bn134.jpg

 

هفته اول اردیبهشت 98 بود و تازه ایمیل تأییدیه انتشار سفرنامه شیرازم از لست سکند رسیده بود؛ ولی خودم در حال برنامه ریزی سفر کاشان و ابیانه! بعد از سفر قبل متوجه شدیم از وسط ماه اردیبهشت، ماه رمضون شروع میشه. تو تعطیلی های خرداد هم با توجه به گرمای هوا گزینه های زیادی برای سفر نداریم پس بهتره از آخرین فرصت ها استفاده کنیم و یک سفر دوروزه هم به کاشان و ابیانه بریم. این بار من و همسرم به همراه پدر و مادر خودم.

ده دوازده روز به تاریخ سفر مونده بود و ما دیر به فکر این سفر افتاده بودیم. برای همین سریع به سراغ اقامتگاه های سنتی کاشان رفتم. عکس های چند تا که هم باصفا بودند و هم قیمت مناسب داشتند برای مادرم فرستادم که نظر بده. بالاخره دوتاش با کلی ذوق انتخاب شد. فردا صبح موقع رزرو بود که دیدم مهمترین چیز رو چک نکرده بودم: وجود ظرفیت خالی! هر دو تا کامل پر بودند. رفتم سراغ گزینه های ذخیره! همچنان بدون ظرفیت. کار به جایی رسید که لیست اقامتگاه های کاشان رو با هر قیمتی باز کردم و یکی یکی از بالا تلاش کردم برای رزرو. خبری نبود. از ترس اینکه برنامه کنسل میشه کلافه شده بودم. حتی 2 تا هتل با قیمت مناسب رو هم چک کردم که پر بودند. و اما آخرین گزینه رو همسرم در اوج ناامیدی من یادآوری کرد. رزرو خونه و ویلا از سایت اتاقک. اینجا دیدیم خوشبختانه گزینه های ظرفیت خالی زیاده. اما یکی از ذوق های سفر ما که همون اقامتگاه های سنتی بود که تو شیراز و قزوین خاطره خوبی برامون ساخته بودند به راحتی از بین رفت...

خونه با شبی 200 تومن رزرو شد. قیمتهای خیلی کمتر و زیر 100 هم وجود داشت اما با اینکه فقط بحث یک شب خواب بود دوست نداشتیم جای نامناسبی باشیم.

بعد هم برنامه ریزی های سفر که بخش مورد علاقه من در سفره. گاهی فکر می کنم من برنامه ریزی سفر رو از خود سفر بیشتر دوست دارم! اگر 5 شنبه صبح زود از تهران حرکت می کردیم ساعت 10 کاشان بودیم و تا عصر جمعه هم وقت داشتیم. منتها چیزی که محدودیت ایجاد میکرد این بود که نیاسر، ابیانه و نوش آباد خارج شهر بودند و برنامه ریزی ها باید یک مقدار فشرده می شد. گزینه های نهایی داخل شهر هم خانه بروجردی ها، خانه طباطبایی ها، باغ و حمام فین ، بازار سنتی کاشان و تپه سیَلک (sialk) بود. برای رستوران هم رستوران سنتی عباسی و سرای عامری ها رو انتخاب کرده بودم. یک وعده هم خودمون باید ساندویچ درست می کردیم و احتمالا شام آخر رو هم تهران بودیم!

باز هم با کمک لیست سفر لست سکند چمدون ها و وسایل سفر بسته شد و ساعت 6:15 صبح با یک ماشین، 4نفری به راه افتادیم. طبق گوگل و با احتساب زمانی برای صبحانه در یکی از استراحتگاه ها، باید ساعت 9:30 می رسیدیم که همینطور هم شد.

به محض ورود به کاشان، قبل از تحویل خونه به سمت باغ فین رفتیم که جنوب غربی کاشان و درست نزدیک اتوبان تهران-کاشان قرار داره. به جز اینجا بقیه مراکز دیدنی اغلب بالاتر از مرکز شهر هستند. باغ فین از ساعت 9 صبح بازه و من خوشحال بودم که اول وقت و قبل از شلوغی و گرمای هوا رسیدیم. هوای باغ خیلی خوب بود. در مسیری حرکت کردیم که از بین درختان مختلفی رد میشد که شناسنامه و سنشون بهشون وصل بود. اکثرا هم چند صد ساله بودند. اکثر بناهای این باغ توسط فتحعلی شاه قاجار ساخته شده ولی در زمان های خیلی قبل هم اینجا وجود داشته و مرمت می شده. مثلا توسط کریمخان زند. آبی که در جوی های این باغ هست از چشمه سلیمانیه تأمین میشه که اول در استخری جمع میشه که به علت اختلاف ارتفاع استخر با فواره ها، این فواره ها بدون پمپ کار می کنند.

عکس 1

1.jpg

عکس 2

2.jpg

عکس 3

3.jpg

عکس 4

4.jpg

عکس 5

5.jpg

عکس 6

6 .jpg

عکس 7

7.JPG

عکس 8

8.jpg

عکس 9

9.JPG

عکس 10: از همون حوض های آرزو که باید سکه انداخت!

10.jpg

با توجه به اینکه باغ در حال شلوغ شدن بود، تصمیم گرفتیم اول به سمت حمام فین حرکت کنیم و ادامه بازدید از باغ موکول بشه به بعد از حمام! سیل جمعیت توی راهروهای باریک حمام مارو به سمت جلو هول میداد. با همین سیل به محلی رسیدیم که تابلوی محل به قتل رسیدن امیرکبیر مشاهده میشد. یه حوضچه کوچیک که یه خاطره بزرگ و شرم آور از این کشور رو در خودش داشت. توی عکس ها دیده بودم اینجا مجسمه های شبیه سازی شده از اون اتفاق وجود داره ولی ما چیزی ندیدیم. شاید به علت شلوغی به جای دیگه منتقل شده بودند. مساله آزار دهنده برای ما فقط ژست های عجیب و شاد مردم برا عکاسی در کنار این حوضچه بود! نظر شخصی من این بود در این فضا نهایتا فقط از خود حوضچه باید عکس گرفته بشه که بتونه عمق فاجعه رو منتقل کنه.

عکی 11: قتلگاه امیرکبیر

11.jpg

مسیر رو ادامه دادیم و از خروجی حمام خارج شدیم. کمی جلوتر یه چایخونه باصفا توی باغ بود که روی تخت ها و زیر سایه درختا و صدای گنجشکها چایی و فالوده خوردیم. البته با قوری با عکس ناصرالدین شاه قاتل امیرکبیر! پارادوکس عجیبی بود ولی در کل حس اون فضا آرامش بخش بود.

عکس 12: چایخونه باغ فین

12.JPG

عکس 13

13.jpg

عکس 14

14.jpg

در ادامه از بناهای دیگه باغ بازدید کردیم. نقاشی های بخش های زیادی از این بناها پاک شده یا مرمتهای درستی انجام نشده اما در کل همگی این باغ رو دوست داشتیم. موقع برگشت از موزه باغ هم دیدن کردیم که از ایران باستان تا قاجار آثاری رو نگهداری میکرد. خیلی بزرگ نیست ولی ما همیشه از موزه ها استقبال می کنیم!

عکس 15: مربوط به 3000 سال پیش در تپه سیلک

15.jpg

عکس 16: مربوط به 3000 سال پیش در تپه سیلک

16.jpg

عکس 17: یافته شده در نوش آباد

17.jpg

عکس 18: لباس های دوره قاجار

18.jpg

 بالاخره بعد از دوساعت از باغ خارج شدیم و با صف بلند بلیط فروشی برای ورود مواجه شدیم. فکر می کنم بهتره در فصل های پر توریست قبل از ساعت 10 به اینجا مراجعه بشه.

باز هم قبل از تحویل گرفتن خونه به سراغ برنامه دوم رفتیم، یعنی بازار سنتی کاشان. در پارکینگی در نزدیکی بازار پارک کردیم. جلوتر متوجه شدیم هر دو طرف خیابون ورودی بازار کاشان وجود داره. چون در عکس ها یه دالان با سقف بلند از بازار کاشان دیده بودم با پرس و جو از مغازه دار ها متوجه شدیم که کدوم درب ورودی رو انتخاب کنیم. بازار با راهروهای پیچ در پیچ در مقابل ما بود. با صنایع دستی و سنتی، پارچه فروشی، عرقیجات، لباس فروشی و در کل چیزهایی که بین اکثر بازارهای سنتی ایران مشترکه.

عکس 19 بازار سنتی کاشان

19.jpg

عکس 20 بازار سنتی کاشان

20.jpg

عکس 21: یک سرداب با حدود 90 تا پله. اونایی که پایین رفتند، گفتند خیلی سرد بوده!

21.jpg

عکس 22

22.JPG

عکس 23: داشتم از محصولات آویزونش به مغازه عکس میگرفتم که گفت چرا از خودم نمیگیری:)

23.JPG

 باز هم با چند بار پرس و جو به دالان معروف رسیدیم اما دیگه اینجا چیزی نبود که در همه بازار ها دیده بشه! یه سقف بلند با معماری و طراحی خیلی زیبا و تخت هایی برای استراحت و حجره هایی دور تا دور این فضا از جمله فرش فروشی، عتیقه فروشی و یه چایخونه کوچیک صمیمی که چای ها رو روی همون تخت ها و زیر این گنبد بلند میشد خورد.

عکس 24

24.JPG

عکس 25

25.JPG

عکس 26

26.JPG

عکس 27

27.JPG

عکس 28: یه زیر زمین زیر یکی از حجره ها بود که انگار به بخش دیگر بازار راه داشت. چون انتهاش یک دوچرخه پارک بود!

28.JPG

عکس 29: نخ های نرم ابریشمی

29.JPG

چون پدر و مادرم خسته بودند برنامه ما هم همون خوردن چای شد. عتیقه فروشی برامون خیلی جالب بود. مادرم چیزهایی رو پیدا کرد و باهاشون عکس میگرفت که همه مربوط به دوران کودکی خودش بودند. سینی های قدیمی فلزی، گرامافون، اتوی خیلی سنگین!، ماشین تحریر و ....

آقای چای فروش هم خیلی خوش اخلاق بود و با مشتری ها خیلی شوخی میکرد!

عکس 30 هاون سنگی عتیقه!

30.JPG

عکس 31 ماشین تحریر

31.JPG

عکس 32: چایفروش بازار

32.JPG

عکس 33

33.JPG

دیگه از خستگی پای جلوتر رفتن نداشتیم. بنابراین راه رفته رو برگشتیم. سر ظهر هم بود و هوا داشت به سمت داغ شدن پیش میرفت! من و همسرم توانایی رفتن به خانه بروجردی هارو داشتیم اما پدر و مادرم خسته بودند! بنابراین پیشنهاد دادند برای تحویل خونه بریم و کمی هم استراحت کنیم.

خونه از بافت تاریخی شهر حدود 12 دقیقه فاصله داشت و شمال شهر و نزدیک میدان ولیعصر بود. خانم صاحبخونه هم به جای اینکه آدرس دقیقی بده که ما با گوگل مپ پیدا کنیم، به صورت سنتی و با استفاده از عبارات کنار میوه فروشی، بغل سوپر مارکت، آدرس میداد! بالاخره به سختی محل رو پیدا کردیم. خونه تمیزی بود و صاحبخونه هم یه خانوم حدود 50 ساله بود که وقتی ما در حال بالا آوردن وسایل بودیم مدام حرف میزد! در مورد مهمون قبل از ما، در مورد خونه های دیگه ای که داره و اجاره میده، در مورد اینکه سمپاشی کرده و الان حشره نداریم و کلی چیزهای دیگه. بعد از رفتنش هم دو سه بار دیگه برگشت و یه چیزهایی رو یادآوری کرد! اما بالاخره فرصت پیدا کردیم دراز شیم و با یک ساعت استراحت خستگی سفر رو از تن به در کنیم.

ساعت حدود 2 بود که از ترس اینکه غذای رستوران عباسی تموم نشه به سمت اونجا به راه افتادیم. ویژگی مثبت رستوران این بود که دقیقا نزدیک خانه بروجردی هاست و بعد از نهار به سراغ ادامه برنامه می رفتیم. دیشب برای رزرو باهاشون تماس گرفته بودیم که به ما گفتند نیازی به رزرو نیست و هر زمانی بریم جا هست. ولی موقع ورود با صحنه دیگه ای مواجه شدیم. آقایی دم در شماره موبایل افراد مراجعه کننده رو می گرفت که به محض خالی شدن تماس بگیره. با این توضیح که ممکنه نیم ساعت تو صف باشید. هرچقدر گفتیم پس چرا رزرو نگرفتید جواب درستی ندادند. این وسط دیدیم گاهی زوج های توریست خارجی وارد می شدند و بدون نوبت به سمت رستوران راهنمایی می شدند. دیگه بهمون برخورده بود ولی با جمله "اگه نمی تونید صبر کنید می تونید تشریف ببرید" مواجه شدیم.

بعد از اون همه انتظار متاسفانه ترجیح دادیم باز هم صبر کنیم که کاش نمی کردیم! فضای معروف و قشنگ این رستوران مربوط به تخت های توی حیاط بود. ولی ما رو به سمت فضای داخلی راهنمایی کردند که در واقع هیچ زیبایی خاصی نداشت. با چند بار خواهش از این و اون بالاخره یک منو به ما داده شد و من و همسرم طبق معمول غذاهای محلی شهر رو انتخاب کردیم که برای کاشان شامل گوشت لوبیا و شفته سماق بود. پدر و مادرم هم بختیاری و کوبیده. حالا این بار کسی برای سفارش گرفتن نمیومد. به هر کس می گفتیم با جمله الان میایم خدمتتون مواجه می شدیم و باز در افق محو می شدند! بالاخره یک نفر بدون پوشش پیشخدمت های رستوران سفارش رو گرفت و گفت ممکنه 40 دقیقه طول بکشه. سخن رو کوتاه کنم؛ غذا ها بعد از کلی انتظار آورده شد. من کم پیش اومده از غذای یه رستوران ایراد بگیرم اما اینجا جزو بدترین خاطره های رستورانی شد. اولا که 2 تا از غذاها بدون برنج بودند و حتی نون آورده نشد. باز حالا تا کسی رو پیدا کنیم و اونم بره و بیاد غذاها سرد شد و با چند تیکه نان لواش بیات مربعی برگشت. ماست موسیر شامل دوقاشق ماست که چه عرض کنیم دوغ موسیر بود از شدت آبکی بودن. شفته سماق پر از تیکه های سفت دونه های پودر نشده سماق. گوشت بختیاری سفت و صورتی. در کل خاطره خوبی از این رستوران نموند و کلافه شده بودم که زودتر از این محل بی درو پیکر خارج شیم.

عکس 34 رستوران عباسی

34.jpg

عکس 35: شفته سماق

35.jpg

عکس 36: گوشت لوبیا

36.jpg

توی رستوران به این نتیجه رسیدیم با توجه به اینکه ما خارج از برنامه حدود یک ساعت و نیم توی خونه استراحت کرده بودیم باید بین خانه طباطبایی ها و بروجردی ها یکی رو انتخاب کنیم! با سرچ و دیدن عکسها انتخاب نهایی ما بروجردی ها بود. شاید هم تصمیم اشتباهی گرفتیم از دید کسایی که هر دو رو دیدند!

به محض بیرون اومدن موج گرما به صورتامون خورد. سر ظهر بود و هوا بسیار گرم شده بود. خوشبختانه با چند دقیقه پیاده روی میشد به خانه بروجردی ها رسید. قضیه این خونه هم داستان جالبیه. بروجردی تاجر فرش بوده توی کاشان و به خواستگاری دختر خانواده طباطبایی ها میره. پدر دختر خانوم هم شرط میذاره که باید شبیه خونه ما رو برای دخترم بسازی. و اینطوری میشه که اینجا ساخته میشه و ازدواج هم صورت می گیره. اونم خونه در حدی که سالها بعد یه خانواده توریست مثل ما بین این دو تا خونه، بازدید از خونه داماد رو انتخاب میکنن!

خونه بخش اندرونی و بیرونی داره و تا جایی که متوجه شدم بخشی که قابل بازدید هست همون بخش بیرونی هست. بعد از گذشتن از حوض وسط حیاط اصلی به محلی با سقف بلند و نقاشی ها و گچبری های خیلی چشمگیر رسیدیم که بخش تابستانی و محل پذیرایی از مهمانها بوده. البته راهنمای خوبی در این عمارت وجود نداره. حتی تابلوهایی که توضیحات داشته باشند هم به چشم نمی خورد و ممکنه در تشخیص کاربری بخش های مختلف اشتباه کرده باشیم. خونه دو بادگیر قرینه و سنتی هم داره که وظیفه خنک کردن زیرزمین تو ماه های گرم تر رو داشتند.

عکس 37 : خانه بروجردی ها

37.jpg

عکس 38

38.JPG

عکس 39

39.jpg

عکس 40

40.JPG

عکس 41

41.JPG

عکس 42

42.jpg

عکس 43 : بادگیر خانه بروجردی ها

43.JPG

عکس 44

44.jpg

از خود آقای بروجردی یا طباطبایی تصویری در اینترنت پیدا نکردم و فکر نمیکنم چیزی هم موجود باشه ولی برام جالب بود که بتونم ببینم چه افرادی بودند...

ساعت هنوز 5 نشده بود و ما وقت داشتیم به شهر زیرزمینی نوش آباد هم بریم. خونده بودم که تا ساعت 19 اجازه بازدید میدن. محل قرارگیری این شهر، شمال کاشان هست و با حدود نیم ساعت رانندگی میشد از مرکز شهر به اونجا رسید.

شهر زیرزمینی نوش آباد که به شهر اویی معروفه دوتا ورودی داره که البته هر ورودی به بخش متفاوتی از شهر میرسه. تاریخچه این شهر با توجه به توضیحات راهنمای محل به این صورته که مردم این شهر همه کشاورز بودند و اطراف محل زندگیشون هم کوه و جنگل برای زمانهای حمله دشمن وجود نداشته. بنابراین مجبور به کندن یک شهر زیر محل زندگی خودشون شدن. این شهر هم زمان حمله مغول، هم تیمور و هم اعراب استفاده شده ولی یافته های سفالی که پیدا شده مربوط به زمان ساسانیان هم هست. پس احتمالا قدمت چندین قرنه داره. و جالب اینجاس که تا سال 1385 از وجود همچین شهری بی خبر بودیم. پیرمردی که زمین خونه ش رو کنده به طور اتفاقی به این شهر رسیده. موقع بازدید چاهی که اون پیرمرد از بالای شهر کنده هم به ما نشون دادند.

ورودی های این شهر در اون زمان، جایی غیر از ورودی هایی بوده که الان برای بازدید باز شدند. ورودی های الان به این صورته که تعداد زیاد پله رو پایین رفتیم و به یک آب انبار رسیدیم. خانم راهنما مدتی رو به توضیحات در مورد این آب انبار گذروند که مربوط به زمان قاجار هست و چند بار هم اشاره کرد که هیچ ارتباطی به شهر اویی نداره و صرفا فقط محل ورود رو طوری حفر کردیم که شما از هر دو جا به طور همزمان بازدید کنید. این آب انبار ها هم در ورودی اول و هم دوم وجود داشتند.

عکس 45: آب انبار ابتدای ورودی اول

45.jpg

عکس 46: شهر زیر زمینی اویی

46.jpg

ولی در مورد خود شهر. این شهر 3 طبقه داره ولی امکان بازدید از تمام طبقات وجود نداره. نکته جالب تر اینکه هنوز تمام مساحت شهر کشف نشده و گفته شد که مساحت شهر 4 کیلومتره اما ما 400 متر رو تونستیم باز کنیم برای بازدید. دیواره های شهر در تمام قسمتها رطوبت داشت و هوا هم کاملا خنک بود. در بعضی قسمت ها نیاز بود که با سر خمیده رد شیم. و با جلو رفتن به بخش های جالبی از اون فضا می رسیدیم: دستشویی ها، اتاق های مردم عادی، اتاقی که گفته شد محل زندگی کدخدا بوده، بخش هایی که محل قرارگیری نگهبان بوده و چراغ های پیه سوز طوری قرار داده می شدند که سایه دشمن جلوی نگهبان بیفته و بتونه به راحتی دشمن رو ناکار کنه! چاه های ل شکلی هم وجود داشت که ارتباط بین طبقه ها رو فراهم می کردند و باعث جریان پیدا کردن هوا در بین طبقات می شدند. در بعضی جاها هنوز سیاهی چراغ های پیه سوز گذشته به چشم میخورد و میشد کاملا ترسی رو که مردم اون زمان با پناه بردن به زیر خونه ها از ترس دشمن داشتند رو حس کرد. انگار سرمای اون ترس و وحشت هنوز روی تن دیواره ها وجود داشت.

عکس 47: یکی از چاه های ل شکل برای ارتباط دو طبقه

47.jpg

عکس 48: از داخل شهر زیر زمینی میشد روی سقف چاهی رو دید که اولین بار باعث کشف شهر شده

48.jpg

عکس49: سقف کوتاه شهر زیرزمینی

49.jpg

ورودی دوم با چند دقیقه پیاده روی توی کوچه پس کوچه های سنتی نوش آباد از ورودی اول قابل دسترسی بود. تنها بقالی اون مسیر هم بسته بود و تشنه به دنبال آب از پیرمرد نوش آبادی پرسیدیم صاحب بقالی نمیاد؟ و وقتی فهمید دنبال آب هستیم مارو تا دم خونه خودش برد و برامون با پارچ آب یخ آورد و شد نماد مهمان نوازی کاشانی ها برای ما!

جلوی ورودی دوم یه نونوایی بود با تابلوی نان سنتی نوش آباد. واقعا ارزش خریدن داشت. شبیه یه شیرینی خیلی خوشمزه و خوشبو بود و بنظرم باید حتما امتحان بشه!

عکس 50: فاصله بین دو ورودی و گذر از شهر خلوت نوش آباد

50.jpg

عکس 51

51.jpg

عکس 52: نان سنتی نوش آباد

52.jpg

عکس 53: ورودی دوم برای بازدید

53.jpg

عکس 54: اتاق اسکان موقت شهر

54.jpg

عکس 55: یکی دیگه از اتاق ها

55.jpg

عکس 56: به طرز جالبی از سوراخ بالای این قسمت جریان هوای خنک مثل کولر بالا میومد

56.jpg

برنامه امروز ما به خوبی انجام شده بود (اگه از خانه طباطبایی ها فاکتور بگیریم!) . فقط بخش شام باقی مونده بود. به صورت اتفاقی متوجه شدم یکی از دوستامون تا دیروز کاشان بودند و همونها برای شام یه پیشنهاد به ما دادند که تصمیم گرفتیم امتحان کنیم تا بد بودن رستوران قبلی رو بشوره! رستوران سنتی مهینستان راهب.

با تاریکی هوا، به سمت خنک شدن هوا هم می رفتیم. مسیر از محل پارک ماشین تا رستوران که از کوچه های قدیمی می گذشت رو با حس خوب توی اون هوا پیاده روی کردیم و وارد رستوران شدیم. اینجا هم یه خانه قدیمی کاشان بود که البته امکان اقامت هم درش وجود داره. برای وارد شدن به رستوران ابتدا باید وارد حیاط مجموعه شد و بعد به زیرزمین رفت. حیاط هم اینقدر تو اون شب باصفا بود که همون موقع تصمیم گرفتم بعد از شام بیایم و رو تخت های دور حوض بشینیم. برخلاف تصور رستوران کاااملا خلوت بود. فقط 2 3 میز به جز ما پر بودند و پیش خدمت ها هم بسیار مرتب و با احترام برخورد کردند! فضای زیر زمین هم شامل یه حوض کوچیک بود که دور تا دورش میز چیده شده بود . البته طراحی دیوارها بازسازی طراحی های قدیمی خونه بود. منو گزینه های زیادی نداشت و از همون گزینه های کم هم 2 3 تا از غذا ها رو اون شب نداشتند. ولی جوجه ترش و کوبیده ای که سفارش دادیم در بهترین کیفیت بودند.

عکس 57: یکی از میزهای رستوران با ویو رو به حیاط

57.jpg

عکس 58: رستوران مهینستان راهب

58.jpg

عکس 59: نونهای رستوران شبیه دیوار های کاهگلی شهر ولی خوشمزه بودند!

59.jpg

عکس 60

60.jpg

بعد از شام هم به همون حیاط برگشتیم. آهنگ بنان پخش میشد، هوا فوق العاده بود، دور حوض پر از گل و گلدون و درخت بود، چایی سفارش داده بودیم و من به این فکر میکردم که دقایق خوشی که الان ما داریم تو این خونه سپری می کنیم یه روزگاری زندگی عادی و همیشگی یه خانواده احتمالا پرجمعیت با کلی خدم و حشم بوده. که دور این حوض می نشستند، شاید هندونه تو حوض می انداختند و بچه ها اطراف همین حوض دنبال هم می دویدند!

عکس 61: حیاط رستوران مهینستان

61.jpg

عکس 62

62.jpg

عکس 63

63.jpg

عکس 64

64.jpg

دل کندن از اون فضا خیلی سخت بود ولی بالاخره زمان برگشتن به خونه ای که گرفته بودیم فرا رسید. خوشبختانه کولر خونه کفایت می کرد و شب رو همه راحت خوابیدیم و برای روز دوم آماده شدیم!

 

روز دوم

امروز از صبح باید به ابیانه می رفتیم. چون دیروز از دوستامون شنیدم اینقدر روستا شلوغ بوده که هیچی از اون سفر نفهمیدن. بنابراین ما ساعت 9 صبح کلیدهای خونه رو تحویل دادیم که به سمت ابیانه حرکت کنیم. پدرم هم خانم صاحبخونه رو اذیت میکرد، بهش میگفت چرا کم اومدی پیش ما که صحبت کنیم! اونم در حالی که هر چند وقت یه بار می دیدیمش و چونه ش حسابی گرم میشد!

فاصله کاشان تا ابیانه کمی بیشتر از یک ساعته. از یه جایی به بعد جاده پیچ در پیچ و پر از باغ های 3 تا روستا میشد. اول من فکر کردم اهالی این سه تا روستا شاید ناراحت باشند که با اینکه فاصله کمی از روستای ابیانه دارن اما مورد توجه نیستند؛ اما بعد به این نتیجه رسیدم که احتمالا اصلا دوست نداشته باشند که آرامش زندگیشون با این همه توریست و گردشگر مختل بشه!

روستا هزینه ورودی داره و همون ابتدا یه نقشه از اماکن دیدنی روستا بهتون داده میشه ولی اینقدر کوچه به کوچه و پیچ در پیچه که به سختی میشه همه محل های روی نقشه رو پیدا کرد. ساعت حدود 10 بود و هنوز روستا شلوغ نشده بود. اگه در ماه اردیبهشت دارید به ابیانه سفر می کنید سعی کنید ساعت 10 یا زودتر به اینجا برسید که گرفتار شلوغی ها و نبود جای پارک نشید. همون ابتدای روستا چشمه ای وجود داشت که مسافر ها اطرافش جمع شده بودند و قبرستان کوچیک روستا هم همونجا بود که اولین زن ابیانه ای با همون روسری های سفید معروف رو سر یکی از مزارهای روستا دیدیم که صحنه غم انگیزی رو رقم زده بود. کم کم خانه های سنتی رسی رنگ روستا نمایان شدند. بعضی ها متروکه و قدیمی و بعضیا نوسازتر. در بین همین کوچه پس کوچه ها تعداد زیادی مغازه های صنایع دستی وجود داشت که بیشتر کسب و کارشون اجاره دادن لباس های سنتی به گردشگرها بود. با پرداخت مبلغی می تونستید برای ساعت مشخص لباس دلخواهتونو بگیرید و عکسهای خودتونو با روستا قشنگتر کنید! ولی من تصمیم گرفتم یکی از روسری های ابیانه ای رو بخرم. کمی قبل تر یکی از پیرزن های ابیانه به من گفته بود این روسری ها از مکه میاد. وقتی با تعجب این مطلب رو از فروشنده پرسیدم سرشو آورد جلو و آروم گفت راستش اینا از ژاپن میرسه. هر چند که خودم به شخصه فکر میکنم منظورش چین بود! ولی مسأله ناراحت کننده اینه که پارچه کاملا سنتی ابیانه تولید داخل نیست!

عکس 65: به رهگذار تو چشم انتظار خاکم و بس، که جز مزار تو چشمی در انتظارم نیست...

65.JPG

عکس 66

66.JPG

عکس 67

67.JPG

عکس 68

68.JPG

عکس 69

69.JPG

عکس 70

70.JPG

عکس 71

71.JPG

عکس 72

72.JPG

عکس 73

73.JPG

کم کم جمعیت توریست ها بیشتر میشد. لابه لای توریست ها هنوز میشد ساکنین خود روستا رو دید که همگی مسن بودند و بعضاً کلافه از عکاسی ها مردم ازشون. فکر میکنم حق هم داشتند. جایی زندگی کنید که حداقل 2 3 ماه از سال این سیل جمعیت از داخل محل زندگیتون در حال عکاسی از شما رد شن! ولی یک بار که مادرم از یکی از فروشنده های سیب خشک که یه پیرزن خیلی با انرژی بود درخواست اجازه برای عکس کرد اونم گفت اول یه چیزی ازم بخر بعد عکس بگیریم! و این جوری بود که ما کلی سیب خشک خوردیم برای اون عکس! همون لحظه یه آقای جوون که اومد بی اجازه ازش عکس بگیره باهاش دعوا کرد که خودت خوشت میاد یه مرد غریبه از خواهر مادرت عکس بگیره؟! البته اینو با خنده گفت ولی اون آقا بعد از معذرت خواهی جلوی خودش عکس رو پاک کرد!

عکس 74

74.jpg

به پیاده روی توی کوچه پس کوچه ها ادامه دادیم. بوی قدمت و اصالت از تمام دیوارها و ساکنین روستا حس میشد و انگار قدم در تاریخ گذاشته بودیم. نیازی نبود به دیدن اماکن روی نقشه بریم چون مقصد برای ما خود روستا و تاریخ پشتش بود. این بود که بدون مقصد مشخص فقط از جایی که بودیم لذت می بردیم؛ از دیدن درها و پنجره های قدیمی و پرچین های کاهگلی گلگون روستا. به طور اتفاقی به امامزادگان عیسی و یحیی رسیدیم که صحن داخلی قشنگی داشت و نمای ایوانش به روستا ما رو یاد یکی از ایوانهای کاخ توپکاپی استانبول انداخت که همچین نمایی به برج گالاتا داشت! البته همسرم به من گفت که این ایوان کاملا اقتباسی از طراحی ایوان های تخت جمشید هست با پایه ستون های سنگی، ستون ها و سقف چوبی و طاق های ورودی مستطیلی.

عکس 75 : امامزادگان عیسی و یحیی

75.JPG

عکس 76

76.JPG

عکس 77

77.JPG

عکس 78: ایوان امامزادگان عیسی و یحیی

78.JPG

با گذر از سنگفرشهای روستا در مسیر برگشت به یک آتشکده باستانی هم رسیدیم که البته امکان ورود وجود نداشت و تنها از زیر طاقش رد شدیم. مادرم خیلی دوست داشت بدونه اسم یه پیرزن خیلی مسن ابیانه که همونجا نشسته بود چیه. کنارش نشست و ازش پرسید. اونم گفت هانیه. و در ادامه گفت اینجا خیلی ها هانیه و جواهرن...

یکی از لذت های سفر برای ما خرید یک نماد از مقصد سفر برای یکی از میزهامون هست. خیلی از شهر های ایران همچین نمادهایی ندارند. مثلا در سفر کرمان هرچقدر گشتیم چیزی پیدا نکرده بودیم و اصلا انتظار نداشتم از سفر کاشان هم چیزی نصیب ما بشه. ولی به طور اتفاقی در یکی از مغازه های ابیانه با یک عروسک پارچه ای با روسری محلی ابیانه برخوردم که با کمال میل خریده شد!

عکس 79: اینم نماد ابیانه!

79.jpg

عکس 80

80.JPG

عکس 81: درخت 700 ساله ابیانه

81.JPG

عکس 82

82.JPG

کم کم به سمت پارکینگ حرکت کردیم. ساعت 1 ظهر بود و تازه متوجه شدیم چه جمعیتی از ماشین ها در جاده منتهی به روستا تا فاصله های زیاد پارک کردن.

نهار با خودمون داشتیم ولی می دونستیم اگه از این مسیر سرسبز شامل ابیانه و سه روستای طره، کمجان و برز خارج بشیم اصلا تو خشکسالی جاده اصلی جایی برای نشستن وجود نخواهد داشت. به طور اتفاقی از یکی از فرعی هایی که نزدیک کمجان بود خارج شدیم و انگار وارد یکی از روستاهای گیلان شده بودیم! خنک و پر از دار و درخت و یه جوی آب سرد.2 3 خانواده دیگه هم اونجا اطراق کرده بودند. در بهترین جای ممکن نهار رو با گربه های اطرافمون شریکی خوردیم و بعد از استراحت به سمت کاشان حرکت کردیم. فقط دو بخش از برنامه باقی مونده بود. تپه های باستانی سیلک و نیاسر.

عکس 83

83.JPG

عکس 84

84.JPG

عکس 85 : گربه شریک ما در انتظار غذا!

85.JPG

تپه سیلک تقریبا در مرکز کاشان قرار داره و برای ما که تازه از سفر شیراز و دیدن تخت جمشید و پاسارگاد 2500 سال پیش برگشته بودیم مواجه شدن با بنایی که مربوط به 7000 سال پیش باشه خیلی عجیب بود. این بنا در واقع مربوط به بقایای یک زیگوراته، یعنی یک نیایشگاه پله پله. تا سال 1310 هم ناشناخته بوده و بعد که کشف شده مردم و اهالی کاشان شروع به فروش عتیقه های کشف شده کردند. تا زمانی که یک گروه باستان شناس فرانسوی به اینجا اومدن و آثار کشف شده از اون زمان اکثرا به موزه لوور رفت و تعداد کمی هم در موزه سیلک و موزه فین باقی موند. موزه سیلک موزه جمع و جور و کوچیکی بود که ابتدای مسیر تپه ها قرار داره و اشیا باستانی جالبی درش نگهداری میشه. مقابل موزه محفظه شیشه ای وجود داره که چند خمره خیلی بزرگ درونش هست و در یکی از خمره ها اسکلتی از انسان وجود داره. خانم راهنما توضیح داد که این یه روش دفن مرده ها بوده تا از نظر اونها خاک با جسد انسان آلوده نشه. این خمره البته نه در تپه سیلک بلکه در منزل شخصی با حدود 500 متر فاصله از تپه یافت شده.

عکس 86: تپه سیلک

86.jpg

عکس 87: خمره با اسکلت انسان

87.jpg

عکس 88: توی موزه کنار هر شی شکل تقریبی واقعی و سالمش رو هم ساخته بودند که کار جالبی بود

88.jpg

عکس 89: یکی دیگه از اسکلت ها که مربوط به یک کودک بود

89.jpg

خود تپه یا همون زیگورات در حد غم انگیزی از بین رفته. توریست هم به ندرت در این محل دیده میشه. ولی ما توریست های فرانسوی هم می دیدیم که برای بازدید از اینجا اومده بودند. مشخصه که بخش های زیادی از تپه هنوز به طور کامل بررسی و کشف نشده. بخش هایی رو هم بازسازی کردند. در کل تپه ای از 7000 سال پیش در سکوت در مرکز کاشان رها شده که دیدنش خالی از لطف نیست چون حفاظت چندانی از این منطقه انجام نمیشه و مطمئن نیستم اینجا تا چه زمانی سرپا باقی بمونه...

عکس 90

90.jpg

عکس 91

91.JPG

عکس 92

92.JPG

عکس 93

93.JPG

عکس 94: شهر کاشان از بالای تپه های باستانی

94.jpg

عکس 95: باغ های اطراف تپه سیلک

95.JPG

عکس 96: روی زمین پر از سفال بود که به نظر سفالهای قدیمی هستند چون تابلوهای سفالها را جمع آوری نکنید در محوطه به چشم میخورد.

96.jpg

عکس 97: پرچین های مسیر رسیدن به تپه سیلک

97.jpg

بعد از تپه سیلک دیگه زمان خداحافظی از کاشان بود. به سمت ماشین رفتیم و با روشن کردن کولر به سمت نیاسر حرکت کردیم. نیاسر حدود 45 دقیقه از کاشان فاصله داره ولی مسیر رسیدن بهش همون مسیر کاشان به تهرانه. بنابراین انتخاب خوبی برای خاتمه سفر بود. درضمن ما هنوز عرقیجات کاشان رو نخریده بودیم و به نیاسر موکول کرده بودیم. البته اینو از روز اول فهمیدیم که امسال گلابگیری تازه از خرداد شروع میشه. بنابراین فقط دیدن آبشار و آتشکده نیاسر و خرید عرقیجات برامون کفایت می کرد. اولین کارگاه گلابگیری که در جاده خروجی نیاسر دیدیم کارگاه معراج بود.

عکس 98: دیگ های کارگاه گلابگیری معراج

98.JPG

مسافرهای زیادی جلوی این کارگاه پارک کرده بودند. فروشگاه خیلی بزرگی داشت که انواع عرقیجاتی که حتی اسمشون رو هم نشنیده بودم به چشم میخورد. در مقایسه با یکی از گلاب فروشی های داخل خود شهر کاشان قیمتهای منصفانه تری داشت و همونجا انواع عریقیجات و سوغاتی ها رو خریدیم. تا اینکه از فروشنده شنیدیم که آنچنان ترافیکی تا خود شهر نیاسر ایجاد شده که خودش هم مجبور شده اینجا بمونه و نمیتونه به سمت خونه بره. سعی کردم با گوگل مپ ترافیک رو تا شهر چک کنم ولی هر کاری می کردیم هیچ کدوم از گوشیها آنتن نمی دادند. از طرفی مادرم خسته بود و درخواست بازگشت به تهران داشت! و منم مجبور به تبعیت از جمع شدم و عطای آبشار نیاسر رو به لقاش بخشیدیم و به سمت تهران حرکت کردیم و ساعت 10 شب به خونه رسیدیم.

سفر کاشان و ابیانه سفر طولانی نبود و شاید نسبت به خیلی شهر های بزرگ ایران گشت و گذارهای کمتری داشته باشه اما برای یک مسافرت دو روزه یکی از بهترین مقصدها بود و مخصوصا بازدید از ابیانه این سفر رو برای ما خیلی خاص و به یاد موندنی کرد؛ در حدی که به محض بازگشت مصمم به نوشتن سفرنامه بودم که خاطره این سفر رو به این روش ثبت کنم...

 

نویسنده: مهسا س

تمامی مطالب عنوان شده در سفرنامه ها نظر و برداشت شخصی نویسنده است و وب‌ سایت لست سکند مسئولیتی در قبال صحت اطلاعات سفرنامه ها بر عهده نمی‌گیرد.