bn19.jpg

انتخاب مقصد 

من تصمیم داشتم هرطوری که شده تعطیلات خرداد را به سفر بروم. قبل از عید به فکر تقاضای ویزای شنگن و سفر بک پک دوم به اروپا و اینبار جنوب اروپا افتادم ولی با نوسانات قیمت ارز خیلی زود پشیمان شدم. در بین گزینه های ارزانتر به مالزی، اندونزی، شمال هند، تایلند و نهایتا سریلانکا فکر کردم و در کمال تعجب دیدم که قیمت بلیط هواپیما به کولومبو از همه ی گزینه های دیگر ارزانتر است. به علاوه عکس های خیلی زیبایی از سفر یکی دو تا از دوستانم به سریلانکا دیده بودم. سریلانکا به معنی لانکای محترم، سرزمینی که انگلیسی ها اسمش را گذاشتند سیلان و ایرانی ها از قدیم نامش را سراندیپ گذاشته بودند. همان نامی که کلمه ی سرندیپیتی را از آن گرفته اند. سرندیپیتی به معنای خوشبختی تصادفی و ناگهانی. جزیره سبز اشک مانند اسرار آمیز و خانه ی ببرهای تامیل که بعد از سلطه ی انگلیس و هند، تازه جنگ های داخلی را هم از سر گذرانده و حالا آرام گوشه ی اقیانوس مقصد توریست های مختلف با سلیقه های مختلف است. کشوری که هم کوه دارد، هم دریا، هم مزرعه ی چای، هم جنگل های استوایی و از همه مهتر غذاها و طعم های جالب و جدید برای چشیدن.

 به این ترتیب بلیط پرواز تهران به کلمبوی هواپیمایی امارات را به قیمت 1940000 تومان خریدم. البته گزینه ی پرواز ترکیبی عمان ایر و امارات هم به قیمت 1490000 تومان هم موجود بود، ولی من میخواستم بیشترین استفاده را از تعطیلات با کمترین مقدار مرخصی ببرم و ساعت های پرواز عمان ایر باعث میشد که یا یک روز بیشتر مرخصی بگیرم یا یک روز از تعطیلات را از دست بدهم. بعد از اینکه بلیط را خریدم شروع کردم به تحقیق در مورد جاهایی که توی این کشور میخواهم ببینم. ویزای کشور سریلانکا برای اغلب کشورها ویزای فرودگاهی به قیمت 40 دلار آمریکا است که باید این هزینه را به اسکناس دلار و در بدو ورود به آمریکا بپردازید. به علاوه امکان دریافت ویزای توریستی آنلاین هم وجود دارد. برای ویزای آنلاین باید مبلغ ویزا را با استفاده از ویزا یا مسترکارت بپردازید اما این مبلغ در این نوع ویزا 35 دلار است و به علاوه با این نوع ویزا امکان دوبار ورود به سریلانکا وجود دارد. یعنی برای سفرهای ترکیبی مالدیو- سریلانکا ایده آل است.

من عصر روز 30 می مطابق 8 خرداد 97 ساعت 19:10 تهران را به مقصد دوبی ترک کردم. فکر میکردم که به خاطر تعطیلات پیش رو ممکن است ورودی های پرواز خارجی و باجه های دریافت ارز مسافرتی شلوغ باشند برای همین ساعت 2 از خانه راه افتادم و ساعت 3:15 در فرودگاه بودم که البته بسیار هم خلوت بود. برای ارز مسافرتی می‌بایست بین یک هفته تا دو روز قبل از تاریخ سفر با بلیط قطعی، ویزا، پاسپورت، کارت ملی، رسید پرداخت عوارض خروج از کشور و کپی همه ی این مدارک به یکی از شعبه های بانک های مشخص شده مراجعه کنید. ضمنا باید کارت بانکی عضو شتابی همراه داشته باشید که به نام خودتان باشد.

بستن کوله پشتی

اینبار خیلی تلاش کرده بودم که وزن کوله ام را تا جای ممکن پایین نگه دارم. قبل از سفر خیلی دنبال کامپرشن بگ گشتم که نهایتا پیدا نکردم و از همین کیسه های رنگی پارچه ای معمولی برای نظم دادن به کوله ام استفاده کردم. طبقه بندی وسایل، به خصوص برای بک پکینگ و زمانی که دایما درحال نقل مکان هستیم بسیار حیاتی است. من طی این 9 روز حداقل 10 بار کوله ام را باز کرده ام و از نو بسته ام و برایم بسیار مهم بود که هربار جمع کردنش بیشتر از ده دقیقه طول نکشد. برای من این روش بستن کوله برای سفر خیلی خوب جواب داده است. حوله، دمپایی و ملحفه را توی محفظه ی زیرکوله میگذارم. آنجا فضایی هم درنظر میگیرم برای مانتو و شال ام بعد از رسیدن به مقصد که تا زمان ترک مقصد کاری به کارشان ندارم و وزن چندانی هم ندارند. من از شال های نخی سه متری که به شال هنرمندی معروفند به عنوان حوله و ملحفه استفاده میکنم. بزرگ هستند، سبکند، به سرعت آب را جذب میکنند و به سرعت هم خشک میشوند. جای کمتری هم از حوله میگیرند. حوله های مایکروفایبر هم البته حوله های سبک و جاذب خوبی اند ولی معمولا اندازه ی خیلی بزرگی ندارند برای همین من این شال ها را ترجیح میدهم. شامپو، ژل حمام، ماسک مو (چون موهای من گره میخورند و باز نمیشوند)، ضدآفتاب بدن، لوسیون افترسان، روغن آفتاب و همه ی مایعات اینطوری را علاوه براینکه در پک های کوچک مسافرتی بسته بندی میکنم و همه را توی یک کیف مشمایی میگذارم، میگذارم توی بدنه ی کوله و نزدیک به پشت. همینطور کفش اضافه و کیسه ی شلوارها را (این کیسه معمولا سنگین ترین بخش پوشاک است)، مواد غذایی کنسروی را بالاتر و کیسه ی لباس های زیر و تی شرت ها را رویش و باقی خرده ریزها را هم توی سرکوله و جیب ها میگذارم. با این روش وزن کوله معمولا متوازن تقسیم میشود.

20180607_101704.jpg

شروع سفر

این بار به علاوه چون 10 ساعت در فرودگاه دوبی ترانزیت تایم داشتم، میبایست خیلی از لوازمم را هم توی کوله‌ی حمل ام نگه دارم. فرودگاه دوبی اساسا فرودگاه سردی هست برای همین بادگیرم را هم توی کوله ی حمل گذاشتم. از پاسپورت و برگه ی ویزا و بیمه ی مسافرتی کپی گرفتم و با پرینت بلیط همه را توی یک پاکت دم دست گذاشتم. کوله ی من یک کوله 60 لیتر دویتر است که خودش کوله ی حمل و روکش بار دارد. ولی من با توجه به رفتاری که دیده ام با کوله ها میکنند توصیه میکنم به رین کاور های معمول اکتفا نکنید و اگر میخواهید کوله تان را به بار بسپرید (که درمورد کوله های بالای 40 باید به بار بسپرید) توی کانترهای بسته بندی روی کوله تان را سلفون بکشید.

من قبلا آنلاین چک این کرده بودم که صندلی هایم را خودم انتخاب کنم. خانمی که مسئول چک این کانتر امارات بود انگار اولین بار بود که اسم کشور سریلانکا به گوشش میخورد. گفت کجا میروی گفتم سریلانکا، گفت اسمت نیست. بلیط را تحویلش دادم گفت اینکه نوشته کولومبو، گفتم بله پایتخت سریلانکا است. گفت ویزا، گفتم ویزای سریلانکا On arrival است. از همکارش پرسید او هم نمیدانست. برگه ی ویزا را نشان دادم و گفتم ویزا آن ارایوال است ولی من قبلا ای ویزا هم گرفته ام. خلاصه بعد از چند دقیقه تفکر و پرسیدن اینکه چرا نمیخواهی صندلی ها را عوض کنی، بالاخره کارت پرواز را صادر کرد. فرودگاه نسبتا خلوت بود ولی چون تعداد گیت های خروجی فعال کم بود، مطابق معمول مدت زیادی توی صف ایستادم. حدس میزدم باجه های بانک باید شلوغ باشند اما نبودند. به راحتی ارز مسافرتی را هم تحویل گرفتم و رفتم که ناهار بخورم. ساعت 7:30 شب به فرودگاه دوبی رسیدم.

بعد از کلی قدم زدن در فرودگاه و خوردن چای و کیک بدمزه ی استارباکس و خوابیدن توی سرمای طاقت فرسای فرودگاه دوبی (واقعا چرا اینقدر فضای داخلی را سرد میکنند؟ تقریبا هرکسی را که من میدیدم پتو یا ژاکت دارد) بالاخره گیت پرواز صبح هم باز شد. پرواز دوبی به کولومبو تقریبا خالی بود چون بعد از کولومبو هم به سنگاپور میرفت و احتمالا آنجا مسافرها پر میشدند. 4 ساعت طول کشید و ساعت 12:45 دقیقه ی ظهر من بالاخره به کولومبو رسیدم. ورود به کولومبو هم بعد از پرکردن برگه ی اداره ی مهاجرت خیلی سریع اتفاق افتاد ولی نمیدانم که اگر ویزای الکترونیک نگرفته بودم باید چه مراحلی طی میکردم.  تصمیم گرفته بودم که از فرودگاه مستقیما بروم به سمت دامبولا و دیگر مسیر 45 دقیقه ای فرودگاه تا شهر کولومبو را طی نکنم.

توی فرودگاه میشد با 1600 روپیه سیم کارت 4 گیگابایتی دیالوگ یا 8 گیگابایتی موبیتل خرید ولی من تصمیم گرفته بودم فعلا سیم کارت نخرم برای اینکه توی این سفر زیاد وابسته به تلفنم نباشم. از قبل چک کرده بودم که کانگرو تاکسی که مثل اسنپ سریلانکا هست مسیر فرودگاه تا دامبولا را با 10000 روپیه میبرد. 200 یورو با نرخ نه چندان خوب فرودگاه چنج کردم (چون احتمالا تا چند روز صرافی بهتری پیدا نمیکردم)، که شد 35400 روپیه. نرخ رسمی یورو به روپیه 189 بود، اما توی فرودگاه بهترین نرخ 177 روپیه بود. توی کلمبو بعدا صرافی ها حتا با نرخ 157 روپیه هم یورو چنج میکردند که خیلی نرخ بدی هست. اما بانکهای مختلف هم به سادگی ارز شما را با نرخ خیلی خوب چنج میکنند. مثلا بانک سریلانکا روزی که نرخ رسمی یورو 189 روپیه بود، با 188 روپیه ارز را تبدیل میکرد. بعد از چانه زدن های فراوان با تاکسی ها، یک تاکسی مینی با قیمت 9000 روپیه به سمت دامبولا گرفتم. این البته تنها باری بود که از تاکسی استفاده کردم چون درغیر این صورت می بایست اول میرفتم به کلمبو که حدودا یک ساعت با اتوبوس طول میکشید، بعد از آنجا دوباره همین راه را به سمت دامبولا برمیگشتم، که هم زمان زیادی صرف میشد و هم با توجه به بیخوابی و خستگی شب قبل ترجیح دادم راه آسان تر را انتخاب کنم. براساس اطلاعات گوگل مپ این مسیر می بایست 3 ساعت طول میکشید، اما چون سیل هفته ی قبل بخشی از یکی از جاده ها را برده بود، و اینکه اصولا جاده ها در سریلانکا شلوغ، باریک و پیچ در پیچ هستند، تقریبا 5 ساعت و نیم طول کشید تا من به دامبولا برسم. توی دامبولا ریزورت سونداراس را قبلا از بوکینگ دات کام برای دو شب رزرو کرده بودم.

برنامه ام این بود که صبح زود روز بعد به سمت سیگیریا بروم و طلوع آفتاب را از آنجا تماشا کنم. ریزورت سونداراس تور طلوع آفتاب سیگیریا با 15 دلار برگزار میکرد که شامل سیگیریا راک، پیدورانگالا و کیو تمپل بود. قیمت خوبی به نظر می آمد. ولی متاسفانه بعد از اینکه کفش هایم را از پایم درآوردم دیگر نتوانستم آنها را بپوشم چونکه توی فرودگاه یک خانم با روبنده چرخ دستی اش را چنان محکم به پایم کوبیده بود که جورابم پاره شده بود و پایم زخمی شده بود و حالا زخم اجازه نمیداد کفش بپوشم. به امید اینکه فردا بهتر خواهد شد از تور طلوع آفتاب صرف نظر کردم و بعد از خوردن شام توی رستوران ریزورت (که البته شام خوبی هم نبود) و کمی قدم زدن اطراف و خریدن آب به خواب رفتم. صبح هوا بارانی و طوفانی بود. بعد از خوردن صبحانه یک ساعت دیگر هم خوابیدم و بعد بازهم کفشم را امتحان کردم. ناراحت و عصبانی از این اتفاق پیاده و با دمپایی به سمت معبد golden budha و cave temple راه افتادم. اول به معبد گلدن بودا رفتم،تقریبا هیچکس توی معبد نبود و میمون ها با خیال راحت مشغول میل کردن پیشکشی های بودا بودند.

 

20180531_122352.jpg

20180531_121812.jpg

عکس: Golden Budha Temple

20180531_134059.jpg

عکس: آقای میمون در حال میل کردن پیش کشی ها

موزه ی معبد هم تعطیل بود. من از فضای معبدهای بودایی و هندو خوشم می آید، از تماشای مجسمه های عظیم بودا در حالت های مختلف لذت میبرم ولی اگر این برای کسی جذابیتی نداشته باشد میشود گفت که معبد چیز خاصی برای تماشا کردن ندارد. هوا به شدت گرم و شرجی بود. مسیر از ابتدا تا غارهای معبد حدودا 400 تا پله داشت که البته بالا رفتن از آن در هوای معمولی کاری نداشت اما در آن هوای شرجی خیلی آزاردهنده میشد. بعد از اینکه رسیدم بالای کوه متوجه شدم بلیط فروشی در سمت دیگر و پایین پله هاست. توی همین فکر ها بودم که دیدم یک خانم و آقای دیگر هم همین اشتباه را کرده اند. آقا پیشنهاد داد خانم همانجا بماند و خودش برود بلیط بخرد و من هم ازش خواهش کردم که برای من هم بخرد. بعد از اینکه آن آقا با بلیط آمد، متصدی معبد گفت که از همین جا باید کفشهایتان را در بیاورید. درحالی که خیلی به ورودی معبد مانده بود و سنگ ها زیر آفتاب داغ شده بودند. برای من که حتا توی خانه هم پا برهنه راه نمیروم راه رفتن روی خاک و سنگ داغ عجیب و کمی سخت بود ولی خود مردم بومی از همان پایین غار پا برهنه می آمدند. توی معابد بودایی تا جایی که من میدانم ورود با لباس کوتاه، کلاه و کفش ممنوع است. تا جایی که من میدانم بودایی ها و هندوها سختگیری خاصی روی بالا تنه ندارند و بیشتر ساق پاهای برهنه را ممنوع میدانند. معبد شامل پنج غار کوچک توی کوه بود که همه شان پر از مجسمه های بودا در حالات متفاوت و بعضا شبیه به هم بودند.

 

20180531_124652.jpg

عکس: از بالای Cave Temple

راهنماهای سریلانکایی با زبان انگلیسی ابتدایی هم همه جا حاضرند که توریست ها را خفت کنند و درازای دادن اطلاعات به عنوان راهنما مبالغی دریافت کنند. با تجربه ی هند میدانستم که باید به این افراد با قاطعیت بگویم که راهنما نمیخواهم و پولی ازین بابت نخواهم پرداخت. معبد فضای جالبی داشت. بین توریست ها و افراد محلی که برای دعا آمده بودند، تعداد کمی هم راهب با لباس بودایی مشغول عبادت بودند. توی یکی از غارها صدای زنگ مانند ممتد و عجیبی پخش میشد که به نظر یک نوع مانترا یا روشی برای مدیتیشن می آمد. در کل این معبد بیشتر از این که چیزهای دیدنی داشته باشد فضای وهم آلود و جالبی داشت.

20180531_131611.jpg

عکس: داخل یکی از غارها

 

مسیر معبد با اینکه شلوغ نبود پر از دستفروش هایی بود که تلاش میکنند چیزی را به توریست ها بفروشند. من ترجیح میدادم به جای آنهمه گردنبند و تی شرت بی کیفیت یک نفر آب یا آبمیوه ی خنک میفروخت تا با کمال میل بخرم. از قبل تصمیم گرفته بودم ناهار را در رستوران Sakura که در فاصله ی سه کیلومتری معبد بود و بوفه ی کاری داشت بخورم. جلوی در بعد از چانه زدن با توک توک های مختلف با 300 روپیه رفتم رستوران ساکورا، در حالت عادی من خیلی اهل خوردن سبزیجات پخته نیستم، ولی کاری های لوبیا سبز، بامیه و لبو و کدوی این رستوران به حدی خوشمزه بودند که از خوردنشان سیر نمیشدم. به عنوان دسر هم یک ظرف ماست پر چرب با شربت نارگیل خوردم که بسیااار خوشمزه بود. قیمت این غذای خوشمزه هم 850 روپیه بود، یعنی تقریبا 4.7 یورو.

20180531_141329.jpg

عکس: غذای رستوران Sakura

بعد از ناهار راننده توک توک پیشنهاد داد که مرا به سیگیریا ببرد. ولی با وجود زخم پا و گرمای هوا آنهم توی آفتاب ظهر تقریبا مطمئن بودم که نمیتوانم بالا بروم. آنورا (راننده توک توک) پیشنهاد داد به دریاچه ی پشت سیگیریا برویم و دورنمای lion rock و پیدورانگالا را ببینم که کمی از ناراحتی و تاسف نرفتن بالای سیگیریا کم کرد. مسیر اطراف lion rock بسیار زیبا بود. آنورا نیم ساعت هم کنار دریاچه نگه داشت تا من قدم بزنم و هرچقدر میخواهم عکس بگیرم. توک توکش برچسب Trip Advisor هم داشت. برای این گشت سه ساعته هم 3000 روپیه گرفت که البته برای این یکی دیگر چانه نزدم.

20180531_154954.jpg

عکس: سیگیریا، دورنمای Lion rock و پیدورانگالا

بعد از استراحت عصر، به سراغ یکی دیگر از رستوران هایی که قبلا پیدا کرده بودم رفتم ولی بسته بود. ظاهرا بعضی از رستوران ها و هتل ها فقط در فصل های مشخصی باز هستند. شام را هم در رستوران سونداراس خوردم که البته از شب قبل بهتر بود. کارکنان رستوران گفتند که برای رفتن به کندی با اتوبوس حداقل باید 2:30 ساعت درنظر بگیرم. برنامه این بود که روز بعد به کندی بروم و آنجا سوار قطار معروف کندی به الا بشوم. توی اغلب فروم ها توصیه کرده بودند که بلیط این قطار را از قبل رزرو کنید اما خریدن بلیط قطار آنلاین در سریلانکا تقریبا غیر ممکن است. یکی دو آژانس مسافرتی انگلیسی هستند که میتوان با ویزا یا مستر کارت بلیط قطار را رزرو کرد اما آنها بلیط 1200 روپیه ای را 10 پوند حساب میکردند. توی سایت کوچ سرفینگ درخواست کردم که اگر کسی میتواند برایم بلیط بخرد و من بعد از رسیدن به سریلانکا پولش را بدهم. یکی از اعضا برایم بلیط درجه ی دو از کندی به الا خرید. واگن های درجه دوی این قطار برای این مسیر بهترند.

  • اول اینکه مسیر کندی تا الا مسیر کوهستانی و خنکی است و نیازی به کولر نیست.
  • دوم اینکه پنجره های این واگن ها به دلیل اینکه کولر ندارند بزرگتر است و بهتر میشود مناظر بیرون را تماشا کرد.

صبح ساعت 6:30 بیدار شدم و بعد از بستن کوله و خوردن صبحانه در ریزورت به ایستگاه اتوبوس رفتم. اتوبوسهای معمولی سریلانکا اتوبوس های قدیمی و پر سرو صدایی هستند که مثل اتوبوس های داخل شهری توی هر ایستگاه یا برای هر عابری که دست تکان بدهد می ایستند و همین حتا مسیر را طولانی تر هم میکند. توی اتوبوس هم پنج ردیف نیمکت گذاشته اند که علی القاعده صندلی سه تایی باید جای دو نفر و صندلی دو تایی جای یک نفر باشد. موسیقی سریلانکایی پر سر و صدایی هم توی همه ی اتوبوس ها با صدای بلند پخش میشود که بی شباهت به آهنگهای خالطور خودمان نیست. به دلیل تنگ بودن جاده و تردد بی شمار توک توک و موتور سیکلت و دوچرخه دائما هم در حال بوق زدن هستند. البته باز هم به پای هندی ها نمیرسند ولی تصور کنید اتوبوس توی یک مسیر چهار ساعته، هر دقیقه بوق بزند. بعد از 4 ساعت به کندی رسیدم و اتوبوس دقیقا جلوی ایستگاه قطار پیاده ام کرد. خوشبختانه به اندازه ی کافی زود حرکت کرده بودم وگرنه مسیری که گفته بودند 2.5 ساعت طول میکشد، 4 ساعت طول کشیده بود و ممکن بود از قطار جا بمانم. علاوه بر اینکه من همیشه استرس دیر رسیدن دارم و همیشه حاشیه‌ی امن نسبتا زیادی برای زمان بندی ها در نظر میگیرم، تجربه ثابت کرده است که تقریبا به جز اروپا در اغلب جاها به خصوص آسیا مردم برآورد صحیحی از زمان ندارند و اصولا خیلی به زمانبندی اهمیت نمیدهند و معمولا تخمین زمانی ای که میدهند غلط است.

به نظر می آمد بیشتر مسافرین قطار را اقلا در واگن های درجه ی دو و یک توریست ها تشکیل بدهند با این حال قطار خلوت بود و فکر میکنم که میشد از قبل بلیط رزرو نکرد و همان روزتوی ایستگاه هم بلیط را خرید. اما شاید در های سیزن لازم باشد بلیط را از قبل رزرو کنید. نیمی از واگنی که صندلی من تویش بود خالی بود و بقیه ی مسافرهای آن هم یک دختر سوئدی، یک زوج دانمارکی، یک مرد آلمانی و دو زوج سریلانکایی بودند. مناطقی که این خط آهن از آن عبور میکنند بسیار زیبا هستند. به طوری که بعد از چند عکس احساس میکردم که دیگر نمیتوانم تمام این زیبایی را توی عکس ها منتقل کنم و دیگر کلا از عکس گرفتن صرفه نظر کردم. به علاوه بعضی از درها و همه ی پنجره های قطار بازند و میشود حسابی از مناظر بیرون و هوای خنک منطقه لذت برد. با این حال باز هم با توجه به صندلی های ناراحت و سر و صدای زیاد و توقف های بیشمار قطار میتوان گفت مسافرت کندی است و کمی خسته کننده میشود. از کندی تا الا دقیقا 6 ساعت و 20 دقیقه طول کشید. با تمام این اوصاف همچنان فکر میکنم که این قطار را نباید از دست داد.

IMG-20180604-WA0181.jpg20180601_170102.jpg20180601_135517.jpg20180601_170328.jpg20180601_131424.jpg

عکس ها: بعضی از زیبایی های مسیر Kandy-Ella

از سایت بوکینگ دات کام، یک کلبه ی کوهستانی توی الا رزرو کرده بودم به نام rainbow sky cottage که در منطقه ی روستایی و مرتفعی از الا واقع شده بود. این مجموعه را توی حیاط یک مدرسه ساخته بودند و به جز من تنها یک مسافر دیگر داشت. شام و صبحانه را هم مادر صاحب کلبه ها میپخت و برای ما دو نفر می آورد. تا من برسم به کلبه تقریبا هوا تاریک شده بود و دیگر جایی نمیشد رفت (اقلا به عنوان یک دختر تنها ترجیح دادم نروم) در عوض محیط کلبه و سکوت روستا بسیار عالی بود.

20180602_101510.jpg

عکس: منظره ی مقابل تراس کلبه

بعد از اینکه مادر مهربان صاحبخانه شام را آورد که طبق معمول برنج و کاری سبزیجات خوشمره بود، دوش گرفتم و خوابیدم. تنها ایراد این کلبه این بود که سقف و دیوارش فاصله داشت و روی دیوار شب پر از سایزهای مختلف گکو شده بود. من از انواع مارمولک میترسم اما خوشبختانه تخت خواب پشه بند داشت، با این حال صدای پای گکوها روی در و دیوار و صدای رفت و آمد میمون ها روی سقف گاهی باعث میشد از خواب بپرم. توی حمام اش هم پر از قورباغه و عنکبوت و حشرات دیگر بود که خوشبختانه من از آنها نمیترسم.

20180602_101524.jpg

عکس: تراس زیبای کلبه

صبح صبحانه ی مفصل صاحب کلبه را که شامل روتی (نان با آرد نارگیل) مربای انبه، پنکیک با نارگیل و عسل، تست مربا، موز و هندوانه بود، توی منظره ی بینظیر تراس خوردم و بعد از کلی وقت تلف کردن در زیبایی های کلبه لوازمم را جمع کردم.

IMG-20180604-WA0190.jpg

عکس: صبحانه ی rainbow sky cottage

هزینه ی شام و صبحانه ی خوشمزه، کلبه و دو بطری آب روی هم کمتر از 20 یورو شد. قبل از آمدن به الا میخواستم به Lipton’s seat بروم که روی ارتفاع مشرف به مزارع چای آقای لیپتون است. ولی بعد متوجه شدم بهتر بود برای رفتن به آنجا توی ایستگاه هاپوتاله پیاده میشدم و الان باید باز هم با قطار دو تا ایستگاه برگردم و بعد دوباره سوار اتوبوس بشوم تا به پای کوه برسم و تازه کوله ام را هم نمیتوانم تا بالای کوه ببرم. این بود که منصرف شدم و به جایش رفتم پل معروف Nine arches bridge را از یک منطقه ی بالاتر دیدم.

IMG-20180604-WA0319.jpg

عکس: پل معروف Nine Arches

برای رفتن روی خود پل باید نیم ساعت پیاده روی میکردم و چون میخواستم حتما همانروز الا را ترک کنم، آنوقت به بالا رفتن از Little Adam’s Peak نمیرسیدم. توی سریلانکا دو تا قله ی آدام هست. یکی که قله ی اصلی و مرتفع تر است توی نوارالیا قرار دارد و کوه پیمایی بیشتری لازم دارد. قله ی کوچکتر توی الا است و بیشتر مسیر آن هم جاده ی خاکی و پله دارد. البته من یکجا محو مزارع چای شدم و راه را اشتباه رفتم و از پله ها بالا نرفتم. مسیری که بالا رفتم یک راه پاکوب باریک روی دامنه بود که از گیاه های استوایی پوشیده شده بود. تمام مدت راه با خودم میگفت چقدر عجیب که اینهمه توریست به اینجا می آیند آنوقت یک شاخه هم حتا نشکسته است. بعد که به بالای قله رسیدم تازه فهمیدم مسیر اصلی آنطرف بوده. بالای این قله هم دید پانورامای زیبایی از طبیعت الا دارد.

20180602_122543.jpg20180602_123604.jpg

عکس: منظره ی بالای Little Adam's Peak

به راننده ی توک توکی که مرا تا پای مسیر رسانده بود اعتماد کرده بودم و کوله ام را توی توک توک گذاشته بودم چون به هرحال نمیتوانستم با کوله ی بزرگم بالا بروم، با اینحال کلا فکرمیکنم سریلانکایی ها اصولا مردم ساده و مهربانی هستند و احتمال اینکه لوازم دم دستی آدم را بدزدند یا آسیب خاصی به آدم بزنند کم است. اصولا وقتهایی که تنهایی سفر میکنم به احساس خودم نسبت به آدم ها اعتماد میکنم و اغلب هم درست از آب در می آید. توی مسیر برگشت از قله دوتا بچه ی کوچک انبه و گواوا میفروختند که با وجود بی آبی و هوای شرجی بسیار چسبید. راننده ی توک توک مرا به ایستگاه اتوبوس به سمت تیساماهاراما رساند و با احتساب 2 ساعتی که منتظرم ماند تا بالای قله بروم و برگردم 700 روپیه دریافت کرد. توی ایستگاه اتوبوس با چند بک پکر از کشورهای مختلف هم صحبت شدم که هرکدام به یک شهر دیگر میرفتند. نیم ساعت گذشت و اتوبوس همه ی آنها آمد ولی خبری از اتوبوس تیسا نشد. ناهار را توی ایستگاه اتوبوس از روتی هایی که از صبحانه اضافه مانده بود و با خودم آورده بودم با سگ هایی که همه جا توی سریلانکا هستند قسمت کردم و خوردم. توی این فاصله یک راننده تاکسی تمام مدت کنارم ایستاده بود و میگفت که از تیسا آمده و حالا دارد خالی برمیگردد و اگر من با او بروم تخفیف خوبی میدهد. اول میگفت 3400 روپیه، بعد تا آمدن اتوبوس به 700 روپیه هم راضی شد ولی درنهایت من با اتوبوس با 150 روپیه رفتم به تیساماهاراما.

تیساماهاراما یکی از نقاط شهری نزدیک به پارک ملی یالا است. در بین پارک های ملی سریلانکا، یالا جزو بزرگترین ها است و شهرتش به این خاطر است که 60% شانس دیده شدن پلنگ در آن وجود دارد. توی تیسا تنها هاستلی که داخل شهر باشد و وایفای داشته باشد Leopard backpack hostel بود که فاصله ی خیلی کمی هم با ایستگاه اتوبوس داشت. وقتی به هاستل رسیدم متوجه شدم که تقریبا خالی است. هاستل توسط یک خانواده که با پسر و عروس و نوه های کوچکشان زندگی میکردند اداره میشد. با رسیدن من تازه یادشان افتاد که باید دستشویی را تمیز کنند. تیسا از همه ی شهرهایی که در آن اقامت داشتم گرم تر و شرجی تر بود و توی اتاق پر از پشه بود. توی سریلانکا به خصوص در غرب و مناطق نزدیک به دریا خطر گزیده شدن توسط پشه ی دنگو وجود دارد. ویروسی که این پشه منتقل میکند واکسن ندارد و و بیماری تب دنگو که از این پشه منتقل میشه، به تب استخوان شکن معروفه و درد و عوارض زیادی داره. شنیده بودم که لازمه مراقب باشم پشه نیشم نزنه، شب ها لباس آستین بلند و پوشیده بپوشم و به بدنم Insect repellant بزنم. با اینحال پشه هایی که توی تیسا بودند نه هیچکدام از Insect repellantهایی که من از ایران خریده بودم رویشان تاثیر داشت، نه با قرص های پشه ی معمولی میمردند و از همه بدتر اینکه از روی لباس هم نیش میزدند. متاسفانه پشه های زیادی توی این یک شب توی هاستل نیشم زدند، اول اینکه این هاستل کثیفترین هاستلی بود که در تمام عمرم دیده بودم. آب گرم که هیچ، جریان آب آنقدر کم بود که به سختی بعد از یک روز پر از کوهپیمایی و اتوبوس سواری توانستم دوش بگیرم. دستشویی و حمامش به شدت کثیف بود (نمیدانم موقع آمدنم چه چیزی را تمیز کرده بودند) به طوری که واقعا تا مجبور نمیشدم دستشویی نمیرفتم، پشه بندش سوراخ بود و اتاق هم کولر نداشت. من اصلا گرمایی نیستم و اصولا زیر باد کولر نمیتوانم بخوابم ولی هوای دم کرده ی تیسا را اصلا نمیشد با پنکه تحمل کرد و به علاوه پشه ها هم جایی که کولر نیست بیشتر فعالند. قیمتش هم شبی 10 یورو بود که اصلا قیمت پایینی توی این فصل و این منطقه به حساب نمی آمد. با اینحال صاحب مهربان و کار راه بیندازی داشت. از خود هاستل هم تور سافاری پارک یالا را به قیمت پایینتری از آنکه در اینترنت دیده بودم و توی مسیر رسیدن به هاستل از یکی دو دفتر قیمت کرده بودم گرفتم. سافاری مشترک با 3 نفر دیگر 7500 روپیه شد که شامل ورودی پارک (35 دلار) و سافاری هفت ساعته یعنی از ساعت 5 تا 12 ظهر و صبحانه میشد.

خیلی از تورهای سافاری ساعت 10 صبح تمام میشوند که الان فکر میکنم خیلی هم فرقی نمیکند 10 و 12 چون عملا با گرم تر شدن هوا حیوان های خیلی کمتری را میشود دید. برای شام هم از متهه (صاحب هاستل) پرسیدم که کجا میشود کوتوی خوب و محلی بخورم. آنقدر سر قیمت سافاری چانه زده بودم که موقع دادن آدرس رستوران گفت یکی دو رستوران دریایی هست که چون تو بک پکر هستی نمیتوانی آنقدر هزینه کنی، و آدرس یک رستوران کوچک را داد و یک پسربچه از همسایه هایشان را هم فرستاد که راه را نشانم بدهد. کوتوی میکس انتخاب کردم که با سوسیس میگو مرغ و سبزیجات به همراه برگه های پاستا مانندی بود که از نارگیل درست شده بود و مقدار آن بسیار زیاد بود و خیلی هم خوشمزه بود. قیمت این غذا حدودا 600 روپیه شد، یعنی حدود 25 هزار تومان. بعد از تمام شدن غذا هم دیدم که پسرک پشت در رستوران منتظر مانده تا من را به هاستل برگرداند. از لحاظ مهمان نوازی و توریست دوستی خیلی شبیه به ما رفتار میکنند، یعنی گرچه خیلی جاها از خدمات اصلی خبری نیست ولی با اینحال دوست دارند به آدم کمک کنند و میخواهند مطمئن باشند که همه چیز خوب است.

20180602_185522.jpg

عکس: کوتو

شب تقریبا نتوانستم از حمله ی پشه ها، گرما و صدای پنکه بخوابم. ساعت 4:30 قرار بود جیپ دنبالم بیاید. ساعت چهار بیدار شدم و دیدم که متهه برایم صبحانه را شامل نان تست، مربا، موز، بیسکوییت و یک بطری بزرگ آب معدنی بسته بندی کرده و تا وقتی که جیپ بیاید برایم چای آورد. تقریبا 45 دقیقه طول کشید تا به ورودی پارک برسیم. همسفرهای سافاری قبل از من سوار جیپ شده بودند. پارک ساعت 6 باز شد و ما جزو اولین جیپ هایی بودیم که وارد پارک شدیم. همان اول ورودمان یک خرس سیاه با بچه اش از جلویمان رد شد. راننده ی جیپ یک جوان پر انرژی بود به اسم بابی که عاشق باب مارلی بود و همه جای ماشین عکس باب مارلی چسبانده بود و خودش هم موها و ریشش را شبیه باب مارلی درست کرده بود. خود بابی خیلی بیشتر از ما از دیدن خرس ذوق کرد و با تلفن به جیپ های دیگر خبر داد که بیایند ولی خرس رفت و توی بیشه گم شد. بعد از آن توی باقی ساعت ها گزار، آهو، فیل، مورچه خوار، میمون، پرنده، تمساح (البته از خیلی دور) و به وفور گاومیش دیدیم اما پلنگی در کار نبود. گرچه یک جا جای پایش را دنبال کردیم اما به نتیجه ای نرسیدیم.

20180603_064006.jpg20180603_071403.jpg20180603_082534.jpg20180603_090714.jpg

عکس: مناظر پارک ملی یالا

راستش با اینکه این پارک بسیار زیباست و مناظر زیبایی هم دارد و از نظر تنوع گونه ها غنی ترین پارک سریلانکا است، اگر من به عقب برگردم با توجه به هزینه ی بالایش و دور کردن مسیر سفر، توی برنامه نمیگذارمش. با این حال بابی اصلا کم کاری نکرد و تمام تلاشش را توی این 6 ساعت کرد. در نهایت هم قرار گذاشتیم هر کدام 500 روپیه به بابی انعام بدهیم. آنقدر هاستل تیسا بد و کثیف بود که به محض برگشتن، کوله ام را جمع کردم و دوش نگرفته و نهار نخورده راهی هیککادووا شدم. اول میخواستم به جای هیککادووا به ساحل بنتوتا بروم و تا روز آخر سفر آنجا بمانم. اما بعد با توجه به اینکه سواحل غربی تر طوفانی تر بودند و پیش بینی هوا برای ساحل ها ابری و بارانی بود و با توجه به اینکه 4 صبح بیدار شده بودم و حالا باید با اتوبوس تقریبا 6-7 ساعت توی راه میبودم تا به بنتوتا برسم تصمیم گرفتم که به جایش به هیکادووا که به ساحل پارتی معروف است بروم.

اتوبوس کلمبو میابیست قاعدتا از هیککادووا عبور کند ولی اولین اتوبوسی که آمد گفت که تا ماتاره میرود و بعد از خط ساحل عبور نمیکند. با توجه به اینکه این اتوبوس کولردار و مدرن بود و به قول خودشان اکسپرس بود و درنتیجه احتمالا خیلی توی ایستگاه ها نگه نمیداشت به همراه چند توریست دیگر که توی ایستگاه بودند تصمیم گرفتیم همان را سوار شویم. قیمت این اتوبوس با اتوبوس های معمولی خیلی تفاوت داشت و چون اکسپرس بود باید قیمت بلیط تا کلمبو را می پرداختم که 1300 روپیه بود. توی ماتاره از اتوبوس پیاده شدیم و در ایستگاه کلمبو سوار اتوبوس های عادی به سمت کلمبو شدیم که توی هیککادووا توقف میکرد.

20180603_150947.jpg

عکس: اتوبوس های عادی بین شهری

هوا از ماتاره تا هیککادووا به شدت طوفانی بود و باد از سمت اقیانوس به شدت می وزید و هر چند دقیقه یکبار باران می بارید. اتوبوس هم صندلی های بسیار تنگ و نزدیک هم داشت و کلی هم مسافر سرپایی سوار کرده بود، یک چیزی توی مایه های بی آرتی انقلاب ساعت 5 عصر. خستگی و موسیقی کلافه کننده ی راننده و هوای ابری و دم کرده را هم که اضافه کنیم این 3 ساعت بین ماتاره تا هیکادووا جزو سخت ترین مسیرهایی بود که توی سریلانکا طی کردم. خلاصه ساعت 1 از تیسا راه افتادم و ساعت 6 عصر به هیککادووا رسیدم و بعد از اینکه کوله ام را از بار عقب اتوبوس تحویل گرفتم متوجه شدم اسپری ضد آفتاب و ژل دوشم که توی جیب کوله بودند نیستند. چون تا شب قبل هنوز بین بنتوتا و هیککادووا مردد بودم، جایی را توی هیککا رزرو نکرده بودم. بسیار هم خسته و کثیف و گرسنه بودم برای همین توی اولین رستوران خیابانی رفتم و اول غذای مفصلی خوردم. با اینکه رستوران خیلی کثیف بود، صاحب بسیار مهربانی داشت و غذایش هم عالی و خوشمزه بود. بعد با استفاده از هات اسپات موبایل یکی دیگر از توریست ها که او هم جایی برای ماندن نداشت، یک ویلا به نام سینامون رزرو کردیم.

IMG-20180604-WA0292.jpg

عکس: رستوران خیابانی در Hikkaduwa

این موقع از سال هیککادووا تقریبا خالی از مسافر بود و برای همین ویلاها را با قیمت های کمتر یا مساوی هاستل میشد اجاره کرد. من هم بعد از تجربه ی هاستل خیلی کثیف تیساماهاراما دلم برای یک حمام اختصاصی و تمیز لک زده بود برای همین با همسفر آلمانی ام یک ویلای دو اتاقه با حمام اختصاصی در هر اتاق اجاره کردیم به قیمت 15 یورو برای دوشب به ازای هر نفر. بعد از اینکه به ویلا رسیدیم باز هم صاحب ویلا گفت که باید چند دقیقه صبر کنیم تا ویلا را تمیز کند ولی در این فاصله برایمان آب پرتقال با کلی شکر آورد. یک چیز خیلی جالب در سریلانکا این است که نوشیدنی ها هیچوقت آنقدری که من انتظار داشتم خنک نبودند و حتا گاهی رسما گرم بودند و همه شان به شدت شیرین بودند، برای همین هیچ چیزی به جزآب واقعا عطش آدم را برطرف نمیکرد. توصیه میکنم حتما لیمو برای اضافه کردن به آب همراه داشته باشید. شب توی هیککادووا جشن فول مون که یک مراسم بودایی است برقرار بود و تمام مدت تا نیمه ی شب صدای دعا و سرود بودایی از بلندگو همه جای شهر پخش میشد.

20180603_201222.jpg

عکس: جشن full moon

ماهم به جشن رفتیم ولی چیز زیادی دستگیرمان نشد و رفتیم به رستوران moon light که قبلا از توی تریپ ادوایزر پیدایش کرده بودم. من کاری خرچنگ خوردم و همسفرم کالاماری. غذا بسیار خوشمزه و مقدارش بسیار زیاد بود. فکر کنم کاری خرچنگ من با دو تا آب میوه ی طبیعی آناناس و پشن فروت شد 980 روپیه یا به عبارتی حدود 5.5 یورو که اصلا با قیمت غذای دریایی در ایران خودمان هم قابل مقایسه نیست. برای شب بعدش هم با همسفر و همویلایی ام قرار گذاشتیم که به رستوران معروف دیگری همان حوالی برویم.

20180603_205623.jpg

عکس: کاری خرچنگ

صبح روز بعد حسابی خوابیدم و بعد کتاب و لوازم شنا را برداشتم و به سمت ساحل رفتم. اول توی رستوران کثیف دیروزی صبحانه ی دیروقت از همان پنکیک های نارگیلی و یک چیزی شبیه سمبوسه ی ماهی خوردم که بینهایت خوشمزه و بی نهایت تند بود و کلا شد 200 روپیه. بعد رفتم به ساحل و 1 ساعتی قدم زدم تا به جای دلخواهم برسم. اقیانوس طوفانی بود و پرچم های قرمز نشان میداد که نمیشود شنا کرد. بااینحال من دوست داشتم تنی به آب بزنم. ولی آنقدر ارتفاع و قدرت موجها زیاد بود که همان کنار ساحل هم وقتی برخورد میکردند با آدم، من را با این وزن زیادم پرت میکرد روی شن ها.

20180604_133434.jpg20180604_133438.jpg

عکس: ساحل هیکادووا

بعد از یک ساعتی آب بازی رفتم زیر سایبان ها و کمی کتاب خواندم و بعد خوابم برد. وقتی بیدار شدم تازه متوجه شدم که تمام بدنم به شدت سوخته است. هرچقدر هم که مایعات خورده بودم باز هم احساس گرمازدگی و بی آبی میکردم. شب هم با همسفر آلمانی به رستوران ریفرش در کنار ساحل طوفانی رفتیم و آنجا هم کاری انبه و نارگیل میگو با دو لیوان آب لیموی ترش برای برطرف کردن عطشم خوردم. غذای این رستوران هم در مقایسه با فضای زیبا و مقدار غذا ارزان بود. یک بشقاب کاری با سالاد و سیب زمینی و دو نوشیدنی 1100 روپیه شد. شب موقع خوابیدن تازه متوجه عمق آفتاب سوختگی پشت و پاهایم شدم. به طوری که اصلا نمیتوانستم به پشت دراز بکشم. با اینکه از همان ظهر مرتب افتر سان زده بودم، یک ایبوپروفن خوردم تا بتوانم بخوابم با این حال تماس هرچیزی حتا لباس و ملحفه و حتا آب سرد دوش به شدت دردناک بود. هرگز فکر نمیکردم با اینکه ضدآفتاب زده ام، یک ساعت آب بازی زیر آفتاب بتواند چنان بلایی به سرم بیاورد. طوری که روز بعد تمام پشت و سرشانه و پاهایم پر از تاول شد. برای همین تصمیم گرفتم دیگر از هیککادووا بروم چون به جز دریا و ساحل که با این سوختگی نمی توانستم از آن استفاده کنم چیز جذاب دیگری آنجا وجود نداشت. چالش بعدی حمل کردن کوله با پشت و سرشانه ی پر از تاول بود که همچنان تا آخر سفر ادامه داشت. خوشبختانه ویلا نزدیک ایستگاه قطار بود و توانستم بلیط قطار درجه ی دو اکسپرس به کلمبو را برای ساعت 11 بخرم. قیمت بلیط این قطار 300 روپیه بود و دو ساعت طول کشید تا به کلمبو رسید.

20180605_111838.jpg

عکس: قطار بین شهری

باتوجه به سوختگی های شدید و کم آبی بدنم، روز اول در کلمبو یک هتل چهار ستاره به قیمت 50 یورو رزرو کردم و یک روز تمام توی هتل استراحت کردم. دوستان پزشکم در ایران گفتند که پماد زینک اکساید بهتر از افترسان است. روز بعد به داروخانه رفتم ولی پماد زینک به شکلی که در ایران هست نداشتند و گفتند که باید بسازند. در نتیجه لوسیون کالامین گرفتم و همان را استفاده کردم که در تخفیف درد و سوزش سوختگی ها خیلی موثر بود. توی کولومبو با دوستان کوچ سرفینگی که برایم بلیط قطار خریده بودند قرار گذاشتم و با هم به Galle Face beach رفتیم. من از طرفداران سرسخت برنامه های Mark Wien هستم که توی یوتیوب غذاهای خیابانی شهرهای مختلف را امتحان میکند. برنامه ی سریلانکای مارک وین در مورد دکه های غذا فروشی ساحل گاله فیس بود. دو تا از این دکه ها هر دو به نام نانا از بقیه معروف ترند و غذای سریلانکایی سریع و خوشمزه ای آماده میکنند که البته قیمت آن (احتمالا برای توریست ها) اصلا پایین نبود و تقریبا هم قیمت با رستوران های فنسی ساحلی در هیکادووا بود. نکته ی جالب این رستوران این بود که روی بشقاب مشما می کشیدند و غذا را توی مشما سرو میکردند تا ظرف نشویند. نکته ی جالب بعدی این بود که با یک پارچ و لگن پلاستیکی خیلی کثیف آب آورد و گفت که دستهایت را بشور. درحالی که من در تمام سفر ژل ضدعفونی کننده ی دتول توی جیبم بوده و هر از چندی دستهایم را ضدعفونی میکردم. در سریلانکا مردم برخلاف هند عادت به دست شستن قبل از غذا دارند اما چه فایده که فقط با آب خالی دست میشویند و اصولا خیلی جاها صابون وجود ندارد یا وجود دارد ولی من دقت کرده ام و دیده ام معمولا مردم از آن استفاده نمیکنند.

20180605_185747.jpg

عکس: غذای خیابانی Nana's fast food

روز بعد از هتل به هاستل city rest fort در خیابان Dutch hospital نقل مکان کردم. قیمت تخت در خوابگاه چهارتخته در این هاستل شبی 10 دلار بود. هاستل خلوت و خوبی بود و در محله ی خوبی هم قرار داشت. با اینحال من قبلا هاستل های دیگری در کولومبو انتخاب کرده بودم اما با توجه به سوختگی وعدم توانایی حمل کوله و ترجیح دادم یک جایی همان نزدیک هتل بروم. بعد از انتقال به هاستل به بیمارستان هلندی که الان تبدیل به مرکز خرید و فودکورت شده است رفتم و بعد هم در اطراف کاخ دادگستری و خیابان های اطراف چرخ زدم.

20180605_184055.jpg

عکس: Galle face beach

با توجه به شدت آفتاب سوختگی سعی میکردم فقط در زمانی که هوا ابری است یا بعد از غروب آفتاب بیرون بروم. روز آخر هم اول برای خرید سوغاتی توی یکی از بانک های مرکز تجارت جهانی پول چنج کردم و بعد از دو تا فروشگاهی که توی بیمارستان هلندی بودند چیزهای کوچکی برای خانواده ام خریدم. Barefoot یک برند سریلانکایی است که محصولات مختلف سنتی سریلانکا را از هنرمندان روستایی میخرد و به شکل های مدرن به فروش میرساند. محصولات این برند فوق العاده زیبا و البته گران قیمت هستند. پارچه های دستباف سریلانکایی به شکل پارچه، لباس، رو میزی، رانر، کیف، عروسک و حتا جلد دفتر را میشود از اینجا خرید. فروشگاه زنجیره ای لاو سریلانکا هم محصولات متنوعتر مثل تی شرت های جالب با طرح های مربوط به سریلانکا، ماگ، لیوان، پیکسل، دفترهای تهیه شده از کاغذ بازیافتی از مدفوع فیل، زیورآلات و ... با قیمت های کمتری عرضه میکند.

اصولا وقتی بک پکر باشید جای زیادی برای سوغاتی خریدن ندارید، من یکی دو تی شرت و چند عدد پیکسل خریدم. چای را هم (بالاخره سریلانکا مهد چای جهان است) از سوپرمارکت های معمولی خریدم که قاعدتا باید قیمت اصلی مصرف کننده باشد نه قیمت توریستی. باقی روز را هم به صحبت کردن با مسافرهای دیگر هاستل گذراندم. در کولومبو به محض خارج شدن از هتل و هاستل و یا حتا موقع راه رفتن در خیابان همینکه ببینند رنگ پوستتان فرق میکند راننده های توک توک ها پیشنهاد میدهند شما را به تور کولومبو ببرند. قیمت این تورها معمولا حدود 8000-10000 روپیه است که البته باید چانه بزنید. من اهل تورهای حاضر و آماده نیستم و به علاوه بیشتر از موزه و معبد از دیدن حال و هوای یک شهر لذت میبرم به همین دلیل خیلی از جاهای دیدنی کلمبو مثل مسجد سرخ و فانوس دریایی و ... را از بیرون فقط دیدم و به سراغ خیلی ها هم نرفتم و بیشتر وقتم را در خیابان های کولومبو راه رفتم و در کافه ها و رستوران ها غذا و آبمیوه ی تازه (که در این کشور ارزان و فراوان است) خوردم.

20180605_182223.jpg

عکس: فضای شهری کلمبو

یکی از آبمیوه های مورد علاقه ی خود سریلانکایی ها آب میوه ای به نام Wood apple بود که مزه ی میلک شیک تمبرهندی میداد و خیلی غلیظ و سنگین بود و من دوست نداشتم. آب نارگیل تازه را هم دوست ندارم چون همیشه این میوه را همانطور گرم میشکنند و توی آن گرما مزه ی آب حمام میدهد! توی همان خیابان بیمارستان که هاستلم هم آنجا بود، ساختمان fairwell Colombo شب ها برنامه های مختلف فرهنگی برگزار میکرد که باتوجه به پایان فصل مسافرتی جالب بود.

20180607_193917.jpg

عکس: رقص سنتی سریلانکا

من تصمیم داشتم با اتوبوس به فرودگاه بروم ولی باتوجه به اضافه ماندن پول و سوختن سرشانه ام واینکه یکی از هم اتاقی های هاستل بعد از رفتن سیم کارتش را به من داد، بعد از مقایسه‌ی قیمت شاتل هاستل (25 دلار) اپ های Pick me و Kangaroo و Uber تصمیم گرفتم با تاکسی اوبر با هزینه ی 2400 روپیه با احتساب عوارض تنها بزرگراه سریلانکا به فرودگاه بروم. توی فرودگاه سریلانکا هم بقیه ی پولهایم را دوباره به یورو تبدیل کردم. بهتر است سعی کنید روپیه اضافه نیاورید چون بانکهای فرودگاه برای تبدیل دوباره روپیه به یورو 500 روپیه کارمزد دریافت میکنند. بالاخره بعد از 9 روز سفر در سریلانکا ساعت 3 بامداد روز 8م جون مطابق 18 خرداد 97 کولومبو را به مقصد دوبی و بعد تهران ترک کردم. کل هزینه ی سفر من در این نه روز بدون احتساب هزینه ی خرید سوغاتی 270 یورو شد که البته 35 یورو هزینه ی سافاری و 50 یورو هزینه ی تاکسی به دامبولا را میشد صرفه جویی کرد، به علاوه 50 یورو هزینه ی هتل و 13 یورو هزینه ی تاکسی به فرودگاه را درصورتی که نسوخته بودم متحمل نمیشدم، یعنی میشد همین سفر را با همین کیفیت با 170-180 یورو هم اجرا کرد.

ارتباط با مردم محلی

من همیشه سعی میکنم درسفر بیشتر تجربه کنم و معمولا تجربه ی فرهنگ، بافت مردمی، طبیعت و حتا رنگ ها و مزه ها وقتی میسر میشود که در میان مردم همان منطقه و با راه و روش آنها سفر کنیم. همیشه کسانی هستند که اعتقاد دارند برای سفر کردن باید پولدار بود، ولی واقعا اگر در هر مقصدی به خودمان جسارت استفاده از وسایل حمل و نقل عمومی، غذاهای خیابانی یا کمتر کردن وعده های غذایی و ماندن در هاستل به جای هتل را بدهیم، هزینه ی خیلی از سفرهای خارجی میتواند از سفرهای داخلی هم کمتر باشد. تلاش کردم همه ی جزئیاتی که به برنامه ریزی بهتر شما برای سفر به سریلانکا کمک میکند را بنویسم. مسیر سفر و جاهایی که دیدم حاصل ساعتها جستجو در سایت ها و وبلاگ های خارجی مربوط به سفر بوده است. امیدوارم سفرنامه ی طولانی ام خسته کننده نبوده و مفید باشد.

 

توصیه ی مهم 

دیگر اینکه حتما حتما در مناطق استوایی و سواحل مراقب آفتاب سوختگی باشید به خصوص اگر پوست سفیدی دارید. آفتاب سوختگی عوارض خطرناکی دارد. من مجبور شدم به محض رسیدن به تهران به دکتر مراجعه کنم و هنوز درحال مصرف دارو هستم و تازه توانسته ام بطور عادی لباس بپوشم. حتما از پوشش مناسب و کرم ضدآفتاب استفاده کنید. اگر شنا میکنید هربار از آب بیرون می آیید از نو کرم بزنید و اصلا ساعتهای طولانی زیر آفتاب نمانید و مرتب آب فراوان بنوشید. 

 

نویسنده : Sour toes

تمامی مطالب عنوان شده در سفرنامه ها نظر و برداشت شخصی نویسنده است و وب‌ سایت لست سکند مسئولیتی در قبال صحت اطلاعات سفرنامه ها بر عهده نمی‌گیرد.