سفر به مغرب ، سرزمین جادوی رنگ ها (قسمت دوم)

4.5
از 41 رای
آگهی لست سکند - سفرنامه - جایگاه K دسکتاپ
سفر به مغرب ، سرزمین جادوی رنگ ها + تصاویر
آموزش سفرنامه نویسی
22 آذر 1396 09:00
64
16.6K

روز هفتم سفر – طنجه – مغرب (15 اکتبر 2017 – بیست و سوم مهرماه نود و شش)

صبح اولین صبحانه ی تانجیر را در این هتل دوست داشتنی روی یک تراس دلنشین رو به دریا خوردیم. تا چشم کار می کرد دریا بود. صبحانه ی به نسبت خوبی بود اما خدمات کارکنان این بخش زیاد خوب نبود. تعدادی از ظرف ها خالی بود و باید درخواست می کردی تا ظرف ها را پر کنند. غذاها سرد بود. حجم غذاهایی هم که در ظرف ها گذاشته بودند کم بود. اما در هر صورت کسی گرسنه از آنجا بیرون نمی رفت. من صبحانه ی مراکش را بیشتر دوست داشتم. نان های داغی که آن بانوی مهربان در ریاد عزدین می پخت و پیش غذای گرمی که هر روز صبح قبل از صبحانه می خوردیم چیز دیگری بود. صبحانه را در آرامش خوردیم.

بعد از صبحانه به فروشگاه هتل رفتیم. در واقع شبیه موزه بود. عکس ها و دست نوشته های زیادی به دیوار بود که نشان می داد آدم های مهمی به این هتل آمده اند. مشغول دیدن آنجا بودیم که مسئول فروشگاه پیش ما آمد و مطابق رسم در مورد ملیت ما سوال کرد. وقتی فهمید از ایران آمده ایم هیجان زده شد و در مورد ایران با ما صحبت کرد. سال ها پیش همسر شاه رژیم سابق ایران را در همان هتل ملاقات کرده بود. مستندی در مورد ایران دیده بود و پول ایران را با یک خمینی می شناخت. با تعداد زیادی از بازیگرهای معروف دنیا در همان هتل عکس داشت. نخست وزیر نوروژ را دیده بود و دست خطی از آن داشت. عکس های سفر حج با همسرش را به ما نشان داد. مرد مهربانی بود. می گفت دوست دارد به ایران سفر کند و من گفتم می تواند منزل ما اقامت کند. یک دفتر بزرگ داشت که تمام آدم هایی که برایش مهم بودند در آن دفتر برایش یادگاری نوشته بودند. از من هم خواست برایش چیزی بنویسم. من هم با خط خوش شعری که همیشه در ذهنم چرخ می خورد از دیار کریمان برایش نوشتم.

هرچند که از روی کریمان دو عالم خجلیم

غم نیست که پرورده ی این آب و گلیم

در روی زمین نیست چو کرمان جایی

کرمان دل عالم است و ما اهل دلیم

عکس 45 (یادگاریِ دختری از دیار کریمان برای یک دوست)

zPPIaKR12Mekot8wFQQEj2R5kD1cATjJ7wNpAoSh.jpeg

ازش خواستم با من عکس یادگاری بگیرد و این برایم افتخار است. لحظه ی خداحافظی یک گردنبند سنتی شهرشان را که به دیوار آویزان بود درآورد و گردن من انداخت. اشک در چشمانم جمع شده بود. من یک یادگاری از مرد بزرگی که روزی در مراکش دیده بودم داشتم و این مرا بسیار خوشحال می کرد. با این مرد مهربان خداحافظی کردیم و آرزوی دیدار مجدد.

برنامه ی امروز مشابه همان مدینه گردی دیروز بود. بنابراین عجله ای هم نداشتیم که سریع از در هتل بیرون برویم. به بازار روز رفتیم و از یک قبرستان کوچک مسیحی که کلیسایی هم در آن بود دیدن کردیم. خیلی با صفا بود. اما به دلیل جلسه ای که در حال برگزار شدن در کلیسا بود نتوانستیم داخل آن را ببینیم. تصمیم گرفتیم به کافه ای برویم که شنیده بودیم منظره ی خوبی دارد و می توانیم اسپانیا را آن سوی آب ها ببینیم. از کوچه پس کوچه های باریک و خیابان های پر شیب رد شدیم به محله ای رسیدیم که تفاوت را کاملا می شد احساس کرد. کوچه ها و خیابان های عریض تر، ماشین های لوکس تر، خانه های ویلایی با گل کاری های خیلی زیبا و شبیه شهرهای کوچک اروپایی بود. از سمت راستمان حس و حال و بوی دریا احساس می شد. یک کوچه ی خاکی عریض دیدم با چند تا درخت زیبا در اطرافش. کنجکاو شدم که داخل کوچه را ببینم. باز هم مثل دیروز شگفت زده شدم. انگاری این شهر تصمیم دارد روزی چند بار مرا هیجان زده کند. اقیانوس اطلس روبرویم بود. من روی صخره های سنگی عظیم در ارتفاعی خیلی بالاتر از سطح زمین و دریا ایستاده بودم. باز هم آبی بی کران اطلس مقابلم بود. تا می توانستم این رنگ و بو و حال و هوا را به خاطر سپردم. ما به قصد نشستن در کافه ی حفا (Hafa) به این محله آمده بودیم. اما مگر بهتر از این منظره هم ممکن بود؟ بنابراین تصمیم گرفتیم همانجا بمانیم. بعد از آن هم به هتل برگشتیم و تا شب که به همان رستوران دیروز رفتیم در هتل ماندیم و استراحت کردیم.

عکس 46 (بازار روز طنجه)

CskIhXmTeromObeXEitjZFpieoGb2gLAvwxMWNKf.jpeg

عکس 47 (بازار روز طنجه)

KiI2EQ4A16alsbJi4DBWGzlZQZNw0du5EZdE4b6C.jpeg

 عکس 48 (بازار میوه)

hVwZCx3FpUMl9nYM2G2VcsxqbCSoNsIlVXEGHNS2.jpeg

عکس 49 (آبیِ بی کرانِ اطلس)

vrSmX1gfs4PGw5Ok67GaUFulOddUA681HClVbynV.jpeg

عکس 50 (در این کشور رنگ نارنجی و سبز هم در معماری و هم در پوشش مردم زیاد استفاده می شود)

UQkQkek9AJL6WLG5YLuGxINqrEaAM0YQA1E3UqPA.jpeg

  • شام 130 درهم برای دو نفر (طاجین کوفته و سوپ مراکشی یا Harira)

روز هشتم سفر – طنجه به شفشاون – مغرب (16 اکتبر 2017 – بیست و چارم مهرماه نود و شش)

آخرین روز اقامت در شهر سفید و آبی طنجه را با یک صبحانه روی همان تراس رو به دریا در طبقه دوم آغاز کردیم. کیفیت صبحانه همانند دیروز بود. باز هم ظرف ها تا حدی خالی بود و باید منتظر می ماندیم تا ظرف را دوباره پر کنند.

چمدان را شب قبل بسته بودیم و راهی ایستگاه اتوبوس شدیم. در راه از مناطق نسبتا مدرن شهر طنجه عبور کردیم. حال و هوای زندگی در خارج از مدینه در این شهرها بسیار متفاوت است با جریان زندگی در مدینه. همانند مراکش ساختمان های مدرن و خیابان های زیبا و پوشش متفاوت مردم. مسیر ظنجه به شفشاون فاقد قطار است و باید با اتوبوس و یا تاکسی طی کرد. بهترین گزینه تعاونی ONCF که مربوط به همان شرکت راه آهن است، می باشد. به ایستگاه قدیمی و نسبتا شلوغ طنجه رسیدیم. دو بلیط از تعاونی ONCF خریدیم. این ترمینال ساختمان قدیمی و از نظر من مخروبه ای داشت. انتظار داشتم ترمینال این شهر زیبا، جدیدتر و تمیز تر باشد. دستشویی هایش که واقعا فاجعه بود.

تا ساعت 12 ظهر در ترمینال نشستیم و مردم را نگاه کردم. مسیر طنجه به شفشاون بسیار پر پیچ و خم و با شیب زیاد بود و اتوبوس برای شتاب گیری مجدد تکان های زیادی می خورد. من در کل آدم بد ماشینی هستم و همیشه قبل از حرکت مخصوصا در مسافرت برای پیشگیری از سرگیجه، قرض ضد سرگیجه و ضد تهوع می خورم و تا به حال در طول تمام سفرهایم حتی در مسیرهای بین شهرهای نپال هم حالم بد نشده بود. اما در این مسیر حال خوشی نداشتم و گلاب به رویتان وسط مسیر حالم بد شد. خداروشکر راه طولانی نبود و می دانستم حداکثر سه ساعت دیگر به شفشاون می رسیم. به روستای جدید که رسیدیم بلیط سفر بعدی را هم خریدیم. شفشاون به فس و ولی از شانس بد ما صندلیمان دو صندلی آخر اتوبوس بود. از همان لحظه نگران حال بدم در مسیر بعدی بودم. اما چاره ای نبود. چرا که اتوبوس دیگری به فس نبود.

از ترمینال به مقصد مدینه یک تاکسی گرفتیم. به ورودی مدینه رسیدیم، جایی که دیگر ماشین ها نمی توانستند تردد کنند. این شهر کوچک در دامنه ی کوه های Rif واقع شده است. مردم مغرب شفشاون را به اختصار به نام شاوِن می شناسند. ابتدای این شهر دره ای است به نام راس الماء که رودخانه ای از وسط آن عبور می کند. روی این رودخانه و اطراف آن چندین غذاخوری و آبمیوه فروشی قرار دارد. راننده ی تاکسی ما چمدانمان را به پسر جوانی سپرد و اسم هتل را گفت تا ما را به آنجا ببرد. این اتفاقات آنقدر سریع پیش می آید که فرصت تصمیم گیری را به تو نمی دهند. تا می خواهی کرایه ی تاکسی را حساب کنی یکی چمدانت را بر می دارد و می خواهد که راهنمایت تا هتل شود. اجازه ی تصمیم گیری ندادند. شاید می خواستیم مثل همیشه خودمان راه هتل را پیدا کنیم!!!!!! تمام مردم این کشور برای دوستانشان و هم شهری هایشان کار جور می کنند. خلاصه به ناچار دنبال پسر جوان راه افتادیم. هتلمان نزدیک بود و مستقیم. یعنی اگر خودمان تنها می آمدیم و راه اصلی را پیش می گرفتیم و به هیچ فرعی یا کوچه ای وارد نمی شدیم بعد از ۵ دقیقه به هتلمان می رسیدیم. البته برای این جور مواقع لازم نیست انعام زیادی پرداخت کنید. در حد همان ده درهم کافیست.

به ریاد زیتون (Riad Zaitouna Chaouen) محل اقامتان در این شهر رسیدیم. ریاد کوچک و جمع و جوری بود. پسر جوانی در اتاق کوچک پذیرش نشسته بود و به محض ورودمان اسم ما را گفت. ظاهرا تنها مسافر آن روز ما بودیم. نامش زهیل Zohail بود، بلند قد، لاغر اندام با صورتی استخوانی و کشیده، استخوان گونه هایش به شدت بیرون زده بود. دندان هایش هم یکی در میان بود. یعنی یکی داشت یکی نداشت و همان هایی هم که وجود داشتند سیاه و خراب بودند. بعد از چند دقیقه ای صحبت، اتاقی در طبقه ی اول به ما داد و گفت اتاقی که برایتان در نظر گرفته بودیم بسیار کوچک بود ولی می خواهم بزرگترین اتاق دو تخته را به شما بدهم. خیلی با مزه بود. چرا که برزگترین اتاق دو تخته شان خیلی کوچک بود. ولی خب من همیشه از اتاقهایمان راضی هستم. چه سوییت باشد چه اتاق کوچک و جمع و جور. برایمان چای نپالی آورد و خستگی راه را از تنمان به در کرد.‌

زمانی که در سفرهایم به شهری جدید می رسم هر ساعتی از شبانه روز که باشد چه خسته باشم چه نباشم از شدت هیجان برای کشف شهر جدید نمی توانم در هتل بمانم و استراحت کنم. بیشتر از نیم ساعت در هتل نماندیم. هنگام خروج همان پسر جوان که زهیل نام داشت گفت اگر نیم ساعتی صبر کنید تا شیفت من تمام شود من هم با شما می آیم و بعضی جاهای این شهر را به شما نشان می دهم. دو دل بودیم که صبر کنیم یا خودمان برویم. که خب نتیجه ی دو دلی اندکی صبر بود. زهیل هم مسیرمان شد.

ما را از کوچه پس کوچه ها رد کرد و به میدانی رسیدیم که همانند میدان جامع الفنا در مراکش، پاتوق شبانه ی مردم بود. اطرافش کافه، رستوران و مغازه بود. در ضلع جنوبی میدان قلعه ی قدیمی ای بود که به پیشنهاد زهیل تصمیم به بازدید از آنجا گرفتیم. ورودی برای افراد محلی رایگان و برای توریست ها به ازای هر نفر ده درهم بود. به بالای قلعه رفتیم و شهر را از آن بالا هم دیدیم.

زهیل در طی مسیر به ما گفت که گرسنه اش و میخواهد به یک رستوران محلی در خارج از مدینه برود. ما گرسنه نبودیم و در مقابل در رستوران خواستیم که ازش جدا شویم. اصرار کرد که با من بیایید ولی چیزی نخورید. تصمیم داشتیم که شب به رستوران پیشنهادی توریست ها در سایت TripAdvisor برویم. بنابراین تصمیم گرفتیم چیزی نخوریم.  غذای اکثر رستوران های محلی طاجین، کباب و سوپ مغربی است. سرگرم حرف زدن با زهیل بودیم که دیدیم برایمان سه کاسه سوپ و یک سینی کباب با چندین مدل کباب آوردند. تعجب کردم. ما که گفته بودیم غذا نمی خوریم. خب لابد دوست دارد مهمانمان کند. آنچنان تند غذا می خورد که در چشم به هم زدنی کاسه ی سوپ و کباب ها را تمام کرد. البته ناگفته نماند هر از گاهی هم به ما تعارفی میزد که از این کباب ها میل کنید. ولی خب ما همچنان تصمیم داشتیم که به رستوران مد نظر خودمان برویم. هنگام حساب کردن صورتحساب از اینکه خودش را کنار کشید متوجه شدیم که انتظار دارد ما پول صورتحسابش را پرداخت کنیم. در حد یک تعارف خیلی کوچک کافی بود تا قبول کند و همینطور هم شد. خیلی عصبانی بودم. نه بخاطر پولی که حساب کردیم بلکه بخاطر اینکه انسان صادقی نبود. زهیل از همان ابتدا خیلی زیاد صحبت می کرد. فیلم هندی زیاد نگاه می کرد و عاشق زبان هندی بود. بخاطر فیلم دیدن تا حدی با زبان هندی آشنا بود. در تمام مسیر برگشت تلاش کرد مترادف لغات به زبان هندی را به سه زبان دیگر یاد بگیرد. فارسی، انگلیسی و عربی. به نظرم این فرصت خوبی است که از دیگران چیزی یاد بگیری اما نه به قیمت کلافه کردن دیگران. واقعا دیگر خسته شده بودم و جایی ایستادم و گفتم ما باید خداحافظی کنیم چرا که من میخواهم عکس بگیرم. لحظه ای که ازش خداحافظی کردم احساس آزادی و آرامش می کردم.

عکس 51 (به این شهر محبوبِ من خوش آمدید)9bfiFSqSW8wFolsaeeRbxUIumhCgf6aSX7RZANRu.jpeg

در این شهر کوچک چیزی که توجهم را جلب کرد خوردن حلزون بود. گاری کوچکی دیدم همانند لبو فروش های خودمان که دیگ های بزرگ حلزون پخته شده در آب داشتند. نوجوان های زیادی اطراف گاری بودند که هر کدام یک کاسه ی بزرگ حلزون همراه با همان آبی که پخته شده بود می خوردند. گوشت این حیوان کوچک را با خلال دندان در می آوردند و نوش جان می کردند. بعد از آن به دنبال رستورانی به اسم سوفیا (Sofia) گشتیم که تعطیل بود. بنابراین جای دیگری را به نام سندباد (Sindibad) انتخاب کردیم. ویوی خوبی رو به همان میدان معروف شاون داشت. غذایش هم بد نبود. بعد از آن به ریاد برگشتیم و استراحت کردیم.

نکته ی جالبی که در مورد این شهر دیدم این بود که شهر تا ساعت های 9 و 10 صبح خیلی سوت و کور بود. حتی هیچ بچه ی مدرسه ای هم دیده نمی شد. نمیدانم چه ساعتی به مدرسه می رفتند. اما جالب است که ظهر آن ها را می دیدم که از مدرسه به خانه هایشان بر میگردند!!!!!!! شب ها کودکان به مکتب می رفتند و صدای قرآن خواندنشان می آمد و خاطرات مادرم از مکتب های زمان قدیم در ایران به یادم آمد.

  • 900 درهم هزینه دو شب اقامت در هتل طنجه به ازای یک اتاق دو تخته
  • کرایه تاکسی تا ایستگاه اتوبوس 30 درهم
  • بلیط اتوبوس تا شهر شفشاون 42 درهم به ازای هر نفر و 5 درهم به ازای هر چمدان.
  • بلیط اتوبوس تا شهر فس 75 درهم به ازای هر نفر
  • تاکسی از ترمینال شفشاون تا مدینه 30 درهم
  • انعام باربر 20 درهم
  • هزینه شام زهیل 70 درهم
  • هزینه شام خودمان 85 درهم برای دو نفر (پاستا و میکس کباب)

روز نهم سفر – شفشاون – مغرب (17 اکتبر 2017 – بیست و پنجم مهرماه نود و شش)

صبح زود از خواب بیدار شدم و قبل از صبحانه راهی کوچه پس کوچه های شهر شدم. خیلی خلوت بود و هنوز کسی از خواب بیدار نشده بود. در کوچه ها قدم زدم و عکس گرفتم و چند تا سوژه را در کوچه ها تعقیب کردم تا بتوانم عکس بگیرم. نیم ساعت بعد به هتل برگشتم و برای صبحانه به پشت بام هتل رفتیم. امروز دیگر خبری از زهیل نبود. و تا روز آخر هم ندیدمش. به جایش یک پسر جوانِ پر انرژی که خیل مهربان و مودب بود آمده بود. صبحانه را همین جوان برایمان سرو کرد. صبحانه ی این هتل همانند مراکش نان داغ بود. از همان ها که سرخ می کنند و باقی صبحانه همانند شهرهای دیگر یعنی مربا، کره و زیتون، آب پرتقال طبیعی و چای خوشمزه ی مراکشی.

بعد از صبحانه هم اصلی ترین برنامه زدن به دل کوچه های شهر، گم شدن و پیدا شدن بود. من این راه دراز را آمده بودم که این شهر را ببینم. همه چیز در این شهر آبی بود. حتی زمین را آبی رنگ کرده بودند. دیوارها، درب خانه ها و ... تا چشم کار می کرد آبیِ آرام و عمیق بود. گمان می کردی شب ها فرشته ها به سراغ این شهر می آیند و با چوب جادویشان شهر را آبی می کنند. از زمین تا آسمان همه چیز آبی بود. این شهر بدجور من را مجنون خودش کرده بود. سعی کردم آرامشِ آبیِ این شهر را در قلبم و ذهنم حفظ کنم.

برای آبی بودن این شهر سه روایت نقل می شود. اول اینکه تعدادی از یهودی ها در جنگ جهانی دوم از دست هیتلر فرار کرده و به این شهر آمده اند و رنگ آبی را با خود آورده اند. دوم برای فرار از دست پشه ها و سوم اینکه معتقدند رنگ آبی نماد آسمان و بهشت است.

عکس 52 (شاون یکی از رنگین ترین شهرهای مغرب است. )ni2htyDsgBX39M8hvF9qCp3A54GA3x7CGExMGTaZ.jpeg

چند ساعتی در کوچه ها قدم زدیم و تا می توانستیم از همه چیز لذت بردیم. از کوچه ها با شیب تند که در دو طرف روی دیوارهایشان گلدان های رنگی آویزان کرده بودند تا خانه هایی که حیاطشان را خیلی زیبا تزئین کرده بودند و درهایشان باز بود و باید برای عکس گرفتن پنج درهم پرداخت می کردیم. مغازه هایی که صنایع دستی می فروختند و بیشتر از همه چیز در اینجا تابلوهای نقاشی پیدا می شد. چیزی که توجه من را جلب کرد این بود که در تمام نقاشی ها، چهره ی زنان دیده نمی شد. یعنی یا آن ها را با روبنده به تصویر می کشند یا پشتشان به تصویر است.

عکس 53 (رنگ ها در این شهر جادو می کنند)

vENAPtnw9kTJ6zC9Y5JuHIUQ7Qz141rceImIcVgl.jpeg

عکس 54 (یک خانه ی اصیل در شاون)

01N1nchyx2NWQV3n9E6koFoC1JEbiXMgbZZ7BYOv.jpeg

بعد از چند ساعت گردش در کوچه ها و استراحت یک ساعته ای در ریاد به خارج از مدینه درست مقابل همان دروازه ی وردی که روز قبل آمده بودیم رفتیم. آن سوی دره در سمت مقابل روستا بالای یک کوه، مسجدی سفید قرار داشت. در مسیر درختان کاکتوس با میوه های قرمزشان، درختان انار، و میوه های جنگلی راه را زیباتر کرده بودند.به بالای کوه رسیدیم. این شهر آبی و سفید که اکنون روبرویمان قرار داشت آنقدر زیبا بود که ترجیح دادیم همانجا بنشنیم این ترکیب رنگ لذت ببریم. مدت زمانی نشستیم و باز به مدینه برگشتیم. در راه برگشت هم قاصدک بازی کردم و عکس گرفتم. در مدینه به کافه رستوران کوچک (Bab ssour) رفتیم، چای و شیرینی مراکشی خوردیم و به هتل برگشتیم. ساعت 8 شب باز به همان کافه رفتیم و طاجین گوشت گاو و سبزیجات و سوپ مراکشی (Harira) خوردیم.

  • چای و شیرینی 37 درهم
  • شام 70 درهم برای دو نفر

روز دهم سفر – شفشاون به فس – مغرب (18 اکتبر 2017 – بیست و ششم مهرماه نود و شش)

آخرین روز اقامت در این شهر آبی و آرام، دلم می خواست نهایت استفاده را می کردم اما امان از باران بی موقع!!!!!!! البته این باران بی موقع باعث نشد که ما در هتل بمانیم. صبحانه را در طبقه ی پایین ریاد خوردیم و سپس به دل کوچه پس کوچه ها زدیم و توانستم چند عکس خوب ثبت کنم. هوا خیلی سرد شده بود و من لباس خیلی گرم با خودم نیاورده بودم. قبل از سفر هواشناسی را چک کرده بودم و مطمئن بودم که هوا گرم است.

عکس 55 (دیدن این شهر زیر باران صفای دیگری دارد)

Mdlhhhv51bWejjePo4rKEwtUvWnFOlfu9oESguYo.jpeg

ساعت 1 بعد از ظهر به سمت شهر فس حرکت می­کردیم. نگران این بودم که با وجود صندلی ردیف آخر، احتمالا این پنج ساعت مسیر را با حال بسیار بدی خواهم گذراند. بنابراین یک قرص ضد تهوع که خواب آور بود خوردم و گفتم تا شهر فس میخوابم. مسیر بین این دو شهر خیلی زیبا بود. تا چشم کار می کرد دشت بود و درخت و باغ. باران هم این زیبایی را چند برابر کرده بود. آنقدر هیجان زده بودم که دوربینم را در آوردم و در حال حرکت چندین عکس خیلی خوب گرفتم. از شدت هیجان خوابم نبرد و اصلا تا خود شهر فس متوجه گذر زمان نشدم. یکی از زیباترین جاده هایی بود که دیده بودم. ساعت حدود شش عصر بود که به فس رسیدیم. این شهر بیشترین قدمت را در این کشور دارد. یک تاکسی به سمت مدینه گرفتیم. فاصله ی نسبتا زیادی تا ترمینال داشت. در مسیر خیابان های فوق العاده قشنگ و تمیز با خانه های ویلایی خیلی زیبایی دیدیم و من عاشقش شدم.

همینطور یک کاخ بزرگ که اقامتگاه پادشاه مغرب بود و تا چشم کار می کرد باغ این کاخ بود و لک لک هایی که بالای باغ پرواز می کردند. ریاد محل اقامتمان را به راحتی پیدا کردیم. ریاد Naila fes حیاط مرکزی خیلی زیبایی داشت. کف حیاط با کاشی های مربع کوچک سفید و مشکی پر شده بود، در وسط یک حوض و فواره و میز و صندلی های فلزی در اطرافش. دو در چوبی بسیار بلند با ارتفاعی بیشتر از 3 متر و کنده کاری های خیلی ظریف در دو طرف حیاط بود که بعدا فهمیدم درب سوییت های دوبلکس این هتل است. پسر جوانی که در پذیرش بود خیلی خوب ما را راهنمایی کرد و یک نقشه ی خوب با علامت گذاری جاهای مهم تر به ما داد. اتاقی در طبقه اول به ما تحویل دادند و بلافاصه بعد از تحویل اتاق رفتیم که شهر جدید را ببینیم.

مدینه ی این شهر با مدینه ی شهر مراکش فرق می کرد. اینجا مردم کمتر از دوربین فرار می کردند. بازار این مدینه دو راستا بود. یکی از راستا ها بیشتر مغازه های گوشت و مرغ و میوه فروشی و دکه های غذاخوری داشت و در راستای دیگر علاوه بر اینها مغازه های دیگری شامل صنایع دستی، عطاری ها و لباس فروشی ها هم دیده می شد. مدینه ی این شهر بسیار شلوغ تر و کثیف تر از مراکش بود. غذاخوری ها و دکه هایی که غذای آماده میفروختن بسیار غیر بهداشتی به نظر می رسیدند. من در مسیر بین راهی شهرهای نپال در رستوران های محلی غذا خورده بودم بنابراین باکی از خوردن غذای محلی آنهم در بازارهای مدینه را نداشتم. اما هنگامی که حشراتی را می دیدم که روی غذاها راه می روند و برای خودشان شکم چرانی می کنند، شک نکردم که نتیجه ی خوردن غذا در مدینه ی شهر فس مساوی است با مریضی و بیمارستان!!!!!!!!!!!! چند رستوران در سایت TripAdvisor پیدا کردیم که می شد با خیال راحت غذا خورد.

عکس 56 (قصابی در فس)

RAeUjYYAyPeP2VUDiSw8taUckVs8zzepWbDE9S51.jpeg

در مدینه ی شهر قدم زدیم و به دروازه ی اصلی مدینه رسیدیم. دروازه ی قشنگی بود. ترکیب آجر و کاشی های سبز رنگ. این دروازه به Boujloud Bab (باب البجلود) معروف است. آن سوی این دروازه جایی که دیگر از مدینه خارج شدیم یک رستوران پیدا کردیم که شلوغ بود و توریست های زیادی آن را پیشنهاد داده بودند. Le Coin des Artistes رستورانی بزرگ با طراحی داخلی غیر مراکشی و موسیقی زنده بود. ما یک ساندویچ و یک پیتزا سفارش دادیم. قیمت غذا نسبت به حجمش زیاد بود. حقیقتا آن اندازه کوچک بودند که احساس سیری نکردم ولی خب مرا از آن گرسنگی چند ساعته در مسیر نجات داده بود. خسته ی راه و مسیر بودیم و به هتل برگشتیم و استراحت کردیم.

عکس 58 (پیرمرد دست فروش در کوچه های مدینه)

3nkSZVQIjIFxkaH1D9rrp81JTI5p4XvrLymenQPq.jpeg

عکس 59 (باب البجلود دروازه ی اصلی ورود به مدینه در فس)

GyNNs9FgfyRzciPRLQywGmIIUBYVeYAT4luW2Wdu.jpeg

عکس 60 (یک کوچه ی پر انرژی در مدینه ی فس)

YtAAfjJNTwaiA33FMprG2iIUupjgPKYvteHDR6Yv.jpeg

به گمانم ما تنها مهمان این ریاد بودیم. خوشحال بودم بعد از مدتی در اتاقی می خوابم که تا صبح آرامش دارم و صدای هیچ موجودی من را خواب زده نمی کرد. ریاد ما در قسمتی از مدینه قرار داشت که خبری از بازار و شلوغی نبود. کوچه ی باریک سنگ فرش شده ای بود که در آن چند ریاد قرار داشت و همگی ریاد های خوبی بودند. نزدیک صبح صدای کشیده شدن چرخ های یک چمدان روی سنگفرش کوچه نوید از رسیدن مهمان جدید می داد.

  • هزینه دو شب اقامت در اتاق دوتخته 900 درهم
  • کرایه تاکسی تا ایستگاه اتوبوس شاون 40 درهم
  • کرایه تاکسی تا مدینه ی شهر فس 40 درهم
  • هزینه شام 80 درهم برای دو نفر

روز یازدهم سفر – فس – مغرب (19 اکتبر 2017 – بیست و هفتم مهرماه نود و شش)

همیشه اولین روز اقامت در شهرهای جدید برای من خیلی هیجان انگیز هستند. کشف شهر جدید، آدم ها، فرهنگشان و ...... برای من از لذتبخش ترین بخش های سفر هستند. من صبح خیلی زود از خواب بیدار شدم. چون که فکر می کردم ممکن است نتوانم این شهر را کامل ببینم. صبحانه را روی تراس ریاد خوردیم. البته من نتوانستم چیز زیادی بخورم. هوا سرد بود و باد می آمد و صبحانه اش هم چندان خاص نبود. تقریبا مانند همه جا همان کره و مربا و نان بود ولی نمیدانم چرا جاهای دیگر به مذاقم بیشتر خوش آمد.

از در ریاد که بیرون آمدیم باران شروع به باریدن گرفت. قبلا زمانی که در کازابلانکا بودیم شنیده بودیم شهر فس خیلی گرم است و من تمام طول سفر نگران گرمای بیش از حد این شهر بودم. اما حالا همه چیز تغییر کرده بود و نگران سرما و باران زیادی که می بارید بودم. اما خب این را بگویم که سرما و گرما و سیل و طوفان و .... هیچ کدام باعث نمی شوند که من از دیدن جاهایی که مد نظر دارم بگذرم. اولین جایی که رفتیم مدرسه ی دینی Medersa Bou Inania بود که از نظر معماری خیلی شبیه مدرسه بن یوسف در مراکش بود. این مدارس مذهبی اصولا معماری ای شبیه به هم دارند. یک حیاط بزرگ در وسط. تالارها یا کلاس های درس که دورتا دور حیاط قرار دارند. البته به صورت کلاس هایی که در ایران وجود دارد نیستند تقریبا تالارهای بزرگ و به هم پیوسته ای است. در طبقات بالا هم اتاق هایی که محل اقامت طلاب و معلمان هستند. معماری این مدرسه هم همانند مدرسه بن یوسف بسیار ظریف بود با کاشی کاری های فوق العاده زیبا و خوشرنگ.

عکس 61 (ورودی مدرسه ی دینی Medersa Bou Inania)

91i4gfCt7RBYxOBdyyk3Du0Iz3kRXRYdYLWoGEj9.jpeg

عکس 62 (حیاط مرکزی مدرسه ی دینی Medersa Bou Inania)

kJAz7KSTk06zE57z8fdaUOxYluHUZQyYm8pr1h1D.jpeg

بعد از بازدید از مدرسه به مسجد (Zaouia de moulay edriss) که در همان نزدیکی بود رفتیم. این مسجد محل قبر مولا ادریس بنیان گذار شهر فس می باشد. فقط مسلمان ها اجازه ی ورود داشتند و گاها توریست های غیر مسلمانی می دیدم که پوشش مناسبی داشتند و داخل آمده بودند. معماری مساجد هم مانند مدارس، ریاد و سایر اماکن است. حیاط بزرگی با کاشی کاری های سبز و طلایی. با یک حوض در وسط. دور تا دور حیاط تالاری بود که ستون های بلند و قطوری داشت. با تابلوهایی از اسم الله و آیات قرآن به دیوار. کف این تالارها هم با فرشهای قرمز رنگی پوشیده شده بود. درست روبروی در ورودی هم یک اتاق یا شاید محراب بود که یک ضریح کوچک هم در آنجا قرار داده بودند و مردم برای دعا و عبادت به درون آن ضریح کوچک می رفتند.

عکس 63 (نمازخانه اطراف حیاط مرکزی)

8bMU48FR1AbUjW5HU0hIu7lSZdUc9kq5X0VXDna6.jpeg

مردهایی که برای عبادت آمده بودند پوششان همانند دیگر مردمان مغرب بود اما کلاه های پارچه ای کوچکی روی سرشان گذاشته بودند و هرکدام به ستونی تکیه داده بودند و بلند بلند دعا می خواندند. باران شدیدی می آمد و ما منتظر نشسته بودیم که شاید باران شدتش کمتر شود. در همین حین با خانواده ای ایرانی آشنا شدیم که از آلمان برای دیدن این شهر آمده بودند. نیم ساعتی دور هم نشستیم، حرف زدیم و نارنگی خوردیم. خوشحال بودم یک خانواده ی ایرانی دیدم. اتفاق جالبی که در این مسجد رخ داد این بود که همه انتظار داشتند به آن ها پول بدهیم زمانی که نشسته بودیم یا قدم میزدیم یا عکاسی می کردیم. از مردم عادی که برای نماز و عبادت به آنجا آمده بودند گرفته تا متولی آن مسجد و حتی شخصی که آنجا را جارو می کرد. یک مردی هم بود که به من اشاره کرد از فلان تابلو عکس بگیرم. تابلوی اسم الله و یک تابلوی دیگر چند جمله ای از آیات مبارک قرآن نوشته بود را نشان داد و گفت عکس بگیر. بعد از آن هم از من تقاضای پول کرد. حتی یک خانم خارجی را دیدم که نزد متولی مسجد رفت و دستش را در دستانش فشرد و پولی را در دستش گذاشت. به عنوان یک مسلمان حس خیلی بدی به من دست داد. احساس می کردم مردم مسلمان در این کشور آبروی دیگر مسلمانان را برده اند. احساس می کردم سایر توریست ها مسسلمان ها را به چشم گدا می بینند.

عکس 64 (نقش و نگارهای شگفت انگیز با رنگ های جادویی بر روی یک درب در مسجد)

MHvjd5FyQ8O705MCyMJHgVolw0KtgBh4A4ex5Ptb.jpeg

عکس 65 (حیاط مرکزی و نمازخانه ی مسجد Zaouia de moulay edriss)

cDCKFjgBcohmbyeJbJk99ksEsQamGN0nn0GU77sn.jpeg

عکس 66 (اتاق اصلی مسجد که محراب و ضریح مولا ادریس در اینجا قرار دارد)

BANGDpJkFEIuoefGQKKM3AHxZF60h40OEmpGDTLS.jpeg

عکس 67 (نمازگزاران در مسجد Zaouia de moulay edriss)

DI3uP72CgcR6YnmsP35dESEGkQX0IM9MLfH0xfos.jpeg

عکس 68 (جمعی از مسلمانان که در حال دعا خواندن هستند)

UKeZghW8WkkrO1ayVvKnadoT3NTPZs7D7vuoRB8J.jpeg

با کلافه شدن از دست مردمی که در مسجد بودند، از آنجا خارج شدیم. در ادامه ی مسیر مسجد Al-Qarawiyyin را دیدیم که از نظر معماری کمی با مسجد قبل تفاوت داشت اما اجازه ی عکاسی نداشتیم. قسمت اعظم مسجد متعلق به آقایان بود. حتی حیاط مسجد. بانوان از راهرویی که در سمت راست درب ورودی قرار داشت وارد قسمت مربوط به خودشان می شدند و هیچ چیزی برای دیدن نداشت. فقط برای استراحت کردن مناسب بود. چند دقیقه ای نشستم و بارانی که بر روی کاشی های خوش رنگ حیاط مسجد می خورد را تماشا کردم.

عکس 69 (حیاط مرکزی مسجد Zaouia de moulay edriss)

UwDZOXnKSgDhBrQVJCkmIja7GAAgq9Npa6ppT4Xg.jpeg

در ادامه ی مدینه گردی به محله ی دیگری رفتیم که آنجا مغازه های مس گری زیاد بود و صدای چکش زدنشان در همه جا می پیچید. یک مدرسه ی دیگر هم در این محله بود که بازدید نکردیم. بعد از آن به دنبال دیدن دباغی و چاه های رنگرزی چرمی که در این شهر است کوچه پس کوچه ها را گشتیم. به محله ای رسیده بودیم که دیگر خبری از توریست نبود و حتی هیچ زنی هم آنجا ندیدم و فقط مردانی که دور هم جمع شده اند و بلند بلند حرف می زدند. عبور از میان این مردها حتی با وجود همراه سخت بود. متوجه نگاه سنگین و متلک هایشان بودم. بیخیال دیدن کارگاه رنگرزی شدیم و دوباره راهمان را به سمت همان محله ی خودمان، پیدا کردیم. خیلی خسته بودیم. باران شدید بود و پیاده روی چند ساعته در مدینه و پیدا کردن آدرس ها خسته مان کرده بود. بعد از این خستگی فقط پیدا کردن یه جای خوب و مطمئن برای ناهار خوشحالم می کرد.

روز قبل یک رستوران کوچکی را دیده بودم که خیلی تمیز بود و به ظاهر مراکشی نمی آمد و پاتوق توریست ها بود. به دنبال آن رستوران گشتیم و پیدایش کردیم. Le tarbouche fes همانند پیدا کردن یک الماس در دریایی از زغال بود. به گمانم مکزیکی بود. قیمت غذا هم خیلی خوب بود. غذایی که سفارش دادم شمال برنج ، سس گوجه و برش های باریک گوشت گوساله بود که برشته شده بود. خیلی خوشمزه بود و به اندازه ی کافی از غذایم لذت بردم.

عکس 70 (ناهار در رستوران Le tarbouche fes)

TTwQB6sblEt02145m2hXtXALEcvKEENkSMG8qXPb.jpeg

تنها چیزی که بعد از خوردن یک غذای خوشمزه می چسبید خواب روی تخت هتل بود. به ریاد برگشتیم و بعد از دو ساعت استراحت، قدم زنان به خارج از مدینه رفتیم. باران بند آمده بود. اما هر از گاهی نم نم می آمد و هوا را لطیف تر می کرد. توی یک خیابان عریض روی یک تپه درب کوچکی را دیدم که باز بود. می دانستم آن جا قبرستان است. به داخل قبرستان رفتم و چند عکس گرفتم. تمام گورستان هایی که در زندگی ام دیده ام بسیار سرسبز و خوش آب و هوا بودند. اما اینجا فضا بسیار خشک، سرد، غم انگیز و دلگیر بود. البته آسمان خیلی قشنگ بود و ابرها و آسمان نارنجی باعث شد عکس های قشنگی بگیرم. هنگام برگشتن به ریاد یک کافه رستوران کوچکی که روز قبل چندین بار از جلویش عبور کرده بودیم را انتخاب کردیم و خودمان را به چای، هات چاکلت و کیک دعوت کردیم و با دو پسر جوان خارجی هم صحبت شدیم. این سه رستورانی که ما رفتیم تنها کافه رستوران های قابل اعتماد در مدینه ی این شهر دیدیم.

عکس 71 (قبرستان مسلمانان در فس)

wapOgWhQGW9cJnT1owFhlRZhNB3RZAW08ylDrqBp.jpeg

عکس 72 (این خیابان یکی از راه های ورود به مدینه ی شهر فس است)

BOb81rWwghmfvKa1c19AZsIJU3NwEGKUBi9woA4T.jpeg

  • ناهار 130 درهم برای دو نفر
  • کافه 50 درهم برای دو نفر

روز دوازدهم سفر – فس به کازابلانکا – مغرب (20 اکتبر 2017 – بیست و هشتم مهرماه نود و شش)

در آخرین روز اقامتمان در شهر فس، صبحانه را در حیاط ریاد چرا که بارانِ روز قبل، تراس را حسابی به هم ریخته بود. امروز صبحانه بیشتر از روز قبل چسبید. مهمان های جدید که دو بانوی مسن بودند را هم دیدیم. گمان می کردم دو روز برای دیدن جاذبه های این شهر کم باشد اما خب از آنجایی که اصولا مدارس و مساجد شبیه هم هستند من همه را بازدید نکردم. بنابراین برای این شهر وقت کم نیاوردم. یکی از جاهای دیگری که همه توصیه کرده بودند که حتما بازدید کنیم باغ Jardin Jnan Sbil بود. زیاد از مدینه دور نبود. قدم زنان به آنجا رفتیم. ورودی باغ تبلیغ مراسم رقص سماع را دیدم که همان شب ساعت 8 برگزار می شد اما خب زیاد تمایلی به ماندن و دیدن نداشتم. به نظرم هر مراسمی را باید در زادگاهش مشاهده کرد. مثلا رقص سماع در قونیه یا گاوبازی در اسپانیا و .... . باغی که همه تعریفش را کرده بودند بیشتر شبیه پارک بود تا باغ. من انتظاری که از باغ داشتم محیطی در حد باغ ماژورل بود. نیم ساعتی قدم زدیم و از باغ خارج شدیم. روز اول که از ایستگاه راه آهن به مدینه می آمدیم راننده ی تاکسی تپه ای را به ما نشان داده بود و گفته بود آنجا قبرستان یهودی هاست و می توانید آن جا را بازدید کنید. قبرستان را دیدیم ولی هرچه گشتیم دربی برای ورود به آن پیدا نکردیم و وقتی پرس و جو کردم فهمیدیم اصلا قابل بازدید نیست و مردم عادی اجازه ی ورود به آنجا را ندارند. از آنجایی که دیگر جایی برای بازدید نداشتیم تصمیم گرفتیم به هتل برگردیم و خود را به قطار ساعت 12:30 کازابلانکا برسانیم.

در راه برگشت چند پسر نوجوان از من خواستند که با دوربینم از آن ها عکس بگیرم. به نظرم این یک اتفاق نادر در این کشور است که فقط برای من رخ داده است!!!!!!!! شماره واتس آپ هم رد و بدل کردیم که بتوانم عکس هایشان را در پایان سفر برایشان بفرستم.

وسایل را که از شب قبل جمع کرده بودیم برداشتیم و به ایستگاه راه آهن رفتیم. دو بلیط درجه دو خریدیم. قطار خیلی شلوغ بود و همه کوپه ها پر بود. عده ای هم در راهروها ایستاده بودند. در کوپه ی ما یک خانواده بود که دو بچه به همراه داشتند و برای هیچ کدام بلیط نخریده بودند. حتی مامور قطار هم نتوانست آن ها را قانع کند که باید برای صندلی بچه هایشان پولی بپردازند. بنابراین صندلی هایشان را به دو مسافر دیگر دادند. یعنی در واقع کوچه ی 8 نفری ما با ده نفر پر شده بود. آن هم دو بچه که مدام در حال رفت و آمد بودند. قطار بین راه در ایستگاه های زیادی نگه داشت و مسافرانی پیاده و سوار می شدند. شیشه های کوپه و واگن باز نمی شد و هوا بسیار خفه بود. اما خب این هم از شرایط سفر است. بعدا که فکر میکنم میبینم سختی های سفر یکی از لذت های سفر است. این چهار ساعت با درجه ی نیمه سخت به پایان رسید و ما در همان ایستگاه Casa Voyayge پیاده شدیم.

قرار بود هتلمان را عوض کنیم که به دلیل پر شدن تمام هتل ها مجبور شدیم باز به همان هتل روز اول برویم. تا هتل Astoria پیاده رفتیم. همان اتاق قبلی را به ما دادند. بعد از یک ساعت استراحت، به نیت پیدا کردن جایی برای شام خوردن از در هتل بیرون رفتیم. خیابان بسیار شلوغ بود. آخر هفته ی مردم بود و شلوغی خیابانی که هتلمان در آنجا بود باور کردنی نبود. در طول مسیر گاری هایی بود که هرکدام میوه میفروختند. انتهای این خیابان هم چیزی شبیه بازارهای روز در ایران بود. مثل جمعه بازار، دوشنبه بازار و ...

هر که هرچه داشت برای فروش آورده بود. حتی تخم مرغ پخته ی سرد!!!!! یک خانمی را دیدم که چند عدد تخم مرغ با چند عدد کوفته قلقلی روی یک کارتن گذاشته بود برای فروش. اطراف هر گاری که رویش خوراکی ای فروخته می شد جمعیت زیادی ایستاده بود. عده ای هم که داد می زدند و کالاهای خود را تبلیغ می کردند. در آن آشفته بازار راهمان را به سوی یک رستوران به نام ایفران (Ifrane) که دنبالش بودیم پیدا کردیم. غذایش نسبتا خوب بود. البته این محله ای که هتل ما قرار داشت جای خیلی خوبی نبود. توریست هم خیلی کم دیدم.

  • هزینه دو شب اقامت در اتاق دو تخته 800 درهم
  • کرایه تاکسی تا ایستگاه قطار 30 درهم
  • بلیط قطار تا کازابلانکا 160 درهم برای هر نفر
  • شام 120 درهم برای دو نفر

روز سیزدهم سفر – کازابلانکا – مغرب (21 اکتبر 2017 – بیست و نهم مهرماه نود و شش)

امروز آخرین روز اقامتمان در این شهر بود. صبح بدون عجله صبحانه خوردیم. در این شهر جای زیادی برای دیدن وجود ندارد. محله ای که قدمت تاریخی بیشتری دارد به نام حبوص (Habous) که محل کاخ پادشاه این کشور است. فاصله ی هتل تا این محله زیاد بود و باید تاکسی می گرفتیم. اما هیچ تاکسی ای حتی دربست هم به آنجا نمی رفت. بنابراین قدم زنان به سمت این محله رفتیم. راه خیلی زیاد بود. این محله ی قدیمی و زیبا که خیلی شبیه خیابان های قدیمی تهران بود، از نظر کاربردی مانند بازار تهران و میدان امام خمینی بود. وزارت دفاع و دادگستری و .. حتی کاخ پادشاه هم در محله است. سربازان و پلیس های زیادی زیادی هم در همه جای محله دیده می شد.

عکس 73 (دیوارهای کاخ سلطنتی در کازابلانکا در Quartier Habous)

FzxPmg9f1Xh0q1RJzSCmjbrmX07uyPD57vNPwcpi.jpeg

در حبوص بازارهای صنایع دستی و لباس های محلی، کافه و زنان دست فروش زیادی دیده می شود. به دنبال یک صرافی تمام این محله را گشتیم. درهم کمی برایمان باقی مانده بود و حتی کفاف ناهارمان را هم نمیداد. اما صرافی پیدا نمی شد. دو تا بانک باز بود که آن ها هم گفتند تا روز دوشنبه پول تبدیل نمی کنند. در همین حین که به دنبال بانک خیابان ها را زیر و رو می کردیم، تعداد زیادی اتوبوس توریستی دیدیم. تصمیم گرفتیم دنبال یکی از این گروه ها برویم تا شاید جای جدید و متفاوتی بروند. یکی از این گروه ها به سمت کاخ پادشاه رفت و لیدرشان با دربان صحبت کرد و همه داخل رفتند. من هم همراهشان به داخل رفتم. اما لیدرشان متوجه شد و به نگهبان ها اطلاع داد و مرا صدا زدند و به بیرون هدایت کردند. خیلی ناراحت شدم چرا که نتوانستم حتی یک عکس بگیرم. خیلی هم شرمنده و ناراحت از در کاخ بیرون آمدم.

عکس 74 (یک خانه ی باصفا در محله حبوص)

O2Twbq2jkgt6dTwVH4dRTI2vf9D0LqFGTVRoduCK.jpeg

عکس 75 (یک خیابان فرعی در Quartier Habous)n0lq1iYJCZzgmY6UA1HCB4UJh9uWTctiJlYuiKMy.jpeg

عکس 76 (Quartier Habous)

9BUJ38Q3ckmaUHmoEw1mFtE6NNIZ14kdCxUiqWmH.jpeg

عکس 77 (ساختمان دادگستری در Quartier Habous)

nZMIAbBFUKSQUSY9YcLWhXz8fUki6Ozme0XYJbNV.jpeg

اگر به کازابلانکا آمدید بد نیست به محله ی سفید رنگ حبوص هم سر بزنید. کوچه های تو در تو با طاق های زیبا و ساختمان های سفید از ویژگی ها این محله است. برای برگشت به اندازه ی کرایه تاکسی پول داشتیم و خودمان را به هتل رساندیم. تازه فهمیدم که چه مسیر طولانی ای را پیاده رفته بودیم. پذیرش هتل به ما گفت که در خیابان روبرویی یک صرافی است و ما خوشحال از پیدا کردن صرافی آماده شدیم برای ناهار.

روز اول اقامتمان در کازابلانکا یک رستوران کوچک را نشان کرده بودیم که هنگام برگشت مجدد به این شهر حتما ماهی و غذای دریایی بخوریم. رستوران نزدیک هتل بود. جای جالبی بود. یک بازار محلی بود کوچک بود که انواع ماهی و میگو و حیوانات دریایی در آنجا فروخته میشد. در بازار میوه فروشی ها و غذاخوری های زیادی بود. جای تمیزی نبود. اما خب یکی از جاهای پیشنهادی توریست های دیگر بود. ما هم که از روز اول سفر برای خوردن ماهی در اینجا صبر کرده بودیم، بنابراین خیلی به تمیزی اینجا توجه نکردیم و یکی از غذاخوری هایی را که قبلا نشان کرده بودیم به نام Chez Michel Et Hafida انتخاب کردیم. از همان ابتدای بازار تمام رستوران ها تلاش کردند ما را به رستوران خودشان ببرند ولی مقصد ما مشخص بود.

این غذاخوری منوی انگلیسی نداشت و بانویی که مسئول آنجا بود نمی توانست انگلیسی حرف بزند. خلاصه از روی عکس ها و ماهی هایی که چیده بودند غذایمان را انتخاب کردیم. سالاد و چیز دیگری هم سفارش ندادیم. قیمت غذا هم نسبتا بالا بود. بانوی مهربان و خوش چهره که مسئول آنجا بود برایمان دو ظرف سالاد و عدسی آورد. بعد هم که غذای اصلی. غذای ما یک بشقاب از انواع غذای دریایی گریل شده بود. حجم غذا برای ما خیلی زیاد بود و حداقل به اندازه ی دو وعده ی ما می شد. همین که غذا آمد علی رغم اینکه گرسنه بودم نتوانستم چیز زیادی بخورم. دیدن آن حجم زیاد ماهی و میگو باعث شد که احساس سیری بکنم. هنگام حساب کردن هم سالادهایی که ماگفته بودیم نمی خواهیم و برایمان آورده بود را حساب کردند. بعد از آن غذای سنگین تا هتل قدم زدیم. در راه برگشت یک مرد جوان حدودا 40 ساله ای ما را دید و از ما پرسید که اهل کجا هستیم. اسم ایران را که شنید خیلی خوشحال شد و همراه با ما قدم زد و شروع به صحبت کرد. از اینکه دوست دارد ایران را ببیند و دانشجوی رشته ی فلان است و در نهایت هم از ما خواست که بهش پول بدیم و کمک مالی بکنیم. ضرب المثل سلام گرگ بی طمع نیست مصداق این ماجراست. و البته که ما بهش پول ندادیم و ازش جدا شدیم.

عکس 78 (بشقاب دریایی گریل)

ccxmXKrUlk1tHIACXdPxr39eX5WcAuGODTNrWyna.jpeg

عکس 79 (سالاد فصل با یک سس ترش و خوشمزه)

FPJ3H0e8m2mOprDWs9Z8bIvRWE9vmDJW7E437Grx.jpeg

برنامه ی عصر هم که مشخص بود. بازدید از مسجد حسن ثانی که سومین مسجد بزرگ دنیاست و محله معروف کورنیچ که پاساژ بزرگی در انتهای آنجا ساخته شده است. ساعت سه و نیم عصر برای رفتن به مسجد تاکسی گرفتیم. این مسجد نزدیک دریا بود و خوشحال بودم باز دریا را می بینم. در مسیر رفتن به مسجد، خانه ها و محله های قشنگی را دیدم. جلوی مسجد که پیاده شدم ابهت و عظمت مسجد مرا مسحور کرد. بزرگتر از آن چیزی بود که در عکس ها دیده بودم. برای بازدید از داخل مسجدها باید مسلمان باشیم و پوشش مناسب داشته باشیم. شالم را به سرم کشیدم و به درون مسجد رفتم. از همان ورودی مسجد متوجه شده بودم که معماری داخلش باید بی نظیر باشد. برای رسیدن به طبقه ای که می شد در آنجا نماز خواند دو مسیر بود. پله برقی و پله ی معمولی. که من پله ی معمولی را انتخاب کردم. معماری داخل مسجد بی نظیر بود. توصیفش سخت است. باید باشید و ببینید. متاسفانه لنزی که با آن بتوانم داخل مسجد را به خوبی ثبت کنم، دست همراهم بود و فقط توانستم چند عکس محدود ثبت کنم. باز هم فضایی که به آقایان اختصاص داده شده بود خیلی بزرگتر بود. آقایان در طبقه ی پایین بودند و درب هایی که پنجره های مشبک داشت و نور خورشید که دیگر در حال غروب بود به صورت مایل به پنجره ها می خورد و سایه های قشنگی روی زمین می انداخت. اما خب من فقط می توانسم آن را از طبقه ی دوم ببینم. آنهم اگر روی پنجه ی پا می ایستادم تا بتوانم از بالای دیوارهای چوبی ای که کشیده بودند پایین را ببینم.

عکس 80 (مسجد حسن ثانی در کازابلانکا)

uw16I3jM6tBDJUlIdNc5Rfy1RaQh29nJZBtXlH9N.jpeg

عکس 81 (سقف فضای داخلی مسجد حسن ثانی)

lKGnrebPKTqH0A7nZB5bnjSc8s7okSLr1hWx3yPO.jpeg

عکس 82 (فضای داخلی مسجد حسن ثانی)

lWTPrYrlVOS3NTCydourx1qLUdmPTL7Ce7gN0Dvw.jpeg

عکس 83 (بخشی از فضای بیرونی مسجد حسن ثانی)

Al7PizAoHH0E9rrEweGU3wk75InvVCSd23OCpZYu.jpeg

عکس 84 (بانوان نمازگزار در مسجد حسن ثانی)

OqowFC1VAe8vk6IGhxYvwEE0bpeeHwdrAHLgulvN.jpeg

زنان مسلمان زیادی در حال نماز و عبادت بودند. عده ای نشسته بودند، بعضی روی زمین دراز کشیده بودند. به نظر می رسید همه آرام بودند و از فضای معنوی مسجد آرامش به قلب هایشان راه پیدا کرده بود. اما من آرام نبودم. آنقدر تزئینات داخلی مسجد زیبا بود که بیشتر از آرامش گرفتن، هیجان زده شده بودم و به وجد آمده بودم. مدام از این سمت مسجد به سمت دیگر می رفتم و تلاش می کردم همه جا را خیلی خوب ببینم. از در مسجد که بیرون می آمدم دو خانمی که آنجا نشسته بودند به من اشاره کردند که از درب روبرو عکس بگیر. درب چوبی خیلی قشنگی بود. اما شرایط نوری برای عکس گرفتن مناسب نبود. بعد از من درخواست پول کردند. من هم گفتم متاسفم چیزی همراهم ندارم. آنها هم گفتند خب برو از همراهانت پول بگیر بیاور. من هم گفتم چشم!!!!!!!!!!!!!! از در مسجد که بیرون آمدم و وارد صحن مسجد که شدم آفتاب دیگر رو به پایین میرفت و غروب باعث شده بود که سایه ی ستون ها روی زمین بسیار زیبا باشد. من هم از فرصت استفاده کردم و عکس هایی که دوست داشتم را ثبت کردم. صحن مسجد خیلی شلوغ بود. افراد بومی و غیر بومی زیادی برای تفریح به آنجا آمده بودند. این مسجد دقیقا در کنار دریا ساخته شده بود و باد خوبی از سمت دریا می آمد و هوا را مطبوع کرده بود.

آخرین برنامه ی این سفر رفتن به پاساژ بزرگی (Morocco Mall) بود که در محله ی خیلی خوبی از کازابلانکا قرار داشت. البته هدف پاساژ و خرید نبود بلکه دیدن محله ای بود که شنیده بودم شبیه نیویورک است فاصله ی مسجد تا آن محله نسبتا زیاد بود. سمت راست مسیر دریا بود و سمت چپ هم خانه ها و ویلاهایی که واقعا زیبا بودند. اصلا با محله ای که ما در آن اقامت داشتیم زمین تا آسمان تفاوت داشت. همه چیز خیلی مدرن و شیک بود. عاشق این خیابان ها شده بودم. ماشین ها، هتل ها، خانه ها، رستوران های ساحلی و تفریحات آبی و .... همه و همه خیلی متفاوت بودند. واقعا جای قشنگی بود. بعد از یک ساعتی پاساژ گردی و قهوه خوردن به هتل برگشتیم. در راه برگشت یک پسر جوان فرانسوی را دیدیم که برای زندگی و کار همراه با نامزد خود به مغرب و کازابلانکا آمده بود. سال قبل دقیقا همین تاریخ به ایران سفر کرده بود و شهرهای یزد، کاشان، اصفهان و شیراز را دیده بود. ایران را خیلی دوست داشت. و در نهایت هم به فارسی گفت خداحافظ ...

  • هزینه ی دو شب اقامت در اتاق دو تخته 700 درهم
  • کرایه تاکسی از محله حبوص تا هتل 30 درهم
  • ناهار 210 درهم برای دو نفر
  • کرایه تاکسی تا مسجد حسن ثانی 30 رهم
  • کرایه تاکسی از مسجد حسن ثانی تا پاساژ (Morocco mall) 50 درهم

فردای این روز هم که پرواز به سمت دوحه و سپس تهران.

 

فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه بود

اما یگانه بود و هیچ کم نداشت

......

دوستانِ جان، این بود داستانِ سفر من به مغرب. امیدوارم در سفرهای بعدی نیز با من هم سفر شوید.

 

نویسنده : نوا جمشیدی گوهرریزی

تمامی مطالب عنوان شده در سفرنامه ها نظر و برداشت شخصی نویسنده است و وب‌ سایت لست سکند مسئولیتی در قبال صحت اطلاعات سفرنامه ها بر عهده نمی‌گیرد.