و بالاخره موعد سفر رسید.
پیمایش ما زیر نور ماه کامل آغاز شد. در تمام طول مسیر، یک سؤال مدام در ذهنم تکرار میشد: «یعنی میتوانم؟» روحم بیتاب این سفر بود، اما آیا جسمم نیز یاریام میکرد؟
نزدیک به سه ماه در انتظار این روز بودم. برای پایان "جنگ چهل روزه "و راهی شدن به این سفر لحظهشماری کرده بودم و حالا ماه آبیِ کامل که از میان کوهها سر برآورده بود و به تماشایمان نشسته بود، به قلبم نوید میداد که راه را درست آمدهام و این ماجراجویی هیجانانگیز تازه آغاز شده است.
تراورس صدو بیست کیلومتری ما از روستای گرمابدر فشم "گردنه خاتون بارگاه" آغاز می شد. در کوهنوردی و تور طبیعت گردی تراورس به مسیری گفته میشود که نقطه شروع و پایان آن متفاوت است. در این تراورس شروع حرکت ما ازتهران و دامنه جنوبی البرز آغاز میشد و پس از گذر از مرز اقلیمی البرز و پشت سر گذاشتن مراتع و دشت های مرتفعتر و خشک تر وارد جنگلهای انبوه هیرکانی می شدیم. مقصد نهایی ما دریای زیبای خزر بود.
رؤیای رسیدن به دریا مرا به یاد رمان محبوبم، «آتش بدون دود» نادر ابراهیمی میانداخت؛ گوگلانهایی که رؤیای رسیدن به دریا و دیدن ماه در آب را در سر میپروراندند. این بار اما گالاناوجاها و سولمازهای دیگری، با همان رؤیا، قصد گذر از عرض البرز را کرده بودند و مشقتهای سفر را به جان خریده بودند.
روز اول همراه سی و پنج همنورد دیگر وارد دشت لار شدیم. دشتی سرسبز و پهناور که رودهای مختلفی از دل کوه میجوشید و در آن جاری میشد. موسیقی جریان رود آرامشبخش روح و جانمان بود. در نیمه آخرین ماه از فصل بهار بودیم و زیبایی های دشت در غایت خود بود. گلهای طلاییِ اکلیلگون دارای گل آذین های چتری بزرگ که در منطقه به وفور یافت میشد، در باد میرقصیدند. گفته می شوداین گیاهان نقش مهمی در اکوسیستم دشت لار دارند و از نظر دارویی و تولید صمغ بسیار ارزشمند هستند. گلهای یاسیِ شفاف و ظریف جامی شکل دستهدسته کنار هم روییده بودند و زبان از توصیف زیباییشان قاصر بود؛ همه انرژیبخش و آذوقه روح ما بودند.

روز اول،دشت لار
در قلب دشت لار هریک از ما با کوله هایی پیش میرفتیم که بیش از دوازده کیلو وزن داشتند و این خود یکی از پرچالش ترین موضوعات سفر تور شمال بود. نزدیک ظهر بعد از چند ساعت پیمایش آبشار سفیدآب که شاخه های متعدد آن از دل کوه سربرآورده بودند بر ما نمایان شد و من در دشت، فرهادهایی را میدیدم که به رغم خستگی راه و گرمای هوا برای رسیدن به شیرین خویش، کوه را میشکافتد و پیش میروند.

حالا که این خاطرات را مینویسم، سوار بر متروی شهر هستم و زنی دستفروش بیوقفه تکرار میکند: «پیراشکی، نوشابه، ساندویچ...» اما ذهن من هنوز در سکوت و فراخی دشتهای پهناور لار جا مانده است؛ همان دشتهایی که مقصد روز نخست سفرمان بودند. طعم خوش سفر و خلسه دوستداشتنیاش را در ذهنم حفظ کردهام.از زمانی که کوهنوردی را آغاز کردم، طبیعت بزرگترین نجات دهنده و الهامبخش زندگیام شد؛ به من آموخت که اگر در آب دستوپا بزنی، غرق میشوی؛ اما اگر رها کنی و خودت را به امواج بسپاری، روی آب خواهی آمد و نجات پیدا خواهی کرد.
مسیرمان با چالش و شگفتی همراه بود؛ رودهایی که از دل کوه میجوشیدند و دشت را سیراب میکردند و ما ناگزیر بودیم از آنها عبور کنیم. شیب تند کوههایی که باید با کولههای سنگین از آنها بالا میرفتیم تا اندکی از زمین و تعلقاتش فاصله بگیریم.

منطقه سرخک، کمپ شب اول
چند ساعتی از روز باقی مانده بود که به محل کمپ در منطقه سرخک رسیدیم. چادرها را برپا کردیم و کنار رود، بر سبزهها نشستیم. صدای خندههایمان در دشت پیچید، دوستیهایمان جان گرفت و دیری نپایید که زیر سقف آسمان به خواب رفتیم.
صبح، خورشید به آسمان آمده بود و ماه هنوز کاملاً راهی نشده بود که چشم گشودیم. هرچند سرمای شب چندین بار خواب را از چشمانمان ربوده بود.
من هرگز نمی گویم در هیچ لحظهای از این سفر دشوار، گرفتار ناامیدی نباید شد.
من می گویم: ب امید باز گرديم_ قبل از آنکه ناامیدی، نابودمان کند.
عاشق، تکدی نمی کند.
عاشق، حقارت روح را تقبّل نمی کند.
عاشق، تن ب اعتیاد نمی دهد.
عاشق، سرشار است از سلامت روح، و ایمان.
عاشق، زمزمه می کند، فریاد نمی کشد.
بیا تا برکه های حقیر دغدغه را دریا کنیم ای دوست!
چرا ک هیچ دریایی، هرگز، از هیچ توفانی نهراسیده است و هیچ توفانی، هرگز، دریایی را غرق نکرده است.
روز دوم
پس از صرف صبحانه، برای پیمودن باقی مسیر دوباره به دل کوهستان زدیم. از دشت پاکبود به سمت تنگه پلنگ واز راهی شدیم.دامنه های دماوند پر از گون های صورتی بود. در مسیر رودخانه و یخچال ها مواهب طبیعی بودند که بر سر راهمان ظاهر میشدند تا ما را به چالش بکشند. یکی از ترفندهای حرکت روی یخچال ها برف کوبی است. افرادی که جلوتر حرکت میکنند یا ماهرتر هستند با ضربه زدن به داخل برف جای پا برات باز می کنند تا راحت تر بالا یا پایین بری کمتر خسته بشی و تو هم طعم شیرین رسیدن و صعود و بچشی . این حرکت من و یاد برف کوب های زندگیم می انداخت که جلو رفتن دستمو گرفتن و مسیرو برام هموار کردن یادم انداخت که باید قدردان شون باشم و البته توی این تراورس هم تعداد افرادی که فداکاری کردن کم نبود و دیدن این همکاری و روحیه کمک کردن به همنوع بی نهایت زیبا بود.
بعد از پشت سر گذاشتن یخچال ها و گذشتن از یک سراشیبی تند کوه چپکرو در برابرمون قرار گرفت و منظره زیبای دماوند از زاویه ای خاص قابل مشاهده بود.
بعد از کمی استراحت به مسیر ادامه دادیم. ساعتی بعد دشت سورین با گل های فراوان زردرنگ پیش چشممان ظاهر شد؛ دشتی که مرا به یاد دنیای کودکی ام و دهکده هایدی می انداخت؛کوهستانی، سرسبز ، مملو از آلاله کوهی زرد و پامچال کوهی بنفش ، رودهای خروشان و گلههای بیشمار گوسفند که در آن مشغول چرا بودند.
برای عبور از رودخانهای پرآب، چوپانی مهربان با دو الاغ خود به کمکمان آمد. با هیجانی کودکانه سوار بر الاغ شدم و از عرض رودخانه گذشتم. پس از آن، میان دریایی از گلهای طلایی، در حالی که کوههای برفی در دوردست خودنمایی میکردند، دراز کشیدم و لحظههایی ناب را با دوربین ثبت کردم.
بعد از ناهار و خوردن لذتبخشترین تن ماهی عمرم، دوباره به راه افتادیم. ساعتهای پایانی مسیر روز دوم طاقتفرسا بود. خستگی در جانم نشسته بود و یاد این شعر مولانا بودم که
لنگ و لوک و خفتهشکل و بیادب
سوی او میغیژ و او را میطلب
و غیژ غیژکنان پیش میرفتم . وقتی به انتهای مسیر آن روز رسیدیم امکان برقراری ارتباط تلفنی با خانواده هایمان میسر شد و توانستم با نیلو خواهرعزیزم صحبت کنم، و اشک بیاختیار بر گونههایم جاری شد.
و تا آن لحظه، تنها دو روز از پنج روز سفرمان سپری شده بود..
روز سوم سفر
این روز، روز عبور از مرز اقلیمی البرز بود؛ روزی که شگفتیهای تازهای در انتظارمان بود.
صبح زود از دیار بلده به سمت سفرکلا تنگه حرکت کردیم. برای رسیدن به روستای وارازان باید تا ارتفاع سههزار و پانصد متر بالا میرفتیم و از گردنه قرق عبور میکردیم.
مسیر، پوشیده از چای کوهی، آویشن و دیگر گیاهان دارویی بود؛ عطرشان در هوا میپیچید و هر رهگذری را سرمست میکرد. نزدیک گردنه، صدای رعد و برق و خطرات احتمالی ارتفاع، ما را واداشت با سرعت بیشتری حرکت کنیم تا هرچه زودتر از گردنه عبور کنیم. حدود نیمساعتی در کوهستان با شتاب پیش رفتیم تا سرانجام به نزدیکی گردنه رسیدیم؛ جایی که صدای رعد فروکش کرده بود و فرصتی برای تجدید قوا پیدا کردیم.
با عبور از کوهستان خشک البرز، همزمان منظره ای که در برابر چشمانمان آشکار میشد خیره کننده و افسانه ای بود. مه در هوا پراکنده بود و با هر قدمی که برمیداشتیم به سرزمین ابرها نزدیک تر میشدیم و برای من که همیشه آرزوی محال لمس ابرهای پنبه ای را در خواب و بیداری دنبال می کنم، قدم زدن در مه تجربه ای بود که روحم را به پرواز در می آورد.
در مهی بسیار فشرده و سپید
تمام عمر در مه
در کنار هم من و تو
مه را میپیماییم
آرام، و به زمزمه با هم سخن میگوییم.
در مه به انتظار تو ایستادن را دوست دارم.
تو از من میخواهی که شادمانه و پر زندگی کنم. نه؟ برای شادمانه و پر زیستن، در عصربی اعتقادی روح، در مه زیستن ضرورت است.
با نزدیک شدن به گردنه، مراتع و دشتهای مرتفع نمایان شدند و از میان مه، چشمانداز جنگلهای هیرکانی رخ نمود. کوهستان خشک و مرتعهای کمپوشش البرز را پشت سر گذاشته بودیم و حالا به دریای سبز و زمردین جنگل قدم میگذاشتیم؛ پاداشی برای مسیری که طی کرده بودیم. خستگی جسم جای خود را به حیرت و لذتی عمیق در روح داده بود.
تمام مسیر فرود در مه طی شد و با فاصلهای کم از یکدیگر حرکت میکردیم تا کسی از گروه جانماند. پس از چند ساعت پیمایش، به دریاچهای رسیدیم که در دل مه پنهان بود و اطرافش از گلهای قاصدک پوشیده شده بود. از کودکی با قاصدکها برای خواهر کوچکم مژگان که او را یک روز برای همیشه از دست دادم، پیام میفرستادم و قاصدک ها مرا به یاد او می انداخت. حالا در دشتی از قاصدک ایستاده بودم و گویی او هم آنجا بود. آنجا را «دشت آرزوها» نامیدم؛ جایی که یک ساعت حضور در آن، از بهیادماندنیترین لحظات زندگیام شد، گویی هرکه می خواستم و هرچه میخواستم همانجا حاضر بود. میان مه گم شدم و باری دیگر خودم را یافتم.
حکایت بارانی بی امان است
این گونه که من
دوستت می دارم .
شوریده وار و پریشان باریدن
بر خزه ها و خیزاب ها
به بی راهه و راه ها تاختن
بی تاب و بی قرار
دریایی جستن
جذابیت های روز سوم سفر در این جا به پایان نرسید و بعد از رسیدن به روستای زیبای وارازان راهی حمام روستایی شدیم تا خستگی از تن دور کنیم که حمامی دلچسب و تجربهای متفاوت و بهیادماندنی شد. شب را نیز در حسینیه روستا که از پیش هماهنگ شده بود سپری کردیم.
روز چهارم سفر
این روز با نیسانسواری آغاز شد. از روستای وارازان به سمت معدن قدیمی زغالسنگ رفتیم؛ جایی که ابتدای مسیر پیمایش جنگلی ما بود.بعد از روزها قدم زدن در دشتها و مراتع مرتفع البرز، حالا وارد دنیایی متفاوت شده بودیم. مسیر از میان درختان بلند جنگلی میگذشت و پاهایمان روی گل و لای نرم جنگل فرود میآمد. هوا شرجی بود، اما گرمای آزاردهندهای نداشت و هر از گاهی نسیمی خنک از میان درختان عبور میکرد و خستگی را از تنمان میبرد.
صدای زیبای پرندگان از هر سو به گوش میرسید و جنگل زندهتر از آن بود که بتوان در عکسها توصیفش کرد. سالها آرزوی پیمایش در دل جنگل را داشتم و حالا مطمئن بودم که روز چهارم، محبوبترین روز این سفر برای من خواهد شد.
در میانه راه در دل جنگل، از یک چوپان ماست و دوغ محلی خریدیم و طعم واقعی زندگی روستایی را چشیدیم. کمی بعد آبشارهای زیبای آنجل و آبشار سنگی را دیدیم؛ آبشارهایی که در میان سبزی جنگل جلوهای رؤیایی داشتند.
ناهار را زیر نمنم آرام باران خوردیم و حوالی ساعت سه به شیوا دره رسیدیم؛ درهای پرآب که در انتهای آن آبشاری خروشان جریان داشت. تنی به آب زدیم، خستگی چند روز پیمایش را شستیم و راهی محل کمپ شدیم.
اولین تجربه کمپ جنگلی برای من، به یکی از لذتبخشترین شبهای عمرم تبدیل شد. شب دور آتش جمع شدیم، چنجه خوردیم، آواز خواندیم و در میان صدای جنگل و نور آتش، از شادی و سرخوشی لبریز شدیم.
روز پنجم
آخرین روز مسیر پیمایش ما بود که بدون چالش سپری نشد. باران مسیر جنگلی را به راهی گلی، لغزنده و گاه دشوار تبدیل کرده بود. با کمک همنوردان و کمی تقلا از بخشهای سخت عبور کردیم و حوالی ظهر، وقتی از جنگل سیسنگان خارج شدیم، بوی دریا به مشاممان رسید.
و چه کسی میداند چه حسی دارد وقتی بعد از پنج روز عبور از کوه، دشت، مه، جنگل و رودخانه، ناگهان صدای موجها را بشنوی؟
شاید مقصد واقعی این سفر دریا نبود.
ما از رودخانهها گذشتیم، از یخچالها بالا رفتیم، در مه گم شدیم، در جنگل خیس شدیم، از رعد و برق گریختیم و شبها زیر آسمان و میان درختان خوابیدیم. هر روز بخشی از آنچه بودیم را پشت سر گذاشتیم و سبکتر شدیم.
وقتی ظهر روز پنجم از جنگل سیسنگان خارج شدیم و بوی دریا به مشاممان رسید، فهمیدم چیزی بیش از عرض البرز را پیمودهایم.
پنج روز پیش زیر نور ماه کامل راه افتاده بودیم و سوالی ذهن مرا مشغول میکرد که اکنون پاسخ آن را می دانستم. "یعنی میتوانم؟"
بعضی راهها را باید رفت تا فهمید میتوانی.
و بعضی رؤیاها فقط وقتی واقعی میشوند که جرئت کنی قدم اول را برداری
و من در کنار سی و پنج همنورد دیگر توانسته بودیم رویایی دیگر را محقق کنیم.
"آنچیز که در جستن آنی آنی"
