Close

سفرگردی در روزهای کرونایی

4.6
از 25 رای
سفرگردی در روزهای کرونایی +‌ تصاویر دیگر قسمت ها

چندین سال است که ماه‌های پایانی سال با فکر و برنامه ریزی سفر گذشته است و فروردین هر سال با سفر. ماه‌های پایانی سال 98 اما متفاوت تر از هر سال است و رنگ بویی از سفر خارجی ندارد. قیمتِ دلار سر به فلک کشیده، خرج کردن به دلار است و پول در آوردن به ریال، دخل و خرجمان فعلا اجازه سفر خارجی نخواهد داد. صحبت سفر اما همیشه در بین ما هست و این بار تصمیم می‌گیریم که شاید دوباره به چابهار سفری بکنیم.

اسفند ماه بیماری کرونا عالم گیر و کلیه سفر‌ها لغو می‌شود. چاره‌ای نداریم در خانه می‌مانیم و خاطرات را مرور می‌کنیم. خاطراتی خوب و تلخ که با گذشت زمان حتی تلخ‌ترینشان شیرین شده‌اند.

                                                                                                    رامین رمضان پور

                                                                                                    فروردین ماه 99

                                                                                                        شاهرود     

 

شانگ‌های اردیبهشت 95

گم‌شدن همسر جان

تقدیم به خانواده

بعد از یک روز کاری پر استرس راهی فروگاه می‌شویم. فرودگاه خلوت است چمدان‌ها را تحویل می‌دهیم. چند ساعت باقی مانده تا پرواز را در سالن انتظار فرودگاه به سر می‌کنیم. چه اسم با مسمایی است «سالن انتظار» فرقی هم ندارد سالن انتظار فرودگاه امام یا دبی با آن عظمتش یا دهلی و یا... جز انتظار کشیدن کاری از دست آدمی بر نمی‌آید، جز حوصله سر رفتن.

البته به لطف عزیزی که درست پشت سرمان سرفه‌های آبداری می‌کند جایمان را عوض می‌کنیم. یادش بخیر چقدر راحت به همه چیز دست می‌زدیم، چند باری از فروشگاه خوراکی خریدیم و بدون نگرانی خوردیم. حتی به خاطر سرفه‌های آن عزیز نگرانی‌ای جز سرماخوردگی نداشتیم.

صبح بعد از حدود یک روز بی‌خوابی در هوایی ابری به شانگ‌های رسیدیم. دو عدد تاکسی گرفتیم به مقصد هتل. حدود 300 یوآن همراهمان بود و با راننده تاکسی در مورد مبلغ توافق کردیم.حال اینکه راننده تاکسی گفت 400 یوآن و من گفتم که ما فقط 300 یوآن داریم اسمش را می‌شود گذاشت توافق یا نه را نمی‌دانم؟ که بعدا فهمیدم توافقی هم در کار نبوده.

بعد از حدود نیم‌ ساعت گذر از اتوبان‌های تقریبا خلوت به خیابان باند رسیدیم. راننده سخت مشغول پیدا کردن هتل بود. از این خیابان به آن خیابان می‌چرخیدیم و راننده هتل راپیدا نمی‌کرد. در همین چرخیدن‌ها تاکسی دیگر اعضای خانواده را دیدیم، از راننده خواستم تاکسی را نگه دارد و به همسر‌جان گفتم همین‌جا منتظر بماند از تاکسی پیاده شدم و به دنبال تاکسی دیگر رفتم هر چقدر صدا زدم هیچ‌کس متوجه حضور من نشد و به راه خودشان ادامه دادند حق هم داشتند آخر چه کسی می‌توانست در کشوری یک میلیاردی با آن‌ها کار داشته باشد. بالاخره بعد از چند متری ایستادند دقیقا جلوی درب هتل.

هتل را که پیدا کردم سراغ همسر جان رفتم ولی نه خبری از همسر جان بود و نه از تاکسی!!!

خسته، خواب‌آلود و شوکه،این آخری را ضرب ‌در هزار بکنید بدنبال همسر گشتم از سر تا ته خیابان را رفتم و برگشتم ولی نبود که نبود با نگرانی به طرف هتل رفتم که شاید آنجا پیدایش بکنم، آنجا هم نبود. خانواده که دیدند به تنهایی برگشته‌ام سراغ همسر را از من می‌گرفتند. نگرانی در بینمان موج می‌زند.

 بعد از پنج شش دقیقه‌ای که بر من به مانند چند سال گذشت همسر جان با تاکسی جلوی درب هتل ظاهر شد. صحنه مانند فیلم‌های هندی شده بود این اونو بغل بکن اون اینو بغل کن و...

من: کجا بودی؟؟؟؟؟؟

همسرجان: من که داخل تاکسی بودم تو کجا بودی؟؟؟

من: من گفتم همونجا بمانید تا من برگردم

همسرجان: گفتی همین خیابان را دور بزنید

من:من کی همچین حرفی زدم؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!

و همچنان هیچ‌کس مسئولیت گم شدن همسرجان را به گردن نگرفته است و همسر جان در روزی اردیبهشتی در کشوری یک میلیاردی پیدا شد.

 

وان شهریور 96

کله‌پاچه و آقای صدا

تقدیم به هنرمندان سرزمین

کمتر کسی در خانواده را سراغ دارم که عاشق و شیفته صدای آقای صدا نباشد. با شنیدن خبر کنسرت این عزیز که در یکی از نزدیک ترین نقطه‌ها به مرز کشور عزیزمان بود تصمیم گرفتیم به شهر وان سفر کنیم.آن موقع‌ها قبل از انقلاب قیمت دلار عوارض خروج زمینی 25 هزار تومان ناقابل بود. با شنیدن خبر سفر من و همسرجان به کنسرت،سه نفر از فامیل هم به جمع دو نفره ما اضافه شدند.ساعت 8 بعد از ظهری گرم تهران را به سمت مرز رازی ترک کردیم و حدود شش صبح به شهر خوی رسیدیم.گرسنگی ما را به داخل شهر کشاند.

شهرِ تمیزی بود و هنوز از خواب بیدار نشده بود. به میدانی رسیدیم و از پلیسی که دور میدان بود سراغ کله‌پزی را گرفتیم. کوچه روبرو را نشانمان داد. دور تا دور میدان پارک ممنوع بود و پارکینگی به چشم نمی‌خورد. آقای پلیس که دید داریم دنبال جای پارک می‌گردیم گفت همینجا زیر تابلوی پارک مطلقا ممنوع پارک بکنید. اطاعت کردیم.

پیاده داخل کوچه‌ای با صفا شدیم پر از مغازه‌های کله‌پزی که در محیطی کوچک توی چشم می‌زد.

در صبحی زود در خویِ هنوز از خواب بیدار نشده،یکی از بهترین، تمیز‌ترین و خوشمزه‌ترین کله‌پاچه‌های عمرمان را خوردیم.

تاریخ کله پاچه‌خوری برای همسرجان به قبل و بعد از خوی اطلاق می‌شود. قبل از خوی متنفر از کله‌پاچه و بعد از آن صبح زیبا در خوی به یکی از عاشقان کله‌پاچه بدل می‌شود.

 

مرز رازی، کوفتگی، له‌شدگی و حرف مادر

تا به حال برایتان اتفاق افتاده است که بزرگ‌تری حرفی بزند و بی برو برگرد آن حرف در عین ناباوری برایتان اتفاق بیافتد؟ بله، برای من اتفاق افتاده است.

ازمادرم که خداحافظی می‌کنیم می‌گوید حواستان به شلوغی مرز باشد اضافه می‌کند که فلانی چند ساعتی را در پشت مرز معطل شده است و من با غرور خاصی می‌گویم ما از مرز رازی می‌رویم و این مرز خلوت است. مادر لبخندی می‌زند و ما را به امان خدا می‌سپارد.

حدودا 24 ساعت بعد از حرف مادر این جمله به حقیقتِ تلخی بدل می‌شود.

هیچ کس تا به حال مرز را به این شلوغی و در هم برهمی ندیده است. سیل جمعیت پشت مرز منتظر ورود به خاک ترکیه است و صف که چه عرض بکنم صف از نوع ایرانی آن ذره‌ای حرکت نمی‌کند. از ساعت 8 صبح تا 4 بعد از ظهر در زیر آفتاب سوزان منتظر باز شدن درب گمرک می‌مانیم. دعاهایمان که برای باز شدن مرز اثر کرد دست به دعا شدیم که خدای ناکرده زیر فشار و دست و پای هموطنان له نشویم. بعد از هشت ساعت زیر آفتاب و گرما و در بین انواع و اقسام فشارها با تنی خسته و صورتی آفتاب سوخته وارد خاک ترکیه می‌شویم.

خاطرات پیدا کردن هتل، ثابت کردن اینکه هزینه اتاق را اول پرداخت کردیم و خودکنسرت بماند برای مجالی دیگر.

3.jpg

 

مالزی فروردین 94

پوتراجایا،روز پادرد

تقدیم به انسانی به نام پدر

بعد از چند روزی که در مالزی بودیم و عکس‌های رودخانه، پل‌ها و مسجد صورتی پوتراجایا را در بروشورها دیدیم تصمیم گرفتیم سری به آنجا بزنیم. با خودم فکر کردم که دیدن این مناظر از روی کشتی در شب،که خبری از آفتاب تند و تیز استوایی نیست چقدر دلچسب است.

این بود که در بعد از ظهری بارانی 5 نفری عازم پوتراجا شدیم البته با مترو.

درست چند قدم بالاتر از هتلمان ایستگاه مترویی قرار داشت. قدم زنان وارد ایستگاه شدیم و تا ایستگاه مرکزی مالزی رفتیم.(فکر کنید که از ایستگاه ترمینال جنوب مترو تهران تا کرج بروید، به این مسیر طولانی مشکل راه رفتن پدر من را هم اضافه بکنید) یکی دو قطار عوض کردیم تا به ایستگاه مرکزی رسیدیم و سوار قطار بین شهری شدیم. هیچ صندلی خالی وجود نداشت و همه انگار از سر کار به خانه بر می‌گشتند. فقط خدا را شکر که شخصی جای خودش را به پدر می‌دهد.

حدود نیم‌ساعتی داخل قطار ایستاده بودیم. چهار نفری مانند لک لک هر چند دقیقه روی یک پا استراحت می‌کنیم، تا به اینجای کار حدود 40 رینگت هزینه بلیط‌ها شده است.

هوا تاریک شده بود که در ایستگاه قطار پوتراجایا پیاده شدیم. موقع پیاده شدن به برنامه‌ریزی خودم بالیدم دقیقا با تاریک شدن هوا رسیده بودیم. سخت مشغول بالیدن به خودم بودم که دیدم همه جا تاریک است فکر کنم یادشان رفته بود که کلید برق پوتراجایا را روشن بکنند. از اطلاعات دلیل این مشکل را پرسیدم که جواب داد مشکلی نیست ساعت کاری شهر تمام شده!!

گفتم مگر اداره است؟

گفت از صبح تا حدود 5 بعد از ظهر باز است.

در جواب البته با فارسی گفتم آخر کدام احمقی شب‌های اینجا را به روز ترجیح داده است؟

مسئول اطلاعات که صحبت من را متوجه نشده بود لبخند ژکوندی تحویل من می‌دهد.

دردسرتان ندهم بعد از حدود 2 ساعت مترو سواری آن هم ایستاده با پادرد فراوان به این حماقت مالزیایی‌ها لعنت می‌فرستادم. چند دقیقه‌ای زیر نگاه سنگین اعضای خانواده نشستم. چشمم به این لشکر شکست خورده بود و ذهنم مشغول تجزیه و تحلیل راه برگشت در همین فکر بودم که تابلوی ایستگاه تاکسی را دیدم. از متصدی پرسیدم کرایه تاکسی تا هتل کنکورد چقدر می‌شود؟

گفت 50 رینگت چند رینگت هم اضافه تر بدهید از اتوبان که خلوت‌تر است می‌رویم. خودتان شاخ‌‌هایی را که بالای سرم در آمده بود را تجسم کنید.

نیم ساعت بعد جلوی درب هتل پیاده شدیم. اینکه در این نیم ساعت چند بار از جواب دادن به این سوال که کرایه تاکسی چقدر شد طفره رفتم حسابش از دستم در رفته است.

4.jpg5.jpg6.jpg

 

هند مثلث طلایی دی ماه 93

معبد آکشاردام،ریشکا سواری و گم شدن میثم

تقدیم به هند ، هند را باید که زندگی کرد

اولین سفر خارجی ما با هندوستان شروع شد.راهنمایی دوست ساکن هندوستانم باعث شد که فکر سفر بدون تور را از سرمان بیرون کنیم.حال که به آن فکر می‌کنم متوجه اشتباهم می‌شوم.هیجان و سبک سفر بدون تور با هیچ لذتی قابل مقایسه نیست.تا چند وقت بعد از برگشتن از هندوستان به همه توضیح می‌دادیم که چرا باید مقصد اولین سفر خارجی ما  هندوستان بود.

هر کداممان جداگانه لیست کشور‌هایی را که به بودجه ما می‌آمد نوشته بودیم.هندوستان در این لیست مشترک بود.

من و همسرجان،پیرمردی خوش پوش و دوست داشتنی به همراه خانم عزیزشان تنها زوج‌های این گروه 15 نفره بودیم.6 خانم مجرد میان سال خوش مشرب ،2 پسر و دو دختر و در آخر آقا مجید حدودا 40 ساله مهربان که علی رغم خواب ماندن‌های پیاپی و دیر رسیدن‌های مکرر که پیامدش جریمه خرید تنقلات برای دیگر اعضای تور بود بسیار خوش اخلاق می‌نمود و اگر پول‌هایش کفاف می‌داد قول می‌دهم به همه گداهای هند کمک کرده بود،اعضای این گروه را تشکیل می‌دادیم.از حق نگذریم که همسفران خوبی داشتیم.

معبد آکشاردام نفری 5 دلار

برنامه تور بازدید رایگان از قطب منار بود و بعد از آن معبد آکشاردام.تور لیدر که جوانی کشمیری بود و فارسی  را به خوبی صحبت می‌کرد پیشنهاد داد که با نفری 30 دلار ناقابل ما را به معبد ببرد.

قبلا مسیر رسیدن به معبد را دیده بودم با مترو به راحتی می‌شد تا معبد رفت و من تصمیم گرفته بودم که خودمان برویم.

با بلند شدن ما میثم و دوستش سعید هم با همراه شدند و بعد از آن‌ها دو دختر هم به جمع ما اضافه شدند.تور لیدر مستر جعفری که من را مقصر اصلی بر هم خوردن کاسبی خود دیده بود تمام سعی خود را کرد که ما را از رفتن پشیمان کند ولی موفق نشد که نشد.

چند دقیقه بعد سوار دو عدد ریشکا به مقصد نزدیک‌ترین ایستگاه مترو بودیم.پرسان پرسان بلیط خریدیم و سوار واگن مترو شدیم در واگن میثم با پسری هندی مشغول صحبت شد بعد از چندین ایستگاه به راهنمایی پسر هندی باید در ایستگاه بعدی پیاده می‌شدیم و خط عوض می‌کردیم.درب مترو که باز شد سیل جمعیتی که منتظر بیرون آمدن ما بود به داخل هجوم آوردند دختر‌ها جلو رفتند من و همسرجان پشت سرشان سعید و میثم هم به دنبال ما در تلاش برای خروج بودیم بعد از چند لحظه‌ای از بین جمعیت خارج شدیم و با نگاهی به پشت سر چهره مغبون میثم را دیدیم که در بین جمعیت در داخل واگن مترو گیر افتاده بود،درب بسته شد و میثم در کمال ناباوری پشت شیشه واگن مترو داشت با ما خداحافظی می‌کرد.

ما باز ماندگان میز گردی تشکیل دادیم و به این نتیجه رسیدیم که حتما میثم ایستگاه بعدی پیاده می‌شود و با قطار بعدی به این ایستگاه باز می‌گردد.

به لاین مقابل رفتیم و منتظر میثم شدیم.اولی،دومی،سومی و چهارمین قطار رد شد ولی از میثم خبری نبود که نبود.

درست در کنار ما پله برقی‌ای قرار داشت و ما فکر کردیم که شاید میثم به طبقه بالا رفته است.به بچه‌ها گفتم که تحت هیچ شرایطی از جایشان تکان نخورند و با اعتماد به نفس رفتم که میثم را پیدا کرده و بیاورم به خیال خودم خیلی راحت از پله بالا می‌رفتم و میثم را پیدا می‌کردم و چند دقیقه بعد با میثم پیش بچه‌ها برمی‌گشتم.اما زهی خیال باطل.

با رسیدن به طبقه بالا چشمم به انبوه جمعیت افتاد و تا چشم کار می‌کرد طبقه به طبقه ایستگاه مترو بالا می‌رفت تا جایی که چشمانم می‌دید سه طبقه را شمردم و حدس زدم که حداقل نصف جمعیت هند در این چند طبقه مشغول جابه‌جایی بودند.خواستم برگردم که دیدم هیچ پله برقی یا راه‌پله‌ای رو به سمت پایین حداقل در دیدرس من نیست.چند دقیقه‌ای صبر کردم و به محض خالی شدن پله برقی‌ای که از آن بالا آمده بودم به سرعت به پایین پیش بچه‌ها برگشتم و مشغول تعریف کردن جریان شدم.در همین بین پسری هندی سعید را صدا زد همان شخصی که در واگن با میثم صحبت می‌کرد بود و گفت میثم در طبقه بالا منتظر شماست.

میثم: پسر که دید من جا مانده‌ام ایستگاه بعدی با من پیاده شد و با هم به این ایستگاه برگشتیم.سراغ اطلاعات رفتیم اسم و فامیل خودم را دادم که شما را پیج بکنند با خنده تعریف می‌کرد که طرف جوری با لهجه اسم و فامیل من را گفت که خودم که جلوی او ایستاده بودم متوجه نشدم چه برسد به شماها.

معبد آکشاردام ورودی نداشت و مجانی وارد شدیم.تمام قسمت‌های معبد را گشتیم،بلیط رقص آب و نور معبد را خریدیم و نمایش بسیار زیبایی به زبان هندی دیدم،شام خوردیم و دوباره با مترو و ریشکا به هتل برگشتیم.همه و همه این‌ها شد نفری 5 دلار.

7.jpg

8.jpg

 مترو دهلی

 

نامچه‌ بازار فروردین ماه 98

آرامش دست نیافتنی

تقدیم به پیرمردی که برای کتاب خواندن تا نامچه بازار آمده بود

بعد از 8 روز کوهنوردی به نامچه بازار برگشته بودیم.خداحافظی با سانتا حال و رمقی برایمان باقی نگذاشته بود در کوچه پس کوچه‌های نامچه بی‌هدف می‌چرخیدیم.

در رستوران فامیلی لوژ نشسته بود تنها،قد بلند با ته‌ریشی سفید و کلاه لبه داری بر سر،نوشیدنی می‌نوشید،پاپ کرن می‌خورد و کتاب می‌خواند.پر از احساس آرامشی دست نیافتنی بود.

تمام مدتی که با کوهنورد هندی مشغول صحبت بودم حواسم پیش پیرمرد بود.دو سه ساعتی در رستورانِ گرم لوژ نشسته بودیم و با کوهنوردانی از کشورهای مختلف صحبت می‌کردیم و من باز هم حواسم پیش پیرمرد بود.بطری نوشیدنی‌اش که تمام شد از صندلیش بلند شد دو متری بود با پاهای لرزان که نشان از کهولت سنش می‌داد به سمت پیشخوان رفت بطری دیگری گرفت و رستوران را به قصد اتاقش ترک کرد.پیرمرد رفت و من را به فکر فرو برد.

صبح زود بیدار شدیم مسیرِ طولانی و روزِ سختی را در پیش داشتیم وسایل را جمع کردیم و برای خوردن صبحانه راهی رستوران شدیم.

پیرمرد با فلاکسی در بیرون رستوران نشسته بود و کتاب دیگری در دست داشت.با همان آرامش مثال زدنی مشغول مطالعه بود بدون ذره‌ای توجه به محیط اطراف.آخر چطور می‌شود پیرمردی با این سن و سال این همه راه تا نامچه بازار سرد و یخ زده فقط برای نوشیدن و کتاب خواندن بیاید؟

خداوندا آرامشی به مانند آرامش آن پیرمرد به ما عطا فرما.

آمین

موقع رفتم دلم طاقت نیاورد سر میز پیرمرد رفتم و خداحافظی کردم.نگاه مهربانی به من انداخت و لبخندی زد لبخندی که هنوز بعد از حدود یک سال جلوی چشمانم است.دستم را به گرمی فشرد و برایم آرزوی موفقیت کرد.

 

هندوستان دی ماه 93

احساس شرمندگی

تقدیم به بچه‌های کار

آگرا بودیم اولین تجربه‌مان در سفر خارجی با تور بود همه چیز خوب بود جز جای هتل‌ها که همیشه کیلومتر‌ها خارج از شهر بود. رفتن از این شهر به آن شهر هم با سرعت لاک‌پشتی ماشین‌ها و بازدید از بناهای تاریخی عملا وقت اضافه‌ای برای کند و کاو دو‌نفره باقی نمی‌گذاشت. مغازه‌ها، پاساژها و بازارها هم قبل از ساعت 8 می‌بستند.

تعریف بازار آگرا را شنیده بودم بعد از چک این شدن در هتل با یک ریکشا تا بازار رفتیم. رسیدن ما به بازار با بستن مغازه‌ها همزمان شد.گشتی در بازار نیمه تعطیل زدیم و به کوچه‌های اطراف سرک کشیدیم داخل کوچه شلوغی شدیم که فقط بادبادک می‌فروختند. بازار که خلوت و خلوت تر شد ریکشایی به مقصد هتل گرفتیم. راننده پسر بچه‌ای کم سن و سال بود با لبخندی بر لب و چهراه‌ای معصوم.

به علت بسته بودن خیابانی که از آن آمده بودیم پسرک داخل کوچه پس کوچه‌هایی تنگ و تاریک و پر از زباله شد. چند باری ایستاد تاگاوی که از روبرو می‌آمد از بغلمان رد شود چند باری هم برای خوک‌هایی که با تعداد زیادی بچه همه جا بودند ترمزکرد و بوق زد البته این قسمت بوق زدن را اصلاح می‌کنم چند باری در بین بوق زدن‌ها بوق نزد!!

به پسرک شک کرده بودم یا راه را گم کرده بود و یا نیت سوئی داشت. هر چقدر هم بهش می‌گفتم کی می‌رسیم در جواب می‌گفت، الان.چاقوی جیبی خودم را آماده در دست نگه داشته بودم بعد از گذر از کوچه پس کوچه‌های تنگ و تاریک به محض اینکه به خیابانی شلوغ رسید بهش گفتم بایستد. پسرک ایستاد و ما پیاده شدیم و از راننده مسن تر ریشکایی دیگر آدرس را پرسیدیم و گفتم پسرک آدرس را بلد نیست. مرد بعد از صحبت کردن با پسرک به من اطمینان داد که راه را درست آمده‌اید و چند دقیقه دیگر به هتل می‌رسید.

لبخند از لبان پسرک محو شده بود و درست چند دقیقه بعد جلوی درب هتل پیاده‌مان کرد.شرمندگی مانع از نگاه کردن به چشمانش شد مبلغی بالاتر از توافق پرداخت کردیم و از پسرک تشکر کردیم.

 

9.jpg

 

 

هندوستان دی ماه 93

فلفل و مشکل فرودگاهی 1

تقدیم به مسئولین کنترل فروگاه به غیر از هندی‌هایشان

مشکل ما با بازرسی‌های فرودگاهی از هندوستان شروع شد. ادویه زیادی خریده بودیم و دو بسته از تند‌ترین فلفل‌ها از روی سهو یا بداقبالی سر از کیفی در آورده بود که ناخواسته داشتیم آن‌ها را داخل هواپیما می‌بردیم.

ترافیک وحشتناک دهلی نو هم باعث شده بود که دیر به فرودگاه برسیم. چمدان‌ها را تحویل داده بودیم و در بازرسی دوم به بسته فلفل‌ها مشکوک شدند و آن‌ها را ضبط کردند. اینکه در کشوری که فلفل جزئی جدا نشدنی از زندگی مردم است بردن فلفل به داخل کابین هواپیما ممنوع است را من هم نمی‌دانم.

چمدانمان را زیرورو کردند و تمام سوراخ سنبه‌های آن را گشتند همه همسفرانمان رفته بودند و استرس جا ماندن از پرواز باعث شد که کیف کوچکمان را هم در فرودگاه دهلی جا بگذاریم. بالاخره بعد از چندین بار گشتن و ضبط فلفل‌ها به ما اجازه دادند که برویم. بازرسی روزمان با کند ذهنی آقای مامور بازرسی کامل شد و در پای پلکان هواپیما به همان کیف که فلفل‌های پر ماجرا درآن قرار داشت به علت نداشتن برچسب گیر چند باره دادند و دوباره که نه صد باره آن را گشتند.

ایران که رسیدیم بعد از باز کردن آن کیف کذایی متوجه شدیم که  فلفل‌ها سه بسته بوده و یک بسته‌اش را ندیده بودند.

 

در راه بالی

فروردین ماه 97

هواپیمای شخصی

تقدیم به کادر پرواز

بدون شک پرواز تای یکی از بهترین پروازهایی بوده است که تا به حال با آن پرواز کرده‌ام.اواخر سال 96 بود و ما بلیط و ویزای اندونزی و سنگاپور را گرفته بودیم که خبر کنسل شدن پرواز تای را شنیدم!؟کاری از دستمان برنمی‌آمد به جزء صبر کردن و صبر کردن.بلیط‌ پروازهای دیگر بسیار گران شده بودند البته چند باری به هواپیمایی تای ایمیل زده بودم و گفته بودم که ما برای این سفر برنامه‌ریزی کرده‌ایم و شما هر طور شده باید ما را تا مقصد ببرید و برگردانید. آن‌ها هم با نهایت احترام جواب ما را داده بودند که صبر بکنید و ما را به آرامش دعوت کرده بودند.

نتیجه این شد که پرواز رفت را با هواپیمایی تای رفتیم و پرواز برگشت را با تای و امارات. و این شد که در پرواز رفت به بانکوک در یک هواپیمای 300 یا 400 نفره چهل یا پنجاه نفر بیشتر نبودیم و ما 5 نفری به طور اختصاصی در یک سالن هواپیما بودیم.

10.jpg

 

 شانگ‌های اردی‌بهشت 95

دلار

تقدیم به همه کسانی که می‌گویند داخل سیستم ثبت شده و نمی‌شود کاری کرد

قضیه گم شدن همسرجان که یادتان هست؟ بعد از یک شبانه روز نخوابیدن و استرس گم شدن همسرجان به هتل رسیدیم و به راحتی چک‌این کردیم، هتل را از سایت بوکینگ رزرو کرده بودم و در برگه رزرو قیمت اتاق‌ها 1320 دلار قید شده بود ولی کارمند هتل 1400 دلار درخواست می‌کرد و صحبت کردن هم فایده‌ای نداشت انگلیسی دست و پاشکسته کارمند هتل، چینی بلد نبودن من، خستگی و صد البته استرس گم شدن همسرجان دست به دست هم داده بودند و متوجه این اختلاف قیمت نمی‌شدم. خلاصه 1400 دلار را پردخت کردم.

دو روزی گذشت همسرجان که خدارو شکر پیدا شده بود وخستگی هم که رفع شده بود. بعد از کلی فکر کردن متوجه این 80 دلار اختلاف شدم.من و سایت بوکینگ تبدیل دلار به یوآن را بانکی حساب می‌کردیم و کارمند هتل با درصدی کمتر همان طور که عرف تمامی هتل‌هاست.

در ایران به دنیا آمدن و بزرگ شدن ما باعث شده که همیشه از گرفتن حق خودمان بترسیم. بعد از دو روز پیش کارمند هتل برگشتم کارمند قبلی عوض شده بود قضیه را تعریف کردم و گفتم بی‌زحمت(راستی بی‌زحمت قربون دستت به انگلیسی چه می‌شود) دلارهای من را پس بدهید تا به یوآن مبلغ را دودستی تقدیمتان بکنم؟تمام این مدت جمله در خرید خود دقت بکنید به هیچ عنوان پس‌گرفته نمی‌شود و ثبت سیستم شده کاری نمی‌شود کرد جلوی چشمانم رژه می‌رفت. اما من که نمی‌خواستم پس بدهم فقط می‌خواستم تعویض بکنم؟

چند لحظه‌ای به طول انجامید که کارمند هتل متوجه منظور من شد، چشمانش کمی گرد شد خم شد به زیر داشبورد ببخشید میز رفت. با خودم گفتم این‌ها همگی کاراته‌کارند حتما می‌خواهد نان‌چیکواش را در بیاورد و با آن درسی بزرگ به من بدهد یاد مرحوم بروس‌لی افتادم و خودم را برای کتک‌خوردن آماده کردم. خانم از زیر میز با 1400 دلار آمد و پول‌ها را درون بشقابی گذاشت و به من داد!! چندین بار خودم را نیشگون گرفتم اصلا و ابدا باورم نمی‌شد یوآن‌ها را شمردم و تحویلشان دادم و تا چند روز از تمامی کارمندان هتل تشکر می‌کردم.

پدرم همیشه از قول حضرت علی می‌گوید که حق گرفتنی است نه دادنی.

 

نامچه‌بازار فروردین 98

سانتا

تقدیم به شرپاها که صعود به قله‌ها بدون کمک آن‌ها تقریبا ناممکن است.

در کنار جوی آبی نزدیک معبد نامچه‌بازار نشسته و با قیچی کوچکی مشغول اصلاح صورتش است. پرسان پرسان پیدایش می‌کنم. چهل ساله نشان می‌داد،جثه ریزی داشت،انگلیسی را دست و پا شکسته صحبت می‌کرد و صورتی آفتاب سوخته داشت.

بعد از مسیر طولانی و پر فراز و نشیب با کوله‌های سنگین از پاکدینگ به نامچه‌ می‌رسیم.برای هم‌هوایی بهتر تصمیم می‌گیریم یک شب اضافه‌تر در نامچه بمانیم.سنگینی کوله‌ها،ارتفاع زیاد و مسیر پرفراز و نشیب حسابی خسته‌مان کرده است یک تصمیم دیگر هم می‌گیریم،آن تصمیم گرفتن شرپا برای حمل کوله‌هاست.

قرار می‌گذاریم که ما را تا بیس‌کمپ اورست ببرد و به نامچه برگرداند.با مبلغ 150 دلار برای 6 روز توافق می‌کنیم.150 دلاری که به بودجه‌مان صدمه جبران ناپذیری می‌زند از طرفی چاره‌ای نداریم.بین خیلی سختی کشیدن یا سختی کشیدن،سختی کشیدن را انتخاب می‌کنیم.

صبح طبق قرارمان در رستوران لوژ منتظرش می‌شویم سر وقت می‌رسد صاحب رستوران برایش چای می‌آورد.صاحب رستوران احترام خاصی برایش قائل است فکر کردم که حتما همدیگر را می‌شناسند و این احترام خاص و رسیدگی در تمامی لوژها تکرار می‌شود.به هرلوژی که می‌رسیم هم برایی او و هم دیگر شرپاها از بهترین و گران‌ترین غذای نپالی می‌آورند و چند باری هم بقشاب خالی‌شان را پر می‌کنند غذایی مانند چلوگوشت خودمان است و من که ندیدم هیچ شرپایی برای غذایش پولی بدهد.

بدون هیچ حرفی کوله 20 کیلویی ما را می‌گیرد و کوله سنگین خودش را روی کوله می‌بندد و به راه می‌افتد.

سانتا صبور،خوش‌اخلاق،مهربان و دوست‌داشتنی است و لبخند لحظه‌ای از لبانش محو نمی‌شود.

شش شبانه روز با هم بودیم از سنگینی کوله شکایتی نکرد،ناراحت نشد،تمامی سوالات با ربط و بی‌ربطمان را با لبخند جواب داد و همیشه زودتر از ما در رستوران لوژها منتظرمان بود.

در گوراک شیپ بودیم.روز بعد مسیری سخت وطولانی را در پیش داشتیم صبح باید تا بیس‌کمپ می‌رفتیم و بر‌می‌گشتیم و با گرفتن‌کوله‌ها تا پانگ‌بوچه می‌رفتیم.به دلیل طولانی بودن راه به سانتاگفتم که خودمان تا بیس‌کمپ می‌رویم و او این چند ساعت را استراحت بکند به اکراه قبول کرد.

در مسیر برگشت جلویمان ظاهر شد دلش طاقت نیاورده بود و به اصرار کوله کوچک را از ما گرفت.

نزدیک نامچه‌بازار که رسیدیم عمدا سرعت را کم کردیم وقت خداحافظی رسیده بود.هر چند قدم به چند قدم به بهانه‌ای می‌ایستادیم و با سانتا عکس می‌گرفتیم.

کوله‌ را تا جلوی درب اتاقمان آورد چند دقیقه‌ای بی هیچ حرف و سخنی به همدیگر نگاه کردیم.هر سه نفرمان می‌دانستیم که دوباره دیدن همدیگر بعید است .پول را تقدیمش کردم نمی‌شمارد و در جیبش می‌گذارد چند باری با هم خداحافظی می‌کنیم و در آخر ما را ترک می‌کند.یاد سانتا همیشه در قلبمان می‌ماند ویکی از عکس‌‌های سه نفره‌مان به دیوار پذیراییمان.

11.jpg12.jpg13.jpg14.jpg

 

 

تهران خیابان فردوسی فروردین 97

صفویان

تقدیم به تمامی کسانی که چشم به انتظارند.

نیمه‌شب با همسرجان از شاهرود حرکت می‌کنیم.مسافری از دبی در فرودگاه انتظارمان را می‌کشد.از کنسرت آقای صدا برمی‌گردد.گفتم که ما خانوادگی عاشق آقای صدا هستیم.

چهار پنج صبح سوارش می‌کنیم و به سمت خیابان فردوسی می‌رویم.تن فردوسی در گور خواهد لرزید اگر بداند خیابانش پاتوق خرید و فروش دلار است.همانطور که تن ناصر‌خسرو می‌لرزد اگر بداند در خیابانش دارو خرید و فروش می‌شود.برای سفرِ در پیش‌رو دلار می‌خواهیم.دلاری که خریدنش سخت است.

ساعت را نگاه می‌کنم.هنوز وقت داریم.خوی را که یادتان است از آنجا به بعد همسرجان یک‌دل نه صد عاشق کله‌پاچه شده است.سری به ستارخان می‌زنیم آنجا هم اسم سردار ملی با کاربری خیابان منافات دارد.

صبح زود جلوی درب صرافی ملی ایستاده‌ام.خسته،خواب‌آلود و با شکمی پر از پاچه،مغز و شیردان البته کمی هم زبان و لقمه‌ای بناگوش.

نفر سیزدهم در صف هستم،ایستاده روی دوپا،گاها تک پا،زمانی چمباتمه زده بغل دیوار و ....

مسافرِمان و همسرجان اما در هوایی بهاری در زیر سایه تازه جوانه زده چنار در خیابانی فرعی مشغول استراحتند.بالاخره بعد از انتظاری طولانی،کلی جر و بحث،کلی فشار و فشور که تداعی کننده شب اول قبرمان است نوبتمان می‌شود.

سفر آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها

 هندوستان دی ماه 93

ریشکا سواری خلاف جهت اتوبان

تقدیم به ریشکا سواران

شب آخر سفر هند فرا رسیده بود و ما به دهلی‌نو برگشته بودیم فشردگی سفر باعث شده بود که کمتر دو نفری به گشت و گذار بپردازیم.تازه به هتل رسیده بودیم،چمدان‌ها را گذاشتیم و به قصد مرکز خریدی بزرگی که در نزدیکی هتل بود حرکت کردیم.البته واژه نزدیک در هند واژه‌ای بس عجیب و ناشناخته است.جلوی درب هتل ریشکایی کرایه کردیم و بعد از اینکه مطمئن شدیم آدرس را درست فهمیده است به راه افتادیم.یک ربع،بیست دقیقه‌ای در خیابان‌های شلوغ،کثیف و پر از صدای بوق کرکننده ماشین‌ها رفتیم تا به مرکز خرید رسیدیم.فقط یک مشکل کوچک وجود داشت مرکز خرید درست روبروی ما ولی آن سمت شلوغ‌ترین اتوبان دنیا قرار داشت راننده عزیز خروجی را رد کرده بود.از راننده توک توک پرسیدیم که چه کار باید کرد؟گفت طوری نیست من حلش می‌کنم اینجا بود که فهمیدیم در هند چیزی به نام ناشدنی وجود ندارد و ما در غروبی زمستانی در حومه دهلی‌نو اتوبان 6 لاینه‌ای را که بدون اغراق 15 الی 20 نوع وسیله نقلیه مختلف از ماشین،کامیون،اتوبوس،تراکتور،گاری،سه‌چرخه موتوردارو بی موتور،دورچرخه موتوردار و بی موتور و چند راس گاو.... تردد داشت بر خلاف جهت رفتیم.

15.jpg16.jpg

 

لوبوچه،نپال،فروردین 98

حوله شفا بخش

در بعد از ظهری منفی چهار‌ درجه‌ای به لوبوچو می‌رسیم و در لوژی به نام هتل نشنال پارک اقامت می‌گزینیم.سرمای هوا و ارتفاع آزار دهنده است.

انسان با امید زنده است و ما با امید به اینکه فردا یا پس‌فردا به بیس‌کمپ اورست خواهیم رسید سختی‌ها را پشت سر می‌گزاریم.با رفتن خورشید هواسرد و سردتر می‌شود.کف سرویس بهداشتی ده‌سانتی یخ زده است وآب لوله‌کشی را چند روزی است که ندیده‌ایم.غیر از ما سه نفر ده دوازده نفر کوهنورد در هتل هستند.با روشن شدن بخاری‌ای که سوختش پهن یاک‌ است همگی دور تنها منبع گرما بخشی که در آن نزدیکی‌ها است جمع می‌شویم.هم لوژی‌هایمان آمریکایی هستندچند کلمه‌ای بیشتر بین‌مان رد و بدل نمی‌شود.پرمدعا نشان می‌دهند برخلاف غریبه‌هایی از کشورهای دیگر که خیلی راحت دوست می‌شویم این‌ کوهنوردان ینگه دنیایی چنگی به دل نمی‌زنند.

شام را سفارش می‌دهیم چند دقیقه‌ای که به حاضر شدن شام مانده بود صاحب هتل که خیلی شبیه چنگیز خان است،رومیزی زیبایی برایمان پهن می‌کند شمعی که شعله رقصان آن با باطری کار می‌کند را روی میزمان روشن می‌کند و در آخر دو عدد حوله داغ به دستمان می‌دهد.

حس و حالمان در آن لحظه قابل وصف نیست فقط اینکه تا آخرین ذره از گرمای حوله‌ها استفاده کردیم و فهمیدیم چرا به این لوژ لقب هتل داده‌اند.

17.jpgسانتا

18.jpg

19.jpg هتل نشنال‌پارک

فرودگاه فلان‌جا،بهمن ماه 98

اسپری فلفل مشکل فرودگاهی 2

برای بدرقه عزیزی راهی فرودگاه می‌شویم.جلوی درب ورودی سالن فرودگاه گیت بازرسی است،همه را می‌گردند همراه و مسافر هم ندارد برای وارد شدن به سالن فرودگاه همه باید چک شوند.کیف‌ها هم دخل دستگاه گذاشته می‌شود.از یکی از عزیزان همراه ما اسپری فلفلی می‌گیرند.اسپری فلفل به دست وارد اتاقک نیروی انتظامی می‌شویم چند نفری مانند ما آنجا هستند از عزیزی قرص کوچکی گرفته‌اند و از یکی از مردان مسنی که چند نفری عازم کیش هستند تکه‌ای ماده سیاهرنگ قره غوروت مانند.تا به اینجای کار همه چیز عادی است تا اینکه یکی از دوستان مرد مسن وارد اتاقک می‌شود و رو به جناب سروان می‌گوید مگر بردن ذغال به داخل هواپیما جرم است!؟

قهقه‌ای بلند سر می‌دهم،هیچوقت نتوانسته‌ام در این گونه موارد جلوی خنده بلند خودم را بگیرم.

جناب سروان نگاه معنی داری به مرد می‌کند از آن نگاه‌ها که آره فلان حیوان باهوش خودت هستی و می‌گوید ذغال نه ولی آن چیزی که قاطی ذغال‌ها بوده است ممنوع است و جرم هم دارد.

سربازی من و دوست آقای ذغالی را به بیرون از اتاق هدایت می‌کند.دو چیز ذهنم را درگیر کرده است اینکه آیا جناب سروان من را به خاطر خنده بلند از اتاق بیرون کرده و اینکه در کیش ذغال خوب گیر نمی‌آید که این دوستان ذغال هم با خودشان می‌برند؟

هر بچه‌ای به تعدادی مرد مسن و یک کیسه ذغال شک می‌کند.

به یاد دوران کودکی خودمان می‌افتم هشت نوه بودیم و هستیم 6پسر ودو دختر در مناسبت‌های مختلف در خانه پدربزرگ جمع می‌شدیم.خانه‌ای قدیمی و با صفا با پنج شش اتاق و حیاطی بزرگ.ما به عشق فوتبال بزرگ شدیم.خرید دو عدد توپ پلاستیکی بودجه کمی لازم داشت.سال نویی بود و در یکی از اتاق‌ها مشغول فوتبال بودیم با هر  چیزی که خاصیت قل خوردن داشت و در هر مکانی که می‌شد بازی می‌کردیم.

در اتاق مشغول بازی بودیم که توپ به گلدانی خورد و گلدان به شیشه پنجره و جرنگ،سرو صدای ما باعث گم‌شدن صدا شد.خدابیامرزد جمیع رفتگانتان را،خدابیامرز پدر بزرگم ابهتی داشت مثال زدنی ولی مهربان بود.شیشه که شکست از ترس روبرو شدن با پدربزرگ فلنگ را بستیم و به پارک رفتیم.چند ساعت بعد به امید اینکه کسی متوجه شکست شیشه نشده است شاد و خرم به خانه برگشتیم.همه به غیر از پدربزرگ متوجه شاهکار ما شده بودند.عیدی‌هایمان را گرفتند و با آن شیشه خریدند.

همیشه برایمان جای سوال بود که والدین عزیزمان چطور به این سرعت متوجه شاهکارهای ما می‌شوند؟؟

برمی‌گردیم به فرودگاه چند مرد مجرد مسن،کیسه ذغال و صفا سیتی خوب معلوم است دیگر که به شما مشکوک می‌شوند همان‌طور که به ساکت شدن و از خانه بیرون رفتن پنج،شش پسر بچه شرور شک می‌کنند.

اسپری فلفل را ضمیمه پرونده می‌کنند و ما را به دادگاه می‌فرستند.دو روزی به خاطر تعطیلی به الاجبار در شهر می‌مانیم و بعد از دادگاهی چند دقیقه‌ای به شهرمان برمی‌گردیم.

 

هند،اطراف دهلی نو،دی ماه 93

سوپ تند گران قیمت

تقدیم به آشپزها،سرآشپزها و کارکنان آشپرخانه‌ها

نه صبح به فرودگاه دهلی می‌رسیم تا همگی جمع شویم یکی دو ساعتی طول می‌کشد دو سه گروه هستیم و از شانس خوبمان( البته اینکه پول کمتری برای تعدادی ستاره بی‌ارزش هم داده‌ایم بی تاثیر نبوده ونیست)ما و دو پسر و دو دختر آخرین نفراتی هستیم که جلوی هتل پیاده‌ می‌شویم.هتل‌های مسافران دیگر از هر لحاظ به خصوص تعداد ستاره از هتل ما سرتر است.جمله هر چقدر پول بدهید همان قدر آش خواهید خورد جلوی چشمانمان است.

بعداز ظهر به هتل می‌رسیم مانند کروکودیلی گرسنه هستیم و به رستوران هتل می‌رویم.سفارش سوپ می‌دهیم و غذایی هندی که بر خلاف طعم بی‌نظیرش اسمش به یادم نیست.سوپ را که برایمان می‌آورند کاسه کوچکی است در حد و اندازه یک پیاله و رقیق‌ترین سوپی است که دیده‌ام.غلظت سوپ به حدی است که به یاد کتک خوردن الیور توئیست در نوان‌خانه می‌افتم.منتظر آوردن نی برای خوردن سوپ هستم که همسرجان با قاشق سوپ را امتحان می‌کند.از طعم بی‌نظیر سوپ متعجب است.چاره‌ای ندارم با قاشق سوپ را مزه می‌کنم طعم بی‌نظیری دارد تا به حال سوپی به این خوشمزگی نخورده‌ام.سوپ را تا ته می‌خورم حیف که نانی سر سفره نیست وگرنه ته کاسه را در‌می‌آوردم.

در حال خوردن غذای اصلی هستیم که دو دختر هم سفرمان وارد رستوران می‌شوند.به نظر من سخت‌ترین کار در اولین روز سفر انتخاب غذا از منو رستوران است.دخترها چندین بار منو را بالا و پایین می‌کنند و در آخر از ما در مورد مزه سوپ می‌پرسند؟یک نکته،هیچ وقت روی حرف کسی که نمی‌شناسید راجع به مزه تند غذا حساب باز نکنید.دخترها این نکته را نمی‌دادند.

به نظر ما تندی سوپ معمولی بود و حتی می‌شد سرآشپز را به خاطر خساست در ریختن فلفل مواخذه کرد ولی از نظر دخترها سوپ به قدری تند است که برای آن‌ها قابل خوردن نیست.چپ چپ نگاهمان می‌کنند،ما مشغول خوردن غذای اصلی هستیم هند سرزمین طعم‌ها و رنگ‌ها است.غذای اصلی از سوپ هم خوشمزه‌تر است به دخترها این را می‌‌گوییم از نکته اول درس گرفته‌اند و بدون خوردن غذا رستوران را ترک می‌کنند.

مشغول خوردن غذا هستیم که سرآشپز وارد می‌شود.شبیه سرآشپزهایی است که در فیلم‌ها دیده‌ایم با همان لباس سفید و کلاه،کمی هم تپل است سرآشپز لاغر  سرآشپز نیست البته به نظر من.انگلیسی را با لهجه عجیب و غریب هندی صحبت می‌کند من که چیزی متوجه نمی‌شوم.حدس می‌زنم که می‌پرسد چیزی کم و کسر ندارید؟نو تنکیویی تحویلش می‌دهم،منقلب می‌شود و به سمت آشپزخانه می‌رود.صدای بلند سرآشپز از آشپزخانه می‌آید دارد با کسی یا کسانی بلند صحبت می‌کند لحنش اما دوستانه نیست.صدای سرآشپز هنوز قطع نشده که همسرجان می‌پرسد مشکل غذا چی بود؟می‌گویم مشکلی ندارد!خیلی هم خوشمزه است.می‌پرسد پس چرا گفتی غذا خوب نیست؟

به داخل آشپزخانه سرک می‌کشم هنوز صدای بلند سرآشپز به گوش می‌رسد.

20.jpg سوپ تند الیورتویستی

21.jpg22.jpg

 

تایلند،بانکوک فروردین 96

مترو یا تاکسی

تقدیم به متروسواران

5 نفر هستیم و باید دوعدد تاکسی به سمت هتل بگیریم من اما می‌خواهم مترو بانکوک را هم امتحانی بکنم که  همسفران مرا به یاد مترو پوتراجایا می‌اندازند.با گروه رقیب شرط می‌بندیم آن‌ها با تاکسی در خیابان‌های پرترافیک بانکوک و ما با مترو.

مسابقه شروع می‌شود.اولین تاکسی جلوی پایشان ترمز می‌کند و سوار می‌شوند ما اما باید دو یا سه طبقه بالا برویم.هوا گرم و شرجی است.عرق می‌ریزیم و بلیط می‌خریم.باید یک خط هم عوض بکنیم دو سه ایستگاه نرفته تلفنمان زنگ می‌خورد گروه رقیب به هتل رسیده‌اند،شرط را باخته‌ایم.خط را عوض می‌کنیم و در نزدیک‌ترین ایستگاه به هتل پیاده می‌شویم.تا هتل ده دقیقه‌ پیاده راه است.مایوس و سرخورده به سمت هتل می‌رویم که در یکی از خیابان‌های فرعی بازار شبانه‌ای را کشف می‌کنیم.بازاری را که اگر با تاکسی رفته بودیم نمی‌یافتیم.خوشحال و سرخوش با گروه رقیب تماس می‌گیریم و آدرس می‌دهیم.چند دقیقه بعد آن‌‌ها هم پیش ما هستند.

 

 

نپال در مسیر تنگ‌بوچه

به امید صلح

تقدیم به تمام مردمان دنیا

در فرودگاه کاتماندو همدیگر را دیدیم،پرچم کشورهایی را که رفته بود روی کوله‌پشتی کوچکش دوخته بود.بلیط را که در دستم دید گفت به خاطر باد تمامی پروازها کنسل شده است.آن روز چندین بار دیگر همدیگر را دیدیم سه نفر بودند دو دختر و یک پسر.هم سن و سال بودیم.

سه روز بعد در  نامچه بازار همدیگر را می‌بینیم سلامی می‌کنیم و به راهمان ادامه می‌دهیم چند دقیقه بعد از ترک نامچه‌بازار قله بی‌نظیر آمادام و اورست در پس زمینه خودشان را به ما نشان می‌دهند.می‌ایستیم و از منظره لذت می‌بریم.آن‌ها هم می‌رسند و می‌ایستند. دخترک جلو می‌آید و احوال‌پرسی می‌کنیم.تا به حال از ملیت هم خبری نداریم.تجربه سفر به من آموخته که ملیت آن قدرها هم مهم نیست مهم انسانیت ما آدم‌هاست.دخترک پیش قدم می‌شود و ملیتمان را می‌پرسد؟با شنیدن نام ایران در جایی که دیگر برق نیست،برق سه فاز آن‌ها را می‌گیرد(ما حتی آن‌ها را به رسمیت هم نمی‌شناسیم)

حالِ ما هم با شنیدن نام کشورشان تعریفی ندارد.چند ثانیه‌ای بیشتر طول نمی‌کشد که خودمان را جمع و جور می‌کنیم با تک تکشان دست می‌دهیم و چاق سلامتی می‌کنیم بر خلاف دو دولت با همدیگر دوست می‌شویم و عکسی به یادگار در پس زمینه آمادابلام می‌گیریم.با هم،هم‌مسیر هستیم.از هر دری صحبت می‌کنیم بعد از چند ساعتی برای استراحت می‌ایستیم به نان و نوتلا و قهوه‌ای میهمانمان می‌کنند ما هم از آجیل‌های همراهمان تعارفشان می‌کنیم.در تنگ‌بوچه از هم جدا می‌شویم و صبح در مسیر دوباره همدیگر را پیدا می‌کنیم و در مسیر گپ می‌زنیم.بعداز ظهر در لوژ آمادابلام در دینگ‌بوچه دوباره همدیگر را می‌بینیم و به دورِ گرمای بخاری گرم گفتگو می‌شویم.آن‌ها فردا عازم دریاچه‌ای یخ زده هستند از ما هم دعوت می‌کنند که هم مسیر شویم عذرخواهی می‌کنیم بودجه‌مان محدود است.گپ و گفتمان تا بعد از خاموش شدن بخاری دوام پیدا می‌کند.

چه خوب می‌شد که سیاست را به کسانی که سفر می‌کنند سپرد قول می‌دهم اگر این اتفاق بیافتد اولین‌کاری که انجام بدهند مرزها را بردارند.

 

 فرودگاه دومستیک،کاتماندو،نپال فروردین 98

مشکل فرودگاهی 3 کپسول گاز

تقدیم به تیم بازرسی فرودگاهی به غیر از هندی‌ها

شب قبل در محله تامیل گشت می‌زنیم و کسری لوازم را می‌خریم.بنزین زیپو برای بخاری جیبی و کپسول گاز برای اجاق خوراک‌پزی‌مان و چند قلم دیگر.فروشنده که دختری جوان است وقتی می‌فهمد ایرانی هستیم از کلمه جنگجو استفاده می‌کند!؟

چکی افسری به گوش دختر می‌نوازم و چند فحش آبدار نثارش می‌کنم تا بفهمد که ما ایرانی‌ها مردمی خونسرد و آرام هستیم.

کجایِ راه را اشتباه رفته‌ایم که دختر فروشنده‌ای در کاتماندو ایرانی‌ها را با لقب جنگجو می‌شناسد؟؟؟به فکر خشم فروخفته جامعه می‌افتم خدا به دادمان برسد اگر...  .

هیچ وقت به خودم اجازه همچین کاری را نداده و نمی‌دهم.با دختر صحبت می‌کنیم و می‌گوییم ما صلح‌طلب هستیم و به اخبار شبکه‌های خارجی خیلی اعتماد نکند کار دیگری از دستمان برنمی‌آید ولی چه می‌شود کرد که اخبار جهان بر علیه ماست.

با گوش‌هایی آویزان از حرف دختر به هتل برمی‌گردیم و وسایلمان را جمع می‌کنیم.پروازمان به لوکلا ده صبح است.

به خاطر ترافیک صبحگاهی کاتماندو 9:30 صبح به فرودگاه می‌رسیم و من که همیشه ترس از جاماندن از تمامی وسایل نقلیه را دارم استرس زیادی دارم.یکی از گران‌ترین  پروازهای عمرمان نسبت به مسافت را خریده بودیم فاصله 30 دقیقه‌ای  برای مسیر رفت هر نفر 180 دلار.اگر پرواز را از دست می‌دادیم آرزوی رفتن تا بیس‌کمپ دود می‌شد و به هوا می‌رفت.کوله‌پشتی‌ها را داخل دستگاه قرار می‌دهیم کوله همسرجان بیرون می‌آید و کوله مرا دوباره چک می‌کند و از من می‌خواهد که به پشت مانیتور بروم دو شی نارنجی رنگ را نشانم می‌دهد اولی فلاکس آب است و دومی کپسول گاز،کپسول گاز را که می‌شنود فکر می‌کند بمب پیدا کرده است و به من می‌گوید شما آدم خلاف‌کاری هستید و باید جریمه و تنبیه بشوید می‌گویم من که نمی‌دانستم که بردن کپسول گاز به داخل این هواپیما ملخی‌ها هم ممنوع است؟شما کپسول را بگیرید دیگر کارتان همین است؟

اصلا و ابدا زیر بار نمی‌رفت چند دقیقه‌ای به ده مانده بود و اینکه پروازمان می‌رود هم به گوشش فرو نمی‌رفت و می‌گفت باید صبر کنید تا بزرگ‌ترم(رئیسش)بیاید.من که دیگر مطمئن شده بودم پرواز را از دست داده‌ایم.

بعد از چند دقیقه‌ای که مانند چندین سال بر ما گذشت پاسپورت مرا نگه داشت و گفت بروید  کارت پروازتان را بگیرید و برگرد اینجا تا رئیس بیاید؟

مطمئن بودم که پرواز را از دست داده‌ایم کاری از دستمان بر نمی‌آمد در ذهنم به دنبال برنامه جایگزین بودم که گیت را پیدا کردیم کلی کوله‌پشتی و کیسه حمل بار جلوی گیت روی هم انباشته شده بود و کسی نبود که جواب ما را بدهد.پیش جناب افسر برگشتم و گفتم گیت بسته است همکارش را با من فرستاد مسئول گیت را پیدا کردیم بلیط‌ها را برایمان صادر کرد و گفت فعلا پرواز‌ها تاخیر دارد.خدا را شکر می‌کنیم که از پرواز جا نمانده‌ایم البته بعد‌ها متوجه می‌شوم که حتی اگر از پرواز جا می‌ماندیم هم ما را با پرواز بعدی می‌فرستادند.

با همسرجان خداحافظی می‌کنم و می‌گویم اگر مرا بازداشت کردند تو برو و سلام مرا هم به اورست برسان.

کارت پرواز در دست پیش افسر برمی‌گردم به دنبال معادل انگلیسی زیرمیزی می‌گردم ،نه ولی من اهل رشوه دادن نیستم چند دقیقه‌ای پیشش هستم و چند سوال بی‌ربط از من می‌کند کم‌کم متقاعد می‌شوم که حتما پول می‌خواهد خودم را به کوچه علی چپ می‌زنم دیگر خیالم از جا نماندن از پرواز راحت‌ است پاسپورتم را پس می‌دهد و می‌گوید به سالن پرواز برو وقتی رئیس آمد خودم خبرت می‌کنم.

در سالن پرواز نشسته‌ایم همسرجان  من را تنها نگذاشته است فعلا تمامی پروازها به مقصد لوکلا  کنسل است یادمان از بنزین زیپو می‌افتد خوب شد آن را ندیده‌اند. چندساعت بعد افسر را می‌بینم که در سالن پرواز گشت می‌زند خودم را نشانش می‌دهم و می‌گویم رئیس آمد؟می‌گوید نه و به دنبال کارش می‌رود.

آن روز نه ما و نه هیچ‌کس دیگری به لوکلا پرواز نکرد.بلیطمان را برای فردا عوض می‌کنیم.صبحِ زودِ روز بعد به سمت لوکلا پرواز می‌کنیم این بار اما بدون کپسول گاز و بنزین زیپو.

 

پکن،اردی‌بهشت 95

سرماخوردگی و اردک سرخ شده

تقیم به دکترها،پرستاران و کلیه کادر پزشکی

فرودگاه امام را که یادتان است همان عزیزی که پشت‌سرم سرفه‌های آبداری می‌کرد؟بله به لطف آن عزیز سرمای کوچکی خوردم و این سرما خوردگی در بعد‌ازظهری بارانی و سرد در پکن به اوج خودش رسید.تازه به پکن رسیده بودیم هتلمان در مرکز شهر و در خیابانی سنگ‌فرش شده با بافت سنتی قرار داشت با تیشرت و شلوارک پا به این خیابان گذاشتیم که باران گرفت و هوا سرد شد اولین کاری که کردم از یکی از لباس فروشی‌ها لباس گرمی خریدم.

اما سرفه امانم را بریده بود داروهایمان تمام شده بود و در به در به دنبال داروخانه می‌گشتیم خوشبختانه داروخانه‌ای پیدا کردیم و از بخت بدمان هیچ کس در داروخانه انگلیسی بلد نبود در چین مخصوصا پکن دانستن زبان انگلیسی کوچکترین کمکی به شما نمی‌کند. انواع و اقسام اداها و اطوارها را در آوردیم که به مسئول داروخانه بفهمانیم که چه دارویی را و برای چه کاری می‌خواهیم و بالاخره بعد از چندین سال نوری قرص و شربتی می‌گیریم.

باران بند آمده است و لباس گرم و شربت کم‌کم اثر می‌کند حالم بهتر می‌شود قید برگشت به هتل را می‌زنم و به گشت و گذار ادامه می‌دهیم چیزی که بیشتر از همه جلب توجه می‌کند اردک‌های سرخ شده در پشت ویترین رستوران‌هاست.به یکی از رستوران‌ها می‌رویم و سفارش اردک سرخ شده می‌دهیم جالب اینجاست که اردک‌ها را نه در روغن بلکه با هیزم می‌پزند. حالا چرا به آن‌ها سرخ شده می‌گویند خدا می‌داند.دختری سفارشمان را می‌گیرد عجب اینکه انگلیسی را خوب می‌داند یک عدد اردک سفارش می‌دهیم با مخلفات، اول مخلفات را برایمان می‌اوردند ظرفی کوچک‌تر از نعلبکی که مقدار کمی تصحیح می‌کنم مقدار بسیار کمی ماده قهوه‌ای رنگ که حتی کفاف چشیدن هم نمی‌دهد و در ظرفی نعلبکی مانند حدود ده بیست عدد چوب کبریتی به رنگ سبز یک عدد از چوب کبریت‌ها را مزه می‌کنم خیار است و همگی از صبر و حوصله‌ای کسی که این خیارها را بدین صورت ریز کرده است متعجب هستیم.

هنوز در عجب خیارها هستیم که با چشمانمان می‌بینیم اردکی را برای ما از فر بیرون می‌آورند و درست روبروی ما به روی میز سرآشپز می‌گذارند. سرآشپز با ساطوری لایه‌های میکروسکپی از سینه اردک را می‌برد هر لایه را در حدود 200 میکرون برش می‌زند و این کار را با کمال آرامش و خونسردی انجام می‌دهد.بعد از چندین روز بالاخره برش‌های اردک را سر میزمان می‌آورد خیارها و ماده قهوه‌ای رنگ که مدت‌هاست تمام شده مشغول خوردن لایه‌های میکروسکپی هستیم که دختر سر میزمان می‌آید و شروع به صحبت می‌کند قشنگ معلوم است که دارد با ما تمرین زبان انگلیسی می‌کند به او می‌گوییم که پس کی برایمان ران‌های اردک را می‌آوردند؟می‌گوید آن‌ها را باید جدا بخرید؟به او می‌‌گوییم که ما اردک را کامل خریده‌‌ایم می‌گوید اردک کامل شامل ران‌ها نمی‌شود مبلغی بیشتر می‌دهیم، چند دقیقه‌ بعد مزه ران‌های اردک سرخ شده پکنی زیر دندانمان است.

 

تایلند بانکوک فروردین 97

فیسبوک

تقدیم به کسانی که زود قضاوت نمی‌کنند

در ونی نشسته‌ایم و به سوی رودخانه چائو فرایا می‌رویم هوا کم کم تاریک می‌شود تورکشتی سواری در رودخانه را  اینترنتی رزرو کرده‌ام نگران این هستم که مانند پوتراجایا با تاریک شدن هوا با درب بسته روبرو شویم.چندباره از مسئول رزرو تور می‌پرسم که اطمینان دارد که کشتی سواری بر روی رودخانه شب‌ها تعطیل نیست؟او هم چند باره توضیح می‌دهد که بله مطمئن باشید باز است.حتما با خودش می‌گوید که کدام احمقی در این هوای گرم استوایی روزها می‌رود قایق سواری؟درست سر ساعت ون به دنبالمان می‌آید مبلغ را پرداخت می‌کنیم و سوار می‌شویم پسری سیاه و دختری سفید دیگر مسافران این ون هستند.سیاه بودن پسر و سفید بودن  دختر خیلی مشهود است دست در دست هم نشسته‌اند.به نظر ما پسر عرب است و پول‌دار وگرنه دختری با آن کمالات عمرا با پسری سیاه و نسبتا زشت دست در دست شود.

بعد از یک ساعتی به اسکله می‌رسیم همه جا روشن و نورانی است و پر از کشتی است.کشتی دو طبقه است و از ما می‌پرسند که غذای هندی دوست دارید یا بین‌‎‌المللی؟بین المللی را انتخاب می‌کنیم و ما را به طبقه بالای کشتی راهنمایی می‌کنند.با پسر و دختر سر یک میز می‌نشینیم.پس از چندی که از حرکت می‌گذرد خانم خواننده‌ای به روی سن می‌آید و شروع به خواندن می‌کند سر میز هر کسی که می‌رسد با دیدن چهره‌ها و یا سوال کردن ملیت،آهنگی به زبان همان میز می‌خواند به میز ما که می‌رسد برای ما آهنگ خوشگلا باید برقصن را می‌خواند. چاره‌ای نداریم خوشگل که هستیم پس قری هم می‌دهیم خواننده مثل ما ملیت پسر را عرب تشخیص می‌دهد و آهنگی عربی هم می‌خواند.سری به طبقه پایین کشتی می‌زنیم صدای موزیک هندی به گوش می‌رسد.هندی‌ها بدون خواننده مشغول رقص و پایکوبی هستند.

در برگشت به هتل سر صحبت با پسر و دختر باز می‌شود پسر هندی است؟از تعجب شاخ درمی‌آوریم زن و شوهر هستند و دختر اهل اوکراین است.چطور با هم آشنا شدند؟سوالی است که ذهن همه‌مان را به خودش مشغول کرده است.پسر روی کشتی باری کار می‌کند و دور دنیا را با کشتی گشته است از هر دری صحبت می‌کنیم جز نحوه آشنایی آن‌‌ها، نزدیکی‌های هتل بالاخره برادرم که دیگر نمی‌تواند جلوی کنجکاوی خودش را بگیرد سوال را می‌پرسد؟

در فیسبوک آشنا شده‌اند و دختر از اوکراین به هند آمده و با هم ازدواج کرده‌اند.آدرس صفحه‌های اینستاگرام را رد و بدل می‌کنیم و هنوز با هم در ارتباط هستیم.دومین بچه‌اش همین چند وقت پیش به دنیا آمده است.

 

 

شاهرود اردی‌بهشت 99

تقدیم به استاد نجف‌دریابندری

روحش شاد

مشغول ویرایش سفرنامه هستم که خبر فوت نجف دریا‌بندری شکه‌ام می‌کند.علاقه‌ زیادی به استاد، کتاب‌ها و ترجمه‌هایش دارم او و ارنست همینگوی قرمانان بهترین رمانی هستند که تا به حال خوانده‌ام«پیرمرد و دریا»از داستانِ بی‌نظیر که بگذریم نظرتان را به ترجمه بی‌مانند و مقدمه عالی کتاب از انتشارات خوارزمی جلب می‌کنم.کتاب را از پیرمردی در یکی از پاساژهای میدان انقلاب خریده‌ام سال‌ها پیش در انفوان جوانی ،پیرمردی که فکر می‌کنم کل کتاب‌های دنیا را خوانده بود.تمامی کتاب‌های کتاب‌خانه‌ام یک طرف،این کتاب یک طرف. همیشه زیر تختم است جایی که بدون ذره‌ای تقلا دستم به آن می‌رسد.

اگر این سفرنامه را کامل خوانده باشید حتما داستان آرامش دست نیافتنی را یادتان است.متنی که پیش از این در سفرنامه بیس کمپ اورست نوشته‌ام و امیدوارم که مانند سفرنامه به صورت کتاب چاپ شود با آن متن متفاوت بود و برگرفته از داستان پیرمرد و دریا بود.حال با فوت آقای نجف دریابندری تصمیم گرفتم که به احترام و یاد استاد داستان آرامش دست‌نیافتنی را تغییر بدهم.

 

  پیرمرد و دریا

«پیرمردی بود که تنها در قایقی در گلف‌استریم ماهی می‌گرفت و حالا هشتاد و چهار روز می‌شد که هیچ ماهی نگرفته‌بود»

  پیرمرد و نامچه بازار

پیرمردی بود که تنها در لوژی در نامچه‌بازار مشغول کتاب خواندن بود نوشیدنی می‌نوشید و پاپ‌کرن می‌خورد قد بلند و ریشو بود.شبیه ناخداها بود.در خیالم پیرمرد را تنها در قایقی در گلف‌استریم مشغول ماهی‌گیری می‌دیدم.نوشیدنی‌اش که تمام شد بلند شد چهار شانه و هیکلی بود،دست و پایش البته از کهولت سن کمی می‌لرزید.اینکه چطور به نامچه‌بازار آمده برایمان جای تعجب بود.پیرمرد بعد از گرفتن بطری دیگری  به اتاقش رفت.

صبح زود برای خوردن صبحانه به رستوران لوژ می‌آییم.پیرمرد را جلوی درب رستوران می‌بینم در حال کتاب خواندن.اینکه پیرمردی به آن سن و سال و تنها به نامچه‌بازار برای کتاب خواندن بیاید برایمان عجیب است و عجیب‌تر آرامشی است که پیرمرد دارد به پیرمرد حسودیم می‌شود به آرامشش،به سکوتش و به لبخندی زیبایی که من می‌زند.خداوندا آرامشی مانند آرامش آن پیرمرد به ما عطا فرما.

 

23.jpg

 

نویسنده: رامین رمضانپور

 

سفرنامه های مرتبط

نظرات کاربران (28 نظر)

× در حال پاسخ به:

هومان باقریان 23 مهر 1399 ساعت 13:29

رامین عزیز
خیلی خیلی لذت بردم از خوندن سفرنامه. روایتت بی نظیر بود از لحظه هایی که از سر گذروندی و باعث شد یک نفس تا انتها همراه بشم و کیف کنم. ممنون که این دقیقه ها رو به اشتراک گذاشتی. دقیقه هایی که بعضا شاد، غمگین، پر استرس، خنده دار و آموزنده بودن.
سفرنامه نویسی یعنی همین و چه خوب می شد اگر همه همین جور می نوشتند ...
نقطه عطف متنت هم این جمله بود که خیلی خیلی ازش لذت بردم:
"چه خوب می‌شد که سیاست را به کسانی که سفر می‌کنند سپرد قول می‌دهم اگر این اتفاق بیافتد اولین‌کاری که انجام بدهند مرزها را بردارند."
ممنون و متشکر
شاد و سلامت و برقرار باشی و همواره در سفرهای دور و دراز

یاسر 18 مهر 1399 ساعت 16:03

جذاب و پرکشش قشنگ میشه ازش یه سریال ساخت ممنون از اینکه ما رو به خاطرات قشنگتون بردید

100safar 15 مهر 1399 ساعت 12:10

دوست عزیز ممنونم که ما رو در خاطرات خوش سفرهاتون شریک کردید ولی چند ماه پیش لست سکند مسابقه ای ترتیب داده بود برای ثبت خاطرات سفر به همین سبک و سیاقی که متن شما نوشته شده. به نظرم بهتر بود خاطرات خود را در آن قسمت از سایت منتشر میکردید و حتما شانس برنده شدن داشتید.

سعید عسکریان 15 مهر 1399 ساعت 11:52

سلام و عرض ادب دوست بزرگوار
نوآوری جالبی بود، دست مریزاد.
سپاس که وقت گذاشتید و با ایده ای نو خاطرات سفرتان را با ما به اشتراک گذاشتید.
برقرار باشید.

(س. موسوی) mytripsvision 15 مهر 1399 ساعت 11:18

سلام و احترام
خوشحالم که در خوی به شما خوش گذشته است، متن شما هم جالب بود و زیبا ، امیدوارم روزی باشه که همه مردم سفر کنند و بدانند که مردم در همه جا به یک شکل هستند و همه جا خوبی جریان دارد

تهمینه م 15 مهر 1399 ساعت 08:42

خلاقیت شما قابل تحسینه. ترکیبی از سفرنامه و خاطرات سفر آن هم با تنوع فراوان. قلم زیبایی دارید و نکته های قابل تاملی رو در بین خاطرات قشنگتون گنجوندین. عاشق اون جمله ای شدم که نوشتین اگه سیاست رو به دست مسافرها میدادن دیگه مرزها برداشته میشد. از خوندن متنتون لذت بردم. فقط یه سوال : نمیدونم چرا وقتی روی قسمت دوم سفرگردی کلیک میکنم صفحه متفاوت اما با همان محتواهای قبلی قسمت اول رو به نمایش درمیاره. به نظر میرسه قسمت دوم هم همون تکرار قسمت اول هستش؟ متوجه دلیلش نشدم. ممنون :)

مهدی احساسیان 14 مهر 1399 ساعت 17:11

درود جناب رمضانپور عزیز
سپاس از نگارش سفرنامه تون که البته بیشتر به سبک و سیاق داستان های کوتاه می باشد و بنده به شخصه از تفاوت سبک نگارشتان لذت بردم و خوشحالم که اخیرا شاهد سفرنامه هایی با سبک و سیاق نگارش و و روایت جدید از دوستان سفرنامه نویس هستیم .
با توجه به اینکه ایده شما در این نوع سبک نگارش ، مختصر نویسی و شاید اپیزودیک بود گلایه ای از کمبود تصاویر سفر و اطلاعات سفرتان نمیتوان داشت .
امیدوارم شاهد سفرها و سفرنامه های جدید جنابعالی باشیم .
شاد و تندرست باشید

منصوره م 14 مهر 1399 ساعت 14:23

با سلام
خاطرات بسيار جذاب و هيجان انگيزي داشتيد كه با قلمي ساده و شيوا به نگارش درآورديد .كاش عكس هاي بيشتري داشتيد و ما لذت مي برديم.
اميدوارم سفرنامه هر كدام از اين سفرها را بنويسيد .

مسعود هاشمی 14 مهر 1399 ساعت 13:45

رامین عزیز:
بسیار ساده ،روان و کامل بود
منتظر سفرهای دیگر و سفر نامه های دیگر شما هستیم
فقط همسرتو گم نکن

فائزه لطیفی یقین 14 مهر 1399 ساعت 13:09

آقای رمضانپور ممنون از زحمتی که برای این سفرنامه کشیده بودید اما واقعیت اینه که اونقدر پراکنده بود و از شهرهای مختلف بود که خواه ناخواه نتونستم همه اش رو بخونم. هرکس نظری داره اما من به شخصه اینطور حجم خاطرات از مناطق مختلف رو دوس ندارم و ترجیح میدم خوندن سفرنامه هدفمند باشه و از منطقه ای مشخص چیزهایی یا مکانهایی رو بشناسم و یاد بگیرم. باز ممنون از وقتی که برای نگارش سفرنامه تون کشیده بودید. موفق و شاد باشید.

هاشمی 14 مهر 1399 ساعت 12:18

وای عالی بود بسیار صریح،روان،مهیج و همینطور مختصر و مفید وبه طور کل بسیار جالب و خواندنی بود، به امید خواندن نوشته ها و سفر نامه های بیشتر شما🙏

سعید ا. 14 مهر 1399 ساعت 11:46

جناب رمضانپور عزیز! با سلام و سپاس از این سفرنامه فهرست وار که به اشتراک گذاشتید. اما سرور گرامی! حیف نیست که این سفرهای پر خاطره را با تصاویر بی شماری که یقینا در دست دارید، از ما دریغ کنید. پس مصرا تقاضا دارم زحمت تدوین حتی خلاصه و مختصر آنها را متحمل شده و به همراه تصاویر مربوطه، به مثابه ارزنده ترین سوغاتی این سفرها، مرحمت فرمایید. پیشاپیش سپاسگزار بوده، تندرستی و شادکامی تان را آرزومندم.

Sadegh afshar ahvaz 14 مهر 1399 ساعت 10:41

آقا رامین عزیز

عالی بود سفرنامه واقعن هیچ ایرادی نمیشه ازش گرفت سپاس فراوان از تایپ این سفرنامه بلند تشکر

amirkamranfar 14 مهر 1399 ساعت 09:37

سلام
مجموعه خاطراتِ سفرهای شما رو خوندم. در کل کوتاه بودنش جالب بود...
البته جسارتاً غلط املایی زیاد داشتید.
ایشالا همیشه به سفر و تفریح باشید.