Close

250 هزار قدم در فرنگستان - بخش چهارم (آخر)

4.3
از 36 رای
راهنمای کامل و جامع سفری ارزان به قاره‌ی سبز! + تصاویر دیگر قسمت ها
  • 19 آذر 1397 08:00
  • 47
  • 12K

روز ششم پراگ جمعه

یک زمانی، وقتی که من دانشجو بودم، توی بلوار کشاورز یک کافه ای بود به اسم کافه پراگ که بعدا بسته شد. کافه ی محبوب من بود. خیلی از نویسندگان مورد علاقه ام اهل پراگ بوده اند، یا مدتی در پراگ زندگی کرده اند، مثل کافکا، کوندرا، هرابال، ... با این حال هیچوقت فکر نمیکردم یک روزی پراگ شهر محبوب من باشد بخصوص وقتی شش روز پیش از آن، برای اولین بار واردش شدم. حالا فکر میکنم بیخود نیست آقای دوایی سالها پیش که به قصد سفر رفته پراگ، شهر را بغل کرده و دیگر برنگشته است. صبح توی رختخواب بودم که دیدم یکی از اعضای کوچ سرفینگ در پراگ مسیج داده و پرسیده که ساعت پروازت کی است. گفت که روز تعطیلش است و میتواند بیاید دنبالم، پروفایلش را نگاه کردم و با توجه به اینکه توی پاریس دو نفرشان سرکارم گذاشته بودند، گفتم که قبلا از فرودگاه به مرکز شهر رفته ام و خودم بلدم بروم و نیازی نیست. نوشتم که پروازم ایزی جت هست با این حال خودم میتوانم بروم مرکز شهر و میتوانیم آنجا قرار بگذاریم. در جوابم نوشت اوکی. پرواز ایزی جت به مقصد پراگ با یک ساعت تاخیر انجام شد (ظاهرا پاقدم خوبی نداشتم، کمی بیشتر میماندم نظم حمل و نقل اروپا کلا مختل میشد) وقتی رسیدم به فرودگاه دیدم که دن مسیج داده که توی فرودگاه است. از سالن بیرون آمدم و برای اولین بار در عمرم دیدم که یکنفر پلاکارد اسمم را دستش گرفته و منتظرم است (اصولا هیچوقت چه توی سفرهایم و چه توی برگشت به ایران و چه داخل ایران سابقه نداشته کسی دنبالم بیاید، همیشه خودم سوار مترویی چیزی میشوم میروم)، انتظار نداشتم ولی واقعا صحنه ی دلنشینی بود. دن برخلاف ظاهر پروفایلش خیلی آدم مودب، باهوش و جالبی بود. تند تند حرف میزد، تند تند راه میرفت و تند تند عمل میکرد، مثلا اصلا متوجه نشدم چه گزینه ای را برای خرید بلیط اتوبوس انتخاب کرد، فقط گفت برای سه روزت کافی است! توی راه، توی همان اتوبوس کلی فیلم و سریال و کتاب مشترک با هم پیدا کردیم (گرچه کلی طول کشید تا گوشم به لهجه ی چکی عادت کند و تقریبا نیم ساعت اول هیچ چیز نفهمیدم). آخرین قسمت سریال گیم آو ترونز تازه پخش شده بود و ما تا خود مقصد در مورد شخصیت های سریال و داستانش حرف زدیم. هاستلی که توی پراگ رزرو کرده بودم، هاستل فرانتز کافکا بود که من اول بخاطر اسمش انتخابش کردم، ولی علاوه بر امتیاز بالایش، جای خیلی خوبی هم قرار گرفته بود، از محل هاستل تا اغلب جاذبه های توریستی پراگ میشد پیاده رفت و من در این چند روز فقط یکی دو بار از مترو یا تراموا استفاده کردم. به علاوه ساختمان هاستل با اینکه قدیمی بود، بسیار تمیز و مرتب بود و تعداد زیادی هم حمام و دستشویی و آشپزخانه ی تمیز داشت، درعین حال تیرک های چوبی قدیمی را هم نگه داشته بودند و توی راه پله ها بوی چوب کهنه می آمد.

عکس های هاستل

راه رو ها:

20170910_032414.jpg

آشپزخانه:

20170910_032351.jpg

خوابگاه دخترانه ی چهارتخته:

20170909_092736.jpg

با دن به محل هاستل رفتیم و قرار شد او توی یک کافه بنشیند تا من وسایلم را بگذارم و لباسم را عوض کنم، به علاوه میبایست دوباره انگشت های مجروحم را پانسمان میکردم تا بتوانم راه بروم. ساعت از 2 گذشته بود و من حسابی گرسنه بودم، اما دن بدون هیچ سوالی بدو بدو به سمت قلعه ی پراگ رفت و مرا دنبال خودش کشید. تمام طول راه سربالایی تا قلعه را یکریز و تند تند اطلاعات تاریخی، اجتماعی و سیاسی در مورد پراگ گفت (که واقعا خیلیشان را اصلا یادم نیست). از اسم تک تک خانواده های اشرافی ساکن اتریش مجارستان و عمارتهایشان نزدیک قلعه ی پراگ گرفته، تا وزیر امور خارجه ی چک و سابقه ی خانواده ی اشرافی اش در دشمنی با عثمانی و ... وقتی به قلعه رسیدیم، تقریبا میتوانم بگویم که نفسم از هیجان بند آمد، پراگ زیباترین شهری بود که من تا آن روز (و هنوز) دیده بودم. انتخاب عکس برای این بخش از سفرنامه واقعا سخت بود، تمام عکس هایی که از پراگ دارم به نظرم زیبا هستند. هر گوشه ی شهر و بالاخص بخش قدیمی شهر (Old town)، یک جزییات زیبایی به عنوان تزئین داشت، تک تک دیوارها و ساختمان های پراگ برای من شبیه به یک اثر هنری بودند.

عکس کتدرال داخل قلعه ی پراگ

castle.png

 hrad.png

منظره ی پراگ از بالا

20170908_150005.jpg

بعد از دیدن قلعه با دن به میدان قدیمی شهر Old square برگشتیم. بعد از چرخیدن اطراف میدان و دیدن ساختمان های اطراف آن، شامل روسپیخانه ای که ولیعهد مجارستان در آنجا خبر شاه شدنش را شنیده و چون این برای خوشنامی پادشاه ایراد داشته آن ساختمان را تعطیل کرده اند و امروزه هم کافه و اسپا است گرفته تا کلیساها و دانشگاه چارلز. توی پراگ خیلی چیزهای معروف به نام چارلز وجود دارد. مثل پل چارلز. البته خود پراگی ها به همه ی اینها میگویند کارلوا. کارل چهارم ظاهرا یک پادشاه معروف بوده و شهر پراگ را حسابی توسعه داده و دانشگاه چارلز را هم تاسیس کرده. چکی ها خیلی به دانشگاه چارلز افتخار میکنند و میگویند که انیشتین هم مدتی توی آن دانشگاه درس میداده (بعید میدانم البته). از صحبت های دن اینطور متوجه شدم که در زندگی مردم پراگ ظاهرا کارل چهارم و هاکلاو هاول (رییس جمهور قدیمی) نقش مهمی ایفا کرده اند. بالاخره دن ساعت 5 عصر اعتراف کرد که گرسنه شده و بهتر است برویم یک چیزی بخوریم. منهم که حسابی از پا افتاده بودم استقبال کردم. توی کوچه پس کوچه های شهر قدیمی به یک رستوران هندی رفتیم. میزبان های عجیب من در پاریس من را به رستوران ژاپنی و در پراگ به رستوران هندی بردند. شانس آوردند که من آدم خوش خوراکی هستم و همه چیز میخورم ولی هنوز هم متوجه نمیشوم چرا آدم باید با یک مسافر همچین کاری بکند. بعد از نهار آمدم از جایم بلند شوم که از شدت سوزش زخمهای انگشتهایم توی چشم هایم اشک جمع شد. دن متوجه درد توی صورتم شد و دستپاچه پرسید چرا دارم گریه میکنم، پاهایم را نشانش دادم و گفتم که دیگر اصلا نمیتوانم راه بروم. قرار شد بعد از ظهر را برویم تور کافه. توی پراگ دوران کمونیستی، جمعیت پانک ها کافه های مختلف و مخفی ای داشته اند که خود آنها امروز از نظر من جاذبه ی توریستی محسوب میشوند. مثل کافه  uni jazz توی طبقه ی پنجم یک آپارتمان بی نام و نشان، یا Vzorkovna که توی یک زیر زمین بدون تابلو بود.

Vzorkovna

20170908_214037.jpg

 Charles University bar

20170908_165500.jpg

 نهایتا بعد از چرخیدن توی چند کافه و نشستن توی ساحل رودخانه ی ولتاوا (رودی که از میان شهر پراگ میگذرد) به هاستل برگشتم و در کمال تعجب دیدم که هم اتاقی هایم سر شب گرفته اند خوابیده اند. درنتیجه برای اینکه بیدارشان نکنم من هم از خیر دوش گرفتن گذشتم و رفتم خوابیدم.

 

روز هفتم پراگ - شنبه

صبح زود با سر و صدای هم اتاقی هایم بیدار شدم. دو نفرشان آلمانی حرف میزدند و نفر سوم هم حرف نمیزد. رفتم دوش گرفتم و دوباره راهی خیابان ها شدم تا بدون حضور یک نفر که تند تند راه میرود و مهلت عکس گرفتن و نگاه کردن نمیدهد شهر را ببینم.

trdlo.png

همین که وارد میدان قدیمی شدم، بوی این شیرینی ها مستم کرد. این شیرینی ها که اسمشان مثل بقیه ی کلمات چکی، فاقد حروف صدادار است، Trdlo نام داشتند و تویشان را با هرچیزی میشد پر کرد. به جای صبحانه یک تردلو با مربای سیب و دارچین و خامه خوردم. بعد از دیدن پل چارلز، ساختمان های معروف به dancing buildings، مجسمه های کافکا، قبر کافکا در قبرستان جدید یهودی ها که البته بسته بود (خودم هم نمیدانم چرا اینقدر به زیارت اهل قبور اهمیت داده ام در آن سفر)، و ویسه هراد که یک پارک و قلعه ی مرتفع دیگر در پراگ است، خسته و گرسنه به هاستل برگشتم چون شب قبل پریز برق را پیدا نکرده بودم و موبایلم، باتری زاپاسم و پاور بانکم همگی خالی شده بودند.

زیباترین شعبه ی منگو در جهان

mango.png

آرامگاه کافکا و یکی از خانه های منسوب به او (دن میگفت کافکا آنقدر به پراگ آمده و رفته و آنقدر خانه عوض کرده که اغلب خانه های اولد تاون به طور بالقوه میتوانند ادعا کنند خانه ی کافکا بوده اند)

kafk.png

مجسمه های آقای کافکا

kafka.png

میدان قدیمی شهر و ساعت معروف پراگ که در آن زمان در حال تعمیر بود، ولی سر هر ساعت که زنگ میزند یک عالمه عروسک ترسناک تویش میچرخند و از دریچه ها بیرون می آیند. 

MYGvJOyK9ljcwRlXSRQiChY9WCxAUIaCCVkGrPd8.png

ساختمان های معروف به ساختمان رقصنده، جزییات معماری ساختمان های مدرن پراگ هم به نظر من خاص می آمدند

dancing.png

منظره ی قلعه ی پراگ (پراژسکی هراد) از بالای ویسه هراد (هراد به معنی قلعه است)

20170909_142327.jpg

ورودی پل زیبای چارلز (از خود پل بی نهایت زیبا هیچ عکسی ندارم از بس غرق تماشا بودم) 

vltava.png

از مغازه ی کنار هاستل یک برش پیتزا به عنوان ناهار خریدم (فکر میکنم 6 یورو) و رفتم توی اتاق. تازه دراز کشیده بودم که هم اتاقی هایم هم آمدند. معلوم شد دو تا دختر همکلاسی سال اول دانشگاه اهل سوییس هستند و دختر سوم هم که کره ای بوده رفته است. مونا و لنا (دخترهای سوییسی) شرط بسته بودند که من اهل فرانسه ام یا لهستان!!! وقتی گفتم از ایران آمده ام، دوباره موج سوال ها شروع شد. خلاصه آنقدر غرق حرف زدن شدیم که رفتیم باهم توی آشپزخانه پاستا پختیم و چای خوردیم و من هم قید بیرون رفتن را زدم. تا اینکه ساعت 10 شب دن زنگ زد و گفت امشب شب یکشنبه است و تمام شهر تا دیروقت بیرونند. میتوانیم برویم بیرون. یک جایی کمی دورتر از هاستل قرار گذاشتیم، اما ساعت 10 شب کوچه های اولد تاون به اندازه ی ظهر شلوغ بودند و از همه ی سوراخ و سمبه ها صدای موسیقی و خنده می آمد. پیش خودم فکر کردم واقعا این شهر، شهر رویاهای من است، اقلا قسمت قدیمی آن. بعد با دن رفتیم دیوار معروف به John Lennon wall را دیدیم که درواقع به جز اینکه در زمان کمونیسم، رویش گرافیتی جان لنون میکشیده اند، هیچ ربط مستقیم دیگری به جان لنون ندارد، الان هم پر از گرافیتی هایی است که روی هم کشیده میشوند و در نتیجه هیچوقت شبیه روزهای قبلی اش نیست. بعد از یکی دو ساعت چرخیدن توی شهر به هاستل برگشتم، مونا و لنا خوابیده بودند. من هم با یک دنیا غصه از اینکه فردا باید پراگ را ترک کنم خوابیدم.

 

روز هشتم روز برگشت یکشنبه

بیشتر این روز توی راه و توی فرودگاه گذشت. صبح دیرتر بیدار شدم، دوش گرفتم، چای و بیسکوییت برای صبحانه خوردم و لوازمم را جمع کردم. باید ساعت 11 اتاق هاستل را تحویل میدادم. کلید کمد و در ورودی را تحویل دادم ولی اجازه گرفتم که تا زمان پروازم کلید اتاق دستم باشد و وسایلم را بگذارم تویش. بعد رفتم بیرون و آخرین چرخ ها را هم توی پراگ زدم و کمی سوغاتی خریدم. سوغاتی اصلی چک کریستال و اسلحه است (تفنگ معروف برنو را که یادتان است). جواهرات سواروسکی هم که از کریستال ساخته میشوند محصول چک هستند. ولی همه این کریستال ها فوق العاده گران بودند.

کریستال های چک

20170909_111423.jpg

بازار محلی

20170910_124453.jpg

برای ناهار هیچ چیز نخوردم، دلم چیزی نمیخواست، حسابی بخاطر ترک کردن پراگ و برگشتن به خانه غصه دار بودم. ساعت 2 عصر به هاستل برگشتم وسایلم را برداشتم و به فرودگاه رفتم تا به مسکو پرواز کنم. هواپیما ساعت 6 عصر پراگ را به مقصد مسکو ترک کرد و ساعت 10:30 شب توی فرودگاه شرمتیو مسکو به زمین نشست. قبلا گفته بودم که پرواز برگشتم 23:50 ساعت توی مسکو توقف داشت، یعنی پرواز مسکو به تهران فردایش ساعت 10:20 شب به تهران انجام میشد. من برای این یک شبانه روز ویزای ترانزیت گرفته بودم. توی پراگ هرچقدر درمورد راه های حمل و نقل عمومی از فرودگاه به مرکز شهر سرچ کرده بودم به جواب درستی نرسیده بودم. شب که رسیدم مسکو انگار پرتم کردند وسط یک دنیای عجیب و ناشناخته و ناامن، اول پلیس مهاجرت پاسپورت و عکس با حجاب پاسپورتم را مسخره کرد، پلیسی که توی مرز هوایی این کشور کار میکرد و یک کلمه انگلیسی بلد نبود. اصولا هیچکس آنجا انگلیسی بلد نبود مگر اینکه خلافش ثابت بشود. حتا آدم های خیلی جوان. شانس آوردم که به عقلم رسید توی فرودگاه سیم کارت بخرم برای همین آخرین مانده ی کارتم را به روبل از ATM گرفتم چون صرافی فرودگاه به دلایل نامعلومی بسته بود. بعد راننده ی تاکسی میخواست سرم را با یک قیمت عجیب و نجومی کلاه بگذارد، آخرش وقتی رسیدم به هتل (و چه اشتباهی کرده بودم که به جای هاستل مرکز شهر این هتل را برای ارزان بودنش انتخاب کرده بودم)، حتا اسم هتل را روی تابلوش به انگلیسی ننوشته بودند که مقایسه کنم ببینم درست آمده م یا نه، ولی بدترین بخشش این بود که توی هتل یورو قبول نمی‌کردند، ساعت ۱۱ شب و در حالی که حتا دفتر صرافی فرودگاه هم بسته بود این ها یورو قبول نمی‌کردند.

ساعت ۱۱ شب توی خیابان های ناکجا آباد مسکو سرگردان دنبال کسی یا جایی بودم که پولهایم را تبدیل به روبل کند، اغلب مغازه ها بسته بودند. پیشنهاد دادم تا صبح دوبرابر مبلغ اتاق را به یورو نگه دارند تا من صبح بروم و روبل بیاورم، اما قبول نمیکردند. یک نفر از کارمندان هتل که به سختی انگلیسی حرف میزد برایم تاکسی گرفت و به راننده ی تاکسی چیزی به روسی گفت، بعد به من با انگلیسی شکسته بسته گفت که: تورو میبره صرافی و برمیگردونه، جایی که تاکسی نگه داشت، هیچ اسم و تابلویی نداشت، راننده پیاده شد و زنگ کنار یک در فلزی بزرگ را زد. در باز شد، پشت در یک فضای یک متر در یک متر بود و یک در دیگر، راننده من را تقریبا به داخل هل داد و در پشتی را بست. آن چند ثانیه بین دو در توی آن اتاق تاریک، برای من که هیچوقت نه از تنهایی ترسیده ام، نه از تاریکی، ترسناک ترین لحظه ی عمرم بود. مغزم تقریبا از کار افتاده بود، تا در دوم باز شد. ظاهرا باید یک در بسته میشد تا در بعدی باز شود و حدودا سی تا پله میخورد به زیرزمین، به پایین که رسیدم روی موکت ها طرح چیپ داشت و روی در و دیوار نوشته بود کازینو، حتا اسمش هم یادم نیست، پیش خودم گفتم خب، لابد وقتی صرافی باز نباشد کازینو ها گاهی پول چنج میکنند، من هم که تا بحال کازینو نرفته م، لابد همینجوری است، خلاصه پول را گرفتم و کلی هم کرایه تاکسی دادم و برگشتم (جهت مقایسه، بلیط قطار از مرکز شهر به فرودگاه که یک ساعت راه هست ۵۰۰ روبل شد، آن مرد ۸۰۰ روبل برای یک مسیر بیست دقیقه ای گرفت)، هتلش هم بیخودی ارزان نبود، هتل اسپوتنیک، هتل بزرگی بود که نیمی از اتاق هایش خالی بودند، اتاق های کوچک و ابتدایی و قدیمی که از شیر آب گرفته تا در ورودی اش خراب و مستعمل شده بودند. اتاق را تحویل گرفتم، دوش گرفتم و تا لنگ ظهر خوابیدم، اما فردایش فهمیدم که ...

 

روز نهم مسکو - دوشنبه

صبح که بیدار شدم هنوز از اتفاقات دیشب گیج بودم، حتا دیگر حوصله ی دیدن شهر را هم نداشتم، سر صبر صبحانه خوردم، اتاق را تحویل دادم و پیاده به سمت مجسمه ی یوری گاگارین که نزدیک هتل و ایستگاه مترو بود رفتم.

آقای یوری گاگارین و ایستگاه مترو اش

mtro.png

قبلا شنیده بودم که متروی مسکو ایستگاه های قدیمی و زیبایی دارد، به علاوه شکل طراحی خط های مترو هم طوری است که توی بعضی ایستگاه ها که روی دایره ی مرکزی هستند، توی مقاصد دور تر مهم نیست کدام جهت را سوار شوید (چون خط مثل یک سیکل بسته است) بلیط تک سفره ی مترو مسکو 55 روبل یعنی کمی کمتر از یک یورو است.

نقشه مترو

Metro-Map-Moscow.jpg

برنامه ام مشخص بود، میخواستم به میدان سرخ بروم، تا عصر آنجا بمانم و یک راهی برای رفتن به فرودگاه پیدا کنم. توی ایستگاه کیتای گورود پیاده شدم و از خیابان زیبای یولیتسا لینکا به سمت میدان سرخ رفتم. این خیابان با خانم ها و آقایانی که لباس های چیندار قدیمی پوشیده بودند آدم را یاد رمان های روسی می انداخت.

خیابان یولیتسا

stkmkk.png

توی مسکو برای اولین بار فهمیدم استفاده از الفبای متفاوت توی یک کشور، مثل ایران خودمان، حتا اگر اسامی اساسی را به انگلیسی هم نوشته باشند، چقدر برای توریست ها و مسافرها میتواند چالش برانگیز باشد. تا حدود عصر توی میدان سرخ میان کتدرال سنت باسیل و موزه ی لنین قدم زدم و خودم را توی رمان های روسی تصور کردم. برخلاف تصور عموم نام میدان سرخ نه بخاطر آجرهای قرمز به کار رفته توی نمای ساختمان هایش است و نه ربطی به انقلاب سرخ و کمونیسم دارد، نام سرخ از شباهت کلمه ی سرخ در روسی: کراشنایا به کلمه ی کراشیوایا به معنی زیبا آمده. کراشیوایا قبل از بوجود آمدن کرملین، نام دهکده ای در حد فاصل کتدرال سنت باسیل و برج های کرملین بوده است.

red sq.png

کرملین هم برخلاف تصور عموم، نام کاخ نیست، بلکه نام حفاظ های شهر و قلعه و درواقع دیوار های شهر بوده است که کاخ بزرگ کرملین را هم در برمیگیرد. توی میدان سرخ از طریق هنگ اوت کوچ سرفینگ رامیل را پیدا کردم که پسر 20 ساله ای بود که اقتصاد میخواند و انگلیسی را خیلی خوب صحبت میکرد. رامیل من را به یک پارک پر از نماد های داس و چکش و مجسمه های لنین و استالین برد و گفت که همه ی این مجسمه ها را بعد از جمع کردنشان از سطح شهر به این پارک آورده اند.

gorkey.png

بعد با من به پارک گورکی آمد و نشانم داد که با مترو میتوانم به ایستگاه مرکزی راه آهن بروم و از آنجا قطار اکسپرس فرودگاه را سوار شوم و رفت دانشگاه. برایش ماجرای دیشب را تعریف کردم، داشتم از بدقلقی رسپشن هتل حرف میزدم که گفت ما در مسکو کازینو نداریم، چون غیرقانونیه، گفتم پس من کجا رفتم؟ گفت نمیدونم! یاد رمان مرشد و مارگاریتا افتاده بودم و از شدت بهت خنده ام گرفته بود. هرچند که بعدا برای دیگران که تعریف کردم گفتند که آنها هم در مسکو به کازینو رفته اند و خیلی هم جای پنهانی نیست، اما توی آن لحظه حرف های رامیل باعث شد من بدون هیچ درنگی زود سوار مترو شوم و به فرودگاه برگردم و به این ترتیب سفر کوتاه و فشرده ام به فرنگستان را به اتمام رساندم. توی این سفر من به جز هزینه ی بلیط هواپیما، کلا 360 یورو هزینه ی حمل و نقل (شامل بلیط های قطار، اتوبوس، هواپیمای داخلی، تاکسی و مترو) کردم، 198 یورو هزینه ی اقامت در هتل ها و هاستل ها، حدود 80 یورو هزینه برای نوشیدنی و غذا، که بخش زیادی از آن را میشد با تبدیل هتل ها به هاستل (که از خیلی جهات راحت تر هم میبود) و استفاده نکردن از تاکسی در مسکو و پاریس صرفه جویی کرد. دعا میکنم ارزش پول ملی مان هرچه زودتر بهبود پیدا کند تا همه امکان رفتن به سفرهای مختلف را داشته باشیم و شهرهای رویاییمان هیچوقت برایمان رویا باقی نمانند.

 

نویسنده : Sour toes

تمامی مطالب عنوان شده در سفرنامه ها نظر و برداشت شخصی نویسنده است و وب‌ سایت لست سکند مسئولیتی در قبال صحت اطلاعات سفرنامه ها بر عهده نمی‌گیرد.

نظرات کاربران (47 نظر)

× در حال پاسخ به:

سمیه ش 5 شهریور 1398 ساعت 13:00

عالی بود مهسا جان،اطلاعات خوبی داده بودی،امیدوارم سفرهای بیشتری رو در پیش داشته باشی

وایولا 17 خرداد 1398 ساعت 23:50

عالی بود عزیزم . مثل یداستان زیبا خوندم . برای منی که 1 ماه ذیگه میخوام برم اروپا برای اولین بار ، مطالب خیلی مفید بود.

مه سانا 24 فروردین 1398 ساعت 16:47

سلام، علی رغم خوندن بیشتر سفرنامه های لست سکند هیچ وقت نظری ندادم و اساسا عضو نبودم، برای اولین بار و به منظور تشکر و ابراز هیجان ناشی از خوندن سفرنامه عالی، دقیق ودوستانه تون ثبت نام کردم.
به خاطر قلم زیبا و جذابت تبریک میگم و راستش رو بخواهی بهت حسودیم شد. به خاطر جرات و جسارت و البته توانایی و استقامتت. امیدوارم سفرهای زیادی بری و هیچ جایی از دنیا برات درحد رویا و آرزو نمونه.

سمیه 28 اسفند 1397 ساعت 10:31

فقط میتوانم بگوییم آفرین ,بسیار بسیار حس خوبی گرفتم از خواندن سفرنامه شما؛آرزوی موفقیت دارم برای شما

نینا 10 بهمن 1397 ساعت 21:42

یکی از خوبهای سفرنامه بود واقعا:)
با اینکه برلین رفتم ولی با خوندن اون قسمت واقعا کیف کردم, ماه دیگه هم به امید خدا راهی پراگ هستم که مطمعنم اطلاعات شما کلی کمکم میکنه, در هر صورت من لیتوانی زندگی میکنم اینورا اومدین خوشحال میشم ببینمتون

Hesam 23 دی 1397 ساعت 17:22

با سلام
سفرنامه زيباتون رو با تمام اتفاقات تلخ و شيرينش با دقت خوندم، بسيار عالى بود، واقعا خسته نباشيد و دست مريزاد به اين همه تلاش و پشتكار و علاقه شما بانوى ايرانى،
اقتصادى سفر كردن خيلى خوبه اما نبايد باعث بشه كه سفر رو به ادم تلخ كنه،
اميدوارم هميشه به رويا هاتون برسيد

سعید عسکریان 6 دی 1397 ساعت 12:38

درود بر شما، سپاس فراوان برای زحمت نگارش سفرنامه و اشتراک تجربه هاتون
باید اعتراف کنم هر چند با شما کاملا اختلاف سلیقه دارم و 5 شهر و در عرض 8 روز دیدن نمی پسندم (ترجیح میدادم حداکثر دو شهر و تو این زمان می دیدم مثلا پراگ و پاریس، هم بهتر و کاملتر هم کم هزینه تر)، ولی تا آخر همراهتان بودم و لذت بردم
در مورد پاریس کاملا با شما همذات پنداری کردم و اون شهری نیست که تو رویاهامون ازش ساختیم
با نظر دوستمون هم موافقم که این سفرنامه تون یک سروگردن از بقیه سفرنامه هاتون بهتر بود
سربلند و پیروز باشید و روزگارتون پرسفر

مجید میرزادی 25 آذر 1397 ساعت 09:39

معمولا از سفرنامه های اروپا لذت نمی برم اما باید اعتراف کنم سفرنامه شما یا بهتر بگویم خاطرات سفر شما بسیار بسیار جذاب و خواندنی بود! ( و به شدت بهتر و کاملتر از آثار قبلی تان )
امیدوارم همیشه به سفرهای دور و دراز باشید...

مارکو 23 آذر 1397 ساعت 12:40

با سلام و تشکر بخاطر نوشتن خاطرات سفرتان به اروپا. اول از همه تبریک بخاطر شجاعت سفر یک خانم به تنهایی و دوم بخاطر رفتن بدنبال رویاهایتان. سپس بخاطر همتتان که سفرنامه به این بلندی رو نوشتید. با وجود طولانی بودن سفرنامه با علاقه بسیار تا انتهای سفرنامه من را با خود همراه کردید. در این زمان کم برنامه ریزیتان عالی بود.مطمنا از مشکلات پیش آمده راه گریزی نبود. امیدوارم بازهم به سفرهای متفاوت و عالی بروید و برای ما بنویسید

amir 22 آذر 1397 ساعت 07:20

سلام‌. تشکر از سفرنامه جامع تان.
در سفرنامه آن قسمتی که فرمودید یکی از اشتباهات تان خرید سیم کارت بوده علتش چیست.
شما در تمام شهر های اروپا اینترنت داشتید یا فقط در پراگ

Tina Azimi 20 آذر 1397 ساعت 18:22

سلام. وقتی سفرنامه شما رو باز کردم فقط برای دیدن عکس ها بود ولی انقدر جذب نوشته های شما از اولین خطوطش شدم که تا آخر پیش رفتم و لذت بردم. لحن خودمانی و واقع گرایانه شما رو خیلی دوست داشتم و باید بگم تنهایی سفر رفتنتون هم واقعا جای آفرین داره به خصوص با این همه چالشی که مواجه شدید.
شکسپیر اند کمپانی از اون جاهایی بود که منم دوست داشتم برم ولی فرصت نشد. حتما کتاب شکسپیر و شرکا که نشر چشمه هم منتشر کرده خوندید. واقعا همونطوری مثل کتابش بود؟ یه عده زندگی می کردن؟ البته نباید جای زیاد بزرگی باشه ....
از بین شهرهایی که رفتید پراگ خیلی قشنگ و رویایی بود ولی برلین به چشم من خاکستری و سرد و غیرجذاب اومد و احتمالا هیچ وقت نخوام بهش سفر کنم !! اون جمله که نوشتید : پاریس شهر رویاهای من که حالا دیگه فقط یه شهر معمولی بود برام جالب بود. فکر می کنم یکی از مهم ترین دستاوردهای سفر به اروپا همین باشه. حداقل برای ما اینطور بود که فهمیدیم خیلی از رویاها در واقع اونجوری که ما فکر می کنیم نیستند.
هرچند این دلیل نمیشه که بعد از اون دست از رویابافی برداریم!
شاد و موفق باشید.

حمید صالحی 20 آذر 1397 ساعت 15:04

ممنونم از نوشتن سفرنامه جالب وهیجان انگیزتون باور کنید موقع ناهار شروع کردم به خوندن سفرنامه تون اما آنچنان منو میخکوب کرد که تا تموم نشد بلند نشدم ووقت ناهار اداره رو هم از دست دادم..من برای رفتن به نمایشگاه تاسیسات فرانکفورت 2019 با توجه به هزینه ها ومشکلات دیگر...مردد بودم که برم یا نه که با خوندم سفرنامه شما مصمم شدم فعلا سفر نکنم تا اوضاع سیاسی واقتصادی بهتر بشه منم مثل شما از رفتار تحقیر آمیز اروپایی ها خیلی متنفرم واین رفتار رو با رفتار ما ایرانیا با توریستهای اروپایی مقایسه میکنم...بازم ممنون عالی بود.

شهیده سیدجوادین 20 آذر 1397 ساعت 14:29

سلام
خوندن سفرنامتون رو واقعا دوست داشتم. از بین شهرهایی که دیدین من برلین و بروکسل رو ندیدم که با خوندن سفرنامتون دیدن برلین برام جذابیت پیدا کرد و از این بابت ممنونم ، جالب بود که خیلی از خصوصیات اخلاقی شما و من به هم شبیه ، منم از موزه و کلیسا دیگه ! خوشم نمیاد تو خود لوور و هرمیتاژ هم خوابم می گرفت ، یا تو واتیکان زیاد حس گشتن نداشتم بیشتر دوست دارم تا جاییکه می تونم تو کوچه و خیابونها راه برم و ببینمو عکس بگیرم، مقوله کتاب و کافه که دیگه نگم واقعا هیچوقت جذابیتشون برام از بین نمی ره ! ، مثل شما همیشه انگشتهای پام برام داستان تولید می کنن که تو سفرهای بعدیم حتما سعی می کنم جوراب انگشتی بخرم :) و خیلی جزییات جالب و مشابه دیگه ......ولی واقعا نحوه سفر کردنتون رو نمی تونم برای خودم متصور بشم با وجود اینکه با همسرم سفر می کنیم حتی تجسم اون صحنه تو مسکو نفسم رو بند میاره ... بهر روی امیدوارم که رویاهاتون همواره محقق بشه و همیشه در سفرهای خوب باشین .

هومان باقریان 20 آذر 1397 ساعت 13:36

با سلام و احترام خدمت شما دوست عزیز
از خواندن سفرنامه شما بسیار لذت بردم. دوست دارم به نکاتی درباره آن اشاره کنم:
یک بحثی در نوشتار وجود دارد به نام speculative language که نویسنده در جملات و عبارت های خود از قیودی استفاده می کند که قاطعیت و مطلق بودن مبحث مورد اشاره را از بین برده و به آن جنبه های شخصی و یا حدس و گمانی می دهد. استفاده از این زبان برای نوشتن، علی الخصوص در مواردی مثل سفرنامه که طیف خوانندگان بسیار وسیع بوده و هرکدام نظرات و عقاید خاص خود را دارند، بسیار مفید و موثر است. شما به خوبی از عهده استفاده از زبان غیر قطعی بر آمده اید و به نظر من مهمترین عاملی که متن شما را شیرین و شیوا و لذت بخش ساخته است رعایت همین مسئله است. (به جز یک مورد در قسمت پروازهای ورودی و خروجی به محدوده شنگن) این در واقع همان چیزی ست که خیلی از دوستان در کامنت ها به عنوان "صداقت" از آن یاد کرده اند.
به طور کلی سفر شما و سفرنامه شما را دوست داشتم. نثرتان گیرا، پر انرژی، کمی شوخ و سرشار از توصیفات دقیق و زیباست که خواننده را ترغیب به ادامه خواندن می کند. استفاده از عبارت های فرانسوی را نیز خیلی دوست داشتم که به متن شما رنگ و لعاب بیشتری بخشیده بود.
سلیقه ادبی شما بسیار خوب و البته بسیار شبیه به بنده است :) علاوه بر آن، پراگ به عقیده من هم زیباترین شهر اروپا و حتی جهان است (در بین شهرهایی که تا به حال دیده ام). انیشتین، در پراگ زندگی کرده، در دانشگاه پراگ هم درس داده و پاتوقش هم کافه لوور در خیابان Narodni بوده است :) چه خوب که بین لوور و اورسی، دومی را برای دیدن انتخاب کردید. سوای بحث صف و شلوغی به نظرم آثاری که در اورسی به نمایش در می آیند، خاص تر هستند و متعلق به محدوده هایی از هنر که با بدنه جوامع فاصله کمتری دارند.
یادم بود که قبلا سفرنامه هایی از شما خوانده بودم (به جز سریلانکا) که به علت عدم امکان جستجوی سفرنامه ها بر اساس نام نویسنده، نتوانستم آنها را پیدا کنم. (اگر امکان دارد اسم آنها را برایم بنویسید)
و اما انتقاد:
سوای ایرادات کوچک در متن سفرنامه که کاملا طبیعی و قابل چشم پوشی هستند، سفرنامه شما دو ایراد عمده داشت:
1- عکس های سفرنامه از درجه کیفت مطلوبی چه به لحاظ کادربندی و سوژه و چه کیفیت، برخوردار نیستند. می دانم که در سفری کوتاه به اروپای بزرگ با این همه دیدنی، آن هم تنها و با این حجم از مشکلات و مسائل پیش آمده (انگشت و باتری موبایل و هتل و ...) عملا شاید در خیلی از موارد زمان یا رمقی برای عکاسی نمانده بوده است اما به هر حال (درست یا غلط) عکس یکی از معیارهای سایت برای سفرنامه هاست.
2- این مورد نظر شخصی بنده است و خدمت خیلی از دوستانی که کارشان را دوست داشته ام عرض کرده ام. ای کاش ای کاش ای کاش از زبان نوشتار برای همه بخش های سفرنامه استفاده می کردید. در بخش هایی از سفرنامه (فکر کنم قسمت های ابتدایی) شما کاملا با زبان محاوره صحبت می کنید، بعد به فراخور مطلبی که در حال روایت هستید هر از گاه به زبان نوشتار نزدیک می شوید و آن پاراگراف ها بهترین قسمت های سفرنامه هستند ولی باز با یک کلمه یا یک عبارت محاوره ای از آن فضا خارج شده و تعادل و یکدستی متن را برهم می زنید.
امیدوارم از انتقادات ناراحت نشده باشید و همیشه پر انرژی و به همین زیبایی تجربیات خود را با ما به اشتراک بگذارید.
شاد و سلامت و برقرار باشید و همیشه در سفرهای دور و دراز.

نوید مکوندی 20 آذر 1397 ساعت 12:35

سلام . سبک سفر نامه نوشتن و صداقت گفتارتان تحسین بر انگیز هست . به خصوص که علایق ادبی مشترک بسیاری داریم . ان شاالله که فرصتی دست بده و سفر طولانی تری رو به خصوص به پاریس و پراگ داشته باشید . این شهر ها نیاز به مکاشفه دارند که احساس می کنم اگر وقت داشته باشید شما استاد این کار هستید . آرزوی سفر دارم برایتان و خواندن که زندگی چیزی جز این نیست ...........

مشاهده نظرات بیشتر