من پریسا هستم. دختری 34 ساله اهل و ساکن تهران، دانشجوی کارشناسی ارشد رشته ادبیات نمایشی دانشگاه تهران. شهریور 91 با همسرم امین ازدواج کردم. روزهای آخر بهمن پارسال برای دیدار خانواده همسرم که در بندرعباس زندگی می کنند به همراه خواهر و مادرم به بندرعباس رفتیم. یک هفته در بندرعباس بودیم. روزهای آخر سفر بود و باید به تهران بر می گشتیم.

تصمیم گرفتیم که در راه برگشت به تهران سری به اصفهان بزنیم و یک یا شاید هم دو روزی را در اصفهان اقامت کنیم. روز چهارشنبه 2 اسفند 91 همراه امین، مادر و خواهرم به سمت اصفهان حرکت کردیم. صبح حدود ساعت 8 با ماشین شخصی خودمان که یک پراید 141 بود از خانه بیرون آمدیم، در حالی که صندوق عقب ماشین کاملا پر شده بود و حتی جایی برای سوزن انداختن نمانده بود. در طی مسیر خیلی به ندرت توقف می کردیم. هوا به شدت سرد بود. حدود ساعت 3 تصمیم گرفتیم برای ناهار توقف کنیم و از آنجا که در جاده هیچ استراحتگاه و مهمان پذیری وجود نداشت، کنار پمپ بنزینی در حوالی شهربابک ایستادیم. آنقدر هوا سرد بود و باد تندی می وزید که حتی نمی شد از ماشین پیاده شد. همانجا داخل ماشین اسنک های خوشمزه ای که دست پخت مادر همسرم بود خوردیم. وقتی ناهار تموم شد باک ماشین را پر کردیم و راه افتادیم. بیشتر مسیر خلوت بود و به نظرم کسل کننده،

از آنجا که من عاشق راه های خوش منظره شمال ایران هستم این جاده چیز زیادی برای مهمان کردن چشمهای من نداشت جز اندک کوه های فرو رفته در غبار و گاهی مزرعه های پسته که هنوز در خواب بودند و تابلوهای هشدار محیط زیست درباره محبت با حیوانات که آنقدر آفتاب خورده بودند که به سختی خوانده می شدند. اما هر چه با وسواس نگاه کردم نه یوزپلنگی بود نه آهو، نه حتی یک خرگوش کوچولو. وقتی خسته می شدم کنار میزدم و برای ساعتی همسرم رانندگی می کرد. غروب که شد من پشت فرمان نشستم با وجود اینکه اهل مسافرت با ماشین شخصی هستم و رانندگی طولانی برایم سخت نیست اما انگار جاده خیلی کش دار و بی پایان شده بود. کمرم درد گرفته بود و چشم هایم خسته شده بود به هر زحمتی بود به اصفهان رسیدیم.

حالا پیدا کردن هتلی که از روز قبل رزرو کرده بودیم تنها دغدغه ام بود. هتل جمشید. پیدا کردن هتل طولانی نشد آدرس پیدا کردن به طور کلی تخصص من است ولی راه طولانی بندر عباس به اصفهان خسته ام کرده بود و زود پیدا کردن هتل تنها آرزویم در آن لحظات. ساعت 9 شب بود که به هتل جمشید رسیدیم. هتل در خیابان چهارباغ پایین، بین چهارراه تختی و دروازه دولت، ابتدای بازارچه حاج محمدعلی قرار داشت. امین روز قبل تلفنی دو اتاق دو نفره رزرو کرده بود و 100 هزار تومن هم بابت بیعانه پرداخت کرده بود. هتل جمشید دو ستاره دارد و هزینه هر اتاق دو تخته برای یک شب 50 هزار تومان بود. از آنجا که امین خیلی اهل سرزدن به سایت های گردشگری و گرفتن اطلاعات هتل ها و پروازها و جاهای دیدنی است من در تصمیم گیری محل اقامت به او اعتماد کامل دارم و وقتی گفت این هتل نسبت به قیمتش محل خیلی خوبیست من هم باور داشتم که هست. ورودی پارکینگ هتل اما کمی تو ذوقم زد.

خیلی باریک بود و وقتی دیدم جا پارک هم خیلی محدود است بیشتر تو ذوقم خورد. فرم های اقامت را پر کردیم اما مشکل پارکینگ هنوز پا برجا بود. رسپشن خواست که سویچ ماشین را بگذاریم تا در صورت نیاز ماشین را جابه جا کنند. البته زیاد به اینکه ماشین را تحویل بدهم رغبتی نداشتم اما چاره ای نبود. پارکینگ تنها برای 4 ماشین جا داشت و از آنجا که تعداد مسافرها بیشتر بود ماشین ها را طوری پارک می کردند که در صورت نیاز یک مسافر به ماشینش مجبور بودند ماشین مسافر دیگری را جابه جا کنند. خلاصه دردسر کمی نبود البته بیشتر برای میزبان. اتاق ما در طبقه سوم و اتاق مادر و خواهرم طبقه دوم قرار داشت. هتل به نظرم تمیز و رفتار پرسنل کاملا مودبانه و گرم بود. ما را به اتاقمان راهنمایی کردنند.

به محض ورود به اتاق به این نتیجه رسیدیم این هتل لایق ستاره های بیشتری است. البته اگر بهداشت و تمیزی آن را در نظر بگیریم واقعا در حد یک هتل چهار ستاره بود. از آنجا که خیلی وسواسی هستم اول ملافه ها را نگاه کردم و در مرحله بعد بو کردم تا مطمئن بشوم کاملن تمیز هستند و البته بود. به نظرم همه چیز خیلی تمیز و مرتب بود. هوای اتاق خیلی گرم بود. پنجره ها را کمی باز کردم تا هوا ملایم تر شود، چون نتوانستم درجه شوفاژها را کم کنم. پنجره ها خیلی بالا بودند و به هیچ منظره یا نمایی باز نمی شدند. تنها گوشه ای از آسمان و پله های آهنی اضطراری دیده می شدند. قسمت مهم دیگر اتاق یک هتل بی شک حمام و توالت است. سرویس بهداشتی فرنگی بود و کاملا تمیز اما داخل جا صابونی خالی بود.

از آنجا که وسواسی هستم همیشه صابون همراه دارم. البته شب که از هتل بیرون می رفتیم این موضوع را به رسپشن اطلاع دادم و خواستم مایع دستشویی را پر کنند که به این مسئله توجه نکردند و تا دو روز بعد هم جا صابونی پر نشد. حدود ساعت 10 به اتاق خواهر و مادرم رفتیم تا برای خوردن شام به رستوران هتل برویم. از آنجا که من حوصله بیرون رفتن نداشتم قرار شد داخل اتاق غذا بخوریم. به رستوران زنگ زدیم اما گفتند که غذا تمام شده و تنها می توانند چلو برایمان بیاورد. ساعت ده بود و تمام شدن غذای رستوران عجیب. مادر همسرم برای ناهار ظهرمان قلیه ماهی هم درست کرده بود. اما در راه امکان خوردن اش را در ماشین نداشتیم (شاید هم زورمان آمده بود) تصمیم گرفتیم دو تا چلو سفارش بدهیم و با قلیه بخوریم.

چلوها آمد و پیشخدمت رستوران همان دم در هزینه آن را خواست. چهار هزارو پانصد برای دو تا چلو. گرفتن پول آن هم این مبلغ ناچیز، به نظرم جالب نیامد به راحتی می توانست به حساب اتاق بگذارد. بعد از خوردن قلیه ماهی سرد و چلویی که به نظرم بی مزه و سرد بود، تصمیم گرفتیم برای دیدن سی و سه پل بیرون برویم. من حوصله رانندگی نداشتم و امین هم همینطور. جابه جا کردن ماشین و بیرون کشیدنش از پشت سه ماشین دیگر هم دردسر بود. بنابراین فکر کردیم با تاکسی به سی و سه پل برویم. رسپشن هتل خواست برایمان آژانس خبر کند ولی ما معطلی را تاب نیاوردیم و بیرون رفتیم. دربست گرفتیم و کمتر از پانزده دقیقه با مبلغ چهار هزار تومان به سی و سه پل رسیدیم. هوا ناجوانمردانه سرد بود. اما آنچه برایم سوز سرما را استخوان سوز می کرد جای خالی زاینده رود بود. سی و سه پل بر روی زمینی خشک تصویر غریبی ساخته بود. به آن پایه های استوار که نگاه می کردم جای خالی رود پیدا می شد.

خاطره رود در ذهنم جریان داشت. صدای حرکت آب میان پل ها میان آن سی و سه پل تاریخی به تاریخ پیوسته بود. می لرزیدم. از سوز سرما نبود از این مرگ بی امان زاینده رود می لرزیدم. دلم گرفته بود و گاه قطره اشکی از گوشه چشمم می ریخت بر جای خالی رود، اما رود زنده نمی شد از اشکم. کسی اگر می دید می گفتم از شدت سرماست. دل آن نداشتم غمم را به دیگران نشان دهم . در این وقت شب عده کمی آمده بودند که آنها هم بیشتر اهالی خود اصفهان بودند. از میان دالان ها ی کناری از این سوی پل به آن سوی رفتیم. این دالان های کوتاه کنار پل که سقف کوتاهی دارند فکر مرا به خود مشغول می کنند.

چرا سقف کوتاهی دارند و چرا آنقدر تنگ و باریک اند! ولی من این راه باریک را با وجود اینکه از ارتفاع به شدت می ترسم باز هم دوست دارم و دلم می خواد میانش راه برم. انگار میان تاریخ هستم. حس غریبی است. همسرم نمی توانست از میان آنها بیاید باید تا کمر خم می شد از من خواست من هم از راهی برم که همه می روند. پس از مدتی پذیرفتم. آن سوی پل که رسیدیم تصمیم گرفتیم از میان جای خالی رود بازگردیم از بستر زاینده رود.

حس کردم مفهوم پل ناگهان شکست، با وجود اینکه هنوز محکم ایستاده بود اما دیگر هیچ خودش نبود. ساخته شده بود که راه گذری باشد میان رود اما کجا بود رود. حالا می شد رهگذر باشی میان بستر رود و تر نخواهی شد و انگار پل های بی هویت شده حسرت روزهای قدیم را می خوردند و حسرت معنای از دست رفته خود را. تمام ترانه های محزون به ذهنم هجوم آوردند و آرام و آهسته زیر لب زمزمه می کردم و دست می کشیدم میان آن پایه های عظیم که سالها زیر آب بودند و حالا غیبت آب بر پیکرشان ترک های عمیقی نشانده بود. چه شب غمگینی بود. خسته باز گشتیم به هتل با بهانه سرما.

برای برگشت کمی مشکل پیش آمد. تاکسی نبود و بعد از یکربع انتظار پسر جوانی ما را سوار کرد. از اینکه متوجه شد ما اصفهانی نیستم تعجب کرد. گفت اسفندماه کمتر مسافری برای دیدن اصفهان می آید. وقتی گفتیم هتل ما کنار بازارچه حاج محمد علی است گفت سنش قد نمی دهد اینجاها را بلد باشد. جوان بود و انگار بازارچه برایش قدیمی بود. ما را به هتل رساند و برایمان آرزو کرد در اصفهان خوش باشیم و چهار هزار و پانصد هم برای لطفش ستاند.

به اتاق که رسیدم من تصمیم گرفتم حمام کنم و امین خواست تا ایمیلش را چک کند. اما اینترنت فعال نبود. با رسپشن هتل تماس گرفت و ایشان توضیح دادن که فقط داخل لابی و با پرداخت هزینه می توانیم از اینترنت استفاده کنیم. امین خسته تر از این بود که به لابی برود. پس از بزرگترین نیاز روزانه اش یعنی استفاده از اینترنت گذشت. با شناختی که از امین دارم به نظرم گذشت فداکارانه ای بود.

من حمام کردم و بعد از من امین حمام کرد. آب کاملا گرم بود و خستگی از تنم گریخت. با امین کمی درباره برنامه فردا و اینکه ساعت چند بیدار بشویم صحبت کردیم تا به توافق برسیم. من دلم می خواست داخل اتاق صبحانه بخورم و یا اصلا نخورم و از فرصت استفاده کنم تا بیشتر بخوابم، اما امین اصرار داشت که من همراهیش کنم و داخل رستوران صبحانه را چهار نفری بخوریم. کوتاه آمدم و توانستیم بخوابیم. تشک خوشخواب، باب دلم بود. تمیز و نرم و بزرگ و توانستم یک خواب راحت و عمیق را تجربه کنم. واقعا بعد از یک روز رانندگی و کم خوابی شب قبل احتیاج به استراحت داشتم. صبح با انرژی بیدار شدم حدود هفت و نزدیک ساعت هشت به اتاق خواهر و مادرم رفتیم.

آنها هم آماده بودند پس به رستوران رفتیم تا وعده غذایی ای را بخوریم که به نظر همسرم لذیذترین و مهم ترین وعده غذایی است. برعکس امین که عاشق صبحانه است، من فقط به چای اکتفا می کنم و اگر هتل باشیم دوست دارم کمی ژامبون مرغ و زیتون بخورم. البته هتل جمشید در منوی صبحانه ژامبون و زیتون نداشت و من کار زیادی نداشتم جز اینکه به خوردن دیگران نگاه کنم. صبحانه هتل شامل: نان، پنیر، گوجه، خیار، کره، مربا، تخم مرغ آب پز، الویه و لوبیا بود. مادرم از بودن لوبیای گرم استقبال کرد. من تصمیم گرفتم کمی الویه بخورم که زیاد خوشم نیامد.

سس الویه خیلی کم بود. مرغ و ژامبون کمیاب بود و سرشار بود از سیب زمینی و تخم مرغ. خوردن صبحانه 40 دقیقه طول کشید. امین همیشه آرام غذا می خورد و خوردن را مثل یک مراسم آیینی برگزار می کند بخصوص وعده صبحانه را. دسترسی هتل جمشید به مراکز تاریخی شهر اصفهان واقع در چهار باغ و میدان شاه کاملا مناسب است. با وجود طرح مترو اصفهان که یک مشکل ترافیکی در خیابان مشرف به هتل یعنی خیابان چهار باغ پایین ایجاد کرده بود ما با بیست دقیقه پیاده روی به چهل ستون رسیدیم.

هزینه بلیط ورودی برای هر نفر دو هزار تومن بود برای دانشجویان هزینه بلیط نیم بها بود. امین کارت دانشجویی خود را همراه داشت اما من جز دوربین چیز دیگری از هتل بر نداشتم. با پرداخت 7 هزار تومن چهار نفری وارد محوطه شدیم. معمولا وقتی به دیدن یک مکان تاریخی می رویم کلی اطلاعات درباره معمار و سال ساخت و جزئیات و تزئینات می گیریم که بیشتر این اطلاعات ظرف مدت چند ماه از ذهن پاک می شود اما مواردی هست که جذبمان می کند و ممکنه است تا سالها فراموشش نکنیم. درباره چهل ستون باید بگویم چیزی که همیشه در ذهنم خواهد ماند. بیست ستون بسیار زیبا ست که هر کدام از یک تنه درخت چنار ساخته شده اند. انگار بیست چنار تراشیده شده قد کشیده اند وسط ایوان تا سقف هندسی را روی سر نگه دارند و نکته جالب دیگر اینکه در سال 53 داخل تمام ستون ها تیر آهن کار گذاشته شده، یعنی تمام ستون ها پایین آورده شده و بعد از کار گذاشتن تیرهای آهنی داخلش دوباره سر جای اولش نصب شده اند. به شخصه امیدوارم این تیره های چوبی یا بهتر بگم این چنارهای مغز آهنی، عمر هزاران ساله داشته باشند و با انعکاس تصورشان در آب تا ابد همزادهای خود را همراه داشته باشند.

سفرنامه اصفهان

(نمای عمارت چهلستون)

سفرنامه اصفهان

(توضیحات تاریخی چهلستون)

نکته جالب دیگر درباره چهل ستون نقاشی های بسیار زیبایی ست که داخل شاه نشین و اتاق های کناری دیوارها را تبدیل به اثر هنری کرده اند. درباره یکی از نقاشی های این عمارت کشف جدیدی اتفاق افتاده. سالها گمان می رفته این نقاشی برگزاری مراسم چهارشنبه سوری را نشان می دهد. اما در حقیقت این مراسم سوزاندن زن یک فرماندار هندی است بعد از مرگ همسرش. داستان این زن گویا مورد توجه شاه قرار گرفته و خواسته تا تصویرش روی دیوار کاخ نقش بندد.

سفرنامه اصفهان

(نقاشی سوزاندن زن هندی)

سفرنامه اصفهان

(نقاشی درون عمارت چهلستون)

سفرنامه اصفهان

(نقاشی درون عمارت چهلستون)

سفرنامه اصفهان

(نقاشی درون عمارت چهلستون)

سفرنامه اصفهان

(کاشیکاری درون عمارت چهلستون)

بعد از گذشت ساعتی به سمت میدان نقش جهان پیاده حرکت کردیم. پیاده رفتن در اصفهان حس خودش را دارد. در فاصله میان دیدن شاهکارهای هنری این شهر ذهن برای ثبت آنها احتیاج به زمان دارد و این چند دقیقه پیاده روی میان عمارت چهل ستون تا میدان نقش جهان لذت دیدار را عمق بیشتری می بخشد. به میدان که میرسی گیج و مبهوت برای انتخاب دل دل می کنی. تصمیم گرفتیم از مسجد شاه عباس آغاز کنیم. از میان بازار به سمت مسجد حرکت کردیم. بازار رگ های حیاتی این بناها هستند انگار خون تازه به کاشی ها و آجرهای سفالی می رسانند. اگر این بازار نبود شاید در طی تاریخ این بناها همچون بسیاری دیگر از همنوعان خود به دست غبار گرفته تاریخ می پیوستند. بازار سرشار از زندگی بود. هنر اصفهان حتی میان بازار هم نفس می کشد. صنایع دستی اصفهان از قلم زنی تا منبت و خاتم و آن پارچه های قلم کار روح آدم را سر شوق می آورد. از میان بازار رفتن یعنی زمان را از دست دادن. به مسجد که رسیدیم نماز ظهر آغاز شده بود و برای بازدید بنا، راه بسته بود.

سفرنامه اصفهان

(ورودی مسجد شاه عباس)

پس بازگشتیم تا شاید بتوانیم به مسجد شیخ لطف اله برسیم. زمان بازدید تمام بناها تا ساعت چهار عصر بود. چقدر زود فرصت ها تمام می شود. باز هم از میان بازار به سمت شیخ لطف اله رفتیم. مادرم در راه برای خرید مس ایستاد و یک دیگ مسی خرید به قیمت صد و بیست هزار تومان که شاید قیمتش در تهران به دویست هزار تومان هم برسد. خواهرم هم یک قهوه جوش مسی خرید به قیمت 35 هزار تومان که خودم چند هفته قبل در تهران قیمت کرده بودم 70 هزار تومان. به مسجد رسیدیم. قیمت بلیط باز هم برای هر نفر دو هزار تومان بود. داخل رفتیم.

اینجا هم بخش بزرگی از بنا برای دیدن عموم بسته بود. فقط شبستان اصلی باز بود. معماری این مسجد به شیوه ای غیر مرسوم است. البته در کاشی کاری و تزئینات همان سنت قدیمی رعایت شده است اما در صحن و محراب تفاوت های دیده می شود. سنت قدیمی ورود به صحن و یا حیاط مسجد اینجا انجام نشده و برای ورود به شبستان اصلی راهرویی وجود دارد که اول به سمت چپ و بعد به سمت راست می پیچید و بعد وارد فضای شبستان می شود که در ضلع شرقی آن محراب قرار دارد. این مسجد به یک پدیده جالب معروف است. نور در ساعتی از روز از ورودی های گنبد به درون می تابد و شکلی از پر طاووس را به خود می گیرد. البته من هرگز موفق به دیدار آن نشده ام. به نظرم نور گیر این مسجد نسبت به مسجد شاه عباس خیلی کم تر است و فضایی ساکت و سنگین را به وجود آورده. دیوار ها محیط را محصور کرده و آن احساس آزادی و سبک بالی و شوق مسجد شاه عباس اینجا کمتر حس می شود. اما گنبد این مسجد را از بیرون خیلی دوست دارم. رنگ های کاشی های آن بی نظیر است. چشم را نوازش می کند.

سفرنامه اصفهان

(دیوار و سقف شبستان مسجد شیخ لطف اله)

از مسجد بیرون آمدیم ساعت 3 بود و ما خیلی خسته و گرسنه بودیم. برای ناهار به رستوران باستانی رفتیم. فضای بزرگ و سنتی داشت اما خیلی خلوت بود. نشستیم و سفارش دادیم. منتظر غذا بودیم که صدای داد و بیداد صاحب رستوران به هوا برخاست. خانمی 40 ساله که به شدت با چند تا از پیشخدمت ها، سر موضوعی که به نظرمی آمد باید خیلی مهم باشد، دعوا می کرد. ما که فکر کردیم موضوع مهمی باید باشد. چون این برخورد و این طور داد و فریاد راه انداختن در محیطی که مشتریها هستند از طرف صاحب رستوران خیلی بعید است.

یکی از پیشخدمت ها آمد و کلی مخلفات و ماست و ترشی و سبزی و سوپ را پهن کرد جلوی ما. حیرت زده پرسیدم که مگر خوردن اینها اجباری است. پیشخدمت چنان ابرو در هم کشید و قهر کرد که ترسیدیم بیرونمان کند. با دلخوری رفت و رفتارش باز هم ما را از آمدن به این رستوران پشیمان کرد. آن از دعوا و مرافه این هم از رفتار پرسنل. خلاصه غذا با کمی تاخیر آمد. من جوجه سفارش داده بودم که به نظرم خیلی بی مزه و خشک بود. خواهرم و امین بریانی سفارش داده بودند، که خواهرم اصلا خوشش نیامد. گفت خیلی بو می دهد. امین اما چندان ناراضی نبود. غذای مامان هم کوفته بود که انگار مامان را از همه راضی تر کرده بود. بعد از خوردن غذا چای سفارش دادیم. وقتی پیشخدمت آمد تا سفره را جمع کند،

بابت دعوای که بین صاحب رستوران و پیشخدمت رخ داده بود از او سوال کردم. مرد ساده ای بود. لهجه ی اصفهانی نداشت و گفت که قبل از ما یک مشتری آمده و پیشخدمت دو تا نوشابه به غذایشان اضافه کرده و فراموش کرده روی فاکتور اضافه کند. خلاصه مشتری ها پول نوشابه های را نداده و رفته بودند. از شنیدن این داستان حیرت کردیم. فکر می کردیم موضوع دعوا اگر ناموسی نباشد حتما باید درباره گم شدن مقدار زیادی پول باشد. کمی خندیدیم به صاحب رستورانی که برای پول دو تا نوشابه آبرو ریزی راه می اندازد.. با پرداخت 50 هزار تومان از رستوران بیرون آمدیم. من نصف جوجه را بیشتر نخورده بودم. مامان هم همینطور، بنابراین ظرف یکبار مصرف گرفتیم و باقیمانده غذا را با خود بردیم.

در بازار گشتیم و کمی خرید کردیم. از یک مغازه یک روتختی قلم کار خریدم 100 هزار تومان و خواهرم یک شال سفید خرید که حاشیه اش قلم کاری شده بود. از آن چیز هاست که فقط در اصفهان پیدا می کنی. بعد برای خرید گز رفتیم، می خواستیم گز کرمانی بخریم که فروشنده روتختی پیشنهاد داد از گز شیرین خرید کنیم. چون گز کرمانی بیشتر جاها تقلبی است و پیدا کردن فروشگاه اصلیش بسیار مشکل. آدرس گز فروشی را گرفتیم و رفتیم. گز فروشی ضلع شمال شرقی میدان نقش جهان قرار داشت. خیلی هم شلوغ بود. بعد از کلی معطلی چند بسته گز گرفتیم و بیرون آمدیم ساعت نزدیک هشت شب بود. با اینکه راه میدان نقش جهان تا هتل چندان دور نبود اما ما که از صبح پیاده روی کرده بودیم دیگر توان نداشتیم. سوار تاکسی شدیم و به هتل برگشتیم. ساعت نزدیک نه بود که با رستوران هتل تماس گرفتیم تا غذا سفارش دهیم. من سوپ می خواستم و امین و خواهرم هم همینطور. ناهار را دیر خورده بودیم و برای شام غذای سبک می خواستیم اما سوپ تمام شده بود.

من در تعجبم از تمام شدن سوپ یک رستوران آن هم ساعت نه شب. شام را با همان باقی مانده ناهار و کمی نان و پنیر وچیپس که غذای محبوب من است گذراندیم. کمی خرید هایمان را وارسی کردیم و از رستوران یک فلاکس آب جوش گرفتیم و چای خوردیم ساعت دوازده هم به رختخواب رفتیم تا برای فردا استراحت کافی داشته باشیم. صبح شد و برای صبحانه به رستوران رفتیم. خوردن صبحانه تکراری برای امین هم خوشایند نبود. دوست داشت حتی یک مورد متفاوت در منوی صبحانه امروز پیدا کند. بلکه دلش خوش شود.که نشد. بعد از خوردن صبحانه تصمیم گرفتیم اتاق را تحویل بدهیم و برای دیدن عالی قاپو و منار جنبان برویم. جا دادن وسایل در صندوق سخت بود. صندوق که از اول هم لب پر شده بود حالا باید جا برای چند تکه کوچک خرید ما داشت.

اما صندوق حتی وسایل قبلی را هم نمی پذیرفت. خلاصه جا دادن وسایل کار من شد و تسویه حساب کار امین. جالب اینکه هر دو با هم تمام کردیم. از زمانی که امین کلیدها را تحویل داد تا زمانی که بیرون آمد 40 دقیقه طول کشید. چک کردن اتاق خیلی زمان برد و امین با دلخوری بیرون آمد. از پارکینگ که بیرون آمدیم رسپشن به دنبالمان آمد، چون فراموش کرده بود شناسنامه خواهرم و کارت ملی امین را بدهد. فراموشکاری اش می توانست دردسر شود. به امین گفتم تو چرا یادت رفت کارتت را پس بگیری. از آنجا که آدم خیلی خونسردی ست گفت: فدای سرت گم میشد المثنی میگرفتیم. به میدان نقش جهان رفتیم. در یکی از خیابان های پشتی پارک کردیم و از کوچه های مشرف به میدان گذشتیم تا به عالی قاپو برویم.

حسن عمارت عالی قاپو به دلیل نمای خوبیست که به میدان دارد. در طبقه پنجم روی ایوان می توان عظمت بناهای دیگر را به خوبی دید. فکر می کنم شاهان صفوی روی همین ایوان می ایستادند و میدان و مردم را زیر پا داشتند و لابد بادی به سرشان می زده و پیش خود فکر می کردند" شاه تمام جهان هم که نباشم بی شک شاه نیمی از جهان که هستیم".شاید برای همین بود که هر عیش و نوشی را فقط برای خود مجاز می دانستند. طبقه ششم به نظرم جالب ترین مکان این بناست . اتاق موسیقی با آن رف های زیبا که مثل گل های قالی اما روی دیوار نقش گرفته اند.

دیوارها تبدیل شده اند به حفره هایی شبیه گلدان و کوزه و تنگ و جام شراب، از پی تا سقف. مثل این اتاق در هیچ کجای جهان یافت نمی شود. اما درش به روی ما بسته ماند. گفتند طبقه ششم برای تعمیرات بسته است. ایوان پنجم هم پر از داربست های فلزی بود برای تعمیرات سقف. شانس بد آنکه تا اینجا تمام بناها و عمارت های اصفهان یا کلن و یا قسمتی از بنا در حال تعمیر بود و بازدید از آن غیرممکن. ساعت 12 ما را از عمارت عالی قاپو بیرون کردند، زیرا نماز جمعه در میدان برگزار می شد و در وقت نماز باید مسافران از مکان های دیدنی بیرون بروند.

سفرنامه اصفهان

(نقاشی داخل عمارت عالی قاپو)

سفرنامه اصفهان

(نقاشی داخل عمارت عالی قاپو)

سفرنامه اصفهان

(طبقه پنجم عمارت عالی قاپو مشرف به گنبد مسجد شیخ لطف اله)

بیشتر مغازه های بازار هم تعطیل بود. ما به سمت ماشین رفتیم و در راه از کنار دانشگاه هنر اصفهان هم گذشتیم. یکی از بناهای قدیمی اصفهان است پشت عمارت عالی قاپو، که تبدیل به دانشگاه هنر شده است. البته در این مکان هم بر روی ما بسته ماند. سوار ماشین شدیم و با نقشه ای که از هتل گرفته بودیم به سمت منارجنبان رفتیم. منارجنبان ورودی می گرفت اما بازدید از بنا ممکن نبود و فقط می توانستیم حیاط را ببینیم. این اولین بار بود که به منارجنبان می آمدم. چقدر حیاطش را دوست داشتم خیلی با صفا بود. اما اینجا هم حسرت به دلمان نشست.

این عمارت هم ویژگی های جالبی داشت. اینجا برروی مقبره عارفی بنام عمو عبدالله کارلادانی ملقب به شیخ امیر عبدالله ساخته شده است. زیارتگاه است اما من در آن بیشتر شاهد نبوغ یک ریاضی دان، فیزیکدان و منجم و معمار هستم. با تکان دادن یک مناره، مناره دیگر و تمام ساختمان به حرکت در می آید. البته تکان دادن آن دیگر ممنوع است. برای حفاظت از آن. اما گفته می شود چند سال پیش برای یافتن رمز آن، گروهی محقق به بنا آسیب زده اند و دیگر این بنا تکان نمی خورد. حقیقت هر چه باشد ما از یافتن آن معذوریم چون اجازه بازدید هم داده نشده چه برسد که به مناره ها دست بزنیم. در حیاط زیر آن درخت ها و کنار بوته ها نشستیم و فقط با نگاه کردن به دو مناره بی گنبد چشم ها را سیر کردیم.

سفرنامه اصفهان

(منارجنبان)

سفرنامه اصفهان

(منارجنبان)

سفرنامه اصفهان

(منارجنبان)

ساعت نزدیک 3 عصر بود که تصمیم گرفتیم نهار بخوریم. امین بریانی میخواست.پس به سمت معروفترین بریانی فروشی اصفهان رفتیم که دست بر قضا نزدیک هتل جمشید است. بریانی اعظم. با اینکه وقت نهار گذشته بود اما اعظم همچنان شلوغ بود. امین یک بریانی گرفت. من و مادر و خواهرم از یک اغذیه فروشی نزدیک، ساندویچ چیز قارچ برگر سفارش دادیم. فروشنده گفت این اولین بار است که کسی پنیر و قارچ را با هم می خواهد. ما هم از تعجب او تعجب کردیم. سوار ماشین شدیم و ساندویچ ها را نوش جان کردیم. خوشمزه بود. ارزان هم بود. سه ساندویچ شد شانزده هزار تومان و بریانی امین هم شد ده هزار تومان. امین هم بریانی را دوست داشت می گفت از بریانی دیروز خیلی بهتر است. فقط از نبودن سبزی خوردن ناراضی شد. به نظرش بریانی را حتما باید با سبزی خوردن میل کرد. با تمام شدن نهار به سمت تهران حرکت کردیم. دل کندن از اصفهان سخت است. تنها شهری که بعد از تهران دوست دارم در آن زندگی کنم، اصفهان است. اصفهان شهری است در میان تاریخ. شهری پر از نقش و رنگ و ذوق. به هر گوشه ای می شود رفت و تاریخ را حس کرد. تاریخی که هنوز زنده است و نفس می کشد.

 

بررسی هتل جمشید اصفهان بصورت مجزا

کیفیت و تنوع غذا: 5

تمیزی و زیبایی هتل و اتاق ها: 7

عملکرد کارکنان: 6

تفریحات و امکانات هتل: 5

منطقه و دسترسی: 9

ارزش قیمت به نسبت خدمات: 9

 

نویسنده : پریسا حسین زاده