Close

تلفیق رویا و واقعیت در کشوری سرسبز، قانونمند و سرد، آلمان و گذری به هلند

4.6
از 19 رای
تلفیق رویا و واقعیت در کشوری سرسبز، قانونمند و سرد +تصاویر
  • 27 آذر 1396 09:00
  • 12
  • 12.7K

xL51FeW0B49ghmgCEEWCPqphWUnkYoOOTzC1zEhc.jpeg

سفر به اروپا موضوعی بود که همیشه بخشی از ذهنم را به خودش مشغول کرده بود. همینطور به خاطر سختی گرفتن ویزا و هزینه های بالای آن و دلایل دیگر، همیشه در ذهنم خودم را به صورت تنها در کشورهای مختلف اروپایی می دیدم. تا اینکه بعد از نوروز، پدرم پیشنهاد کرد تا خانوادگی سفری به کشور آلمان داشته باشیم. ابتدا موضوع به نظرم خنده دار آمد و راجع بهش جبهه گرفتم. اما بعد از یک شب فکر کردن به اینکه سفر همراه با خانواده چقدر می تونه عالی باشه، فردای اون روز پذیرفتم و شروع کردم به تحقیق اینکه برای گرفتن ویزا به چه مدارکی نیاز هست. (در صورتی که قصد سفر دارید، مدارک موردنیاز را از سایت خود سفارت دانلود کنید که به صورت یه فایل PDF موجود هست.)

اول اردیبهشت برای گرفتن وقت سفارت در سایت سفارت آلمان ثبت نام کردم. روند کار به این صورت بود که حدود نیم ساعت بعد از پر کردن فرم، ایمیلی دریافت می کردم که باید تایید می کردم و منتظر می شدم تا حدود دو هفته تا یک ماه بعدش یه وقت مصاحبه برام ایمیل کنند و بعد از دریافت ایمیل مربوط، دو لینک در اختیارم قرار می گرفت که یا اون زمان مصاحبه را تایید می کردم و یا اگر نمی تونستم توی زمان تعیین شده در سفارت حاضر بشم کنسلش می کردم. این تعیین وقت حدود یک ماه برای من طول کشید که در واقع خرداد ماه ایمیل را دریافت کردم که برای دو ماه بعدش یعنی مرداد ماه وقت داده بودند. بعد از مصاحبه هم چهارده روز طول می کشید تا نتیجه آن را اعلام کنند. عملا سفر ما به شهریورماه می افتاد.

روزهای پرهیجانی تا مرداد ماه داشتم. بجز تهیه مدارک مورد نیاز، درباره کشور آلمان ، جاذبه های دیدنی و کارهایی که در مدت کوتاه سفرم می تونستم انجام بدم را تحقیق کردم.

آخرین روز مردادماه پاسپورتم با ویزای شنگن دستم بود! و واقعا باید بگم از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدم.

همان روز برای خرید بلیط هواپیما اقدام کردیم. البته من قصد رفتن به یک کنسرت را هم داشتم که برای خریدش همان شب تلاش کردم. چون می دونستم هر ساعتی که می گذشت شانسم برای خرید بلیط این گروه افسانه ای کمتر می شد و ممکن بود تموم بشه که باز هم شانس با من همراه بود و برای آخرین روز اجرای گروه در آلمان تونستم بلیط بخرم. هر چند با اینکه همه جوره سایتش به نظر معتبر میومد اما باز هم ترس داشتم که نکنه آنلاین خرید کنم و بلیط به دستم نرسه!

هفته سوم شهریور پرواز داشتیم و این زمان به سرعت باد گذشت.

روز اول – تهران به دوسلدورف - آخن

پروازم ساعت 7:30 صبح از فرودگاه تهران به شهر دوسلدورف آلمان بود. به دلیل اینکه باید سه ساعت قبل در فرودگاه می بودیم عملا شب نخوابیدم. با اینکه اصلا دلم نمیخواد یادآور بشم اما متاسفانه باید بگم در فرودگاه تهران بسیار اذیت شدیم. تا بحال آنجا را انقدر شلوغ ندیده بودم. ساعت ها در صف های طولانی ایستادیم و در حالی که از زمان پرواز خیلی از مردم حتی دقایقی هم گذشته بود! اما به دلیل اینکه فقط یک مامور بود که مهر خروج می زد مردم ایستاده بودند و هیچ کاری از دست هیچ کس بر نمی اومد. ما هم مثل همه.  حدود یک ربع به پرواز مانده بود و درحالی که شاید یک ساعت بعد هم نمی شد از گیت رد شد ، با کمی بحث توانستیم سر ساعت رد بشویم ولی متاسفانه بدون اعلام قبلی تاخیر، آنجا هم با صفی طولانی روبرو شدیم و تقریبا هواپیما با یک ساعت و نیم تاخیر از زمین بلند شد.

پس از 5 ساعت و 45 دقیقه پرواز مستقیم، ظهر به شهر دوسلدروف رسیدیم. فرودگاه کوچک، تمیز و قانونمندی به رنگ آبی بود (منظور رنگبندی دیوارها، لباس های فرم و چیزی هست که در دید اول به چشم میاد). از همان زمان ورود دید بسیار مثبتی نسبت به آلمانی ها پیدا کردم.

پس از کنترل پاسپورت و گرفتن چمدان ها به سمت در خروجی رفتیم و به همراه یکی از آشنایانی که قرار بود مدتی مهمان ایشان باشیم به سمت شهر آخن که یک شهر مرزی کوچک حدودا در غرب آلمان و نزدیک به بلژیک و هلند می باشد حرکت کردیم.

تصویر 1

icbjpsRyKRj9ARwGq6rI7X72nt3rdZk4hpImW3uo.jpeg

پس از ورود به اتوبان، محو تماشای سرسبزی، آسمان رنگی آلمان شدم و همان روز جمله اینکه آسمون همه جا یه رنگ نیست را با خودم زمزمه کردم...

از طرفی با اینکه هوا بسیار تمیز بود ، به شدت سرد بود البته برای من که از دمای 30 درجه تهران رفته بودم اینطور به نظر می رسید و حتی در آنجا مجبور به خرید کاپشن شدم چون فقط تعدادی لباس گرم پاییزی برده بودم.

عصر آن روز کمی استراحت کردیم و اطراف محل سکونت را گشتیم و با میزبان به یک سوپرمارکت رفتیم که نحوه خرید ساکنین شهر بسیار به نظرم جالب آمد.

تصویر2: عصرانه "کیک کشمشی و شکلات با چایی"

KrzbvDtdOZKKFZinYen9yYE3v38s9LUA26NbUQYd.jpeg

در بعضی سوپرمارکت ها  (شبیه به فروشگاه های زنجیره ای مثل هایپرمی یا جامبوی ما) همه چیز می شد خرید، مثل مواد غذایی، گل، لباس، نان و حتی سیم کارت. نکته ای که وجود داشت این بود که در صندوق برای کسانی که خرید می کردند پلاستیک ارائه نمی شد و اگر کسی تمایل به استفاده از پلاستیک (نایلون) داشت باید بابتش پول می داد به همین دلیل مردم برای خودشان سبد های پارچه ای یا حصیری یا کیف می آوردند و خریدهایشان را داخل آن قرار می دادند. در کل به مصرف انرژی، محیط زیست و پاکیزگی اهمیت زیادی می دادند.

تصویر3: محل سفارش اتوماتیک نان در سوپرمارکت.

5TzXbiH9iGKHyRAQCJrlFG0fh8YxojrUJ5Wp5gW7.jpeg

آن شب به استراحت گذراندیم چون فردای آن روز پرهیجان و بی نظیری پیش رو داشتیم. روزی که ماه ها در ذهنم مرور کرده بودم که آیا چنین روزی ممکن است اتفاق بیفتد؟

 

روز دوم – کلن

صبح آن روز، پس از بردن گربه زخمی میزبان به دامپزشک و کمی انتظار، بالاخره راهی ایستگاه قطار شدیم. بلیط رفت و برگشت قطار آخن-کلن، برای سه نفر 45 یورو خریدیم و سوار شدیم. حدود 1 ساعت بعد در ایستگاه مرکز شهر کلن به نام Koln HBF  پیاده شدیم.

تصویر 4

EeaYFmqtsqlsVgkq2QxB4k4Pdxn99QR6KvHAPn1a.jpeg

وقتی از ایستگاه خارج شدیم با یک بنای عظیم با معماری گوتیک روبرو شدیم که کلیسای دام نام داشت و سومین کلیسای بلند جهان به شمار می آید و قدرت طولانی مدت مسیحیت در اروپا را نشان می دهد.

تصویر 5

zOY0Pq9ZEcVu7sBcLZJhlAIa5uFAUo8LxB0bbwrS.jpeg

تصویر 6

FFCMcGTYnnXhSzC0zaKRB4wkL450Ymk7h5qLSwZH.jpeg

تصویر 7

bGNv9iWo1Ze69aJnLVsENB80hjB6Z4QUz0Jf5jsT.jpeg

ورود و بازدید از کلیسا رایگان بود. اما برای بالا رفتن از 509 پله از برج های آن برای رسیدن به ناقوس های کلیسا 4 یورو بلیط خریدم. بالا رفتن از پله ها و پایین آمدن پس از تماشای شهر کلن از بالای برج حدود 40 دقیقه طول کشید. حدود نیم ساعت رفت و برگشت و ده دقیقه گردش در بالای برج.

بالا رفتن از پله های گرد مارپیچ با عرض کم و نور بسیار کم محیط، حس عجیبی را بهم القا می کرد. حس ترس ، کمی ماجراجویی و تداعی سکانس هایی از فیلم هایی که در ارتباط با کلیساها در زمان گذشته دیده بودم.

پس از گذشتن از پل Hohenzollernbrucke (این پل یکبار در سال 1945 بازسازی شده است.) ، پیاده روی در کنار رود راین لذت عجیبی داشت. قدم زدن در شهری که بسیاری از شخصیت کتاب هایم در کنار این رود حس های مختلفی تجربه کرده بودند. حیف که زمان کم بود و هوای آن روز به شدت بارانی و طوفانی! چترهای بیشتر افراد درهم شکسته در سطل های زبانه قابل رویت بود. و من با قدم هایی تند سعی داشتم تا هیجان خود را برای نزدیک شدن به یکی از بهترین لحظات زندگی ام کنترل کنم.

تصویر 8

ylfYJlenKow6CKvKRMvoa0pzH5BkhJ9HzuCr1bnn.jpeg

تصویر 1-8: تصویر رود راین

pLOrQTbNC1z7S2PvoMkT9w9NTlNUspD8CBjsxNEb.jpeg

قبلا مسیر را از گوگل مپ دیده بودم و می دانستم حدود نیم ساعت از کلیسا تا سالن Lanxess arena با پای پیاده راه بود. اما من بار اول بود که وارد این شهر شده بودم و باید جانب احتیاط را رعایت می کردم تا اگر مسیری را اشتباه می رفتم زمان کافی برای جبران می ماند اما خوشبختانه در همان نیم ساعت توانستم خود را به آنجا برسانم. در این مرحله باید ساعاتی را به تنهایی می گذراندم و از پدرومادر خود جدا می شدم.

تصویر 9

cqy7CLeD5QotupZ7DQTGyXRidiDEPQV1TkSukCoi.jpeg

تصویر 10

NmkkxhT9ZTtde9HD5y6c8WKJqwStv8E5hyBtS1lv.jpeg

از فوق العاده بودن کنسرت گروه افسانه ای که بگذریم که حدود ساعت 12 شب به پایان رسید، دقیقا 40 دقیقه زمان داشتیم تا خود را به ایستگاه قطار برسانیم و یا اینکه شب را در شهر کلن بگذرانیم. با قدم های بلند خود را به قطار رسانده و به آخن برگشتیم.

روز سوم و چهارم – آخن

این دو روز را به گردش مراکز خرید آخن که شاید تعداد آن بیشتر از شهرهای بزرگ ما بود، سپری و ناهار را در رستوران ها صرف کردیم. یک وعده ماهی بدون استخوان به همراه سیب زمینی و سالاد (حدود 9 یورو) که بسیار خوشمزه بود اما اسمش خاطرم نموند و یک وعده کباب ترکی که بهترین کباب ترکی بود که تابحال خورده بودم و بزرگنمایی نیست اگر بگم خیلی بهتر از کباب ترکی هایی که در استانبول خورده بودم، بود. مزه گوشت آلمان عالی بود. هر چند گوشت را حتی چندبار دیگر هم برای پختن کباب ایرانی برای میزبان آلمانی خودمان از مغازه ها و قصابی های ترک تهیه کردیم اما به نظر من اصلا قابل مقایسه با گوشتی که در ترکیه خورده بودم  و طعم و بوی متفاوتی می داد، نبود و به مانند گوشت های ایران خوشمزه بود.

نکته ای که وجود داره این هست که ترک ها در آلمان زیاد هستند به این دلیل که زمانی برای کار در معادن به آلمان مهاجرت کردند و موندند و برای همین خیلی از رستوران ها و فروشگاه ها ترک بودند.

توضیح 11: ماهی با سیب زمینی تنوری

mumCxhtQUTpqjvXVHK2EijVWwykNW4d3GqAYpaFb.jpeg

تصویر 12

gfHcr2Y8BFspactf7UhuRsPBdFykF3N4zhQLseyg.jpeg

توضیح 13 – فروشگاه های مواد غذایی

2BKjag5GUul27t28T6Cq7Ilj1khc2SzqIxrGUCOV.jpeg

تصویر 14

sExfng81luv3oYhFLtyPDhXYOXVeRgTw2U8UDe5t.jpeg

توضیح 15: مراکز خرید شهر آخن

Kmo6rJxMZh9lCjNqC26PcI0Y80svp3WQ9SE0QY39.jpeg

شب چهارم هم کنسرت دیگری در شهر آخن توسط یه گروه قدیمی آلمانی به نام wheels در مرکز شهر به صورت رایگان اجرا می شد که به همراه خانم میزبان به آنجا رفتم و شب شاد دیگری را به خاطره سپردم. البته پس از اتمام اجرای موسیقی، از آنجایی که در مرکز شهر برگزار شده بود شبانه به بازدید از مراکز تاریخی آن که بسیار زیبا نورپردازی شده بود رفتیم و مرکز میدان ، سوار چرخ و فلک شدیم که بلیط آن نفری 6 یورو بود.

تصویر 16

HqJkR5By4P7jTY1mMJ5lacJAvsFBf0t32nW2Jk9G.jpeg

تصویر 17

pbnjszRcUvODaBjE57rwwrwT66QyYB1APRzOIlPS.jpeg

پس از آن کمی قدم زدیم و با اتوبوس به سمت خانه برگشتیم. نکته قابل توجه این بود که حدود ساعت 11و نیم 12 شب در شهر کوچکی مثل آن که اکثر اماکن آن ساعت 6 عصر تعطیل می شد و فقط کافه ها و رستوران ها باز بود، امنیت را کاملا احساس می کردی.

 

روز پنجم – آمستردام

روز پنجم شهر را با قطار به سمت شهر زیبای آمستردام – هلند ترک کردیم. قبلا سفرنامه های مرتبط با هلند را خوانده بودم و جاهای دیدنی و چگونگی رفتن به آنها را نوشته بودم. اما سفر به این شهر اصلا راضی ام نکرد به این دلیل که برنامه ام اصلا طبق خواسته هایم پیش نرفت و از طرفی دیگر، یکی از بهترین شهرهایی بود که در طول مسافرتم دیدم و مافوق تصورم آنجا را دوست داشتم.

برنامه هلند بر پایه رفتن به آسیاب های بادی اسخانز بود و در صورتی که فرصت پیدا می کردم می خواستم موزه مادام توسو (موزه ای با مجسمه های افراد مشهور دنیا که موزه اصلی آن در آمریکا و به گمانم در نیویورک باشد) را هم ببینم. اما به کل هیچ کدام از اینها را ندیدیم.

ورود ما به ایستگاه اصلی قطار آمستردام همراه با بارندگی ، طوری پیش رفت که متوجه شدیم با شهری بسیار گران و متفاوت از قوانین آلمان سروکار داریم و اطلاعات من ممکن است برای گردش توریستی یکی دو روزه کافی نباشد. از آنجایی که متوجه شدیم ایستگاه از شهر فاصله دارد و برای رفتن به مرکز شهر باید یک ایستگاه دیگر سوار شویم. شما تصور کنید می خواهید به اندازه یکی دو ایستگاه متروی ما مثلا از هفت تیر به دروازه دولت بروید که در اینجا دقیقا یک ایستگاه بود و بلیط آن را نفری 5 یورو خریدم. یعنی برای سه نفر 15 یورو (72000تومان).

برداشتم با ورود به این شهر این بود که وسیله نقلیه شماره 1 در این شهر دوچرخه است. افراد با دوچرخه هایشان سوار قطار می شدند و به قسمت دیگر شهر می رفتند و باز دوباره سوار دوچرخه خود می شدند و به کار خود ادامه می دادند. در هر گوشه شهر پارکینگ دوچرخه قابل رویت بود و حتی به نظر می آمد قانونی برای سوار نشدن حیوانات خانگی به قطار وجود ندارد چون من چند نفر را با سگ هایشان در ایستگاه دیدم و چیزی که توجهم را بسیار به خود جلب می کرد این بود: آزادی کامل.

ظهر بود و باران هر از گاهی می بارید و گاهی بند می آمد. کمی در خیابان های اصلی آمستردام که بافت شهری آن برای من کاملا تازگی داشت قدم زدیم و بعد به مک دونالد رفتیم و یک دبل چیزبرگر سفارش داده و خوردیم. نکته ای که در چنین رستوران هایی وجود دارد این هست که مردم بعد از خوردن فست فود، سینی باقیمانده های غذا و ظرف خالی نوشابه را خودشان درون سطل آشغال های بزرگی که در آنجا قرار دارد می ریزند و در صورتی که کسی اینکار را انجام ندهد، در آن صورت کسی مسئول آن است تا میز را تمیز کند.

تصویر 19

2NK3UGn1H9Ps9kc7x1wGCNjMFvG5lT4qsU3p6UlB.jpeg

در آنجا پیشنهاد دادم تا به دیدن آسیاب های بادی اسخانز برویم که پدرم موافقت نکرد و گفت تمایلی ندارد. پس از آن به باجه بلیط فروشی قایق ها رفتم و سه بلیط کروز برای گردش توریستی در کانال های شهر برای حدود 2 ساعت خریدم که مبلغ آن نفری 18 یورو بود که در آن روز 16 یورو می فروختند.

در این مدت با قایق تمام کانال های شهر گردش کردیم و با هدفونی که مجزا برای هر نفر به همراه انتخاب زبان وجود داشت تاریخچه و توضیحات مربوط به هر ساختمان یا محله را گوش کردیم. این اماکن شامل: پل لاغر (Magere Brug) ، ایستگاه مرکزی (Central Station)، بگینج، کلیسای غربی، و ...

لازم به ذکر است که در هیچ یک از اماکن دیدنی این شهر و شهرهای دیگر که من رفتم زبان فارسی جزو زبان های قابل انتخاب نبود.

تصویر 18 – رودخانه زان

rGkmpbVbhqOD2b8azqXuGEBIEhcl67qKItHKRWn3.jpeg

تصویر 20

WtE3rAIU6RCfJl5VXg8V8jcCXqtjQtDmWKbuNduF.jpeg

تصویر 21

J7mryCV9kzekcvmk0t7usjcbZoebwNdKHHeFrfiq.jpeg

تصویر 22

FdD449UW3EIDRbWdsrtmf61BJNjygHxhbnhKKFuk.jpeg

تصویر 23 – بلیط کروز

AonVIfbTsSzkdJKrs9CkUuHL9MPC2Fy0cjuDdnFk.jpeg

 عصر شده بود و برنامه ما به دلایلی برای رفتن به رتردام کنسل شد و مجبور بودیم یا بدون رزرو قبلی هتلی در آمستردام بگیریم که من با اینترنت چند تا از هتل ها را چک کردم بسیار گران بود که تصمیم گرفتیم به آخن برگردیم.

بعضی از جاهایی که میخواستم ببینم نشد (از جمله موزه ونگوگ که یکی از نقاشان موردعلاقه من هست) و با کلی نارحتی به امید اینکه یکبار دیگر در آینده بتوانم به هلند بیایم، این شهر را ترک کردم.

 

روز ششم – آخن

این روز هم به گردش در مراکز خرید و گردش در شهر سپری شد.

تصویر 24 – گلفروشی در آلمان

1vHDuGFesCf3EWN69feBLlsreVHdogVLxYXFHuNE.jpeg

تصویر 25– آب گرم در آخن

hee4Or7hMtIZnjgMm3zxlcyPoofpLE0kHMIdpySS.jpeg

تصویر 26

 wYXtEWSE3psZlu43hpTHMreuyB68ZpMmqVLTFfL2.jpeg

روز هفتم – فرانکفورت

موقعیت جغرافیایی آخن به نحوی بود که ما به راحتی می توانستیم شهرهای اطراف را یک یا دو روزه بگردیم و برگردیم. این موضوع بسیار به نفع من بود، به این دلیل که زمان سفرم بسیار کم بود و اگر می خواستم مسیرهای طولانی طی کنم و هر شب در یک شهر سپری کنم زمان و هزینه زیادی از دست می دادم اما حالا این شهر مانند مرکز دایره ای شده بود که می توانستم شهرهای اطراف در یک شعاع را ببینم و بازگردم. صبح زود با اولین قطار که حدودا قبل از 7 صبح بود، به سمت فرانکفورت حرکت کردیم. بلیط این قطار برای سه نفرمان، 62 یورو شد و حدود 4 ساعت راه بود.

تصویر 27: قطار بین شهری آلمان

RFb8sBTy5ISA3U9QpUkTsRJTrYFvuFrHvJyfzIye.jpeg

قطارهای بین شهری آلمان اکثرا بین دو واگن سرویس بهداشتی هم داشتند.

به دلیل اینکه می خواستیم اولین قطاری که به سمت فرانکفورت می رود و قیمت بهتری هم دارد را سوار شویم، بلیطی که خریده بودیم به این صورت بود که در بین راه پیاده می شدیم و مثلا در زمان رفت، فقط 4 دقیقه زمان داشتیم تا سکوی قطار بعدی را پیدا کنیم و دوباره سوار شویم. زمان بندی قطار های آنها واقعا دقیقه ای بود و برای ما ایرانی ها کمی باورنکردنی بود. هر چند آنجا هم امکان دارد ترافیک یا تصادف شود و زمانبندی حرکت قطارها تغییر کند اما این اتفاق به ندرت اتفاق می افتد که نمونه ای از آن را در پایان روز سفرمان به فرانکفورت برایتان می نویسم.

روز پر از هیجانی را شروع کرده بودیم به همراه اتفاقاتی پیش بینی نشده که تجربه ای متفاوت در کل سفرمان شد. اول از همه این که، یک ساعت نمی شد که از شهر خارج شده بودیم که متوجه شدیم گوشی های موبایلمان را به همراه نیاورده ایم. آن را با عجله بر روی جاکفشی جلوی در جا گذاشته بودم... و همچنان پدرم. در نتیجه جی پی اس و نقشه نداشتیم. و همچنین تمام جاذبه های دیدنی ، آدرس ها ، چگونگی دسترسی به آنها، همه شان را در گوشی خود ذخیره کرده بودم. از همان اول فهمیدم که روز طولانی در پیش خواهیم داشت. باید مثل گذشته از روش های عادی برای گردش در شهر استفاده می کردیم. این موضوع در آلمان کمی سختتر بود به این دلیل که اسم خیابان هایشان از نظر من بسیار سخت بود و همینطور تلفط یک اسم. در این مدت متوجه شده بودم که درک تلفظ کلمات انگلیسی که من به کار می بردم برای آلمانی ها سخت بود. برای همین برای پرسیدن آدرس یا اسم ایستگاه ها از نوشتار استفاده می کردم و بسیار کار را در این شهر راحت تر کرد. یک دفترچه در کیفم داشتم و برای پرسیدن اسم های سخت از این روش کاربردی استفاده می کردم.

از ایستگاه اصلی قطار (HBF) که بیرون آمدیم ، خیابان رو به رو (Kaiser-straSe/street)  را به طور مستقیم رفتیم. قصد داشتم راه هایی را انتخاب کنم که مسیریابی برایم راحت تر باشد. خیابان پر بود از رستوران های بین المللی، چینی، ژاپنی، هندی، عربی، ترکی و ... اما رستوران ایرانی ندیدم. غذاها هم از 7،8 یورو شروع می شد به بالا.

تصویر 28

1RIUpdv3CN7l3NRZGCJiEhaUqrG1XrVkVl70a1XX.jpeg

تصویر 29

N83tgl3BV5FeQ9Wsp42u5W5ytq92tF6n95XH0F4c.jpeg

شهر بزرگی بود. ما تقریبا از سمت غرب شهر وارد شده بودیم و با پیمودن خیابانی که دربالا نام بردم ، پیاده به سمت مرکز شهر رفتیم و کلیساها ، میدان رومربرگ و مراکز خرید را گشتیم و کمی لباس و سوغاتی خریدیم. مراکز خرید شیک زیادی با تمامی برندها در آنجا بود که دیدن همه آنها، زمان زیادی نیاز داشت. پس از ساعتی تصمیم گرفتیم بقیه زمانمان را صرف پیاده روی در کنار رود راین کنیم. با پرس و جو ما را به سمت این رود راهنمایی کردند. در اینجا هم می شد سوار قایق های بزرگی برای گردش بر روی رود شد که پدرومادرم پیاده روی را ترجیح می دادند و به نظرم انتخاب خوبی بود. آرامش را با تمام وجودت می توانستی حس کنی.

عده ای کنار رود می دویدند یا دوچرخه سواری می کردند. ما نیز پس از گردش و عکاسی، کمی بر روی نیمکت های کنار رود نشستیم و از هوای تمیز آنجا لذت بردیم.

این شهر به منهتن آلمان معروف است اما من در حالی که منهتن را فقط در فیلم ها دیده ام شباهت زیادی در آن نیافتم. اما در کل شهر بزرگی بود و بافت شهری متفاوتی نسبت به شهرهای دیگر داشت.

تصویر 30

pPvG3ADFaz7GetrGM2zOhgDbgbIQTxNRg19wzc0W.jpeg

تصویر 31

XaRPYpgybcoouww85l2vGWVxpo69zdKNc9mvGhv3.jpeg

تصویر 32: بلیط فروشی کشتی کروز در فرانکفورت.

MLixiexxHjRK31W4bu53SHDk6IVX2Zl3K8oYb4rb.jpeg

متاسفانه در این شهر هم نتوانستم از خانه گوته بازدید کنم. در واقع گاهی به دلیل شرایط مجبور می شوی خواسته هایت را با موقعیت موجود تطبیق دهی.

تصویر 33: مسیر حرکت ما از ایستگاه قطار به مرکز شهر

bntLqGipFBJRB6exkQ3tQBOsb0IqBpfUJcMH8DoB.jpeg

برای برگشت تصمیم گرفتیم شام بخوریم و با آخرین قطار برگردیم.

در راه برگشت نیز باید یکبار قطار عوض می کردیم که اینبار بیست دقیقه بینشان فاصله بود. در حالتی که به دلیل مشکلی که قطار پیدا کرد و بین کوه ها توقف کرد ما با نیم ساعت تاخیر به سکو رسیدیم و ده دقیقه قبل از آن قطار آخن حرکت کرده بود. بدون موبایل، استرس شدیدی پیدا کردم. در ایستگاهی پیاده شده بودیم که قبلا اسم آن را هم نشنیده بودم و هیچ وسیله ارتباطی نداشتیم و مهم تر اینکه، در ایستگاه هایی که ایستگاه اصلی محسوب نمی شدند هیچ فردی برای پاسخگویی وجود نداشت. نه باجه اطلاعات و نه باجه بلیط فروشی. دقیقا جمله «نمی دانستم باید چکار کنم» در اینجا صدق می کرد. تصمیم گرفتم مشکل خود را با یکی از افراد عادی مطرح کنم. به سمت یک دختر موبور که حدس می زدم امکان دارد آلمانی باشد رفتم. (به دلیل توریستی بودن کشور، احتمال بومی نبودن افراد زیاد بود) مشکل خود را به او توضیح دادم که قطاری که باید سوار می شدم قبلا حرکت کرده و او هم با خوشرویی تمام، به معنای واقعی کمک کرد. بلیطم را نگاه کرد و گفت نوع آن به طوری است که می توانم سوار قطارهای دیگر هم بشوم. با اپلیکیشنی که برای ساعت حرکت قطارها بر روی گوشی اش داشت، ساعت بعدی قطاری که در همان مسیر حرکت می کرد را نگاه کرد و نام و مقصد قطار را به من گفت که حدود یک ساعت دیگر می شد.

تصویر 34

pOpwPlS3GG9Z7le5bKqVmN2n6JrTyxecqh84ryEP.jpeg

در این مدت به داخل شهر رفتیم. نام شهر، اینلهایم بود. شب بود و شهر تعطیل شده و کاملا خلوت بود. گشتی در شهر زدیم و بر نیمکتی در یک خیابان سنگفرش شده نشستیم و به فواره ای که در بر روی حوضی خودنمایی می کرد خیره شدم. پس از یک ساعت در ایستگاه رفته و به آخن برگشتیم. حدود ساعت 1 شب به آخن رسیدیم. در این شهر کوچک نه مترویی بود و نه اتوبوس ها در آن ساعت کار می کرد که تصمیم گرفتیم مسیر نیم ساعته تا خانه را پیاده برویم که از شانس بدمان یکی از خیابان ها را زود پیچیدیم و به کل به سمت دیگر شهر هدایت شدیم. تصور کنید حدود 3 کیلومتر از خانه دور شده بودیم و این را یک خانم دوچرخه سوار که به طور اتفاقی در ساعت 1ونیم شب در خیابان پیدا کردیم به ما گفت. راه حلی که به ذهنم رسید پیدا کردن نقشه از ایستگاه های اتوبوس و دنبال کردن مسیر خانه از روی نقشه بود که تقریبا نیمه های شب حدود 2ونیم به خانه رسیدیم.

 

روز هشتم – بازگشت

در این روز مسیرم از پدرومادرم جدا میشد. چمدانم را بستم و با قطار به سمت دوسلدورف راهی شدم تا به ایران پرواز کنم. چون پدرومادرم دو هفته بیشتر از من ویزا داشتند و به کشورهای دیگر سفر می کردند و من برمیگشتم.

همه چیز به روال عادی انجام شد و پس از خوردن یک دبل چاکلت استارباکس در فرودگاه، سوار هواپیما و راهی ایران شدم.

تصویر 35

 7jraEClYR4oma13dJUQOWKxX3jy3CcBoYoGHxTi3.jpeg

نکات:

1-برای ویزای شنگن از هر کشوری که قصد دارید اقدام کنید حتما مدارک مورد نیاز را از خود وب سایت سفارت دانلود کنید و طبق همان، مدارکتون را با دقت آماده کنید.

2- در صورتی که به کشورهای عضو شنگن قصد سفر دارید در بهترین حالت ، شش ماه قبلش اقدام کنید و اگر کشوری که انتخاب کردید آلمان هست، سعی کنید سفرتون در فصول سرد نباشد.

3- حدود هزینه سفرتان را محاسبه کنید و همیشه سعی کنید دوبرابر یا بیش تر از آن مقدار را به همراه داشته باشید.

به دو دلیل:

  • برای اینکه احتمال تغییر مبالغ پیش بینی شده در خارج از ایران هم وجود دارد. به طور مثال اگر در سفرنامه ای خوندید تور کروز 16 یورو، ممکن هست شما آن را به قیمت دیگری خرید کنید. چون اکثرا من قیمت های بیشتری نسبت به چیزی که خونده بودم پرداخت کردم و می تواند به دلیل شرایط روز یا منطقه ای باشد.
  • 2- به این علت که احتمال دارد اتفاقات پیش بینی نشده ای برای شما پیش بیاید. به دلیل اختلاف زبان ممکن است درخواست شما را اشتباه متوجه شوند و مثلا بلیط اشتباهی را به شما بفروشند که اگر این بلیط قطار باشد ممکن است شما در جای اشتباهی پیاده شده و بعد از اینکه متوجه شدید لازم باشد یک سفر دیگر تا مقصد بلیط بخرید. یا اینکه قطار را از دست بدهید و ... . اینها مثال های ساده ای هستند که برای هر کس ممکن است اتفاق بیفتد. پس همیشه سعی کنید در سفر به یک شهر حداقل به اندازه یک شب هتل و یک بلیط هواپیما به تعداد نفر اضافه تر به همراه خود داشته باشید و پول خود را تا قران آخر خرج نکنید.

 

تصویر 36: جدول برخی از هزینه های سفر که به یاد داشتم.

24u9N7qDXD5DDcjYWduZTIZJMy5Zq7agBKEqLYKR.jpeg

نویسنده : ال پیامی

تمامی مطالب عنوان شده در سفرنامه ها نظر و برداشت شخصی نویسنده است و وب‌ سایت لست سکند مسئولیتی در قبال صحت اطلاعات سفرنامه ها بر عهده نمی‌گیرد.

نظرات کاربران (12 نظر)

× در حال پاسخ به:

الهام 7 بهمن 1398 ساعت 21:08

سلام
ممنون بابت سفرنامه زیباتون .یک سوال داشتم شما بعد از گرفتن ویزا بلیط را گرفتید؟ موقع گرفتن ویزا نیاز به داشتن بلیط نبود؟ بلیط رفت و برگشت را گرفتید؟

مریم هدایتی 19 بهمن 1396 ساعت 20:45

با سلام و تشکر از سفرنامه خوبتون.
خانم ال پیامی یه سوال داشتم ایا شما دعوتنامه داشتید؟
و ایا صحت داره که سفارت المان برای ویزاهای توریستی هم دعوتنامه میخواد و در صورت نداشتن ریجکت میکنه؟
واینکه شما خودتون درخواست یه هفته داده بودید.ممنونم

کمالی 3 دی 1396 ساعت 09:16

سلام.سفرنامه قشنگی بود ممنون. من اسفند ماه وقت سفارت دارم و خودم اقدام کردم می خواستم بپرسم برای سفارت چه مدارکی باید ترجمه بشه.ممنون میشم جواب بدین؟

ن پارسا 29 آذر 1396 ساعت 05:22

با سلام و خسته نباشید . ممنون از سفرنامه زییباتون. من سوال داشتم ازتون درباره گرفتن ویزا- چه مبلغی باید حداقل در حسابمون باشد و چه مدتی؟ و همچنین برای ضمانت بازگشت حتما باید سند ملکی گذاشت یا ضروری نیست؟
ایا دعوتنامه لازم هست برای ویزای توریستی؟

با تشکر

سینا ستارزاده 28 آذر 1396 ساعت 21:45

خانم پیامی ممنون از سفرنامتون
یکی از راههای کم شدن قیمت قطار همین چند بار تعویض قطار هست
ما برای سفر از کلن به هامبورگ 5 قطار عوض کردیم و قیمت 300 یورویی تبدیل شد به 90 یورو
با مراجعه به ایستگاه قطار میشه بلیط با قیمت های خوبی گرفت

تهمینه م 28 آذر 1396 ساعت 17:53

به صورت اتفاقی زمانی به این کشور سفر کردم که مصادف با جام جهانی فوتبال بود. به همین خاطر خاطرات شیرین خاصی از هیجان مردم با من همراه شد. درسته که نظم و تمیزی و درایت زندگی شهروندی در آلمان همیشه به چشم میاد اما در کنارش موزه ها و تابلوهای نقاشی و هنری اش دست کمی از بقیه شهرهای معروف نداره. موفق باشید :)

امیر 27 آذر 1396 ساعت 22:07

سفرنامه خوبی بود.بنده را یاد المان انداخت که سه ماه انجا زندگی و کار کردم.بعلاوه بازدید از بروکسل و پاریس و امستردم
اما بنده به هموطنان عزیزم مقاصد اسیایی مثل ویتنام و هند
و ترکیه و..را توصیه می کنم که ارزانتر و اب و هوای مناسب
با دیدنی های بهتر و حتی خرید سوغاتی به صرفه تر هستند.

محسن نامور صدیق 27 آذر 1396 ساعت 19:20

سرکار خانم آل پیامی
ممنون از سفر نوشتتون. بسیار خوب و عالی بود و پر ازنشاط. مرا به رویاهایم برد.
چه خوب که روزهای خوب و خاطره انگیزی در طی سفرتان به آلمان(جز روز هفتم در فرانکفورت و استرسهای مربوطه) داشته اید.
بیان تمیزی، نظم، آرامش، نوع دوستی و خیلی چیزهای خوب دیگه ای که در کشورهائی مثل آلمان وجود دارند و متاسفانه در فرهنگ غنی ایرانی کمی کمرنگ شده، مشعوف کننده است و دلپذیر.
از کودکی نام آلمان و قوم آریائی ساکن در آنجا و نحوه زندگیشان (که هم نژاد ایرانیان هستند) برایم جالب و جذاب بوده و هست.
در مورد آلمان بسیار خوانده ام و شنیده ام. کلن، برلین، فرانکفورت، هامبورگ، مونیخ، اشتوتگارت، دوسلدورف،رود راین و...نامهائی هستند که باشنیدنشان همیشه به وجد می آیم و با بعضی از این اسمها (با توجه به ماجراهای دوران زندگیم) خاطرات خوشی دارم و آرزو دارم که فرصتی پیش بیاید به آلمان سفری داشته باشم.
در ذهنم نام آلمان از کودکی همیشه برایم جذاب و دلنشین بوده و عظمتش ستودنی.
ایشالله همیشه به سفر و خوشی

م.خ 27 آذر 1396 ساعت 17:54

سلام ممنون از سفرنامه زیباتون. من چندین سال هست که برادرم رو ندیدم. المان کشور سرسبز و قشنگیه. برادرم مونشن گلادباخ زندگی می گنه. و انگلیش خوب بود وقتی رفت اما زبان اونجا المانی مهم بود و مجبور شد المانی رو یاد بگیره، هزینه های حمل نقل نسبت به خورد و خوراک گرونتره، یبار هم از شهرشون با ماشین به هلندو دریای شمال رفته بودند که فاصله زیادی نداشت. حیف شرایط ویزا مشکل هست. و گرنه پرواز تهران دوسلدورف هست و راهی تا مونشن گلادباخ نیست. سوغاتی به اشناهمون که در جاهای دیگه المان زندگی می کنند شکلات می فرستاد. من به چند کشور سفر کردم. اما حیف هنوز ویزای شینگن رو نمی شه بگیرم.