانجا تصمیم گرفتیم بعدها یک جفت کفش مخصوص دریا و ساحل بگیریم تا این مشکل کف پای نازک و حساسمان همیشه حل شود .

صدای بوق کشتی نشان از حاضر بودن نهار داشت . وسایلمان را برداشتیم و به کشتی برگشتیم . نهار را خودشان در ظرف میکشیدند و به ما می دادند . از آنجا که غذاهای ما و ترکیه شباهت بسیاری به همدیگر دارد خیلی راحت نهارمان را خوردیم . حالا که همه افراد در یک جا جمع شده بودند و قابل شناسایی هم شده بودند متوجه شدیم تنها ایرانی کشتی هستیم و اکثرا روس و ترک هستند . بعد از نهار یک قایق موتوری بادی ، از آنها که فرمان دارند و گازشان مثل هواپیماست ، پشت کشتی بسته شده بود را پرسیدیم که برای کرایه هست یا نه ؟ گفتند بله و ۱۵ دقیقه هم کرایه کنید میشود ۲۵ لیر . قیمت خوبی بود و دوست داشتیم امتحانش کنیم . پرسیدم خودتان رانندگی میکنید یا ما ؟ گفت اگر دوست داشته باشید خودتان ! دیگر معطل نشدیم و سوار قایق شدیم . اینجا هم تجربه جدید و هیجان انگیزی بود . نوبتی من و خانم جان پشت فرمان می نشستیم و ویراژ می دادیم و نفر دیگرمان هم در جلوی قایق می ایستاد و طنابی را که جهت حفظ تعادل گذاشته بودند می گرفتیم ...

 یک هفته با ما در شهر پرندگان ( کوش آداسی )

همیشه دوست داشتم یک بار این قایق های فرمان دار را تجربه کنم . خیلی کنترل راحت و ساده ای داشتند . ۱۵ دقیقه مان تمام شد و صاحب قایق خودش آن را به کشتی برگرداند تا امنیت ما هم حفظ شود . سوار کشتی که شدیم ، حرکت کرد و ساحل را ترک کرد . جایی در وسط دریا توقف کرد اعلام کردند اینجا برای شنا و پریدن در آب مناسب است . خانم جان جلیقه نجات تن کرد و من هم بدون جلیقه وارد آب شدیم . نمیدانم خسته بودم یا انرژی نداشتم اما به سختی شنا کردم و خیلی زود هم به کشتی برگشتیم . یک نوشابه انرژی زا برای خودم و یک چیزی شبیه کافه گلاسه برای خانم جان گرفتیم و بقیه وقتمان تا برگشت کشتی به اسکله را در طبقه بالا دراز کشیدیم و خوابیدیم ...

عصر بود که پس از اتمام برنامه تور کشتی ، از آن پیاده شدیم و با ترانسفر به سمت هتل حرکت کردیم .

 یک هفته با ما در شهر پرندگان ( کوش آداسی )

از آنجایی که فردا ساعت ۱۲:۰۰ باید - چک آوت - میشدیم و اتاق را تحویل می دادیم و در ساعت ۱۴:۰۰ هم ترانسفر پنینسولا برای گشت رایگان نیمروزی در ازمیر و در نهایت انتقال به فرودگاه عدنان مندرس ازمیر به دنبالمان می آمد ، امشب آخرین شب اقامتمان در هتل به حساب می آمد و شب آخر حضور در کوش آداسی . با خانم جان بعد از حمام و کمی استراحت تصمیم گرفتیم یک گشت شبانه در شهر بزنیم و بی خیال ساعت کاری دولموش ها ، شب دیر هنگام ، با تاکسی به هتل برگردیم .

شبهای کوش آداسی

با دولموش شماره ۶ به سنترام رفتیم . جایی که قلب تپنده کوش آداسی بحساب می آمد . پیاده شدیم و بی هدف در خیابانها قدم زدیم . البته نه کاملا بی هدف چون ۲ مورد جزیی از ملزومات بود : اول اینکه قرص سرماخوردگی برای خانم جان پیدا میکردیم ( بعد از شنای امروز در دریا کمی سرماخورده شده بود ) و دوم قرار بود شام امشب را کباب ترکی بخوریم . پس پیدا کردن یک دونری خوب و اصیل هم جزیی از برنامه مان بود . ما تا ساعت حدود ۲ نیمه شب در سنترام بودیم و خبری از تعطیلی و خواب مردم و توریست ها ندیدیم . کمی خلوت تر شده بود خیابانها اما به خاموشی مطلق نرفته بود ! البته این شب زنده داری فقط در سنترام وجود داشت و در محلهای دیگر شما شب خاموش و ساکتی را مشاهده می کردید . سنترام را در شب دوست داشتیم ...

داروخانه و گوگل مپ

برای اینکه زیاد سرگردان نشویم از گوگل مپ داروخانه های مجاورمان را چک کردیم . ساعت ۲۲:۰۰ بود و چند تایی از ساعت کاری شان گذشته بود و بسته بودند فقط ۲ تا بود که تا ساعت ۲۳:۰۰ باز بودند . به گوگل مپ اعتماد کردیم و راهی شدیم . اولین داروخانه که رسیدیم تعطیل بود ! در صورتی که ساعت کاری شان را تا ۲۳:۰۰ اعلام کرده بودند اما انگار زودتر تعطیل کردند !! دومی هم مراجعه کردیم و تعطیل بود ! گوشی را داخل جیبمان گذاشتیم و به روشهای سنتی به دنبال داروخانه گشتیم . با اصرار خانم جان سوار دولموش ۱ شدیم و به مقصد نامعلومی حرکت کردیم . من که به دنبال داروخانه از پشت شیشه های دولموش می گشتم بصورت کاملا اتفاقی یک داروخانه که نباید باز می بود را باز دیدم ! سریع همانجا پیاده شدیم و قرص سرما خوردگی گرفتیم و با دولموش ۶ دوباره به سنترام برگشتیم . کوچک بودن شهر کوش آداسی هم یک مزیت است !

بهترین روش درمان را از ما بخواهید !

از آنجا که در طول مدت این یک هفته پایمان را حتی به یک فروشگاه نگذاشته بودیم و خانم جان به توصیه من فکر خرید را تا روز آخر از سرش بیرون کرده بود و انصافا هم دم از خرید نمیزد و پا به پای من تمام تورهای روزانه که از توان یک خانم کمی بالاتر بود را بدون هیچ گلایه ای آمده بود ، حالا که کمی هم سرماخورده بود و احتیاج به مسکن داشت ( ! ) دست در دست هم از این بوتیک به اون فروشگاه و از اون فروشگاه به این بوتیک می رفتیم و من خوشحال بودم که این روش درمانی کم کم دارد تاثیرش را می گذارد و آبریزش بینی خانم جان بعد از دیدن رگالهای مملو از لباس کم و کمتر شد ... !

صرافی شبانه روزی هم آرزوست

برای اینکه به کل این بیماری را ریشه کن کنم به خانم جان قول مساعد دادم که طبق برنامه ، فردا را به خرید از بازارهای شهر سوکه ( که زبانزد همه است ) اختصاص می دهیم و دلارهای باقیمانده را آنجا خرج خواهیم کرد . با تمام این حرفها خانم جان یک لباس شب خیلی قشنگ از یک فروشگاه که یکی از فروشنده هاش هم ایرانی بود خرید و با چک کردن موجودی لیرمان متوجه شدیم که پولمان کم است و باید سر کیسه دلارهایمان را بیشتر از پیش شل کنیم ! صندوقدار فروشگاه گفت : متاسفانه موجودی صندوقم کم هست و نمیتوانم دلار را چنج کنم ! اما آن وقت شب صرافی باز نبود که ما بخواهیم دلارهایمان را چنج کنیم . با راهنمایی فروشنده ایرانی و آشنا کردن ما با یک آقای ایرانی دیگر که از پرسنل همان فروشگاه بود و متاسفانه اسمشان را هم فراموش کردم ، به سمت یک دستگاه - ای تی ام - یا همان عابر بانک خودمان رفتیم . آقای ایرانی توضیح داد که دستگاههای بانک زراعت ترکیه دلار چنج می کند . رفتیم و دیدیم خیلی راحت بود و تنها ایرادی که داشت این بود که نسبت به صرافی ها ، سکه بیشتری می داد که میشد این سکه ها را برای پول کرایه دولموش ها استفاده کرد .

ما که روز آخرمان بود و دولموش دیگر سوار نمی شدیم می توانستیم سکه ها را برای انعام ها و یا خرید آب استفاده کنیم . به همراه آقای ایرانی به فروشگاه برگشتیم و لباس را خریدیم . تشکر کردیم و خداحافظی کردیم . هرجا که هستند شاد باشند و پیروز ، ان شاالله ...

آخرین دونر کباب باقیمانده ، به تازگی اولی

حالا که ذخیره لیرمان هم شارژ شده بود و روحیه خانم جان هم به حد قابل قبولی رسیده بود به سمت اجرای آخرین نقشه مان یعنی کباب ترکی رفتیم . خیلی راحت و سریع در یک چهارراه ، دونری را پیدا کردیم و دو عدد کباب ترکی و دو عدد دوغ ( ترکها به دوغ می گویند آیران ) سفارش دادیم . ما آخرین مشتریان این دونری بودیم و دقیقا آخرین تکه کباب را از اجاقش کند و برای ما درست کرد . اما تازگی نان و خود گوشت کباب بهمراه دوغ غلیظ و خوش طعم ، مزه یک کباب ترک اصیل را به ما چشاند ! با اینکه آخرین تکه کباب بود اما نه اثری از ماندگی داشت نه سوختگی یا خشکی ! به این دونری نمره ۲۰ دادیم ...

تاکسی کوش آداسی ، اولین بار در آخرین شب

برای اولین بار در طول اقامتمان در کوش آداسی ، تاکسی کرایه کردیم و به هتل برگشتیم . ساعت حدود ۰۲:۰۰ بود . کرایه تاکسی را معادل عددی که در تاکسیمتر بود یعنی ۱۲ لیر ، پرداخت کردیم . در آن ساعت از شب ، خیلی هم زیاد نبود . برعکس تصوری که ما از کرایه های سنگین آنجا داشتیم . البته فاصله هتل ما هم با سنترام خیلی زیاد نبود ...

آوت لت نوادا و شهر سوکه

نرخ آژانس پنینسولا : ۱۵ دلار برای هر نفر-کل مبلغ پرداختی ما برای رفت و برگشت : ۳۱ لیر برای ۲ نفر

صبح بعد از صبحانه و حمام و جمع کردن وسایلمان ، برای - چک آوت - به لابی رفتیم و چمدانهایمان را هم آنجا امانت دادیم و سبک بال به سمت شهر سوکه و بازار معروفش راه افتادیم . از جلوی هتل سوار دولموش شماره ۶ شدیم . طبق اطلاعاتی که داشتیم باید حدودا تا انتهای مسیر را با همین دولموش میرفتیم و دقیقا چهارراهی که دیشب داروخانه مورد نظرمان تعطیل بود ، جایی بود که ون های شهر سوکه توقف می کردند . برای اینکه روز آخر بود و زمان هم برایمان خیلی مهم و با ارزش بود ، جهت احتیاط ، به راننده دولموش گفتم به چهارراه مورد نظر که رسیدیم صدایمان بزند تا اشتباهی نکنیم و باعث نشود زمان را از دست بدهیم . شما سوار هر دولموشی که بشوید و آدرس بخواهید راننده ها با حوصله شما را راهنمایی می کنند و از این بابت هیچ مشکلی نیست .

به چهارراه که رسیدیم پیاده شدیم و سوار ون های مخصوص کوش آداسی-سوکه شدیم . خوشبختانه با سوار شدن ما ظرفیت ون پر شد و راه افتادیم . بعد از حدود ۳۰ دقیقه به مرکز شهر سوکه رسیدیم . شهر کوچکی که با کوش آداسی تفاوت زیادی داشت و اصلا چهره یک شهر توریستی را نداشت . مردمان بومی ترکیه که بعضا هم با حجاب بودند و اکثرا در خیابان با زنبیل های خرید روزانه شان در گشت و گذار بودند . در این بین ما با شلوارک و تی شرت و کیف و دوربین روی دوشمان بیشتر به چشم می آمدیم . از ون که پیاده شدیم با یک اتوبوس شهری به سمت - آوت لت نوادا - حرکت کردیم . به راننده جوان اتوبوس درباره نوادا گفتم که هر وقت رسیدیم ما را صدا کند تا جا نمانیم . هر چند که اینقدر سر در این مرکز خرید بزرگ بود که امکان نداشت کسی متوجه اش نشود . ( آوت لت فروشگاههایی هستند که محصولات قدیمی تر برندها را با تخفیف و ارزان تر می فروشند )

 یک هفته با ما در شهر پرندگان ( کوش آداسی )

زمان پیاده شدن راننده از ما پول نگرفت و ما با تشکر از او ، پیاده شدیم . ( مسافرین که سوار می شدند بعضی ها کارت می زدند و بعضی ها هم پول نقد می دادند )

خانم جان در بهشت

به جرات می توانم بگویم مرکز خرید نوادای شهر سوکه ، یکی از بهترین مراکز خریدی بوده که تا بحال دیده ام . هم از لحاظ قیمت و تنوع جنس و هم از لحاظ برند و شکل ظاهری بازار . خانم جان که سر از پا نمی شناخت مثل فرفره در فروشگاهها می چرخید . از آنجا که تعداد فروشگاهها زیاد بود و وقت ما محدود ، به خانم جان توصیه کردم برای استفاده بهینه از زمانمان فقط وارد فروشگاههای با برند معروف تر بشویم . فروشگاههای – ماوی – و – السی وای کیکی – و – کوتون – فروشگاههایی بودند که بیشتر از بقیه نظرمان را جلب کرده بودند . اجناسی که تخفیف خورده بود خیلی مناسب بودند و اجناس بدون تخفیف ، با مشابه داخلی برابری میکرد . پس اگر میخواستیم خرید خوبی داشته باشیم باید از کالاهای تخفیف دار خرید میکردیم . حتی من که قصد خرید نداشتم ۳ عدد تی شرت و یک پیراهن خریدم . خانم جان هم که کلی بدلیجات برای خودش گرفت ! انصافا بازار خوبی بود و خانم جان حسابی کیفور شده بود و مدام از کیفیت و قیمتهای خوب بازار میگفت ! با اینکه موافق گفته هایش بودم اما زیاد در ظاهر این را نشان ندادم . در غیر اینصورت مجبور می شدیم تا شب را همینجا سپری کنیم !! پس تصمیم گرفتم در دلم گفته های خانم جان را تایید کنم ... !

بازگشت درست سر وقت

مسیر رفته نوادا را بصورت بالعکس به کوش آداسی برگشتیم . با مدیریت زمانی که انجام داده بودیم درست سر ساعت ۱۴:۰۰ در لابی بودیم . از پسر جوان رسپشن بخاطر مهربانی و لطفش به ما ، تشکر و خداحافظی کردیم .

 یک هفته با ما در شهر پرندگان ( کوش آداسی )

بعد از چند دقیقه ترانسفر پنینسولا به دنبالمان آمد و آنطرف بزرگراه سوار اتوبوس شدیم .

 یک هفته با ما در شهر پرندگان ( کوش آداسی )

نمای بیرونی هتل پاناروماهیل از آنطرف بزرگراه

 

اتوبوس پر بود از مسافران ایرانی .... شنیدن صدای مردمی که به فارسی صحبت میکنند نوید بازگشت به ایران را می داد ...

گشت شهری ازمیر ، فقط مراکز خرید

در راه ازمیر ، تورلیدر با دادن میکروفون به مسافرین سعی در سرگرم کردن و صمیمی کردن فضای اتوبوس داشت . یا شاید هم میخواست خودش را از شر سوال و جوابهای مسافرین که کجا می رویم و کی میرسیم و قیمتها چطور هستند و فلان هتل چطور هست و ... راحت کند . انگار این سوالهای تکراری تمامی ندارد حتی در همین چند ساعت پایانی سفر !

به ازمیر رسیدیم . به یک مرکز خرید رفتیم که ما فقط یک آدامس خریدیم ! بعد از آن هم باز یک مرکز خرید دیگر و البته خیلی بزرگتر ... از آنجایی که ما خریدهای خوب و فوق العاده ارزان و نسبت به نیازمان کرده بودیم و دیگر قصد خرید نداشتیم و همچنین با دیدن اتیکت قیمتهای این دو بازار کلا فکر خرید از سرمان که هیچ از تنمان هم بیرون رفت ! با مقایسه این بازارها و بازارهای داخلی شهر کوش آداسی ، هم از لحاظ کیفیتی و هم از لحاظ قیمتی ، ما نمره ۲۰ را به - آوت لت های نوادا - میدهیم .

اسکندر کباب کوش آداسی یا شیشلیک مشهدی ، مسئله اینست !

ساعت ۱۷:۰۰ بود و ما هنوز نهار نخورده بودیم . یک رستوران پیدا کردیم و نشستیم . دوست داشتیم ۲ غذای معروف ترکی را یعنی اسکندر کباب و آدانا کباب را هم تجربه کنیم . اما منو را که نگاه کردیم خبری از این غذاها نبود ! موضوع را به گارسون گفتم و او با اشاره دست فهماند که باید به قسمت راست رستوران برویم و اینجایی که نشستیم مخصوص فست فودها است ! سریع جایمان را عوض کردیم و در آنجا از منوی روی میز یک اسکندر کباب و یک آدانا کباب سفارش دادم .

 یک هفته با ما در شهر پرندگان ( کوش آداسی )

آدانا کباب و ۳ ظرف ادویه مخصوص بالای تصویر

 

آدانا کباب که همان کوبیده خودمان بود و خیلی هم از لحاظ اندازه چشمگیر نبود . اما با ۳ ادویه مخصوصی که روی میز گذاشته بودند و گارسون هم تاکید کرد حتما از این ادویه ها بر روی کبابتان تست کنید ، مزه کوبیده را کمی بهتر می کرد . اما اسکندر کباب واقعا طعم لذیذ و خوب و عالی داشت ، مخصوصا با این ادویه ها !

 یک هفته با ما در شهر پرندگان ( کوش آداسی )

چه قیمت مناسبی هم داشت . هر دوی این غذاها با ۲ عدد نوشابه و ۲ عدد آب معدنی جمعا ۲۵ لیر ! اینجا بود که اسکندر کباب و شیشلیک در نظر من ، به یک اندازه محبوب گردیدند ...

خانم جان و دوباره احتیاج به صرافی

بعد از نهار گشتی در بازار زدیم . هنوز ۲ ساعتی به زمانی که لیدر برای مراجعت به اتوبوس اعلام کرده بود زمان باقی بود . خانم جان یک فروشگاه لوازم آرایشی را دید و مقداری خرید کرد . لیرمان کم بود و باید دوباره دلار چنج میکردیم . فروشگاه هم دلار قبول نمیکرد . گفتند تا خود ازمیر هیچ صرافی وجود ندارد . خانم مسئول فروشگاه به مغازه روبرویشان اشاره کرد که ساعت فروشی بود و گفت آنجا برای کار راه اندازی چنج می کند . رفتم و طبق تجربه ، اول نرخ چنج کردنش را پرسیدم ! نامرد در یک چنج ۲۰۰ دلاری میخواست سود فروش یک ساعت مچی را از ما بگیرد !! با تشکر فراوان خداحافظی کردم و خیلی جدی و با توسل به ترفند سفت زدن ( ! ) وارد فروشگاه لوازم آرایشی شدیم و گفتم متاسفیم ما لیره نداریم و حیف شد می خواستیم اینها را بخریم و دست خانم جان را گرفتم و ادای رفتن را در آوردم . خانم مسوول صدایمان زد و گفت دلارتان را بدهید تا من بروم و جای دیگری چنج کنم . من که سعی میکردم خوشحالی ام از این موضوع را بروز ندهم با میلی دلار را دادم و منتظر برگشت خانم شدیم . بعد از ۱۵ دقیقه خانم مورد نظر برگشت و با تعجب دیدم که دلار را به بالاترین نرخی که در این چند روز دیده بودم برایمان چنج کرده بود !! این هم توفیق اجباری خرید خانم جان بود که نصیبمان شد ...

بستنی فروشهای بامزه ترکیه

دوباره مشغول گشت زنی شدیم . یک دکه بستنی فروشی دیدیم . از آنهایی که در واکینگ استریت پاتایا برای اولین بار دیده بودم . مردان ترکی که لباس محلی میپوشیدند و با زنگ زورخانه ای بالای سرشان جلب توجه میکردند . یک میله دراز هم داشتند که در یخچال بستنی شان می کردند و مقداری بستنی برمیداشتند و با آن تردستی انجام میدادند . هم بستنی بود و هم شعبده بازی ، هم فال بود و هم تماشا ...

دو عدد بستنی خریدیم و به تماشای شوخی های بستنی فروش با بچه های متقاضی بستنی ایستادیم ...

باند یک نفره

بعد از سیر شدن از شوخی ها و تردستی های مردان ترک جوان ، مسیرمان را ادامه دایدم تا اینکه یک آقای هنرمند توجه مان را جلب کرد . پشت یک جاز نشسته بود و گیتار به دست و ساز دهنی به دهان و یک میکروفون هم جلویش ، مشغول نواختن بود . انصافا قشنگ هم اجرا میکرد . جلوی بساطش هم یک کاغذ گذاشته بود که نوشته بود : - وان من بند - باند یک نفره

 یک هفته با ما در شهر پرندگان ( کوش آداسی )

بعد از تماشا کردن و لذت بردن از تسلط این آقای هنرمند بر آلات و ادوات موسیقی ، چند لیری را در ظرفش انداختیم و آنجا را هم ترک کردیم ...

فرودگاه ازمیر

سوار اتوبوس شدیم و بعد از چند دقیقه کوتاه به فرودگاه عدنان مندرس رسیدیم . به اتفاق خانم جان چمدانهایمان را برداشتیم و وارد فرودگاه شدیم . هنوز ۳ ساعتی به زمان پروازمان مانده بود . لباسهایمان را در سرویس بهداشتی فرودگاه عوض کردیم تا وقتی به تهران میرسیم با مشکلی روبرو نشویم . وقتی لباسهایمان را عوض کردیم و بیرون آمدیم تازه باورمان شد که داریم به خانه برمیگردیم . چقدر زود تمام شده بود ! چمدانها را برداشتیم و به سمت صندلی های سالن انتظار رفتیم . این بار به جای خانم جان ، من روی صندلی بیهوش شدم و بخواب رفتم .... فکر کنم اطمینان خاطری که از به پایان رسیدن سفرمان حاصل شده بود ، احساس مسئولیتم را کم کرده بود و ذهنم ، بدنم را آزادتر گذاشته بود تا با خیال راحت استراحت کند !

در مدت زمانی که من خواب بودم ، خانم جان زحمت تحویل چمدانها و کارت پرواز را کشیده بود . همچنین موبایلم را به شارژ زده بود . این هم جبران شب اول لابی در هتل .... زندگی به همین سادگی است ، یک روز من برای تو ، یک روز تو برای من ...

یک لحظه کوتاه چشمانم باز شد و فقط یک شلوغی و ازدحام میتوانست نظر من را به صف درهم و برهم هموطنان عزیزم جلب کند تا بتوانم ثانیه ای از خواب چشم پوشی کنم ! یک عکس گرفتم و دوباره روی صندلی بیهوش شدم ....

 یک هفته با ما در شهر پرندگان ( کوش آداسی )

اگر بتوانیم اسمش را صف بگذاریم ، متاسفانه ایستادن پشت آن خط قرمز معروف هم رعایت نمیشود !

 

کارت پروازهای دردسر ساز

پروازمان بدون تاخیر انجام شد و مسوول صدور کارت پرواز لطف کرده بود و ۲ ردیف بین من و خانم جان را فاصله انداخته بود ! چند خانواده دیگر هم همین مشکل را داشتند و چاره ای نبود . جدا نشستیم و قبل از تیکاف دوباره خوابم برد . نمیدانم چقدر گذشته بود که با لمس دستم توسط خانم جان بیدار شدم و در همان خواب و بیداری متوجه شدم کنارم نشسته و این یعنی اینکه تلاشهایش برای جابجایی صندلی موفقیت آمیز بوده ! فقط توانستم لبخندی بزنم و دوباره بیهوش شدم . انگار تمام بی خوابی های یک هفته اخیر یکجا بسراغم آمده بودند تا مرا از پای دربیاورند ! وقتی بیدار شدم همه داشتند کمربندها را برای لندینگ می بستند ....

اینجا ایران است ، شوکه شوید !

هواپیما نشست . پیاده شدیم و وارد سالن فرودگاه امام خمینی که شدیم با ترافیک سنگین و بی نظمی زیادی روبرو شدیم ! در طول این سفر ۸ روزه و طی ۴ پروازی که داشتیم اولین باری بود که با این صحنه مواجه میشدیم . برای ما خیلی عجیب نبود اما وقتی خودم را جای یک توریست خارجی گذاشتم که اولین بار به ایران سفر میکند و اگر با این صحنه مواجهه میشد چه تصوری در بدو ورود به کشورمان در ذهنش ایجاد می شد ؟! نه نظمی بود و نه صف درست و حسابی ! نه مسافرین چیزی را رعایت می کردند و نه مامورین مربوطه تلاشی برای رفع این مشکل انجام میدادند ! انگار همه چیز عادی و طبیعی و روتین است ... !! به لطف برنامه – کوچ سرفینگ – که میهمانانی از چندین کشور مختلف داشتم و در مشهد از آنها چند روزی میزبانی کردم ، متوجه شده ام که توریستهای خارجی چقدر نگاه تیزبینانه و موشکافانه ای نسبت به مسایل ریز و درشت اینجا دارند و مسلم است که این شکل تصاویر در ذهنشان ثبت خواهد شد ...

 یک هفته با ما در شهر پرندگان ( کوش آداسی )

بعد از تحویل گرفتن چمدانهایمان به سمت خروجی رفتیم . کرایه تاکسی ها شده بود ۶۵،۰۰۰ تومان ! برعکس مهرآباد که باجه مخصوصی برای کرایه تاکسی های فرودگاه بود و همه چیز نظم و ترتیب داشت اما اینجا از این خبرها نبود و راننده تاکسی ها با صدا زدن و بازار گرمی به دنبال مسافر بودند ! از یکی شان که اصرار داشت سوار ماشینش بشویم پرسیدم : چرا از آن طرف ۵۷،۵۰۰ تومان اما از اینطرف ۶۵،۰۰۰ تومان ؟ مگر راه کش آمده ؟! راننده تاکسی نیشخندی زد و من هم رویم را برگرداندم . کمی آنطرف تر یک پراید شخصی سفید رنگ ایستاده بود و اشاره کرد که با مبلغ ۵۰،۰۰۰ تومان به فرودگاه مهرآباد میرود . سوار شدیم و راه افتادیم ...

ساعت ۰۹:۰۰ بود . شماره پرواز تهران-مشهد را که شب گذشته زمانی که در اتوبوس از ازمیر به سمت فرودگاه عدنان مندرس در حرکت بودیم رزرو کرده بودیم را روی تابلو پیدا کردیم . پس از کمی معطلی کارت پروازمان صادر شد و از گیت رد شدیم و سوار هواپیما شدیم . دیگر چیزی به انتهای سفرمان نمانده بود ...

دوباره خانه ، دوباره شهید هاشمی نژاد

پرواز به بدترین شکل ممکن به زمین نشست ! من که اینقدر خوش خواب هستم و حتی زمان لندینگ هم از خواب بیدار نمیشدم تا بحال این چنین لندینگی ندیده بودم ! قبل از نشستن اینقدر هواپیما بالا و پایین رفت و کج و راست شد که صدای جیغ بچه ها و خانم های داخل هواپیما در آمد . حتی صدای صلوات و ذکر را هم من از پشت سرم میشنیدیم ! باری به هرجهت این پرواز درب و داغان هم به زمین نشست . چمدانهایمان را تحویل گرفتیم و از فرودگاه خارج شدیم ...

کوش آداسی شهری در قلب ما

چه روزهای خوب و خوش و پر خاطره ای قشنگی را پشت سر گذاشته بودیم . من که در ذهنم از ترکها آدمهای بدجنسی ساخته بودم به کل نظرم عوض شده بود و حالا از صمیم قلب کوش آداسی را دوست داشتم . شهر کوچکی که درسهای بزرگی به ما داد . درس داد که میتوان بدون منت مهربان بود ، نه تنها با انسانها بلکه با حیوانات ! اگر توانستیم با حیوانات زبان بسته و ۴ پا مهربان باشیم آنوقت می توانیم با انسان ۲ پا و زبان دار هم مهربان باشیم . کوش آداسی با اماکن تاریخی اش به ما درس داد که گذشته مان را چه خوب و چه بد حفظ کنیم . گذشته خودمان ، شهرمان و کشورمان ! و در همه حال به آن افتخار کنیم ....

 یک هفته با ما در شهر پرندگان ( کوش آداسی )

کوش آداسی به ما درس داد که تقریبا از هیچ چیز می توان همه چیز ساخت و به آن افتخار کرد و آن را فریاد زد . بهترین توصیف کوش آداسی را می توان از دسته پرندگان صبحگاهی هتلمان به یاد بیاوریم که هر روز رها و سرخوش ، برفراز استخر آب ، نغمه زندگی و آزادی سر میدادند ....

توضیحات تکمیلی و جمع بندی نهایی

در وهله اول بابت عکسهای نه چندان مناسب در سفرنامه عذرخواهی میکنم . تمام عکسهای من برای مصارف شخصی گرفته شده بود و به سختی توانستم تعدادی ازعکسها را برش بزنم و اینجا استفاده کنم . درباره تورهای کوش آداسی ما در یک هفته اقامتمان تقریبا به تمام جاهای دیدنی و معروف رفتیم . چون به احتمال ۹۹٪ اولین و آخرین سفرمان به کوش آداسی بود و نباید چیزی از قلم می افتاد . فقط برنامه - اسکای دایوینگ – را دوست داشتم بروم که از هر کانالی که پیگیری کردم به در بسته خوردم . آژانس سمفونی که جواب درست و حسابی نمیداد و پنینسولا هم میگفت برای موضوع بیمه به علت وجود تحریمها و ... ایرانی ها را پذیرش نمیکنند ! از افراد دیگر هم که جویا شدیم به جایی نرسیدیم و در نهایت بیخیال شدیم . همچنین تور جزیره ساموس یونان بود که خیلی دوست داشتیم برویم که آن را هم گفتند ویزای شنگن می خواهد اما من جایی خوانده بودم که ویزا لازم نیست !

 یک هفته با ما در شهر پرندگان ( کوش آداسی )

نکته دیگر اینکه بنظرم ترکها خیلی سیگار میشکند ! حتی بیشتر از ایرانی ها ... کمتر کسی را می دیدیم که سیگاری نباشد . و آنقدر این سیگار کشیدن جا افتاده بود که هر کجا که بودیم ، روی خشکی ، روی آب ، در هتل ، در خیابان و در رستورانها و... این جاسیگاری ها پای ثابت همیشگی بودند ...

 یک هفته با ما در شهر پرندگان ( کوش آداسی )

و اما نکاتی برای بهتر و راحت تر سفر کردن به کوش آداسی :

۱ - اگر با پرواز ایرانی به کوش آداسی میروید حتما خودتان را آماده یک شب ماندن در لابی بکنید . اکثر مسافرین ایرانی که من در روز آخر سفرمان دیدم از این موضوع به عنوان یک شب سخت و عذاب آور یاد میکردند .

۲ - سعی کنید خریدهایتان را به روزهای آخر موکول کنید تا با توجه به موجودی پولتان خرید کنید و در روزهای اول سفر، جیبتان خالی نشود !

۳ - به هیچ وجه خودتان را وابسته به تورلیدرهای ایرانی نکنید و خودتان ، لیدر خودتان باشید .

۴ - برای رزرو تورهای روزانه ، همان روز اول اقدام کنید تا تکلیف و برنامه تان مشخص شود و بتوانید حداکثر استفاده از زمان را ببرید . همچنین سعی کنید تمامی تورها را از یک آژانس خرید کنید تا بتوانید تخفیف خوبی هم بگیرید .

۵ - حتی اگراقامتتان در بهترین هتل ۵ ستاره کوش آداسی است ، خودتان را محدود به فضای هتل نکنید و حداقل یک روز را به گشت و گذار و پیاده روی در کوش آداسی بگذرانید . از خوردن غذاهای سنتی ترکیه هم غافل نشوید !

۶ - اگر گذرتان زیاد به فروشگاههای بزرگ میخورد دلارهایتان را همزمان با خرید از آنها چنج کنید . نرخ برابری فروشگاهها ( البته در صورت خرید از آنها ) خیلی مناسب تر از بانکها و صرافی های کوش آداسی است .

۷ - حتما حمام ترکی را تجربه کنید !

۸ – کوش آداسی آفتاب سوزانی دارد . حتما و حتما کرم ضد آفتاب بهمراه خود ببرید و همیشه بطری های کوچک آب همراه داشته باشید. اگر حوصله حمل چتر آفتابی هم دارید که چه بهتر !

و در نهایت اگر حتی بعضی برنامه هایتان هم مطابق میلتان پیش نرفت و کم و کاستی هم مشاهده شد از هتل یا لیدر یا هرکسی ، اصلا نگران نباشید و غر زدن و ناراحت بودن و ایراد گرفتن و غصه خوردن را بگذارید برای زمانی که سفرتان تمام شده و به خانه رسیده اید ! آنجا فقط باید لذت برد و لذت برد و لذت برد ...

همیشه در کمال صلح و صفا ، پیروز باشید !

نویسنده :مجید میرزادی