به نام خداوند بخشندۀ مهربان

  • مقدمه:

نوروز سال 1398، سیل، سین هشتم سفره های هفت سین برخی از هم میهنان ما شد. حدود 3 ماه از این سیل تلخ می گذرد. من هم تصمیم گرفتم که با سفر به مناطق سیل زدۀ شمال کشور، همه چیز را از نزدیک ببینم. از قدیم گفته اند شنیدن کی بود مانند دیدن. خلاصه که دل به دریا زدم و سفری ماجراجویانه را رقم زدم. 

مسافران این سفر، من و پدرم هستیم. وسیلۀ سفر ما خودروی شخصی است و مبدا این سفرنامه، شهر تهران است.

 

پنج شنبه، 30 ام خرداد ماه 1398: 

ساعت حدودا یک بعد از ظهر است. تهران، طبق معمول زنده و شلوغ است. هوا کمی گرم می باشد. ساک و چمدانمان را در صندوق عقب ماشین می گذاریم. شوق و ذوق زیادی دارم. بسم الله. راه افتادیم. برنامۀ GPS سخنگو را روشن می کنیم و مقصد را شهر گرگان تعیین می کنیم. 

مسیر حرکت ما، راه تهران - دماوند - فیروزکوه - قائم شهر - ساری - گرگان است. داریم از شهر تهران خارج می شویم. جادۀ پیچ در پیچ به خوبی دیده می شود اما اطراف جاده چنان پردرخت نیست. اما خداروشکر باران های امسال سرسبزی نسبی ای را در مناطق جاده ای ایجاد کرده است. می رویم و می رویم. ترافیک جاده روان است و هیچ مشکلی وجود ندارد.

از میان شهر دماوند رد می شویم. دماوند شهرستانی است که مسافرانی زیاد از آن عبور می کنند و به همین دلیل، رستوران های مناسبی در اطراف خیابان به چشم می خورد. ما هم که گرسنه هستیم و وقت ناهار است. در نتیجه می ایستیم و در رستورانی متوسط ناهارمان را می خوریم. من و پدرم هر دو جوجه کباب رو انتخاب می کنیم. غذا کیفیت خوبی دارد و خوش مزه است. می دانیم که مطمئن ترین غذا برای خوردن در رستوران های بین راهی، غذا های مرغ دار هستند. در رستوران چند نفری نشسته اند. غذایمان را می خوریم. من به سوپرمارکت کنار رستوران می روم. مردی نیمه ناشنوا و دارای مشکل گفتاری، صاحب مغازه است. چیپس پیاز و جعفری، ذرت منفجر شده (پاپ کورن) و تخمه می خرم. به راهمان ادامه می دهیم.

از شهر های کوچک و بزرگی عبور می کنیم. فیروزکوه، شورآب، پل سفید، زیرآب و جوارم. رفته رفته هوا شرجی می شود و حاشیۀ جاده سرسبز تر. من از عبور  در جاده لذت می برم. صدای ماشین ها و کامیون ها و گاهی سرعت گیر های جاده را می شنوم. در اطراف جاده از پیر تا کودک انواع میوه ها، لواشک ها، خوراکی ها و کلوچه ها را می فروشند. نوشته های پشت کامیون ها و وانت ها گاهی مرا می خندانند و گاهی نیز به فکر فرو می برند. بعضی ها از مادر و عشق گفته اند و بعضی ها از اخلاق و معرفت. چقدر زندگی ما شبیه جاده است. جاده ای که ما مسافران هستیم... در بسیاری از روستا ها و مناطق، تابلویی را نصب کرده اند که روی آن عکس شهدای دفاع مقدس کشیده شده است. با خودم به شجاعت و غیرت آنها فکر می کنم... به اینکه از این طرف کشور، برای بیرون کردن متجاوزان و حفاظت از ناموس و شرف شان، به آن طرف کشور رفته اند و شجاعانه جنگیده اند و ایستاده اند و دشمنان را بیرون رانده اند. تعدادشان کم نیست. قیافۀ معصومشان جگر آدم را می سوزاند. زن  و مرد.  به این فکر می کنم که آنها سازندگان جادۀ زندگی من هستند. آنها جادۀ حیاتشان را به هم گره زدند و پشت هم چیدند تا جادۀ حیات ما ساخته شود.  روحشان شاد. هیچ وقت دلاوری و حماسه های فداکارانۀ آنها را فراموش نمی کنم... خیلی دوست شان دارم. احساس می کنم خواهران و برادران خودم هستند.

یک مورد که خیلی نظرم را جلب کرده است، ارتقای فرهنگ و آگاهی مردم در رابطه با زباله ها و محیط زیست است. گاهی زباله هایی در گوشه و کنار مسیر دیده می شود، اما خداروشکر نسبت به سال های گذشته، وضعیت بهتری حاکم است.

سرویس بهداشتی و نمازخانه و پمپ بنزین به وفور یافت می شود. گاهی برای خرید خوراکی و تجدید قوا پیاده می شوم. هوا گرم و مرطوب است و باد کولر ماشین خیلی به من می چسبد. سرویس های بهداشتی قابل قبول هستند اما می توانند بهتر شوند. در راه شمال، رستوران هایی تحت عنوان اکبر جوجه وجود دارند. نه من و نه پدرم گرسنه نیستیم. بهتر است ادامه دهیم...

 

  • قائم شهر

نخستین شهرستان به نسبت بزرگی که از آن عبور می کنیم، شهرستان زیبای قائم شهر است. شهرستان قائم شهر، آرام و دلنشین است. احساس خوبی در این شهر دارم. از این شهر عبوری سریع می کنیم و به طور خاص در آن نمی گردیم. 

  • ساری

کم کم به شهر ساری، مرکز استان مازندران نزدیک می شویم. روی تابلو نوشته است، به شهر ساری، شهر بهارنارنج خوش آمدید. چند سال پیش به ساری آمده بودم. خاطرات آن روز ها و چرک کردن گوشم در ذهنم تداعی می شود.  ساری، شهری با ظاهر تمیز است و ساختمان های آن مدرن و خیابان های آن، خوش بافت هستند. ما در واقع از کنار ساری عبور می کنیم و وارد مرکز آن نمی شویم. مازندرانی ها لهجۀ شیرینی دارند که حس و حال در شمال بودن را تقویت می کند. کم کم از ساری دور می شویم و به سمت استان گلستان می رویم. در مزارع حاشیه، شالیزار های متعددی به چشم می خورد.

  • گرگان

از طریق اینترنت، هتل قصر بوتانیک گرگان را برای اقامت انتخاب می کنم. از تخفیف ویژه هم استفاده می کنم. این هتل در ده کیلومتری گرگان قرار دارد. مقصد GPS را هتل قصر بوتانیک قرار می دهم و به سمت آن، ادامه می دهیم.

وارد فضای هتل می شویم. هتلی 4 ستاره است که ظاهر مدرنی دارد و اطراف آن، فضای سبز مناسبی موجود است. ماشین را پارک می کنیم و به پذیرش هتل می رویم. چک-این کرده و به اتاق مان می رویم و مستقر می شویم.

Webp.net-resizeimage (1).jpg

عکس شمارۀ 1: نمای بیرونی هتل قصر بوتانیک گرگان

Webp.net-resizeimage (2).jpg

عکس شمارۀ 2: نمایی از داخل اتاق ما

Webp.net-resizeimage (7).jpg

عکس شمارۀ 3: نمایی از راهروی هتل

Webp.net-resizeimage (4).jpg

عکس شمارۀ 4: نمایی از لابی هتل

هنوز برای خوابیدن زود است. تصمیم می گیریم سری به شهر گرگان یعنی مرکز استان گلستان بزنیم. من تصور می کردم گرگان شهر خلوت و بی رونقی است اما حالا می بینم که اشتباه می  کرده ام. درخت های چنار، گرگان را به شهری رویایی تبدیل کرده اند. شهر شلوغ است و مردم برای خرید و تفریح به خیابان ها آمده اند. مردم گرگان بیش تر فارس زبان هستند و با لهجۀ شمالی صحبت می کنند. انواع و اقسام مغازه ها در سطح خیابان دیده می شوند. بانوان نیز با احساس امنیت در سطح شهر تردد دارند و این نشان می دهد که خداروشکر گرگان شهری امن از لحاظ اجتماعی است. هوای کمی گرم است اما آزاردهنده نیست. یک بستنی فروشی در یکی از میدان های اصلی بسیار بسیار شلوغ است. پدرم می گوید که حتما در اینجا بستنی بخوریم. از لحاظ راه و ساختمان نیز گرگان، شهری پیشرفته و زیباست. از نظر پاکیزگی هم متوسط است البته الان شب است شاید کمی بعد، پاکبانان شهر را پاکیزه خواهند کرد. ماشین را در خیابانی پارک می  کنیم. گشتی در سطح شهر می زنیم. فضای شهر بر خلاف شهر تهران (طبیعی است چون معمولا شهر های خیلی بزرگ چنین حالتی دارند.) شیرین است. از سوپرمارکت، ماست و از نان فروشی، نان می خریم. از میوه فروشی هم گوجه، خیار و طالبی خریداری می کنیم. خیلی خسته هستیم. به سوی هتل مان بازمیگردیم. در هتل، خیار ماست و گوجه می خوریم. خیار ها خیلی ترد و خوش مزه هستد. طالبی را در یخچال اتاق می گذاریم چون فعلا میل نداریم. می گیریم و می خوابیم و خستگی مان را در می کنیم.

Webp.net-resizeimage (5).jpg

عکس شمارۀ 5: میدانی در شهر گرگان، مرکز استان گلستان

جمعه، 31 ام خرداد ماه 1398

صبح از خواب پا می شویم و برای خوردن صبحانه به طبقۀ پایین می رویم. اینجا صبحانه خیلی کامل است و فضای رستوران شلوغ است. برای صبحانه، خیلی چیز ها بود. از خیار، گوجه، پنیر و مربا و تخم مرغ تا عدسی و لوبیا و انواع مربا و کیک. صبحانه مان را می خوریم و گشتی در محوطۀ هتل می زنیم.در محوطۀ هتل، جادۀ سلامتی برای پیاده روی تعبیه شده است. چند تا عکس جلوی درختان سرسبز باغ هتل می گیریم.

حالا تازه قسمت اصلی سفرمان شروع شده است. اول از همه، می خواهیم به شهرستان آق قلا برویم. همان جایی که یکی از شهر های مهم سیل زده در سیل نوروز 98 بود. در اخبار سیل، تصاویر زیادی از این شهر و شدت بالای سیل و آبگرفتگی در این شهرستان، منتشر شد. در جریان سیل، این  شهرستان به طور کامل زیر آب رفت. آق قلا فاصلۀ زیادی با گرگان ندارد. سرتان را درد نیاورم. به سمت آق قلا راه افتادیم. هر چه به آق قلا نزدیک می شویم، لباس های محلی زنان ترکمن بیش تر به چشم می خورد. روسری های بلند و رنگارنگ با مانتوی هایی گشاد و یکدست از گردن تا پا. برای من دیدن چنین صحنه هایی بسیار جالب بود. به این فکر می کنم که ایران چه کشور جالبی است! این همه قومیت با آداب و رسوم رنگارنگ! از هر قومیتی که باشند، قلبشان برای ایران می تپد. هر چه به سمت ترکمن صحرا نزدیک می شویم، شتر ها، اسب ها و گاو های بیش تری به چشم می خورند. من تا حالا وسط خیابان شتر ندیده بودم و نحوۀ جویدن غذا توسط شتر برایم خیلی خنده دار است. کم کم داریم وارد آق قلا می شویم. خیلی هیجان زده ام.

Webp.net-resizeimage (3).jpg

عکس شمارۀ 6: به طرف آق قلا

Webp.net-resizeimage (8).jpg

عکس شمارۀ 7: خروج از گرگان به مقصد آق قلا

  • آق قلا

آق قلا شهرستانی در شمال گرگان است. مردم این شهر اکثریت ترکمن و اهل سنت هستند. هیچ اثری از ویرانی توسط سیل در سطح شهر دیده نمی شود و وضعیت شهر، کاملا عادی است. من هم که عاشق مصاحبت با ساکنان محلی هستم. ابتدا گشتی در شهرستان با ماشین می زنیم. در همین حین، ماشین عروس ترکمن و ماشین هایی که به استقبال آنها آمده اند، به چشم می خورد. از پدرم می خواهم که از پشت آنها حرکت کنیم چون از قبل می دانستم که عروسی ترکمن ها خیلی ویژه و منحصر به فرد است. چندین عکس گرفتم.  تعدادی پیرمرد را می بینم که جلوی چند تا مغازه و یک میوه فروشی نشسته اند. ماشین را پارک می کنیم و از میوه فروشی هلو می خریم تا سر صحبت را باز کنیم. من هم فرصت را غنیمت می شمرم و با یکی از پیرمرد ها با نام حاج عبدالرحمن صحبت می کنم. وی یکی از ساکنان بومی این شهرستان است. ابتدا کمی از خودشان می پرسم و اینکه سیل چند وقت است تمام شده است. خداروشکر حاج عبدالرحمن بسیار خونگرم است و علاقه دارد با ما حرف بزند. از او می پرسم که:

من: از کدام ارگان یا قشری بیش تر برای امداد رسانی آمده بودند؟

حاج عبدالرحمن: از همه جای ایران (با تاکید می گوید) آمده بودند.

پدرم در همین حین مشغول صحبت با پسر حاج عبدالرحمن (صاحب همان میوه فروشی ای که داریم از آن هلو می خریم) می شود. او ویدیو هایی از سیل را به پدرم نشان می دهد. من به حاج عبدالرحمن می گویم که از تبریز آمده ام. 

سپس حاج عبدالرحمن را سوار ماشین مان می کنیم تا به ما خوب توضیح دهد که کجا ها آسیب دیده است و ما را راهنمایی کند. حدود یک ساعت وقت داریم چون حاج عبدالرحمن می خواهد به نماز جمعه برود. به ما می گوید که سیل بیش تر در قسمت شمالی شهر تجمع پیدا کرده بوده که اتفاقا خانۀ حاج عبدالرحمن آنجاست. عکس هایی از حیاط خانه اش در هنگام وقوع سیل به ما نشان می دهد که آب تا دیوار خانه اش بالا آمده است. حاج عبدالرحمن کشاورز است و در خانه اش شتر، گاو، مرغ و خروس هم دارد و هنگام سیل، آنها را به جای دیگری منتقل کرده بود. وی به ما توضیح می داد که کدام بخش از جاده را برای باز کردن راه فرار آب، مجبور به تخریب بودند تا آب به سمت دریای خزر جاری شود. شهرستان آق قلا شیب دارد و به همین دلیل آب در منطقۀ شمالی آن بیش تر تجمع یافته بوده سپس ما را به خانه شان برد. برای من جالب بود که در خانه اش باز است و قفل ندارد. این نشان می دهد که امینت بالایی در این منطقه برقرار است. وارد حیاط خانه اش می شویم. دام های او در حیاط هستند و من برای اولین بار است که بچه شتر می بینم. او به ما داغاب موجود روی دیوار خانه اش را نشان می دهد. از ما دعوت می کند که به داخل خانه برویم اما ما نمی توانیم قبول کنیم چون عجله داریم.  وی به ما می گوید که سیل بیش تر به مزارع کشاورزی آسیب زده است و ساختمان ها و سازه های شهری آسیبی جدی ندیده اند. او در ادامه می گوید که همۀ نیرو های مسلح کمک ویژه و خیلی خوبی به ما کرده اند. کمی هم در مورد قیمت زمین در آق قلا می پرسیم. حاج عبدالرحمن به ما می گوید که ترکی تبریز را متوجه می شود اما نمی تواند آن را صحبت کند. بعد، حاج عبدالرحمن را تا جلوی میوه فروشی پسرش می رسانیم و او ما را برای خوردن لبنیات محلی به داخل مغازه اش دعوت می کند. اما ما وقت مان تنگ است و باید برویم. با او عکس یادگاری می اندازیم و خداحافظی می کنیم. احساس می کنم از این خداحافظی ناراحت است. او راه مرز اینچه برون را به ما نشان داد تا برای خرید از بازارچۀ مرزی به آنجا برویم. از او دربارۀ موقعیت بندر ترکمن و گنبد کاووس هم می پرسیم. 

در واقع هم اکنون تنها دغدغۀ مردم آق قلا در ارتباط با سیل، جبران خسارت زمین های کشاورزی است و زندگی روزانه در سطح شهرستان به خوبی در جریان است.

Webp.net-resizeimage (9).jpg

عکس شمارۀ 8: میدانی در آق قلا

Webp.net-resizeimage (10).jpg

عکس شمارۀ 9: عروسی سنتی ترکمن در آق قلا

Webp.net-resizeimage (14).jpg

عکس شمارۀ 10: زمین های کشاورزی خسارت دیده در اثر سیل

Webp.net-resizeimage (15).jpg

عکس شمارۀ 11: بقایای سیل در خانۀ حاج عبدالرحمن و اثر داغاب

Webp.net-resizeimage (17).jpg

عکس شمارۀ 12: دام های متعلق به حاج عبدالرحمن

Webp.net-resizeimage (13).jpg

عکس شمارۀ 13: بانوی ترکمن در آق قلا

Webp.net-resizeimage (16).jpg

عکس شمارۀ 14: آثار سیل در خانۀ حاج عبدالرحمن

Webp.net-resizeimage (18).jpg

عکس شمارۀ 15: باقی ماندۀ آب سیل (لست سکند درست است عکس تار می باشد لطفا حذف نکن.)

با آق قلا خداحافظی می کنیم و به سمت مرز اینچه برون حرکت می کنیم. مرز اینچه برون، مرز بین ایران و ترکمستان است. جاده خلوت است و تعداد موتورسیکلت ها زیاد است. ترکمن صحرا به خوبی دیده می شود و مسطح بودن زمین، مرا یاد خوزستان می اندازد.

Webp.net-resizeimage (19).jpg

عکس شمارۀ 16: به سوی شهرستان اینچه برون

Webp.net-resizeimage (21).jpg

عکس شمارۀ 17: عبور شتر ها از جاده

  • اینچه برون

ما خیال می کنیم که اینچه برون فقط اسم پایانۀ مرزی است. به همین خاطر تا شهرستان اینچه برون پیش می رویم. غافل از اینکه اینچه برون خودش یک شهرستان است. به اینچه برون می رسیم و اثری از بازار نمی بینیم. زنانی را با لباس ترکمن می بینم که جلوی خانه هایشان نشسته اند و بچه ها بازی می کنند. اینجاست که متوجه می شویم کمی جلوتر، می بایست به سمت مرز اینچه برون خارج می شدیم. از یک موتورسوار، نشانی مرز را پیدا کردیم و راه درست را یافتیم. 

Webp.net-resizeimage (20).jpg

عکس شمارۀ 17: میدانی در شهرستان اینچه برون

  • پایانۀ مرزی اینچه برون

به پایانۀ مرزی اینچه برون می رسیم. پایانه، نسبتا شلوغ است و کامیون های ترانزیتی در حال تردد هستند. چندین بازارچۀ مرزی دیده می شوند. می ایستیم و  طالبی ای را که دیشب نخورده بودیم، می خوریم و انرژی می گیریم. ظهر است و آفتاب مستقیما به سر آدم می زند. به بازارچه ها سری می زنیم. در بازارچه بیش تر کالا ها داخلی هستند. مغازه هایی هم هستند که اجناس ترکمنستانی می فروشند. در برخی مغازه ها، لباس های محلی و سنتی ترکمن ها به فروش می رسد. برای خودم و پدرم هم تعدادی پیژامه می خریم که البته داخلی هستند. برخی از فروشندگان زن هستند و برخی مرد. بیش تر کسانی که برای خرید آماده اند، اهالی منطقه هستند اما گردشگران هم حضور دارند.

Webp.net-resizeimage (23).jpg

عکس شمارۀ 19: بازارچۀ مرزی تیرپارک

Webp.net-resizeimage (24).jpg

عکس شمارۀ 20: داخل بازارچۀ مرزی

Webp.net-resizeimage (25).jpg

عکس شمارۀ 21: گمرک اینچه برون

Webp.net-resizeimage (26).jpg

عکس شمارۀ 22: کشک کروی شکل در بازارچۀ مرزی

اخلاق و معرفت ترکمن ها:

اولین چیزی که توجه من را جلب می کند، صداقت و صمیمت آنهاست. با هم با مهربانی سلام و علیک می کنند و خبری از کدورت و اختلاف نیست. با گردشگران به خوبی برخورد می کنند و مهمان نواز هستند. روی نماز بسیار حساس هستند و بسیار به چشم می خورد که افرادی در حال اقامۀ نماز ظهر هستند. اینجا محیط اجتماعی، شیرین است.

 در یکی از رستوران های بازار، ناهارمان را می خوریم. از بس صبحانه خورده ام که میل ندارم. از اینکه غذایم را نمی توانم کامل بخورم، احساس گناه می کنم. در هر صورت، از بازار خارج می شویم و سوار ماشین می شویم. مقصد بعدی ما، شهرستانی نامدار و تاریخی به نام گنبد کاووس است. باید به سمت شرق حرکت کنیم. در حاشیۀ جاده، تعدادی اسب ترکمن زیبا می بینیم. تن براق شان، زیر آفتاب خورشید، برق می زند.

Webp.net-resizeimage (27).jpg

عکس شمارۀ 23: و باز هم شتر ها در راه آق قلا - گنبد کاووس

  • گنید کاووس

به گنبد کاووس می رسیم. همین که وارد شهر می شویم، برج تاریخی گنید کاووس دیده می شود. پیاده می شویم و به سمت پارکی که این برج در آن قرار دارد، روانه می شویم. پارکی زیبا و سرسبز در مجاورت این ساختمان تاریخی ساخته شده است. دو تا بلیت برای ورود به برج تهیه می کنیم هر کدام 3 هزار تومان. این برج، 72 متر ارتفاع دارد، متعلق به قرن 4 خورشیدی است و در زمان پادشاهی کاووس بن وشمگیر ساخته شده است. و روی آن به عربی، این متن نوشته شده است:

  • بسم الله الرحمن الرحیم
  • هذا القصر العالی
  • الامیر شمس‌المعالی
  • الامیر ابن الامیر
  • قابوس بن وشمگیر
  • امر ببنائه فی حیاته
  • سنة سبع و تسعین
  • و ثلثمائة قمریة
  • و سنة خمس و سبعین
  • و ثلثمائة شمسیة

و معنی فارسی آن:

  • به نام خداوند بخشندهٔ مهربان
  • این است کاخ باشکوه
  • امیر شمس معالی
  • امیر پسر امیر
  • کاووس فرزند وُشمگیر
  • فرمان داد به ساخت آن در دوران زندگی‌اش
  • سال سیصد و نود
  • و هفت هجری قمری
  • و سال سیصد و هفتاد
  • و پنج خورشیدی

منظرۀ شهر از محوطۀ اطراف برج دیدنی است. به ما یک پوستر آشنایی با این برج حیرت انگیز برای مطالعه، می دهند. وارد ساختمان می شوم و دهانم باز می ماند. برج 72 متری تنها با یک طبقه! واقعا حیرت انگیز است! وقتی بالا را نگاه می کنم، انگار به قعر چاهی عمیق خیره شده ام! از داخل برج، بوی چوب می آید که آن را دوست دارم. در این هنگام توریستی خارجی نیز برای بازدید از این بنا، وارد ساختمان می شود. ورودیه برای اتباع خارجی، 20 هزار تومان است. خیلی خسته ایم و دیگر حوصلۀ گشتن نداریم. گشتی در شهر می زنیم. به نظر می رسد شهرداری گنبد کاووس عملکرد خوبی دارد چون که شهر، خیلی سرسبز و مرتب است. المان های شهری زیبایی در آن نصب شده است.

Webp.net-resizeimage (28).jpg

عکس شمارۀ 24: خیابان های گنبد کاووس

Webp.net-resizeimage (31).jpg

عکس شمارل 25: خیابان های گنبد کاووس (چون جمعه می باشد، خلوت است.)

Webp.net-resizeimage (30).jpg

عکس شمارۀ 26: محوطۀ اطراف برج گنبد کاووس

Webp.net-resizeimage (33).jpg

عکس شمارۀ 27: پلان برج گنبد کاووس

Webp.net-resizeimage (32).jpg

عکس شمارۀ 28: برج گنبد کاووس از بیرون

Webp.net-resizeimage (34).jpg

عکس شمارۀ 29: برج گنبد کاووس از درون

Webp.net-resizeimage (36).jpg

عکس شمارۀ 30: خیابان های گنبد کاووس

Webp.net-resizeimage (35).jpg

عکس شمارۀ 31: خیابان های گنبد کاووس

Webp.net-resizeimage (38).jpg

عکس شمارۀ 32: خیابان های گنبد کاووس

عکسبرداری می کنم و برای برگشتن به هتل، دوباره به سمت آق قلا حرکت می کنیم. خیلی خسته هستم. آق قلا را هم رد می کنیم و کم کم به گرگان نزدیک می شویم. امروز که با دقت بیش تری گرگان را بررسی می کنم، بیش تر به آن علاقه مند می شوم. گرگان شهر مدرن و پیشرفته ای است. با خودم می گویم آنهایی که برایشان زندگی در شهر های شلوغ و آلوده، حیاتی نیست، خیلی اشتباه می کنند که به شهر های پاک و شیرین نمی روند. نه ترافیکی هست، نه سر و صدای آزاردهنده ای. به نظر می رسد گرگان شهری کامل و بدون نقص و کاستی است. یادتان می آید دیروز گفتم که یک بستنی فروشی معروف وجود دارد که باید حتما به آنجا برویم؟ حالا تصمیم می گیریم به عنوان شام، به آن بستنی فروشی برویم. در آنجا، هویج بستنی درجه یکی را می خوریم. شانس می آوریم که پلیس جریمه مان نکرده است چون در ایستگاه تاکسی ایستاده بودیم. از رانندگان تاکسی معذرت خواهی می کنیم و به سمت هتل حرکت می کنیم. بار دیگر، هتل را از طریق اینترنت رزرو کرده ام. همان هتل قصر بوتانیک. به هتل می رسیم و حسابی خسته هستیم. در هتل، والیبال ایران و پرتغال را نگاه می کنیم و بعد سریال گاندو را تماشا می کنیم. پدرم هم اخبار را نگاه می کند.  در اتاق مان نسکافه و چای درست می کنم و می خوریم. دیگر نای بیرون رفتن نداریم. پس می گیریم و می خوابیم. خداروشکر روز خیلی خوبی را گذرانده ایم! هر چند خیلی خسته شدیم!

این قافله عمر عجب میگذرد

دریاب دمی که با طرب میگذرد

خیام

Webp.net-resizeimage (39).jpg

عکس شمارۀ 33: بازگشت به گرگان

Webp.net-resizeimage (40).jpg

عکس شمارۀ 34: بازگشت به گرگان

Webp.net-resizeimage (41).jpg

عکس شمارۀ 35: خیابان های گرگان

Webp.net-resizeimage (42).jpg

عکس شمارۀ 36: خیابان های گرگان

Webp.net-resizeimage (43).jpg

عکس شمارۀ 37: خیابان های گرگان

Webp.net-resizeimage (46).jpg

عکس شمارۀ 38: خیابان های گرگان

Webp.net-resizeimage (47).jpg

عکس شمارۀ 39: خیابان های گرگان

  • شنبه، 1 ام تیرماه 1398:

نخستین روز تابستان است. چه حس خوبی دارد که تابستانم را در یکی از زیبا ترین استان های میهنم آغاز کرده ام. به خاطر وزش مستقیم باد سرد کولر، احساس سردرد دارم و دیشب خیلی راحت نخوابیدم. بلند می شویم و صبحانه می خوریم. امروز خوب می دانم که باید چه چیز هایی را بیش تر بخورم. صبحانه ای مفصل می خوریم و از هتل خارج می شویم. آخرین شهری که می خواهیم از آن بازدید کنیم، بندر ترکمن است. شهری که در غرب شهر گرگان قرار دارد. بندری در مجاورت دریای خزر با مردمی عالی! از گرگان تا بندر ترکمن، مسیری مستقیم و کوتاه وجود دارد. 

Webp.net-resizeimage (50).jpg

عکس شماره 40: به سوی بندر ترکمن

  • بندر ترکمن

آری! کم کم سفر کوتاه ما رو به پایان است. به بندر ترکمن می رسیم. شهری آرام و دنج است. به یک فروشگاه فرش می رویم تا شاید بتوانیم فرشی مناسب پیدا کنیم. صاحب مغازۀ فرش فروشی، مردی فوق العاده خونگرم است. قبل از ما، یک خانوادۀ اصفهانی در حال خریدن فرش هستند. صاحب مغازه، با ذوق و شوق فرش هایش را به ما نشان می دهد. فرش های ترکمن فوق العاده زیبا هستند با رنگ هایی منحصر به فرد و با روح. صاحب مغازه، برای ما چای درست می کند اما ما میل نداریم و تازه صبحانه خورده ایم پس چای نمی خوریم. در بندر ترکمن، یک مجتمع خرید مجلل 5 ستاره در حال ساخته شدن است.

پدرم فرش مناسبی پیدا نمی کند و دست خالی از مغازه بیرون می آییم و راه می افتیم. غذای محلی بندر ترکمن، چکدرمه است که متاسفانه وقت نکردیم آن را امتحان کنیم. به سمت اسکله حرکت می کنیم. در نزدیکی اسکله، بازارچه ای ساحلی وجود دارد که محتوای آن، تقریبا شبیه بازارچۀ اینچه برون است. پدرم پیراهن و شلوارک خانه می خرد. به من هم پیشنهاد می دهد که چیزی بخرم چون قیمت ها، به نسبت مناسب هستند اما من حال ندارم چون سرم یک جوری می شود. شیرینی های سنتی و محلی نظرم را جلب می کنند که زنان ترکمن در حال پختن آن هستند. داخل بازار، هوا مطبوع است اما گرمای هوای بیرون، من را کلافه کرده است و هنوز بقایای سردردم را حس می کنم.در ساحل، اتاقک هایی هستند که با لباس محلی می توانید عکس خانوادگی بیندازید. همچنین چندین رستوران و غذاخوری و آلاچیق موجود است.

آب دریای خزر و خلیج گرگان دیده می شود. البته قسمتی که ما آمده ایم، برای شنا نیست و ساحل آن گلی است. اما خبر خوش اینجاست که برخلاف سواحل دیگر، اینجا خیلی تمیز است و ساحل، تمیز است. قایق هایی  هستند، که شما را به جزیرۀ آشوراده می برند که تنها جزیرۀ ایرانی دریای خزر است. چند تا عکس از ساحل و دریا می گیرم.

Webp.net-resizeimage (51).jpg

عکس شمارۀ 41: خیابان های بندر ترکمن

Webp.net-resizeimage (53).jpg

عکس شمارۀ 42: بازار ساحلی بندر ترکمن

Webp.net-resizeimage (52).jpg

عکس شمارۀ 43: داخل بازار ساحلی بندر ترکمن

Webp.net-resizeimage (54).jpg

عکس شمارۀ 44: لباس های سنتی در بازار

Webp.net-resizeimage (55).jpg

عکس شمارۀ 45: آب های خلیج گرگان

گمانم سفر ما دیگر پایان یافته است. سوار ماشین می شویم. داخل ماشین مثل جهنم داغ است اما با روشن کردن کولر، هوای خودرو خنک می شود. حالا مقصد ما مبدا ماست. می رویم سمت تهران. از همان مسیری که آمده بودیم، بر می گردیم. هوا کمی ابری است و موقعیتی مناسب برای گرفتن عکس های زیباست. سرسبزی اطراف جاده این بار بیش تر به چشم می خورد و خیلی زیباست. در میان راه، در رستورانی غذا می خوریم. من ته چین می خورم و پدرم اکبر جوجه. برای اقوام مان هم از مغازه های بین راهی، کلوچه می خریم. در بین راه پلیس راه در حال کنترل تردد است. وقتی به صورت ماموران پلیس راه نگاه می کنم دلم برایشان می سوزد چون که در این گرمای طاقت فرسا خدمت رسانی می کنند. خیلی ها قدرشان را نمی دانند. با آنها بدرفتاری می کنند. شاید بگویید شغل آنها خیلی آسان است. اما این طور نیست. همین سر پا ایستادن متناوب و طولانی آنها، منجر به ایجاد واریس پا و مشکلات اسکلتی می شود. می دانید اگر یک روز نباشند چه می شود؟ بعضی رانندگان هیچ واهمه ای از سرعت و ایمنی ندارند و برای خودشان و دیگران خطرآفرینی می کنند، با حالت های غیر عادی به خیابان می آیند یا اینکه عمدا قصد آزار و اذیت دیگران را دارند. همین ماموران هستند که جلوی آنان را می گیرند. شاید گاهی ما را جریمه کرده اند و به مذاق مان خوش نیامده است. اما همۀ این جریمه ها برای مصلحت ماست. در واقع آنها در مقابل ما نیستند بلکه در کنار مایند. درست نیست که به آنها بی احترامی کنیم و اگر اعتراضی نسبت به جریمه داریم یا احساس می کنیم بی مورد جریمه شده ایم، با احترام به آنان بگوییم. این تصور غلطی است که باید از پلیس ترسید. پلیس به خاطر امنیت خود ماست. یکی هم که اگر با ماموران راهنمایی و رانندگی رفتار خوبی داشته باشیم، آنها نیز با شوق و اشتیاق بیش تری کار خواهند کرد. آنها هم آمده اند و کار می کنند تا لقمه ای حلال سر سفرۀ زن و بچه شان ببرند. به تهران نزدیک و نزدیک تر می شویم و همین طور به پایان یک سفر دلچسب. به این فکر می کنم که در سفرنامه ام چه چیز هایی بنویسم. هیجان زیادی برای نوشتن سفرنامه دارم. بله. بالاخره رسیدیم و سفر دو روزۀ من و پدرم، با خاطره هایی به یاد ماندنی، پایان یافت.

Webp.net-resizeimage (56).jpg

عکس شمارۀ 36: بازگشتن به تهران

Webp.net-resizeimage (57).jpg

عکس شمارۀ 37: بازگشتن به تهران

Webp.net-resizeimage (59).jpg

عکس شمارۀ 38: بازگشتن به تهران

Webp.net-resizeimage (58).jpg

عکس شمارۀ 39: بازگشتن به تهران

Webp.net-resizeimage (60).jpg

عکس شمارۀ 40: سلام تهران (تونل نیایش)

*************************

  • پی نوشت:

1- سن من: 16 سال

2- سابقه ام: سفرنامۀ سرزمین سربرآوردن ققنوس وار زندگی راستین مردان خدا در بخش سفرنامه های استان خوزستان

3- امیدوارم که از خواندن این سفرنامه لذت برده باشید و برایتان مفید واقع شود.

4- منتظر انتقاد ها و پیشنهاد های شما عزیزان هستم. بسیار سپاسگزار و ممنونم.

5- این منطقۀ زیبا را برای مسافرت از دست ندهید. خیلی زیباست.

 

 

نویسنده : علی هستم

تمامی مطالب عنوان شده در سفرنامه ها نظر و برداشت شخصی نویسنده است و وب‌ سایت لست سکند مسئولیتی در قبال صحت اطلاعات سفرنامه ها بر عهده نمی‌گیرد.