Close

سفر به هند - از کودایکانال تا مونار

4.7
از 10 رای
مسجد، کلیسا و معبد در این شهر هند همه در یکجا قرار دارند! + ویئدو
  • 15 خرداد 1399 10:00
  • 5
  • 10.3K

از سالِم، جان سالم به در بردیم!
شب سال نو میلادی ما اینجا بودیم. چند مراسم جشن سال نو در اینجا برگزار بود و شیرینی فروشی ها با تمام ظرفیت مشغول به کار بودند و تا ده ها متر دورتر از هر قنادی، بوی شیرینی به مشام می رسد.
‌‌
با سالم کاری نداریم. در واقع جای دیدنی هم ندیدیم که داشته باشد. صرفا برای تقسیم کردن مسیر کودایکانال و طبیعت و رصدخانه معروفش، یک شب در سالم می مانیم.
‌‌
معابر با مدیریت شهری ضعیف و خانه های بافت داخلی شهر، در هم تنیده و نامنظم ساخته شده اند.

نمی دانیم برای تماشای این سرسبزِ وحشی از کجا شروع کنیم؟

کوه های دوردست، جنگلِ پشت خانه، دریاچه کودایکانال، دریاچه کودایکانال، آه از این دریاچه کودایکانال که دیشب تنها شاهد قدم های خسته ما دوتا در هوای مه گرفته و سرد بود که در شب سال نو، بعد از هولناک ترین سفر اتوبوسی دنیا، جشنی که دیر رسیدیم و هتلی که رزرو ما را یکجانبه لغو کرده بود، به دنبال جایی برای خواب می گشتیم.
‌‌‌
عجیب است که صدای بوق نمی شنویم. همه چیز وارونه شده!
‌‌
شهر و معابر تا حد زیادی تمیز است. ظهر شده. پاکبان ها همیشه مشغول آراستگی شهر هستند.
زوج ها، خانواده ها و دسته های دوستان در حال قدم زدن هستند و گاهی کودکانی را می بینم که با دوچرخه مشغول رکاب زدن دور دریاچه هستند. هر از گاهی هم ماشین هایی رد می شوند که جوانهای سر خوش مشغول رقص و شادی اند و سال نو را به همه تبریک می گویند.
‌‌‌
اینجا چه خبر است؟
قدم زدن های ما به قسمت شلوغ تر حاشیه دریاچه رسید.
روز اول سال نو و همه چیز، تازه و با طراوت است. از لباس مردمی که اینجا حضور دارند، تا خوراکی های خیابانی و اسب ها و ماشین ها.
‌‌‌
چرخی ها کنار خیابان مشغول آماده کردن خوراکی ها هستند. یکی ذرت کباب می کند، دیگری اسنک می فروشد، خانمی بر چرخ دستی اش املت، نیمرو و انواع اسنک ها را می پزد، یک چرخی هم سبزیجات را با سلیقه ریز ریز خرد کرده، با لوبیای داغ، آناناس و انبه خرد شده ترکیب می کند و در قیف هایی از کاغذ روزنامه پر می کند.
‌‌‌
جایتان خالی صبحانه نخورده بودیم و در آن هوای سرد خیلی به جانمان چسبید.

در رصدخانه کودایکانال همراه دکتر ابنزر می شویم و تمام مجموعه، از ساختمان رصدخانه ها تا کتابخانه بسیار ارزشمند رصدخانه بازدید می کنیم و در این مسیر، تپه های سرسبز را یکی پس از دیگری پشت سر می گذاریم.
‌‌‌
به نظرم زیباترین ساختمان این مجموعه، کتابخانه و رصدخانه دوقلو است که سالن اجتماعات در همین ساختمان قرار گرفته و چند روز دیگر میزبان مجمعی از دانشمندان نجوم است.
‌‌
قدمت این رصدخانه به ۱۲۰ سال قبل بر می گردد. وقتی که رصدخانه ای به نام مَدرَس به مدت ۱۰۰ سال در چِنای امروزی مشغول به کار بود، دانشمندان نجوم، جایی را در ارتفاعات پالانی که اکنون شهر کودایکانال در آن قرار گرفته، برای ساخت رصدخانه انتخاب کردند و کم کم اطلاعات و تجهیزات رصدخانۀ مَدرَس را به اینجا منتقل کردند.

جادۀ مونار مثل کودایکانال، پر پیچ و خم و کوهستانی است. مثل جاده چالوس خودمان؛ با پیچ و خم های بیشتر، ایمنی کمتر و رانندگی های خطرناک تر.
‌‌ شهری کوهستانی در استان کرالای هندوستان، که مبداء کوهپیمایی‌ها، طبیعتگردی و سافاری‌های مناطق کوهستانی وسترن قط، مزارع چای و باغ‌های گیاهان ادویه‌ای است. مثل هل، دارچین و خیلی از ادویه هایی که در کمد آشپزخانه داریم.
‌‌
سپیده دم نزدیک بود. صدای نیایش هندوها که با لحنی شبیه سرود شادی بود از بلندگوی معبدی آنسوی رودخانه به گوش می‌رسید. صدای ناقوس کلیسا از سوی دیگری شنیده می شد و مردمی را می‌دیدیم که به نماد مریم مقدس که در ورودی کلیسا گذاشته شده نزدیک شده و با عبادتی کوتاه، روز خود را شروع می‌کردند. صدای اذان مسجدی باشکوه که بر بلندای تپه‌ای ساخته شده بود هم به گوش می‌رسید، که داستانش را شاید هیچوقت نگویم!
‌‌‌
کم کم هوا روشن شد و در ایستگاه، اتوبوسی که از چیتیراپورام عبور می‌کرد را سوار شدیم.
‌‌‌
باغ‌های چای روی زمین‌ها و تپه‌ها را با شکل دایره‌های هم مرکزی شبیه اثر انگشت، سرسبز کرده بود.
زیر نور افقی طلوع خورشید، حیرت انگیز بود و چشمان‌مان از اولویت بندی تماشای مناظر، گیج شده بود که به کجا نگاه کند.

دانلود
نمایش ویدیو در سایت شما
انتخاب اندازه نمایش
نظرات کاربران (5 نظر)

× در حال پاسخ به:

عباس 20 خرداد 1399 ساعت 01:18

بسیار زیبا و قشنگ مرسی از سفرتون

ایرانی 16 خرداد 1399 ساعت 03:07

همه جای دنیا مسجد و کلیسا و معبد و حتی میخانه ها در نزدیک هم هستند...بجز ج.ا که کاسه داغتر از اش است.

sepide ghorbani 16 خرداد 1399 ساعت 02:12

چقدر شیرین و دلچسب
مممنون برای تهیه ی این ویدئوی زیبا و اینکه مارو با خودتون همراه کردید

salma masjedi 15 خرداد 1399 ساعت 16:31

سلام دوست عزیز واقعا لذت بردم انگارکه منم اونجابودم باخنده هاتون خندیدم وخستگی وگرسنگیتون رو‌باتمام وجودحس کردم چون خودمم همچین مسافرت هایی داشتم واینجوراتفاقاتی برامون افتاده ولی درداخل کشورنه خارج ازکشورخیلی خیلی ازت ممنونم که دیگران رو‌هم درتجربه زیبایت سهیم کردی من زبان بلدنیستم وتوان خارج ازکشوررفتن روهم ندارم ولی پسرم رو بازبان انگلیسی بزرگ کردم که الان نیمی ازدوستای مجازیش غیرایرانی وازسراسردنیا هستن منوپسرم اختلاف سنی خیلی کمی داریم وتوی ۱۶سالگی مادرشدم خودم مادرنداشتم فقط یه نامادری وحشتناک ترازنامادریهای توی قصه ها برای همین هم دستم بسته شدبرای براورده کردن ارزوهام دوست داشتم ستاره شناش بشم توبچگی وقتی رصدخانه رو دیدم دلم پرکشید‌وارزوکردم کاش میشد دوباره زندگی کردازاول ولی بعدبه پسرم فکرکردم وپشیمون شدم خداروشکرکردم بابت همه داده هاشونداده هاش که شایدحقم نبوده خلاصه بازم ممنون هزاربارممنون بابت حسی که بهم دادی وایشالا تاابد خوشبخت باشی ولبات همیشه مثل این مسافرتت خندون باشن وهمیشه به مسافرت وشادی روزگارت بگذره وازهمه مهمترتنتون سالم باشه

بردیا نوروزی 14 خرداد 1399 ساعت 10:58

سلام
خیلی ممنون زیبا و ارزشمند بود .