kandid.jpg

IJsVLCwk2wLd67mfoKCIqYEAw6G331ceJvRC77A1.jpeg

 

نکات کلی :

  • قبل از هر چیز میخوام بگم که قصد دارم این سفرنامه رو خیلی سلیس و روان بنویسم و از نوشتن متن رسمی خوشم نمیاد . چون نمیخوام خواننده ها حس نامه رسمی خوندن بهشون دست بده و میخوام با لذت بخونن .
  • من سعی میکنم از نکاتی که دوستان قبلا اشاره کردن سریع بگذرم تا باعث خستگی نشه . چون تعدادی سفرنامه توی این بخش هست . پس از تکرار مکررات پرهیز میکنم .
  • در بعضی قسمتها ممکنه از عکس ها و فیلمهایی استفاده کنم که شخصی باشه . پس خواهش میکنم مراقب قضاوتهامون باشیم چون ناسلامتی هممون پرچم یه فرهنگ 2500 ساله رو بالا نگه داشتیم . پس بهش احترام بذاریم و فقط یدک کش اسمش نباشیم .
  • حتما حتما همونطوری که توی همه سفر نامه ها اومده اونجا حسابی چونه بزنید و تشخیص کجا چونه زدنش با خودتون . از اونجاییکه مردم اونجا واقعا در سطح پایینی زندگی میکنن شاید اون مبلغی که برای شما ناچیزه واسه اونا خیلی باارزش باشه ( تجربه شخصی ) .
  • مسایلی رو میخوام عنوان کنم که شاید به مذاق بعضی دوستان هموطن خوش نیاد اما متاسفانه حقایق تلخیه که زهرش بدجوری به تن میشینه . من هم مثل شما ایرانی هستم اما وقتی فقط برای یکبار سفر میکنید به فرای مرزهای ایران تازه متوجه اینهمه تفاوت میشید و خیلی متاسف میشید .

 

مقدمه :

شاید باورش سخت باشه ، اما مدت 7 سال بود که آرزوی این سفر رو داشتم . توی رویاهام این سفر موج میخورد . عکسهاش رو میدیم . و درباره ش خیلی میخوندم . اما هر وقت توی جمع حرف رفتن به این سفر میشد دیگران آنچنان واکنشی نشون میدادن که حتی از حرف زدن در باره ش پشیمون میشدم . دایما پیشنهاد سفر ترکیه و تایلند رو میدادن . اما تصمیم خودم رو گرفته بودم . اول بالی و بعد هر جای دیگه . 

به قول شاعر ( قیصر امین پور  ) که میگه :

گاهي گمان نميکني ولي خوب ميشود
گاهي نميشود که نميشود که نميشود
گاهي بساط عيش خودش جور ميشود
گاهي دگر تهيه بدستور ميشود
گه جور ميشود خود آن بي مقدمه
گه با دو صد مقدمه ناجور ميشود
گاهي هزار دوره دعا بي اجابت است
گاهي نگفته قرعه به نام تو ميشود

سال 1396 عزم خودم رو برای رفتن به این سفر جزم کردم .در ابتدا فکر تنها رفتن این مسیر طولانی خیلی ترسناک بود . اما خب چاره ای نبود تا نهایتا 14 مهرماه 1396 این آرزو جامه عمل پوشید . و تا پایان عمرم خاطره این سفر همراهم خواهد بود .

دوستانی که به این سفر و سختیهاش فکر میکنن ، تنها یک نصیحت دوستانه میکنم . این سفر ارزش هر سختی رو داره پس عجله کنید .

دو تا سه روز قبل از سفرتون استراحت کامل داشته باشید تا بلایی که سر من اومد سر شما نیاد و بتونید از همون روز اول سرحال باشید .

 

و اما....

توی اینترنت داشتم دنبال آژانس میگشتم که چشمم خورد به آژانس بهار پرستوها و تماس گرفتم و انصافا کارشون عالی بود . چون من قصد داشتم در دو شهر بمونم . ابود و نوسادوا . هتلی که در ابود میشناختم 4 SEASON بود که خیلی جاها ازش خونده بودم . با راهنمایی آژانس هتل دیگه ای  به نام PADMA RESORT HOTEL  بهم معرفی شد . بعد از چک کردن توی اینترنت و سایتهای مختلف مطمئن شدم که هتل خوبیه و توی نوسا دوا هم به طبع گرند حیات مد نظرم بود ( که ای کاش واسه اونم از خود آژانس مشاوره میگرفتم )

سفر من در تاریخ 14 مهرماه از ساعت 12:45 دقیقه به مقصد دوحه شروع میشد که البته از هفته قبلش به تهران اومده بودم.بعد از 2 شب کم خوابی ساعت 9 صبح از پرند حرکت کردیم و حدود 10 صبح جلوی فرودگاه بودیم و باید ماشین رو توی پارکینگ شماره 3 پارک میکردیم . روانه شدیم به سمت ورودی پارکینگ که دیدیم ای دل غافل ورودی رو کلا بسته بودن بدون اینکه جلوی درب فرودگاه اعلانیه ای بر این مبنی زده باشن تا از گمراهی و سر درگمی جلوگیری کنن ( اینجا ایرانه ) و من زمان این رو نداشتم که برم و کل بزرگراه رو دور بزنم . در نتیجه چمدون به دست تا درب فرودگاه پیاده رفتم . وقتی رسیدم توی فرودگاه فقط حس کردم چقدر الکی بزرگه . از خانمی که پشت یه میز بود سوال کردم که برای پرواز قطری به مقصد دوحه از کدوم سمت برم . حالا تازه ساعت 10:15 صبح بود . گفت بدووووو برو برای چک که دارن کانتر رو میبندن . باید بری طبقه پایین . آنچنان سراسیمه چمدون به دست میدویدم که هیچی رو نمی دیدم و همسر برادرم که با ما اومده بود  هم در کنار من و در این بین هیچ کسی نبود که ازش سوال کنم که از کدوم سمت باید برم ( بهر حال برای کسانی که اولین باره وارد فرودگاه میشن این مشکل پیش میاد ) . تا اینکه رسیدیم جلوی دفتر رئیس ترمینال و ازش سوال کردم . بعد از چک کردن گفت بدوووووو . اگر تا 20 دقیقه دیگه بارت رو تحویل ندی کانتر بسته میشه . برو از اون سمت . و وقتی اون سمت رو نگاه کردم یه صف طویل از کسانی که منتظر چک پاسپورت تنها و تنها توسط یک مامور نیروی انتظامی بود ایستاده بودن .فقط یادم میاد که چقدر حرص و جوش خوردم تا نوبت من شد و تازه ساعت 10:45 صبح شده بود و من حتی نتونستم با خانواده م ( که رفته بودن ورودی پارکینگ رو پیدا کنن ) خداحافظی کنم . وقتی رسیدم پایین از هر گیتی میپرسیدم برای پرواز قطر درست راهنمایی نمیکرد تا خودم دونه دونه چک کردم و بالاخره رسیدم به گیت مربوطه که دو کانتر بود و در نهایت خونسردی بار رو تحویل گرفتن و من در عجب اینقدر عجله و سرآسیمه گی افراد راهنمایی کننده موندم  و اونهمه افراد راهنمایی که توی اون فرودگاه وجود داشت متاسفانه ....

بعد از حدود 2 ساعت انتظار سوار هواپیما شدیم و از همون ورودی تفاوتش رو با هواپیماهای خودمون دیدم .بوئینگ 777 و مسافران مستقیم بدون جابجایی با اتوبوس ، وارد هواپیما میشدن . هر کسی سر جای خودش نشست و بعد پیش به سوی دوحه . بعد از 2 ساعت پرواز به دوحه رسیدیم . حالا دیگه ساعت به وقت اونجا 14:30 بود و من باید 3 ساعت منتظر میموندم و با اون همه فروشگاه انتظار زیاد طولانی و سخت نبود .

عکس 1 - ایشون خیلی عمیق فکر میکردن و اولین چیزی بود که توجه همه مسافرین رو جلب میکرد

VQQJX7HIWCglmL5RG3C7DZr2hYrhgvejZ77cvxwp.jpeg

      

عکس 2 - فرودگاه دوحه - گوشه ای از فروشگاههای دیدنی

fDM2AJmRRF8zaAT7asEbfJIOAnkB2E7RwusukGDB.jpeg

0LkWei5quNhP3SZuYglGblVY0CxqVdWXL22nPoM6.jpeg

به قدری همه چیز مرتب و برنامه ریزی شده بود که نیازی به سوال کردن نبود با این حال هر جایی رو که نگاه میکردی یک نفر بود برای اینکه به هر سوالی جوابگو باشه . اونقدر فرودگاه بزرگ و پر رنگ و لعاب بود که آدم از گشت زدن توش لذت میبرد .

عکس 3 - حتما برای خودتون موبایلتون رو بابت اختلاف ساعتها تنظیم کنید .

IpZBnWYCzDiPOMaY9R0yL2YU1qRzzGLtUDpLa9Ou.jpeg

بعد از 3 ساعت آماده یه پرواز 10 ساعته به سوی دنپاسار شدیم . دیگه کم کم غروب شده بود . تا ساعت 12 شب دوبار پذیرایی شدیم و بعد از دیدن یک فیلم و دو قسمت سریال و کلی بازی کردن ساعت 1 شب با چشمان نیمه باز تصمیم به خوابیدن گرفتم . اما افسوس و صد افسوس که نزدیک خط استوا بودیم در حال عبور از روی کشور سنگاپور و نزدیک شدن به نیمکره جنوبی و اختلاف ساعت حدود 4 ساعت و نیم . نیم کره شمالی ساعت 1 شب بود و نیمکره جنوبی ساعت 5:30 صبح و طلوع . هم خوابم میومد هم نمیخواستم این صحنه رو از دست بدم و البته صندلی جلویی از اولی که نشست صندلی رو خوابوند و خوابیدددددد و من دیگه جایی واسه تکون خوردن نداشتم ...

عکس 4 - نمای زیبایی از اختلاف زمانی بین دو نیمکره 

0wfocRYWiE9YTvE8VAPcyLt2waFrGfzVDySferOF.jpeg

JoKzOOXFY6ysNaiGc3NKTFwv5BUoydlEf5WWsA5l.jpegVNSaLaCE7EaaIr8beCK5iHAIlaNfjpS7aTmaMrHR.jpeg0UfXUHjXAa3OydxwEFYbWsX3PRiwAtsJ7XaaKnnH.jpeg

 

حالا دیگه حدود 72 ساعت گشته بود و شاید من فقط 10 ساعت خوابیده بودم .ساعت 9 صبح به وقت محلی دنپاسار هواپیما به زمین نشست . فرودگاهی که با دریا احاطه شده بود و بهشت از همین جا شروع شد .

 

عکس 5 - باند فرودگاه دنپاسار ( هیچ کس از این زاویه عکس نذاشته بود )

7skRUTAELLkPJhfUnhAbuXbPMJ76VepMd4zpY4hJ.jpeg

وقتی وارد فرودگاه شدیم درست مثل یه بیابون بی آب و علف خشک خشک بود. رفتیم منتظر دریافت چمدون ها شدیم که کلی زمان برد . و بعد هم چک پاسپورت و خروج . نزدیک درب یه چندتا فروشگاه بود که من فقط رد شدم و بیرون درب وقتی دیدم یکنفر منتظرم بود یه نفس راحت کشیدم .

از همون ابتدای ورود یه حس خوب از اونجا گرفتم که نمیدونم چه اسمی رو باید روش بذارم . آب و هواش یه جورایی مثل شهری بود که توش زندگی میکنم با این تفاوت که اونجا به هر طرف نگاه میکردی سبز بود و پر از گل . از فرودگاه دنپاسار تا ابود حدود 2 ساعت و نیم بود و دیگه نزدیکای هتل من در حال چرت زدن بودم . و در نهایت وارد هتل شدیم و اونجا بود که من فقط نگاه میکردم به این همه زیبایی که در ذهن نمیگنجید . از همون ورودی هتل بگیر تا فضای اتاق و منظره بالکن . بعد از یه پذیرایی و دریافت مبلغ 300 دلار بابت 3 شب به عنوان ودیعه( فکر کنم تنها ایرادی که میشه بهش گرفت همینه که بابت هر شب اقامت 100 دلار میگرفتن ) زودتر از موقع ( چون اتاق ساعت 3 تحویل میشه ) روانه اتاق شدم . از درب که وارد شدم فقط گفتم وای ی ی ی ی ی ...... ( میتونید عکسهای این هتل رو در سایتهای مختلف ببینید اما به جرات میگم اولین باری بود که خود مکان از عکسها زیباتر بود )( من عکسها و ویدئوهای زیادی گرفتم که تا اونجایی که مقدور باشه عکس براتون میذارم)

عکس 6 - نمای بیرونی هتل پادما ریزورت ابود 

fPRoeWjGQa3cStTMw5qzyF8eyUuj3gzvXTjZmbS5.jpeglFeOGVPIrNyKOYdDHFX9sjZSmmYN8nSAxxk2bZ9H.jpegCKzXUVvIUkCa7GSHH3bcSx5KCyfMhAk982jU9P7a.jpegP310LplQWJ3SQoUlp1WQnWLQKy582Ur4RPs1stGZ.jpegoZcjAFYcfV2EGrZ7vouumBbVV33CcwEczuX1Snua.jpeg

 

خلاصه اینکه اونروز رو اونقدر خسته بودم که تصمیم گرفتم داخل هتل بمونم و استراحت کنم . احساس کردم تازه خوابم برده که با صدای کارکنان که برای تمیز کردن اتاق اومده بودن بیدار شدم و دیگه خوابم نبرد . رفتم توی هتل چرخ زدم و از مناظر لذت بردم .

عکس 7 - اتاق و زیباییهاش 

DO4mYt9q08YE862ATd5eSIxX1U0P1MNeVCGk86J6.jpegMjOwoYV17N0PrjckgO1TEVx3ZBkYSbj62P3NX7NM.jpeg

VWz1dawbzwFXo0QYJuxDdnrsohgrknuWSyN5l2iv.jpeg

عکس 8 - نمای بالکن 

760wJh4JTwMCWgqZJbHuRWiLduBcqtf6iqFueKP8.jpeg

فیلم 1 - بالکن رستوران - صبحانه و منظره با هم . هم فال و هم تماشا

وقتی توی ایران بودم و در طی تحقیقاتی که کرده بودم توی سایتهای مختلف شماره یه نفر رو پیدا کردم که نوشته بودن هم میتونه تور رزرو کنه هم راننده در اختیاره و اینکه آدم مورد اعتمادیه و قیمت مناسب هم میگیره . ( دو نفر دیگه هم بودن که توی ایران باهاشون چت کردم و متوجه شدم که هر دو گرون میگیرن . در نتیجه همون نفر اول رو انتخاب کردم که حتمات مشخصاتش رو براتون میذارم که در صورت نیاز باهاش هماهنگ کنید و البته موقع خداحافظی بهش گفتم اگر کسی اومد پیشت و اسم من رو آورد همون طوری که با من معامله کردی با اونها هم معامله کن و قبول کرد ) برای روز بعد برای تور دوچرخه سواری باهاش هماهنگ کردم و گفت خودم میام دنبالت . ( البته هر توری که اونجا میگیرید همراه با هزینه ترانسفر و ناهار هستش )

عکس 9 - کارت آقای وایان برای اونایی که دنبال یه آدم مطمئن هستن با زمانبندی دقیق

 9GuBpO7O0E4rUgDwmE2GhMjwFBkovcNivMGeA97b.jpeg

روز دوم :  

بعد از رسیدن به محل تور و پرداخت هزینه 500 هزار روپیه ای با یک خانواده استرالیایی و 3 جوان فرانسوی توی یه ون نشستیم و راهی محل شروع شدیم . توی مسیر بارون شروع شد و ما برای خوردن صبحانه وارد یه مزرعه کاشت قهوه و چای شدیم که همه دوستان درباره ش توضیحات لازم رو دادن . خیلی دوست داشتم قهوه لواک رو امتحان کنم و برامون یه سینی از انواع قهوه ها و چای ها رو آوردن به اضافه صبحانه مختصر محلی . همه رو امتحان کردم و با اینکه اهل قهوه هستم از طعمشون خوشم نیومد . تنها دو تا چای داشتن که خیلی مزه دلچسبی داشت ییکی چای گراس لیمو و دیگری چای روزلا ( اگر اسمش رو اشتباه نکنم ) که قطعا نمیتونستیم مثل خود اونها دم بذاریم . وقتی اومدم توی فروشگاه دیدم 100 گرم قهوه لواک رو زده 450 هزار روپیه و با توجه به چیزایی که خونده بودم تعجب کردم از گرونیش .

عکس 10-سینی چای و قهوه به همراه صبحانه محلی مختصر 

KsCDtQqIPGlbgwEb9MhZoFJxBuR3uf5eAGzZe7p4.jpeg

بعد از اینکه بارون قطع شد حرکت کردیم ( بارونهای استوایی همینطورن زیاد نگرانشون نباشید ) حدود 1 ساعت و نیم تا محل شروع که نمای کوه باتور از اونجا پیدا بود طول کشید.

وقتی رسیدیم اون بالا یه بهشت زیر پامون بود . صحنه ای که فقط توی نقاشی ها و کارت پستالها میشد دید .

فیلم 2 - شروع تور دوچرخه سواری و نمایی زیبا از کوه باتور

دوچرخه ها و کلاههای ایمنی رو تحویل دادن و سوار شدیم و سر خوردیم به سمت پایین . ( خدا رو شکر که  فقط بعضی جاها مجبور بودیم پا بزنیم . چون اونقدر سربالایی ها و سرازیری ها تند بودن توی ابود که اگر مجبور بودیم مسیر مخالف رو بریم قطعا باید دوچرخه رو به دست میگیرفتیم و میرفتیم ) . در بین راه از ناحیه کینتامانی و یک معبد گذشتیم .

فیلم 3 - اولین ایستگاه - روستای کینتامانی 

و سپس مزارع برنج که خودشون میگفتن 3 نوع برنج در اینجا کشت میشه .

  • برنج سیاه که فقط در مراسم های رسمیشون پخت میشه
  • برنج سفید که یه برنج معمولیه .
  • و یه برنج به نام استیکی که تقریبا مثل همون برنج کته ای خودمون میشد و موقع پخت به هم میچسبید .

عکس 11 - مزارع برنج در طی تور دوچرخه سواری

y04h00DevsveqLk0r4ljMuQNaxHYy2gN17KNxQzr.jpeg

بین راه قبل از ناهار خوری مزارع فلفل رو دیدیم . جالب بود که 2 نوع فلفل کنار هم بودن . یکی اونقدر تند که اصلا نمیشد حتی بهش دست زد و یکی کاملا شیرین . راستی یه میوه وحشی هم دیدیم که نه شبیه تمشک بود و نه توت اما خوشمزه بود .

عکس 12 - همون میوه وحشی خوشمزه که اسمش رو نمیدونم :)

9qa1XmLBOfyaqMIBJEwzS6mWrYL3OV3IGRy75TvN.jpeg

و بعد از صرف ناهار دوچرخه ها رو تحویل دادیم برگشتیم سر جای اول و من خوشحال از اینکه آقای وایان ( راننده ) اینهمه مدت اونجا منتظرم بود . حالا دیگه ساعت 3 بعد از ظهر بود . از خودش خواستم که برای بعد از ظهر یه برنامه مناسب در نظر بگیره و اون گفت زمان محدوده بهترین انتخاب آبشار هستش ( که من هیچ برنامه ای برای رفتن به اونجا نداشتم ) و من قبول کردم . در بین مسیر ازم سوال کرد دوست داری هنر کنده کاری روی چوب اینجا رو ببینی و من با ذوق گفتم بله . پس در ابتدا راهی یکی از مراکز wood art  شدیم . وقتی وارد شدم دیدم همه نشستن و فقط با دست و ابزار دارن کار میکنن و چه کارهای بی نظیری . چند نفر کنده کاری میکردن و یک نفر سمباده میکشید و چند نفر پولیش میزدن . کارهاشون فوق العاده بود و خود فروشنده میگفت کارهای ما همه صادراتی هست اما خیلی دندون گرد بود و کاملا میشد اینو تشخیص داد .

عکس 13 - هنر چوب

jjqZFg48y0hunTxMpqCPdSegnNQ0jKMfBXog9Nqn.jpeguHPcx4IUIl8z19RiNFEojb6KpPZZacS79Sgt8Opa.jpegMNHfw88iuvLN2kHHf3IPLsqNRobPSRhYeCFRA2nv.jpeg

بعد از دیدن کلی کار دستی زیبا راهی آبشار شدیم . من رفتم داخل و راننده بیرون ایستاد . در ابتدای راه چند تا مغازه واسه خرید بود و بعد مناظر شروع میشد . اونروز به خاطر بارونهای چند روز اخیر آبشار هم گل آلود بود اما این مسئله هیچ خدشه ای به اونهمه زیبایی وارد نکرد .

بعد از طی کلی پله و رسیدن به پایینترین نقطه آبشار دوباره همونقدر پله رو طی کردم تا رسیدم به اونطرف آبشار و دوباره برگشت همین مسیر . اما اونقدر دیدنیه که ارزشش رو داشت

عکس 14 - مناظری از آبشار زیبای 

7v4H2UnBTqJYV6dY02LMSY2TFUNUzskBZQLKcuGp.jpegnGjM82yYcERO323tPgliDQ0n04FHYVamb9x0nkQ2.jpegZAiuwWOhhLV5aK4gFHmTFD46MoJR7yhnqQ3qjnsX.jpegI78vznBlC84dMpx86eyZuc5P5JX3HUJ5Byq7nsiw.jpegyhiotMDjTEb7p1d0ZmHMjPMeb981ItvAdQhXJF0T.jpeg

 

 روز سوم :

همون روز دوم برای روز بعد تور رفتینگ بر روی رودخانه آیون رو گرفتم . اونروز روپیه م تموم شده بود و ناچار شدم دلاری پرداخت کنم که قیمت این تور هم یه چیزی معادل همون 500 هزار روپیه بود . چون به توی ابود بود و طی کردن مسیر اونم توی اون جاده های باریک و خطرناک و نشستن توی ماشین برای مدت طولانی خیلی خسته کننده بود . صبح باز هم آقای وایان اومد دنبالم و رفتم برای تور رفتینگ که واقعا جذاب بود . این اولین تجربه من بود و فکر میکردم خیلی باید خطرناک و سخت باشه . درصورتیکه کاملا برعکس کلی هم جالب و شیرین بود . محل رفتیگ زیاد دور نبود اما وقتی رسیدیم متوجه شدم که کلی پله اونم از نوع غیر استاندارد باید برم پایین . همونجا به هم توری هام داشتم میگفتم اگر قرار باشه اینهمه پله رو دوباره برگردم بالا ترجیح میدن همونجا توی رودخونه بمونم . و اونها هم تایید کردن و کلی خندیدم . مسیر رفتیگ خیلی جالب بود در بخشهایی روی صخره های اطراف کنده کاری هایی شده بود و آبشارهای کوچک که ما از قایق پیاده شدیم و کلی آب بازی کردیم و شنا کردیم و خوش گذروندیم ( چون فیلمهاش طولانی هستن شاید برای همه جذابیت نداشته باشه از این فیلمها استفاده نمیکنم ) و بعد هم به مسیر رودخونه در میان جنگلی بلند ادامه دادیم تا به انتها رسیدیم . و در نهایت دوباره کلی پله بعد از خستگی اونهمه پارو زدن و شنا کردن باید برای رسیدن به سطح زمین :) طی میکردیم . ( شوخی شوخی جدی شد ) . این نکته رو هم بگم که اونجا هم با بخشی از سختی زندگی مردم بالی آشنا شدیم و این در حالی بود که ما خودمون به سختی از اون پله ها بالا و پایین میرفتیم و اونا برای کسب در آمد مجبور بودن یه قایق بزرگ یا گاها دو تا رو روی سر بگیرن و این مسیر ها رو طی کنن . :(

دوباره برگشتیم به همون جایی که ازش حرکت کرده بودیم و بعد از دوش گرفتن و تعویض لباس ( اصلا انتظار نداشته باشید که مثل هتلتون باشه و سعی کنید با همین کمترین امکانات سر کنید ) ناهار خوشمزه ای خوردیم و با هم توری ها کلی گپ زدیم و همونجا از هم خداحافظی کردیم و هر کسی رفت به سمت مقصد بعدی ...

من معبد براتان رو انتخاب کردم که باید از جایی که بودیم حدود 2 ساعت راه به سمت شمال میرفتیم( احتمالا اسم این معبد رو شنیدید اما برای آشنایی بهتون بگم که این معبد همون جایی هست که شما هر جا برای انتخاب تور بالی جستجو کنید رو براتون میاره ) . هوا ابر بود و بارونی . با آقای وایان حرکت کردیم . در طول مسیر از جنگل میمونها ( من اصلا دوست نداشتم برم ) گذشتیم و متعجبانه دیدم که در کنار خیابون چند تا میمون نشستن . راننده ایستاد تا من نگاه کنم که یهو دیدم یکیشون به سمت ماشین حرکت کرد . منم گفتم برو برو الان میاد میپره توی ماشین و آقای وایان از این ترس من کلی خندید .

عکس 15 - گذر از کنار جنگل میمونها 

Gbg9H08cbPgJ13dU2gErc227E2XyWcjU2t2h6ojY.jpeg

در مسیر آنچنان منظری رو دیدم که شاید خیلیا در نگاه اول بگن اینکه مثل شمال خودمونه اما به جرات میگم تا به حال اینهمه زیبایی رو یکجا ندیده بودم . انگار بالای یک کوه بلند ایستاده بودم و همه چیز زیر پام بود. یه جنگل بی انتها و روستاهایی که تکه به تکه در این جنگل غرق شده بود و هوای ابری و نم بارون . اون بالا یه مزرعه توت فرنگی بود که توت فرنگی رو حداقل در بسته های یک کیلویی میفروختن . منم خیلی دوست داشتم مزه کنم اما یک کیلو زیاد بود . آقای وایان گفت بالاتر بسته های کوچیکتر دارن . حرکت کردیم و در بین راه یه بسته کوچیک خریدم و ..... چه طعمی داشت ... 

عکس 16- توت فرنگی و مناظر اطراف

yLbrL086eExxB1O6EcpPtT9YfXutMSifcfgR6N4N.jpegMszQdIwdxP6LX67qHaqoeawxbpAim5XiY8DlXw1M.jpeg

ساعت 1 بعد از ظهر شروع کردیم و ساعت 4 عصر رسیدیم به معبد براتان . دوست داشتم واسه غروب اونجا باشم و چقدر خوب که رسیدم .

عکس 16 - ورودی معبد براتان - درخت مقدس

db0VgE9VbAnuxp2djeGkVtQyEYDoMXjvjuHHogt6.jpeg

یک محوطه بسیار بزرگ و و سبز و یک دروازه بزرگ همه توی اون دروازه عکس میگرفتن .

وقتی وارد شدیم منظره باور نکردنی بود . من فقط عکس از معبد دیده بودم . چقدر ساده و چقدر زیبا . دوتا ساختمون در کنار دریاچه براتان و کلی درخت و گل و پر از آدمهایی که مثل من برای دیدن اومده بودن . زیبایی این معبد توی اون هوای ابری که بارون نم نم میزد پر از حس خوب و خوشایند بود . انگار داشتم روی ابرها راه میرفتم .

عکس 18 - معبد براتان از دو زاویه مختلف

DO7ieJ5mrUyk6kylbNLACmft40Ui2j79OTt7muaL.jpegMQcV8ER1EthYXvtUAVmMIxVGCOOaTXskuY9tmyi0.jpeg

بعد از اینکه کلی اونجا چرخیدیم و همه جا رو دیدیم به آقای وایان پیشنهاد قایق سواری روی دریاچه رو دادم اونم قبول کرد . وای ی ی ی ی . چه لذتی که توی هوای مه آلود روی دریاچه با یه قایق و خنکی مه که به صورتت میخوره یه حس ناب زندگی بهت میده که مطمئنم توی هیچ کجا نمیتونی تجربه ش کنی .

عکس 19 - معبد براتان و مناظر اطراف از روی دریاچه براتان 

Ei5CGlMzDe0lDIjPjkY1e6d10rzboLi0TDIGwcCY.jpegY93zJTGxHD2A9bUh4PJ6k9RZUkfcZvvHTG80LyYk.jpeg

و در نقطه شروع ، پایانمون بود . پیاده شدیم و حرکت کردیم به سمت ماشین و همون مسیر رو وارونه طی کردیم تا رسیدیم به یکی از بزرگترین مزارع برنج اونجا به نام " جاتی لووی " . تا چشم کار میکرد سبز بود و پلکانی و این رنگ چقدر چشم و قلب و روح آدم رو آروم میکنه .

عکس 20 - مزارع برنج جاتی لوویی 

ElbuvFnPJOpFfFRxI3idPrksEY8uw2maT920g7CZ.jpeg

داشتم با خودم فکر میکردم مگه میشه توی سرزمینی که فقط 2 فصل داره که شامل 8 ماه خشک 4 ماه بارونیه اینهمه سبز باشه ؟؟ توی همون لحظه یه قطره بارون افتاد روی صورتم و ابر تیره ای که داشت به طبقات ابرای دیگه اضافه میشد و با سرعت حرکت میکرد . سریع رفتیم توی ماشین و به سمت هتل حرکت کردیم . مسیر ما از شهر کوتا رد میشد و من باید پولم رو تبدیل میکردم . به همین دلیل به کوتا سنتر رفتیم . یه خیابون باریک و بلند که دو طرف پر از مغازه و رستوران و کافه بود و چه هارمونی نور و رنگی بود بر اساس فضای موجود . من قصد خرید نداشتم در نتیجه سریع پولم رو عوض کردم و به سمت هتل رفتیم . حدود 10 شب به هتل رسیدیم و من خسته و گرسنه به سمت بوفه هتل رفتم و یه شام خوشمزه از بوفه خوردم و با چشمان نیمه باز رفتم و خوابیدم . نکته ای که باید در مورد بوفه بهتون بگم اینه که من اونجا با پرداخت 382 هزار روپیه میتونستم از تمامی غذاهای بوفه استفاده کنم و فقط میبایست بابت نوشیدنی هزینه مازاد پرداخت میکردم . غذای بوفه هر شب تغییر میکرد و بسیار خوشمزه بود . از پیش غذا تا دسر . ( این توضیح رو برای گفتن تفاوتی که در ادامه خواهم گفت عرض کردم )

عکس 21 - یک شب در بوفه 

XrMuxPk6cEQAgzWEgJ8wFtxlpHTEicsskE0LHxNV.jpeg

 

روز چهارم :

روز آخر در هتل رویایی پادما بود . تصمیم گرفتم توی هتل بمونم و استراحت کنم چون ساعت 12 ظهر باید ابود رو به مقصد نوسا دوا ترک میکردم . و چقدر خوشحالم که این تصمیم رو گرفتم بعد از 2 روزی که از صبح تا شب در حال راه رفتن و رانندگی و پله بالا و پایین کردن بودم . درست مثل یه ریکاوری بود .

راس ساعت 12 پایین توی لابی منتظر تور لیدرم بودم که بیاد دنبالم . وقتی تسویه کامل انجام شد دیگه لیدر هم رسیده بود و چمدونم رو برده بود . و شروع یک مسیر 2 ساعته تا نوسا دوا و هتل گرند حیات :( :( :(

همه تور لیدرها اصرار زیادی در فروختن تورهاشون دارن و این یکی هم از اونای دیگه مستثنی نبود . از روز اول درباره تورهایی که داشت با من حرف زد . اما چون خیلی تحقیق کرده بودم مطمئن بودم که قیمتها رو خیلی داره بالا میگه و اونقدر خوش اشتها هم بود که قیمتهاش همگی به دلار بود واسه همین من ترجیح دادم تورهام رو از یک آدم با انصاف بخرم . به شما هم همین توصیه رو میکنم .

وقتی بین راه هر چی از تورهاش و قیمتهاش گفت و دید اثری نداره در نهایت گفت اگر گرسنه هستی اینجا مک دونالد نزدیکه . منم گفتم بریم قبل از ورود به هتل ناهار بخوریم . جای همگی خالی . این یکی از کوچکترین چیزایی که یه کشور توسعه نیافته داره و ما در کشورمون نداریم . من خودم یکی از طرفدارهای پر و پا قرص بستنی های مک دونالد هستم . واسه همین بعد از ناهار یه بستنی هم خودم رو مهمون کردم .

عکس 22 - صبحانه های متفاوت  در روزهای متفاوت و خوشمزه هتل پادما 

abpicyJUHAWhqllVIzOpWAfaIt4oopILbmPkDk8X.jpegAAiYOQXDJxveUuJd7hIoJ5JjsOj5qvzZ52nO7PgW.jpegINyotXvMsWVP4Rr6ACvFyf0AsCG6FDEZktr2tS4X.jpeg