سلام بر دوستان عزیز, بزرگی گفته بود زندگی مثل یک کتاب  هست و اگه سفر نکنید مثل این میمونه که فقط یک برگ از این کتاب رو خونده باشید.
من همیشه به این جمله اعتقاد داشتم و برخلاف تاثیری که از محیط و اطرافیان میگیرفتم مبنی بر اینکه برو دنبال زندگیت و لازم نیست اینقدر سفر کنی و پول هدر بدی  هر از گاهی یه برگ دیگه از این کتاب قطور رو میخوندم و تا جایی که بتونم تجربیات اندکم رو در اختیار دیگران قرار میدم و صد البته دنبال استفاده از تجربیات دیگران هم هستم.
فقط همین الان بگم  اعتقاد دارم که سفرنامه نباید فقط خاطرات سفر باشه و یه جورایی باید راهنمای سفر هم باشه و تا جایی که امکان داره  با ذکر جزئیات برخی  اتفاقات  و قیمت ها سفر  رو برای کسانی که مشتاق دیدن اون مقصد هستن راحتتر کنه.
این سفر یکی از پرماجراترین سفرهای من بوده و اگه بخوام کل اتفاقاتش رو بنویسم مطمئن هستم که از یک کتاب هم بیشتر میشه ولی سعی میکنم خلاصه تر بنویسم و بعضی اتفاقات رو حذف کنم.اگر طولانی شد عذرخواهی میکنم و دلیلش وقایع زیادی هست که در طول این سفر رخ  داد.
مدتی بود که فکرم درگیر جنوب شرق آسیا شده بود و به این فکر میکردم کدوم کشور رو ببینم.مطمئنا ما ایرانی ها تو انتخاب مقصد چندان دستمون باز نیست و حتما باید هزینه ها و ویزا رو هم  در نظر بگیریم و بعد برای سفر نقشه بریزیم.دیدم که راحتترین وضعیت ویزایی متعلق به مالزی هست ولی احساس میکردم اونجا خیلی بکر نیست و دنبال یه کشور کمتر توسعه یافته گشتم و نظرم به لائوس جلب شد این کشور برای کسانی که دنبال جای بکرتر هستن فوق العاده هست.من قبلا چندتا عکس از مناظر طبیعی و آبشارهای لائوس دیده بودم و چند تا خارجی هم از تجربه خوبشون در سفر به این کشور گفته بودن وهمین مساله من رو راغب به دیدن این کشور کرده بود. طبیعت و فرهنگ بودایی توی این کشور دست نخورده تر از بقیه همسایه ها هست و شرایط ویزاش راحت تر بود یعنی امکان اخذ ویزا در فرودگاه رو هم داشت پس انتخابش کردم.
پیش خودم گفتم من که این همه راه میخوام برم پس کاش یه کشور دیگه رو هم اضافه میکردم.ویتنام و تایلند ویزا میخواستن و میانمار رو هم هنوزم نمیدونم چطوری باید ویزاشو گرفت. به کامبوج هم فکر میکردم چون دوست داشتم معبد آنگکور وات و قلمرو رژیم خمرهای سرخ رو هم ببینم ولی خبرهای خوبی از کسانی که برای ویزای اونجا اقدام کرده بودن نمیشنیدم واسه همین دلسرد شده بودم.
برخورد خوبی با ایرانی ها چه توی سفارت و چه لب مرز نداشتن و من متعجب بودم که چرا کشور به این فقیری و گمنامی باید  نسبت به ایرانی ها حساس باشه.

به هرحال دل رو زدم به دریا و قرار شد که وقتی به لائوس رفتم از سفارت کامبوج در اون کشور برای ویزا اقدام کنم و اگر شد اونجا رو هم  ببینم.
پرواز ها رو چک کردم و دیدم پرواز مستقیمی به لائوس وجود نداره و با ایرلاین هایی که با چند توقف شما رو به اونجا میرسونن هم باید حدود 4 میلیون خرج کرد (مهر 96) پس بیشتر تحقیق کردم و متوجه شدم بهترین کار اینه که به یکی از کشورهای اطرافش برم و از اونجا به لائوس برم. بهترین دروازه ورود به جنوب شرق آسیا بدون شک مالزی هست چون برای اقامت زیر 14 روزه ویزا نمیخواد و بیشترین پروازها رو هم به کشورهای اون منطقه داره. ارزانترین بلیت هم از تهران به کوالالامپور از ایرلاین آسیا بود که اون موقع حدود 1 میلیون و 700 هزار تومن بود و من دیدم از شیراز به تهران رفتن هم مصیبت های خودشو داره و کلی هزینه شیراز به تهران و فرودگاه تا شهر و برعکس داره پس یه بلیت شیراز به کوالالامپور با ایرلاین قطرایرویز رو تو یه بازه زمانی 18 روزه  به قیمت 2 میلیون و ششصد هزار تومن گرفتم  و مشغول بستن تدریجی  کوله پشتیم شدم.
چیزی به زمان سفر که 18 مهر 96 بود نمونده بود که متوجه شدم کامبوج سامانه ویزای الکترونیک رو هم برقرار کرده و این یه خبر خوب بود.چون هم وقتم توی سفارت کامبوج تلف نمیشد و هم احتمال گرفتن ویزا قطعی تر شده بود.
برنامه سفرم روز به روز داشت مشخص تر میشد و تصمیم گرفتم یه کارت اعتباری بین المللی که دوستم چندسال پیش از خارج برام تهیه کرده بود رو شارژ کنم تا بتونم بلیت پروازهای بعدیم که باید آنلاین میگرفتم رو بخرم و ویزا رو باهاش پرداخت کنم.
دوستی به نام محمد دارم که ساکن تهران هست و وقتی برنامه سفر رو براش شرح دادم ابراز تمایل کرد که اون هم بیاد و با پروازهای جداگانه به کوالالامپور بیایم و اونجا به هم بپیوندیم , خبر خوشحال کننده ای بود چون یک همراه سفر رو راحتتر و لذت بخش تر میکنه.
قضیه شارژ کردن کارت اعتباری هم بسیار مفصل و پردردسر بود ولی بالاخره انجام شد فورا برای ویزا از طریق سایت وزارت خارجه کامبوج اقدام کردیم و با پرداخت نفری 36 دلار و پر کردن فرم مشخصات و آپلود عکس منتظر جواب موندیم. سرعت عملشون بالا بود و دقیقا فردای اون روز از طریق ایمیل ویزامون رو دریافت کردیم .

 

 

          عکس شماره 1      

1.jpeg                                                  

 


پرینتش رو گرفتیم و رفتیم سراغ مرحله بعد یعنی خریدن بلیت کوالالامپور به لائوس و بقیه بلیت ها سفر ما به این قرار بود که از مالزی شروع بشه و بعد به لائوس بریم و بعد از اون کامبوج و از کامبوج به مالزی و بازگشت به ایران.
دقیقا مثل این عکس:




عکس شماره 2   (به ترتییب مشکی سبز بنفش  آبی زرد)  

2.jpg                                                
 عکس شماره 3(موقعیت کشور لائوس در جنوب شرق آسیا)   

4.jpg                                              


روز موعود فرا رسید و من صبح سه شنبه 18 مهر 96 راس ساعت 5 با پرواز قطر ایرویز از فرودگاه شیراز عازم کوالالامپور شدم, فاصله شیراز تا دوحه خیلی کم هست و تقریبا یکساعت طول کشید تا به فرودگاه بین المللی حمد رسیدم.
یکبار دیگه هم این فرودگاه زیبا و مدرن رو دیده بودم اما  این بار هم باز دوباره برام تازگی داشت و سه ساعتی که  توی سالن ترانزیت بودم خیلی زود گذشت و سوار هواپیمای بعدی شدم.
این پرواز تقریبا طولانی بود و 8 ساعت طول میکشید, هواپیما یه بوئینگ خیلی بزرگ و مدرن بود و تک تک صندلی ها پر بود و خلاصه با خوراکی هایی که طی پرواز میدادن و موزیک های گوشیم و نگاه کردن به بیرون و یه کمی هم خواب خودمو سرگرم کردم. جالب اینجا بود که خودمو آماده کرده بودم هندوستان رو از بالا تماشا کنم ولی دقیقا اون مدتی که خواب بودم از روش عبور کردیم و تا بیدار شدم به مانیتور هواپیما نگاه کردم و دیدم دقیقا به آخرین نقطه این شبه جزیره رسیدیم و فوری بیرون رو نگاه کردم ولی فقط چند کیلومتر آخر از  ساحل شرقی رو دیدم و بعدش تا مالزی که هوا تاریک شده بود دیگه  هیچ چیزی به جز پهنه اقیانوس ندیدم.
حدود ساعت 9 شب بود که به فرودگاه بزرگ  کوالالامپور رسیدم این فرودگاه هم خیلی بزرگ هست و بزرگی اون رو موقعی که حدود 5 دقیقه سوار مترو درون فرودگاهیش شدم تا به قسمت کنترل پاسپورت و ورود به شهر برسم متوجه شدم,مامور کنترل پاسپورت به بلیتم نگاه کرد و گفت اقامت مجاز برای ایرانی ها 14 روز هست ولی بلیت تو 18 روزه هست میخوای چیکار کنی؟ گفتم فردا به لائوس میرم و بخاطر همین اقامتم در کوالالامپور در حد مجاز هست .گفت بلیت لائوس رو نشونم بده و بعد از نشون دادن پرینت بلیت بدون هیچ حرفی و بلافاصله مهر ورود رو تو پاسپورتم زد و گفت خوش امدی. محمد ظهر به مالزی   رسیده بود و به هاستلی که از قبل بوک کرده بودیم رفته بود و وقتی گوشیم رو به اینترنت فرودگاه وصل کردم دیدم بهم پیام داده که هاستل یه سرویس فرودگاه داره که با قیمت باور نکردنی 11 رینگیت مسافرین هتل رو از فرودگاه به هاستل میاره. اون موقع دلار 3900 بود و یادمه یه 100 دلاری تو فرودگاه شیراز به قیمت هر دلار 4150 تومن گرفتم و چقدر ناراحت بودم که دلارو گرون فروخته و هیچوقت فکر نمیکردم وضعیت دلار به این سرعت رو به وخامت بره که حرف از 9 هزار تومن هم زده بشه.هر رینگیت تقریبا 950 تومن میشد و با توجه به قیمت 60 رینگیتی تاکسی و مترو فرودگاه این قیمت 11 رینگیتی خیلی منصفانه بود.
هوای کوالالامپور تو اون ساعت فوق العاده گرم بود و من که از خنکی هوای فرودگاه یهو به اون گرما برخوردم تعجب کردم. دقیقا عین حمام بود,حدودا  یک ساعتی معطل شدم تا تاکسی رو جلوی اون گیت فرودگاه که از قبل هماهنگ شده بود  پیدا کردم و سوار شدم تقریبا 20 دقیقه بعد جلوی در هاستل پیاده شدم.
این هاستل رو بخاطر نزدیکی به فرودگاه گرفته بودیم و چون فردا صبح عازم کشور لائوس بودیم دلیلی وجود نداشت که خودمون رو با  ترافیک و شلوغی و هزینه های مرکز شهر کوالالامپور که یک ساعت تا فرودگاه فاصله داره درگیر  کنیم. اسم هتل سری پکر بود و توی سایت بوکینگ نوشته بود که 6 کیلومتر با فرودگاه فاصله داره که مطمئنم بیشتر بود و حداقل 2 برابر دورتر بود ولی من ازش راضی بودم و با نفری 8 دلار جایی بهتر از این پیدا نمیشد.
محمد رو جلوی هاستل دیدم و سلام و احوالپرسی کردیم و فورا به یک رستوران که بغل هاستل بود رفتیم و یه همبرگر 5 رینگیتی خوردیم و به هاستل برگشتیم تا بخوابیم.
صبح بیدار شدیم و بعد از صبحانه آماده شدیم که به فرودگاه بریم پرواز ما ساعت 12 ظهر بود و تنظیم کردیم که یکی دوساعت زودتر اونجا باشیم باز با تاکسی هاستل و با همون قیمت نفری 11 رینگیت به فرودگاه رفتیم و کارت پرواز گرفتیم و سوار هواپیما شدیم.
پرواز حدودا 2 ساعت و خورده ای طول کشید(این بلیت رو 36 دلار خریده بودم) و ما ساعت 2 بعدازظهر به فرودگاه شهر  لوانگ پرابانگ که دومین شهر مهم این کشور هست رسیدیم.
لائوس یک کشور محصور در خشکی با جمعیت شش میلیون و هفتصد هزار نفر و مساحتی تقریبا برابر با مجموع دو استان خراسان رضوی و اصفهان در جنوب شرق آسیا قرار داره . اقتصاد اون بر پایه کشاورزی و تجارت های مرزی با همسایه ها هست و گردشگری هم  در این کشور در حال توسعه و گسترش هست.
تقریبا نیمی از مسافرین  پرواز توریست های غربی بودن و ما هم تو صف توریست های خارجی قرار گرفتیم و برگه ویزای فرودگاهی رو پر کردیم و بر خلاف انتظار هیچ حرفی به جز پول بدید به ما نگفتن.فرم ویزا رو به همراه یک قطعه عکس  و 31 دلار پول دادیم و در کمتر از نیم ساعت ویزا رو گرفتیم و وارد شهر شدیم.


            عکس شماره 4    (فرودگاه لوانگ پرابانگ کشور لائوس)       

3.jpeg

                 

ماجرای خریدن بلیت لائوس به کامبوج رو هم براتون خلاصه تعریف میکنم که من پرواز رو تقریبا یک هفته قبل از سفر برای دو نفرمون به قیمت هر نفر 105 دلار  به صورت آنلاین از سایت لائو ایرلاین که هواپیمایی ملی کشور لائوس هست خریدم و بعد که پرینت رو برامونم ارسال کردن هردو بلیت به اسم من بود. بهشون ایمیل زدیم که چرا اینجوری شده؟ و لطفا اینو عوض کنید . اونها هم ایمیل زدن که امکان چنین کاری وجود نداره و  فقط میتونید بلیت رو کنسل کنید و یکی دیگه بگیرید. کنسل کردن بلیت هم یعنی اینکه 60 دلار میپرید و فقط 45 دلار رو بعد از 1 ماه به کارت برمیگردوندن. من دقیقا یادم هست که اسم و مشخصات و شماره پاسپورتمون رو درست وارد کردم و موقع نهایی شدن بلیت سایت لائو ایرلاین  2 بار خطا داد و بعد نهایی شد. احساس میکنم بخاطر اون این اتفاق افتاده و یکبار هم به ذهنم اومد که شاید این ایرلاین چون بسیار ضعیف هست از این راه مسافرها رو تلکه میکنه ولی این هم شاید حرف درستی نباشه چون مدرکی نداشتم.
خلاصه اینکه قرار شد به دفتر این ایرلاین در فرودگاهی که الان رسیده بودیم بریم و آخرین تلاشمون رو بکنیم.
فرد پشت باجه هم دقیقا همون جملاتی که توی ایمیل میگفتن رو تکرار کرد و ما بعد از چند دقیقه متوجه شدیم که  فقط داریم سرمون رو درد میاریم بنابراین وقت رو تلف نکردیم و دقیقا همون کاری که بهمون گفته بودن و ما زیر بار نمیرفتیم رو علیرغم میل باطنی پذیرفتیم و یکی از بلیت ها رو کنسل کردیم و یکی دیگه گرفتیم و قرار شد که  ضرر ناشی از کنسل شدن بلیت رو بین خودمون دونفر  تقسیم کنیم.
تاریخ پرواز ما هم ده روز بعد بود که از شهر وین تیان پایتخت لائوس به پنوم پن پایتخت کامبوج بود صورت میگرفت.

فورا از صرافی  یه مقدار دلار رو با پول لائوس که اسمش کیپ بود چنج کردیم.
اون موقع هر 1 کیپ به پول ما 5 ریال میشد و این کار ما رو راحت کرده بود چون هرقیمتی که میدیدیم رو نصف میکردیم و ارزش ریالیش رو محاسبه میکردیم و میخریدیم.
 از فرودگاه خارج شدیم و طبق معمول کلی تاکسی و راننده دور ما جمع شدن و قیمت ها  و شرایط رو که مقایسه کردیم متوجه شدیم با هیچ وسیله ای به جز تاکسی نمیشه به مرکز شهر رفت. نفری 25000 کیپ دادیم و سوار شدیم. راننده چند نفر دیگه رو هم سوار مینی ون کرد و حرکت کرد.
شهر لوانگ پرابانگ شهری با قدمت بیش از هزارسال  و جمعیت پنجاه هزار نفری یک شهر تاریخی و در نوع خودش خاص بود  دهها منطقه ثبت شده در یونسکو داره و بافت تاریخی و مذهبی جذابی داره که همین باعث شده که این شهر کوچک یک فرودگاه بین المللی و هزاران توریست مشتاق داشته باشه.
رودخانه مکونگ هم از وسط این شهر رد میشه و مردم هم از برکاتش بهره مند میشن.
هوای این شهر هم گرم بود ولی نه به اندازه کوالالامپور, تاکسی کمتر از  از 15 دقیقه بعد ما رو جلوی هاستل" داون تاون بک پکرز" پیاده کرد.ما توی یک اتاق 6 تخته به قیمت  هر نفر 7 دلار به ازای هر شب  پرداخت کردیم و این قیمت شامل صبحانه خوبی که میدادن هم   میشد.
این هاستل در مرکز شهر کوچک لوانگ پرابانگ بود و یه فضای دوستانه و دنج داشت دو طبقه بود و ما طبقه بالا بودیم اجبارا هم باید بدون کفش وارد میشدیم و این برای ما که ایرانی بودیم خوشایند بود فضای لابی این هاستل برای کسانی که دنبال معاشرت و صحبت با بقیه توریست ها هستن عالیه و در حقیقت بهترینی بود که(از نظر فضای صحبت و مکالمه) تا بحال دیدم.چند دقیقه اونجا نشستیم و یه کم استراحت کردیم و تصمیم گرفتیم تا هوا تاریک نشده  بریم تو شهر و یه گشت کوچیک بزنیم.
این شهر پر از آبمیوه فروشی و غذاهای خیابانی و کلا شغل های بساطی بود, یه آبمیوه گلابی و لیمو که همونجا و جلو چشم خودمون تهیه میکرد رو  به قیمت 10000 کیپ گرفتم و با خوردنش  خنک شدم.
    

                                                                                         تصویر شماره 55.JPG

 

از اولین کوچه که رد شدیم به بازار شبانه معروف این شهر رسیدیم که کل خیابون رو اشغال میکرد و تردد وسایل نقلیه هم ممنوع میشد. چون وسطش جای راه رفتن بود و دوطرف خیابون هم فروشنده ها و بساطشون بودن.
جنس های جورواجوری میفروختن که بیشتر برای تماشا جالب بود تا خرید. فروشنده ها اکثرا زن بودن و بعضی ها بچه های کوچکشون رو هم در بغل داشتن.  از این نوع بازارها تقریبا تو همه کشورهای جنوب شرق آسیا وجود داره و واقعا اگر چشم بسته ما رو به اونجا ببرن و یهو چشممون رو باز کنن نمیفهمیم تو کدوم یک از کشورها هستیم چون هم اجناسشون و هم نحوه ارائه اونها شبیه هم هست .

 

تصویر شماره 6     

6.JPG                                                                          

تصویر شماره 7        

7.JPG                                                                         

تصویر شماره 8          

8.JPG                                                                       

 تصویر شماره 9             

9.JPG                                                                   
تو کوچه های فرعی این بازار چندتا بازار خوراکی بود که بسیار جالب بود ,غذاهای رنگارنگ و با قیمت های بسیار مناسب.
یه کوچه تنگ که با پارچه و ورق های آهن نازک سرپوشیده شده بود و پر بود از غذاهای خیابانی و مشتری ها که اکثر قریب به اتفاق اونها گردشگر بودن. غذاها شامل غذاهای گیاهی بودن تا گوشت های مختلف از گاو و خوک بگیرید تا قورباغه و حشرات.
به هاستل برگشتیم و با یه پسر کلمبیایی و دختر فرانسوی همصحبت شدیم که به هاستل ما اومده بودن تا از جمع دوستانه استفاده کنن ,اونها تو یه هاستل دیگه اقامت داشتن. بعد از یک ساعت صحبت کردن  گفتن ما میخوایم امشب به سالن بولینگ بریم اگه مایل هستید میتونیم یه گروه بشیم و بریم. ما هم استقبال کردیم و باهاشون همراه شدیم.
فکر نمیکردم این شهر کوچک سالن بولینگی به این شلوغی داشته باشه البته بیشتر اونها توریست بودن, ما یه شب پرهیجان رو اینجا گذروندیم هر دور بازی که شامل چند ست مسابقه دو نفره بود20000 کیپ میشد. قیمت معقولانه ای بود.
عکسهایی که گرفتم بخاطر شلوغی جمعیت  امکان انتشار ندارن و از اینترنت عکس های همون سالن رو براتون میزارم.

 

تصویر شماره   10      

10.jpeg                                                    
موقع خداحافظی پدرو و امیلی به ما گفتن که فردا میتونیم برنامه آبشار کوانگ سی رو با هم بریزیم و با یه ماشین به صورت گروهی بریم که ارزونتر تموم بشه. فورا گفتیم ما هم هستیم و به هاستل برگشتیم و قرار رو برای فردا صبح تنظیم کردیم.
شب رو راحت خوابیدیم و فردا صبح بعد از صرف صبحانه که شامل میوه های استوایی و چای و قه,ه به اضافه مربا و تخم مرغی که به انتخاب ما بصورت املت یا نیمرو تهیه میشد آماده شدیم و به سمت محل قرار رفتیم اونجا یه پسر اسپانیایی و سه دختر انگلیسی و فیلیپینی و آمریکایی هم به جمع ما ملحق شدن و با هم سوار یک توک توک شدیم و هر نفر 20000 کیپ به راننده دادیم که ما رو به آبشار کوانگ سی ببره و برگردونه.
توک توک های لائوس بزرگتر از توک توک های بقیه کشورهای جنوب شرق آسیا هست و معمولا وانت ها رو سرپوشیده میکنن و فقط قسمت پشت رو باز میزارن و معمولا 8 الی 10 نفر میتونن اونجا بشینن.
ما توی مسیر از دیدن مناظر زیبای حاشیه شهر تا رسیدن به آبشار لذت میبردیم بعد از طی زمانی حدود 1 ساعت به ورودی آبشار کوانگ سی رسیدیم.ورودی آبشار هر نفر 20000 کیپ بود و بعد از پرداخت وارد مجموعه شدیم در ابتدای ورودی یه مرکز نگهداری و بازپروری خرس های سیاه آسیایی وجود داشت که خرس های آسیب دیده و کشف شده از قاچاقچی ها رو اونجا نگه میداشتن , خیلی از خرس ها غمگین بودن و بعضی ها دست و پاشون قطع شده بود .
اونها خیلی هم به فنسی که ما پشتش بودیم نزدیک نمیشدن و پس از چند دقیقه تماشا مسیرمون به سمت آبشار رو ادامه دادیم , بعد از حدود ده دقیقه پیاده روی در یک شیب ملایم به آبشار اول رسیدیم و دیدیدم گردشگرها مشغول شنا هستن و ما هم بیدرنگ به اونها پیوستیم دمای آب به نسبت اون آب و هوا کمی سرد بود ولی آزاردهنده نبود.
بعد از حدود نیم ساعت شنا و آب بازی لذت بخش دوباره مسیر رو ادامه دادیم ,یه نکته جالب که این آبشار داشت این بود که حوضچه های این مسیر شباهت زیادی  به چشمه  باداب سورت در شمال کشورمون داشت ولی با این تفاوت که تو لائوس حفاظت بیشتری از این میراث طبیعی انجام میدادن.امیدوارم که قدر داشته های طبیعیمون رو بیشتر بدونیم چون مثلا من با دیدن چندتا عکس از این آبشار که یک گردشگر خارجی تو صفحه اجتماعیش گذاشته بود مشتاق سفر به این کشور شدم.گردشگری یکی از پول سازترین صنعت های حال حاضر در دنیا هست. خلاصه  بعد از گذشت حدودا 10 دقیقه به آبشار اصلی کوانگ سی رسیدیم و دقیقا روبروی این آبشار باشکوه ایستادیم وبه اون خیره شدیم.

 

 تصویر شماره 11  (محل نگهداری خرس های در ورودی آبشار)     

11.JPG         

تصویر شماره 12 (قسمت پایینی آبشار که مخصوص شنا بود)          

12.JPG        

تصویر شماره 13         13.JPG                                                         

تصویر شماره 14    

14.JPG                                                            
تصویر شماره 15(آبشار اصلی)   

15.JPG                                              
تصویر شماره 16       

16.JPG                                                         

یکی از زیباترین مناظر طبیعی که دیده بودم همین آبشار بود, آبشاری پلکانی با حجم عظیم آب و غرش وحشتناک که به شکوه و ابهت این آبشار می افزود. قطرات ریز آبی که به صورت ما میخورد حس ما رو بهتر میکرد. یک پل جلوی این آبشار درست کرده بودن که گردشگرها بتونن بدون ورود به آب و آسیب زدن به بکر بودن این آبشار دقیقا مقابلش بایستن و از تماشای اون لذت ببرن.
بعد از گرفتن کلی انرژی مثبت تصمیم گرفتیم که برگردیم و راننده رو بیش از این منتظر نگذاریم چون گفته بودیم سر دو ساعت برمیگردیم .
مسیر برگشت چون آفتابی بود خیلی تغییر کرده بود و باز هم از زیبایی های این مسیر لذت بردیم تا رسیدیم به مرکز شهر و پیاده شدیم چون خیلی گرسنه بودیم مستقیما به یک ساندویچی محلی رفتیم و من ساندویچ مرغ به قیمت 10000 کیپ سفارش دادم و خوردم. مزه اش خوب بود یه کم مقدارش کم بود ولی در کل قیمتش نسبت به حجمش مناسب بود.
به هاستل برگشتیم و تا بعد از ظهر استراحت کردیم. بدنمون واقعا خسته شده بود.
عصر با بقیه بچه ها برنامه دیدن غروب خورشید از بالای تپه ای که معبد  قرار داشت رو ریخته بودیم و همگی دیر رسیدیم و عملا از دستش دادیم قرار گذاشتیم که فردا بریم و شب رو هم به کافه رستوران اتوپیا رفتیم.یه فضای جالب و آروم داشت و چون تِم این رستوران در نور کم بود فضا آرومتر هم میشد من ازش راضی هم بودم.
شب به هاستل برگشتیم و جلو ورودی متوجه سر و صداها و تشویق های چند نفر شدیم ,بازی چلسی و کریستال پالاس بود و انگلیسی های فوتبال دوست اونجا هم شور فوتبال رهاشون نمیکرد و ما هم به تماشای بازی نشستیم.
آخر کار هم چلسی  باخت و همگی غمگین و عصبانی به اتاقاشون رفتن و خوابیدن.
این اتفاق کوچک یکی از بیاد ماندنی ترین خاطرات من هست چون بعید  میدونم بتونم به انگلیس برم و فوتبال رو در جمع طرفداران دو آتشه انگلیسی ببینم. و این برای من که یکی از آرزوهام دیدن یک بازی لیگ برتر در ورزشگاه و جمع هوادارها بود  غنیمت کوچک ولی با ارزشی  بود.

 تصویر شماره 17  (بازی چلسی-کریستال پالاس)       

17.jpg                                        
فردای اون روز میخواستیم صبح زود مراسم اعانه جمع کردن مانک های بودایی رو ببینیم مانک ها همون روحانیون بودایی هستن که با لباس نارنجی تو همه خیابون های لوانگ پرابانگ دیده میشدن و یه مراسم دارن که صبح زود ساعت 5 انجام میشه و به این شکل هست که مردم و بازاری ها قبل از شروع کار کنار خیابون میشینن و مانک ها از جلوی اونها توی یک صف رد میشن و پول و خوراکی رو به عنوان اعانه جمع میکنن. ما ساعت 6 و نیم بیدار شدیم که دیر بود و عملا این مراسم رو از دست دادیم.من که دیگه خوابم نمیبرد واسه وقت گذروندن از هاستل بیرون اومدم تا به سمت رود مکونگ که تقریبا چهار پنج دقیقه تا هاستل ما فاصله داشت برم و تماشاش کنم. کوچه هاستل ما صبح ها بساط دستفروش ها بود و از بین بوی ماهی و سبزی و میوه های استوایی گذشتم تا به رود مکونگ رسیدم.این رودخانه بسیار عظیم هست و من هنوز هیچ رودخانه ای به این پهنا ندیدم. گل آلود و در عین حال آرام هست.

 

 تصویر شماره 18         

18.JPG                                                            

تصویر شماره 19  

19.JPG                                                                    

تصویر شماره 20          

20.JPG                                                             

تصویر شماره 21             

21.JPG                                                         
دقایقی رو به تماشای این رودخانه نشستم و به هاستل برگشتم. صبحانه رو خوردیم و برای رفتن به قصر پادشاهی آماده شدیم. این قصر فاصله زیادی با محل اقامت ما نداشت و حدودا ده دقیقه بعد اونجا بودیم وقتی اونجا رسیدیم گفتن بعد از ظهر ساعت یک باز میشه ما هم نمیدونستیم اون فاصله چیکار کنیم تصمیم گرفتیم به سالن ماساژ اون سمت خیابون بریم تا وقت بگذره.
یه ساختمون قدیمی اما تمیز بود و قیمت ها بسیار خوب بودن. ماساژ لائوسی یک ساعته 40 هزار کیپ بود . واقعا ارزشش رو داشت و من فقط متعجب بودم که اون پسر جوان که ماساژور بود چطوری میتونست یک ساعت انرژی بزاره و به پول ما 20 هزار تومان برای اینکار بگیره  و تازه بیشتر  این مبلغ رو صاحب سالن میگرفت و اون فقط کارگر بود که قطعا پول اندکی برای این کار دریافت میکرد. مشخص بود که  کارگرها در کشور های جنوب شرق آسیا دستمزد پایینی میگیرن اما با این وجود  مردم آروم و شادی دارن.
بعد از خستگی در کردن دوباره به قصر پادشاهی رفتیم و این بار بهمون گفتن عصر باز میکنیم. نمیدونستیم چی بهشون بگیم و برگشتیم و یه نهار خوردیم و به هاستل برگشتیم.
باز حدود ساعت پنج به سمت قصر رفتیم و با کمال تعجب دیدیم تعطیل هست و مسئول اونجا هم جواب واضحی به ما نمیده پس فقط تو محوطه یه چرخ زدیم و چندتا عکس گرفتیم و تصمیم گرفتیم همون خیابون رو ادامه بدیم تا شاید اتفاقی چیز جالبی ببنیم تا این وقت تلف کردن بابت قصر رو جبران کنیم, اتفاقا چندتا معبد دیدیم و لذت هم بردیم تو یکی از معبد ها داشتن برای یک جشن و شاید یک مراسم مذهبی آماده میشدن و دیدن همکاری مانک های نوجوان برامون جالب بود بعد از اون یادمون اومد که از بالای یه تپه به نام "فو سی"    میشه غروب رو تماشا کرد و تصمیم گرفتیم که خودمون رو سریع به اونجا برسونیم.

 تصویر شماره 22  

22.JPG                                                       

تصویر شماره 23    

23.JPG                                                     


این تپه وسط شهر قرار داره و بالای اون یه معبد بودایی وجود داره که بالای اون به اجتماع توریست ها تبدیل شده حدودا ده دقیقه باید پله های با شیب تند رو بالا میرفتیم تا به بالای اون برسیم من همون پایین پله ها شک داشتم که بتونیم غروب رو از بالای تپه ببینیم ولی میخواستم سریع بالا برم تا حداقل امروز یه کار مفیدی انجام داده باشیم وسطای مسیر نفسمون دیگه بالا نمیومد که دیدیم خورشید هم با ما ناسازگاری کرد و رفت. من ناکامی های این روز رو به حساب بدشانسی نمیگذارم و همه اش بخاطر بی برنامگی و تعلل خودمون این اتفاقات صورت گرفت.
من هیچ روزی رو در سفر به نام روز بد نامگذاری نمیکنم و میزارم به حساب تجربه اندوختن  این روز هم یکی از اونها بود.
اون شب رو هم در رستوران اتوپیا با دوستان گذروندیم و یه پیتزای خیلی خوب به قیمت 60 هزار کیپ خوردم. اونجا در مورد جاذبه های شهر تبادل نظر میکردیم و متوجه شدیم که یه تور ترکیبی که یکی از آیتم هاش فیل سواری هست وجود داره و تصمیم گرفتیم که فردا صبح انجامش بدیم بعد از اون به محل اقامت برگشتیم و و خوابیدیم و فردا صبح بعد از صبحانه تو همون هاستل خودمون تورهای مختلف رو که روی بنرهای مختلف با عکس گذاشته بودن انتخاب کردیم.
تور ما سه قسمت بود و شامل بازدید از دهکده ویسکی و بعد از اون رفتن به فیل سواری و بعد از اون بازدید از غارهای بودا و بعد از اون بازگشت با قایق به شهر لوانگ پرابانگ میشد.
وسیله نقلیه رفتن ما یک ون بود و برگشت هم قایقی که ما رو دوباره  به شهر برمیگردوند, نهار هم جزو برنامه های تور بود

قیمت این تور هر نفر 28 دلار بود و من و محمد و یه انگلیسی دیگه که تو هاستل بود چون 3 نفر بودیم یه کم تخفیف گرفتیم و مجموعا 75 دلار پرداخت کردیم و نیم ساعت بعد حرکت کردیم.
حدودا ده نفر بودیم و بعد از مدت زمان تقریبا چهل و پنج دقیقه و گذر از مناطق جنگلی اطراف شهر به دهکده ویسکی رسیدیم.
قضیه از این قرار بود که مردم این دهکده جانوران و خزندگان مختلف رو بعد از شکار به داخل شیشه های حاوی الکل خوراکی مینداختن و اسم اون رو ویسکی بومی گذاشته بودن و این دهکده هم به همین نام معروف شده بود.
کار عجیبی میکردن و من حتی دست خرس هم توی یکی از شیشه ها دیدم مارمولک و عقرب و.. هم که فراوان بود.

تصویر شماره 24  

24.JPG                                                                   

 تصویر شماره 25  

25.JPG                                                                 

تصویر شماره 26(اون خانم هلندی بودن و قبل از انقلاب به ایران اومده بودن) 

26.JPG           

 تصویر شماره 27 

27.JPG                                                                  
طبق معمول یه معبد هم اونجا بود که از اون هم بازدید کردیم گشت ما در دهکده تقریبا نیم ساعت طول کشید و بعد از اون دوباره سوار ماشین شدیم تا بعد از گذشت مدت زمان تقریبا 20 دقیقه به محل نگهداری فیل ها رسیدیم.
یه محوطه باز در دل جنگل بود که درختهای متراکمی نداشت و تقریبا از سی تا فیل نگهداری میکردن و با کرایه دادن اونها به گردشگران کسب درآمد میکردن. چون ارتفاع فیل ها زیاد بود ما از یک سکو بالا رفتیم و منتظر موندیم تا مسئولین اون کمپ یا به اصطلاح فیل بان ها فیل ها رو به اونجا هدایت کردن و ما دوتا دوتا روی محل نشستنی که به پشت کمر اونها نصب کرده بودن سوار شدیم.اونجا بود که صلابت واقعی فیل رو درک کردم اصلا با دیدن ظاهرش نمیشه به این نکته پی برد و به نظر من تا سوار نشی متوجه نمیشی. موقعی که سوار شدیم کوچکترین تغییری در حالتش ایجاد نشد و موقعی که پشت سرش رو لمس میکردم دقیقا انگار یه دیوار نرم رو لمس میکردم. موهایی کم پشت اما بسیار ضخیمی روی بدن حیوان وجود داشت که وقتی اون رو با استاندارد حیوانات دیگه مقایسه میکردیم بسیار تعجب آور بود. من اولین بار بود که فیل آسیایی میدیدم و چون قبلا فیل های آفریقایی که از نوع آسیایی بزرگتر هستن رو دیده بودم فکر میکردم بزرگی آسیایی ها به چشمم نیاد اما موقعی که سوار شدم نظرم عوض شد.
به هرنفر چندتا چوب بامبو دادن تا توی مسیر به فیل ها بدیم تا بخورن و بعد با  فرمان فیل بان ها فیل ها که تعداد اونها 7 تا بود پشت سر هم حرکت کردند و تو یه مسیر تقریبا دایره ای جنگلی حرکت کردیم ,این مسیر یه جاده باریک بود که بخاطر بارندگی روزهای قبل عملا تبدیل به باتلاق شده بود و چون در بعضی قسمت ها باریک می شد و سربالایی و سرازیری هم داشت مطمئن بودم که هیچ وسیله نقلیه ای به جز فیل نمیتونست از اونجا رد بشه.حتی بعضی جاها اونقدر باتلاقی و باریک میشد که فیل بان ها هم به پشت گردن فیل ها سوار میشدن و بعد از گذر از اون محل دوباره پیاده میشدن و فیل ها رو هدایت میکردن. رابطه اونها با فیل ها جالب بود و با صداهای مخصوصی به فیل ها فرمان میدادن و از نوع واکنش فیل ها مشخص بود که رابطه متقابلی با اونها دارن و فیل ها هم اونها رو کاملا  میشناسن. طول این مسیر رو اگه بخوام شبیه سازی کنم میشه گفت تقریبا اندازه دور میدان آزادی تهران بود, حدود بیست دقیقه طول کشید تا به انتهاش رسیدیم فقط آخرش یه کم تغییر مسیر دادیم و به کنار رودخانه  رسیدیم تا بعد از مراسم حمام فیل ها و بعد از صرف نهار با قایق به سمت غارهای بودا یا غارهای پاک اُو حرکت کنیم.

 

 تصویر شماره 28

28.JPG                                                              
تصویر شماره 29    

29.JPG                                                         

تصویر شماره 30    

30.JPG                                                        
تصویر شماره 31 

31.JPG                                                            
تصویر شماره32  

32.JPG                                                          
تصویر شماره33 

33.JPG                                                          
یه نهار تقریبا متنوع تدارک دیده بودن که سر میزهای 6 نفره خوردیم و با همسفرها صحبت کردیم اونجا یه زوج مسن هلندی  بودن که از ما پرسیدن اهل کجا هستید؟ گفتیم ایرانی. اون آقا برگشت و به خانمش گفت دیدی گفتم ایرانی هستن.ما متعجب شدیم که چطوری متوجه شدن ایرانی هستیم چون زبان فارسی زبان بسیار عجیبی بنظر میاد و برای مردم بقیه دنیا چندان قابل تشخیص نیست. من بارها برام اتفاق افتاده بود که خارجی ها بعد از شنیدن زبانمون ازمون میپرسیدن به چه زبانی صحبت میکنید و اهل کجا هستید ولی هیچکدوم  درست حدس نمیزدن . این زوج از سفرشون به ایران قبل از انقلاب گفتن و اینکه ایران و مردمش رو خیلی دوست دارن. ما هم ازشون تشکر کردیم و بهشون تعارف کردیم که باز هم به ایران بیان.
بعد از نهار به سمت رودخونه رفتیم تا فیلها رو حمام کنیم.
حمام فیل ها هم در نوع خودش جالب بود, با یه سری الیاف گیاهی که فیلبان ها به ما دادن و با یه کم مواد شوینده اونها رو شستیم شستن فیلها باید با تمام قدرت انجام بگیره و اگه لیف رو به آرامی روی پوستش بکشید تمیز نمیشه .پوست فیلها خیلی ضخیم هست و وقتی با تمام قدرت لیف رو روی پوستشون میکشیدیم ککشون هم نمیگزید و فکر کنم اصلا متوجه نمیشدن.من مطمئنم که اون روش اگر روی پوست انسان انجام بشه به راحتی پوست رو میکنه.
خلاصه سوار قایق بسیار درازی شدیم و به سمت غار حرکت کردیم این قایق با سوخت گازوئیل کار میکرد و خیلی هم جادار بود یعنی مسافرها مثل یک مینی بوس روی صندلی هایی که دو طرف این قایق وجود داشت مینشستن و تکان و لرزش غیرعادی هم نداشت و به نسبتا وسیله نقلیه راحتی بود.


بعد از گذشت تقریبا پانزده دقیقه به غار رسیدیم و قایق پهلو گرفت تا مسافرین پیاده بشن تقریبا پنجاه تا پله تا ورودی غار فاصله داشتیم بالا رفتیم و وارد غار شدیم. فکر میکنم مساحت این غار پانصد متر مربع بود و تقریبا همه جای اون با مجسمه ها و مظاهر بودا پر شده بود. هزاران بودای بزرگ و کوچک وجود داشت و این مکان به شدت مورد احترام بومی های منطقه و حتی لائوس بود. البته ما هیچ بومی اونجا ندیدیم وغار مملو از توریست بود و همین کار عکس گرفتن رو سخت میکرد.فضای داخلی غار رو هم اینطور توصیف کنم که دیواره ها به رنگ تیره بود و یه بوی نم که احتمالا دائمی بود به مشام میرسید و هیچ روشنایی به جز همون پرتو نوری که از انعکاس نور خورشید به ورودی غار میرسید وجود نداشت ,در کل فضای روحانی بر اونجا حاکم بود. زیر مجسمه های کوچک بودا یک پیام به زبان انگلیسی نوشته شده بود که خروج این مجسمه ها از کشور لائوس جرم محسوب میشود و در تمامی مبادی خروجی جمهوری دموکراتیک خلق لائوس وسایل شما کنترل میشود و در صورت وجود آثار ملی شما به دادگاه معرفی و زندانی خواهید شد.

 

 تصویر شماره 34   

34.JPG                                                              

تصویر شماره  35 

35.JPG                                                                
تصویر شماره 36   

36.JPG                                                                

تصویر شماره 37 

37.JPG                                                                 
معلوم بود که توریست ها شیطنت های زیادی کرده بودن که اونها هم مجبور به درج این پیام هشدار شده بودن.
بعد از حدود بیست دقیقه راهنما بهمون گفت سوار بشیم تا به لوانگ پرابانگ برگردیم چون تور ما دیگه تموم شده بود. با همون قایق و پس از گذشت حدود 2 ساعت به شهر رسیدیم و در یک اسکله کوچک پهلو گرفت. اونجا یه ون منتظر ما بود تا هرکسی رو کنار محل اقامتش پیاده کنیم و سوار شدیم و جلوی هاستل پیاده شدیم.تقریبا ساعت چهار بعداز ظهر بود ,خسته بودیم و استراحت کردیم.
یه بلیت برای فردای اون روز به مقصد شهر ونگ وینگ و به قیمت پنجاه هزار کیپ خریدیم.همسفر انگلیسی هم که میگفت پسته و بیسکوییت های ما به دهنش مزه کرده گفت من هم تا ونگ وینگ با شما میام.اسمش ریانا بود و شخصیت عجیبی داشت بسیار آروم و کم حرف بود و همیشه لبخند به لب داشت میگفت 1 سال هست که تو جنوب شرق آسیا هست و قصد داره تا وقتی که حسش رو داشته باشه به سفرش ادامه بده و اتفاقا تا الان که دارم سفرنامه رو مینویسم یعنی مهر نود و هفت هنوز هم در حال سفر هست و الان تو اندونزی موندگار شده و داره کار میکنه. در کل انسان مثبت و متینی بود
یکی از چیزهایی که توی سفر برای من جالب هستن همین افرادی هستن که تو مسیر سر راهم قرار میگیرن و واقعا درسهای زیادی ازشون میگیرم و به فکر فرو میرم.
تفاوت آدمها و شیوه زندگیشون واقعا برام جالب هست و وقتی خودمون که با کلی محدودیت زمانی و مالی و ضعف پاسپورت سفر میکنیم رو با این افراد مقایسه میکنم حیرت زده میشم اصلا شاید نباید مقایسه انجام بدم.
صبح ساعت 9 یه ون ما رو سوار کرد و جلوی چندتا هاستل دیگه هم بقیه مسافرها رو سوار کرد و ما رو به سمت جنوب برد, شهر ونگ وینگ که یک شهر کوچک و تفریحی در مرکز لائوس هست صد و هشتاد کیلومتر با ما فاصله داشت و بعد از چهار ساعت بالا و پایین پریدن توی جاده های بسیار ناهموار  و عبور از مناطق کوهستانی به اونجا رسیدیم.یکی از بدترین جاده هایی بود که تابحال دیده بودم. اصلا چنین جاده بین شهری تو ایران نداریم که بگم مثل اون بود تا براتون قابل تجسم بشه.ولی تا دلتون بخواد مناظر اطراف جاده  زیبا و سرسبز  بود و همین مساله  یه کم وضعیت رو قابل تحمل میکرد.

 

   تصویر شماره 38

38.JPG                                                                
 ونگ وینگ شهر کوچکی بین لوانگ پرابانگ و پایتخت لائوس یعنی وین تیان بود و بخاطر تفریحات آبی و طبیعت گردی و صد البته تفریحی بودن شهر معروف بود.هیچ ساختمان بلندی در این شهر وجود نداشت و بیشتر شبیه یک روستای توسعه یافته بود و آب و هواش چند درجه ای از شهر قبلی خنک تر بود ولی باز هم گرم بود.ما وسط شهر پیاده شدیم و میخواستیم به هاستلی که به پیشنهاد ریانا رزرو کرده بودیم بریم یه توک توک گرفتیم و نفری هزار کیپ بهش دادیم و بعد از چهل پنجاه ثانیه ما رو جلوی هاستل پیاده کرد ,بی انصاف بهمون نگفت که با هاستل فاصله کمی داریم . اسم هاستل "چیلائو" بود که اسم جالبی بود یعنی از ترکیب دو کلمه لائوس و استراحت توام با خوشی ساخته شده بود و در بدو ورود متوجه شدیم که جای تمیزی نیست ولی از اون طرف فضای صمیمانه و راحتی داره.یه لابی بسیار بزرگ داشت که گنجایش پنجاه نفر رو هم داشت, دوتا پسر اروپایی داشتن بیلیارد بازی میکردن که واقعا ژولیده و شلخته بودن و بقیه کسانی که تو لابی نشسته بودن هم وضعیت بهتری نداشتن و هرکسی یه گوشه نشسته بود و خمیازه میکشید.

تصویر شماره 39 

39.JPG                                                             
ریانا به اتاق خوابگاهی رفت و ما هم یه اتاق دو تخته گرفتیم چون تو قسمت نظراتی که توی سایت بوکینگ در مورد این هاستل وجود داشت چندین نفر از سفت و ناراحت بودن تخت اتاق اشتراکی این هاستل گلایه کرده بودن و ما هم به این دلیل ترجیح دادیم اتاق خصوصی بگیریم.برای سه شب اقامت 39 دلار دادیم و یعنی 13 دلار برای هر شب در اتاق دو تخته و این قیمت خوبی بود.
اتاق رو تحویل گرفتیم و بعد برای نهار و مشاهده اطراف از هاستل خارج شدیم. هیچ چیز جالبی مشاهده نکردیم و بعد از یک ساعت گشت و گذار یه اسپاگتی 25 هزار کیپی خوردیم و یه تیشرت که اسم لائوس رو روش نوشته بود رو به قیمت باز هم 25 هزار کیپ خریدم.از قیمت هر جفتشون راضی بودم چون می ارزیدن.

 

تصویر شماره 40(نمادهای کمونیستی و داس و چکش در بعضی جاها دیده میشد) 

40.JPG               
یه کم استراحت کردیم و بعد از یکی دوساعت به لابی هاستل اومدیم و هوا تاریک شده بود اونجا بود که دیدیدم کلی آدم با محدوده سنی 20 تا 30 سال اونجا جمع شدن و صدای موزیک بلند و نور و دود و... و اونجا بود که دلیل بی حالی و ژولیدگی افراد رو فهمیدیم. اون هاستل از عصر تا نصفه شب جشن برگزار میکنه و اون افراد چون شب قبل تا صبح بیدار بودن بعد از ظهر از خواب بیدار شدن و به همین خاطر دل و دماغی نداشتن. این هاستل رو به افرادی که دنبال شادی هستن توصیه میکنم وگرنه اگر کسی به زود خوابیدن عادت  داشته باشه اصلا واسش  مناسب نبود چون حقیقتا آسایشی توش وجود نداشت. به این نوع هاستل ها که توی بعضی کشورها وجود دارن به اصطلاح پارتی هاستل میگن.
 و میشه گفت همه مسافرهاش افراد جوان عمدتا غربی هستند.
این شب یکی از اتفاقات بد سفر ما اتفاق افتاد و الان خدمتتون عرض میکنم که چی شد شاید عبرت بشه و بقیه حواسشون بیشتر جمع باشه , اون شب رو با صحبت کردن با بقیه مسافرها و گشت در خیابان های ونگ وینگ گذروندیم و آخرهای شب خیلی خسته شده بودیم,من به محمد گفتم : محمد داداش امشب خیلی خسته شدیم بیا بریم بخوابیم که فردا زود بیدار بشیم و بریم یه جایی رو ببینم. محمد خیلی سرخوش و پر انرژی بود و  گفت من یه نیم ساعت دیگه تو خیابونها و بازار میچرخم و برمیگردم.منم ناچارا گفتم باشه مشکلی نیست.
ساعت 12 بود و تا هاستل شاید 50 قدم فاصله داشتیم و من برگشتم .مستقیم رو تختم افتادم و خوابیدم ساعت 2 بعد از نیمه شب بیدار شدم و دیدم محمد هنوز نیومده خیلی نگران شدم و به تلگرامش پیام دادم.جواب نداد کم کم داشتم آماده میشدم که برم و از رسیپشن هاستل بخوام که با شماره اش تماس بگیره که دیدم محمد با قیافه غمزده وارد شد و گفت کیف پولم گم شد!
گفتم شوخی نکن کجا بودی؟ گفت شوخی نمیکنم بیچاره شدم.
من هم دقیقا انگار آب یخ روم ریخته باشن گفتم چجوری گم کردی؟مگه میشه؟
گفت نمیدونم کجا جا گذاشتم یا از دستم افتاد یا کسی ازم قاپید. فقط الان میدونم که کیفم نیست و هرچی دنبالش گشتم هم پیدا نکردم. خلاصه نیم ساعت رو تختامون نشستیم و بدون حرف زدن به اینکه چیکار باید بکنیم فکر کردیم. هیچ کاری نمیتونستیم بکنیم این اتفاق روی سفر من هم تاثیر میزاشت و به شدت از کیفیت سفر کاهش میداد.
من دیدم دیگه کار از سرزنش و ملامت و چرا حواست نبود و... گذشته و گفتم اشکال نداره  شاید این اتفاق واسه من هم می افتاد ,من حدود 300-400 دلار اضافه بر مخارجی که به صورت تقریبی پیش بینی کردم با خودم دارم و اون رو بهت میدم و یه کم هم تو هزینه های خودم صرفه جویی میکنم تا به آخر سفر برسیم و بیشتر از این تو این کشورهای غریب و دور افتاده که حتی ایران توشون سفارت هم نداره در به در نشیم.
یه کم بهش دلداری دادم و بصورت مصنوعی بهش روحیه دادم چون واقعا خودم هم روحیه ام رو باخته بودم و به هر ترتیبی بود شب رو خوابیدیم و صبح هم با ناراحتی بیدار شدیم و رفتیم توی لابی هاستل و صبحانه خوب هاستل که رایگان بود رو هم خوردیم. یه کم بهتر شده بودیم.
بعد به ایستگاه پلیس رفتیم و گم شدن کیف رو براشون توضیح دادیم و پاسخ امیدوارکننده ای دریافت نکردیم و برگشتیم بعدش به جاهایی که محمد رفته بود مراجعه کردیم و همگی میگفتن کیف پول رو ندیدن. یه لائوسی بهمون گفت تو لائوس هرکس چیزی پیدا کنه اون رو هدیه ای میدونه که کائنات بهش اهدا کرده.
اینجا بود که فهمیدم ول معطلیم و بهتره که دیگه دنبالش نگردیم و این رو هم اضافه کنم که با توجه به چیزهایی که محمد میگفت متوجه شدم که کیف رو خودش بر اثر بی دقتی گم کرده و فرضیه سرقت کیف منتفی هست چون اصلا نمیدونست دیشب کجا رفته و برگشته.
به هرحال برگشتیم و یه کم حساب و کتاب کردیم که باید چه قسمت هایی از سفر رو حذف کنیم تا این خسارت کمترین اثر رو روی سفر بگذاره چون متاسفانه این اتفاق تقریبا در ابتدای سفر رخ داده بود و ما چیزی نزدیک به دو هفته دیگه تا بازگشت به ایران زمان داشتیم.یه کم امیدوار شدیم چون اولش فکر میکردیم باید فقط نون و پنیر بخوریم و جایی هم نریم تا سفر تموم بشه.تصمیم گرفتیم که یه پکیج تفریحی که شامل کایاک سواری در رودخانه و بازدید از یه برکه آب که به" بلو لاگون" معروف بود رو بگیریم ولی گفتن باید زودتر میومدیم و الان که ساعت 12 ظهر هست دیر شده ولی میتونیم فردا انجامش بدیم.
گفتیم مشکلی نداره و هر نفر 12 دلار دادیم.
یه بارون شدید شروع به باریدن کرد و به هاستل برگشتیم و بقیه روز رو به فکر کردن در مورد اینکه چجوری پول رو مدیریت کنیم  تا به آخر سفر برسیم و گلایه کردن از اینکه چرا همه دنیا کارت بانکی دارن و فقط ما نداریم و چرخیدن توی لابی هاستل و بیلیارد بازی کردن گذشت.
فردا صبح بیدار شدیم و بعد از خوردن صبحانه سوار خودروی ون که جلوی هاستل ما توقف کرد شدیم تا به بالای رودخانه نام سونگ برسیم, یکی از خدمات خوبی که تورها و شرکت های حمل و نقل خارجی انجام میدن همین سوار کردن مسافر از جلوی محل اقامت هست و فرقی نمیکنه یه تور لوکس گرفته باشید یا ارزون چون یه قانون نانوشته دارن که باید خدمات رو از درب محل اقامت مشتری شروع کنن و همونجا هم تمومش کنن متاسفانه توی ایران شرکت های کمی هستند که تا این حد رضایت مشتری رو جلب میکنن و اگر شرکت هایی هم این کار ها رو انجام بدن معمولا یه هزینه سنگین رو به مشتری تحمیل میکنن. حدودا 20 دقیقه به سمت شمال حرکت کردیم تا به محلی که قایق ها قرار داشتند رسیدیم و پیاده شدیم. خیلی سریع جلیقه و قایق ها و یه کیف کوچک ضد آب که باید گوشی و دوربین و سایر وسایل رو در اون قرار میدادیم رو تحویل گرفتیم و در گروههای دونفری به اضافه یک قایقران محلی که تو یه قایق دیگه ما رو همراهی میکرد و در حین کار آموزش رو هم انجام میداد قرار گرفتیم. یعنی هر قایق برای دو مسافر بود  ما تقریبا 20 نفر بودیم و قایق ها رو به آب انداختیم. باید یک مسیر 10 کیلومتری رو پارو میزدیم تا به نقطه پایان برسیم متاسفانه هیچکدوم از ما  بخاطر درگیر بودن دستمون و اینکه دوربین و گوشی موبایلمون توی کیف ضد آب بود نتونستیم عکسی از این مسیر زیبا بگیریم. 

 تصویر شماره 41(تنها عکس ما از کایاک سواری)    

41.jpg                                                   

عرض رودخانه بین سی تا پنجاه متر متغیر بود و خیلی آرام بود و فقط بعضی جاها خروشان میشد یعنی اگر پارو نمیزدیم با سرعت بسیار کم و کسل کننده به جلو میرفتیم.من و محمد خیلی ناهماهنگ بودیم و از بقیه عقب میفتادیم و یه بار هم بخاطر همین قایقمون واژگون شد و کلی آب خوردیم ,با کمک مربی دوباره توی قایق نشستیم و حرکت کردیم ,محمد میدونست باید چیکار کنه ولی چون از توی آب افتادن با وجود اینکه خطرناک نبود خیلی میترسید همین کارمون رو مشکل کرده بود. خلاصه اونقدر با هم دعوا کردیم که مربی گفت اینجوری نمیشه و محمد رو سوار قایق خودش کرد و  به من گفت تو بیفت  جلو و برو, دوستت هم با من میاد.من خودم تنهایی رفتم و  تلاش کردم به بقیه برسم ولی خیلی سخت بود.توی قسمت خروشان سرعتم رو بیشتر کردم ولی بازم بهشون نرسیدم و از نظر ناپدید شدن پشت سرم رو هم نگاه کردم و محمد و مربی رو ندیدم تنها شده بودم و یه کم هم خسته .بعضی جاها دیگه پارو نمیزدم و از دیدن کوههای مخروطی کنار رودخانه لذت میبردم.

این کوههای کوچک مخروطی دقیقا شبیه کوههایی بودن که توی کارتون های ژاپنی زمان بچگیمون وجود داشتن و چندتا درخت کوچک روشون سبز شده بود. روستایی ها چندتا پل روی رودخانه درست کرده بودن که من شانسی از بین پایه هاش که خیلی به هم نزدیک بودن رد شدم واقعا نمیدونم مربی به چه امیدی من رو رها کرد شاید چون استرسم کمتر از محمد بود  فکر میکرد مهارتم زیاده ,در صورتی که اینطور نبود و من واقعا شانسی اون پل رو رد کردم و اگه سرم رو پایین نیاورده بودم مغزم متلاشی میشد.در هر صورت با هر جون کندنی بود خودم رو به نقطه ای که قایق بقیه همسفرها توقف کرده بودن نزدیک کردم و خودم رو به خط پایان رسوندم واقعا خسته بودم. تقریبا ده دقیقه بعد محمد و مربی رسیدن و سوار ون شدیم تا به برکه "بلو لاگون" بریم.تقریبا دم غروب بود و به برکه رسیدیم تا یه کم آب تنی کنیم بالای این برکه چندتا درخت بزرگ وجود داره که مسافرها از اون بالا میرفتن و شیرجه و حرکات نمایشی انجام میدادن ما هم به اونها پیوستیم و تقریبا یک ساعت شنا کردیم. این منطقه یه کم مرتفع تر از ونگ وینگ بود و موقعی که از آب بیرون اومدیم برای اولین و اخرین بار توی این کشور گرمسیری و حتی توی کل این سفر سرما رو حس کردم. البته یه کمی هم بخاطر خستگی و ضعف بود ولی در کل هوا خنک تر از بقیه جاهایی بود که حتی تا انتهای سفر دیدم.

 

تصویر شماره 42(مناظر اطراف بلو لاگون)  

42.jpeg                                                   

تصویر شماره 43  

43.jpeg                                                 


لطفا "بلو لاگون" شهر ونگ وینگ رو توی اینترنت سرچ کنید متاسفانه من عکس مناسبی پیدا نکردم ,بعد  از اون سوار یه توک توک بزرگ شدیم و به شهر برگشتیم . با اینکه انرژیمون رو از دست داده بودیم از این تجربه بسیار خرسند بودیم و واقعا ارزشش رو داشت.
 شب رو هم مثل شبهای قبل به گشتن در سطح شهر و گوش دادن به صدای موزیک مکان های تفریحی گذروندیم شبهای ونگ وینگ عین هم بودن و واقعا هیچ فرقی نمیکردن ولی در عین حال خوب بودن. تو یه مغازه یه پسر ایرانی رو که اونجا کار میکرد رو هم ملاقات کردیم که هم اون شگفت زده شد و هم ما ,گفت  دانشجوی مالزی بودم و بعدش به اینجا اومدم چندساله اینجا هستم و شما اولین ایرانی هستید که اینجا میبینم. ما هم از اون بیشتر تعجب کرده بودیم و اینکه چطور این شهر کوچک در این کشور گمنام رو برای زندگی و کار انتخاب کرده هم برامون جالب بود.
فردای اون روز بلیت به مقصد پایتخت یعنی شهر ویِن تیان رو به مبلغ 50000 کیپ خریدیم و  با هاستل خداحافظی کردیم  موقعی که داشتیم میرفتیم یه نگاه به خودمون انداختیم و دیدیم از اون دوتا آدمی که روز ورودمون به هاستل داشتن بیلیارد بازی میکردن  شلخته تر و ژولیده تر شدیم, این هاستل آدم رو به سمت غیربهداشتی بودن سوق میداد  بیچاره ها حق داشتن.ساعت 12 با یک ون حرکت کردیم و این مسیر 160 کیلومتری که تقریبا 4 ساعت طول کشید رو طی کردیم تا به شهر شلوغ و کم جاذبه وین تیان رسیدیم. از همون ابتدای شهر شلوغی و ترافیک شروع شد و چشم ما به دیدن اولین ساختمان های مرتفع در این کشور هم روشن شد. توسعه و ثروت این شهر بسیار بیشتر از شهرهای دیگر لائوس بود و خودروهای لوکس و ژاپنی بسیار زیاد بودن.
ما به هاستل " بکپکرز گاردن " رفتیم و تختهایی که تو اتاق خوابگاهی رزرو کرده بودیم رو تحویل گرفتیم و وسایلمون رو گذاشتیم و سریع بیرون رفتیم تا هم شام بخوریم و هم یه گشتی بزنیم. شهر وین تیان بزرگ بود ولی طبق اطلاعاتی که داشتیم جاذبه های زیادی برای دیدن نداشت, یه پارک بودا داره که پر از مجسمه های بودا هست و ما برنامه اش رو برای فردا  در نظر گرفته بودیم و یه چندتا معبد که نمیدونستیم کدوم رو ببینیم و از کدوم چشمپوشی کنیم .

خلاصه شام که یک اسپاگتی 40000 کیپی که بیشتر شبیه سوپ  بود رو خوردیم و به پرسه زدن در خیابانهای شهر قدم زدیم, چیز دلچسبی مشاهده نکردیم و میخواستیم قدم زنان به سمت هاستل برگردیم که یهو بهترین اتفاق ممکن در اون زمان برای ما اتفاق افتاد و دقیقا کنار یه ساختمان بسیار بزرگ دولتی  که یک حیاط بزرگ و زیبا داشت و حسابی شلوغ بود ایستادیم و با دیدن بیلبوردها و پرچم ها فهمیدیم که فستیوال آلمانی" اکتبر فست" در حال برگزاری هست ,محیط بسیار پرانرژی بود و خواننده های لائوسی و آلمانی  در زمان های مختلف روی سن میرفتن و اجرا میکردن. بین هر ترانه برنامه های سرگرم کننده هم برگزار میکردن و خوبی این مراسم به این بود که ورود برای عموم آزاد بود و فقط باید از اسپانسر برنامه خرید میکردید که چندان هم گران نبود.نکته ای که با دیدن این مراسم به ذهن من اومد این بود که چقدر آلمانی ها در همه جای دنیا زیاد هستن و تقریبا بیش از 200 نفر آلمانی تو این مراسم که شبیه کنسرت بود حضور داشتن و همگی از توریست هایی بودن که شاید اتفاقی به این مراسم اومده بودن, فرهنگ سفر در بین آلمانی ها بسیار رایج هست .بعد از 2 ساعت و به پایان رسیدن مراسم به هاستل برگشتیم و خوابیدیم.

 

 تصویر شماره 44  

44.jpeg
صبح بیدار شدیم و بعد از خوردن صبحانه هاستل که متوسط بود بیرون رفتیم تا به بودا پارک بریم این پارک بیرون از شهر قرار داشت و تاکسی ها قیمت بالایی رو پیشنهاد میدادن و با کمی پرس و جو از یک آژانس تونستیم با نصف قمیتی که تاکسی ها به ما میگفتن به اونجا بریم. یه تویوتای سواری ما و یک زوج ایتالیایی رو سوار کرد و بعد از تقریبا چهل دقیقه به بودا پارک رسیدیم قرار شد یک ساعت از پارک دیدن کنیم و بعد دوباره سوار همون تاکسی بشیم و به شهر برگردیم بلیت ورودی 5000 کیپ بود و ارزون بود. این پارک از مجسمه های بودا و نمادهای بودایی ساخته شده و در یک محیط سرسبز قرار داره و بودای خوابیده این پارک بسیار معروف هست و به یکی از نمادهای لائوس تبدیل شده محمد میگفت چون مجسمه های مشابه اینجا رو تو تایلند دیده چندان جذابیتی براش نداره ولی من حسابی از دیدنشون لذت بردم.من اولش فکر میکردم این پارک تاریخی باشه ولی قدمت اون تقریبا 60 سال بود.فکرکنم دیدن عکس ها بهتر و کاملتر از توضیحات من باشه پس لطفا این عکس ها رو ببینید.

تصویر شماره 45

45.JPG                                                                    

تصویر شماره 46 

46.JPG                                                                  

تصویر شماره 47  

47.JPG                                                                 

تصویر شماره 48 

48.JPG                                                                  

تصویر شماره 49 

49.JPG                                                                  

تصویر شماره 50  

50.JPG                                                                   

بعد از کلی عکس گرفتن برگشتیم و سوار ماشین شدیم تا به سمت شهر برگردیم بین مسیر راننده به ما پیشنهاد داد که میتونه ما رو به بقیه جاهای دیدنی ببره و کرایه پیشنهادیش که بسیار زیاد بود رو هم گفت و ما گفتیم ممنون نمیخوایم.زوج ایتالیایی که انگلیسی هم بلد نبودن فوری قبول کردن و ما پیاده شدیم. اول به بنای یادبود پاتوکسای که به افتخار سربازان لائوسی که در راه استقلال لائوس از استعمار فرانسه کشته شده بودند ساخته شده بود رفتیم, این بنای بزرگ در وسط یکی از میدان های اصلی لائوس قرار داره و به یک جاذبه گردشگری تبدیل شده, شما با پرداخت 1000 کیپ میتونید ازش بازدید کنید.

 

تصویر شماره 51     

51.JPG                                                                    

تصویر شماره52

52.JPG 

 از کلی پله بالا رفتیم تا به بالای این طاق نصرت رسیدیم و مناظر جالبی از شهر رو مشاهده کردیم.پایین اومدیم و با یه توک توک دیگه به معبد فا تات لوانگ رفتیم که یک استوپای 44 متری داره استوپا به بنای تپه مانند بودایی ها گفته میشه که یک ستون بسیار بلند بر روی اون میسازند.

 

تصویر شماره 53 

53.JPG                                                                    

تصویر شماره 54

54.JPG                                                                       

این استوپا طلایی رنگ و بسیار بزرگ بود و همین باعث شده بود که از بقیه استوپاها با شکوه تر بنظر بیاد.

خستگی بر ما غالب شده بود و تصمیم گرفتیم که به هاستل برگردیم و استراحت کنیم.


فردای اون روز تاریخ پرواز ما به کامبوج فرا میرسید و باید قبل از ظهر به اون کشور پرواز میکردیم ,کم کم به ساعات پایانی حضور در کشور زیبای لائوس نزدیک میشدیم و باید باهاش خداحافظی میکردیم اون شب کار خاصی نکردیم و تو هاستل با بقیه صحبت میکردیم و شام هم تن ماهی که از ایران آورده بودم رو خوردم.