به نام خدایی که به سفر سفارش کرد

سلام!

سلام خدمت همه هموطنای گل و سفر دوست

و سلام گرم دیگه ای به مدیر(مدیران) این سایت وزین که با فکری خلاقانه و نو چنین امکانی رو در اختیار ما گذاشتن.

از کجا شروع کنم؟

خوب، از اول!

من سجاد ذراتی، 21 سال دارم! مثل اکثر خواننده های سایت، عاشق سفر و دیدن محیط نو و جدید هستم که سعی کردم سفرهایی به شهرهای خوب ایران با برادرم داشته باشم.

یه روز تو ماشین نشسته بودیم که به داداشم گفتم: داداش! بیا یه جوری یه سفر به خارج ایران داشته باشیم. چون واقعاً برام جذاب بود. گفتیم کجا؟ من گفتم خیلی دوست دارم به عنوان سفر اول خارجی، با ماشینمون یه کشور همسایه بریم.

داداشم ارمنستان رفته بود، استانبولم خیلی دوره. از اطلاعات اندک دوران راهنمایی گفتم میمونه آذربایجان! بریم توکل به خدا!

خلاصه کم کم این قضیه جدی شد. گشتم تو اینترنت، دیدم نه! جای بدی نیست!

که اینجوری شروع شد...

اول رفتم سراغ کارای ماشین.
خوب! برای ماشین باید 4چیز میگرفتیم:1-سند بین الملل(اگه به نام خودتون نبود با گرفتن وکالت محضری میتونین بگیرین) 2-گواهی نامه بین الملل 3-پلاک ترانزیت 4-برگه گمرکی
این چیزا رو زیاد همه جا نوشته که من دیگه سرتونو درد نمیارم. فقط اینکه رو هم برامون 425 هزار تومن در اومد و اون رو میشه از اداره گمرک همه مراکز استان به راحتی و در عرض یک روز تهیه کرد. البته گواهی نامه رو هم میشه اینترنتی سفارش داد که با پست زود میرسه. برای اطلاعات بیشتر میتونین به این سایت مراجعه کنین: http://taci.ir

خلاصه آبان ماه 93 بود که تصمیم گرفتیم عید عازم بشیم. آذر ماه بود که یه شب متوجه شدم برادرم برا سوپرایز کردن من، رفته کارای ماشینو کرده و خیلی از این که اولین گام سفرمون رو پیش رفتیم، خوشحال شدم.

خوب از اونجا که من قبلاً به سفارت زنگ زده بودم، میدونسم که باید برای ویزای 35 یورویی، رزرو نامه هتل یا دعوت نامه و یه قطعه عکس 3*4 ببریم. شماره تلفن سفارت جمهوری آذربایجان: 021-22554255 و 22563146

حالا رفتیم سراغ هتل:

از اونجا که من از استرس دیگه نمیتونسم درسامم حتی بخونم! برادرم تصمیم گرفت سریع هتل رو هم رزرو کنیم که من خیالم راحت بشه! خلاصه شروع کردیم به گشتن. واقعیت اینه که آذربایجان یه کشور قشنگ، اما کم توریسته. برا همین از لحاظ هتل خیلی غنی نیست. پس قیمتای هتل خیلی بالا بود. مثلاً کمه کم از شبی 300-400 هزار تومن برا اتاق 2 تخته بود، که خوب ما یه کم مشکل تو هزینه های زیاد داشتیم. خلاصه گشتیم و گشتیم تا یه هتل توی سایت hostleworld.com پیدا کردیم.

خیلی دوست دارم دو تا اطلاعات خیلی قشنگی که تو این مدت برای گشتن به دنبال هتل بدست آوردم رو با شما در میون بذارم:

اول که یه سایتی هست به نام airbnb.com . به نظرم ایده این سایت عااااالی بود. اونم اینه که شما اگه تو خونه حتی یه تخت خالی هم دارین، اونو به گردشگرا کرایه بدین و سه حالت داشت:En suite (سوئیت مستقل)، private room (اتاق شخصی) و share room (اتاق مشترک با صاحب خانه). فیلترای دیگه ای هم داشت که خیلی راحت میشد مورد دلخواهتون رو انتخاب کنید.

حالا به نظر من، این سایت دو تا حسن داشت. اول که یه قیمت بسیار پایین رو می پردازید، دوم اینکه در دل فرهنگ اون کشور قرار میگیرید و تعاملاتتون با اونا خیلی خیلی بیشتر میشه (و خوب کارای امنیتی از قبیل آشنا شدن با همدیگه و گرفتن سابقه، قبل از رزرو کردن وجود داره. یه چیزی شبیه couchsurfing.com).

ولی مشکل بزرگ اینه که نه ایرانیا توش اشتراک داشتن و نه حتی ایرانیا میتونستن رزرو کنن که این خیلی برا من ناراحت کننده بود. امیدوارم تو این تحولات جدید، این مشکلات برای مردم متین و عزیز و با فرهنگ ما مرتفع بشه انشاالله.

مورد دوم خود سایت hostelworld.com بود که اساساً منو با مفهوم hostel آشنا کرد. و اونم اینه که شما لازم نیست یه اتاق کرایه کنی! شما میتونی تو هاستل، یه تخت از یه اتاق رزرو کنی. که اینم به زعم بنده یه ایده فوق العادس. مخصوصاً که اکثراً به خاطر همنشین شدن با ملیت های مختلف، که خییییلی خیلی هم جذابه، این گزینه رو انتخاب میکنن و همچنین قیمت خیلی خیلی پایینشه که اونو تبدیل به یه کیس عالی میکنه. شاید جالب باشه براتون بگم که حتی شما تو لندن میتونید یه تخت از یه اتاق 4 نفره رزرو کنید، تنها با 9-10 دلار! که این عالیه. و اینکه این سایت به شما حتی reservation code یا کد رزرو میده، که تو کنسول گری ها هم معتبره.

خلاصه ما هم توی هتل های اندک باکو گشتیم و یه هتل 3 ستاره با یه اتاق 2 تخته و شبی 50 دلار به نام Baku palace hotel and hostel پیداکردیم که این برای ما عالی بود. بعداً از هتلم براتون میگم. یه نکته مهم، پرداخت پول هتل بود که یکی از مشکلای بزرگ ما ایرونیا تو این روزاس. ما خواستیم از یکی از این سایتا، که تعدادشم تو اینترنت کم نیست، یه کریدیت کارت بگیریم که یه راه بهتر برامون پیش اومد. کارگذار سایت به ما گفت: آقا شما چرا این همه پول کریدیت کارت بدید؟ سایت رو بدید، من خودم براتون بیعانه 17 دلاری رو میپردازم، که فک کنم بابت این کار، 15 هزار تومن کارمزد گرفت. به نظرم گزینه بسیار خوبی بود.
خوب! اینم گام بعدی.
بعد از اون، نوبت به گرفتن ویزا رسید:

برای ویزا ما دوتا کار میتونسیم بکنیم. اول که خودمون بریم کنسول گری. دوم که به جای 35 یورو، 50 یورو به این آژانسای مسافرتی بدیم و برامون بدون نیاز به رزرونامه، ویزا بگیرن. البته آژانس سه روز کاری زمان میگرفت و کنسول گری ده روز. برای ما که تو شهرستان بودیم، این دو گزینه از بابت هزینه فرق زیادی نمیکرد. اما من عاشق چالش های تو راه بودم و تجربه چیزای جدید! پس خودمون به این آدرس که یه هفته قبل از رفتن ما، به یه جای جدید نقل مکان کرده بود، راه افتادیم:

آدرس جدید کنسولگری آذربایجان: میدان نیاوران، خیابان شهید پور ابتهاج(کاشانک سابق)، شهید خداوردی، کوچه 13 غربی، نبش شیرافکن، پلاک5 این آدرس تقریباً تو دل کوه بود! فقط یه نکته: ترو خدا به این "نبش شیر افکن" دقت کنید! چون یه خونه دیگه هم قبل از اون با این پلاک هست، که همه اول زنگ اونارو میزنن. بیچاره پیرزنه عاصی شده بود از دست مردم (از جمله خود من!). جلو در کنسولگری یه کیوسک پلیس بین الملل هست که خیلی معلومه. اشتباه نمیشه.

اینم یه عکس از حیاط کنسول گری:

 سفر ماجراجویانه به جمهوری آذربایجان

یه نکته اینکه شما فقط میتونین دوشنبه ها از ساعت 10-13 برای گرفتن ویزا تشریف ببرید. و نکته بعدی اینکه حتماً خودتون یورو بخرید و اونجا حساب کنید. چون اگه تومن ببرید نزدیک 20-30 هزار تومن گرون تر حساب میکنن.

در کل به نظر من رفتارشون با ایرانیا اصلاً در شأن ملت ما نبود. اما خوب دیگه...

یه ساعتی تو اون هوای سرد، تو راه پله ها وایسادیم تا رفتیم تو و کارامون رو انجام دادیم. البته توی اون زمان با بقیه یه گپی هم زدیم، که بد هم نبود! چون بعداً برای گرفتن شماره تلفن کنسول گری از یکی از اونا، خیلی به دردمون خورد (آخه برای مهلت ویزامون به مشکل برخوردیم).

الان میخوام یه نکته مهم رو همین جا براتون بگم که اگه میخواین درباره این سفر اطلاعات پیدا کنین اصلاً به سفرنامه های 3-4 سال پیش توجه نکنید. چون به نظر من آذربایجان نماد پیشرفته! در عرض 3-4 سال چنان پیشرفت ظاهری ای تو سطح شهر راه انداخته که مثال زدنیه! آخه من خیلی سر این قضیه اذیت شدم. تقریباً همه میگفتن باکو شهر جالبی نیس و منو کلی برای رفتن به اونجا دلسرد میکردن (از جمله افراد همون صف ورودی به کنسول گری). البته اینو هم بگم که تنها سفرنامه خوب از یه خانم دکتر تو وبلاگش بود، که عید93 رفته بود و خیلی دلگرمم کرد.

خلاصه... بعد از ده روز کاری، دایی جان لطف کرد و رفت برامون پاسپورت ها رو از کنسول گری گرفت، که دیگه ما تا تهران نریم. نکته دیگه اینکه، تو قانون کنسولگری آذربایجان، مدت ویزا یک ماهه، اما زمان شما برای رفتن دو ماه. یعنی دو ماه ویزای شما اعتبار داره، اما یک ماهش رو میشه در خاک آذربایجان بود.

و اینجاست که انتظارات نهایی ما برای سفر شروع شد و واقعاً برا من که یه فرد کاملاً سمپاتیکم، سخت و پر استرس بود.

حالا براتون یه کم اطلاعات عمومی از آذربایجان بگم:

کشور جمهوری آذربایجان با ایدئولوژی سکولار، بزرگترین کشور منطقه قفقازه و همون جور که میدونید، پایتخت این کشور باکوی زیباست. این کشور با اکثریت مسلمان شیعه، اولین کشور مسلمانه که دارای اپرا و تئاتر شده. البته بنده هیچ ردی از اسلام ندیدم! غیر از 2-3% افراد با حجاب مقید به شریعت اسلام و چیزای کوچیک مثل یکی دو تا مسجد، یه نشانه الله در نماد رسمی و علامت ماه و ستاره وسط پرچمش.محض اطلاعات عمومی بگم که این علامت ماه و ستاره روی پرچم کشورهای اسلامی مثل ترکیه٬ پاکستان٬ الجزایر٬ جمهوری آذربایجان٬ مالزی٬ موریتانی٬ تونس و صحراوی وجود داره.

و دیگه اینکه حدود 10 میلیون جمعیت داره که بیش از دو میلیونش تو باکو زندگی میکنن. گنجه هم شهر تاریخی و مهمی هست که متأسفانه ما فرصت دیدن اونو نداشتیم.

از وقایع مهم و اخیر این کشور هم، میتونم به جدایی از جماهیرشوروی و جنگ قره باغ اشاره کنم که در اون جنگ، ارمنی ها بخشی از ترک های اون منطقه رو قتل عام کردن، قسمتی از کشور رو گرفتن و تونستن با ایران همسایه بشن که در نتیجه اون، جمهوری خودمختار نخجوان به وجود اومد.

دیگه اینکه این کشور تو سال 2001 به عضویت شورای اروپا در اومد. برای همین، نخستین دوره المپیک بازی های اروپایی، تابستون امسال تو باکو بود. به همین دلیل، زمانی که ما اونجا بودیم، به سرعت در حال ساخت بناهای مورد نیازش بودن.

واحد پول این کشور منات، و هر منات 100 قپیک هست. یه اتفاق بسیار خوشایند در سفر ما، نزول باور نکردنی قیمت منات از 4300 به 3100 تومن بود که بسیار برای ما لذت بخش شد. یه چیز جالب دیگه اینکه، اسم باکو از باد کوبه اومده! از بس که باد میاد. تقریباً عین منجیل خودمونه!

برای اطلاعات توریستی بیشتر، سایت Azerbaijan.travel برای شما بسیار مفید خواهد بود.

خوب حالا بریم سراغ شروع سفرمون:

ما برای 7 و 8 فروردین هتل رزرو کردیم، که اگه اونجا خواستیم، تمدیدش کنیم. یکی از نگرانیای من برای شروع سفر، سبز نبودن درختا بود. چون من خیلی به سرسبزی محیط یه شهر اهمیت میدم. اما بعد که رفتیم، فهمیدم اصلاً مهم نبود و اتفاقاً شکوه اون نماهای زیبای سنگی ساختمونا از پشت بدن برهنه درختا، خیلی هم مسحور کننده بود.

به درخواست داداشم و برنامه ریزی من، تصمیم گرفتیم برنامه به این شکل باشه:

4فروردین: ظهر حرکت و شب خوابیدن در جنگل های شهر های شمال

5فروردین: حرکت به سوی آستارا و گشت کوتاه در طبیعت زیبای گیلان

6 فروردین: ورود به مرز آستارا و دیدن شهر های قبل از باکو

7و8و9فرورین: گشت در باکو

10فروردین: بازگشت از مرز بیله سوار

اول این رو بگم که باکو از مرز آستارا 400 کیلومتره (که البته به دلیل محدودیت سرعت که بعداً براتون میگم) یه سره 7 ساعت طول میکشه. ولی از مرز بیله سوار تنها 200 کیلومتر، یعنی نزدیک 3-4 ساعت. همون طور که تو نقشه زیر میبینید، ما تصمیم گرفتیم از مرز آستارا بریم و از مرز بیله سوار برگردیم که موقع رفتن، بیشتر شهرای تو راه رو ببینیم و برای برگشت، سوخت لیتری 2200 تومن (07 منات) رو کمتر مصرف کنیم!

 سفر ماجراجویانه به جمهوری آذربایجان

ما برای اطمینان، کمی رخت خواب و به اندازه وعده های غذایی، تن ماهی و غذاهای آماده برداشتیم و حرکتمون رو شروع کردیم. البته باید از همین جا از احسان خواجه امیری عزیز، میثم ابراهیمی و رضای صادقی هم تشکر کنم که با صدا و آوازشون ساز سفر مارو به خوبی کوک میکردن! شاید فقط یه موزیک باز، حس نوستالژیک موسیقی سفر رو متوجه بشه.

چهارم فروردین، ساعت 21

ما رسیدیم به شهر زیبای فومن. ولی ای وای! نم بارون مگه اجازه خوابیدن تو یه محیط سرسبز رو میده؟ به لطف خدا ما خیلی اتفاقی جلو آموزش و پرورش فومن ایستاده بودیم! داداشم گفت ایام عید مدرسه ها رو کرایه میدن، برو ببین میشه ما هم بریم؟ من گفتم نه بابا! فقط برا فرهنگیاس. القصه به اصرار برادر رفتم تو، اما اون رییس خوش لهجه به من گفت به مجردا جا نمیدیم! منم خیلی خیلی نا امید گفتم ممنون! بعد داشتم برمیگشتم، که ایشون ازم پرسید چکاره ای؟ گفتم دانشجو. گفت چه رشته ای؟ گفتم پزشکی. آقا انقد منو تحویل گرفت که باورم نمیشد! با هزار سلام و صلوات یه اتاق به ما داد، که هنوز هم لذت اتفاقی پیدا کردن اونجا، برای ما خاطره انگیزه!

پنجم فروردین، ساعت 8 بامداد

صبح ، بعد از یه خواب دلچسب بیدار شدیم و رو به آستارا حرکت کردیم. در بین راه به پیشنهاد دایی جان که یک سالی در اون منطقه زندگی میکرد، ما 5-6 ساعتی رو در راه ییلاقی خلخال در روستای پونل گذروندیم. لذتی عجیب رو توی اون هوای بهاری و جوانه های تازه درختا و خزه های با طراوت، که ریشه تا رأس درختا رو به تصرف خودشون در آورده بودن، تجربه کردیم. بعد هم در یه سفره خونه باصفا و منظره های اونجا، کباب محلی ای صرف کردیم. جاتون خالی!

اینم چند تا عکس از اون منظره های بدیع:

 سفر ماجراجویانه به جمهوری آذربایجان

 سفر ماجراجویانه به جمهوری آذربایجان

 سفر ماجراجویانه به جمهوری آذربایجان

 سفر ماجراجویانه به جمهوری آذربایجان

 سفر ماجراجویانه به جمهوری آذربایجان

بعد از ظهر به سمت آستارا حرکت کردیم و به علت ترافیک، غروب آفتاب رسیدیم.

بعد سریع به دنبال آموزش و پرورش گشتیم و به لطف خدا به عنوان آخرین نفر، جای خالی رو گرفتیم و نفرات بعدی محروم موندن. شب هم به بازارچه ساحلی آستارا سری زدیم، که به همت مردم غیور چین، پر بود از اجناس ارزان و بنجل البته!!!!

ششم فروردین، ساعت 7 بامداد

زمانی که ما رفتیم، گمرک از ساعت 8 تا 18 فعالیت داشت که الان این فعالیت 24 ساعته شده.

اول رفتیم تو مرز عادی و عوارض خروج از کشور(25000 تومن)، عوارض شهرداری(2000تومن)، هلال احمر(500تومن) رو پرداختیم که من به دوستان عزیز توصیه میکنم که عوارض رو قبل از رفتن، در شهر خود بپردازند (برای این کار باید این مبلغ رو طبق جدول زیر واریز کنید)

 سفر ماجراجویانه به جمهوری آذربایجان

چون دم مرز، مسئول بانک، که یه آقایی سرماخورده و بسیار کند بود، انبوه مردم رو با کمترین شتاب ممکن راه مینداخت. تازه از قطع اینترنت هم بگذریم! دم این مرز هم میشه از صرافی ها و دست فروش ها منات رو تهیه کرد.

 سفر ماجراجویانه به جمهوری آذربایجان

بعد از انجام این مرحله، ما باید به مرز ترانزیت میرفتیم که کنار ساحل بود. من نقشه دو مرز رو براتون تو یه تصویر میذارم:

 سفر ماجراجویانه به جمهوری آذربایجان

مربع قرمز رنگ مرز پیاده ها و فلش زرد رنگ مرز ترانزیت است

 سفر ماجراجویانه به جمهوری آذربایجان

یه نکته مهم اینکه: ایران اختلاف قیمت بنزین خودشو دم مرز میگیره! یعنی براش مهم نیس که شما باکت پر باشه یا نه. از ظرفیت باک ماشین حساب کتابشو میکنه (لیتری 1500تومن)! ما هم دیدیم خوب ما که پامون حساب میشه، پس باکمون رو پر کردیم!

جالب اینکه، اونا دستگاه پوز ندارن و باید پول نقد بدید. برا همینم ما مجبور شدیم برگردیم شهر و دنبال خود پرداز بگردیم. گفتم که شما این اشتباه رو نکنین و پول دنبالتون باشه. البته نداشتن دستگاه کارت خوان توی همچین جایی جای تأمل داره که خوب...

نکته بعدی تعویض پلاک ترانزیته. همه اونجا با بستای پلاستیکی این کارو میکنن، ولی برادرم گفت: میترسم دزدی چیزی اونجا پلاکارو برداره و برامون درد سر بشه. برا همین یه دریل شارژی و یه دستگاه پرچ با خودمون بردیم و خودمون حرفه ایرانیا رو به تمام جهان ثابت کردیم! ولی داداشم گفت اگه بریم تو گمرک، همه میگن آقا برا ما هم این کارو بکن و اینا، ولی ما کلی وقتمون از بین رفته بود! این شد که تو خیابون این کارو انجام دادیم! ولی خوب، مأمورین همیشه در صحنه انتظامی اومدن و مچمون رو گرفتن، که ما کلی حرف زدیم و سند نشونشون دادیم تا راضی شدن.

خلاصه، یه کم کارای اداری وقت گیر بود و با کلی ذوق وشوق کارا رو انجام دادیم و ...

باز شدن آخرین گیت ایران همان و رد شدن از رود زیبای ارس و مرز، همان! واقعاً لحظات لذت بخشیه. مخصوصاً برای من که اولین بار بود این محیط رو میدیدم.

خلاصه رفتیم اونور مدارک رو بررسی کردن و شروع اولین باج تلخ ...

جونم براتون بگه که بدترین قسمت سفر به آذربایجان، باج های پلیسه! که گویا اواخر بهتر شده ولی خوب، باز دست بردار ما نبود!

در این حواشی میخوام گریزی بزنم به دیالوگ من و سرباز مرزی ایران موقع برگشت:

-من: سرباز جان! شما که میدونین اینا انقد باج میگیرن و پدر ما ایرانیا رو در میارن! چرا این بالادستیاتون اعتراض نمیکنن؟

-سرباز: عیبی نداره، آذریام که میان اینور، اینا خدمتشون میرسن!!!!!! البته این وریا یه کم منصف ترن!!!!!

یعنی من میخواستم زمین دهن باز کنه و منو ببلعه، که دیگه بقیه حرفامو در این زمینه حذف میکنم!

خلاصه رفتیم گمرک اونور، که ظاهری بسیار شکیل تر از ایران داشت. اول گفتن باید ماشین رو بیمه کنید. ما هم که رفتیم تو،یارو به زبون فارسی گفت: 75 منات برای بیمه، 5 تا برا من، 5 تا برا بقلیم و 5 تا برا بقلیش!!!!! روی هم 90 تا ناقابل! که میشد 300 هزار تومن ما!

ما چاره ای نداشتیم و دادیم! اما سرهنگ ایرانی تو مرز برگشت به ما گفت: بیمه 15 مناته. ما هم تو برگه نگاه کردیم، گفتیم ای بابا! آره! تو برگم نوشته بود. بعد پرسیدیم: اون موقع باید چیکار میکردیم؟

ایشون گفتن: باید میگفتید زنگ میزنیم 102 و بهشون اعتراض میکنیم(102 برای اونا حکم 110 مارو داره) و اونا از این قضیه میترسن...

خلاصه اینو گفتم، باشد که تجربه ای شود برای خوانندگان! یه نکته دیگه هم که خداروشکر برا ما بد نشد، اینه که ظاهراً فقط مدل ماشین 86 به بالا اجازه ورود به آذربایجان رو داشت، که یکی از همراهای ما مدل ماشینش 85 بود و براش مشکل پیش اومد. البته شاید با رشوه حلش کرد!

راستی! از بردن قرصای آرام بخش و کدوئین دار هم خود داری کنید.

بعد از بیمه کردن، نوبت عکاسی از چهره ما بود، که وارد یه اتاق شدیم و پاسپورتامون رو نگاه کردن. اتفاقی که اینجا افتاد این بود که پاسپورت داداشم ویزای ارمنستان داشت و اینا عجیب با هم سر دشمنی دارن. سربازه رفت ویزا رو نشون مافوقش داد و ما هم قلبون توپ توپ میزد! خداروشکر بعد از صحبت با هم اجازه خروج رو صادر فرمودند!

بعد ما رفتیم برای بازرسی ماشین. چشمتون روز بد نبینه! به بدترین شیوه، ماشین مارو گشتن. تک تک وسایل رو گفت در بیارید و ببرید اسکن، که 5 متر با ما فاصله داشت و 3 تا سگ تو ماشین انداختن که بو بکشن. درزی از ماشین نبود که با چراغ قوه نگردن. ولی جالبه بگم که یه همراه دیگه دم مرز داشتیم، یه خونواده 4 نفره بودن که اصلاً کارای مارو نکردن. البته اون آقا که خودش آذری میدونست، به من گفت: همه این کارا برا اینه که شما دو تا جوان مجردید و انقد سخت گیری میکنن.

خلاصه، داداشم با ماشین خالی رفت اسکن کلی و بعد اومد پیش من. وسایل رو چیدیم و حرکت کردیم. البته اون لحظه یه اتفاق خیلی بد افتاد، اونم شکستن سه پایه دوربین ما بود. یکی از سخت ترین لحظه های من بود. چون کل امیدم به عکس گرفتن، همون سه پایه بود. البته بعدش انواع چسب ها رو خریدیم و به زحمت سرپاش کردیم.

دم گیت آخر خروجی هم دو تا پلیس پیر بودن. با اون کلاهای گلباچف معروف، پاسپورتا رو گرفتن و گفتن: 10 منات! منم پامو تو یه کفش کردم، گفتم: پول یوخ! آخرش یه 5000 تومنی از کیفم در آوردم، خوشحالشون کردیم و رفتیم!!!

ساعت 12 بود که به آستارای آذربایجان رسیدیم. یه روستای خیلی کوچیک با افراد بومی خاص خودش. دیدن همه چیز برام جذاب بود. حتی حرف زدنشون با همدیگه. درسته من زبونشون رو نمیفهمیدم و برامون سخت بود، اما برا من این شرایط، اونجارو خیلی جذاب تر میکرد. و تموم اون لال بازیایی که میکردم تا بگم یه چسب میخوام رو از خاطرات شیرین سفرم میدونم.

از تو کتابچه ای که خریده بودم، سعی کردم یه چیزای کوچیک بگم. مثل: baki hardadir? یعنی باکو کجاست؟ یا اعدادشونو که حفظ کرده بودم. به کمک جی پی اس گوشیم که بیشترین کمک رو تو سفر بمون کرد، راهو پیدا کردیم. رفتیم جلو تا کنار دریا ایستادیم. ساعت 12:30 اولین صبحانه رو کنار دریا خوردیم و اولین عکس یادگاری رو هم گرفتیم. البته تا اینجا من ساعتمو عوض نکردم، ولی باکو نیم ساعت از ما جلوتر بود. یعنی ما ساعت 1 به وقت اونجا صبحانه خوردیم. از قبل شنیده بودیم که علاوه بر باجگیر بودن پلیس ها، بسیار تو امر قوانین هم حساسند. یعنی خیلی باید دقیق محدودیت های سرعت رو رعایت کرد. گاهی سر پیچ، تابلو 15 کیلومتر بر ساعت بسیار اذیت کننده بود. اما ما ناچار به رعایت بودیم! جالب اینکه من همش غر میزدم که آخه چرا باید این سرعتا باشه و چقدر مسخرس! بعد که برگشتم ایران دیدم، بابا! برا خود ما هم همین تابلو ها با همین سرعتا وجود داره، اما ما حتی توجهی به اعدادشم نداریم!

چند تا نکته جالب همین جا بگم:

اول که طبق معمول درآذربایجان، ماشین ها بسیار مدل بالا بودند. نزدیک به 30-40 درصد ماشین ها بنز الگانس بود. تاکسی هاشونم یه تاکسی های بادمجونی آنتیک به سبک لندن (که بعداً عکسشو میذارم)، یا هیوندا النترا و سانتافه بود. اما در روستاها هر چی عقب افتاده تر بودند (یعنی از باکو بیشتر فاصله داشتند)، ماشین ها کمتر لوکس بود و اکثراً مدلی بود به نام لادا.

 سفر ماجراجویانه به جمهوری آذربایجان

نکته بعدی اینکه، ما در کل مدت سفرمون حتی یه موتورسیکلت هم توی خاک آذربایجان ندیدیم، که این هم خیلی جالب بود!

و بحث دیگه، معماری این کشوره که هر چی به باکو نزدیک میشدیم، استفاده از آجر کمتر میشد و فقط سنگ! من نمیدونم اینا این همه سنگ از کجا آوردن؟! مثلاً ما تو خونه های روستاییمون بلوک آجری داریم، اونا فقط بلوک سنگی. حتی توی خیابون اصلی خود باکو هم از جدول های گرانیتی استفاده کرده بودن. اما تو روستاها و شهر های نزدیک به مرز، نمای خانه ها آجر قرمز بود.

 سفر ماجراجویانه به جمهوری آذربایجان

من متوجه شدم دوتا از ویژگی های شهری کشور های عضو شوروی، مثل آذربایجان، ارمنستان و قزاقستان، اینه که اولاً لوله های آب یا گاز(دقیقا نفهمیدم) همه خیلی منظم از روی زمین کشیده شده بود و در ورودی خیابون ها، اونارو مثل سردر، بالا میبردن و بر میگردوندن. دوم اینکه درختاشون رو تا یه متری با دوغاب آهک، سفید میکردن که آفات از تنه بالا نره.

 سفر ماجراجویانه به جمهوری آذربایجان

ما که شروع کردیم به دنبال کردن تابلو باکو و GPS ، یکی یکی به شهر های لنکران، ماسالی، جلیل آباد، بیله سوار و سالایان میرسیدیم و وارد شهر میشدیم. عکس میگرفتیم، وارد فروشگاهاش میشدیم و خلاصه از مناظر جدید پیش رومون استفاده می بردیم. البته زیبایی باکو با شهرای دیگه قابل مقایسه نیست و بیشتر شهرای دیگه عقب مونده به حساب میومدن، اما برای من که برای اولین بار شهرای خارج از فرم وطن خودمو میدیدم بسیار جذاب بود.

 سفر ماجراجویانه به جمهوری آذربایجان

 سفر ماجراجویانه به جمهوری آذربایجان

 سفر ماجراجویانه به جمهوری آذربایجان

 سفر ماجراجویانه به جمهوری آذربایجان

 سفر ماجراجویانه به جمهوری آذربایجان

 سفر ماجراجویانه به جمهوری آذربایجان

 سفر ماجراجویانه به جمهوری آذربایجان

 سفر ماجراجویانه به جمهوری آذربایجان

 سفر ماجراجویانه به جمهوری آذربایجان

نهار رو هم روی چمن های بین راه، به وسیله لوازم اولیه ای که تهیه کرده بودیم، خوردیم.

اولین سیاست زیبا سازی ای که ما توی این کشور متوجه شدیم، این بود که در شهر های پیشرفته تر، برای زیبایی مناظر خیابون ورودی به اون شهر، کناره های خیابون رو دیوارهایی یک شکل میکشیدن که هر چی به باکو نزدیک تر میشدیم به زیبایی این دیوار ها اضافه میشد. تا جایی که در 100 کیلومتری باکو، خیابون 2 بانده تبدیل به یک اتوبان بسیار عریض و مدرن میشد که در اطراف اون سر تا سر دیوار های قطور سنگی با نمای مشبک کشیده بودن که واقعاً چشم نواز بود. اما چون متأسفانه ما شب رسیدیم و در حرکت بودیم عکس ها خوب نشد.

 سفر ماجراجویانه به جمهوری آذربایجان

به شهر ماسالی که رسیدیم قبرستانی با سنگ های عمودی برای ما خیلی جذاب بود که دیدن اون هم خالی از لطف نبود.

 سفر ماجراجویانه به جمهوری آذربایجان

 سفر ماجراجویانه به جمهوری آذربایجان

 سفر ماجراجویانه به جمهوری آذربایجان

کلیسای مخروبه بعد از بیله سوار هم دیدنی بود:

 سفر ماجراجویانه به جمهوری آذربایجان

یه رفتار جالب که از آذریا دیدیم این بود: تو بیله سوار بودیم، یهو پشت سرمون 10 تا ماشین به مدت 5 ثانیه بوق ممتد میزدن و باز این کارو ادامه میدادن! ما زهره ترک شدیم! گفتیم خدایا! مگه ما چیکار کردیم که اینا اینجوری میکنن؟؟؟!!! بعد فهمیدیم اینا رسمشون برا ماشین عروس، بوق زدنای ممتد بین 5 تا 10 ثانیس که واقعاً برا ما غافل گیر کننده بود!!!! و باعث شد همین الان هم که ازش یاد میکنم کلی بخندم!!!!

اینم یه نما از شهر بیله سوار:

 سفر ماجراجویانه به جمهوری آذربایجان

بعد از رد کردن این شهر ها، وارد اتوبانی که خدمتتون گفتم شدیم و به بدترین قسمت سفرمون رسیدیم:

تو راه بودیم که یهو پلیس جلو مارو گرفت و سند رو از ما خواست. یه جوری بمون فهموند که شما تو بیله سوار خلاف کردین و باید برین توی اون کابین. ما هم که اصلاً اصلاً خلافی نکرده بودیم، همش انکار میکردیم. ولی خوب حرف همو که نمی فهمیدیم! خلاصه با کلی ترس و لرز و استرس عجییییییب رفتیم تو کابینه که گفتن شما 300 مانات جریمه شدین!!!!! وای چقد حس بدی بود! هی پیش خودمون میگفتیم یعنی یه میلیون جریمه شدیم؟؟؟بعد هی خواهش کردیم، هی خواهش کردیم... رو کاغذه 300 رو خط زد گفت 250. باز برا ما خیلی زیاد بود. هی خواهش میکردیم و اینجا بود که همشون به ما میخندیدند! یعنی من انقدر با خندشون اذیت شدم که قابل وصف نیست. بعد از نیم ساعت اصرار، داد زد و بمون فهموند که رشوه بده! منم رفتم تو ماشینو یه مشت یه ماناتی تو جیبای مختلفم پنهان کردم و ریز به ریز حالت چونه بشون دادم! تا دیدن من 5 تا یه ماناتی جلوشون گذاشتم کلی همه با هم خندیدیم! بعد آروم آروم چونه زدم و رسیدیم به 14 مانات، که با ناراحتی سند رو دادن و گفتن سریع برید!!!!

قضیه به خوبی تموم شد، اما من هیچ وقت این اخلاق پستشون رو فراموش نمیکنم تا جایی که پیش خودم گفتم: من اشتباه کردم به کشور اینا اومدم! اما اینا گذشت و الان دارم با خنده از این خاطره یاد میکنم...

جالب این که ما بعداً همراه های مرزیمون رو تو ساختمون حیدر علی اف دیدیم. براشون که این قضیه رو گفتیم، باز گفتن به خاطر مجرد بودنتون این بلا رو سرتون آوردن! کاش پشت سر ما میومدین چون اصلاً به ما گیر ندادن!

اینم عکس اون پلیس راه که موقع برگشت از تو ماشین گرفتم و چون بدون درگیری از کنارشون گذشتیم، کلی برامون لذت بخش بود:

 سفر ماجراجویانه به جمهوری آذربایجان

ولی بعدش، این رفتار بد با یه رفتار خیلی انسانی و دوست داشتنی جبران شد.

قضیه از این قراره، که ما تصمیم گرفتیم شب که شد، تو یکی از روستاهای نزدیک باکو بخوابیم تا فردا صبح بریم اتاقمون رو تحویل بگیریم. رسیدیم به یه روستا که تو GPS اسمشSAHIL بود، اما محلی ها اسمش رو "پیرمُرسکی" میگفتن!

خلاصه ما تو GPS یه مسجد دیدیم. رفتیم ببینیم چیکار میتونیم بکنیم. دیدیم یه آلاچیق عالی تو حیاطشه. به ذهنمون رسید اونجا چادر بزنیم و شب رو بمونیم. چند تا جوون پیدا شدن و سعی کردیم با حرکات، قصدمون برای چادر زدن رو براشون توضیح بدیم! چون انگلیسی هم نمیدونستن خیلی کار ما سخت بود. فقط باید یه نفر از حرکات پانتومیم من فیلم میگرفت که چطور کل پروسه چادر زدن و خوابیدن رو براشون توضیح دادم! کلی خندیدیم، اما اصلاً متوجه نشدن!!!! بعد رفتن و یکی رو آوردن که انگلیسی میدونست و خداروشکر براش توضیح دادیم. اونا خدام مسجد ،که یه مرد مسنّی بود، رو آوردن. ایشون دست مارو گرفت و دم ماشینش برد. دیدیم میگه کفش پا کنید! نمیدونم چرا با سندل ما بدون جوراب مشکل داشت! بعد مارو سوار ماشین شاسی بلندش کرد و 5 دقیقه به ضبطش ور رفت تا یه آهنگ آورد! صدای دکتر اصفهانی بود که میگه: مرو ای دوست... مرو ای دوست!!! واقعاً توی اون محیط مارو به شوق آورد.

بعد از اون، رفت دوتا پسراش رو سوار کرد. اصلاً ما نمیدونسیم داریم به کجا میریم!!! یه دفعه پسرش اومد تو و گفت: "سلام. خوبین؟ بابام گفت شمارو میاره خونه ما!" خلاصه ما که ذوق مرگ شده بودیم، پرسیدم: فارسی از کجا میدونی؟ اونم گفت: من خانمم عفونت معده داشت، یه دکتری توی تهران چند ماهی رایگان درمان میکنه (خدا خیرش بده)، ما هم 6 ماه اومدیم تهران و من دست و پا شکسته از پرستارا فارسی بلد شدم.

خلاصه مارو برد خونشون ویه خورشتی از مرغ و جعفری درسته و کدوی درشت درست کرد. کلی مربای خوشمزه هم کنار میزشون بود که حتی ما اسم میوه های اونو نمیدونستیم.

چیزی که اونجا فهمیدم اینه که روستایی های آذربایجان نسبت به مردم باکو، خیلی مذهبی تر و مخالف دولت بودن. چون میگفتن الهام علی اف ،رییس جمهور حاضر و پسر حیدر علی اف رییس جمهور سابقش، ظالمه و حجاب دختران مدرسه رو میگیره و روحانی ها رو زندان میکنه. خلاصه یه کم با مشقت با هم حرف زدیم. بعد از یه ساعت هم مارو به اتاق خواب خونه روستایی خودش هدایت کرد. واقعاً این رفتار قشنگشون منو مجذوب خودش کرد و مهمان نوازی خاص خودشون رو به ما نشون داد. ما که سرمون رو گذاشتیم زمین، نفهمیدیم چطور صبح شد.

هفتم فروردین، نماز صبح:

عالیم( صاحب خونه) مارو برا نماز صبح بیدار کرد و رفتیم مسجد. نماز رو به جا آوردیم و زیارت عاشورایی خوندیم. بعد از اون ما رو با خامه پاک (!) و نون محلی آذربایجان(چورک) تو اتاقی از مسجد، پذیرایی کردن. یه چیز جالب، که من بلد نبودم چطور باید این نون ها رو بخورم! چاقو برداشتم برش زدم. یه دفعه دیدم همه یه جوری نگاهم میکنن! بعد عالیم گفت: مسلمون نون رو برش نمیزنه! با دست میکَنه! منم گفتم: ببخشید. اما پدرش به عالیم گفت: مهم نیست. بذار راحت باشه. اینم خودش یه تجربه جالب دیگه بود

 سفر ماجراجویانه به جمهوری آذربایجان

عالیم، سامیر(برادرش) و پدر بزرگوارشون


بعد از کلی تشکر و گرفتن شماره، ماشین رو که تو حیاط مسجد پارک کرده بودیم رو سوار شدیم و به بقیه سفر ادامه دادیم.

نیم ساعت رو به باکو حرکت کردیم تا به این زیبا شهر رسیدیم.

 سفر ماجراجویانه به جمهوری آذربایجان

ما راحت میتونستیم تابلو ها رو بخونیم. چون زبونشون بخشی فارسی، بخشی عربی، بخشی انگلیسی و قسمت عمده ترکی بود که الفبایی شبیه لاتین داشت.

ورود به باکو توأم با دیدن اسکله های باربری، چاه های نفتی و تأسیسات برقی عظیم و جالب

 سفر ماجراجویانه به جمهوری آذربایجان

 سفر ماجراجویانه به جمهوری آذربایجان

 سفر ماجراجویانه به جمهوری آذربایجان

بعد از اون به زیارت حضرت بی بی هیبت خواهر امام اضا و سه تا از فرزندانش رسیدیم.

 سفر ماجراجویانه به جمهوری آذربایجان

 سفر ماجراجویانه به جمهوری آذربایجان

 سفر ماجراجویانه به جمهوری آذربایجان

این مسجد تو سال 1936 توسط بلشویک ها به کلی تخریب میشه و در سال 1997 بازسازیش صورت میگیره، که انصافاً خیلی هم زیبا ساخته شده بود.

 سفر ماجراجویانه به جمهوری آذربایجان

 سفر ماجراجویانه به جمهوری آذربایجان

بعد از زیارت راهی مرکز باکو شدیم. اولین نماد باکو یعنی برج های شعله و برج مخابراتی رو دیدیم که خودش نوعی خوش آمدگویی برای ما محسوب می شد.

 سفر ماجراجویانه به جمهوری آذربایجان

هر چی به مرکز شهر نزدیک میشدیم، جلوه های بصری چشم نوازتر میشد و دیدن اون نماهای سنگی و زیبا، شوق مارو دوچندان میکرد.

 سفر ماجراجویانه به جمهوری آذربایجان

 سفر ماجراجویانه به جمهوری آذربایجان

 سفر ماجراجویانه به جمهوری آذربایجان

 سفر ماجراجویانه به جمهوری آذربایجان

 سفر ماجراجویانه به جمهوری آذربایجان

یکی از ساختمونا، ساختمون آتش نشانی بود که نشون دهنده اهمیت دادنشون به نمای شهر بود.

 سفر ماجراجویانه به جمهوری آذربایجان

شهری بسیار بسیار تمیز، با رفتگرهایی سراسر خانم های مسن که اون موقع صبح به تمیزتر کردن شهر مشغول بودن. یکی از چیزایی که خیلی نظر مارو جلب کرد، موضوعی بود که تو عکس زیر مشاهده میکنین:

 سفر ماجراجویانه به جمهوری آذربایجان

اگه در تصویر دقت کنید، یه ساختمون در دست تعمیر رو میبینید که در نگاه اول شاید متوجه نشید! اما در حقیقت نمای این ساختمون چاپی بود و برای جلوگیری از صدمه زدن به زیبایی شهر این کارو انجام داده بودن!

باکو تقریباً شهر جمع و جوریه. یعنی مکان های دیدنیش تقریباً کنار هم هستن. مثلاً ورودی شهر، موزه فرش بود که ساختمونش رو به شکل فرش لوله کرده طراحی کرده بودن:

 سفر ماجراجویانه به جمهوری آذربایجان

و کنارش هم ساختمونی دیدیم که به سرعت برای المپیک تابستان در حال ساخت بود.

 سفر ماجراجویانه به جمهوری آذربایجان

جهت مطالعه ادامه سفرنامه کلیک کنید