bn125.jpg

سفرنامه بندر کنگ-دی ماه 1397

نویسنده: لیلا موحدیان

 

مدت هاست که با مفهومی به اسم مینیمال آشنا شدم و اونقدر این موضوع برای من جذاب بوده که سعی کردم در تمام کارها و امور زندگیم تا جایی که می تونم اونو اجرا کنم، لذت کمتر داشتن که حس خوبی از سبکی و رها بودن به من داده و در این سفرنامه هم تمام تلاشم بر اینه که خیلی ساده و مینیمال بنویسیم.

آذر ماه 97 در جلسه ای که در دفتر آقای دکتر قبادیان داشتیم پیشنهاد سفری علمی تفریحی به بندر کنگ رو دادن که ایشون هم از طرف خانم دکتر شیوا آراسته به این سفر دعوت شده بودن. آقای دکتر  قبادیان از ما هم برای شرکت در این سفر دعوت کردن که همراهشون باشیم و این افتخار نصیب ما شد که در این سفر مفید و علمی به بندر زیبای کنگ یا به تعبیر خانم آراسته، بهشت گم شده؛ حضور داشته باشیم.

قرار ما پنج شنبه 27  دی بود به مدت 5 روز تا  دوشنبه یکم بهمن ماه و به علت محدودیت وقتی که داشتیم راه هوایی رو انتخاب کردیم و بلیط ها رو با کمک خانم مهندس رزیتا فتاحی خریدیم که ایشونم از همسفرهای ما تو این سفر دوستانه بودن، که البته دو نفر از همسفرهامون با ماشین شخصی خودشون و از راه زمینی راهی این سفر شدن، وعده ما صبح روز 27 دی بود در بندرعباس.

ما تو این سفر 9 نفر بودیم که باید این 9 نفر رو همین ابتدای سفرنامه معرفی کنم، آقای دکتر قبادیان و همسرشون ترانه جان و دخترشون شیوا جان، رزیتای عزیز و دوستش مونا،آقای مهندس اسماعیل زاده و مهندس مرتضوی و من و همسرم.

 

 

روز اول سفر پنجشنبه 27 دی ماه 97

ساعت 7 صبح با پرواز ماهان شماره 1095 از فرودگاه مهرآباد سفر ما شروع شد.من و همسرم با آقای دکتر و همسرشون و دخترشون و همچنین خانم مهندس فتاحی و خانم مهندس بهرامیان(مونا) با پرواز ماهان راهی بندرعباس شدیم و آقای مهندس اسماعیل زاده و جناب مهندس مرتضوی نیز با ماشین شخصی از دو روز قبل این سفر رو آغاز کرده بودند و در مسیر از اصفهان و شیراز نیز گذر کرده و عکس صبحانه های با شکوه خودشون رو برای ما ارسال می کردند!

1.jpeg

تصویر1:صبحانه های باشکوه!

طول پرواز یک ساعت و نیم بود پرواز خوبی بود اما نکته منفی اون استفاده بسیار زیاد از پلاستیک برای یک پذیرایی واقعا مختصر،واقعا آیا به این همه پلاستیک نیاز هست فقط برای یک صبحانه مختصر؟چرا هر چیزی رو چندبار پلاستیک پیچ میکنیم و دوباره در یک بسته پلاستیکی قرارش میدیم این همه تولید زباله واقعا چرا؟ و آیا واقعا راهکار دیگه ای برای پذیرایی بدون پلاستیک نیست؟من داشتم فکر میکردم در روز چند تا از این پرواز ها به چند شهر ایران و از چند فرودگاه کشور وجود داره؟ و همچنین پرواز های خارجی و همچنین سایر کشورها به کل نقاط دنیا و این حجم از تولید زباله فقط در صنعت هوایی کشور و دنیا واقعا ما و محیط زیست ما رو به کجا خواهد برد؟

2.JPG

تصویر2: پذیرایی مختصر ولی پر پلاستیک پرواز ماهان

ساعت 8:30 پرواز ما در فرودگاه بندرعباس به زمین نشست و مستقیم راهی دفتر آقای مهندس شیبانی شدیم.گالری مرداد؛ بله اسم دفتر و گالری خودشون رو به نام ماه تولد همسرشون گذاشتن و خاطره ها از این اسم برای ما گفتند و شنیدیم و خندیدیم.

3.JPG

تصویر3: گالری مرداد محمد شیبانی بلوار معلم بندرعباس

محمد شیبانی، مردی شیرازی که به بندرعباس میاد و با خانومی بندری ازدواج میکنه و الان 10 ساله که زندگی زیبای معمارانه ای رو در این بندر زیبا در پیش گرفته.

آقای شیبانی و خانومشون مسیح جان بسیار بسیار مهمان نواز و خونگرم و با پذیرایی و استقبال گرمشون از ما واقعا ما رو شرمنده خودشون کردند.از گالریشون دیدن کردیم و حیاط زیبا و دل نشین دفترشون رو دیدیم و لذت بردیم و بعد هم یک ناهار مفصل محلی بسیار لذیذ و خوشمزه برای ما تدارک دیدند که واقعا همه ما رو شرمنده مهمان نوازی خودشون کردند.

4.JPG

تصویر4:گالری مرداد، دفتر محمد شیبانی و همسرش در بندرعباس عناصری شبیه الک های چوبی در تصویر هست به نام کمه که برای طراحی داخلی دفترشون ازش استفاده کرده بودند و تاثیر بسیار زیادی در فضا سازی داخلی داشت.

داخل دفتر آقا محمد کوزه ای جالب بود که اسمش جهله بود. جهله یک کوزه سنتی که هم باهاش ساز میزنن و هم فردی به نام موسی کمالی مبدع نقاشی روی این جهله ها بوده،احتمالا جهله از آفریقا یا هند اومده، کاربری اصلی اون برای آب بوده ولی اینجا تغییر کاربری داده باهاش ساز میزنن و با این نقاشی های ابداعی موسی کمالی تبدیل به یک هدیه گرانبها شده که الان برای شیخ های امارات و دبی سفارش داده میشه که یک هدیه ی فاخر به حساب میاد.

5.JPG

تصویر5: جهله، کوزه سنتی بندرعباس با نقاشی موسی کمالی

6.JPG

تصویر6: جهله، نقاشی های موسی کمالی

7.JPG

تصویر7: محمد شیبانی در حال توضیح در مورد جهله با اون بیان شیرین و رسای خودش

نکته مهم این جهله ها اینه که تکنولوژی ساختش با کوزه فرق داره و دهانه ی اون اندازه ای هست که باید دست انسان ازش رد بشه و بره داخل، چون که از داخل یک دست رو به عنوان قالب استفاده میکردند و با اون دست گل میزدن و از بیرون با دست دیگه اونو صاف میکردن و میکوبیدن. خب اینم از معرفی جناب جهله!

بعد از ناهار راهی معبد هندوها شدیم و نکاتی که راوی اونجا از 72 برجک روی معبد میگفت و سعی داشت که این عددهای 72 و 7  رو به نوعی به اسلام و به 72 یار امام حسین در کربلا و 7 آسمان و 7 طبقه بهشت و جهنم مربوط کنه و تلاشی که برای تثبیت این مطلب در ذهن ما داشت جالب بود.البته او نیز یک جنوبی خونگرم و مهربان بود که با روی گشاده برای ما توضیح داد و هزینه ای هم از ما دریافت نکرد و گفت که مهمان بندر هستید!

8.JPG

تصویر8: معبد هندوها

بعداز معبد هندوها راهی بازار سنتی بندرعباس شدیم،خب البته وضع بهداشتی بازار جالب نبود اما پر از میوه های رنگارنگ و خوراکی ها و محصولات زیبای بندری بود و مردمی که در تکاپو و تلاش برای تامین مایحتاج خویش بودند و ما در پی عکاسی از این منظره های روزانه و روزمره مردم.

9.JPG

تصویر9: بازار سنتی بندر عباس

میوه های بومی جالبی که میوه ی درخت سدر( کنار) یکی از بهترین های اونها بود بسیار خوش طعم و خوش مزه کمی ترش و کمی شیرین ولی ترد و آبدار.

10.JPG

تصویر10: کنار

میوه ای که خودشون بهش زیتون میگفتن ولی هیچ شباهتی به زیتونی که ما می شناختیم نداشت و بیشتر شبیه گلابی بود با عطر و بوی انبه و طعم سیب.

میوه ای جالب که من و ترانه جون تا روز آخر سفر در تلاش برای خرید این میوه بودیم و بالاخره اون رو خریدیم.داستان از این قرار بود که آقای شیبانی از این میوه توبازار برای ما خریدن ولی توی دفترشون جاموند و ما نتونستیم ازش بخوریم و بعد از اینکه از بندرعباس خارج شدیم یادمون افتاد و تا روز آخر همش تو فکر این بودیم که اون زیتونه چی بود که بوی انبه میداد و شبیه گلابی بود که بالاخره شب آخر دوباره تو بندر عباس قبل از رفتن به فرودگاه ازش خریدیم و همراه خودمون به تهران آوردیم.

11.JPG

تصویر11: زیتون جنوبی یا بندری در کنار موزهای خوش بوی جنوب

 چیزهای دیگه ای که تو بازار برای من جالب بود و خانم های محلی در حال درست کردنش بودن و همزمان میتونستی ازشون خرید کنی،برقعه یا همون بالماسکه بود.پوششی که روی صورتشون قرار میدن و اینکه چه داستان و فلسفه ای داشته آیا واقعا برای حجاب بوده یا برای در امان ماندن از گرمای سوزان بندر و یا دلایل دیگه نمیدونم.

12.JPG

تصویر 12: بازار بندرعباس و مردم و هنرهای دستی

13.JPG

تصویر13: لباس های سنتی بندرعباس

14.JPG

تصویر14: خانومهای بندری در حال تولید صنایع دستی و هنری

حواری چکو میگوهای ریز خشک شده و نمک سود شده بود که توی بازار به وفور برای فروش گذاشته بودن.

15.JPG

تصویر15: حواری چکو و متوتا

متوتا ماهی های ریز خشک شده که باهاش سس خاصی شبیه سس خردل درست میکردن که رو نون های خاصی میریختن که اسمش سوراق یا نون توموشی بود. تو هرمز  که پارسال رفته بودم،با خاک هرمز هم اینکارو میکردن و تخم مرغ هم روش میزدن، یه نون نازک با طعمی خاص که بعضی ها خیلی دوست دارن و بعضی هام دوست ندارن.

تنباکو هم یکی دیگه از محصولات این بازار سنتی بود و پوست درخت نخل که بهش پنیر میگفتن و اونو به شکل یک میوه میخوردن و همچنین میوه درخت کاکتوس و سایر میوه های استوایی در این بازار رنگارنگ و زیبا.

16.JPG

تصویر16: تنباکو

17.JPG

تصویر17: پوست درخت نخل

18.JPG

تصویر 18: پوست درخت نخل و میوه ی کنار توی سینی

بعد از بازار مقصد ما جایی به نام سورو بود محله ای که در امتداد ساحل دریا قرار داشت و اطرافش پر از خانه های بومی و سنتی و چیزی شبیه به پیاده راهی برای مردم شده بود که با خانوادشون در اون محل پیاده قدم میزدن و ساحل و غروب آفتاب تماشایی بود.

سورو قدیمی ترین محله بندرعباس و در واقع نوارساحلی و پارکینگ کشتی ها بود و یک کشتی بزرگ به گل نشسته در اونجا  بود که جا داشت اونو به یک کافه تبدیل کنن با توجه به دید و منظر زیبایی که از ساحل و دریا داشت و محل آبزیان و مرغ های ماهی خوار و مشتا(چوب هایی که به شکل دایره ای در آب دریا و کنار ساحل و کف ساحل کار میزاشتن و برای صید ماهی بوده و صیادها ازش استفاده میکردند.)

در سورو، آقا محمد ما رو به خونه  خانمی بردن که قبلا خودشون اون خونه رو برداشت کرده بودن و نقشه ها و مدارک و اشیای داخل خونه رو برای پروژه های خودشون بررسی کرده بودند.خانم خونه بسیار جالب بود عاشق گوگوش و خواننده های عربی وعکس اونها رو به در و دیوار خونه اش زده بود و همه اطلاعات اونها رو داشت.

19.JPG

تصویر19: منزل خانمی در سورو

خونه ی این خانم بسیار زیبا و پر از عناصر معماری بومی این منطقه بود و حتی وسایل و اشیای داخل خونه هم همه تاریخی بودن، از آب گرمکن جالبی که تو انباری داشت تا فلسفه ای که عرض اتاقهاشون داشت و عرض اتاق رو چوبی که در سقف اتاق استفاده میکردن تعیین میکرده چون این چوب خاصی به نام چندل بوده که 2متر و 60 سانتی متر طول چوب بوده و این چوبها رو در سقف اتاق ها میزدن و همین چوب ها عرض اتاق ها رو تعیین میکرده، چوبی که به گفته ی آقا محمد بسیار محکمه و موریانه و حشره هم نمیزنه.

20.JPG

تصویر20: اشیای تاریخی منزلی در سورو

همچنین درختهای بسیار زیبایی که توی حیاط خونه ی این خانم بود و اسمش گارون زنگی بود، درخت بومی بندر عباس با رنگ هایی بسیار زیبا.

خب این نکته ناگفته نماند که امروز ظهر قبل از همه ی این بازدید ها و سر میز ناهار، رزیتا و شیوا همینجوری یهویی توطئه کردن و برنامه ی گروهو تغییر دادن و با اصرارهاشون تونستن نظر بقیه ی همسفرها از جمله آقای دکتر که نظرشون تعیین کننده بود رو برای سفری ناگهانی و یک روزه به جزیره ی زیبای هرمز جلب کنند. سفری از پیش تعیین نشده به هرمز همانا و داستان های بعدش همانا، از ناراحت شدن خانم دکتر آراسته گرفته که دیر بهشون اطلاع دادیم که رفتیم هرمز، تا طوفانی شدن دریا و احتمال 90 درصدی عدم تردد شناورها تا دوشنبه و جاموندن ما از پرواز برگشتمون به تهران، که همه ی اینها میتونست تمام این سفر رو به خاطره ای خاص، شاید تلخ و یا شاید شیرین تبدیل کنه. این نکته رو هم باید بگم که هنوز دو نفر از همسفرهامون که زمینی و با ماشین اومده بودن به گروه ملحق نشدن و هنوز در راه شیراز به بندرعباس هستند.

باز هم هرمز، باز هم خاک سرخ زیبایش و باز هم ساحل جواهر نشانش، هرمزی که نوروز 97 برای اولین بار دیده بودم و یه حسی بهم میگفت بازهم باید این جزیره ی زیبا رو بیام و ببینم اما فکرش رو نمیکردم همین امسال دوباره برم هرمز.ساعت 3:30 بعد از ظهر با آقا محمد و خانمش خداحافظی کردیم و رفتیم اسکله ی بندرعباس و با شناورهای تندروی اسکله به مدت 45 دقیقه رفتیم تا هرمز. ساعت حدودا 4:20 رسیدیم هرمز و باز هم همون اسکله ی زیبا و اکسسوری های دریایی دست ساز خانم های بومی هرمز.

21.JPG

تصویر21: گالری دست سازه های دریایی ساحل اسکله ی جزیره ی هرمز

جریانات و اتفاقات هرمز جالب بود.از دو دلی همراهان برای بازگشت به بندرعباس  در همان بدو ورود به هرمز،به علت نبود اتاق تمیز و مناسب تا پیشنهاد بازیگری شیوا توسط کارگردانی جوان که یهویی سر راه شیوا سبز شد و تا مسابقات دو میدانی و طاها غفاری کولبر معروف و قهرمان دو ومیدانی که حالا شیوا باید نقش نامزد اونو تو این فیلم مستند بازی میکرد تا مخالفت های پدر و مادرش به علت دل نگرانی های مادر پدری و تخیلات نادر رانندمون برای هر سنگ و کوهی که میدید و اونو شبیه یک حیوان و جانوری تخیل میکرد و به ما نشون میداد تا حرف از جن و روح و زار و بابا زار و دینگو مارو و ساحل پلانکتون ها و شب تاریک هرمز زیبا.

داستان از این قرار بود که ما بعد از ظهر که رسیدیم هرمز تو همون کافه ی اول جزیره(کافه رونگ) نشستیم تا نوشیدنی ای بنوشیم و جانی تازه کنیم و گپی دوستانه بزنیم و برای ادامه سفر و یک شب موندن در هرمز صحبت کنیم و دنبال اتاقی برای استراحت شب باشیم. با چند نفر از دوست و آشناهای آقا محمد که بهمون معرفی کرده بود صحبت کردیم و متوجه شدیم چون آخر هفته است و فصل خوب هرمز هم هست اتاق ها همه پر شده و جاهای خوب رو از قبل رزرو کردن و گرفتن و خلاصه مجبور شدیم بریم تو یه خونه ای که یکی از دوستهای آقا محمد بهمون داد ولی چندان تمیز و مورد رضایت دوستان نبود اما خب به نظر من همیشه هم قرار نیست آدم تو سفر توی هتل و جاهای خوب باشه و گاهی تجربه کردن اینجورمکان ها هم خوبه و من خودم خیلی دوست دارم واقعیت زندگی مردم بومی هر جایی رو تجربه کنم و اقامتگاه های بومی و محلی رو به هتل های مدرن ترجیح میدم. اینم یادم رفت بگم اگه هرمز رفتید و کافه رونگ رفتید حتما اون نوشیدنی ترکیبی زنجبیل نعناع لیموش رو امتحان کنید عالی بود به نظرم.

22.JPG

تصویر22: کافه رونگ و مجموعه فرهنگی ورودی جزیره ی هرمز

23.JPG

تصویر23: کافه رونگ

24.JPG

تصویر 24: نوشیدنی های کافه رونگ، هرمز

بعد از کافه رونگ خواستیم تا هوا تاریک تر نشده بریم قلعه پرتقالی ها رو ببینیم ،راهی قلعه پرتقالی ها شدیم که زمان گذشته و قلعه بسته بود آقای دکتر به هر شکلی که شد نگهبان دم در رو راضی کرد و داخل شد و قلعه رو دید و ما بیرون قلعه مشغول عکاسی و دید زنی ساحل و غروب آفتاب شدیم.

25.JPG

تصویر 25: غروب آفتاب هرمز از قلعه ی پرتقالی ها

بعد از دیدن و ندیدن قلعه( که البته من قبلا کامل این قلعه رو دیده بودم تو سفر قبلیم) دوباره به کافه رونگ برگشتیم  و برای اقامت شب داشتیم حرف میزدیم و تصمیم میگرفتیم که داستان بازیگری شیوا شروع شد، ما در حال صحبت بودیم یهویی دو تا مرد جوان به سمت ما اومدن و به شیوا اشاره کردن، شیوا بلند شد، مرد جوان خودش رو معرفی کرد و به جمع ما سلام کرد و گفت من شهرام مسلخی هستم کارگردان مستند ساز سینما و تلویزیون، حدود دو ساعته که جمع شما رو زیر نظر گرفتم  و ایشون رو (اشاره به شیوا)برای نقشی که توی مستند فردامون میخوایم بسازیم انتخاب کردم، هم از لحاظ سنی به نقش ما میخوره هم از لحاظ تیپ و اندام، ما اولش خندیدیم فکر کردیم یه جور شوخی یا دوربین مخفی یا از این جور داستانهاست ولی مرد جوان( شهرام مسلخی) ادامه داد و واقعا قضیه جدی بود خیلی هم چهره ی نگرانی داشت و میخواست هر جور شده موافقت شیوا رو بگیره برای این کار، چون واقعا و جدی جدی فردا قرار بود یک مستند از یک رویداد واقعی بسازه که تو هرمز داشت برگزار میشد( مسابقات دو و میدانی که یکی از شرکت کننده های این مسابقات طاها غفاری قهرمان سابق دو میدانی آسیا بود که با کولبری، داستانش تو ایران معروف شد) و حالا خانمی که قرار بوده نقش نامزد طاها رو بازی کنه ظاهرا براش مشکلی پیش اومده و نتونسته بیاد هرمز و مرد جوان( کارگردان) در به در دنبال یک گزینه ی مناسب برای جایگزینی ایشون میگرده که دست بر قضا شیوا رو تو جمع ما میبینه و خوشحال از اینکه این همون گزینه ی مناسبه، میاد و با ما مطرح میکنه، شیوا هم خوشحال از این پیشنهادی که بهش شده،با هیجان تمام اولش پذیرفت( شیوایی که ظهر سر میز ناهار در حال تلاش و تشویق جمع بود که بیاید بریم هرمز، زیبایی هاشو ببینیم و فلان و بیسان و در به در دنبال هارد برای دوربینش بود و عکاسی و هرمز گردی، حالا همون شیوا حاضر شد از خیر دیدن هرمز و عکاسی هاش بگذره و تمام شب رو بره تمرین بازیگری و دیالوگ حفظ کردن) و این وسط رزیتا بود که هم مشوق و همراه شیوا شده بود و هم بعد از مخالفت های آقای دکتر با بازیگری شیوا حالا رزیتا نقش منصرف کننده ی شیوا رو برعهده گرفته بود!

برای اینکه قول دادم سفرنامه مینیمال باشه بقیه ی این داستان رو توصیف نمیکنم و شوخی ها و بگو مگوهایی که داشتیم تا شیوا رو منصرف کنیم و چندبار صحبت پدر و مادرش و بالاخره تموم شد و منصرف شد و مرد جوان هم(کارگردان) نفهمیدیم برای نقش  داستانش چیکار کرد و آیا کسی رو پیدا کرد یا نه؟!

همه ی اینها گذشت و رفتیم و اتاقی که قرار بود شب در اون اقامت داشته باشیم رو گرفتیم و بار و بندیلمون رو گذاشتیم و هماهنگ کرده بودیم که یه ماشین بیاد دنبالمون بریم شب گردی تو جزیره ی زیبای هرمز، من پیشنهاد ساحل پلانکتون ها رو دادم قبلا شنیده بودم که محل اصلی زیست این پلانکتون ها سواحل مکران و چابهار و اون طرفهاست ولی با پرس و جوهایی که داشتم متوجه شدم که سواحل هرمز هم پلانکتون داره و این شد که پیشنهادش رو به جمع دادم و راهی دره های تاریک و پر پیچ و خم و پر از افسانه و داستان هرمز شدیم و در بی راهه ها به همراه نادر رانندمون و آهنگ های بندریش به دنبال ساحل الماس نشان و نور-بازی پلانکتون ها در هرمز.

تو راه بحث دینگو مارو و  زار و بابا زار  و رو شروع کردم و همه ی جمع درگیر جن و روح شدن و نادر رانندمون هم کم نمیگذاشت از توصیف جن و جن هایی که تو خونشون دیده و به هر سنگ و کوهی که میرسیدیم اونو برامون به یه حیوانی چیزی تشبیه میکرد و خیلی تلاش داشت که حتما ما اون حیوان رو در قامت اون سنگ ببینیم، و البته که هرمز همش افسانه و رویا است، جزیره ای که من فکر میکنم هزاران سال پیش زیر دریاها بوده و این سنگ ها و خاکهای رنگی زیبا و این همه شگفتی همگی یه روزی خونه ی موجودات دریایی بودن که حالا بر اثر تغییرات جغرافیایی اومدن بیرون و خشکی و جزیره شدن، من توی هرمز همش احساس میکردم به عمق دریا سفر کردم؛یه جای ناشناخته و زیبا،حیف این همه نعمت های طبیعی و این همه استعدادهای توریستی و موقعیت های خوبی که داریم و قدر نمیدونیم و من همش تو این فکر بودم که چجوری میتونم یه اقدامی برای پر رونق کردن صنعت توریست در ایران انجام بدم و البته که ایده هایی دارم و یادداشت کردم و روشون فکر میکنم تا پخته بشه و به مرحله ی اجرا برسه و امیدوارم که روزی شاهد رونق توریست و گردشگری پایدار توی ایران عزیزمون باشیم.

بعد از ساحل گردی اومدیم و دوباره توی کوچه-محل هرمز راه رفتیم و مردم محل رو به تماشا نشستیم که همه اومده بودن تو کوچه ها، بچه ها بالا بلندی بازی میکردن و بزرگترها هر کدوم هر محصولی از دست سازه های هنری دریایی گرفته تا پخت آش و سمبوسه و نان رو توی کوچه ها در حضور توریست ها عرضه میکردن و از این طریق کسب رزق و روزی میکردن که من اگر چه که با خرید غیر ضروری و خرید در سفر مخالفم( به جهت مینیمالیست بودن و لذت کمتر داشتن و لذت سبک سفر کردن و سبک برگشتن) اما همیشه سعی میکنم از محصولات محلی در حد همون خوراکی ها هم که شده خرید کنم تا از این طریق کمکی به اقتصاد خرد و بومی مردم اون محل داشته باشم.

26.JPG

تصویر26: خیابان های هرمز

27.JPG

تصویر27: بالا بلند بازی بچه محل های هرمز

28.JPG

تصویر28: پخت آش توی کوچه توسط خانم های هرمزی

بعد از شب گردی توی کوچه های هرمز و کمی خرید از بقالی توی یکی از کوچه ها رفتیم خونه ای که گرفته بودیم و خوردن شام مختصرمون که چیپس و ماست بود هممون با خستگی تمام، شب رو تا صبح خوابیدیم!

 

 

روز دوم جمعه 28 دی ماه 97

صبح زود نادر اومد دنبالمون چند جا رفتیم برای صبحانه گشتیم و گشتیم یه جای تمیز رو کنار بلوار ساحلی هرمز پیدا کردیم که دو تا سکوی خوب داشت رو همون سکوها نشستیم و صبحانه املت و نیمرو با نون محلی(نون توموشی) سفارش دادیم. در حین خوردن صبحانه بودیم که سر و کله ی دونده های مسابقه ی دو ومیدانی پیدا شد و فهمیدیم که مسیر مسابقشون همین بلوار ساحلیه و من تو فکر این بودم که بعد از منصرف شدن شیوا برای بازیگری، بالاخره شهرام مسلخی(کارگردان) تونست گزینه ای رو برای مستندش پیدا کنه یا نه؟

29.JPG

تصویر29: صبحانه روز دوم سفر در هرمز

بعد از صبحانه سوار ماشین نادر شدیم که قرار بود تا ظهر با ما باشه( تو هرمز چند دسته ماشین و موتور سه چرخ و موتور هست که هرکدوم کرایه های مختلفی دارن برای هر ساعت دربستی، موتور ساعتی 20 هزاره، موتور سه چرخ 40 هزار بود و ماشینی که ما گرفتیم ساعتی 60 هزار بود)

به خاطر اینکه زمان محدود بود و ما باید حتما ظهر برمی گشتیم بندرعباس که بریم کنگ و خانم دکتر آراسته منتظرمون بود و همش پیام های تهدید آمیز میفرستاد تو گروه که اگر دیر برسید میندازمتون جلو اون کوسه ای که خودم تو ساحل کنگ دست آموزش کردم و خلاصه به خاطر دو نفر دیگه از همسفرهامون یعنی جمال اسماعیل زاده و  امین مرتضوی که حالا بعد دو روز اصفهان و شیراز گردی رسیده بودن بندر عباس و منتظر ما بودن که از هرمز برگردیم و همه با هم راهی کنگ شویم، به همین دلیل، گروه از من خواستن که چون عید هرمز اومدم بهشون بهترین جاها رو بگم که گلچین کنن و چندتا رو بریم سریع ببینیم، و منم واقعا نمیدونستم باید از اون همه زیبایی، کدومها رو بگم که بعدا مدیون وجدان خودم نشم ولی عقل حکم میکرد که سریع ترین ها  و اونهایی که ترجیحا پیاده روی و کوهنوردی کمتری داره رو پیشنهاد بدم و این شد که بعضی جاهای هرمز مثل دره رنگین کمان که خودش دره ی افسانه هاست رو فاکتور گرفتم چون برای دیدن و لذت بردن از این دره باید حداقل 2 ساعت پیاده میرفتیم تو دل دره و اولین پیشنهادم فرش خاکی یا همون فرش رنگین کمان بود.

مقصد اول شد فرش خاکی که البته بعد از اینکه رسیدیم دیدم که اثری از فرش نمونده و چیزی که من تو عید نوروز دیده بودم دیگه اون نبود اما خب بدم نشد چون به محض رسیدن به اونجا پروژه ی دفتر زاو و محمدرضا قدوسی برای آقای دکتر جلب توجه کرد و سریعا به سمت پروژه رفت با اینکه مسیر دور بود ولی من و همسرم هم همراه ایشون رفتیم و بقیه دوستان هم مشغول عکاسی با فرش خاکی شدند.

30.JPG

تصویر30: پروژه هتل بومی محمدرضا قدوسی و دفتر زاو در هرمز و باقی مانده ی نه چندان واضحی از فرش خاکی هرمز در پایین تصویر

اینم بگم که همون کافه رونگ و یا بهتر بگم مرکز فرهنگی رونگ تو ورودی هرمز کار دفتر زاو و محمدرضا قدوسی و همکارانشونه، که یه پروژه بسیار جالب دیگه هم کنار لوکیشن همین فرش خاکی تو هرمز دارن اجرا میکنن که قراره هتل بومگردی بشه، رفتیم سرپروژه و با مدیر اجرایی پروژه صحبت کردیم و نحوه ی اجرا و کارشون رو دیدیم و لذت بردیم که از مصالح بومی و به سبک حسن فتحی و با هزینه ی بسیار پایین و به گفته ی خودشون 60 درصد ارزانتر از مصالح معمولی این پروژه رو اجرا کردن و به کار گرفتن نیروی کار محلی و بومی همون محل، که باز به گفته ی خودشون آموزش این کارگرها هم خیلی ساده است و با 2-3 ساعت آموزش میتونن کار رو اجرا کنند و به نوعی روش اجرای کار خیلی ساده و آموزش پذیره؛ پروژه رو دیدیم و صحبت کردیم و از معماری گفتیم و شنیدیم و عکاسی کردیم و دوباره به همسفرهامون کنار فرش خاکی پیوستیم.امیدوارم دفعه ی بعدی که بیام هرمز این هتل ها آماده ی اقامت شده باشه و بتونم یک شب رو در یکی از این خونه های گنبدی شکل با نمک در جزیره ی زیر دریایی هرمز به صبح برسونم.

31.JPG

تصویر31: هتل بومی هرمز از نزدیک

32.JPG

تصویر 32: کارگران مشغول اجرای پروژه

33.JPG

تصویر 33: سازه های سقف هتل ها

34.JPG

تصویر 34: روش پی ریزی و آماده سازی مکان هر اتاق

35.JPG

تصویر35: هتل های گنبدی از نمای نزدیک

36.JPG

تصویر36: نحوه ی اجرای کار از نزدیک

37.JPG

تصویر 37: نقاشی و رنگ آمیزی بعد از اجرا

مقصد بعدی دره رنگین کمان بود که قرار شد فقط از دور دره رو ببینیم و عکاسی کنیم و داخل نریم چون زمان نداشتیم. و بعد هم کوه نمک و غار نمک و الهه نمک که همشونو فقط خیلی سریع در حد چند دقیقه دیدیدم و گذر کردیم و استرس کوسه های دست آموز خانم آراسته دمی ما رو آسوده نمی گذاشت! که با خیال راحت در رویا و خیالات هرمز سیر کنیم و هرمز گردی کنیم و مجبور بودیم خیلی سریع از کنار این همه جاذبه ی هرمز گذر کنیم و بریم.

38.JPG

تصویر38: خوشگلی فروشی های ورودی ی غار نمک

39.JPG

تصویر39: دست سازه های دریایی

مقصد بعدی دره ی ستاره ها یا همون پرتگاه غروب بود که به گفته ی مونا زیباترین جای هرمز برای عکاسیه، راست هم میگفت خیلی زیباست و البته زیباتر از اون مسیر پیاده روی تا دره بود که یکی ساز میزد و کودکی که می رقصید و دختر و پسر جوانی که هیچهایک می کردن و مردمی که با خیالی آسوده به سوی دره ی ستاره ها در حرکت بودند و آقای دکتر که در تلاش بود هر چه سریعتر همه رو جمع کنه و به اسکله برسونه و تا شناورها نرفتن و ما مجبور نشدیم تا خود دوشنبه رو هرمز بمونیم سریع برگردیم بندرعباس( چون یه خبری از محلی ها و نادر و بقیه به گوشمون رسید که به علت طوفانی بودن دریا، اداره ی مرکزی اسکله های بندر و هرمز تردد هر گونه شناوری رو تا روز دوشنبه ممنوع کرده و آخرین شناور امروز ظهر به سمت بندرعباس میره و دیگه تا دوشنبه هیچ شناوری تو این مسیر تردد نمیکنه) و من داشتم به این فکر میکردم که چقدر جالبه و میشه مثل داستان فیلم ها که چهار روز تو جزیره گیر افتادیم و راه خروج نداریم! شاید باز هم دریا آرام نشه و ما همچنان در هرمز ماندنی بشیم و هرمزی که امکانات رفاهی کمی داره و غذاهای محلی ای که به مذاق ترانه جون و مونا خوش نمیاد و مجبور میشیم همش تا آخر سفر از اون پنیر گردو دارها که ترانه جون دوست داره بخوریم!

40.JPG

تصویر40: پرتگاه غروب هرمز

 تو تخیلات خودم بودم که رسیدیم اول دره ی ستاره ها و خاطرات سفر نوروز با خانواده برام تداعی شد، همه ی جمع خوشحال و خندان و راضی که اومدن و این دره رو دیدن و هیجان زده همه مشغول عکاسی شدن و یک ساعتی رو حدودا اونجا بودیم و مقصد آخرمون ساحل قرمز یا همون ساحل نقره ای و جواهر نشان بود که واقعا زیباست و البته جای افسوس داره که تمام خاک الماس نشان این ساحل رو توریست ها همراه خودشون بردن و چیز زیادی از این ساحل نمونده، من اونجا داشتم فکر میکردم واقعا چطوری باید این فرهنگ رو توی مردم خودمون جا بندازیم که طبیعت رو به حال خودش بگذارند و بدونن که جز رد پا هیچ چیز دیگه ای نه به طبیعت اضافه کنن و نه ازش کم کنند و واقعا مدتهاست که ذهنم درگیر این مسئله است که یه راهکاری پیدا کنم و تلاشی در جهت فرهنگ سازی برای این قضیه داشته باشم.

41.JPG

تصویر41: ساحل قرمز هرمز

42.JPG

تصویر42: ساحل قرمز، ساحل جواهر هرمز

ساعت 12 ظهر بود حدودا که رسیدیم اسکله، مصطفی(همسرم) و آقای دکتر سریع پریدن بیرون و رفتن به اتاق بلیط فروشی، بعداز ده دقیقه برگشتن و گفتن بلیط تموم شده و باید تا دوشنبه اینجا بمونیم چونکه بلیط آخرین شناور امروزم فروختن و تموم شده و شوک عجیبی به جمع وارد شد مخصوصا مونا و ترانه جون که حسابی از وضعیت نه چندان تمیز هرمز و محل اقامتمون کلافه بودن و دیشبم نخوابیده بودن، و من دوباره به تخیلات خودم از حبس شدن در جزیره ی زیر دریایی ام برگشتم  و همه ی تلخی ها و شیرینی های حاصل از این اتفاق رو داشتم تو ذهنم مرور میکردم که یهو آقای دکتر و مصطفی زدن زیر خنده و گفتن شوخی کردیم ما که بلیط رو گرفتیم بعدش تموم شد و اینگونه شد که ما دوباره به بندرعباس برگشتیم. البته اینم بگم که در مسیر برگشت اولا به دلیل اینکه دریا بسیار مواج و طوفانی بود دوما ما ایندفعه رفتیم طبقه ی بالای شناور نشستیم که تلاطم اونجا بیشتر بود تقریبا هممون دریا زده شده بودیم و سردردهای خفیفی گرفته بودیم و حسابی خسته و کوفته و لباس ها و سر و صورتمون گرد و خاکی قرمز رنگ از هرمز به خودش گرفته بود.

دو همسفر در راهمون ( مهندس مرتضوی و اسماعیل زاده هم بالاخره بعد از دو روز به ما پیوستند) و آقای شیبانی  بازم اومده بود اسکله بندر عباس دنبالمون و همراه ایشون ناهار رو رفتیم رستوران بادگیران که خیلی زیبا بود و سینی دریایی و شیشلیک سفارش دادیم که البته قیمت غذاها هم نسبتا بالا بود.

43.JPG

تصویر43: سینی دریایی رستوران بادگیران

44.JPG

تصویر44: ناهار رستوران بادگیران بندرعباس

بعد از ناهار بالاخره راهی بندر کنگ شدیم تو راه با شهردار بندر خمیر قرار داشتیم جناب آقای محمودی و یک بازدید کوتاه از پارک حرا و تالاب خمیر داشتیم و توضیحات آقای شهردار راجع به جنگل های مانگرو و حرا و ریشه های آب شیرین کن اون درختهای زیبا و خاصیت های بینظیر تالاب خمیر و پرنده هایی  مثل حواصیل و مرغ های ماهی خوار زیبا و خاص اونجا رو شنیدیم. در نهایت ساعت حدودا 7 شب بود که به کنگ رسیدیم و محل اقامت ما هتل بومگردی یونسی بود.

45.JPG

تصویر45: هتل بوم گردی خانه یونسی کنگ

46.jpeg

تصویر46: کوچه ی هتل یونسی کنگ

حیاط بسیار زیبای این خونه منو مجذوب خودش کرد، مسئول اونجا اتاق های ما رو بهمون تحویل داد و بعد از کمی استراحت و خوردن چای معطر هل و دارچینی با خرمای سفارشی بوشهری و کمی بازی با لوسی( گربه ی ناز و زرد رنگ و واقعا لوس خونه ی یونسی) قرار بود به دفتر شهردار بندر کنگ آقای ایوب زارعی بریم و راجع به کنگ برامون صحبت کنند.

47.jpeg

تصویر47: جلسه با شهردار بندر کنگ در دفتر ایشون

48.jpeg

تصویر48: آقای زارعی شهردار کنگ در حال توضیح راجع به بافت تاریخی کنگ

نکته ای که در صحبت های آقای زارعی برام جذاب بود اینکه با همه ی اما و اگرهایی که ما میگفتیم که به نظرتون این پروژه ی کنگ به سرانجام خودش میرسه؟ بودجه میاد؟ مردم همراهی میکنن؟ و ده ها سوال و اما و اگر دیگه ولی ایشون امیدی در صحبت هاشون بود که همون امید و انگیزه به نظرم این اراده رو بهشون داده بود که بدون داشتن دغدغه ی بودجه و مشکلات دیگه فقط با اعتماد به مردم و جلب اعتماد مردم و همراهی اساتید متخصص این کار مثل خانم آراسته و تیم ایشون کار رو جلو ببرن و به اما و اگرها هم توجهی نکنند.

بعد از اتمام جلسه و خداحافظی با آقای شهردار، بچه ها رفتن هتل برای استراحت و من و همسرم و آقای دکتر و همسرشون،در کوچه های کنگ قدم زدیم و در تدارک شام بودیم و هر کسی پیشنهادی میداد که در نهایت قرار شد بریم یه رستوران کنار هتل خودمون که به حیاط هتل برگشتیم که بقیه دوستان رو صدا کنیم و بریم برای شام که دیدیم بله یه سورپرایز داشتیم.تولد....تولد....تولدت مبارک و آهنگ تولد و دست و جیغ و هورا....حالا تولد کی بود؟ بله تولد من بود و تولد ترانه جون یعنی من 27 دی بودم و ترانه جون 28 دی که هر دو رو با هم یکی کرده بودن و همسفرهای شیطونمون برامون جشن تولد گرفتن که البته تدارک اصلیش و پیشنهادش از طرف همسرم بوده و با همکاری مهندس مرتضوی و اسماعیل زاده و شیوا و مونا و رزیتا و نهایتا مسئولیت خطیری که به دکتر قبادیان داده بودند و آقای دکتر،سعی داشت یه جوری سر من و همسرش رو به بهانه خرید شام گرم کنه تا بچه ها بتونن کیک تولد و شمع و بساط آهنگ تولد رو فراهم کنن.

 

 

روز سوم شنبه 29 دی ماه 97 بندر کنگ

صبح زود آقای جمال پور دستیار آقای زارعی، با ماشین خود شهردار اومدن دنبالمون و یه ماشین هم که آقای اسماعیل زاده داشتن و دو ماشینه و ده نفری بازدید از بندر کنگ رو شروع کردیم.

از جایی به نام خور شروع کردیم (جایی مثل رود که آب در اون جاری میشه) که در جلسه ی دیشب با آقای شهردار هم از خور و طرح هاشون برای آینده ی خور برامون گفته بودن و همچنین گفتن که در گذشته این خور محل لنگر انداختن کشتی پرتغالی ها و تجاری بوده که به این بندر سفر میکردن و الان هم بقایای قلعه ی پرتقالی ها در حدود 400 متری همین خور در کنگ باقی مونده و اینکه یه طرح توریستی برای این خور دارن که چیزی شبیه کاری که تو دبی شده این خور رو دور شهر بچرخونن و اونو تبدیل به محلی توریستی دریایی کنند.

مقصد بعدی کارگاه لنج سازی بومی این منطقه بود که به ثبت یونسکو هم رسیده و همچنین پارکینگ و تعمیرگاه لنج ها رو دیدیم و از حوضچه ها و جرثقیل های غول پیکری بازدید کردیم که برای انتقال و تعمیر لنج ها به داخل کارگاه استفاده میشد و آقایون و همسفرهامون سوار یکی از این لنج هایی شدن که قرار بود از داخل حوضچه ها با اون جرثقیل غول پیکر حمل بشه و به داخل کارگاه بیاد برای تعمیر و مرمت، چون بعد از مدتی قسمت پایین لنج که توی آب دریا بوده از سمت اتصالات و میخ و بست های اون نیاز به تعمیر داره، همه ی این دم و دستگاه رو من برای اولین بار بود که اینقدر از نزدیک و با دقت و جزئیات میدیدم و واقعا لذت بردم از اینکه این دانش بومی، سینه به سینه بین مردم این منطقه منتقل شده و مونده و به دست نسل حال حاضر رسیده و ثبت جهانی شده، واقعا باید قدردان تلاش های انسان هایی بود که نمیگذارن هنرها و دانش های بومی و محلی از بین بره و اونو حفظ میکنن و رشد میدن.

50.JPG

تصویر50: داخل لنج چوبی بومی کنگ

51.JPG

تصویر51: حوضچه های انتقال لنج ها به داخل کارگاه تعمیر به وسیله ی جرثقبل غول پیکر

بعد از دیدن این کارگاه زیبای صنعت چوب و لنج سازی و هنرمندی مردم این محل در ساخت لنج های چوبی، مقصد بعدی ما قدم زدن در بافت تاریخی این بهشت گمشده و دیدن خونه های تاریخی ای بود که همیشه آرزوی دیدنشون رو داشتم. اولین خونه ای که دیدیم خونه ی گلبتان بود، بسیار بزرگ و زیبا و دلنشین که میگفتن این خونه مال یک تاجر چوب کنگی بوده که الان هم نوادگان ایشون همچنان در یکی از اتاق های این خونه ی بزرگ و زیبا ساکن بودن و آفرین بر اونها که نگذاشتن این خونه ها و این میراث غنی ما از بین بره و با حضور و زندگی خود اونو برای ما و آینده ها حفظ کردن، واقعا باید دست چنین خانواده هایی رو بوسید و بر اونها درود فرست و آفرین بر خانم دکتر آراسته و آقای زارعی شهردار کنگ که این خونه ها رو از تخریب شدن در طرح تفصیلی شهر و با خاک یکسان شدن،حفظ کردن و چیزی که من شنیدم از آقای زارعی قراره این خونه در آینده و بعد از مرمت تبدیل به دانشکده ی معماری بشه که به نظرم بسیار زیبا میشه و خوش به حال دانشجوهای معماری این دانشکده.

53.JPG

تصویر 53: حیاط خانه گلبتان کنگ

خونه ی بعدی خونه ی عیدی بود که از این جهت خاص بود که یه خونه ی دو طبقه بود و البته بسیار زیبا، بام این خونه برای من بسیار جذاب بود مخصوصا بازی نوری که روی بام به وسیله ی چوبها و داربست های روی بام و بادگیرها ایجاد شده بود و درختان گارون زنگی ای که از وسط باغچه ی حیاط تا بام خانه کشیده شده بودن منو جذب خودش کرد و حسابی عکاسی کردیم و بر بام خانه نشستیم و از صفای خانه و دوستان همراهمون لذت بردیم( این رو هم بگم که یه گروه از دانشجوهای کنگی که انجمن علمی معماری همونجا بودن و با آقای زارعی توی بازسازی این بندر همکاری داشتن هم همراه ما بودن و توی بازدید ها اطلاعات خودشون رو از شهر و محل در اختیار ما میگذاشتن).

54.JPG

تصویر54: خانه ی عیدی بندر کنگ

خب وقت ناهار رسیده بود و قرار بود غذای معروف اینجا یعنی گوبولی رو نوش جان کنیم، دو مدل گوبولی مرغ و گوشت رو بچه ها رفتن خریدن آوردن و رفتیم هتل قشنگمون که ناهار بخوریم. بعد از ناهار هم آقای جمال پور زحمت کشیده بودن یه لنج رو برامون هماهنگ کرده بودن که بریم لنج سواری رو دریا و تماشای غروب آفتاب در بندر زیبا و تاریخی کنگ و تجربه ی کابین ناخدا در لنج و ناخدای لنج شدن برای دقایقی هر چند کوتاه هم لذت بخش و هیجان انگیز بود.

55.JPG

تصویر55: کابین ناخدای لنج

56.JPG

تصویر 56: تجربه ی کابین ناخدا

57.JPG

تصویر57: غروب آفتاب بندر کنگ

بعد از لنج سواری و غروب آفتاب یه سری از بچه ها رفتن هتل استراحت و بقیه راهی بندر لنگه شدیم که در فاصله ی ده دقیقه ای کنگ بود و قصد دیدن بازار تاریخی بندر لنگه رو داشتیم و برای آقای دکتر قبادیان جالب بود که 20 سال پیش این بازار رو دیده بود و عکس هایی از اون رو در کتاب اقلیم ابنیه سنتی خودش گذاشته بود و بعد 20 سال دوباره اومده بود که همون بازار رو ببینه که متاسفانه چیزی از بازار و تاریخش نمونده بود و مغازه ها همه مدرن شده و بازار سنتی از بین رفته بود.

بعد از نیم ساعت پیاده روی در بازار لنگه و کمی خرید کلوچه و شیرینی سنتی به دیدن عمارت تاریخی فکری رفتیم و بعد از اون دوباره به کنگ برگشتیم و مستقیم رفتیم خانه ی صنایع دستی و خانه ی هنرمندان رو دیدیم که مراسم موسیقی سنتی رو هنرمندان کنگی اونجا اجرا میکردن اما متاسفانه زمانی که ما اونجا بودیم به علت ایام شهادت این مراسم تعطیل بود و اجرا نشد و من نتونستم تجربه اش کنم و امیدوارم بازم فرصتی پیش بیاد و بتونم این مراسم رو از نزدیک ببینم.

58.JPG

تصویر58: عمارت تاریخی فکری بندر لنگه

59.JPG

تصویر59: داخل حیاط عمارت فکری بندر لنگه

در نهایت  راهی موزه ی زنده ی مردم شناسی کنگ شدیم و اتفاق جالبی که شاهدش بودم این بود که فکر میکردم قراره مثل بقیه ی موزه های مردم شناسی که تو شهرهای دیگه ی ایران تا الان دیده بودم برم و چندتا مجسمه و لباس محلی و ماکت زندگی مردم محل رو ببینم که وقتی وارد حیاط موزه شدیم کاملا قضیه عوض شد و خبری از مجسمه و ماکت و این داستانا نبود، حیاط شلوغ و پر از ناخداهای کنگی با لباس های محلی و مشغول صحبت، اولش فکر کردم که خب قراره بریم تو اتاق های اونور حیاط و ماکت ها رو اونجا ببینیم اما دیدم موزه ی مردم شناسی اینجا واقعا زنده است و ما قراره با همین ناخداها و شنیدن خاطراتشون اینجا موزه گردی کنیم و موزه ی مردم شناسی اینجا یه راوی شیرین سخن داشت به اسم ناخدا بحری معروف به علی حمود که خیلی خوش بیان بود و با همون لهجه ی شیرین جنوبی خودش کلی خاطره از سفرهاش به آفریقا و هند و زنگبار برای ما گفت و شنیدیم و لذت بردیم.

60.JPG

تصویر60: ناخدا حمود در حال توضیح در مورد سفرهاش

بعدش ما رو به اتاق خودش داخل موزه بود که پر از هدایا و سوغاتی هایی بود که از هر جای دنیا که به اونجا سفر کرده بود یا باهاشون تجارت داشته بود و مهمان هایی که از هرجایی داشته براش آورده بودن و ایشونم همه رو نگهداری کرده بود و الان دونه به دونه با خاطراتش برای ما تعریف میکرد و توضیح میداد. از اصطلاحات کاملا فنی و دقیق صنعت کشتی رانی و لنج رانی و ساخت لنج گرفته تا حوادث دریایی و انواع گره های دریایی برای بادبان های کشتی ها تا فسیل موجودات دریایی و سندهای کاغذی و نقشه ها و کتاب ها و دفترهایی با خط های انگلیسی و عربی و خاطرات بسیار شنیدنی ناخدا از سفرهاش که اگر بخوام همشو بگم در این سفرنامه نمیگنجه و خودش یه دفتر نوشتن میخواد، اما برا نمونه یکیش این بود که میگفتن خرمای کنگ رو میبردن آفریقا و در ازای اون چوب چندل آفریقا رو میاوردن که قبلا توی روز اول قسمت بندر عباس توضیح دادم که با چوب چندل تو این منطقه سقف خونه ها رو میساختن؛ و یا ساج هند که برای لنج سازی ازش استفاده میکردن که ناخدا میگفت تا 100 سال هم که بگذره آب توی این چوب نفوذ نمیکنه و اصطلاحا تا قسمت آبخور لنج رو از این چوب میساختن و یا همون انواع گره های دریایی که در مواقع ضروری روی دریا با دستور ناخدا، شاگردش باید میتونست در یک چشم به هم زدن و بدون هیچ ابزار و چاقویی این گره رو با دست باز کنه تا کشتی و بادبان بتونه درست عمل کنه و به راهش ادامه بده؛ پوشش کاه گل دیوارهای موزه هم برای من جلب توجه کرد و از ناخدا پرسیدم که گفت این ملات مال منطقه ی برزقون بوده و خاصیتش اینه که در تابستون خنک و زمستونا گرمه، فرقش با کاه گل هایی که تا الان دیده بودم تو طرح و نقش هایی بود که داشت و حالت سه بعدی و برجسته ای بود که اونو زیباتر کرده بود.

61.JPG

تصویر61: داخل موزه مردم شناسی کنگ و ناخدا حمود

62.JPG

تصویر62: تصاویری از موزه

63.JPG

تصویر63: تصاویری از موزه

64.JPG

تصویر64: تصاویری از موزه

 بعدش ناخدا محمد مبارک رو دیدیم تو موزه که در گروه رزیف و موسیقی سنتی اونجا هم حضور فعال داشتن و یه غرفه ی کوچیک هم توی موزه بود که غذاهای هندی درست میکرد و داغ داغ با عطر و بوی تند و فلفل های خاص هندی به مسافرها میداد. از اتاق حجله ی این موزه هم دیدن کردیم که اینم یکی دیگه از آداب و رسوم جالب مردم کنگ بود و اتاقی پر از تزئینات برای مراسم عروسی زوج جوان که میگفتن همین الان هم این رسم ادامه داره و همچنان هستن کسانی که اتاق حجله درست میکنند و حتی تا چندین ماه و حتی تا یک سال بعد از عروسی هم در این اتاق زندگی میکنند.

65.JPG

تصویر65: اتاق حجله ی موزه ی مردم شناسی کنگ

آخرای بازدید از موزه بود که یک تکه چوب روی دیوار نصب شده با آیاتی از قرآن دم در خروجی موزه توجهم رو جلب کرد از ناخدا در مورد اون چوب پرسیدم خیلی جالب گفت که این چیزی شبیه به همون جعبه سیاه هواپیماست اما برای کشتی، که یک چوب یک تکه و بدون هیچ میخ و بستی بوده و در زیر عرشه ی کشتی نصب میشه که اگر کشتی ای در حال غرق شدن بوده یا به جایی برخورد میکرده اولین قطعه ای که از کشتی جدا میشده و به دلیل نبود میخ و بست میتونسته روی آب شناور بشه همین جعبه سیاه کشتی بوده که روش مشخصات اون کشتی و اینکه مال کدوم کشور هست رو درج میکردن که بعدا بتونن افراد داخل کشتی و بار و کالاهایی که داخل کشتی بوده رو پیدا کنن و به صاحبان و خانواده هاشون تحویل بدن؛ که خب اینم در نوع خودش یه تکنولوژی بوده برای اون زمان و باز هم به آرشیو اطلاعات جالبم از تکنولوژی های گذشته اضافه شد.

66.JPG

تصویر66: جعبه سیاه کشتی در گذشته-موزه ی مردم شناسی بندر کنگ

 

روز چهارم یکشنبه 30 دی ماه 1397

آقای جمال پور طبق معمول صبح زود اومد دنبالمون و قرار صبحانه داشتیم لب اسکله ی قایق ها که صبح ها آب دریا در حالت مد قرار داشت و قایق ها روی آب بودن و درخشش طلوع صبح و انعکاس قایق ها در آب واقعا دیدنی بود و به این منظره ی زیبا طعم خوب آش جنوبی با اون ادویه ها و چاشنی های بینظیر و کمی تند هم اضافه کنید.

67.JPG

تصویر67: اسکله ی قایق های کنگ صبح روز چهارم

امروز یه مقصد هیجان انگیز داشتیم از جنس کوه و کوهنوردی و من در انتظار دیدن آقای شروج بودم که تعریفشو زیاد شنیده بودم( صخره نورد و کوهنورد معروف کنگی) و قرار بود به همراه ایشون بریم قلعه لشتان که البته خیلی قبل تر از ما آقا شروج پای کوه منتهی به قلعه منتظر رسیدن ما بود با کوله پشتی ای پر از آب و کتری و بند و بساط چای آتیشی.

از صبح زود که شروع کرده بودیم تا خود ظهر این کوهنوردی ادامه داشت و نفسی تازه کردیم و از زیبایی های کوه حسابی لذت بردیم و ترشک کوهی خوردیم و چای آتیشی و بعد راهی سایت برکه ها یا همون آب انبار های کنگ شدیم از بزرگترین برکه اونجا تا کوچکترین ها و سایتی و محلی که تجمع ده ها برکه بود رو دیدیم که باز هم آقای زارعی و تیمشون برای این سایت هم برنامه هایی داشتن تا رونق و زندگی رو به اونجا بر گردونند.

68.JPG

تصویر68: آقای شروج در حال چیدن ترشک کوهی توی قلعه لشتان

69.JPG

تصویر69: ترشک کوهی

70.JPG

تصویر70: در حال آماده سازی چای آتیشی

71.JPG

تصویر71:سایت برکه های کنگ

حدود ساعت 2 ظهر بود که در مسیر هتل به ساندویچ فروشی دریایی رسیدیم و با خرید ساندویچ خرچنگ و تخم ماهی و ماهی بالاخره پرونده ناهار امروزم بستیم که دیگه گوبولی نخورده باشیم؛ آخه ما کل پنج روزی که کنگ بودیم رو تقریبا در هر وعده ی ناهار جناب گوبولی خان حضور داشتند و اینطور شد که این حضور دائم ایشان مایه ی خنده و طنز دوستان شده بود و تا مدتها بعد از سفر هم ظهرها توی گروهی که برای سفرمون داشتیم یادی از گوبولی میکردیم!

بعد از یه استراحت کوتاه بعد از ناهار خانم آراسته که از تهران و تلفنی ما رو هدایت میکردن! تماس گرفتن و تاکید ویژه داشتن که حتما یه دور دیگه بریم توی بافت قدم بزنیم و ما هم با دیده منت پذیرفته و خستگی را خسته کرده و دوباره راهی کوچه های کنگ، این بهشت گمشده شدیم و در نهایت هم با خرید سوغاتی و لگیمات( شیرینی سنتی کنگ) و خوراکی های فوتبالی به هتل زیبامون برگشتیم و برد شیرین 2 بر صفر ایران در مقابل عمان( بازی های جام آسیا) تمام خستگی امروز رو از تنمون بیرون کرد.

72.JPG

تصویر72: غروب اسکله ی قایق ها

73.JPG

تصویر73: غروب ساحل کنگ

74.JPG

تصویر74: ساحل دریا آسمان-کنگ

75.JPG

تصویر75: ماه کامل-من-دریا-کنگ-بهشت گمشده-ساحل آرامش

76.JPG

تصویر76: هارمونی رنگ ها

77.JPG

تصویر77: خاطره بازی دریایی تو ساحل-جزر

 

روز پنجم دوشنبه 1 بهمن 1397

خب امروز صبح قبل از طلوع آفتاب یکی از همسفرهامون( رزیتا فتاحی) از جمع جدا شد و رفت به سمت بندر آفتاب که از اونجا بره به سمت کیش و سفرش رو در کیش ادامه بده و اما ما که بیدار شدیم و بلالیت( صبحانه ی محلی بندر کنگ و جنوب؛ رشته های شیرین) و آش جنوبی و املت رو نوش جان کردیم و قرار امروزمون حرکت به سمت بندر عباس و در راه قرار با شهردار بندر خمیر آقای محمودی داشتیم.

بعد از عکاسی با هتل زیبامون و خداحافظی با دوستان عزیزی که کل این مدت همراه ما بودن بندر کنگ رو به مقصد بندر خمیر ترک کردیم. بعد از اینکه به بندر خمیر رسیدیم مقصد اول ما تالاب معروف خمیر و پارک حرای معروف اونجا بود که با سفارش آقای محمودی( شهردار بندر خمیر) یک قایق در تالاب منتظر ما بود که وقتی رسیدیم،گشت دو ساعته و تالاب گردی ما شروع شد؛ بازدید از جنگل حرای بسیار زیبا و مرغ های دریایی و مشتا( محل صید ماهی) و کلبه ی چوبی صیادی وسط آب و عکاسی و کلی توضیحات شیرین آقای محمودی با لهجه ی شیرین تر آبادانی ایشون.

78.JPG

تصویر78: تالاب خمیر و کلبه ی صیادی

بعد از تالاب رفتیم تو خود شهر و از مسجد جامع و خیابان های اطرافش دیدن کردیم، اسم سازنده و بانی مسجد جامع خمیر، عیسی گرگ بود که میگفتن اصالتا لنگه ای اما ساکن دبی هست و مدتی هم سفیر امارات در انگلیس بوده که علاقه زیادی به ساخت و ساز مسجد در بندر خمیر و لنگه داشته و چندین بنای با ارزش رو در اینجا ساخته، که این مسجد جامع هم مناره های بلندی داشت و به گفته ی آقای محمودی، خمیر معروف شده به بندر مناره ها، بعد هم که ناهار مهمان آقای شهردار بودیم و باز هم جناب گوبولی خان معروف و باز هم شروع طنز های دوستان!

79.jpeg

تصویر79: گوبولی خان معرف حضور هستند!

مقصد آخر ما در بندر خمیر یه جای خیلی عجیب و جالب بود به اسم روستا موزه ی صنعتی باقی آباد، روستایی که درب ورودی داره که با دوربین مداربسته مراقبت میشه ازش و میگفتن اولین روستای صنعتی ایرانه و ویژگی خاص دیگه ی این روستا اینه که ساکنین اونجا همه از مریدان سیدی بودن به اسم سید عبدل الباقی که برای اولین بار ایشون روستا رو صنعتی کرده و دستگاه هایی رو در حدود صد سال پیش وارد این روستا کرده و به خاطر مهارتش در طب سنتی و معالجه ی بیمارها، این همه مرید پیدا کرده است.

یکی دیگه از نکات جالب این روستا این بود که اولین بار دستگاه ها و قالب های صنعتی تولید یخ توی این روستا بوده و به گفته ی آقای محمودی،مردم محلی به یخ میگفتن جگر کنک یعنی اونقدر سرده که جگر رو میکنه.

80.JPG

تصویر80: ماشین آلات صنعتی روستای باقی آباد

81.JPG

تصویر81: تولیدی کارخانه لامبورگینی

بزرگترین ویژگی این روستا پیشرو بودن در بسیاری از زمینه ها بوده، زمانی که در شهرهای بزرگ همجوار برقی وجود نداشته ، در این روستا مردم به تولید برق می پرداختن، حدود ۸ کیلو متر خط لوله کشی انتقال آب از چشمه ای در دل کوه تا روستا رو ۵۰ سال پیش اجرائی کرده اند. روستایی بکر و ناشناخته با داستان های زیاد و موقعیت جغرافیایی متفاوت. مردم این روستا خیلی جلوتر از زمان خودشون بودند شاید حدود سی سال از شهر و روستاهای اطراف خود جلوتر بودند از نظر تکنولوژی و امکانات. معماری بادگیرهاش کمی متفاوت از سایر بادگیرهای لنگه و خمیر و کنگ و کارگاه هایی بسیار جالب با معماری بسیار جالب تر که پر از ماشین آلات صنعتی و تکنولوژی های شاید حدود صد سال پیش؛ زمانی که در شهرهای اطراف برق نبوده توی این روستا یخچال نفتی داشتن و همچنین کارخانه یخ سازی و گچ سازی هم از دیگر امکانات این روستا بوده. کشاورزی این روستا هم به صورت میانه کاری بود که شامل درختان نخل و مرکباتی که پای این درختهای نخل می کاشتند.

بعد از دو سه ساعت روستا گردی و سفر به صد سال گذشته و خداحافظی با آقای محمودی شهردار مهربون بندر خمیر بالاخره راهی مقصد آخر سفر یعنی بندر عباس شدیم و این بار مهمان عصرانه ی آقای تحویلداری بودیم و بعد از بازدید از موزه ی مردم شناسی بندر عباس، در کافه ی هتل هرمز عصرانه ای رو مهمون ایشون بودیم و بعد هم خرید میوه معروف زیتون که از اول سفر، من و ترانه جون دنبال خریدش بودیم؛ و در نهایت هم حرکت به سمت فرودگاه و بسته شدن دفتر این سفر پرماجرا.

82.JPG

تصویر82: نقش حنای هنر دست زنان کنگی

به نظر من مقصد نهایی در هر سفری فقط دیدن مکانی خاص یا آثار به ثبت رسیده ی اون شهر نیست بلکه سفر از نظر من راهی برای دیدن تمام زندگی مردم یک منطقه است.

کسانی که سفر نمیرن یا زیاد سفر نمیرن به نظر من هیچ وقت نمیتونن با هیچ ابزار دیگه ای درک کاملی از زندگی داشته باشند و سفر پدیده ی عجیب و حیرت انگیزیه که با هیچ چیز دیگه ای توی زندگی قابل مقایسه نیست و در آخر دوست دارم جمله ی معروف خودم رو بگم که سفر بریم، زیاد سفر بریم و سفرهامون رو بنویسیم؛ بنویسیم تا بمانیم!

در پایان این سفرنامه دوست داشتم از تمام زحمات و محبت های آقای دکتر قبادیان و خانواده محترمشون و همچنین خانم دکتر آراسته و آقای زارعی شهردار کنگ و همچنین آقای محمودی شهردار بندر خمیر و نیز آقا محمد شیبانی و خانمش و آقای تحویلداری و تمام دوستان و عزیزانی که نهایت محبت و مهمان نوازی رو در حق ما داشتن و همسفرهای عزیزم که قطعا همراهی و همدلی اونها سفر رو برامون لذت بخش کرد، و به طور ویژه از همسر عزیزم که همراهی ایشون همیشه و همه جا باعث دلگرمی و رسیدن من به هدف هام شده، نهایت قدردانی و سپاسگزاری رو داشته باشم.

اینم بگم که به چیزهایی که دیگران در مورد هر جایی میگن گوش نکنید! خودتون برید و از نزدیک ببینید قطعا هزاران شنیدن مثل یک بار دیدن نیست!

 

نویسنده : لیلا موحدیان

تمامی مطالب عنوان شده در سفرنامه ها نظر و برداشت شخصی نویسنده است و وب‌ سایت لست سکند مسئولیتی در قبال صحت اطلاعات سفرنامه ها بر عهده نمی‌گیرد.