bn25.jpg

 

در استانبول، برنامه ریزی به سوی قونیه

ماجرا از این قرار بود که من آذر ماه رفته بودم استانبول یک امتحانی بدهم که بخاطرش باید 8 روز آنجا میماندم. اما امتحان توی روز چهارم تمام شد. داشتم فکر میکردم به جز چرخیدن توی استانبول چه کار جالب دیگری می توانم انجام بدهم. چون تورهای قونیه همیشه خیلی تبلیغات جذابی داشتند و من خیلی فکر میکردم قونیه جایی هست که باید رفت، گشتم دنبال مسیرهای مختلف رفتن به قونیه. متوجه شدم که از استانبول تا قونیه با اتوبوس 12 ساعت راه هست و با هواپیما یک ساعت. بعد یک بلیط هواپیمای ارزان پیدا کردم از استانبول به قونیه به مبلغ سی دلار (دقیقا یادم نیست فکر کنم از خود سایت Pegasus این بلیط را خریدم) و یک Host موجه از Couchsurfing. متوجه شدم که ظاهرا در قونیه هاستل وجود ندارد (حداقل توی Booking.com و Hostelworld که نبود)، البته هتل سه ستاره با قیمت مناسب وجود داشت ولی من سه تا قانون برای سفر تعریف کرده ام که بتوانم هم تعداد سفرهایی که میروم را بیشتر کنم و هم از هر سفر تجربیات بیشتری به دست بیاورم.

  • اول: تنهایی سفر بروم مگر اینکه اتفاق خاصی باعث شود همسفر داشته باشم.
  • دوم اینکه تمام تلاشم این هست که در هیچ سفری بیشتر از روزی 20 یورو هزینه نکنم،
  • قانون سوم هم این است که در هتل اقامت نکنم.

 

برای همین تصمیم گرفتم از سایت کوچ سرفینگ کمک بگیرم. بلیط را خریده بودم، و با هاست هم هماهنگ کرده بودم. یک روزکه تکیه داده بودم به نرده های اسکله‌ی Eminonu و به آنطرف خلیج نگاه میکردم، یادم به مهسا نعمت افتاد. وقتی آمدم خانه برایش نوشتم که یادش کردم، مهسا گفت یادت نرود کنسرت بروی! گفتم کی؟ گفت دوشنبه، گفتم دارم میروم قونیه که، بعد دیگر دلم ماند توی کنسرت، یعنی حتا توی راه طولانی فرودگاه صبیحا هنوز میگفتم سی دلار بیشتر نخریدی که بلیط را نرو حالا. دلم نمی آمد که نروم. مثلا اگر سفرنامه های آنهایی که به تورهای عرفانی و خودشناسی و ازین قبیل مولانایی میروند(قیمت این تورها البته تا جایی که من میدانم بیش از سه میلیون تومان است)، بخوانید نوشته اند آدم به دعوت حضرت مولانا نه نمیگوید که، تصور کنید آنهم برای کنسرت سیلا.

 

شروع سفر یک روزه به قونیه

ولی خب ماجرا برای من اینطور نبود، عقیده نداشتم دعوتی درکار باشد بلکه فکر میکردم یک چیز جدید هست و هیجان یک تجربه ی تازه، برای رفتن به فرودگاه صبیحا از قسمت اروپایی میشود از اسکله های امینونو یا کاراکوی با قایق به اسکله ی کادیکوی بروید (با بلیط حدودا 5 لیر) بعد کنار اسکله اتوبوس های هاواتاش به فرودگاه را سوار شوید (قیمت بلیط 10 لیر)، توی قسمت آسیایی ترافیک خیلی زیاد است و علاوه بر این فرودگاه از اسکله فاصله ی زیادی دارد، به همین دلیل باید حداقل یک ساعت از کادیکوی به فرودگاه، نیم ساعت از کاراکوی به کادیکوی و یک ربع هم زمان راه افتادن قایق در نظر بگیرید. هواپیمای پگاسوس تاخیر داشت و این باعث شد که مجبور شوم توی فرودگاه سیم کارت بخرم (تا آن لحظه در مقابل خریدن سیم کارت گرانقیمت ترکیه ای مقاومت کرده بودم) چون فکر کردم ممکن است خیلی دیر برسم به قونیه و بهتر است بتوانم با هاستم تماس بگیرم یا حداقل اینترنت در دسترسم باشد. قیمت سیم کارت تورک سل توی فرودگاه صبیحا 90 لیر بود (این حداقل پکیجی بود که میشد خرید و شامل 4 گیگا بایت اینترنت میشد).

خیلی دیر رسیدم قونیه (وجود من پروازها و قطارهای خارجی اروپا را هم دچار تاخیر کرد این که پرواز داخلی پگاسوس بود!). یعنی قرار بود 9 برسم به قونیه، اما 10:30 رسیدم. خانه ی هاستم هم خیلی دور بود. مجبور شدم این مسیر را با تاکسی بروم چون اِرکان گفت که اتوبوس وجود ندارد. وقتی رسیدم با ارکان تماس گرفتم و از او خواستم هم آدرس را به راننده که یک کلمه هم انگلیسی بلد نبود بدهد و هم قیمت منصفانه ی کرایه را با او طی کند، با اینحال 50 لیر هم کرایه ی تاکسی شد. اِرکان دانشجوی دکتری زبان و ادبیات ترک در دانشگاه قونیه و استادیار بود، شاید این مهمترین دلیلی بود که انتخابش کرده بودم، هرچند اقلا سی-چهل تا رفرنس مثبت هم داشت، ولی وقتی دیدمش حس خوبی نگرفتم. فکر کنم همه ی آدم هایی که تنها سفر میکنند مجبورند به حسهایشان زیادی بها بدهند. جواب پیشنهاد کمک یک نفر را به سردی میدهی چون صرفا حس خوبی نداری و سراغ یک نفر آنطرف خیابان میروی چون حس خوبی داری. خلاصه ارکان آدم عجیبی بود، مثل سایه همه جا دنبالم می آمد (حتا جلوی در دستشویی!)، برایش جالب بود که من میتوانم مثنوی را بخوانم و بفهمم، کلمات فارسی میپرسید و خلاصه آخر هم که خواستم بخوابم گفت فقط یک اتاق گرم دارد. حس خوبی نداشتم، نگران بودم و تاصبح خوب نخوابیدم، شبش گفته بود مرا میبرد مولانا موزه سی بعد میرود دانشگاه، اما صبح بدون اینکه حتا بگوید که نمی آید، بیدار شد (من که بیدار بودم کلا) و گفت زود باش برویم، از در بیرون رفتیم، ایستگاه اتوبوس را به من نشان داد و خودش رفت!

اتوبوس که چه عرض کنم درواقع ون بود، هیچکس هم توی قونیه انگلیسی بلد نیست، منتها خوبیش اینست که کافیست بگویی مِولانا! و آنوقت دیگر لازم نیست به هیچ زبان دیگری حرف بزنی. مردم قونیه مردم مهربانی هستند. با اینکه زبانم را متوجه نمیشدند وقتی که گفتم میخواهم بروم به تربت مولانا، میشد فهمید که اغلب مسافرهای مینی بوس مراقبند که جای درست پیاده شوم.  

سفر به قونیه

 

در کنار مولانا

وقتی رسیدم هنوز خیلی زود بود، و سرد، سردتر از زمستان تهران حتا، درهای مجموعه ی مقبره و موزه هم بسته بودند. یک مسجد جامع هم درجوار مقبره هست. به نظر می آمد که درهای مسجد باز باشد برخلاف مساجد ایران که درخارج از ساعات نماز درهایشان معمولا بسته است. با اینحال داخل مسجد نرفتم و توی محوطه ی میدان مانند بیرون رو به روی این گنبد فیروزه ای نشستم و فکر کردم یعنی می ارزید؟ بهتر نبود به جای اینکه دیشب در اوج خستگی سه ساعت به سوال های هاست عجیبم جواب بدهم، توی کنسرت آهنگ یابانجی را زمزمه میکردم؟ کمی نگران بودم. فکر میکردم راه بیهوده ای را طی کرده ام. نمیدانستم، فقط به خودم میگفتم: اینجا که ایستاده‌ای نگرانی چون از حاشیه ی امنت خارج شده ای، و اگر سفر کردن قرار باشد هدفی داشته باشد، همین باید هدف تو باشد. شاید چرخیدن توی کوچه های استانبول، رفتن به کنسرت، معاشرت با آدم ها و چای خوردن توی اسکله راحت تر می بود. اما تجربه ی جدیدی نبود.

خب من عاشق ادبیات و به خصوص ادبیات کلاسیک و شعر فارسی هستم. با اینحال از شما چه پنهان ارادت قلبی و روحی عجیبی به مولانا به عنوان پیر طریقت و از این حرفهای عرفانی ندارم، یعنی اصولا اعتقادی به عرفان ندارم. بین شاعرها هم کمتر از حافظ و سعدی دوستش دارم، منتظر ماندم تا درها را باز کردند، وقتی رفتم بلیط بخرم، خانم محجبه ای که بلیط میفروخت گفت ایرانی؟ گفتم اِوِت، گفت بلیط نمیخواهد، برو! (من ترک زبان نیستم و بلد نیستم ترکی استانبولی صحبت کنم اما تا حد متوسطی معنی حرف ها را میفهمم). بعد ناگهان یک حس جالب پیدا کردم، حس مهمان بودن، احساس اینکه خب لابد واقعا باید میامدم اینجا. و ناراحتی های دیشب و معطلی های صبح خیلی هم بیخودی نبوده. رفتم تو. تازه آفتاب زده بود، نشستم روی یک نیمکت همان نزدیک در پشت مقبره، نگاه کردم و این عکس را گرفتم. این دیوار ظاهرا دیوار قدیمی مسجد و خانه ی مولانا بوده (به قدمت دیوار نمیخورد که مال قرن 8 باشد ولی احتمالا حدود و ثغور خانه و مسجد اصلی همینجا بوده).

 

سفر به قونیه

اینقدر نشستم تا گرسنه شدم، سیب سهم آنروزم را درآوردم و خوردم (براساس همان قوانینی که اول گفتم، در سفرهایم سهمیه ی روزانه ای دارم که به شدت به آن پایبند هستم) هاست عزیزم که یک چای هم صبح نگذاشت جلویم، البته وظیفه نداشت ولی این بخش از مهمان نوازی هم توی فرهنگ ما هست هم توی فرهنگ مردم ترکیه. بالاخره کوچ سرفینک هم بگیر نگیرهای مربوط به خودش را دارد. سیب خوشمزه ای بود، کمی قند خونم بالا رفت و خوشحال تر شدم، رو به گنبد مخروطی فیروزه ای گفتم سلام! راه افتادم از همان پشت رفتم به طرف در ورودی، توی سرم صدای شجریان جان پخش میشد: مستان سلامت می‌کنند جان را غلامت میکنند... هنوز خیلی زود بود. آرامگاه تقریبا خالی بود. دنبال ورودی میگشتم که چشمم افتاد به قبر اقبال لاهوری، واقعا چشمم افتاد چون روی قبرهای زیادی که توی محوطه بودند را نمیخواندم. نوشته بود به درخواست خودش کنار مولانا به خاک سپرده شده است.

سفر به قونیه

بعد کم کم صدای نی توی محوطه پخش شد و فواره ها و چراغ ها را روشن کردند. قبل از اینکه به قونیه بروم ارکان برایم نوشته بود اینجا باید محافظه کارانه تر از استانبول لباس بپوشی، گفته بودم من اولا سرمایی ام بعد هم از ایران دارم می آیم و عادت دارم. روی این حساب شالم را هم برده بودم که بیندازم سرم ولی لازم نبود. بعدا دیدم که خود نوه ی مولانا هم محجبه نیست، با اینحال توی شهر خیلی کم کسی را بدون حجاب روسری میبینید، بخصوص بین آدمهایی که خیلی جوان نیستند و بخصوص همان حوالی مقبره ی مولانا تقریبا کسی بی حجاب نیست و تازه آنهایی که روسری ندارند هم لباس هایشان خیلی پوشیده تر است. در اصلی مقبره توی یک حیاط کوچک باز میشود که دور تا دورش حجره‌های کوچکی هست که گویا مال مرید ها بوده است. درست سمت راست تابلوی سبز معروف "یا حضرت مولانا" بود و زیرش هم همان تک بیت معروف که البته سروده ی مولانا نیست، اول اینکه در مجموعه ی اشعار مولانا آنقدری که من گشتم چنین بیتی موجود نیست، دوم اینکه بعد از مرگ مولانا بوده که تربت او را کعبةالعشاق نامیده اند، و احتمالا یکی از بی شمار مریدانش چنین وعده ای داده که: کعبة العشاق باشد این مقام، هرکه ناقص آمد اینجا شد تمام.

در سرتاسر قونیه و در خیلی جاهای ترکیه این موسیقی نی و بربط عجیبشان را با کلی دبدبه و کبکبه به عنوان Music for soul میفروشند ولی انصاف باید داشت که اگر این نی، نی کسایی بود، یا عودش عود منصور نریمان بود به موسیقی روح و جان نزدیکتر بود یا این موسیقی عجیب بی سر وته؟ یعنی خدا به سر شاهدست که من هیچ عرقی به موسیقی وطنی ندارم، ولی حیف. حیف که اقلا شعرهای مولانا توی مزارش با موسیقی زیبایی که اقلا نظم دارد و قانون و یکی مثل شجریان حد کمالِ زیباییِ اجرا را در آن تمام کرده پخش نمیشود. انتظار زیادی است شاید. یک ستون توی حیاط هست که با فلش شهرهایی که مولانا تویش زندگی کرده را نشان داده. بعد کلا هیچ شهری از ایران جزو این شهرها نیست، شاید هم مولانا اصلا همینجوری به فارسی شعر میگفته و هیچوقت توی ایران زندگی نمیکرده، از بلخ تا روم پرواز میکرده، شمس را هم توی مسیر پرواز ملاقات کرده! صرفه نظر از رفتار ما با مشاهیرمان، انکار کردن تاریخ توسط یک موسسه ی غیردولتی (همان بنیاد مولانا)، حداقل برای من کمی آزاردهنده است.

تور قونیه

توی دلم گفتم مهم این است که شماها (حتا خود خانم اسین از نواده های مولانا) حتا یک بیت شعرش را نمی توانید بخوانید و دلخور راهم را کشیدم و رفتم. توی مقبره سرد بود و تاریک و خلوت. یک قرائت خانه برای خانمها داشت که میشد نشست تویش و از توی سوراخهای دیواره ی منبت چوبی قبر مولانا را با عمامه ی سبز بزرگش تماشا کرد. علاوه بر مولانا بسیاری از اعضای خانواده از جمله پدرش و چلبی های مهم هم در مقبره دفن شده اند.

مقبره مولانا در قونیه

به جز قبرها، بقیه ی فضای مقبره به صورت موزه به قرآن های مختلف اختصاص داده شده بود. دوست داشتم چند ساعت داخل مقبره بنشینم و از سکوت لذت ببرم ولی هیچ وسیله ی گرمایشی توی مقبره وجود نداشت و هوا بسیار سرد بود. رفتم بیرون و توی حجره ها سرک کشیدم، تو هرکدام از حجره ها اشیایی منسوب به مولانا و نزدیکانش قرار داده بودند. مثلا قبای مولانا و دستار و کلاه شمس و تسبیح هزار دانه تویشان بود. که البته معلوم نیست چقدر صحت داشته باشند. توضیحاتی هم در مورد برخی از ارکان فرقه ی مولویه به ترکی و انگلیسی و نه فارسی موجود بود. توی بعضی از غرفه ها را هم به سبک حجره های مریدان قدیم بازسازی کرده بودند و همین.

راهروی پشتی و ورودی قرائت خانه

عکس: راهروی پشتی و ورودی قرائت خانه

کم کم آدمهای بیشتری آمدند که اغلب ترک بودند. دیگر آفتاب هم کامل درآمده بود. نشستم توی همان حیاط کوچک و زل زدم به مقبره و چند دقیقه زیر آفتاب خوابم برد. بعد از سرما بیدار شدم و فکر کردم خب حالا چی؟ و واقعیت این بود که حالا هیچ چی، تمام شده بود و تمامش همین بود. توی فضای مقبره به جز اینها یک فروشگاه و کافه هم بود که کافه هنوز باز نشده بود. اصولا قونیه شهر پر جنب و جوشی نبود، به خصوص در زمانی که من به آن سفر کردم. چنین کافه ای در چنین فضایی اقلا در ایران یا تهران اگر میبود قاعدتا بایست بیش از اینها رونق میداشت. بیرون مقبره و در نزدیکی آن بی شمار مغازه وجود دارد که بی شماره چیز از قاشق چای و گردنبند و مجسمه گرفته تا مداد و شال و مگنت با شکل مردی در حال سماع میفروشند و دریغ از یک کتاب شعر مولانا به فارسی که نه، به انگلیسی اقلا. مراسم سماع هرشب ساعت نه توی بنیاد مولانا (در نزدیکی مقبره) برگزار میشد، من اما دیشب دیر رسیده بودم و امروز هم شب نشده میرفتم. وانگهی، یک رستوران به نام درویش کنار خانه ی تورگوت توی همان استانبول بود که هرشب تویش سماع برپا بود، همینقدر مبتذل، مردم اسکندرکباب و چای و باقلوا میخوردند و تاس می انداختند و قلیان میکشیدند و بلند بلند حرف میزدند و درویشی (درواقع درویش نمایی) آن وسط برای خودش میچرخید و میچرخید و میچرخید و چرخیدنش که تمام میشد دست به سینه می ایستاد. به قول یکی از مستاجرهای آلمانی تورگوت، هی ایز گتینگ پید فور ویرلینگ اند استندینگ، آی وانت هیز جاب! (این مرد برای چرخیدن و ایستادن پول میگیرد، من هم میخواهم شغل اورا داشته باشم).

دیدم دارم یخ میزنم روی سنگ سرد کف حیاط مجبور شدم بروم پرسه بزنم. کارم با مولانا تمام شده بود، دلم چای میخواست، و چهار ساعت تا پروازم مانده بود. من فکر میکنم باید توی شهرها راه رفت و این تنها راهیست که میشود یک شهر را دید، لابه‌لای قدمها، توی کوچه ها و خیابان های بیربط. قونیه در مقایسه با تهران و استانبول شهر کوچکی است، آنقدری که من توانستم توی شهر راه بروم، شهر سنتی، مذهبی و ساکتی دیده میشد. به شدت ساکت، و حتا عبور ماشین ها و بلند حرف زدن ذاتی ترکها هیچ لطمه ای به این سکوت نمیزند. تقریبا به جز یک دختر دستفروش جوان به نام شیما، که قهوه میفروخت و در اینستاگرام پیج داشت نتوانستم با مردم ارتباط برقرار کنم. یعنی به جز مساله ی زبان، کلا مردم محافظه کار تری هستند.

بافت شهری قونیه 

عکس: بافت شهری قونیه

بام خانه های قدیمی تر سفالی است، میشود تصور کرد روزگاری یک شهر کوچک بوده محدود به همین مرکز، دورتر از مرکز شهر آپارتمان های نما سیمانی یک شکل همه جا هست، یک جوری که برای شهری به جمع و جوری قونیه حسابی کسل کننده است. با اینکه صبح سه شنبه بود من بیشتر آدمهای پیر میدیدم، پیرمردها و پیرزن های ترک و بعد زنها و بچه های سوریه ای، همه ی اینها روی هم از قونیه شهر ملال آوری میسازد، شهری که من فکر نمیکنم دیگر به آن بازگردم.

بافت شهری قونیه

توی محوطه ای که من راه رفتم کافه ای شبیه به آن چیزی که همه جای ترکیه هست و هروقت اراده کنی چای جلوی رویت میگذارند نبود. کافه بود، اما بیشتر چیزی شبیه قهوه خانه های شهرهای کوچک، مملو از مردها و بیشتر پیرمردها. مطمئن نبودم اینکه بنشینم روی نیمکت های چوبی کنارشان چای بخورم چقدر جسورانه محسوب میشود. ننشستم. به محض اینکه صدای اذان ظهر شد بلند شد نشستم پشت میز اولین رستوران و کباب قونیه ای خوردم که بیشتر شبیه گوشت گوسفند آبپز بود تا کباب اما حسابی خوشمزه بود. همانجا نشستم و حالا که سیم کارت هم داشتم کمی استراحت کردم و توی اینترنت چرخیدم و همانجا هم چای خوردم.

ناهار در قونیه

 

دنبال اتوبوس به فرودگاه گشتم که نبود یا حداقل من پیدا نکردم، نه توی گوگل و نه با پرس و جو از مردم، بعد سلانه سلانه رفتم سراغ یک تاکسی، یک دختر محجبه ی ترک همراه یک آقای آسیایی هم میخواست برود فرودگاه، از او هم پرسیدم گفت اتوبوس ندارد، لاجرم تاکسی گرفتم و رفتم فرودگاه (اینبار هم 52 لیر شد)‌، توی راه برگشت، تاکسی مقبره‌ی مولانا را دور زد، یک دسته توریست پیر اروپایی در حال وارد شدن به محوطه بودند. حالا دیگر مقبره بیش از آنکه توی عکس ها زیبا و خاص به نظر می رسید، ساکت و تنها به نظرم می آمد. توی دلم گفتم:

شهری ز تو زير و زبر، هم بی خبر، هم باخبر                         وی از تو دل صاحب نظر، مستان سلامت می کنند

خداحافظ آقای مولانا، شهر شما آرامترین شهری است که من تا الان دیده ام.

  

نویسنده : Sour toes

تمامی مطالب عنوان شده در سفرنامه ها نظر و برداشت شخصی نویسنده است و وب‌ سایت لست سکند مسئولیتی در قبال صحت اطلاعات سفرنامه ها بر عهده نمی‌گیرد.