Close

رویای سبز ( سفرنامه مالزی و کامبوج ) پاییز 98

4.2
از 40 رای
سبز، تنها رنگی که در این منطقه عجیب به چشم می خورد! +تصاویر دیگر قسمت ها
  • 25 دی 1398 09:00
  • 42
  • 31.4K

bn26.jpg

 

دنیا مثل یک کتابه و کسانی که سفر نمی‌کنند تنها یک صفحه از این کتاب رو میخونن

سنت آگوستین

چه رویاهایی می آیند

زمانی رو به یاد میارم که هنوز اونقدر بزرگ نشده بودم که سفرنامه خوندن تفریح مورد علاقه ام باشه. اما به طرز عجیبی میخکوب صحبت کسانی میشدم که جاهای متفاوتی سفر کرده بودن و اتفاقات مختلفی رو از سر گذرونده بودن. توی کتابخونه مون کتابی بود که هم جلدش و هم صفحاتش با بقیه کتابهایی که دیده بودم فرق داشت. داخل اون کتاب، عکس قاره ها و کشورهای مختلف با توضیحاتی در مورد واحد پول کشورها، مکان‌های دیدنی هر کشور، لباس و پوشش محلی و آداب و رسوم اون منطقه درج شده بود. یادمه که زل زده بودم به تصویر پایین صفحه سمت چپ کتاب. لباس یه خانم با یه کلاه عجیب و غریب. از همون روزها، ترکیب  «خمرهای سرخ»  تو ذهنم نقش بست. اخبار هر از گاهی از جنایاتی که این گروه انجام داده بود می‌گفت و در ذهن کودکی من، این عبارات با وحشی‌گری خمرها حک ‌شد. برای من جالب بود که مردم دنیا چقدر می‌تونن متفاوت باشن.

به یاد میارم که همون موقع هم خیال پردازی میکردم:

«یک روز میرم و از نزدیک همه آدم‌های مختلف دنیا رو می‌بینم»

 

رویایی که شکل واقعیت گرفت

ظهر یه روز تابستونی وقتی بی حوصله از همه جا داشتم اینستاگرامم رو چک میکردم، روی استوری معصومه هاشمی -یکی از کسانی که دنبالش میکردم- مکث کردم. یه مکث طولانی. سفر به مالزی و کامبوج! به مدت ده روز. بلافاصله رفتم روی وبسایتی که معرفی کرده بودن و جزیات سفر رو خوندم. همین کافی بود تا همون لحظه خودم رو در جایی که آرزوی دیدنش رو داشتم، تجسم کنم؛ «انگکور وات». بدون معطلی با شماره‌ تلفنی که اعلام شده بود تماس گرفتم و مبلغ اولیه رو پرداخت کردم. حالا باید خودم رو آماده می‌کردم که هفتاد روز بعد، یعنی درست در روز تولدم جایی باشم که از کودکی تصویرهایی از اون در ذهنم حک شده بود. بالاخره زمانش رسیده بود که سفر کنم و از نزدیک، تصورات دوران کودکی ام رو به واقعیت تبدیل کنم. ذوق زده از سفری که خیلی اتفاقی برام پیش اومده بود رفتم روی صفحه‌ی معصومه و تمام پست ها و استوری هاش رو در مورد کامبوج خوندم.

معصومه تورلیدر ما بود که البته مصی صداش می‌زدیم. مصی به کشورهای زیادی سفر کرده. چندبار هم به کامبوج رفته بود و نسبت به زمان معمول سفر تفریحی و توریستی، مدت زمان بیشتری در کامبوج اقامت داشت و تجربه های مختلفی رو گذرونده بود. بنابراین خیالم راحت شد که یه آدم حرفه ای قراره راهنمای سفر ما باشه. روز سفر رسیده بود. من رفتم خونه مصی و از اونجا با هم اسنپ گرفتیم و به سمت فرودگاه رفتیم. مژده سومین همسفر ما که از مشهد اومده بود رو در فرودگاه امام پیدا کردیم. و جمع همسفرها تکمیل شد. چی از این بهتر؟ یک گروه کوچیک دخترونه و البته پر انرژی که علاقه مشترکی داشتن. سفر! از همون دقایق اول آشنایی با دخترها احساس خوبی نسبت به سفر پیش رو پیدا کردم. اینطور بود که ما سه دختر، خوشحال و خندان راهی سفر هیجان انگیز ده روزه ‌شدیم. پرواز در شب سی ام مهرماه، با هواپیمایی ماهان و راس ساعت انجام شد.

پروازهای ماهان معمولا پذیرایی‌های خوبی دارن و در سفر ما هم پذیرایی در دو نوبت شام و صبحانه انجام شد که هر دو وعده به نظرم بسیار خوشمزه بودن. برای مژده و مصی که گیاهخوار بودن، با اینکه از قبل این موضوع رو اعلام نکرده بودن، اما مهماندار با خوشرویی دوتا غذای گیاهی آورد که بچه‌ها از کیفیتش اعلام رضایت کردن. من هم آخرین وعده غذای ایرانی که چلوگوشت بود خوردم و با دخترها شروع به صحبت کردیم.

KUncCByqIoZkRNQysXiL6FIRXAhfIFJZWhdNZk3D.jpeg

( تصویر ۱ شام هواپیمایی ماهان )

78LdgtF7jUMXaYIxWJKihYGZiKiQ0pDV19q3HVqA.jpeg

(تصویر ۲ صبحانه هواپیمایی ماهان)

 

چند دقیقه بعد، بچه ها و اکثر مسافران به خواب رفتن. من طبق عادتی که نمی‌تونم توی وسیله نقلیه بخوابم، بیدار موندم و به سفر پیش رو فکر کردم که چه ماجراهایی در انتظار داریم. از شوق این سفر ته دلم غنج میرفت و شاید دلیل بی خوابی‌ام همین بود. انقدر بیدار موندم تا طلوع خورشید رو از پشت صورت خواب آلود مَصی دیدم .بعد از حدود 8 ساعت پرواز به کوالالامپور رسیدیم. دیدن شهرها از بالا همیشه حس خوبی بهم میده و ناخودآگاه تو ذهنم مکان های مختلف رو با هم مقایسه میکنم. کوالالامپور از بالا سرسبز و زیبا بود. درست برعکس تهران که هواپیما وسط بیابان و زمین خشک فرود میاد اینجا هواپیما از روی مزارع سرسبز موز رد شد و به زمین نشست.

AYA4d7SeOnh2gbVigXQJH9LgjzALA2P6rezbhr77.jpeg

(تصویر 3 لحظاتی قبل از فرود در فرودگاه کوالالامپور)

 سلام بر شرجی

مقصد اصلی سفر ما کشور کامبوج بود. اما از اونجایی که تهران، پرواز مستقیمی به این کشور نداره، لیدر ما کوالالامپور رو برای مقصد اول انتخاب کرده بود. کوالالامپور پروازهای متنوع با  قیمتهای بسیار خوبی به مقصد کامبوج داره. بعد از کنترل گذرنامه و تحویل بارها از فرودگاه خارج شدیم. همون لحظه اول، شرجی هوا و گرمای زیاد خیلی زود خودش رو نشون داد و ما به سرعت وارد ساختمانی نزدیک به فرودگاه شدیم که اتوبوس های زیادی به سمت مرکز شهر داشت. مصی سه تا بلیط خرید و ما با اتوبوس به سمت نزدیکترین ایستگاه مترویی که ما رو به سمت هاستل میبرد راهی شدیم. راننده هندی اتوبوس با شوق و ذوق زیاد، با ما عکس گرفت. کاش دلیل این همه هیجانش رو می‌دونستم. حدس زدم که شاید هم آلبومی از مسافرانش درست کرده بود و جای چندتا ایرانی توش خالی بود.

هرچقدر بیرون گرم و شرجی بود داخل اتوبوس به قدری سرد بود که باید لباس اضافه میپوشیدیم تا سرما نخوریم. نیمی از فاصله حدودا یک ساعته فرودگاه تا مرکز شهر رو خوابیدیم. البته من به خاطر بیداری شب قبل حین پرواز، خواب و بیدار وگیج و منگ بودم. با این حال استراحت خوبی بود. بقیه راه رو با اهنگ هندی که راننده روی تکرار گذاشته بود و دیدن زمین های سرسبز اطراف جاده سپری کردیم. بقیه مسیر تا هاستل رو با مترو رفتیم. هزینه بلیط مترو 5 رینگیت بود که از طریق دستگاه هایی که در ایستگاه گذاشته بودن باید خریداری می‌شد.یکی از ماموران ایستگاه به ما در خرید بلیط کمک کرد. بلیط ها کاغذی نبودن و به صورت چیپ های پلاستکی بودن که ایده بسیار خوبیه برای کم کردن زباله های کاغذی.ایستگاهی که مترو سوار شدیم گرافیتی هایی داشت که منو یاد شهرک اکباتان انداخت.

vuCkWdfvTb7zpkIXsmJVzlL4RNtIjaCECx2sgo1K.jpeg

(تصویر 4 در حال خرید بلیط از دستگاه)

mXy1flta2904dWwO2VQkYcACWBXAUXr6WxXALY10.jpeg

(تصویر5بلیط مترو کوالالامپور)

WRJahuGWhlEquyBpS6w5nBM7tbzmoMKPbwQhE8qP.jpeg

(تصویر 6 ایستگاه مترو )

دژاوو در کامبوج

از اونجایی که تقریبا ظهر شده بود و گرسنه بودیم تصمیم گرفتیم قبل از رفتن به هاستل نهار بخوریم. نزدیک هاستل یه مرکز خرید بود و با دیدن تصویر غذایی که شبیه برنج و تربچه معروفی که اوشین می خورد بود ( یا لااقل من فکر میکردم اون شکلیه ) غذا رو سفارش دادیم. با اولین لقمه متوجه شدم تا اخر سفرم باید در هر وعده غذایی تاکید کنم که غذام رو بدون فلفل و بادام زمینی (دو تا چیزی که بهشون حساسیت دارم) سرو کنن. لیمونادی هم که سفارش داده بودم بیشتر شبیه شربت های نذری خودمون بود. بیش از حد معمول شیرین، اما برای رفع تندی غذا ناچار به خوردنش بودم.

NOVQwzVNBdXxsYXA4EYJBxNLLndKJAPIh7fgLfnw.jpeg

(تصویر7 اولین وعده غذایی در مالزی و بادام زمینی کنار غذا )

بعد از صرف غذا راه افتادیم و با کمی پیاده روی به هاستل رسیدیم. این رو اضافه کنم که هاستل ما در یک مجموعه شامل چهار برج بود که در طبقه 34 ام یکی از برج ها قرار داشت! همیشه قبل از سفر در مورد جایی که قراره برم کلی مطلب میخونم و سعی میکنم عکس‌های زیادی ازش ببینم و نظرات دیگران رو راجع به اون مکان بدونم. برای من برنامه‌ریزی و دونستن جزئیات سفر باعث آرامش خاطر میشه. البته برنامه ریزی این سفر به عهده مصی بود و من با خیال راحت قبل از سفر لوکیشن تمام فضاهایی که قرار بود اقامت داشته باشیم رو دیده بودم. برای همین با دیدن فضای ورودی هاستل احساس میکردم قبلا در چنین مکانی بودم.

YmexWbsLdJjY2JS1sFGa5CPy28gfeKjsUfHDK0GL.jpeg

(تصویر 8 ورودی هاستل و نمای برج ها )

بر فراز آسمان‌ها

PENTHOUSE ON 34  هاستل ما با اتاق ‌های 8 نفره‌ی مختلط بود که اقامت تو اون برای هر نفر، 15 دلار هزینه داشت. زیبایی این هاستل بیشتر به خاطر استخر و تراسی هست که چشم انداز بسیار زیبایی از کوالالامپور مدرن رو به نمایش میذارن.

pKUpbm4w03LQ9UcTq7ijD91zOx27y0LVcLbm0jgt.jpeg

( تصویر 9 استخر هاستل و نمای زیبایی از شهر )

 وقتی اتاق رو تحویل گرفتیم اولین کاری که کردیم این بود که وارد تراس شدیم و با چشم انداز فوق العاده کوالالامپور مواجه شدیم. نمای زیبایی از برج های پتروناس به همراه ساختمان های بلند که قسمت تجاری شهر رو تشکیل میدادن که از نظر من، به بخش تجاری شهرهای نیویورک و سنگاپور شبیه بود. دلم میخواست میتونستیم  بیشتر توی مالزی بمونیم اما باید نیمه شب کوالالامپور رو به سمت کامبوج ترک میکردیم و زمان بسیار کمی داشتیم برای لذت بردن از زیبایی های این شهر.

UqZk3Wt0Zs4xCcXT9EEv4HTj6vzyhttXXKxFe8rI.jpeg

(تصویر 10 نمای زیبایی از شهر کوالالامپور از داخل هاستل )

فرصت رو مغتنم شمردیم و بعد از استراحت کوتاهی با اپلیکیشن GRAB درخواست ماشین دادیم. سوار ماشین شدیم و زیر باران های سیل آسای معروف مالزی به سمت مرکز خرید پاویلین حرکت کردیم. توی مسیر، برج های زیبای پتروناس رو هم دیدیم. دیدن پتروناس از داخل ماشین و با قطرات بارانی که روی شیشه ماشین نشسته بود حالم رو خوب کرد. دائم به این فکر میکردم که مالزی چطور به اینجا رسید.گیر کردن در ترافیک محاسنی هم داره و من شروع کردم به خوندن مقاله ای که نشون میداد چطور مالزی در یک بازه زمانی چهل ساله راه پیشرفت و ترقی رو طی کرد و امروز جز کشورهای پیشرفته به شمار میاد.

QQ4Rj5TFa3TGzWGQR2AHX0kEm9byWJbJ3lYYH90D.jpeg

(تصویر 11 برج های پترو ناس احاطه شده در باران )

مسیر کوتاه بود اما به خاطر ترافیکی که در اثر باران شدید ایجاد شده بود بعد از حدود دو ساعت به مرکز خرید رسیدیم. من مرکز خرید پاویلین رو به بچه ها پیشنهاد داده بودم. در موردش خونده بودم و اطلاعاتم از اون جا رو به بچه ها می‌گفتم: «اجناس با کیفیت و برندهای مطرحی اونجا هستن. و طبقه ششم رو هم توکیو استریت نام گذاری کردن و محصولات ژاپنی داره». برای من که عاشق ژاپنم دونستن همین نکته کافی بود که تو انتخاب این مرکز خرید شک نکنم. البته سفر ما برای خرید نبود و بیشتر بک‌پکری بود. اما برای من که عاشق خرید هستم سخت بود که چیزی نخرم و اینطور خودم رو توجیه کردم که اگر قراره در این سفر خریدی داشته باشم بهتره از مالزی باشه نه کامبوج. البته تنوع محصول در توکیو استریت برعکس چیزی که فکر میکردم بالا نبود اما کل مجموعه پاویلین اجناس با کیفیت بالا و خیلی خوبی داشت و برای خرید به شدت توصیه میکنم.

 

kWtML2XJ2hupKsMnAbBoFZ9j3xhdfBjh5ISdWzJc.jpeg(تصویر 12 توکیو استریت در مرکز خرید پاویلین )

بعد از خرید به همراه دوستان در حالی که بارش باران هنوز ادامه داشت وارد معروف ترین خیابان کوالالامپور یعنی «جالان اَلوُر» شدیم. خیابانی که در اون انواع غذاهای دریایی،  بسیاری از غذاهای تایلندی و چینی با قیمت های خیلی خوب به فروش میرسه. تقریبا هر سبزیجاتی که امکان سرخ کردن داشته باشه به همراه انواع مختلف موجودات دریایی برای سفارش دادن موجود هست. انتخاب من نودل برنج یا پدتای به همراه میگو بود که تاکید کردم بدون فلفل باشه. ولی گویا غذا بدون مزه تندی در قاموس مردمان آسیای جنوب شرقی جایی نداره.  با اینکه غذای من تندی کمی داشت اما کنارش باز هم فلفل گذاشته بودن شاید نظرم عوض بشه. همسفرهای گیاه خوار من هم نودل به همراه سبزیجات سرخ شده سفارش دادند. من از کیفیت و حجم غذا البته راضی بودم.  هر پرس غذا حدود 3 دلار شد. پیشنهاد میکنم سفرتون رو بدون دیدن این خیابون تمام نکنید.

 

7iniHLUykfKlayhAyIql8L0pOvF6nEvhnB3KC2CS.jpeg

(تصویر 14 انواع موجودات آبزی و سبزیجات آماده سرخ شدن )

G5ZCeM7IhYjL0nJf86ny8l5Oukd8wE3rPCLfD9op.jpeg

(تصویر 15 غذای من )

اولین ضدحال

بعد از صرف غذا برگشتیم به هاستل تا استراحت کوتاهی کنیم. تخت ها بسیار راحت بودن و کنار هر تخت هم پریز برق و چراغ کوچکی  قرار داشت، مشکلی که وجود داشت این بود که شکل پریز های برق در مالزی با ایران متفاوته و باید تبدیل همراه خودتون بیارید. ما این مسئله رو نمیدونستیم و مصی هم فراموش کرده بود بهمون اطلاع بده. اما خدا رو شکر پاور بانک داشتیم و کمتر از یک روز مالزی بودیم. اینطوری به مشکل برنخوردیم. وقتی داشتم وسایل داخل کوله رو مرتب میکردم متوجه شدم دوتا عینکم نیستن. عینک طبی و عینک آفتابی.چهار بار کوله رو پر و خالی کردم تمام اتاق رو گشتم اما نبود که نبود. مطمئن بودم با خودم بیرون نبردم چون وقتی بیرون رفتیم هوا تاریک بود و نیازی به بردن عینک نبود. مصی گفت که روی میز جا عینکی من رو دیده و بعد از روی استوری که توی اینستاگرام گذاشته بود متوجه شدیم عینک روی میز بوده و باید قبول میکردم که کسی اونها رو دزدیده.

7JsN3W9rZ0FBtoOJeAPLzyPYodgxTjMs2dhf0793.jpeg

(تصویر 16 اخرین باری که عینکم دیده شد، عکس از استوری مصی گرفته شده)

شاید یکی از بدی های اتاق اشتراکی هاستل‌ها همین باشه. با اینکه پاسپورت و پول‌هام توی کیف و همراهم بود و هیچ چیز ارزشمند دیگه ای جا نذاشته بودم اما ضدحال بدی خوردم. روز اول سفر و دزدیده شدن عینک هام که بسیار بهشون وابسته بودم خیلی اعصابم رو بهم ریخت. اون موقع نمیدونستم تو این سفر این دزدی تنها ضدحال نیست و قراره اتفاقات دیگه ای هم برام بیفته. بچه ها رفتن که برای چند ساعت بخوابن و من مات و مبهوت توی لابی نشسته بودم و ناخوداگاه شروع کردم به خوردن بسته آلبالویی که از ایران خریده بودم.  متوجه شدم که دل درد و دل پیچه شدید گرفتم به خاطر خوردن آلبالو ها. خدای من. بدتر از این نمیشد. وسایلم رو دزد برده بود و قبل از پرواز هم دل پیچه امانم رو بریده بود.

 

بالاخره فرودگاه

بچه ها بیدار شدن ، مصی GRAB گرفت.یه ماشین تویوتا که سهم هرکدوم 25 رینگیت شد. با سریعترین سرعت ممکن راه افتادیم. درحالی که پشت سرهم میپرسیدم چقدر مونده تا فرودگاه از شدت دل درد به خودم میپیچیدم. مسیر هاستل تا فرودگاه به اندازه هزار سال گذشت و تا رسیدیم فرودگاه به بچه ها گفتم وسایل رو اونها جابه جا کنن تا من برم دستشویی. بعد که کارم تموم شد و کمی آروم شدم، رفتم استارباکس و یه چایی گرفتم و با نباتی که مژده از مشهد آورده بود به امید اینکه حالم بهتر بشه، چای نبات درست کردم و واقعا چیه این چای نبات؟ عین آب روی آتش. البته کسی که سفارش میگرفت اصلا متوجه اسمم نمیشد. در نهایت معادل اسمم رو به ایتالیایی بهش گفتم و  موثر واقع شد=)) .همینطور که من توی استار باکس داشتم خودمو درمان میکردم مصی چک این آنلاین رو انجام داد و رفت که بارهامون رو تحویل بده.

H6SkqO6qStEL6UQRH78oW246RAjYdGVyWlY2bRQ0.jpeg

(تصویر 17چای من با نبات مژده در پیش زمینه و اسمم به ایتالیایی روی لیوان )

بلیط ما با هواپیمایی Air Asia  و از فرودگاه دوم کوالالامپور به نام KLIA2 و به مقصد «سیم ریپ» بود که با فرودگاه پرواز اول از تهران به کوالالامپور بود فرق داشت. درواقع این فرودگاه ادعا داره که بزرگترین ترمینال برای پروازهای کم هزینه است. پروازهای ایر ایژا، مالیندو ایر، فیلیپین پاسیفیک ایر، سنگاپور تایگر ایرویز و ایرلاین های اندونزی از این فرودگاه مقاصد پروازی متعددی دارن و در واقع به خاطر بلیط های ارزان قیمت و تنوع بالای مقاصد گردشگری بسیار محبوب و البته پر از مسافر هستند.

9KCAWZeB0k8f9aa9gYXaHvWg4bQBkmEfE4EkLzqD.jpeg

(تصویر 18 نمایی از فرودگاه دوم کوالالامپور)

فاصله بین قسمت چک-‌این و گیت ورودی بسیار طولانی بود، اما دکوراسیون داخلی این فرودگاه و شکل قرار گرفتن مغازه ها و سرویس های بهداشتی در بهترین حالت ممکن بود. از اونجایی که خواهرم معماری داخلی خونده و همیشه به این موضوعات توجه داره و منم خیلی ازش تاثیر گرفتم. ناخودآگاه دیدم که دارم به کوچکترین جزئیات به کار رفته در فرودگاه هم توجه میکنم. این فاصله طولانی شامل راهروی عریض و طویلی بود که تقریبا هر چند صد متر سرویس بهداشتی و اتاق استراحت و حتی نمازخانه تعبیه شده بود. بالاخره بعد از طی این مسیر طولانی وارد هواپیما شدیم. احساس میکردم حالم خیلی بهتر شده. هرچند وقتی فکر کردن به عینک های دزدیده شده‌ام غمگینم می‌کرد، اما فکر به اینکه داریم وارد بخش اصلی سفر، یعنی کامبوج شگفت انگیز میشیم باعث می‌شد حالم بهتر بشه. قسمت اول سفر هم با برخاستن هواپیما از باند فرودگاه به پایان رسید.

 

سلام کامبوج

داخل هواپیما به مسافرها فرم هایی دادند که باید اطلاعات پاسپورت و محل اقامت رو وارد میکردن. پذیرایی وجود نداشت که یکی از دلایل ارزان بودن پروازهای ایر آسیا، نداشتن پذیرایی در طول پرواز و محدودیت بار هست. اگر کسی مایل باشه حین پرواز چیزی بخوره باید هزینه اش رو پرداخت کنه. همچنین اگر اضافه بار داشته باشید جریمه میشوید. پس بهتر اینه که اگر وزن بار بیش از حد مجازی که ایرلاین اعلام میکنه باشه براش اضافه بار رو به صورت جدا و از دفاتر ایرلاین یا به صورت آنلاین بخرید. اطلاعات مورد نیاز رو وارد کردیم کامبوج هم از بالا دقیقا مثل مالزی سرسبز و زیبا بود اما از همان بالا باند فرودگاه و بافت شهری تفاوت بسیار زیادی با کشور پیشرفته مالزی داشت و این یعنی داشتیم وارد کشوری میشدیم که از نظر زیرساخت وضیت قابل قبولی نداشت.

هواپیما در شهر سیم ریپ به زمین نشست و بعد از پیاده شدن از هواپیما به سمت کنترل پاسپورت رفتیم. ویزای کامبوج رو مصی به صورت اینترنتی و با پرداخت 36 دلار از سایت www.evisa.gov.kh خریده بود. بنابراین با پرینت ویزا و باقی مدارک به سمت کنترل پاسپورت رفتیم. میدونستم اونجا قراره ما رو به خاطر پاسپورت ایرانی جدا کنن و احتمالا سوال و جواب داشته باشیم. سفرنامه های زیادی خونده بودم که دولت کامبوج در مرزهای زمینی اجازه ورود به اتباع ایرانی رو نمیده اما در مرزهای هوایی معمولا اذیت نمیکنن. و صدالبته مصی قبلا تمام نگرانی های من بابت ورود از مرز هوایی رو برطرف کرده بود.

مامور کنترل پاسپورت با دیدن پاسپورت ایرانی ما، گفت که همراهش به اتاق جداگانه ای بریم. با نشان دادن پرینت بلیط های برگشت به کوالالامپور و تهران و همینطور رزرو هاستل ها و ویزای کامبوج بعد از چند دقیقه برگه ای در پاسپورت ما زدن و تاریخ برگشت رو در مهر ورود به کامبوج نوشتن و بالاخره مامور کنترل پاسپورت با لبخند اجازه ورود به خاک کامبوج رو داد. مصی سیمکارت خرید و با یکی از ماشینهای جلوی فرودگاه صحبت کرد که به سمت هاستل بریم.

soGu5dIWylQ4sVydI8dcfi2YwvX98UkC3RufBp7X.jpeg

(تصویر 19 مهر ورود به کامبوج  )

 

صبح بخیر سیم ریپ

 وارد شهر «سیم ریپ» شدیم و برای من جای سوال بود که شهری که حتی معروفیتش از پایتخت هم بیشتره و توریست های زیادی ازش بازدید میکنن چرا انقدر بهم ریخته است؟ انگار که وارد یک روستای بزرگ شده باشی نه یک شهر توریستی. در واقع سیم ریپ دروازه ورود به مجموعه معابد انگکور وات به حساب میاد. به همین دلیله که گردشگران زیادی این شهر رو برای اقامت انتخاب میکنند. همینطور که داشتم به شهر و مردمش و مغازه ها و ساختمان ها نگاه میکردم متوجه تغییر در شکل ظاهری نماها شدم. حتی تعداد توریست ها بیشتر شده بود. اینجا بود که فهمیدم وارد قسمت مهم شهر شدیم که پر از هتل، هاستل، رستوران و فروشگاه های مدرن بود. ماشین جلوی هاستل توقف کرد و کوله ها رو روی دوش انداختیم و وارد ساختمان شدیم. اسم هاستل lub d siem reap  بود. این هاستل یکی از  6 ساختمان هاستل های lub d هست که در کامبوج، تایلند و فیلیپین شعبه دارن. قسمت ورودی هاستل شامل یک استخر و کافه بود.

8Zid7b2r0J84JWW25NfnafFwYySj1pcxQVOG8VH2.jpeg

(تصویر20 نمای ورودی هاستل lub d عکس ازاینترنت )

 داخل ساختمان و روبه‌روی قسمت پذیرش اتاقی مخصوص افراد سیگاری قرار داشت که به نظرم جز ویژگی های مثبت مجموعه هاستل های lub d هست. اینطوری حتی در فضای عمومی داخل هاستل هم کسی اذیت نمیشه. هزینه اقامت در اتاق ده نفره مختلط برای هر نفر 6 دلار بود. چون زودتر از زمان تحویل اتاق رسیده بودیم باید منتظر می موندیم تا اتاق خالی بشه. یکی از ویژگی های هاستل خوب اینه که برای چنین مواقعی اتاقی مخصوص وسایل مهمان داره که تا زمان چک-این برسه میتونن وسایلشون رو اونجا بذارن. وسایلمون رو گذاشتیم توی اتاق مخصوص و رفتیم که صبحانه بخوریم.کنار استخر نشستیم و من از منو پیتزای سبک سفارش دادم ( بله خیلی گرسنه بودم و حقیقتا در اون وضعیت با چیز دیگه ای سیر نمیشدم). مصی و مژده سالاد میوه و تخم مرغ هم زده و چای سفارش دادن. وقتی سفارشها رسید مبهوت رنگ زیبای سالاد میوه شدم. سالاد شامل موز، درگون فروت و هندوانه و انبه بود.تا حالا موز به این زردی ندیده بودم و طعمش که مزه بهشت میداد.

MQ5OPPc4dw7KZM66V9V3XadoihFXycfmUair9fXD.jpeg

(تصویر21 صبحانه هیجان انگیز)

ترکیب رنگ زیبای سالاد در کنار استخر و هوای مطبوع اون روز سیم ریپ کمی از خستگی پرواز و بی خوابی این مدت کم کرد. مصی پیشنهاد داد تا وقتی که اتاق رو تحویل میگیریم به سمت «باتم بنگ» بریم که حدود سه ساعت با سیم ریپ فاصله داشت. باتم بنگ منطقه جنگلی بود که به خاطر سورتمه ای که از دل جنگل رد می‌شد، مکان جذابی به نظر میرسید. با اینکه خیلی خسته بودم و ترجیح میدادم همونجا کنار استخر استراحت کنم اما وقتی به این فکر میکردم که شاید هرگز در زندگی ام چنین فرصتی پیش نیاد که تجربه هیجان انگیزی داشته باشم موافقتم برای رفتن به باتم بنگ رو اعلام کردم.

 

ماجراجویی جنگلی

مصی همانگ کرده بود که با همون ماشینی که ما رو از فرودگاه به هاستل رسونده بود به سمت باتم بنگ بریم. انقدر خسته بودم و بیخوابی کشیده بودم در دو روز گذشته که وقتی سوار ماشین شدیم سرم روی پای مژده گذاشتم و مقداری از مسیر رو خوابیدم. وقتی بیدار شدم و به بیرون نگاه کردم انگار که داشتم از جاده های مازندران وگیلان رد میشدم. جاده همونقدر سرسبز بود. از داخل ماشین به جریان آرام زندگی کامبوجی ها نگاه میکردم. مردمانی ساده که به نظر می رسید از زندگی شکایتی ندارن. مردها روی ننوها دراز کشیده بودن و چرت میزدن. زنان کامبوجی که مثل بیشتر زنان جنوب شرق آسیا بسیار سختکوش هستند و اغلب بیشترین بار زندگی رو روی دوش میکشن، کنار جاده بساط لباس فروشی یا اغذیه فروشی داشتن.

بچه های کامبوجی مثل هم سن و سالهاشون در همه جای دنیا مشغول بازی بودن. تقریبا ظهر شده بود که به باتم بنگ رسیدیم. اینجا کمتر بین گردشگرا شناخته شده و طبیعی بود که به نسبت شهر سیم ریپ توریست کمتری حضور داشته باشه. جز ما تعداد زیادی دانش آموز هم ظاهرا در اردوی کلاسی به باتم بنگ اومده بودن. شروع کردم کمی اطراف رو قدم زدم. ناگهان چیزی نظرم رو جلب کرد. احساس کردم وسط یکی از کارتون های زمان کودکیم هستم. یه مادر داشت بچه اش رو وسط جنگل حمام میکرد. خمره سنگی بزرگی که پر از آب بود و مادر به آرامی داشت آب رو روی سر و بدن دختر کوچولوش می‌ریخت. خیلی تصویر زیبایی بود خوشحالم که تونستم این لحظه رو ثبت کنم.

1b4iNLn7Tch3IzsOm5yTRAmms4GN97RslooDOdWS.jpeg

(تصویر22 حمام کردن کودک کامبوجی در دل جنگل)

 اون لحظه نمیدونستم قراره چند روز دیگه خودم هم تجربه حمام کامبوجی رو داشته باشم. اینطوریه که سفر همیشه پر از غافلگیری و اتفاقات هیجان انگیز میشه. جایی رو برای نشستن انتخاب کردیم و نهار سفارش دادیم. محل تهیه غذا در ساده ترین حالت بود و تجربه نشون داده که غذا خوردن در چنین مکانی یا خیلی خوبه و یا به دل درد و حالت تهوع ختم میشه. من آدم بدغذایی نیستم و به قسمت خوشبین ذهنم اطمینان کردم و برنج به همراه جوجه سرخ شده سفارش دادم. مصی و مژده هم ماهی سفارش دادن. جایی که برای نشستن انتخاب کردیم کنار «رودخانه سانگکای» بود؛ یکی از مهم ترین رودخانه های کامبوج که طولی حدود 250 کیلومتر داره و قبل از اینکه به دریاچه معروف «تونل سپ» بریزه از 6 منطقه میگذره و چیزی حدود 27 مزرعه بزرگ رو آبیاری میکنه.ک

لا آب در زندگی کامبوجی ها نقش مهمی داره و عمده فعالیت مردمان کامبوج که کشاورزی هست به خاطر وجود رودخانه معروف مکونگ و دیگر رودخانه و دریاچه های این کشور هست. نهار ما آماده شد، صادقانه بگم وقتی قیافه ماهی هایی که بچه ها برای نهار سفارش داده بودن رو دیدم چندشم شد. پوست ماهی ها و شکل ظاهریش با ماهی هایی که خودمون میخوریم خیلی متفاوت بود و خوشحال شدم که ماهی سفارش ندادم. اما بچه ها خیلی تعریف کردن و ظاهرا بسیار راضی بودن. اما غذای من برای نهار؛ هنوز هم اعتقاد دارم خوشمزه ترین غذایی بود که در طول سفر خوردم. کنار غذا فلفل سیاه غوطه ور در روغن بود که امیدوارم روغن زیتون بوده باشه (هرچند خیلی گزینه دور از ذهنیه) به همراه یک برش لیمو. این ترکیب رو وقتی به غذا اضافه کردم طعم غذا هزار برابر بهتر شد. نوشیدنی های کامبوجی هم جالب بودن. میزان قند نوشابه های انرژی زا خیلی بیشتر از نوشابه های معمولی بود و ظاهرا در جنوب شرق آسیا نوشیدنی ها بیشتر از تصور ما شیرین هستن و این خیلی عادیه!

pgJvOiYrJg2TrJeAqCMFyfa9KC3T68hnFFUTSDjT.jpeg

(تصویر 23نهار به سبک کامبوجی)

retGKOFTrcjmVvHyWgSwiIlEWvsJCclkt6WwEbSD.jpeg

(تصویر 24نهار به سبک کامبوجی)

بعد از صرف غذا راه افتادیم به سمت قسمت هیجان انگیز باتم بنگ. قطار بامبویی! راستش اسم قطار بامبویی به نظرم درست نیست. حتی سورتمه هم درست نیست. البته خودم هم نمیدونم چه اسمی براش مناسبه اما وسیله بسیار ساده ایه که از چهارتا چرخ درست شده که یک تخته چوب روش سوار شده به همراه جای نشستن و البته نیروی محرکه اش موتوری مثل قایق موتوری هست که روی ریل حرکت میکنه. برای سوار شدن به این قطار بامبویی یا سورتمه باید بلیط تهیه کنید. سه تا بلیط خریدیم و سوار شدیم. عبور از مزارع و جنگل های سرسبز باتم بنگ با هوای خنکی که صورت رو نوازش میداد لحظات بسیار خوبی رو برای ما رقم زد. مخصوصا جایی که با افراد دیگه ای که در حال برگشت از این مسیر بودن و از روبه‌روی ما می اومدن احوالپرسی میکردیم و به بچه ها دست میدادیم.

fpwTfbBVb4RK3cRZGSqg5OZQwPgso4duSdrfyjY7.jpeg

(تصویر 25سورتمه سواری در جنگل)

در طول عبور از این مسیر بارها به این فکر کردم چرا ما در کشورمون نمیتونیم چنین چیز ساده ای داشته باشیم که گردشگرها رو به خودش جذب کنه. جنگل های شمال کشور ما چی کم داره از اینجا؟ بالاخره رسیدیم به نقطه پایانی. وقتی پیاده شدیم داشتم مجسمه ای از دو گربه بزرگ توجهم رو جلب کرد. جلو رفتم که ببینم متریال این دو مجسمه از چیه که متوجه شدم دلیل سبزیشون چمن مصنوعیه که چسبیده شده بود به مجسمه ها! تقریبا میشه گفت قسمت انتهایی مسیر قطار به پارک ختم میشد. پارکی که هنوز در حال تکمیل و ساخت و ساز بود. این یعنی سرمایه گذاری در بخش گردشگری و رو درک اهمیت این موضوع. طوری که اطمینان دارم تا چند سال آینده این قسمت از کامبوج هم به اندازه سیم ریپ و دیگر شهرهای مهم کامبوج معروف میشه.

4msyGmBWU9Yw9K1BoThfIKr3ecFRgypGwFaMFGp4.jpeg

(تصویر26 مجسمه گربه در بالاترین قسمت پارک )

بعد از گذراندن ساعتی در پارک، سوار یکی از همون قطارهای بامبویی شدیم که برگردیم. مسیر برگشت هم به خاطر سرپایینی بودن، زودتر از مسیر رفت به پایان رسید و در انتهای مسیر راننده رو دیدیم که منتظرمون بود. هوا داشت کم کم تاریک میشد و ما هم خسته شده بودیم.

 

غافلگیری در کمین است

ماشینی رو به سمت سیم ریپ سوار شدیم. جاده در بعضی قسمت ها خاکی و سنگلاخ بود و این باعث کند شدن حرکت ماشین می‌شد. جایی از جاده و در حالی که هنوز یک ساعتی با سیم ریپ فاصله داشتیم ماشین جوش آورد و ناچار به توقف شدیم. جاده تقریبا خلوت بود و در حالی که یک لحظه به این فکر کردم که اگه مجبور به موندن تو این وضعیت بشیم چکار کنیم؟ سرم رو بالا گرفتم و با زیباترین آسمانی که در عمرم دیده بودم مواجه شدم. به دلیل تاریکی جاده و محلی که گیر افتاده بودیم پخشیدگی نور در کمترین حالت بود و این یعنی یه آسمون صاف و پرستاره رو میتونستم به راحتی ببینم. چشمهام دنبال صور فلکی بود که به راحتی میتونستم تشخیصشون بدم. در واقع داشتم آسمان پاک و زیبایی رو رصد میکردم که سالها ازش محروم بودم.

در حالی که مهبوت این زیبایی بودم متوجه خارش دستم شدم. بله مورد هجوم پشه ها قرار گرفتیم. همون یک ذره نور چراغهای ماشین کافی بود تا پشه ها بهمون حمله کنن. خدا رو شکر از ایران اسپری ضد حشره و پماد بعد از گزش حشرات رو خریده بودم و اینجا همراهم بود و مرهمی بود برای جای نیش پشه های گرسنه. راننده قبل از رفتن به باتم بنگ کلی آب معدنی بزرگ خریده بود که همون ها هم نجات بخش شدن و موتور رو با اونها کمی خنک کرد و بالاخره راه افتادیم و رسیدیم به هاستل. از راننده تشکر کردیم و وسایلمون رو از اتاق امانات تحویل گرفتیم و روی تخت هامون ولو شدیم. من اون لحظه توانایی این رو داشتم تا یک هفته خواب باشم. اما نیاز بشر به خورد و خوراک مانع از این شد که به نیاز دیگه که خوابیدن باشه اهمیت بدم. سلانه سلانه رفتم دوش گرفتم و برگشتم که به همراه بچه ها برای شام به شلوغترین و محبوب ترین خیابان سیم ریپ یعنی پاب استریت بریم.

 

بزم شبانه

از هاستل تا پاب استریت فاصله زیادی نبود و خیلی زود وارد این خیابان شلوغ شدیم.  قدم به قدم این خیابان رستوران و فروشگاه بود. انواع غذاهای مختلف و با قیمت خیلی مناسب و همینطور آب میوه های طبیعی متنوع و رنگارنگ که با قیمت 1 دلار عرضه میشدن انتخاب مکانی برای صرف غذا رو سخت میکرد.

7MVwsdVJkcz4aCmgkOXwmeV9UmNq1KBqSha34jZK.jpeg

(تصویر 27 خیابان پاب استریت)

در نهایت یکی از رستوران های معمولی را که کنار سوپر مارکت قرار داشت و میز و صندلی هاش رو توی پیاده رو چیده بود نشستیم و غذا سفارش دادیم. از منو غذای مخصوص خمرها به نام lok lak رو سفارش دادم که بسیار به ذائقه ما ایرانی ها شبیه بود. برنج و گوشت رست شده به همراه فلفل و لیمو مثل همان ترکیب نهار.حدود 4 دلار.

aT8P2gbaAxvqXv7quS7DBEIZ5fcg6bbj8Vj3yrRk.jpeg

(تصویر 28 شام در رستوران خیابانی)

 ارزش پول کشور کامبوج تقریبا مثل کشور خودمون هست. بیشتر معاملات مخصوصا با توریست ها به دلار انجام میشه اما پیشنهادم اینه همیشه پول کشور کامبوج یعنی ریل رو هم همراه داشته باشید و از رستوران های محلی در مکانهایی غیر از قسمت های توریستی شهر غذا بخورید و حتی خریدهایی مثل سوغاتی و غیره رو در بازارهای محلی انجام بدید که مقرون به صرفه تره. از اونجایی که دیر وقت بود و فردا مهم ترین روز سفر بود خیلی زود به هاستل برگشتیم. روی تختم دراز کشیدم. از خستگی زیاد نمیتونستم مثل شبهای قبل در مورد انگکور وات خیال پردازی کنم و خیلی زود به خواب رفتم.

 

روز واقعه

صبح خیلی زود و قبل از طلوع خورشید مصی یه توک توک اینترنتی گرفت و به سمت انگکور وات راهی شدیم. بلیط رو از ساختمانی تهیه کردیم که فاصله زیادی با محل معابد داشت. بلیط فروشی باجه های زیادی داشت ولی اون موقع صبح خلوت بود، میدونستم که ما حتی با اینکه صبح زود رفته بودیم اما بازهم نسبت به بقیه توریست ها دیرتر راه افتادیم.بلیط ها برای یک روز بازدید به ازای هر نفر 37 دلار خریداری شد. همونجا ازمون عکس گرفتن، این عکس روی بلیط ها چاپ شد و دوباره سوار توک توک شدیم. هوا تقریبا روشن شده بود که رسیدیم. معبد زیبا و باشکوه درست رو به روی من قرار داشت. دقیقا مثل صدها عکسی که دیده بودم. مثل همون عکسی که وسط پرچم کشور کامبوج نقش بسته.

سعی کردم طوری عکس بگیرم که روشن شدن هوا خیلی مشخص نباشه. انگار که انگکور‌وات رو در غروب یا طلوع دیده باشیم. بخاطر اینکه منظره طلوع رو از دست داده بودیم. در مورد انگکور وات مقالات زیادی نوشته شده و سفرنامه های زیادی هم در سایت لست سکند با جزییات خوب ثبت شده که پیشنهاد میکنم بخونید. من هم هر آنچه که حس و حال درونی ام و مشاهدات عینی ام از انگکور وات بوده رو بازگو میکنم.

RTFNdGLPIXpLgpOFJd2PE9q4bXLWYxRMlWjcOntF.jpeg

(تصویر 29 نمایی از انگکور وات)

 

زیبای افسانه ای

 معبد حتی از دور هم پر از جزئیات به نظر می‌رسید. هرچقدر نزدیکتر میشدم جزئیات خیلی واضح تر به چشم می اومدن. پیکر تراشی هایی که بسیار استادانه روی سنگ های معبد انجام شده بود حیرت انگیز بود. سرسراها ، کریدورها، فضای درونی معبد و تناسبات و قرینگی خاصی که در کل فضا حاکم بود باعث تحسین هر گردشگری می‌شد. به نظرم عکس ها نمیتونن به درستی حق مطلب رو ادا کنن. باید در این مکان بود و از نزدیک همه این زیبایی ها رو لمس کرد. جلوی قسمت ورودی شلوغترین بخش معبد بود. این قسمت بهترین منظره رو برای عکاسی داشت و طبیعی بود که انقدر شلوغ باشه.

tVD4xFXGr2ZeMJGZekDYNdWVn9QfUN3nf57FR9Pn.jpeg

(تصویر 30 زوج چینی در حال ثبت عکس با نمایی از انگکور وات)

اونجا کمی عکاسی کردیم و صبحانه مختصری خوردیم. بعد شروع کردیم به کاوش در معبد و سرک کشیدن به دالان‌ها و اتاقهای مختلف. به نظر من هر فضایی که در اون زندگی جریان داشته یا اتفاقات مهمی رو از سر گذرونده انرژی خاصی داره. انگکور وات جایی بود که حس فضا و اون انرژی رو به خوبی به بیننده اش منتقل میکرد. به افرادی فکر کردم که در ساخت این بنای عظیم نقش داشتند. قطعا ساعت ها زیر آفتاب موندن و تحمل گرما و انجام دادن کنده کاری روی این سنگ ها کار سخت و طاقت فرسایی بوده. به جا گذاشتن این اثر شگفت انگیز و پر از جزئیات بدون سالها کار وتلاش افرادی که چیز زیادی در موردشون نمیدونیم محقق نمیشده. کاش میشد فهمید اینجا چه رازهایی در خودش نهفته داره. کم کم از جمعیت جدا شدم و به کریدور ها رفتم. احساس میکردم اینجا فضایی بوده که مانک ها هر روز ازش عبور میکردن و زیر لب ذکر میگفتن.

QWe0akaf4GWDPhrEtEZlDBcy18QVekdTwuTuKhmc.jpeg

(تصویر 31 جزئیات به کار رفته در بنای معبد)

CS8fezfYIPOkUFHpgX6BrGysRx2Uy48r1pJeFwgB.jpeg

(تصویر 32 راهروهای معبد)

 وقتی از اونجا رد شدم، به حیاط پشتی رفتم و کاملا از شلوغی فاصله گرفتم روی چمن های معبد و در فضایی که اون لحظه به نظرم نامتناهی می اومد دراز کشیدم. آفتاب سوزان بود اما حال خوبی داشتم. با خودم فکر میکردم صدها سال پیش چه کسانی اینجا بودن؟ چه داستانهایی داشتن و چه اتفاقاتی رو از سر گذروندن. جایی خوندم که نزدیک معبد انگکور وات گور دسته جمعی کشف شده بود که از دوران وحشیگری خمرها به جا مونده بود. یعنی چند نفر از کسانی که کشته و سلاخی شده بودن از این معبد و در حال فرار گذر کردن؟ کلاهم رو روی صورتم گذاشتم که آفتاب اذیتم نکنه و هدفونم رو توی گوشم گذاشتم و صدای آواز ایرانی در گوشم پیچید و در جانم نشست.

بلند شدم و دور خودم و در تنهایی خودم چرخ زدم و چرخ زدم و از فضا و از موسیقی و از گرما و از همه کائناتی که دست به دست هم داده بودن تا در اون لحظه فوق العاده در اون مکان شگفت انگیز باشم سپاس گزار بودم. کلاهم رو که برداشتم متوجه شدم سوژه چندتا عکاس شدم. فاصله مون خیلی زیاد بود ولی دوست داشتم بگم اگه عکس خوبی گرفتن حتما برای خودم هم ارسالش کنن. به مصی و مژده پیوستم و در یکی از همون حیاط خلوت ها کنار هم نشستیم و صحبت کردیم.

oENEKBkX2Vs2UOSqASWXjfDZg3rzk21xrORVGVzR.jpeg

(تصویر 33 حیاط خلوت معبد)

oLCvF3rPCGuWPVL52nxmd4rBvtNdpNVDOmL7A197.jpeg

(تصویر 34 یکی از ورودی های معبد)

 هوا داشت گرم تر میشد و باید برای دیدن بقیه معابد عجله میکردیم. از ضلع جنوب غربی معبد بیرون اومدیم. شدت تابش آفتاب بیشتر شده بود. هر قدم میرفتم برمیگشتم و انگکور وات رو نگاه میکردم که چقدر با صلابته. یاد فیلم تومب ریدر با بازی آنجلینا جولی افتادم. فیلمی که یکی از دلایل شناخته شدن کامبوج در سالهای اخیر بود. مردم انقدر از دیدن لوکیشنی به این زیبایی به وجد اومده بودن که سیل گردشگرها به این کشور کوچک آسیای جنوب شرقی سرازیر می‌شدن. اتفاقی که تا الان هم ادامه داره. بیراه نیست اگر ادعا کنم شهر سیم ریپ یا بقیه شهرهای معروف کامبوج مثل کم‌پوت به خاطر حضور گردشگر ها پیشرفت کرده و شغل خیلی از مردم ارتباط مستقیم با گردشگری داره. این نشون میده چقدر تصویری که از یک کشور یا یک مقصد گردشگری در رسانه ها ارائه میشه میتونه باعث جذب گردشگر بشه و اقتصاد یک منطقه رو تحت تاثیر خودش قرار بده.

سعی کردم از همه این موارد الگو بگیرم تا وقتی برگشتم به ایران تا جایی که میتونم در کار خودم ازش استفاده کنم. داشتم از لحظه لحظه حضورم استفاده میکردم و فیلم و عکس میگرفتم و غافل شده بودم از بچه ها که چقدر معطل من شدن. توی اون گرما و شرجی بی انصافی بود که اذیتشون کنم. از انگکور وات خداحافظی کردم و لی لی کنان به سمت خروجی رفتم. کم کم احساس تشنگی و گرسنگی داشت خودشو نشون میداد که به بچه ها پیشنهاد دادم از مغازه های اونجا نوشیدنی بخوریم. سه تا نارگیل خنک و تازه خریدیم. هر نارگیل 1 دلار و کمی احساس تشنگی برطرف شد و حسابی چسبید البته بیشتر به بچه ها. در این حد که باز هم سفارش دادن و من آب معدنی خوردم. البته بسیار گرسنه بودم و یک ران مرغ به قیمت 3 دلار خریدم که به نسبت غذاهایی که قبلا خورده بودیم زیاد بود. اما خب منطقه توریستی بود و قیمت ها هم بالا.

zAtYWwNrMiHdzmeoEfQx97MSvh2fhkh9yV3ondgA.jpeg

(تصویر 35 نهار در انگکور وات)

بعد که کمی حالم بهتر شد مصی یه توک توک اینترنتی گرفت که همونجا حاضر بود. کلا هیچ جا در کامبوج بابت رفت و آمد اذیت نمیشید. توک توک ها از اونچه که فکر میکنید به شما نزدیکترند.

 

نظرات کاربران (42 نظر)

× در حال پاسخ به:

منصور 10 بهمن 1398 ساعت 17:54

نمی ارزه.سفری بس گران بودهمون6میلیون و600دلارچیزی نزدیک20میلیون تومان میشه.درحالیکه شمادراصل بازدید ازیک کشوربیشترنداشتید،ودربهترین حالت تورکشوری مثل مالزی درهتل 4ستاره وصبحانه بالیدرویک گشت شهری حدود7میلیون میشه.درحالیکه شمادرهاستل هم بودید.

محمدرضا جعفری 8 بهمن 1398 ساعت 13:26

سلام وقت بخیر
خسته نباشید و خداقوت می گم برای نوشتن این سفرنامه جذاب و پر جزئیات. ترغیب شدم حتما یه سفر به شرق آسیا برم. ممنونم ازتون

J.z 27 دی 1398 ساعت 18:45

تولدت مبارک

امیر رحیمی 27 دی 1398 ساعت 13:34

سرکار خانم
با سلام و احترام
سفرنامه جذاب و کاملی را به رشته تحریر درآورده بودید، واقعاً حس بودن در لحظه را تداعی می نمود. تصاویر هم زیبا و بجا بودند، دست مریزاد.
با شرایطی که بیان فرمودید، من اگر میخواستم برای سفرنامه شما نامی انتخاب کنم، می نوشتم:
روی موج بدشانسی در کامبوج!
انشالله همیشه به سفرهای هیجانی و خاطره انگیز

Moslem 27 دی 1398 ساعت 00:04

با سلام
خیلی کامل، جامع و دقیق سفرنامه تون رو نوشتید اولا باید دست مریزاد بگم بابت نوشتن این سفرنامه زیبا و ثانیا بهتون تبریک بگم بابت این حس کنجکاوی و ماجراجویانه که دارید و خوشا به حالتون که جنوب شرق آسیا رو دیدید چون واقعا جنوب شرق آسیا یک مقصد توریستی بینظیر می باشد. اگر بخواهم حرف دلم رو بزنم دیر زمانی است دلتنگ مالزی و همه خاطرات 6 ساله ام توی این کشورم. ???

سعید ا. 26 دی 1398 ساعت 18:34

سرکار خانم ستاره! درود بر شما. از سفرنامه خوبتان بسیار لذت بردم، ایکاش عکسهای بیشتری ضمیمه میکردید. البته احتمالا علت آن، خصوصی بودن عکسهایتان بوده که قابل درک است. ضمنا جهت استحضار شما و دوستانی که در آینده عازم کوالالامپور هستند، عرض کنم که اتوبوسهای رایگان (شاتل باس) بین ترمینالهای فرودگاه در رفت و آمد هستند و نیازی به هزینه کرد جهت قطار یا تاکسی نیست. تندستی و سفرهای جذاب برایتان آرزو کرده و در انتظار سفرنامه هایتان هستم.

J.z 26 دی 1398 ساعت 17:28

سلام ستاره خانم عزیز.سفرنامتون خیلی باحال بود.از خوندنش خیلی لذت بردم.

مينا هادي 26 دی 1398 ساعت 17:05

سلام
فوق العاده و بي نظير بود بايد بگم طعم غذا و گرما و سرماي فضارو با خواندن متن زيباتون احساس ميكردم ❤️❤️❤️

شهرزاد 26 دی 1398 ساعت 11:30

بسیاااار عالی بود خیلی از خوندنش لذت بردم.انقدر که واضح و صریح بود انگار از اول سفر همراهتون بودم??

Reza 26 دی 1398 ساعت 08:52

سلام. بسیار لذت بردم. ممنون از توضیحات جامع و مبسوط جنابعالی.

یاسمن 26 دی 1398 ساعت 05:02

حس اون لحظه‌هایی که خوشحالی و یهو میخوره تو ذوقت یا اونجایی که ناامید شدی و چند قدم جلوتر منظره‌ای رو میبینی که باعث میشه به وجد بیای، با خوندن سفرنامه‌تون هر لحظه خودمو توی اون شرایط تصور کردم و موقعیت‌هایی رو دیدم که تا قبل از این بهش توجهی نداشتم.
بنظرم سفر وقتی تبدیل به کلاس درس میشه که در کنار خوش‌گذرونی، ضدحالم تجربه کنی.
امیدوارم روزی برسه که ماهم مثل اروپاییا بتونیم بدون دغدغه سفر کنیم.

برگک 26 دی 1398 ساعت 00:01

اینقدر صادقانه نوشتی که تونستم قدم به قدم تو سفر همراهت باشم و از دید تو جهانی دیگر رو جست‌جو کنم کشف کنم لذت ببرم ممنونم از سفرنامه‌ت ??

مسافر پاییزی 25 دی 1398 ساعت 23:15

درود بر شما
بسیار لذت بردم از خواندن سفرنامه شما
بیشتر بنویسید جزئیات سفر مثل هزینه حمل و نقل خیلی خوب و کاربردیه. کاش تو همه سفرنامه ها ین چیزا قید بشه.
در ضمن بهتون حسودیم شد نه بابت سفر هیجان انگیزتون، بخاطر اینکه دوستتون تو فرودگاه منتظرتون بود. خوش بحالتون
پایان بندی خوبی هم بود

سلطان 25 دی 1398 ساعت 23:08

با سلام
توصیفات عالی بود و سفرهیجان انگیزی بود و متن شما این هیجان رو کاملا منتقل کرد.
راستی‌ عینک و کفشتون دیگه پیدا نشد؟

گلناز 25 دی 1398 ساعت 23:06

یکی از بهترین سفرنامه هایی بود که خوندم
سبک و نوع نوشتن بسیار دلچسب بود
هر لحظه حس میکردم اونجام دقیقا
با آرزوی بهترین ها برای شما

مشاهده نظرات بیشتر
رای مردمی

در مسابقه سفرنامه نویسی جهانگردی 98 به من رای بده

وارد شوید