bn116.jpg

 

به نام خدا 
سلام، اسم من شادیه و 23 سالمه.چند وقتیه سفرنامه‌های لست سکند رو میخونم اما همیشه حسرت میخوردم که ای کاش منم بلد بودم و قلم خوبی برای نوشتن داشتم و میتونستم سفرنامه خودمو بنویسم. تا اینکه بلاخره عزمم رو جزم کردم و گفتم شادی شروع کن هر چه باداباد. در مرحله دوم اجرای تصمیم به یک مانع دیگه برخورد کردم. اینکه عکسی ندارم. آخه من عقیده دارم که  نباید حس اون لحظه رو از دست داد بخاطر عکس و فیلم گرفتن. اما شروع کردم به گشتن تو گالری گوشی و لب تاب و بلاخره عکسای مورد نظرمو پیدا کردم.
قبل شروع کردن هر چیزی میخوام تشکر کنم از کسایی که سفرنامه منو میخونن و معذرت بخوام اگر بد شد یا حوصله سربر و جذاب نبود. بالاخره اولین باره و تلاش میکنم که بهتر باشم.

خوب حالا برم سراغ سفرنامه
آخرای اسفند 97 بود که من تونستم با تلاش فراوان اجازه‌ی سفر کردن بدون خونواده رو از پدرم بگیرم. میخواستم اولین سفری که میرم به سمت جنوب باشه. پس نظرمو به دختر خاله و پسر خالم که اونام اولین سفر مستقلشون بود گفتم که اوناهم قبول کردن. تمام مسئولیت‌های پیدا کردن تور و هماهنگی هاش رو به من سپردن که اینکار یه ذره استرس برای من داشت. البته فقط یه ذره هاااا زیاد نبود خیالتون راحت. پس چون رو شونه من بود منم قشم رو انتخاب کردم. یه روز در حال گشتن به طور اتفاقی توی سایت تخفیفان با یه آژانس برخورد کردم که تمام ایده آل های من برای سفر کوله گردی اونم به جزیره قشم رو داشت. برنامه اینجوری بود که سفر ما 3 فروردین شروع شه و تاریخ 8 فروردین تهران باشیم. رفت و برگشت با اتوبوس vip بود و اقامتمون تو یه اقامتگاه ساحلیه خیلییییی خوب به اسم فردیس قشم بود که خدماتش فقط شامل صبحانه میشد و روی تور هم کلی گشت داشتیم. طوری که طبق چیزی که به من توضیح دادن همه ی روزهای سفرمون پر بود و تایم آزاد نداشتیم.
از یه هفته شروع کردم به لیست کردن وسایل مورد نیازم.اما چون تجربه اول بود کاملا ناشیانه کوله بارمو بستم و تو طول سفرم کلی از کَت و کول افتادم.

1.jpg

کوله بار سفر



قرار بود 3 فروردین که میشد شنبه و اول هفته ساعت 6 صبح میدان آزادی جمع بشیم برای حرکت. من هم سفرم رو همراه دختر خاله و پسر خالم شروع کردم. وقتی بچه ها با اسنپ اومدن دنبال من دیدم که اونا بدتر از من کلی کوله شون سنگینه و دستاشونم پر بود که تا این صحنه رو دیدم دریافتم که خاله هم مثل مامان من کلی خوراکی و توراهی برامون گذاشته.
با اسنپ رفتیم سمت میدان آزادی و چون راه تقریبا خلوت بود نیم ساعته رسیدیم. طبق لوکیشنی که لیدر برامون فرستاده بود محل تجمع رو پیدا کردیم و کنار جدول زیر سایه درخت اطراق کردیم منتظر بقیه. یواش یواش همه اومدن و ما اونجا بود که فهمیدیم بله ما خیلی هم ناشیانه نبودیم بعضی از افراد بودن که با چمدون و کلی بساط دیگه اومده بودن.
خلاصه بعد از 2 ساعت که لیدر رو پیدا کردیم و اتوبوس اومد و همه سوار شدن ما هم روی صندلی‌های جلو یعنی پشت راننده نشستیم، آخه برای من خیلی هیجان انگیز بود که جاده ی شب رو از اون شیشه ی جلوی اتوبوس که سرعت داره تماشا کنم. از اونجایی که کودک درون من خیلی فعاله و برای چیزهای کوچیک کلی ذوق میکنم ونمیتونم ذوقمو پنهان کنم،همونجوری که داشتم بالا پایین میپریدم و در پوست خودم نمیگنجیدم و ذوق میکردم از اینکه داریم سفر هیجان انگیزمونو شروع میکنیم دیدم و شنیدم که راننده اتوبوس که مرد سن و سال داری هم بود به ترکی به شاگردش گفت که نیگاه کن جوری ذوق میکنه که من هم هیجان دارم برای دیدن این جاده تکراری. منم که ترک با ارق به اصالتم با یه افتخار شروع کردم ترکی حرف زدن با راننده و یواش یواش پسر خاله دختر خالمم اومدن تو بحث و این شد که ما تو کل مسیر رفت و برگشت با راننده و شاگردش حرف میزدیم و گل میگفتیم و گل میشکفتیم.
وقایع توی اتوبوسو خلاصه میکنم و فقط جاهایی که برای من فوق العاده هیجان انگیز بود رو میگم.چند ساعتی از حرکت اتوبوس و توقف هاش بین مسیر گذشته بود و ماهم چون صندلی های جلو نشسته بودیم با اقا حجت دوست شده بودیم کلی کیف میکردیم بخصوص من. ساعت 9 شب بود منم تو خوابو بیداری بودم که اتوبوس توقف کرد برای شام و نماز و اینا. من گفتم پیاده نمیشم میخوابم اما اقا حجت گفت پیاده شو اینجا قطعا واست کلی هیجان داره. اینو گفت من مثل فشفشه از جام پریدم و دویدم بیرون. بیرون رفتن هماناااا و حس کردن هوای سرد بیرون و تزریق حس لذت بخش همانا. شاید براتون مسخره بیاد اما برای منی که تمام سفرهام قسمت شمالی کشور بوده خیلیییی جذاب بود. با چشمام داشتم همه جای روستا رو قورت میدادم که باعث خنده ی همسفرامون هم شد. خودتون تصور کنید که وقتی همش تهرانی که همش دود و هوای گرفته و صداس، اونجا سکوت بود و هوای پاک، یه خنکیه قشنگ که کلی میچسبید. البته اینکه میگم روستا خوده روستا نبودا قسمتی از روستا بود که نزدیک جاده بود.

خلاصه شاممون رو خوردیم و وقت رفتن شد و منم رفتم سرجای خودم خوابیدم. متاسفانه از این روستا که اسمش حاجی آباد بود عکسی نداشتم. صبح که رسیدیم بندر رجایی، اونجا یه دستگاه هایی بود شبیه دستگاه نوبت دهی بانک که از اونجا باید بلیط قایق میگرفتی که بری به قشم یا هرمز یا بقیه جزیره ها. طبق معمول من داشتم ذوق میکردم چون فکر میکردم قراره برای اولین بار سوار لنچ یا کشتی بزرگ بشم. تو اسکله تو صف بودیم تا به نوبت بریم سوار شیم. اونجا بود که ذوق من کور شد چون دیدم داشتیم سوار قایق اتوبوسی میشدیم.

3.jpg

قایق اتوبوسی

4.jpg

صف اسکله

 

6.jpgسوار شدن به قایق


چون بارون میزد من کلی دلمو صابون زده بودم سوار لنچ یا کشتی میشیم که من میرم روی عرشه وایمستم و از منظره دریا لذت میبرم. تصورم یه چیزی تو مایه های یکی از فیلمها بود. بگذریم از توی قایق بخوام بگم اصلا خوب نبود و جای تهویه هوا نداشت. بارونم که زده بود و ملت خیس شده بودن یه ذره بوی نم هوارو برداشته بود. اما وقتی که راه افتاد وقتی جوش و خروش آب دریا و موج هارو از پنجره کوچیکی که داشت دیدم کلا این چیزا یادم رفت. داخل این قایق ها فکر میکنم 4 یا 5 تا ردیف بود که تو هر ردیف 3 تا صندلی داشت وسط یه راهرو مانند بود و دوباره اونطرف 4 5 تا ردیف بود منتها صندلی هاش 2تایی بود. به ما گفتن کوله پشتی هاتونو ببرید داخل اما اونایی که چمدون داشتن باید چمدوناشونو میذاشتن بیرون، به عبارتی روی عرشه ی کوچیک. بعد از تقریبا نیم ساعت اینا رسیدیم به قشم که اونجام بارونی بود اما من هنوزم ذوق داشتم و باریدن بارون زیاد برام مهم نبود. با راهنمایی لیدر رفتیم سمت اتوبوس و سوار شدیم و رفتیم به سمت اقامتگاه. تقریبا یک ساعت تو راه بودیم و من همه چشم شده بودم و داشتم میبلعیدم همه جارو. وای مردم با لباس های محلی، جاده کویری و مهمتر از همه شتر(شتر خیلی مهمه دقت کنید) بود. خلاصه رسیدیم به اقامتگاه. باید بگم خیلییی گوگولی و بامزه بود. قشنگ انگار تو صحنه فیلم برداری بودی.

7.jpg
*اقامتگاه

8.jpg
*اقامتگاه 


مدل اتاقا کلبه کلبه و با سقف های بامزه.در چوبی با یه کلون کوچولو.

9.jpg

*اقامتگاه 


ما کلبمونو تحویل گرفتیم رفتیم تو.هر کلبه به اندازه 5 نفر ظرفیت داشت و توش حمام و توالت فرنگی (که من شدیدا باهاش مشکل داشتم ) کولر گازی و بخاری برقی، فرش و تعدادی رخت خواب بود. در کل بامزه بود.

19.jpg
* اقامتگاه 

11.jpg
*اقامتگاه 

12.jpg
* اقامتگاه 


خداروشکر از این قسمت عکس زیاد دارم. از محیط بیرونی اقامتگاه یکم تعریف کنم براتون.اول اینکه ساحلی بود.از تمیزیش بگم عالی بود یه دونه اشغال پیدا نمیکردی رو زمین.از سمت جاده که میومدی اول این کلبه ها بودن و یک کم میرفتی جلوتر قبل از اینکه به ساحل و دریا بری یه سری سکو بود برای که کسایی میخواستن چادر بزنن و تو چادر بمونن که البته برای این افراد حمام و دستشویی هم فراهم بود. بعد که این سکوها رو رد میکردی میرسیدی به ساحل که یه طناب زده بودن و ازش به عنوان تور والیبال استفاده میکردن. یه تاب داشت که کنار دریا بود و شبا که آب میومد بالا اگر روی تاب میشستی اب تا زیر زانوهات میومد و خیلی هیجان انگیز و جذاب بود. یکم اونورترش هم از این تخت های معلق پارچه ای بود که اونم موقع شب دیدنی‌ترین و هیجان‌انگیزترین بود. البته ناگفته نماند که هر شب سرش اینها دعوا بود.

13.jpg
* اقامتگاه 

14.jpg
* اقامتگاه 

15.jpg
* اقامتگاه 

16.jpg
*اقامتگاه

17.jpg
*اقامتگاه

18.jpg
*اقامتگاه

20.jpg
* اقامتگاه


مورد خیلی خوبی که چشممو خیلی گرفت این بود ساحل تمیزززترین بود و آب زلال و آبی. خیلی خوشم اومد.
طبق معمول تا به ساحل رسیدیم دخترخاله ی ما شروع کرد به جمع کردن صدف و سنگ های خوشگل و اینقدر جمع کرد که آخرشم جا گذاشت تو اقامتگاه و برگشتیم تهران. 

 

22.jpg
* ساحل اقامتگاه 


ما روز اول استراحت کردیم و لب ساحل رفتیم و همون دوروبرا بودیم که شد عصر لیدر خبرمون کرد، آماده باشیم بریم بازار و مرکز قشم.از اقامتگاه ما که اسمش فردیس قشم بود تا مرکز شهر حدودا 40 دقیقه با ماشین راه بود.خلاصه رسیدیم به بازار و رفتیم کلی گشتیم و خرید کردیم. طبق چیزایی که شنیده بودم، انتظار داشتم قشم بخصوص بازار درگهان جنس های ارزان قیمتی داشته باشه اما کاملا با تصوراتم فرق میکرد. یعنی اجناس یا هم نرخ بازار های تهران بود یا حتی بیشتر. اگر هم کمتر بود کیفیت یا مدل خوبی نداشت. خلاصه که یکمی سوغاتی خریدیم و منم که عشق دمپایی سریع رفتم یه جفت دمپایی جینگیلی خریدم. بازار برام 2 قسمت جالب داشت 1- میوه هایی بودن به اسم کُنار که یه ذره مثل آلو بودن و مزشون یکم شبیه گوجه سبز بود که لیلا (دختر خالم)خودشو خفه کرد اینقدر از اونا خورد.

24.jpg
* میوه کنار 


2-خانم هایی بودن با چادر محلی و برقعه روی صورت که یه آلبوم دستشون بود و روی دست یا پاتون نقش حنا میزدن. منم خیلی ذوق داشتم حتما حنا بزنم اما دیدم وسط خیابون یه خورده جای مناسبی برای این کار نیست و خیلی هم غصه خوردم.
شاممون رو همونجا توسط لیدر که پخش کرد بین بچه ها کنار خیابون لب جدول خوردیم. درسته یکم نامناسب بود اما به نظرم تجربه باحالی بود.البته اینم بگم که تا ما پامونو گذاشتیم بازار بارون شروع شد و موقع شام که طرفای ساعت 11 شب بود از شدتش کم شده بود و نم نم میزد. شما تصور کن بارون داره میزنه و زمین خیسه و یه جایی هستی شلوغ پلوغ و ملت دارم بدو بدو میرن اینور و انور و کلی خرید کردن بعد تو نشستی روبه روی پاساژ روی جدول و داری غذا میخوری.

خلاصه بعد از شامم رفتیم دور زدیم که من دیگه داشتم له میشدم از خستگی و موقع برگشت منو داشتن رو زمین میکشیدن و میبردن سمت ماشین اما به نظرم گشتن بازار های قشم و درگهان توی یه روز خیلی خسته کنندس بهتره که 2 روز باشه که مثل من له نشید. البته این تنها یک نظر شخصی و پیشنهاد ساده هست و میتونید انجام ندین اینکارو، برید همه رو یه روزه بگردید مثل من موقع برگشت رو زمین بخزید. اماحتما بستنی هم بخورید از این بستنی قیفی ها چون من تو دلم موند و برام نخریدن. حالا حدس بزنید موقع برگشت تو ماشین من چیکار میکردم؟ بله من خواب بودم و هیچی نفهمیدم فقط یادمه با چک و لگد داشتن بیدارم میکردن ببرنم اتاق. من تو اتاقمون خواب بودم اما یه صداهایی میشنیدم که جیغ و داد و خنده و آهنگ و اینا بود. تو عالم و خواب و بیداری گفتم دارم توهم میزنم بابا ولش کن اما فرداش متوجه شدم که دوستان لب ساحل بساط آتیش بازی و سیب زمینی آتیشی داشتن که فرداش عجیب دلم سوخت که چرا خوابیدم.
خب روز بعد کله سحر بود دیدیم دارن کلون درو ازجا میکنن. پسر خالم که چسبید به سقف از ترس، منم که سکته ناقصو زدم تو جام خشک شدم. تنها کسی که بیخیال بود دختر خالم بود که من به فکر فرو رفتم که باید حتما بعد از سفر یه دکتر ببریمش، آخه واقعا این حجم از سنگین بودن خواب بی سابقه هست.خلاصه با مصیبت درو باز کردیم دیدیم لیدره که با لبخند ژکوند پشت در وایساده با یه سینی صبحانه شامل یه نوع نون محلی بود. خیلی خوشمزه بود و کره و عسل و مربای هویج که من عاشقانه نیگاش میکردم و یه فلاسک چایی خسته به رنگ آبی و 3 تا لیوان بود و چشمای لیدر نشون دهنده این بود که بقیه رو هم همینجوری سکته داده و بیدار کرده. بعد از تحویل سینی صبحونه گفت که تا یک ساعت دیگه آماده باشیم  که بریم جاذبه ببینیم. هوا آفتابی بود و ماهم خوشحال که بارون نیست که ضد حال بزنه بهمون.از اول سفر من شدیدا هیجان داشتم قبرستون پرتغالی‌ها و دره ستارگان ببینم. جوری که از لیدر قول گرفته بودم اول بریم اینارو ببینیم به همین دلیل از ذوقم رو پا بند نبودم.

سوار ماشین شدیم و رفتیم سمت جاذبه‌ها. تو ماشین لیدر گفت که قراره اول بریم دره ستارگان رو ببینیم و بعدشم میریم سمت غار خوربس و جزایر ناز و قایق سواری تو هنگام و هرمز همراه با تماشای زیبای دلفین ها. دیگه نمیتونستی منو بگیری اینقدرررر ذوق کرده بودم. اما طولی نیانجامید که کلا ذوقم خوابید و له شدم. وسطای جاده بودیم که هوا ابری شد اما خب زیادم بد نبود بهتر از آفتاب بود بزنه فرق سرمون و ذوبمون کنه. رسیدیم به دره ستارگان دیدیم هیچ پرنده ای پر نمیزنه جز 3 4 تا آقا با لباس های خاص. لیدر رفت پایین تا ببینه اوضاع از چه قراره، وقتی که برگشت گفت با عرض تاسف و تاثر دره ستارگان به دلیل اینکه بارون زده چند وقته و زمین اینجا هم خیسه بسته ست. چون مثل اینکه امکان لیز خوردن از صخره و اینا وجود داشت. این بود دومین شوکی که باعث شد ذوق من فروکش کنه و ساکت بشینم سرجام و دپرس بشم. راننده ون که خودش از بومیان بود گفت ناراحت نباش عکساشو از اینترنت ببین و داستانشم من برات تعریف میکنم. بی میل بودم واسه شنیدن داستان. من دوست داشتم ببینم اونجارو. خودم یه چیزایی شنیده بودم راجبش.اما خوب دیدم بی‌شخصیتیه بخوام بگم نه دوست ندارم بشنوم.

شروع کرد به تعریف کردن وهر چی بیشتر جلو میرفت داستانش من چشمام بیشتر گرد میشد و برق میزد.آخه داستانش اصلا اونجوری که من فکرمیکردم و شنیده بودم نبود.اونچیزی که من شنیده بودم این بود که مدل عجیب غریب این صخره ها به دلیل فرسایش آب های سطحی و باریدن رگبار های فصلی و طوفان بوده که تو گذر زمان باعث به وجود اومدن مدل عجیب این صخره ها و سنگ ها شده.اما چیزی که آقای راننده برای من تعریف کرد عالی بود هیجانی. میگفت که اصلی ترین داستانش اینه که خیلی قدیم ها ستاره ها و شهاب سنگ ها از آسمون خوردن تو زمین و باعث شدن صخره ها اینجوری شه. میگفت یه سری داستان دیگه هست که میگه آدم فضایی ها و بیگانگان اومدن تو این دره و با انسان ها جنگ کردن و وقتی آدم فضاییها با اسلحه های مخصوص خودشون به انسان ها شلیک میکردن میخورده به این صخره ها اینجوری شده. جالب ترین جای داستان اینجا بود که میگفت بعضی وقتا صداهای خاصی میاد اینجا که مربوط میشه روح آدم فضاییایی که اینجا گیر کردن و نتونستن به سیاره و ستاره خودشون برگردن.

 

26.jpg
*دره ستارگان عکس از نت


خلاصه اینقدر من محو داستان اقای راننده بودم که اصلا نفهمیدم کی رسیدیم به غار خوربس.
حسم از دیدن غار خوربس کاملا متفاوت از همه جا بود.وقتی رسیدیم من با یه محوطه بزرگ رو به رو شدم که جلوم یه کوهی بود که عجیب غریب بود و جای جای این کوه حفره‌های بودن که دهانه ی غار بود و مردم از یه ور میرفتن تو از یه ور دیگه میومدن بیرون. یه آهنگ جنوبی و با مزه هم داشت پخش میشد مثل آهنگ های فیلم یوزارسیف بود. یه میدان مانندی هم اون وسط بود که 2 3 تا نخل بود با چمن و سبزه های کنارش. ما نفری 5 تومن بابت ورودی دادیم. تا اینجای کار همه چی اوکی بود و مناسب تا رسید به پیشنهاد مسخره ی پسر خالم که گفت بریم داخل غار رو هم ببینیم. میگم مسخره چون من شدیدا فوبیای تنگنا دارم و از جاهای تنگ و تاریک متنفرترینم. این حرفو که شنیدم شدم رنگ گچ. گفتم من همین دورو برم شما برید بیاید. اما این دوتا گیر دادن که حتما باید بیای.آقا از اینا اصرار و از من انکار. به زور هول و کشون کشون منو بردن تو غار. بیشتر مسیر رو من چشمم بسته بود و مثل آدم های نابینا با دست کشیدن به دیوار های غار و گرفتن دست پسر خاله و دخترخالم طی کردم. البته راه خیلی زیادی هم نبود یه کوچولو بود. اما وقتی از دهانه غار خارج شدیم منظره ای که از اون بالا میدیدم شدیدا هیجان زدم کرد.

27.jpg
*غار خوربس

28.jpg
*غار خوربس

29.jpg
*غار خوربس

 

32.jpg
*غار خوربس 

33.jpg
*غار خوربس 

34.jpg
*غار خوربس


خلاصه به مصیبت اومدیم پایین و رفتیم سمت 2 3 تا غرفه ای که بود یکیش بستنی فالوده میداد که جاتون خالی فالوده خوردیم تا فشار من یکم بیاد بالا.غرفه کناریشم از این کلاه ها و برقعه ها و لباس های جنوبی داشت. اما شدیدا گرون بود. از هوای اونجا هم بخوام بگم ابری بود اما بارونی در کار نبود. لیدر سوت پایان رو زد و همه رفتیم سوار ماشین شدیم.از اینجا قرار شد بریم اول یه رستوران کاملا محلی که غذای دریایی داشت. اینجام باز برای غذا خوردنِ من به زور متوسل شدن چون به نظر من ماهیها گناه دارن نباید خوردشون. اما دیگه خوردیم دیگه. ما یه سینی سفارش دادیم که توش ماهی شیر، قلیه ماهی، میگو، یه چیزی بود به اسم پودنی که گفت گوشت نوعی کوسه هست، یه چیز دیگه به اسم مِلوک که گفت نوعی صدف هست. از مزه هاش بخوام بگم پودنی شور ترینِ ممکن و دودی بود، اون ملوک هم انگار داشتی لاستیک میخوردی اصلا مزه نداشت. قلیه ماهی هم ترش و خوب بود دوس داشتم، ماهی شیر هم که همه خوردین و میدونین مزه ماهی میده. یه چیزی هم بود که ماهی مرکب بهش میگفتن به اسم عنکاس مزش هم یکم شبیه سوسیس بود، من اونو خیلی دوست داشتم.

35.jpg
*غذای دریایی

بعد از ناهار رفتیم سمت ساحل که بریم جزایر ناز و دلفین هارو تماشا کنیم. رسیدیم به ساحل یه جوری بارون گرفت، یه جوری آسمون سیاه شد، یه جوری تگرگ زد که انگار خدا شیلنگ آب رو با فشار زیاد گرفته بود رو سرمون. قایق سواری و تماشای دلفین ها و جزایر ناز بخاطر طوفانی بودن دریا کلا منتفی شد و حسرتش موند تو دلمون. تگرگ میزد اندازه گوجه سبز. یعنی میخورد تو سرت دردت میگرفتا. ماشینا همه سعی میکردن پتو و زیر انداز بزارن روی سقف ماشیناشون که تگرگ آسیبی بهشون نزنه.

58.jpg
* تگرگ

 

خلاصه با قلبی شکسته و حسرتی سنگین برگشتیم اقامتگاه. من یه سره خوابیدم تا موقع شام. شام یه مرغ بدمزه داشتیم اما اینقدر خندیدم موقع خوردن غذا که سعی کردیم مزش رو نفهمیم. طبق معمول لیدر عزیزمون اومد در زد که شام رو میخوایم رو تخت های نزدیک ساحل بخوریم. که انصافا ایده ی خوبی بود چون جز این نمیشد اون مرغ بدمزه رو خورد. شامو که خوردیم یه ذره با همسفرامون صحبت کردیم ومن متوجه شدم یه خانمی هست که طرح حنا میزنه و منم بدو بدو رفتم پیشش که طرح بزنه برام. یکم بد شد اما دوسش داشتم.

36.jpg
*طرح حنا 


بعدشم پخش شدیم و اومدیم خوابیدیم.
صبح روز بعد روز خوش شانسی بود چون آفتاب به زیبا ترین شکل ممکن داشت میتابید رو سر صورتمون. اما خب ترجیح میدادیم تحمل کنیم تا جاذبه هارو ببینیم. قرار بود بریم تنگه چاهکوه. رسیدیم خیلی پیاده روی داشت تا برسیم به تنگه وقتیم که رسیدیم خیلی شلوووغ بود. من دوست داشتم وقتی برم که خلوتتر باشه اما متاسفانه دیگه وقت نبود

37.jpg
*تنگه چاهکوه (عکس از نت)


اونجام جاتون خالی بستنی خوردیم اونم کیمی، خیلیم چسبید. یه غرفه بود که برقعه و پابند و دستبند سنتی میفروخت منم برای تست یه برقعه زدم رو صورتمو عکس گرفتم منتها اینقد آفتاب زده بود بهم که چشمام کور شد.اما هر جوری بود عکسو گرفتم.

از اونجا باز لیدر سوت پایان رو زد و سوار ماشین شدیم و رفت سمت جنگل های حرا. سوار قایق که شدیم من اینقدر محو شده بودم که راستشو بخواید اصلا متوجه حرفای ناخدا نشدم که چرا به این جنگل ها میگن جنگل های حرا. وسطای راه یه پرنده هایی دیدیم که اصلا حتی یکبار هم تو نت یا فضای مجازی ندیده بودیم. خیلی زیبا بودن. سکوتی داشت که خیلی آرامش بخش بود. عکس های این قسمت حاصل دست پسرخالم بود که بزور برای سفرنامه ازش گرفتم چون من داشتم از اعماق وجودم منظره رو تماشا میکردم و اصلا دلم نمیخواست با گوشی گرفتن لذت تماشا رو از دست بدم. وسط آب ناخدا یکجا نگه داشت و یکمی برامون آواز محلی خوند. راستش رو بخواید خیلی بهشون حسودیم شد. شدیدا علاقه پیدا کردم که برم قشم زندگی کنم.

40.jpg
* جنگل حرا 

41.jpg
* جنگل حرا 

42.jpg
* جنگل حرا 


* فیلم جنگل حرا 

 

تو این قسمت چیزی که برام جالب بود اما غصه داشت این بود که ما توی بعضی از قسمت های آب میتونستیم ببینیم که پسرا و آقایون خیلی راحت بدون پوشش دارن شنا میکنن. ناخدا به پسرهای تور ما گفت اگر بخواید میتونید بپرید توی آب اما متاسفانه فقط به پسر ها گفت و خانم ها همچین اجازه ای نداشتن. ای کاش حداقل برای همه ممنوع بود شنا کردن تا کمتر دلمون میسوخت.
همون بغلها یه ذره فضای سبز بود که دوباره همه ولو شدیم اونجا برای ناهار. بعدشم جمع کردیم اومدیم اقامتگاه. چون فردا باید برمیگشتیم به سمت تهران اکثرا رفتیم تو اتاق هامون برای استراحت و جمع کردن وسایل هامون.

هوا تاریک شده بود که اومدن در اتاقمون رو زدن و گفتن بیاید لب آتیش. منم بدو بدو رفتم تا مثل اون شب جا نمونم. یه آتیش درست کرده بودن و همه دورش نشسته بودن و از خاطراتشون میگفتن که بامزه ترینشون خاطرات سربازیه آقایون بود که همه خفن و سرگروهبان بودن.

44.jpg
*شب نشینی دور آتیش


نا گفته نمونه سیب زمینی آتیشی هم داشتیم که من قلدر بازی درآوردم و 2 تا خوردم

45.jpg
*سیب زمینی آتیشی 


روز آخر بیدار شدیم و بند بساطمون رو برداشتیم و بار ماشین زدیم. منم تند تند صبحانه رو خوردم تا دم آخری برم دریا. رفتم دریا و کلی تعجب کردم. چون دریا خیلیییی عقب تر از دیشب رفته بود و حالا من میتونستم کف دریا رو ببینم. مسخرست خودمم میدونم اما یه موجوداتی بودن شبیه میگو از تو شن ها بیرون مونده بودن. من فکر میکردم مردن اما وقتی نزدیکشون میشدی میرفتن تو شن خیلی  با مزه بودند.

46.jpg
*کف دریا 

47.jpg
* کف دریا 

48.jpg
*کف دریا 

 

در حال گشت گذار خودم بودم دیدم که همسفرها همه دور لیدر جمع شدن رفتم ببینم چی شده و فهمیدم که به دلیل بارش زیاد و طوفانی بودن دریا اسکله رجایی و حقانی بسته هست. لیدر گفت که مجبوریم از بندر پل بریم و باید سریعتر راه بیوفتیم. خلاصه جمع و جور کردیم و رفتیم بندر لافت بود اسمش فکر کنم. منم غصه داشتم چون اونجوری که دلم میخواست جاذبه های قشم رو ندیده بودم بخصوص قبرستون پرتغالی‌ها.
طی راه از کارگاه کشتی سازی و یه قلعه ای بود که اسمش یادم نمیاد اما میدونم که قلعه پرتغالی ها نبود هم دیدن کردیم. بعد از طی کردن مسافتی دوباره ماشین نگه داشت که من واقعا کلافه شدم سر درد گرفته بودم گفتم من پیاده نمیشم.اما لیدر گفت پیاده شو دیگه ته سفر هست و آخر سفر رو برای خودت بد نکن. با بی میلی پیاده شدم. رفتیم یه جایی به اسم هزار چاه. داشتیم میرفتیم که یه پسر بچه 5 6 ساله اومد کنارمون گفت میخواید داستان اینجارو براتون تعریف کنم؟؟ما همراه با تعجب و خنده تو فکر اینکه مگه بچه به این کوچیکی چی بلده قبول کردیم گفتیم بگو. وقتی تعریف کرد چونه هممون افتاد پایین از حیرت. پسر میگفت که اینجا قبلا یه نفر از یکی از این چاه ها طلا پیدا کرده و به اهل روستا میگه. بعد از اون همه اهل روستا میرن هی چاه میکنن که به طلا برسن. اما هیشکی پیدا نمیکنه. یه برکه مانند کوچولویی هم بود که راستش من نفهمیدم چی بود.

50.jpg
*1000 چاه 51.jpg
*1000 چاه

52.jpg
*1000 چاه

53.jpg
*1000 چاه

54.jpg
*1000 چاه

وسط این چاه ها یه درختی بود که همه تیکه‌های پارچه و نخ بهش وصل بود، قصه این درخت هم از این قرار بود که یه دختری بوده به اسم هاجر و عاشق یه پسری میشه که ماهیگیر بوده و هاجر هر روز میومده پیش این درخت و از عشقش میگه. اما متاسفانه معشوق هاجر تو دریا غرق مشه و هاجرم تا اخر عمرش ازدواج نمیکنه و موقع پیری‌هاش بهش میگفتن ننه هاجر.
میگفتن هر کی عاشق باشه و یه نخ یا تیکه پارچه ببنده به این درخت و دفعه بعدی که اومد ببینه این گره باز شده به عشقش میرسه. منم در به در دنبال نخ و پارچه بودم تا بلاخره از شالم یه تیکه نخ نازک کندم و بستم به درخت. حالا دیگه عشقم کیه و چیه رو اصلا نمیدونم. نشسته بودم لب یه چاه و داشتم به اطراف نیگاه میکردم که یهو دیدم بچه ها دارن از بالای پله هایی که بود هی داد میزدن شادی بیا شادی بیا. با مصیبت بلند شدم و رفتم که دیدم قبرستون پرتغالی هاست اما باز هم اون چیزی نبود که من تصورشو داشتم.
یه سری تیکه سنگ بود به عنوان مزار اونها. کنارش هم صخره هایی بود شبیه دره ستارگان یعنی عجیب و غریب. رحمان پسر 6 ساله بهمون گفت که بعضی شبها از این صخره ها صدای عجیب و ترسناک میاد که میگن صدای روح این قبرستونه اما وقتی قیافه های مارو دید خندید و گفت نترسید بابا صدای باده که میپیچه لای صخره ها.

55.jpg
*قبرستان پرتغالی ها

 

خلاصه دوباره حرکت کردیم و رفتیم که بریم سوار لنچ بشیم و بریم بندر پل اگر اشتباه نکنم و منم بالاخره به آرزوم برسم و سوار لنچ بشم. توی لنچ یه عالمه ماشین اومد و بوی دود و گازوییل همه جارو گرفته بود اما این اصلا از حس خوشحالی من کم نمیکرد. تو لنچ روی آب خلیج همیشه فارس بودیم که باز بارون زد. اصلا این بارون قشنگ با من لج کرده بود من میدونم. اما من همچنان پرو پرو سر جام وایسادم و تکون نخوردم.

56.jpg
* لنج

 

 

روی لنچ اتفاق جالبی افتاد این بود که وقتی ما داشتیم رو آبهای خلیج فارس به سمت بندر پل میرفتیم یه لنچ دیگه هم به موازات ما داشت از بندر پل به سمت بندر لافت میرفت. یهو آدمای اون لنج به ما دست تکون دادن منم کلی ذوق مرگ شدم و اینقدر محکم دستمو تکون دادم تا 2 روز بعد کتفم درد میکرد همش. خلاصه کلی جیغو داد کردیم و رد شدیم رسیدیم به بندر پل. موقع پیاده شدن هم دیدم زنجیر لنگر معلومه و فوری رفتم بهش دست زدم که تو کارنامه ی زندگیم باشه که منم به طلای سیاه یعنی نفت دست زدم. بالاخره خدا قسمت کرد رفتیم خارجه و ازمون پرسیدن نفت چجوریه و چیه بتونیم توضیح بدیم دیگه. حالا شاید از خودتون بپرسید که تو خارجه مگه این سوالارو ازمون میپرسن؟میدونم جواب همتون هم نه هست اما خوب ادمیزاده دیگه ممکنه که بپرسه. خلاصه به بندر پل که رسیدیم طبق معمول ناهار رو کنار خیابون خوردیم کلا با رستوران میونه خوبی نداشت لیدر و از این سوسول بازیا خوشش نمیومد. بعد از ناهار کلی منتظر اتوبوس بودیم.اما تو ترافیک مونده بود چونکه بندر رجایی و حقانی بسته بود همه مسافرا باید از سمت بندر پل میرفتن اونطرف. بالاخره بعد از 2 ساعت اتوبوس بهمون رسید. ما اومدیم مثل موقع رفت رو صندلی هامون بشینیم که دیدیم 3 تا از همسفرا جامون رو اشغال کردن. منم که بی اعصاب شروع کردم به بحث کردن که اینجای جای ماست و باید مثل قبل هرکی سرجای خودش بشینه. اما اینها اصلا توجه نمیکردن. منم با نهایت حرصم یه بی ادب نثارشون کردم و رفتیم عقب نشستیم رو صندلی ها.

از برگشت تو اتوبوس بخوام براتون بگم اینه که هیچی نفهمیدم چون همش تو خواب و بیداری و چرت بودم. فرداش ساعتای 7 و نیم، 8 صبح بود که رسیدیم به تهران. دیدیم اینجام یه جوری داره بارون میاد که انگار همه خشگسالی های سال های قبل تقصیر ما بوده. وقتی نزدیک تهران شده بودیم زنگ زدیم و از اون یکی پسرخالمون که میشه داداش این پسر و دختر خاله من(حس میکنم پیچیده شد)خواهش کردیم بیاد دنبالمون. خلاصه رسیدیم میدون آزادی و پسرخالمونو پیدا کردیم و سوار ماشین شدیم که اون بنده خدام اینقدر خواب آلود بود. رفتیم اول سوپر مارکت و نفری یه دونه شیر کاکائو گرفتیمو خوردیم و دوباره تا رسیدن به خونه من تو چرت بودم.

این بود سفرنامه من ببخشید اگر بد بود اولین تجربه بود هم تو سفر هم تو نوشتن. دوست دارم نظرهاتون رو بدونم پس حتما برام کامنت بذارید و منو نقد کنید.

 

نویسنده : shadi

تمامی مطالب عنوان شده در سفرنامه ها نظر و برداشت شخصی نویسنده است و وب‌ سایت لست سکند مسئولیتی در قبال صحت اطلاعات سفرنامه ها بر عهده نمی‌گیرد.