Close

قسمت پانزدهم رادیو ماجرا؛ با سروش صلواتیان و جازموریان، جایی که تنها نیست!

4.3
از 11 رای
مهجورترین مکان ایران که مردمانش شناسنامه هم ندارند!
  • 17
  • 37.2K

 900-majara15-castbox.jpg

همه‌ی ما داستان‌هایی داریم که روایت کردنشان می‌تواند تفاوت ایجاد کند. تفاوت‌هایی هرچند کوچک اما مهم. در این میان، روایت‌هایی هم هستند که می‌توانند تحولی شگرف و مهم را موجب شوند و اثربخشی‌شان را به هیچ وجه نمی‌توان نادیده گرفت.

روایتی که امروز قصد شنیدن آن را داریم، یکی از همین دست ماجراهاست. ماجرایی که بدون شک تا مدت‌ها فکر شما را به خودش مشغول خواهد کرد. روایت سروش صلواتیان از مواجه عجیبش با جازموریان و مشاهده تغییراتی که پیدا کرده است.

در این قسمت از رادیو ماجرا همصحبت شدیم با سروش صلواتیان و از روایت‌هایی صحبت کردیم که با جازموریان گره خورده‌اند. روایت‌هایی که شنیدنشان می‌تواند دل هر انسان دغدغه‌مندی را به درد بیاورد و ما را به فکر فرو ببرد. سفر به جازموریان سفری شد که بعد از سال‌ها هنوز پایان نداشته و سفری بی‌پایان بوده است. سفری که باعث شده جازموریانی که تنها بود،‌ دیگر تنها نباشد.

با ما و سروش صلواتیان همراه شوید و این قسمت شنیدنی از رادیو ماجرا را از دست ندهید!

در CastBox گوش کنید

دانلود فایل صوتی در کانال تلگرام رادیو ماجرا  


 

 برای شنیدن تمامی قسمت‌های رادیو ماجرا به صفحه رادیو ماجرا مراجعه کنید.

اگر تا امروز پادکست گوش ندادید یا راههای نصب اپلیکیشن های پادکست را نمی‌دانید میتوانید از طریق مطلب زیر به آنها دسترسی پیدا کنید.

پادکست چیست؟

مطالب مرتبط

نظرات کاربران (17 نظر)

× در حال پاسخ به:

محمد فضل نیا 14 آبان 1399 ساعت 18:34

سلام و خداقوت
سروش جان امیدوارم دعای سامیه و بقیه آدمایی که بهشون کمک کردی همیشه بدرقه راهت باشه . امیدوارم یه روز منم بتونم این حس قشنگ رو تجربه کنم .
به امید روزای قشنگ برای همه آدما

Vahid Naghibi 28 مهر 1399 ساعت 10:45

سروش عزییییزم.
لذت بردم از شنیدن صدات و زیبایی جریانِ قشنگت.من یه جوان همسن و سال خودت هستم.نمیدونم این پیام منو میخونی یا نه.ولی اگر میخونی، یه جورایی یه روش تماس بده تا بتونم باهات تماس بگیرم و در حد وسع خودم توی این شادی شریک باشم.
واقعاً کارِت قشنگه .
بهت افتخار میکنم دوست خوبم

monir_safari 28 مهر 1399 ساعت 10:44

این سفر با سفر های دیگه خیلی فرق داشت سفری بود معنوی، سفری نبود برای دیدن جاذبه ها و یا تجربه های فردی بلکه سفری بود فراتر از خود بودن و معنا را در زندگی خود یافتن
معتقدم واحد اندازه گیری انسانیت،دست هایی است که گرفتیم.گره هایی است که از مشکلات دیگران باز کردیم دلهاییست که به دست آوردیم.ممنون از شما

Niloofar Naderi 15 مهر 1399 ساعت 17:53

انسان بزرگ به تمام معنی.انسانی که نشانه زندگیش سامیه رو جدی گرفت و راهش رو پیدا کرد.چقدر باعث افتخاره

مهردادخسته دل 15 مهر 1399 ساعت 04:31

خوش به حالتون برادرسروش.

سحر حقیقی 14 مهر 1399 ساعت 09:59

سلام اقای صلواتیان بهتون افتخار میکنم از اینکه شمارو داریم به خودم می بالم وبغضی از این همه وسعت قلب مهربانی رو می بینم شما به من نشون دادی بهشت روی زمین برات طلب خیر بیکران دارم

robi m 14 مهر 1399 ساعت 09:59

شاید شما هم یک سامیه دیگه برای شروع آدم ها در یک مسیر جدید باشید.

M S 14 مهر 1399 ساعت 09:58

احتمالا اقای صلواتی فرا زمینی هستن
شاعر میگه
انسانم ارزوست
مگر داریم
❤️❤️🌺

Sami Kadkhodayi 14 مهر 1399 ساعت 09:57

درود بر انسانیت💙

شیرین واحدی 14 مهر 1399 ساعت 09:57

به محض شنیدن اینکه بچه ها حتی ادمی ندیده بودند اشکم در اومد . بیشتر از اینکه من چند سال پیش برای همون بچه ها کتاب و اسباب بازی فرستادم در حالیکه نمیدونستم در اون حد فقر زندگی میکنند‌. آشنایی من با آقای صلواتی وقتی بود که چند سال پیش دیدم عکسی گذاشتن که بچه ها پابرهنه بودند. گفتم مگه میشه تو این زمان کسی اینطور باشه. باورم نمیشد.
وقتی شنیدم فقط نون و چای میخوردند و پرتقال را با پوست.. قلبم فشرده شد که این همه فرق هست تو این دنیا..
دمت گرم آقای صلواتیان. هزاران برابر بیشتر برگرده تو زندگیت. من به خودشون گفتم که نذری کردم برآورده شد حتما نذرم رو ادا میکنم بهشون.. حقا که واقعا آدم حسابی مملکت هستید

Belanche Flemish 14 مهر 1399 ساعت 09:56

بیاد پدرم افتادم که وقتی بچه بودم توی باغ برای جوجه تیغی ها حوضچه های کوچولوی آب ساخته بود تا هم تشنه نباشن هم لوله های آب درختها رو نجون و هم توی گل گیر نکنند ... حیف که آدمای اینجوری قدرشون دونسته نمیشه مگر به ندرت

Setareh Maddah 14 مهر 1399 ساعت 09:56

متشکرم از شما. من دوبار پشت هم گوش دادم.

sepid Eh 14 مهر 1399 ساعت 09:55

فروردین ۹۸ بود که خیلی اتفاقی با اکانت سروش صلواتیان تو اینستاگرام آشنا شدم. یادمه اون موقع هر روز در حالیکه به دختر پسرای کوچولوی صف کشیده، هدیه کتاب و لوازم التحریر میداد استوری میذاشت و من حیرت کرده بودم از اون همه بچه ای که دمپایی به پا داشتند و صف کشیده بودند و با دو تا چشم گرد خوشگل پر از اشتیاق منتظر هدیه هاشون بودند ... چند ماه بعد سروش را در تدکس اصفهان دیدم که اونجا هم موقع صحبت از مشکلات اونجا احساساتی شد و چند بار وسط سخنرانیش بغض کرد. اینکه سروش بعد از این سالها و با دیدن این همه مشکلات مختلف تو اون ناحیه هنوز براش عادی نشده و با تعریف کردن تک تک خاطراتش دوباره بغض میکنه نشون میده چه انسان بزرگیه و چه قلب مهربونی داره. ممنونم از رادیو ماجرای معرکه که هر بار در هر اپیزودش، آدم حسابیایی رو به ما معرفی میکنه که به دنبالش ما هم با بزرگ فکر کردن و یه جور دیگه دیدن یاد بگیریم و بهتر زندگی کنیم و شاید حتی به بهتر زندگی کردن دیگران کمک کنیم.دمتون گرم.

تهمینه م 14 مهر 1399 ساعت 09:24

اولین باره که اینجا یه آشنا میبینم ☺️ از اینستا با ایشون و فعالیت هاشون قبلا آشنا شده بودم و دنبال می کردم و اینکه به جمع دوستان لست سکندی ملحق شدن خوشحالم. جای همچین کسانی اینجا واقعا خالی بود🌺

13 مهر 1399 ساعت 14:45

سلام بسیار عالی و تحسین برانگیز. آیا راهی است که بتوان با آقای صلواتیان ارتباط برقرار کرد؟