های لُؤْلُؤ، سلام مروارید

3
از 1 رای
لست‌سکند - آخر هفته کجایی - جایگاه K - دسکتاپ
های لُؤْلُؤ، سلام مروارید

سنگاپور

اتاقی در هتل rlavende v گرفتم. اتاقی به چه بزرگی. اگه تا دستشویی رفتی همان را باید عقبی برگردین که نفر بعدی رد شود. بهر حال سنگاپور هست و در همین یک تکه از بهشت همه باید جا شویم.

اولین اشتباه

یک بار برای رزرو هتل از یک سایت واسطه که کار پرداخت های بین المللی را انجام می دهد خواستم که این رزرو رو با شرایط پرداخت نزدیک سفر انجام دهد که آنها هم با پرداخت مبلغی اندکی انجام دادند ولی پس از چند روز هتل ایمیل ارسال کرد که کارت معرفی شده شما برای ما قابل تایید نیست و کارت دیگری را معرفی کنید . به سایت واسط اطلاع دادم اما آنها نپدیرفتند که کارت دیگری رو معرفی کنند.

به جست و جو در سایت های رزرو هتل داخلی پرداختم و این هتل را از یک سایت رزرو کردم. با این حال باز هم برای اطمینان از رزرو به هتل مستقیما ایمیل دادم و آنها هم تایید کردند که رزرو شما انجام شده. 

حالا موقع گرفتن ویزاها شد و اولین اقدام گرفتن ویزای تور سنگاپور بود که به آژانس ها مختلفی زنگ زدم و همه البته با قیمت های متفاوت می گفتند که ویزا با هتل با هم است و امکان گرفتن ویزای جدا بدون هتل برای ایرانیان فراهم نیست. من هم که پول هتل را داده بودم با این جواب تمام سایت ها حتی سایت اداره مهاجرت سنگاپور و چند شرکت مسافرتی در مالزی رو بررسی کردم و به چند تا ازآژانس های مسافرتی ایمیل زدم حتی از میزبان مالزی هم که آپارتمان را از او کرایه کرده بودیم سئوال کردم که به هیچ جا نرسید .خب ما که هتل رزرو کرده بودیم. در رزرو قبلی هتل را بدون صبحانه 58 میلیون تومان رزرو کردم .

حال همان هتل با ویزا با ترانسفر و صبحانه 134 میلیون به من پیشنهاد دادند. به آژانس گفتم که شما بدون صبحانه و ترانسفر رو برا ما محاسبه بفرمایید. گفت بدون صبحانه امکانش نیست و نکته جالبی که گفت این بود که ممکن است بدون صبحانه به شما اصلا ویزا ندهند. من یک علامت سوال بزرگ در ذهنم نقش بست که صبحانه چه ربطی به ویزا داره . گفتم نکند همانطور که به آدامس جویدن و سیگار شیدن و بسیاری از عادات دیگر ما حساس هستند نسبت به ناشتایی ما هم حساس باشند. در نهایت از سنگاپور و آژانس مسافرتی تشکر کردیم که نگران ناشتایی ما بودند.

اسکله‌ی کلارک

به منطقه کلارک می رویم که پر است از کافه و رستوران. قیمت ها سر به فلک میکشد. مرد مسنی با چهره اروپایی میبینم که کوله ای بر دوش با شلوارک و کلاهی کابویی با نقشه ای در دست در حال گذر از آنجاست. گویی همین الان پیاده از استرالیا یا جایی شبیه به آن تا اینجا آمده که گرد و خاک راه بر چهره اش مانده. فکر میکنم آدم پیر می شود این چنین باشد خوب است.

undefined

 

مجسمه  مرلیون(Merlion)

تندیسی با سر شیر و پایی به شکل ماهی که از دهان آن آب به بیرون فواره میزند. بازدید کنندگان هر کدام در شمایلی در حال گرفتن عکس یادگاری از خود هستند. یکی دستش را به شکل کاسه کرده و دیگر از او عکس می‌گیرد گویی آب در دستان او می ریزد. دیگری دهانی باز کرده و گویی آب در دهان او می‌ریزد. هر کس فیگوری گرفته است و با آن شیر بی یال و دم عکسی ابتکاری میگیرد. آن دور دست هتل مارینا قرار دارد که به وسیله سازه ای کشتی ماننده که کاربری استخر دارد این سه ساختمان هتل را به هم متصل کرده است. فردی توانش را دارد در این هتل شبی بگذراند اگر این را هم نداشت می تواند پول بدهد برود طبقه بالا هم جاهای دیدنی سنگاپور را از بالا تماشا کند و هم شنا کردن مهمان هتل را به نظاره بنشیند. اگر این را هم نداشت میتواند مثل ما از دور عکس بگیرد. مرحله آخر دیدن این همه دیدنی در تلویزیون است. 

دور تا دور این مرکز مالی شرق آسیا را ساختمان های مطرح بانکی و بیمه ای احاطه کردند. تا اینجا که قیمت برخی چیزها دستم آمد متوجه شدم سفر به سنگاپور را می توان در حد یک بار باز کردن تن ماهی طی نمود اما سفر برای بار دوم جیب پر پول می خواهد که در این روزگار سخت می توان به آن رسید.

undefined

 

معبد دندان بودا

در حال اجرای مراسم مذهبی بودند که ما رسیدیم. مردان و زنان عموما مسن با پوشش لباسی عمامه مانند در حال خواندن سرودی یا دعایی بودند و همزمان تبل هایی در حال نخواختن موسیقی بود. بازدید کنندگان در دو سوی عبادت کنندگان در حال تردد هستند بی آنکه خللی در مراسم ایجاد کنند مشغول سیاحت عبادتگاه می شدند. گویند که در اثر پیدا شدنی دندانی که ابتدا در معبدی فروریخته در میانمار کشف شد و سپس به سنگاپور انتقال داده شد ایده احداث این ساختمان بوجود آمده است. البته در صحت تعلق داشتن این دندان به بودا تردید هایی وجود دارد اما به هر تقدیر اکنون ساختمان مجلل و زیبایست که توریست های زیادی را به خود جلب می کند.

undefined

undefined

 

فورت کانینگ پارک(Fort Canning Park)

پارک فورت کانینگ تاریخی و زیباست که در آن ساختمان مجلل قدیمی خود نمایی می کند . در داخل ساختمان فضایی گالری مانندی وجود دارد که عکس ها و نقاشی های از تاریخ سنگاپور در آن به نمایش گذاشته شده. محوطه روبروی ساختمان بسیار باصفا طراحی شده و مردم برای وقت گذرانی آنجا مشغول استراحت بودند. چند سر در تاریخی نیز در این پارک وجود دارد.

undefined

undefined

undefined

 

undefined

 

 موزه ملی سنگاپور

موزه ملی سنگاپور روبروی فورت کانینگ پارک واقع شده و از ابتدای تاریخ سنگاپور را تا به امروز را روایت می‌کند که عمده آن برمی گردد به ورود تاجران عرب به این منطقه و ورود انگلیسی ها و جنگ های صورت گرفته در آن. طراحی موزه به شکل مدرن است و با استفاده از صوت و تصویر سعی در مطرح کردن پیشینه خود دارند. جز دو تکه گلدان شکسته شی تاریخی وجود نداشت اما تلاش کردند همین اندک گذشته خود را جذاب بیان کنند. یک بار فردی که مسئولیتی در زمینه موزه و میراث فرهنگی کشورمان داشت مصاحبه ای کرد و گفت آنقدر شی تاریخی داریم که جا و مکان برای نمایش آنها نداریم و از آنها در انبار های موزه نگهداری می شود.

می دانیم که بسیاری از آثار تاریخ ما از کشور خارج می شود که این خود مایه تأسف است. تاسف از این بابت که ما ارزش آن را نمی‌دانیم و جا مکان درستی برای آن نداریم و دیگران ارزش آن را می دانند . در موزه های و کلکسیون های سایر ملل پر از آثار ایران زمین است. 

جایی فیلمی به تصویر درآمده بود که مردم سنگاپور را در گذشته دور نشان می داد که لب ساحل به داد و ستد نارگیل با لباس های که صرفا پوشش عورت می‌نمود مشغول بودند.احتمالا در آن سالها ما در ایران رصد خانه و دانشگاه و کتابخانه داشتیم و دولت و مکنتی فراهم آورده بودیم. بله آن دوران، دوران اوج ما بود و زمان نبود آنها. اما هر اوجی را فرودی است و هر نبودی را شکوهی. حال زمان اوج و طلوع آنهاست و ما تنها نظارگره غروب آفتاب سر زمین هستیم که به تیرگی می رود.

undefined

undefined

 

اولین پادشاه سنگاپور فردی به نام سلطان حسین بود او که از منظر سبک زندگی به بسیار از شاهان قاجار خودمان شباهت داشت عمرش را بر اساس واگذاری برخی امتیازات کشتیرانی و تجاری کشورش به دولت بریتانیا می گذراند. اما کسی که سنگاپور روند پیشرفتش را به نوعی مدیون اقدامات بنیادی او است شخصی به نام استامفورد رافلز  بود که از او به عنوان پدر سنگاپور نوین یاد می شود. از افراد تاثیر گذار دیگر در تاریخ سنگاپور می توان به سید عمر الجونید اشاره کرد. فردی که اهل یمن و از نوادگان حضرت محمد محسوب می شد و بنا بر روایتی به دعوت رافلز جهت تجارت به سنگاپور که بندری آزاد بود مهاجرت کرد. او که کنار تجارت ادویه در تجارت املاک  هم نقشی داشت و فردی خیری بود در زمینه احداث بیمارستان و مسجد بسیار تلاش نمود.

 

سلطان حسین
undefined
استامفورد رافلز
undefined
سید عمر الجونید

محله هندی ها(Little India)

در سنگاپور به سمت محله هندی ها حرکت کردیم. معبدی هندویی در آنجا قرار داشت که بسیار شلوغ بود و هندوها همانند دیگر معابد کفش ها را در خیابان رها می‌کردند و به عبادت مشغول می شدند. همان حرکت های شست شو باشیر و آب در آنجا هم در جریان بود .

خیابانی در آنجا قرار داشت به نام "سید علوی" که این خیابان و خیابان های اطراف آن غالبا ساختمان های بسیار قدیمی وجود داشتند که بیشتر از دو طبقه نبودن. خیابان ها دارای پیاده رو های کم عرض و بافت آنها در هم تنیده بود . خیلی در اینترنت جست و جو کردم چرا این خیابان را به این نام می خوانند که چیزی پیدا نکردم اما احتمالا ریشه آن برمی گردد به اعرابی که برای تجارت به این منطقه می آمدند.

 با نزدیک شدن به شب اغلب کارگران ساختمانی و اقشار کم برخوردار هندی و مهاجران را مشاهده  می کنید که به این قسمت شهر آمده و در آن سکونت دارند. بوق های ممتد نشان از این دارد که در نمونه کوچکی از هند قرار داریم. معیارهای سکونت و زندگی در اینجا از سطح عمومی سنگاپور بسیار پایین تر است. در این منطقه مرکز خریدی به نام مصطفی سنتر وجود دارد که با مرکز خرید های مرسوم تفاوت زیادی داشته و متناسب با فرهنگ هندی است. حالتی که بیشتر تدایی کننده بی‌نظمی خاص هندی دارد. با دیدن این منطقه تفاوت زیاد بخش غنی و فقیر سنگاپور بسیار خود نمایی می کند.

شب است و به هتل بر می گردیم. اندکی در لابی هتل می نشینم. نشستن در لابی هتل هم عالمی دارد. مسافر می آید و می رود .کارکنان هتل از افراد نشان از نقطه آمدنشان می پرسند. یکی از ایران یکی از برزیل و ... هر که داستان خود را دارد. چند ایرانی در هتل میبینم اما طبق معمول ایرانیان در خارج از کشور از هم دوری می کنند. یک بار از فامیلی که در اروپا اقامت داشت این موضوع را پرسیدم که ایشان هم با این موضوع مواجه شده بود و گفته بود دو ایرانی در حال صحبت به فارسی با دیدن یک هم وطن به انگلیسی صحبت می کنند. اتفاقا در این رابطه تحقیقاتی هم صورت گرفته که خود جالب توجه است.

 

باغ وحش و داستانی خیالی

به باغ وحش می رویم. بیش از تصور ما بزرگ است. چندین بخش شامل حیوانات جنگل و دریا و خلاصه روی آب و زیر آب هر موجودی که خداوند آفریده در آن یافت می شود. ما که نصف روز را در آنجا گذراندیم و دیگر توانی برای بازدید از بخش های دیگر آن نداشتیم توانستیم تنها یک بخش جنگلی آن را دیدن کنیم. مسئولین باغ وحش مرتب مشغول انجام وظایف نگهداری و مراقبت از باغ وحش و حیوانات آن هستند و محیط آنجا آنچنان زیبا است که گویی حیوانات ساکن در آن در هتل پنج ستاره مشغول پذیرایی و دریافت خدمات می باشند.

از هیچ قفس و قفل و بندی خبری نیست و طراحی آن به گونه ای است که با ایجاد فواصلی بین حیوانات و بازدیدگنندگان آسایش هر دو را فراهم نموداند. اما خب از تحرک و شادابی در حیوانات خبری نبود. اگر میمونی بعد از ساعت ها به بالا و پایین جهیدن روی می آورد همه هیجان زده به او نگاه می کردند. با نگاهی به آنها داستانی در ذهنم شکل گرفت در عوالم خود فرو رفتم:

undefined

 

داستانی خیالی

"میمون ها در این هتل پنج ستاره که باغ وحش می گفتند با هم استراحت می‌کنند. کارشان همین است. از صبح تا شب لم دهند و خمیازه بکشند. دغدغه ای برای غذا ندارند. صبحانه نهار شام و وعده های اضافه مهیا است. دکتر مخصوص دارند و جایشان تمیز است . گه گاهی که یکی از آنها هوس از درخت بالارفتن یا از طنابی به طنابی دیگر جهیدن پیدا کند به راحتی این ابزار تفریحات مهیا است. 

روزی بازدید کنندگانی با مسئولان باغ وحش به کنار منطقه زیست میمون ها آمدند. در آنجا از قفس فلزی خبری نیست و یکسری خندق ها هستند که انسان را از حیوانات جدا می کنند. بازدید کنندگان کت شلواری که سبک لباسشان با شلوارک و تیشرت مسئول باغ وحش تفاوت زیادی داشت مشغول صحبت شدند. یکی گفت ما میمون میخواهیم. باغ وحش وطن ما این یک قلم را ندارد. آن دیگری گفت که در ازایش چه می دهید. آن یکی لیستی از درنا سیبری گرفته تا یوز پلنگ و غیره ارائه داد.

دست مسئول باغ وحش برای انتخاب باز بود. نظرش یوز پلنگ ایرانی را گرفت. معامله انجام شد. میمون را به مکان جدید آوردند و یوز را به خانه جدیدش. میمون که از قفس نگهداری خارج شد خود را در قفس دیگری دید. او که به این جای تاریک و کوچک عادت نداشت شنید که می گویند چند روزی این میمون اینجا باشد تا جایش آماده شود. به خود گفت من تنها میمون این مکانم حتما میخواهند جایی درخور شأن من فراهم آوردند عیبی ندارد چند روز اینجا بمانم. پس از چندی او را به باغ وحش بردند و در اتاقی قرار دادند که دیوارهای آن به نقوشی از درختان موز و چند گل و گیاه  مزین شده بود. جز نقشی از لوازم زندگی او چیزی نبود .

او که هر روز وعده غذایی منظمی از انواع اقسام اطعمه و اشربه داشت گاهی نسیبش مانده کوکو شام نگهبانی ، موز پلاسیده میوه فروش سر خیابان و گاهی تکه پفک انداخته شده بازدید کنندگان بود. او که گاهی از شکم سیری روی از بازدید کننده بر می‌گرفت و پشت به آنها به جنگل می نگرست حالا رو به دیوار در عوالم خود فرو رفته بود. تکه سنگی بر سرش می خورد و او را به خود می آورد. اعتنایی نمی کند. سنگی دیگر و سنگی دیگر از راه رسیده و بر فرق سرش فرود می آید.  نمی‌داند چه شده که کرکس بی بال و پر قفس روبرو به او می گوید اگر رو  به بازدید کنندگان نیاستد و لبخند نزند امروز کارش با این سنگ ها یک سره می شود.

به یاد آورد که در خانه قبلیش مردم دو دست را به نشان خواهش به آسمان می بردند و از خدا می خواستند که او روی بر آنها بندازد. پس از مدتی غم بر او فایق آمد. غذا نمی‌خورد. هر روز لاغر تر شد. تا اینکه مجبور می شوند دکتری خبر کنند. دکتر گفت خوب نمی شود مگر اینکه به قبل خود برگردد. مسئولان هم دیدند چاره نیست باید تا وقت تلف نشده زیر معامله خود بزنند نه به خاطر میمون بلکه به خاطر یوز از دست رفته. تماس گرفتند و طلب یوز خود کردند. به آنها گفته شد که ما برای یوز شما از آفریقا یوز دیگر آوردیم و آنها چندین و چند بچه دارند و به دلیل قوانین ما آنها اکنون تابعیت محیط زیست ما را دارند و امکان استرداد وجود ندارد. از حال میمون خود جویا شدند و شرح حال که شنیدند گفتند که او را برگردانید تا ما کشتی ها به حرکت نرانیم و آسمان را به زمین ندوزیم. نهایتا میمون را کت و شلوار ژاکوبیان پوشاندن و با صنایع دستی و قالی و قلیچه پیشکشی راهی کردند."

به خود آمدم و دیدم جانی برایمان نمانده . مصافت زیادی راه رفتیم. در باغ وحش ماشین هایی وجود دارد که بازدید کنندگان را جابه جا می کند اما بازدید با استفاده از این ماشین ها صفایی ندارد. باید به هر گوشه ای سرک کشید و از چند و چون آنجا آگاه شد. خانم بسیار مسنی با دوچرخه به نقطه از محل نگهداری حیوانات می آید و دستوراتی می دهد. ظاهر اروپایی دارد و بسیار لاغر اندام است. اگر چهره او را نمی دیدم فکر می کردم جوانی مشغول دوچرخه سواری است. به زن همسایه که همسن و سال او بلکه جوان تر است فکر می کنم که تازه از سفر کربلا آمده و با خود کفن آورده که بعد از رسیدن اجل بازماندگانش او را مزین به لباسی کنند که خود خریداری کرده است.

در جایی در مقابل محل نگهداری برخی از حیوانات دستگاه هایی وجود داشت که با فشردن دکمه از آن صدای حیوان مربوطه پخش می شد.

باغ گیاه شناسی سنگاپور  و باغ آرکیده

در زندگیم فکر نمی کردم ممکن است که به مرغ و خروسی باغی حسادت کنم. تصور کنید مرواریدی در صندوقی جواهر نشان نهفته باشد. بله برایم باغ گیاه شناسی همان صندوق جواهر نشان بود که زیبایی آن چشم ها را خیره می کرد اما این تمام ماجرا نبود. باز کردن این صندوق مفهوم زیبایی را برایمان دگرگون ساخت. باغ ارکیده همان مروارید صندوق بود . تا به حال اینهمه زیبایی ندیده بودم. چطور اینقدر اجزا و عناصر را با دقتی بینظیر کنار هم چیده اند که به این میزان جلوه گری می کند. هیچ عکسی نمی‌تواند بیانگر جادوی طبیعت زیبای این نقطه باشد. دوست دارم مدت ها در اینجا بشینم و می دانم زمان برایم متوقف است و از عمرم چیزی کم نشده که بر آن افزوده شده است. در این عوالم بودن که فردی آمد و گفت زمان استفاده از باغ تمام شده و لطفا اینجا را ترک کنید. هر چه فکر کردم دیدم سیبی بی اجازه بر نداشتم که مرا از بهشت بیرون می کنند. ساعت ۷ غروب شده بود و این معجزه دست بشری را باید به حال خود وا گذاشت.

 

undefined

undefined

undefined

 

undefined

 

در آنجا عمارتی بود که تقریبا صدو پنجاه سال قدمت داشت و بسیار تمیز و مرتب نشان می داد. عکسی از آن متعلق به همان دوران در ساختمان به نمایش گذاشته بودند و در توضیحات آمده بود که این ساختمان توسط کشاورزی برای خودش بنا شده است. اگر این کشاورز امروز این مکان را می دید قطعا به جای زندگی در بهشت وعده داده شده از خداوند طلب زندگی جاودان در خانه خودش را می نمود.(یا شاید با شهرداری سنگاپور برای تملیک ساختمان دعوای حقوقی داشت).

undefined

undefined

undefined

 

سنتوزا

با منوریل به جزیره سنتوزا رفتیم و برای شنا خود را به یک قسمت ساحلی از آنجا رساندیم. شن های ساحل سفید اما بسیار زبر و خشن بودند. آب هم که آب اقیانوس است و شوری خود را دارد اما کثیف بودن آن نمی دانم به چه علت بود. اگر حالا کسی عکس که من در آنجا گرفتم ببیند می گوید که این ساحل واقعا محشر است اما در واقع این طور نبود. بدون اغراق و به دور از تعصب آب دریای مازندران و شن هایی که پاها را نوازش می کند گر چه در تصویر نمی‌تواند به این میزان زیبا باشد ولی در کیفیت ساحل بسیار فراتر از اینجا است.

بعد از اندکی شنا به قدم زدن در جزیره پرداختیم که مملو از توریست بود. در اینجا یکی از مطرح ترین شهربازی های جهان به نام یونیورسال استودیو وجود دارد. همچنین آکواریومی هم برای بازدید کنندگان محیا است. علاوه بر راه زمینی و مونوریل یک تله کابین هم کار انتقال بازدید کنندگان را به جزیره انجام می دهد. در برگشت از مسیر زمینی استفاده کردیم که بسیار زیبا بود و مناظر اطراف اقیانوس با کشتی های عظیم در آن دیدنی و جالب توجه بود. حجم عظیمی از پول است که دارد به این کشور توسط توریست ها روانه می شود. ساخت اماکن توریستی در این کشور تمامی ندارد. ای کاش نفرین نفت و سایر مسائل دامن گیر ما نمی شد و از این درآمد که از کفمان می رود غافل نمی شدیم.

 

undefined

undefined

 

گاردنز بای دی بی(Gardens by the Bay)

در مقابل هتل مارینا مجموعه باغ گاردنز بای دی بی قرار دارد که دو گلخانه عظیم و بسیار زیبا را در خود جای داده است. یکی برای گیاهان استوایی و دیگری برای گیاهان سایر نقاط جهان. سازه آن با معماری باشکوهی سبب جلب توجه بازدید کنندگان می شود. یکی از قسمت های زیبای آن باغ ژاپنی آن بوده است. موضوع جالب توجه حضور سالمندانی بود که با ویلچر توسط پرستار خود به گلخانه های عظیم سنگاپور برای گردش می آمدند.گویی از خانه سالمندان یا جایی شبیه به آن هستند که به صورت گروهی به گردش می پردازند. موسیقی ملایمی در حال نواختن است . میخواهم از بلیط فروشی بپرسم بلیطی برای خواب در این مکان وجود دارد یا نه.

دلم میخواهد با بالشتی و رو اندازی همین جا اندکی چرت بزنم. آدمیان گویی بهشتی بر روی زمین مشابه آنچه وعده داده شده ایجاد کردند که تنها تفاوت آن این است که خداوند در ازای عمل نیکو می دهد و آنها در ازای ۳۵ دلار سنگاپور ناقابل. انواع گیاهان دنیا با توضیحات مختصری در کنارشان موجود است. حتی در نقاطی میوه های درختان را هم قرار دادند.در قسسمتی با ویدیو پروژکتور هایی که اطلاعات گیاهان را نمایش می دهد. افراد با قرار گرفتن در جای مربوطه می توانند اطلاعات گیاهان جدید را دریافت کنند. در گلخانه سنگاپور مجسمه فلزی یک خانواده قرار دارد که فکر میکنم تداعی کننده خانواده های مهاجری هستند که موقع ترک وطن تکه هایی از وجودشان را به جای گذاشته اند.

undefined

undefined

undefined

undefined

undefined

 

در خارج از گلخانه های سازه های عظیمی به شکل درخت وجود دارد که به واسطه پل های به هم متصل شده و از انبوهی از گیاههان پوشیده شده است. بازدید کنندگان می توانند با پرداخت مبلغی از پل ها عبور کرده و سنگاپور را از بالا تماشا کنند.

undefined

 

دیگر زمان بدرود گفتن به سنگاپور است. سنگاپور را با تمام زیباییش ترک می کنیم اما دوست دارم زمانی که از لحاظ اقتصادی وضعیتم مساعد تر از حال است به آنجا برگردم.

به سمت فرودگاه عظیم چانگی سنگاپور راهی می شویم. خیلی دوست دارم در سالن فرودگاه قدم زده و  ببینم که این پرواز به کجا می رود و آن دیگری به کجا. جزیره هلولولو ، جزایر سامویی ، سانفرانسیسکو.ای کاش مرزها وجود نداشت و هر که هر جا دلش میخواست می‌رفت.سنگاپور برایم مانند جوانیست در حال دویدن که به تناسب اندامش اهمیت میدهد.

 

دبی

به همراه تیم ملی واترپلو که اتفاقی در فرودگاه چانگی سنگاپور آنها را دیدیم عازم شهر دبی شدیم. در تور دبی پدر ، برادر و مادرم از ایران به ما ملحق شدند. در یکی از مراکز خرید دبی در حال قدم زدن هستیم و یک آقا و خانم به سمت دخترم می آیند و به او سلام می کنند مرد که در حال صحبت با تلفن بود  دست تکان می دهد و سلام می کند. در واکنش به لبخند دخترم تماس خود را قطع می‌کند. هدفون را از گوش گرفته و او را در آغوش می‌گیرد و زن و شوهر با همسرم به صحبت مشغول می شوند. زن به دخترم میگوید "های لُؤْلُؤ"(سلام مروارید) و بار ها این جمله را تکرار می کند موقع خداحافظی مرد اسکناسی ۱۰۰ درهمی به کودکم می دهد و وقتی که امتناع ما را از دریافتش میبیند می گوید اهل کجا هستین ؟ با شنیدن جواب از ما می گوید این عیدی  است قبول کنید. موقع خروج از بازار مادرم به شوخی می گوید اگر می‌دانستیم چنین است بیشتر به این جور بازار ها می آمدیم.

دهکده جهانی

تو گلوبال ویلیج یا دهکده جهانی سه جوان ایرانی نزد ما آمدند و پرسیدند شما ایرانی هستید؟ بعد از تایید ما گفتن چون امروز فقط خانواده ها اجازه ورود به مجموعه را دارند به ما که مجرد آمدیم اجازه ورود نمی دهند اگر ممکن است ما با شما برای ورود به مجموعه همراه شویم.گفتم چرا که نه. رفتیم داخل  و احوالشان در دبی را پرسیدیم. گفتند که در شارجه کار می کنیم. گفتم اهل کجا هستین گفتن شهر لار. خانم گفتن لار کجاست؟ گفت استان فارس. نمیدانستم چرخ روزگار طوری برایمان رقم خواهد خورد که با شهر لار بیشتر آشنا شویم . به گردش پرداختیم و از دیدنی های آنجا لذت می بردیم. در هر بخشی که متعلق به کشوری بود محصولات آن کشور عرضه می شد و غذاهای آن کشور و در بعضی موارد موسیقی آن نواخته می شد. اگر اهل هر ملیتی باشی و در دبی زندگی کنی زمانی که دلت برای وطنت تنگ شود می توانی به آنجا سر بزنی و حال و هوای وطن را دوباره زنده کنی. 

undefined

 

قاب دبی

صفی از تعداد بالای گردشگران پیش چشم های ما نقش بسته. در آن گرما ما هم منتظر حرکت صف مزبور هستیم. چیزی که زیاد است نیروی حراست در اماکن مختلف که به نظم آنجا کمک می کند. عکسی در ابتدا از ما گرفته می شود که با وجود قرارداشتن طولانی در آفتاب سوزان دل و دماغی برای عکس گرفتن برایمان نمانده. به قسمتی راهنمایی می شویم که دبی قدیم را نشان می دهد. افرادی در تصاویر قدیمی مشغول ماهی گیری هستند و چند شی بی ارزش هم شبیه به بشکه و تصاویری از افتتاح فرودگاه دبی وجود دارد و زمانی را نشان می دهد که احتمالا ما در ایران پرواز مستقیم تهران به نیویورک را داشتیم.

به آسانسوری هدایت می شویم و به بالای قاب دبی صعود می کنیم. به مکانی در بالای ساختمان می رسیم و جز یک کف شیشه ای و دو عکس از حکام امارات و دبی چیز دیگری نیست. مجدد سوار آسانسور می شویم و به پایین می رویم. در انتهای سالن چشم اندازی از دبی در آینده است که شبیه به فیلم های جنگ ستارگان می ماند. در نهایت عکس ها را چاپ شده به ما نشان می دهند و قیمت هایی را برای آنها عنوان می کنند که ما تمایل به خرید آن نداریم. پدرم می گوید این عکس ها را اگر کسی نخواهد چکار می کنند و من میگویم احتمالا دور می ریزند به هر حال نوار کاست نیست که بارها بشود بر روی آن ضبط کرد. .او می گوید کجا میریزند! فکر می کنم خیالاتی در سر دارد. نمیدانم قسمت جذاب این قاب عظیم آسانسورش بود یا کف شیشه ، اما هر چه که بود ارزش دیدن برایم نداشت.

undefined

 

زمانی که شب اول در متروی دبی به سمت برج خلیفه رفتیم دیگر انگار دبی آن رنگ و بوی بار اول را نداشت دیگر با دیدن سنگاپور جذابیت های  آن برایمان رنگ باخته بود.

باغ گل های دبی(Miracle Garden)

به سمت باغ گل ها رفتیم. باغ در فصول تابستان غیر فعال است و زمانی که در طول سال هوا خنک تر می شود باز خواهد بود. با توجه به گرمای زیاد دما امکان تنوع در گل و گیاه وجود ندارد اما به هر حال محیطی بود که گردشگران برای عکاسی به آنجا مراجعه می کردند.گاهی افرادی با در دست داشتن پرنده شاهین بازدید کنندگان را به عکس گرفتن با پرنده در ازای دریافت پول فرامی خواندن. آنقدر توریست روسی در دبی دارد که باید در دبی یک محله به نام little Russia یا روسیه کوچک احداث نمود.

undefined

 

برگشت به ایران

زمان پایان سفر ما رسیده است و چون پرواز ما از شارجه انجام خواهد شد و پرواز خانواده پدری از دبی بود. قرار گذاشتیم در فرودگاه امام با هم به خانه برگردیم. ما هم طبق برنامه به شارجه رفتیم و بعد از تحویل چمدانها و دریافت کارت پرواز منتظر پرواز شدیم. ظهر شده بود برای خوردن نهار به رستوران رفتیم. در بلیط ما قید شده بود که در ساعت 11:20 دقیقه به خروجی شماره 20 وارد شویم. من به گمان اینکه این خروجی در همین حوالی است و باید با بچه ها دوباره در سالن دیگری مدت ها به انتظار بایستیم گفتم 11:30 راهی می شویم. اما زمان انگار بر روی حرکت تند خود قرار داشت و نیم ساعت مثل برق و باد گذشت.

به خروجی قید شده رفتیم و با دیدن مسافران آنجا که تماما اهل کشور پاکستان بودند با خود گفتم مگر این پرواز برای ایران نیست پس چرا انقدر مسافر پاکستانی اینجا وجود دارد و یک ایرانی نمی بینم. تا اینکه سرم را به تابلوی در خروجی گرفتم و دیدم نام مقصدی دیگر غیر از تهران قید شده. از کسی پرسیدم پرواز تهران کجا است و او با تعجب گفت " تهران!!! تهران خلاص" این خلاص گفتن بیشتر شبیه به تیر خلاص بود.

از پرواز جا مانده. با خود گفتم یعنی چمدان هایمان رفته؟

به یک آژانس هوایی مراجعه کردیم و تا بلیط دیگری برای تهران بگیریم متصدی آنجا هم پس از دقایقی بررسی گفت تا چهار روز دیگر پرواز خالی به تهران ندارد. شرایط خاصی شده بود. بچه ها هم خیلی خسته شده بودن و فکرم دیگه کار نمی کرد. تصمیم گرفتم برای ساعتی در هتل فرودگاه اتاق کرایه کنم تا هم کمی استراحت کنیم و هم تصمیم درستی بگیریم. متصدی هتل هم گفت در صورت کرایه اتاق به صورت ساعتی نرخ ما این مبلغ است اما در صورتی که برای یک روز اتاق رزرو کنید نرخ ما به صرفه تر خواهد بود.گفتم روزانه نرخ شما چقدر است و او گفت 600 درهم چیزی حدود چهارده میلیون تومان. چاره نبود به او گفتم اتاق را بدهید تا کمتر از نیم ساعت دیگر به شما اعلام کنم که اقامت ما چگونه است. بچه ها را در هتل گذاشتم و خود به آژانس مسافرتی رفتم. چون مهر خروج بر پاسپورت خورده و ویزای ما یک بار ورود محسوب می شد عملا در فرودگاه حبس شدیم.

ماندن ما در فرودگاه دست کم چهارده میلیون تومان هر شب برایمان تمام میشد.  به متصدی آژانس گفتم برای جاهای مختلف ایران پرواز از شارجه را بررسی کند که مشهد و شیراز با مبالغ بالا عملا برای ما امکان پذیر نبود. گفت برای شهر لار فردا پرواز وجود دارد و قیمتش نفری پانزده میلیون تومان است. به اتاقم برگشتم و از سایت های ایرانی قیمت را بررسی کردم. تصمیم گرفتم ابتدا فردا به لار بروم و با رفتن به بندرعباس و دو شب اقامت در آن خانواده را با پرواز به ساری و خود برای گرفتن ماشین به تهران سفر کنم.اتاقی در بندرعباس رزرو کردم و برنامه سفر پس از آن تلاطم ناخواسته به حالت منظمی در آمد.

بلیط ها را از سایت های داخلی خریدم که ارزان تر بود و با داشتن بلیط به نمایندگی ایرعربیا مراجعه کردم. با این فکر که چمدان هایم الان در تهران است ، پرواز را بدون بار گرفته بودم و وقتی بلیط ها را از تلفن همراهم به متصدی آنجا نشان دادم او گفت پرواز شما بدون بار است. من گفتم میدانم بار من الان در تهران است. اما او گفت بار شما اینجاست. من که حتی یک لباس اضافه هم نداشتم با شنیدن این موضوع اندکی خوشحال شدم اما او نکته ای گفت که مجددا مرا به حالت قبل برگرداند . او گفت با توجه به پرواز جدید که بدون بار است شما باید برای هزینه بار400 درهم(حدود نه میلیون تومان) پرداخت کنید. من هم دیدم چاره ای نیست رفتم تا در صرافی درهم تهیه کنم. در برگشت دیدم کارمند ایرعربیا که با او صحبت کرده ام رفته است و شخصی دیگری به جای او حضور دارد. من که دیگر توان توضیح کل موضوع برای دیگری را نداشتم به هتل برگشتم و موضوع را با خانم درمیان گذاشتم او گفت پس چرا چمدان ها را نگرفتی. مجدد آنجا رفتم و آنها گفتن چمدان ها در فرودگاه است ولی قابل تحویل به شما نیست و باید در لار تحویل بگیرید.

خیلی از لوازم ضروری مانند پوشک بچه هم در چمدان بود و فرودگاه هم سوپر مارکت به شکل معمول ندارد که بشود از آنجا تهیه کرد. من که تا از بچه صدای خفیف بدون ناهنجاری می آمد میگفتم سریع پوشکش را تعوض کنید حالا می گفتم این موضوع را مدیریت کنید که وضع خراب است.

فردا صبح رفتم به پیشخوان ایر عربیا گفتم لطفا کارت پرواز برایم طبق آنچه رزرو کردم صادر کنید. کارت پرواز جدید را به من داد و گفتم هزینه چمدان ها چه شد و او گفت در لار پرداخت کنید. سه چهار بن صبحانه به من داد. صبحانه یک نوع خورشت مرغ بود با نان چاپاتی بود. پس از مدت کوتاهی پرواز به فرودگاه لار رسیدم.

پروازمان ننشسته مسافر می گیرد و می رود آنجا که بود. بعد از آمدن ما مامور فرودگاه در سالن را با یک قفل کوچک از همان هایی که مادر بزرگ ها بر صندوقچه خود میزنند می بندد که کسی روی باند نرود. من که تمام مدت  به چمدان ها  فکر می کردم با دیدن آن ها در وسط نقاله بار از نگرانی در آمدم. اما با خود گفتم احتمالا چمدان من و چند نفر دیگر را آنجا ، آن بالا گذاشتند که صاحبشان پیدا شود و پول بار را برای ایر عربیا وصول کنند. ازدهام مسافران زیاد بود و هر کدام به اندازه پر کردن یه مغازه بار به همراه داشتند. اندکی بعد شخصی به بالای نقاله رفت و چمدان های ما و بقیه را بر روی نقاله انداخت. دیگر مطمئن شدم از پول اضافه خبری نیست و با گرفتم چمدان به سمت خروج رفتم. 

با راننده ای برای رفتن به بندرعباس صحبت کردن و مبلغ زیادی را پیشنهاد داد و بعد از مدتی شخص دیگری که راننده بین شهری بود ما را جهت حرکت به بندرعباس سوار کرد. رانند اهل لار بود و بسیار خوش مشرب به گونه ای که گاهی در خودرو آهنگ بندری میخواند و از من میخواستم با گفتن عبارت «هله هله مالی»او را همراهی کنم. موقع اذان هم برایمان اذان گفت. از طرز تهیه کباب لاری تا شرح مشاغلی مانند شوتی که دقیقا به چه کاری مشغول اند و سوخت بر و ...صحبت کرد. خلاصه معجونی بود که با وجود ایشان زمان بسیار سریع برایمان طی شد. قبل از حرکت به رستورانی رفتیم و کباب لاری خوردیم که چیزی از طعم این دیار هم به یاد داشته باشیم که بسیار خوشمزه بود.

به بندر عباس رسیدیم. مسیر حرکتمان به شکلی شده بود که گویی از جنوب کشور دارم به امارات نزدیکتر میشم ولی خدا شکر کشور خودم هستم و از هزینه های غیر قابل پیش بینی فضایی خلاص شدم. با خود گفتم خدا را شکر در دهکده جهانی با یک هم وطن اهل لار رو بروشدیم. اگر با یکی از دوستان افغان رو برو شده بودیم الان باید از ولایت بدخشان پروازی رزرو می کردم.

موزه بندرعباس

با اندکی سیاحت در شهر بندرعباس متوجه شدم تعداد آب میوه فروشی های این شهر از نظر کمیت با تعداد بنگاه های املاک شهر ما در رقابت است. به موزه بندر عباس رفتیم که مجموعه ای شامل موارد مردم شناسی و باستانی بود. جز دو نفر از کارکنان موزه فرد دیگر نبود. با ورود ما لامپ ها و کولر را روشن کردند. موزه در سه طبقه شامل اشیائ تاریخی بسیار ارزشمند و قرآن های خطی و مواردی که بسیار دیدنی بودند میشد. اما شرایط نگهداری از موزه به گونه ای بود که انگار جواهراتی را در سطل زباله برای بازدید فراهم آورند. تمام جا مملو از گرد و غبار بود و لوازم موزه غالبا فرسوده بودند. از لحاظ امنیتی هم چیز قابل توجه ای برای نگهداری و حراست از این آثار با ارزش وجود نداشت. البته بر روی بعضی از قسمت ها نوشته شده بود که "از بازدیدکنندگان بابت شرایط موزه عذر می خواهیم و شرایط بد حاضر را به گوش مسئولان مربوطه رسانده ایم." اما گوش شنوا کجاست.

undefined

undefined

 

به یاد آوردم در قاب دبی طبقه ابتدایی بعد از کلی صف ایستادن در آفتاب ، وقتی که به قسمتی در مورد گذشته دبی رسیدیم جز یک بیل و یک غربال که حتی آنها هم تاریخی نبودند و همین الان در ابزار فروشی قابل خرید است چیزی وجود نداشت. برای مالزی یا سنگاپور هم همین طور. کل این سه کشور اندازه یک طبقه موزه بندرعباس هم اشیاء تاریخی نداشت، اما دریغا که کسی قدر داشته هایمان را بداند.

با برخی افراد بومی شهر که صحبت می‌کنی همه یک جمله مشترک دارند و آن این است که «اگه یک درصد از درآمد اینجا در همین شهر هزینه میشد این حال و روزش نبود»نمیدانم درآمد آن چقدر است و نمیدانم چقدر در اینجا هزینه می شود اما میدانم این شهر که همچو گوهر قیمتی است را به حال خود گذارده ایم و قدر آن را نمی‌دانیم.

این شهر برایم مانند جوان تحصیل کرده با استعدادی می مانند که بدون داشتن شغلی بیکار کنار ساحل نشسته و چشم به دریا دوخته و نگران آینده خود است. بعد از دو روز اقامت خانوادم را به ساری و خود به تهران روانه می‌شوم تا ماشین را از فرودگاه امام بگیرم. من که در این سفر گاهی سه نفر و گاهی ۶ نفر همراهیم می کردند اکنون مانند لشکری شکست خورده تنها در مسیر تهران هستم. در هواپیما خود نشستم و فکر می کردم هر چه در این سفر طی کردم هواپیما ها کوچک تر شده اند. از حالت پهن پیکر آن تا این آخری که به لحاظ اندازه به جت شخصی میماند که گویی مهاندار از پر بودن آن باید تا انتهای سفر سر پا بایستد.

اگر به هر دلیل این یکی فرود اضطراری داشت وسیله بعدی احتمالا کایت یا پاراگلایدر خواهد بود. به هر حال ماشین خسته خود را در کناری یافتم  و به امید سفر بعدی که در آینده در پیش دارم به جاده میزنم. به خانه رسیدم و وسایل باز میکنم. همسرم به قابلم های که از دبی خریدیم اشاره میکند و میگوید درب های آن را نمی یابد. میگویم خداروشکر. میگوید چرا خداروشکر میکنی که در جواب میگویم که می توانست قابلمه ها جا بماند و درب خالی آن را می آوردیم. نیمرو درست کردن در مقیاس های مختلف درب نمی خواد ته می خواهد.

این سفرنامه برداشت و تجربیات نویسنده است و لست‌سکند، فقط منتشر کننده متن است. برای اطمینان از درستی محتوا، حتما پرس‌وجو کنید.

اطلاعات بیشتر