های لُؤْلُؤ، سلام مروارید

0
لست‌سکند - آخر هفته کجایی - جایگاه K - دسکتاپ
های لُؤْلُؤ، سلام مروارید

تا دو شب بیدار بودم. کم کم از صدای انفجار کاسته می شد. دیگر تنها از آن دور تک صدای انفجار می‌آمد. من در این فکر بودم که هر یک از این انفجار ها چقدر برای ایجاد کننده آن هزینه دارد و آیا معادل آن هزینه ، برای او شادی و خرسندی می آفریند یا نه و اگر این هزینه را نکند چقدر پول پس انداز خواهد کرد. شبیه به داستان آن مردی بود که به یک سیگاری می‌گفت اگر در یک روز این تعداد ، در ماه آن تعداد و در سال فلان تعداد سیگار دود نمی‌کردی الان برای خودت می توانستی چنین و چنان داشته باشی و فرد سیگاری هم به او گفت تو که سیگاری نبودی آیا به این چیزهایی که من دست نیافتم رسیدی؟ حالا که خرج این تیر و ترقه ها را تاکنون نداده ام میدانم به چیز خاصی نرسیده ام. شب چهارشنبه سوری بود و ما به تهران رسیده بودیم که برای پرواز طولانی فردا آماده شویم. پرواز ما توقف کوتاهی در شارجه داشت و مجددا عازم کوالالامپور می شدیم. 

سفر همیشه برایم یکی از ضروریات زندگی بود. گاهی اوقات وقتی صبح به سر کار خود می روم احساس می کنم همه چیز در حال تکرار است و بارها و بارها این قسمت از فیلم زندگی را دیده ای. در این حالت تنها فکر کردن به تغییر است که مانند خونی تازه در رگهایت انرژی خواهد بخشید و تو را از آن حالت رخوت بیرون خواهد کشید. سفر برای من همان تغییر است که به ادامه دادن زندگی امیدوار ترم خواهد نمود.

از یک سری از جملات به خوبی میتوان برای توجیه سفر رفتن در شرایط بی‌پولی استفاده کرد. جملاتی از قبیل "يک پاسپورت پُر از مهر ورود به کشورهای مختلف بهتر از يک خانه پُر از وسایل است."

من هم از این جمله نهایت بهره رو برای سفر بردم .شاید این طور به نظر آید که در خانه بر روی سرامیک سرد کف آن نشسته و مشغول درست کردن غذا با هیزم باشم اما نه. بلکه سعی بر این دارم کمتر بر لوازم غیر ضروری زندگی اهمیت دهم.

 

مقدمات سفر

آنقدر که سایت های رزرو هتل های خارجی را بررسی کردم بودم چشم هایم درد گرفته بود. گاهی سایت مربوطه پیغام می داد(confirm you are not a robot) معنی ساده آن این است "آقا نکند شما رباتی چیزی هستی که انقدر وقت ما رو می گیری. زود بیا ثابت کن انسانی ." بعد چند مورد از تصاویر نشانم می داد می گفت مثلا بگو موتورسیکلت کدام است. در انتها اگر از آزمون انسانیت سربلند بیرون آمدیم می گفت بیا به چرخیدن بیهوده در درون ما ادامه بده اما بدان وآگاه باش هتل ارزانی شاید در مالزی پیدا کنی ولی در سنگاپور پیدا نخواهی کرد. درست می گفت باز اگه دو نفر بودیم می شد یک موردی پیدا کرد اما با وجود دو بچه و بودجه اندک ما سخت می شود جای مناسبی پیدا نمود.

وجود لوازم پخت و پز برای کاهش هزینه ها در هر سفری می تواند بسیار کمک کننده باشد لذا یکی از معیارهای ما برای انتخاب هتل همین موضوع بود. نهایتا در کمال ناباوری در عکس یکی از هتل های ارزان قیمت سنگاپور(البته ارزان با معیارهای سنگاپوری)یک اجاق گاز رو میزی پیدا کردم. شما تصور کنید در حال نهارخوردن باشین و یکی از بچه ها مدام بگوید ته دیگ. نه یک بار و از آن بگذرد ، بلکه طی ده دقیقه غذا خوردن بجای صدای کاسه و بشقاب ، رگباری کلمه ته دیگ به گوشتان برسد. با فست فود و این قبیل موارد هم توجیح نشود و پلو هم نخورد. فقط ته دیگ. این جور مواقع یاد مجالس ختم میافتم که بعضی افراد بسیار در آن اندوهگین هستند و از صاحب عزا هم ناراحت ترند اما همین که موقع نهار می شود همان آدم می گوید آقا پیاز ندارین پیاز الان خیلی می چسبه . با خود میگویی با آن گریه ای که تو می کردی و چهره غمناکی که داشتی فکر میکردم غذا از گلویت پایین نمی رود اما الان از ما پیاز هم میخواهی؟

بگذریم ، به محض رویت هتل و اجاق گاز مربوطه در ذهن آن را  در آغوش گرغتم و از وجودش در سنگاپور به گرمی استقبال کردیم. فقط اتاق یک تخت دبل داشت که دیدیم اگه دو تا اتاق هم بگیریم باز به صرفه خواهد بود . چاره ای نیست و  اتاق ها رو مردانه زنانه می کنیم. همان طور که داشتم در سایت گوگل  موقعیت آن را بررسی می کردم دیدم نوشته :

previosly hotel gay

یا به عبارتی گی هتل سابق (اما با مدیریت جدید احتمالا). اگر منظور از " gay " برای آنها با آن چیزی که ما می دانیم یک معنی رو داشته باشد به خودم گفتم در پارک جنگلی سنگاپور چادر بزنم ته دیگ درست کنم انجام خواهم داد اما به این هتل نخواهم رفت. به هر حال اتاق شاید برای این دوستان در سنگاپور محدود باشه من دوست ندارم جای آنها رو اشغال کنم.

تمام مسیرهایی که می خواستم بروم را بارها با وسایل نقیله مختلف بررسی کردم گاهی با تاکسی اینترنتی گاهی با مترو و... حتی گاهی میزان کرایه یک مسیر را با تاکسی اینترنتی گرپ برآورد کردم که آیا ارزان تر است یا خیر. در این حالت گاهی دستم به تایید سفر خورد و راننده برایم به آدرس مبدا فرضی ارسال شد که با دست پاچگی دنبال گزینه لغو سفر در این نرم افزار می گشتم. آن اوایل با دکمه لغو سفر آشنا نبودم و برنامه را به کل حذف میکردم اما بعد از آشنایی با این قابلیت جامعه مسافرکش کوالالامپور را از شر خود آسوده کردم. خدا می داند چند نفر به آدرس انتخابی من رفتند و از مسافر خبری نبود.

مالزی کوالالامپور

همیشه به کسی که تازه از سفر شرق آسیا برگشته بوده اند می گفتم کجا سفرتشریف داشتین؟ میگفتند: تور مالزی بودیم. بعد از آنها اسم هتلشان را می پرسیدم. میگفتند: اسم ها زود از خاطرشان می رود. میگفتم: از چه اماکنی دیدن فرمودین؟ میگفتند: باغ وحش، ساختمون بلند و از این جور چیزها که در همه منطقه شرق آسیا یک مورد از این موارد پیدا می شود. میگفتم چند روز تشریف داشتین؟ میگفتند: دوازده روز. میگفتم : تمام مدت را کوالالامپور تشریف داشتین؟ با حالتی که گویی پی برده طرف سئوالش شاید چیزی بداند با مکثی میگفت: بله. و سریع بحث عوض می شد.

در دل میگفتم آخر کوالالامپور پنج روز یا یک هفته. دوازده روز ماندن در کوالالامپور  برای دیدن اماکن آن بسیار زیاد است ، باید جای دیگه ای این میزان جذابیت را جست و جو کرد که آنجا کوالالامپور نیست(تایلند است). از برخی هم وقتی می پرسید سلامتی کجا مسافرت تشریف داشتین ؟ می گویند مالزی سنگاپور. اما این جمله راحت بیان می شود گویی به اصفهان شیراز رفته باشند اما اکنون می دانم انقدرها هم راحت نبود. 

در تور کوالالامپور آپارتمانی رزرو کردم به میزبانمان در کوالالامپور پیام می دهم که من ساعت دو صبح به آنجا خواهم رسید است و آیا او در آن ساعت بیدار است که آپارتمان را به من تحویل دهد؟ همچین توضیح می دهم که دو بچه کوچک همراهم است و بعد یک پرواز طولانی حتما حسابی خسته هستند لذا می خواهم آپارتمان سر وقتی که هماهنگ شده ، تحویلم شود. او هم که نامش کمیل ملک(Kamil Malik) است به من اطمینان می دهد که مشکلی نخواهد بود. ادامه می دهد که کلید را در جعبه کلید های ساختمان در ابتدای در ورود قرار داده و رمز جعبه هم این عدد است.

به حدی چمدانهایمان را از وسایل مختلف پر کردیم که از شکل معمول خود خارج شده و بیشتر شبیه تخم دایناسورهایی می ماند که در فیلم پارک ژوراسیک دیده ایم.

با اینکه می دانم که طی این دو پرواز که توسط یک شرکت هواپیمایی انجام می شود چمدان ها توسط شرکت به هواپیمای دوم منتقل خواهد شد باز از بخش تحویل بار سئوال می کنم که مطمئن شوم. بعضی چیزهای که برای سهولت انجام می شود همیشه در دلم شک و تردیدی نسبت به عدم انجام درست آن پیش می آورد. انگار چیزهای ساده که در تمام دنیا حالت عادی دارد تا حدودی برای من ایرانی به سهولت ظاهر آن نیست مثل کلمه ضمانت تعویض کالا که همیشه در حد جمله برایم مانده است. 

در مسیر سوار شدن به هواپیما یکی از مسافران از عقب صف می گوید این پاسپورت برای کیست و من دست در جیب می کنم و آن را خالی از پاسپور می بینم. هنوز سوار هواپیما نشده ام ، نزدیک بود مهم ترین سند هویتی خود را گم کنم و خدا رحم کرد. این بهار سفر ما است و انشالله سال نکویی داشته باشیم.

قبلا فکر می کردم پروازهای اقتصادی همچون صحرای کربلا است و اگر بطری آبی بخواهی ، دستگاه کارت خوان بین المللی که نسبت به کارت های متصل به شتاب ما بی میل هستند، می آورند و می گویند اول پرداخت کنید و بعد آب تقدیم خواهد شد . این موضوع نه کاملا بلکه تا حدودی درست بود. پس از چندی یک بطری آب و یک نوع نان به من رسید که ذهنیت گذشته را اندکی تغییر داد. مقداری از نان خوردم و از بد مزه بودن آن پی بردم هر چیزی پولی اش خوب است و این یکی به مزاج ما نمی سازد.

پرواز اول تمام شد و در فرودگاه به محض پیاده شدن با مردان غالبا هندی یونیفرم پوشی که حکم راهنما در فرودگاه داشتند مواجه شدیم که شبیه به رانندگانی که برای پیدا کردن مسافر نام مقصد را مدام صدا میزنند می گفتند کوالالامپور  کوالالامپور و ما را به سمت پرواز جدیدمان هدایت کردند.

شب هنگام در اقیانوس می شود رعد و برق های سهمگینی را رویت کرد. جز چند مالزیایی از حج برگشت و دو سه نفر که ظاهرا اهل چین هستند ، پرواز در تصرف هم وطنانمان است. به من همان نانی را می دهند که در پرواز اول دادند و از طعم بدش لب به آن نزدم ، ولی به همسرم مدل دیگری می دهند. به مهماندار میگویم اگه ممکن است آن را عوض کند که می گوید این نان رایگان است و جنبه عمومی دارد و به همه همین را می دهیم اگه میخواهی چیزی سفارش دهی درخدمتم. سپس از پر شالش دستگاه کارت خوان کذایی اش را بیرون کشید و با چشمانش به آن اشاره می کند. خواستم بگویم اما برای همسرم مدل دیگر بدون پرداخت پول آوردین که با خود گفتم گر می خواهی همین هم جنبه عمومی پیدا نکند لب بر زبانت ببند. پس از مدتی گرسنگی این دفعه نان عمومی را با اشتها می خورم. تکه نانی در بیابان نعمت است.

پس از مدتی معده ام به شدت درد می‌گیرد نمی دانم برای نان بود یا چیز دیگر.  با خود می گویم تو که توان هضم یک نان عمومی که همه خوردن را نداری چطور می خواهی سفر هند را برنامه ریزی کنی. آن جا که خوردن هر چیزی منجر به نابودیت می شود. ولی چه می شود کرد که آرزوی سفر به هندوستان را نمی شود  نادیده گرفت. تور هند برایم به مانند سفر حج می ماند. اگر آن را نروم آرزویش بر دلم خواهد ماند. می توانم برای آماده سازی معده از همین ساندویچ کثیف سر کوچه خودمان شروع کنم که غذای آن همانند مسابقه تدارکاتی با تیم c هندوستان است. فعلا خود را در مسیر کوالالامپور میبینم که برایم مانند حج فقراست.

یکی از این حاجی های مالزیایی دکمه های بالای سرش را میزد پس از چندی مهماندار به او مراجعه می‌کند و می‌گوید چیزی می‌خواستین. حاجی چیزی نمی‌گوید. پس از مدتی دوباره میزند و دوباره مهماندار دیگری می‌آید و می‌گوید چیزی می‌خواستین. باز هم انگار که فکر کند مهمانداران توجه ویژه ای نسبت به او دارند که فقط به او رسیدگی می کند ، با لبخند چیزی نمی گوید. نمی دادم این حاجی گرمای عربستان در تنش مانده که فکر می کند زدن مداوم این دکمه ها کمکی به خنکی بیشتر فن بالای سرش می‌کند یا منظور دیگری دارد. در هر حال فکر میکنم اگر بار دیگر آن را بزند خلبان فرمان را رها می‌کند و شخصا بالای سر حاج آقا حاضر می شود.

به فرودگاه کوالالامپور رسیدیم و پس از گرفتن چمدان به سمت درب خروج راهی شدیم. ابتدا به صرافی فرودگاه رفتم تا مقداری دلار به رینگت(واحد پول مالزی)تبدیل کنم که با دیدن گذرنامه ام از تبدیل پول خودداری کردند. گفتم به صرافی دیگری می روم .آن هم بهانه آورد و کاری نکرد. به پنج صرافی در فرودگاه مراجعه کردم که همه آنها با دیدن گذرنامه ام با گفتن جملاتی که معنای همه آنها این بود که "با توجه به سیاست صرافی ما از دادن خدمات به  دارندگان این گذرنامه معزوریم" مرا به خدا حواله دادند. گویی برگه اعمالشان را داده ام که از پذیرشش خودداری می نمودند. من ماندم که در ساعت سه صبح بدون رینگت چطور تاکسی بگیرم که پس از پرس و جو راننده ای گفت با پرداخت پنجاه دلار شما را خواهم رساند. حال آنکه کرایه آن در بدترین حالت سی دلار بود. چاره ای نبود پرداختیم و رفتیم.

به ساختمانی که آپارتمانمان در آنجا قرار داشت رسیدیم و طبق برنامه ای که میزبانمان به ما گفته بود کلید را از جعبه جا کلیدی گرفته و به واحد خود رفتیم. خستگی سفر و راه طولانی ، خواب عمیقی را برایمان فراهم کرد.

باتو کیو(Batu Cave)

باتو کیو با محوطه ای مملو از کبوتران که آدم را به یاد حرم می اندازد. جایی که انسان رعوف تر شده و احساس مهربانی کردن نسبت به همه چیز و همه کس در او برانگیخته می شود.

ارایه آمار دقیق از اماکن توریستی وظیفه هر بازدید کننده ای است من هم از این قاعده مستثنی نیستم لذا برای رفتن به باتو کیو قصد کردم پله های آن را بشمارم تا به دیگران اطلاعات بسیار مفیدی ارائه کنم(اطلاعات مفیدمان در همین حد است).کالسکه دخترم را جمع کردم و با دست دیگرم او را در آغوش گرفتم و شروع به صعود از آن پله ها کردیم. اندکی که به بالا رفتم دیدم میمونی بر روی نرده فلزی که بازدید کنندگان از آن برای صعود به پله های فوقانی استفاده می کنند در حال مدفوع کردن است. دور و بر خود را نگاه کردم دیدم کسی برای تمیز کردن این جور چیزها در آنجا وجود ندارد .خدا می داند چه کسی قرار است از فرط خستگی بر این قسمت از نرده چنگ زند. با خود گفتم فکر نمی کنم جز باران رحمت الهی تدبیر انسانی دیگری برای زدودن این جرم نامیمون از آن نرده وجود داشته باشد. 

با تلاش زیاد و طی یک سری پله علاوه بر پله های طی شده در داخل محوطه به نقطه ای از معبد رسیدیم و به نظاره آن مکان مقدس هندویان نشستیم. این معبد با آن ارتفاع زیادش از سطح خیابان از لحاظ ظاهری با معابد هندویان در گوشه و کنار شهر  که بعدها دیدیم تفاوتی نمی کرد . فقط راه رسیدن به آن با وجود پله های بیشمار رنگی و مجسمه های غول آسای آن و همچنین قرار داشتنش در یک محوطه غار مانند بود که جذاب ترش کرده بودند. یاد آن جمله افتادم که در فیلمی می گفت "راه رسیدن به خدا زیاد است" این یکی پله ای بود.

غذایی در معبد به عنوان تبرک با قیمت های مشخص که احتمالا صرف هزینه های معبد خواهد شد فروخته می شد. وقتی غذایی که در معابد هندویان به عنوان نذری می دادند می دیدم که معلوم نیست با چه سطحی از بهداشت آماده شده و عبادت کنندگان آن را به عنوان تبرک می برند به یاد مادر می افتم که هر بار از مجلس روضه ای می آمد آبی یا شربتی از آنجا می آورد و توضیح می داد که خانم سالمندی که به عنوان ملاباجی آنجا مشغول خواندن قرآن بوده با اتمام قرآن خواندنش در این نوشیدنی دمیده و باید به عنوان تبرک اندکی از آن را خورد. من که آن بنده خدا را با دندان هایی که سرد و گرم روزگار را زیاد چشیده بودند و تلفات سختی داده بودند  تجسم می کردم از خوردن امتناع می نموده و زمانی که کوچک بودم فرار را بر قرار ترجیح میدادم. یادم آمد که چندی قبل همین اتفاق توسط مادرم برای نوه اش که پسر بود افتاد و روزگار در همان حالت تکرار است.

پس از چندی تصمیم به برگشت گرفتیم که دیدیم شش نفر یک صندلی پلاستیکی حامل یک خانم مسن نسبتا چاق را از معبد با آن همه پله پایین می آوردند. فکر می کردم این مورد شاید تحت شرایط خاصی مثل از حال رفتگی خانم اتفاق افتاده باشد اما بعد از دیدن صندلی‌های روان دیگر و مردانی که با مشقت فراوان حامل آن ها بودند ، تازه متوجه شدم این کار روشی برای انتقال افراد ناتوان به بالا و پایین معبد است. شاید استفاده از یک صندلی که به صورت برقی از پله ها بالا رود برای معابد ممنوع باشد ولی این روش راه خاصی بود که تاکنون ندیده بودم.

در دل میگویم کسی در سنی شاید فکر کند که خدای من ، اگر این شود یا آن شود به بارگاهت خواهم آمد حتی اگر از توان جسمی ام خارج باشد. پس از استجابت دعایش به فکر استخدام کسانی با مبلغی میافتد تا فریضه خود را ادا کند. اما فقط یک راه وجود دارد آن هم با صندلی پلاستیکی که لبه های زیرین آن از فرط تیزی خودش را میبرد چه برسد به دستان حمل کنندگان آن را. پایین که آمدم قضیه شمردن پله ها تازه به یادم آمد. بالا رفتن از این پله ها برایم خود یک سفر کوچک با دیدنی های عجیب و غریب بود.

معبد دیگری هم با پرداخت بلیط در ابتدای در ورودی این مجموعه قرارداشت که آن هم ترکیبی از معبد و پدیده زمین شناسی بود. از درب ابتدایی آن که همانند تونل وحشت شهربازی بود وارد شدیم. مجسمه ای به حالت خوابیده ، مانندن آنچه در معابد بودایان قرار دارد و نامشان بودای خوابیده است اما با چهره ای هندی با سبیل و ترسیم موهای زیاد  آنگونه که هندیان چهره خود را مانند آن در می آورند وجود داشت. حتی در آن سنگی را دیدم که در توضیحات آن آمده بود بزرگترین استراماتولیت جهان است (استراماتولیت سنگ هایی که در حالت رسوبی و لایه لایه ، طی زمان متمادی بوجود می آیند). این دو معبد همانند آن بود که نیاکان ما مسجدی در غار علیصدر دایر کنند.

غروب شده است و صدای اذان همه جا پیچیده بود . ما در مکان مقدس هندویان هستیم و شنیدن صدای اذان حس عجیبی ست. معبد هندی ها در محله چینی ها است و معبد چینی ها در محله هندی ها . یاد کتاب دکتر پاپلی افتادم که می گفت  در گذشته شهر یزد کنیسه و مسجد فاصله چنانی نداشت و مسیحی ، زرتشنی ، یهودی و مسلمان در کنار هم زندگی می کردند.

انتهای بازدید ما آنگونه بود که تمام لباس هایمان از شدت تعرق کاملا خیس شده بود و خوردن نوشیدنی در این شرایط واجب می نمود. من طبق معمول که منوی نوشیدنی می بینم چشم هایم را می بندم انگشتم را در هوا می چرخانم و بر یکی از انواع نوشیدنی که به صورت اتفاقی انتخاب کردم فرود میاورم . اما در اینجا از منو خبری نبود و تنها آب نارگیل بود که انگشتم را به سمت خود فرامی خواند.

undefined

 

undefined

undefined

undefined

تصویر (٤)

undefined

undefined

 

به آپارتمان بر میگردیم. ساعت ۱ شب است و در بالکن آپارتمان نشسته ام. ساختمان بلندی در مجاورت اینجاست که با وجود آنکه من در طبقه ۳۹ این مجتمع قرار دارم گویی تا طبقات پارکینگ این ساختمان بلند هم نرسیدم. دکلی آنتن مانند بر روی آن است که به حق خراش بر آسمان زده است.

خیابان بوتینگ بیتانگ

در خیابان توریستی بوتینگ بیتانگ هنگام گذر از خیابان اصلی در یک کوچه فرعی خانمی درشت هیکل را با لباسی که یقه آن نقطه مقابل یقه دیپلماتیک خودمان بود ، وسط کوچه ایستاده دیدم که خیابان اصلی را می نگریست. این پوشش حتی برای اینجا هم مرسوم نبود اندکی بعد از طی مسیر با خانم های بیشتری که با کاغذ هایی در دست تبلیغ ماساژ می کردند مواجه شدیم که بیشتر سراغ مردان مجردی می‌رفتند که شانس جذب مشتری داشته باشند .

در این خیابان فروشگاه ها مطرح دنیا با نام های تجاری معروفشان قرار دارند. کیف ها و لباس هایی که قیمت های نجومیشان موجب شده در ویترین مغازه ها همچون جواهراتی نگهداری شوند. تنها عایدی رایگانی که می شود در اینجا برد گرفتن عکس یادگاری است که انجام می شود.

undefined

 

موزه ملی کوالالامپور

موزه ای که بخش کوچکی از آن به اشیاء تاریخی و بخشی غالب آن به تاریخ تحولات معاصر مالزی اختصاص پیدا کرده بود. به بازدید از موزه ادامه می دهیم و پسرم مشغول دویدن به این سوی و آن سو است . دو سه باری به برخی از اجسام ضربه کوچکی زد که گذرا بود اما این آخری بر تکه سنگی یک تیکه ضربه ای زد که این سنگ از عمر چند هزار ساله خود این گونه ضربه ای تاکنون نخورده بود . به همسرم گفتم تا مالزی را بدون هویت تاریخی نکردیم بهتر است برویم.

tI6eudlV5cVvhhkDNaYqrgCEhe57rf4gb53Leqnj.jpg

 

تاریخ تولد

تاکنون کودک یکساله ام با لبخند بیشتر از من که در زباندانی مدرک اکابر دارم توانسته با مردم ارتباط بگیرد. لبخند کودک ، عبوس ترین چهره ها را میگشاید. فردی که فرزندی هم سن و سال کودک کوچک ما دارد از همسرم ماه تولد دخترمان را سئوال می‌کند و همسرم هم جواب سوال را به من حواله می دهد. من هم که مناسب های شمسی به زور در خاطرم می ماند سعی می کنم در ذهن تبدیل شمسی به میلادی آن را انجام دهم. سوال کننده که از طولانی شدن جواب سوالش ، سوال دیگری در ذهننش نقش بسته مرا نظاره می کند. یک ماه را با مثبت و منفی یک اختلاف از ماه مورد نظر ذکر می کنم و دلیل طولانی شدن جوابم را تفاوت تقویم ما با میلادی عنوان می کنم که نگوید اینها چگونه والدینی هستند که ماه تولد فرزند را نمی‌دانند. دو روز بعد تولد دخترم بود و در کنار برج پتروناس تولد کوچکی برایش گرفتیم.

undefined

 

کیسه پلاستیکی پولی

در سوپر مارکت ها از شما سوال می شود که آیا کیسه پلاستیک برای حمل اقلام خریداری شده نیاز دارید یا نه که اگر نیاز دارید هزینه آن را از شما اخذ کنند شاید بدین خاطر است که در خیابان کیسه پلاستیک سرگردان مشاهده نمی‌شود چون چیزی که پول برای آن پرداخت شود دارای قدر و منزلت است. اما در جاده های کشور ما گاهی شما دو طرف جاده را آنگونه مملو از کیسه پلاستیکی ملاحظه می کنید که گویی مزارعی هستند که در آن کیسه فریزر کاشته تا کیسه زباله بزرگ سایز برداشت کنند.

ماه رمضان و سفر

به میدان مردکا رفتیم و باران در حال باریدن بود. در میدانی چادر های بزرگی برپا کرده بودن و مراسم افطاری قرار بود در آن برگزار شود . سخنرانانی اجرای مراسم را به عهده گرفته بودند. ما هم مانند مالایی ها بر روی حصیرهایی که پهن شده بود در زیر چادر نشستیم . زمانی که رسیدیم گروه موسیقی در حال نواختن آهنگی در مورد رمضان بودند و بعد از پایان سخنرانی از فردی که ظاهراً مبلغ مذهبی بود دعوت شده بود راجب این ماه صحبت کند. البته آن فرد ویژگی ظاهری متمایزی نداشت و با توجه به زبان صحبت آن ما جز کلماتی که به گوشمان آشنا بود مثل (لیل قدر) و (ذکات فطر) چیزی متوجه نشدیم .چندین باز ظاهراً راجب ثواب بعضی کارها  در ماه رمضان که چندین برابر انجامم آنها در ماه های دیگر در نظر گرفته شده است صحبت کرد که آن مجریان حاضر در برنامه با کلماتی که تعجب آنها را نشان می داد به صحبت ها واکنش نشان می دادند. طوری تعجب می کردند که گویی تا به حال جملاتی مانند اینکه یک در این دنیا بدهی هزار در آن دنیا میگیری یا انجام این کار ثوابش معادل ثواب میلیونی فلان کار است نشنیده اند.  

سخنرانان دائما در حال لبخند هستند و منی که تنها دو سه کلمه از حرف های آنها متوجه شدم آنچنان به سخنان آنها دقیق شده ام که گویی آنها استاد دانشگاه اند و من در حال آموختن درسی مهم. البته مشخص است که از عذاب و بدبختی و گرفتاری و عقوبت الهی حرفی زده نمی شود چون بازخورد کلمات آن مبلغ مذهبی با خنده های دائمی آنها همخوانی دارد. حضار هم مثل ایران هر کدام در حال صحبت با خود هستند و اندک افرادی به سخنران گوش می دهند. افطاری مرغ و برنج و یک مدل سوپ با خرما و آب بود. بلافاصله بعد گفتن الله اکبر خوردن افطاری آغاز شد. در پایان مراسم پاکت های که احتمالا جوایز نقدی در آن قرار داشت به کودکان که برای دریافت آن صف کشیده بودند توسط مجریان اهدا شد.کودکان با بعضی از مجریان که ظاهراً اسم و رسمی داشته اند عکس یادگاری می‌گرفتند. آنقدر غذا اضافه بود که افراد با خود می‌بردند ماهم چند تا از آنها گرفتیم تا مقداری در خورد و خوراک مان صرفه جویی کرده باشیم.

undefined  undefined

                                    

در مالزی رمضان این طور است که مردم جریان زندگی عادی خود را دارند و رمضان و روزه داری خود را با زندگی عادی مردم تطبیق می‌دهد.

با دیدن ماه رمضان در مالزی به یاد آوردم که چند روز قبل که در مغازه ام نشسته بودم مجبور بودم تمام چراغ های مغازه را خاموش کنم تا کسی متوجه صبحانه خوردنم نشود. شنیدم که اگر ماموری یا کسی که اعمال زور در توانش است این یک لقمه غذای ما را ببیند حکمش آن است که ما را برای کندن قبر به آرامگاه ببرند. یک لحظه به فکر فرورفتم خودم را در یک قبر با ارتفاع دهها متر تجسم کردم با بیلی در دست و دستمال سری بر سر. در آن بالا که شدت نور چهره مامور اجرای حکم را قابل دیدن نمی کند به او میگویم بس است یا بیشتر بکنم که او میگوید آن گوشه رو بیشتر بکن و من هم می گویم برای چه؟ که می گوید برای چاله آسانسور این جاست که پی میبرم او با این نیروی کار مجانی به فکر احداث یک گور دسته جمعی است.

از این افکار بیرون می آیم و میدانم که اگر هم حکمش این باشد با مبلغی این حکم هم قابل خریداری است. حتی اگر این روایت واقعی هم نباشد از لبخند تمسخر آمیزی رفتار های رهگذران عبوری که با شکم های سیر نگاههایشان غذا خوردنم را نادرست می پندارد می بینند ترجیهم بر این است که در  تاریکی لقمه ای نان و پنیر در دهان گذارم.

فرق رمضان در ایران و مالزی را میتوانم به مانند معلمی ترکه به دست تشبیه کنم که آنقدر تو را می‌ترساند که از مدرسه فراری می شوی و عطای درس خواندن را به لقایش می بخشی با معلمی که آنچنان با علاقه و مهربانی به تو درس می دهد که تو را به رشته خود علاقه مند می سازد و از تو معلم در حد خود یا استادی فراتر از خود تبدیل می کند.

در این مدت گاهی در خیابان کارناوال هایی می بینم که بر روی کامیون ها در حال عبورآنها دسته های موسیقی در حال نواختن آهنگ هایی با مضامین ماه رمضان هستند و مجریان  آن با خوشرویی به مردم در خیابان دست تکان می دهند و وجود ماه رمضان را مغتنم می شمارند. یاد دسته های موتور سوار و آمبولانس های آژیرکشان خودمان در مراسم های ۲۲ بهمن یا روز های خاص دیگر میافتم که به صورت دسته ای موظفند بر بوق و آژیر خود بدون برنامه خاصی بدمند و جز دلهره و ترس اضطراب در کودکان و سالمندان و زنان باردار چیزی به ارمغانی نمی‌آورند.

دو سه کشوری که در ادامه سفر به آنها رفتیم مردم در شادی به سر بردند و این ماه را به گرمی استقبال کردند. آمدن و رفتن این ماه توام با خوشی و سرور برای آنها بود. به یاد این جمله میافتم که می گویند در آن دنیا از شما می پرسند که آیا شاد زندگی کردی و آیا شادی را برای  دیگران به ارمغان آوردی. مهمترین مسله شاد بودن و شاد کردن است که عین عبادت است.

برگشت با توجه با بارندگی تاکسی اینترنتی(گرپ) گرفته و به آپارتمان برگشتیم. گاهی اوقات تاکسی نقطه ای دیگر از آنچیزی که قرار داشتیم توقف میکرد که با ارسال عکس از محل توقف خود او را به سمتمان هدایت می کردیم. فردا باید ساعت ۹:۳۰ در لابی هتل برجایا تایم اسکویر باشیم برای رفتن به دهکده فرانسوی و ژاپنی آماده شویم.

دهکده فرانسوی و باغ ژاپنی یا کُلمار تروپیکال (Colmar Tropical)

پس از طی مسافت یک ساعته به مکان مورد نظر رسیدیم. دهکده فرانسوی بیشتر شبیه شهرک های سینمایی می ماند با ساختمان هایی که در قسمت پایین رستوران یا کافه و در قسمت بالای آن تعداد محدودی اتاق خواب وجود دارند . محیط کوچکیست و برای عکاسی زیبا به نظر می‌رسد. از ساختمان سه طبقه ای که ماند برجکی از دیگر ساختمان ها بلند تر است بالا می روم و دهکده فرانسوی را از نقطه بلندتری میبینم. دور تا دور جنگل دیده است . اینجا هم جنگل ها از ویلا سازی درامان نبوده اند. خودرویی بین دهکده فرانسوی و باغ ژاپنی به رایگان اقدام به جابه جایی افراد می کند که بسیار شبیه به ماشین های حمل زندانیان است. باغ ژاپنی فضایی با پوشش گیاهی بسیار زیبا و آب روان است . پس از مدتی عزم برگشت می کنیم و منتظر ماشین برای بازگرداندنمان می شویم. یک آقای هندی همراه ما می شود و با لهجه زیبای هندی خود ، مدام اسم دخترم روشنا را صدا می کند و با او بازی می کند. می گوید دو نوه دارد.

در آنجا میمون ها با حرص و ولع سطل های زباله رو باز می کنند و محتویات آن را خالی میکند تا شاید چیزی برای خوردن بیابند و بارهای متصدی جمع آوری زباله فرایند تکراری جمع آوری زباله دورانداخته شده را انجام می دهد.

همسرم یک بستنی میخرد و میمون ها مترصد فرصتی هستند تا بستنی را از او بربایند . با نزدیک تر شدن آنها در آنی بیماری های مشترک بین انسان و حیوان به فکرش می رسد ، بستنی را انداخته و شروع به دویدن می کند. پسرم که از بستنی انداخته شده هم نمی گذرد برمی گردد و آن را می گیرد. بستنی را از او گرفته و به سمت میمون سمج می اندازم  شاید دست از سرمان بردارند. میمون که به هدف خود رسیده است  طوری آن را گرفت و لیس می زد که گویی انسانی این کار را انجام می دهد. پس از مدتی دو سه تای دیگر که جسور تر شده اند به ما نزدیک می شوند که راننده ای که آنجا بود می‌گفت با چترتان آنها را در صورت نزدیک شدن بزنید تا بروند. پیش فرضم این بود زدن حیوانات در خارج از کشور جرم باشد اما حال با گفته او پی میبرم میتواند دفاع از خود تلقی شود. باران شروع به باریدن گرفت. اینجا باران کوتاه و پر حجم است گویی خداوند به گلدان هایش آب می دهد. این کشور یکی از بهترین گلدان های اوست و اکنون زمان آبیاریست.

undefined

              

 

undefined

                                    

 

ارتفاعات گنتینگ

امروز را به رفتن به ارتفاعات گنتینگ اختصاص دادیم. روز قبل جهت تهیه بلیط به ایستگاه مخصوص آن رفتیم که باز هم نداشتن کارت بانکی بین المللی برای ما کار را سخت کرده بود. مجددا از کسی که آنجا پرسه می‌زد خواستم این کار را برایمان انجام دهد که او با گرفتن ۱۰ رینگت اضافه قبول کرد و انجام داد.

اندکی بهشت  بیشتر جهنم

سوار بر تلکابین گنتینگ ابتدا در ایستگاه اول پیاده شدیم. از معبدی تحت عنوان معبد "چین سویی کیو" یا به شکل عامیانه بهشت و جهنم که البته در آن به نظرم جهنم را بسیار پر رنگ تر و با جزییات بیشتری به نمایش گذاشته بودند دیدن کردیم . عذاب آورترین حالات انسان که فکر کند ممکن است در جهنم وجود داشته باشد آنجا به تصویر کشیده شده بود.

به نظرم نمی توان آن را به جهنم تفسیر کرد گویی طراحان آن خواستند به  بیننده القاع کنند که عمل خلاف مورد نظر خود را تجسم کنید و بعد در محضر قاضی و ماموران آن قرار خواهید گرفت و قسمت آخر مجازات خلاف انجام خواهد  شد. تصویر فردی در حالت دزدی و سپس جلسه محاکمه و بعد انواع مجازات که به منزجر کننده ترین حالت ممکن ، انسان را یا سر می برد یا سینه آن را میشکافت ویا.....

 فکر می کنم اینها را در گذشته برای بینندگان آنچنان نمایش دادند که اگر فکر فلان خلاف هستی آخر عاقبت آن را ببین و از فکرش بر حذر باش. مجسمه بودایی بسیار بزرگی در آنجا قرار داشت . در کنار این مجسمه ناقوسی بود که افراد ابتدا در صندوق آن مبلغی می انداختند سپس دعایی کرده و در نهایت با کشیدن طنابی آن را به صدا در میآوردند. ما صدای آن را با کشیدن طناب مربوطه شنیدیم ولی فکر نکنم بدون پرداخت پول و خواندن دعا ، بودا در ما نظر افکند.

با سوار شدن مجدد به تلکابین مسیر را به سمت بالا ادامه دادیم و به مرکز تفریحی بزرگی رسیدیم که شامل رستوران ، فروشگاه  ، شهربازی بود. وارد شهربازی نشدم اما از نقطه ای که داخل آن قابل دیدن بود به تماشای افراد حاضر در آن پرداختم. موردی که در پیش رویم قرار داشت و فردی مشغول به آن دیدم به این شکل بود که اگر از سه تصویر چرخنده هر سه گلابی شوند او برنده خواهد شد اما هر بار بنده خدا با یک خیار در سبد میوه هایش مواجه می شد و سری به افسوس تکان می داد. با خود گفتم خدا خیرت دهد این میوه های مجازی نه تنها تو را امروز سیر نمی کند بلکه از بازار تجریش هم گران تر برایت تمام می شود. کمی در آنجا به گردش پرداختیم و مسیر برگشت را در پیش گرفتیم.

undefined

 

undefined

 

undefined

 

undefined

 

undefined

 

undefined

 

undefined

 

undefined

 

undefined

 

پوتراجایا

کودک و مادری در ایستگاه مترو منتظر مترو هستند ما پشت سر آنها نشستیم. پسرم تمر هندی می خورد و پسری که نمیدانم چینی هستند یا ژاپنی به او نگاه می کند همسرم به آن پسر تعارف می کند و او پس از نگاهی به مادرش که حکم اجازه گرفتن را دارد بعد از تشکر برمیدارند. مادر کودک که ظاهراً تمر هندی ندیده قبل خوردن کودکش از آن عکس می‌گیرد و در اینترنت جست و جو می کند که این خوراکی چیست. پس از آنکه از ماهیت آن اطمینان پیدا کرد به فرزندش اجازه خوردنش را می دهد.

قطار به پوتراجایا رسید. شهری در کنار کوالالامپور که به پایتخت اداری آن شهرت دارد. در ایستگاه تاکسی جز یک تاکسی خسته و پیر مردی راننده کسی نبود. او مانند فردی بود که روزه دارد و در خانه اش نهاری در کار نیست و به اقبال گرفتن مسافری آن موقع تنها در ایستگاه نشسته است. با مبلغی به توافق رسیدیم که دو ساعتی ما را بگرداند. به مسجدی با نام مسجد صورتی رفتیم. ورود برای کسانی که پوشش مناسب نداشتن با کاور های که خود مسجد در نظر گرفته بود قابل انجام بود. در این امکان معمولا افرادی از طرف مسجد وجود دارند که در هنگام عکس برداری توریست ها نسبت به انجام حرکت خارج از عرفی که ممکن است با شئونات اماکن مذهبی اسلامی تناسب نداشته باشد بسیار محترمانه تذکر می دهند. پس از آن به مسجد آهنی و دو سه مکان دیگر  رفتیم که البته بارش باران بازدید از آن ها را برایمان مشکل کرده بود.

پتروجایا خیابان های سر سبز و زیبایی دارد و بسیار خلوت است. ساختمان ها با پراکندگی و بسیار مدرن و شیک ساخته شده اند. تمام افرادی که به عنوان مامور امنیتی یا نگهبانی وجود داشتند بسیار محترمانه ما را راهنمایی کردند. گردشگران از ملیت ها و مذاهب مختلف برای دیدن مساجد و اماکن دیدنی این شهر آمده بودند. وقتی می بینم کشوری مسلمان اینچنین امکاناتی دارد که غیر مسلمانان را به بهترین شکل به اماکن مذهبی خود جذب می‌کند بسیار خوشحال می شوم. آنها میتواند با استفاده از ساخته های بشری فرهنگ خود را به دیگران عرضه کند و چهره زیبایی از اسلام را به نمایش درآورند.

 

undefined

 

undefined

 

               

undefined

                                         

معبد تیان هو

به معبد تیان هو رفتیم که یک معبد زیبای چینی است. طبقه همکف آن سالنی بود که مهمانان چینی جهت ضیافتی حضور داشتند و مشغول خوردن غذا بودند. طبقه میانی قسمت اصلی معبد محسوب می‌شد و عبادتگاه در آن قرار داشت. در آن بخشی وجود داشت که افراد می توانستند با استفاده از چوب های باریک شماره گذاری شده ای چیزی شبیه فال بگیرند. روش گرفتن فال هم به این شکل بود که چوب های کوتاهی با شمارهایی که بر روی آنها قرار داشت را با دو دست جمع کرده از جای خود بلند نموده و سپس رها می‌کردند. شماره چوبی که از همه بالاتر بایستد را انتخاب کرده و در کشوهای کوچکی که به تعداد چوب ها در پایین آن قرار داشت و برگه فال ها در آن بود باز کرده در نهایت برگه ای از آن را می‌گرفتند و به عنوان فال خود قلمداد می‌کردند.

اینکه فال گرفتن همراه با حرکتی است که احتمال تصادفی بودن را نشان دهد در همه مدلهای فال در جهان یکسان نشان می دهد.گاهی پرنده ای برایمان فالی می گیرد گاهی به شکل تصادفی لای کتاب حافظ را باز می کنیم و راه های بیشمار دیگر. فال به دو زبان انگلیسی و چینی نوشته شده بود. در بیرون از معبد بسته های زیاد فال در کارتون هایی وجود داشت که آماده بودند در صورت تمام شدن آنها در داخل معبد جایگزین شوند و سرنوشت بازدیدکنندگان را آن طور که آنها میخواهند بشنوند بازگو کنند.

در آنجا عروس و دامادی در حال گرفتن عکس بودند و عکاس از آنها می خواست فیگورهای خاصی را برای او اجرا کنند که بیشتر از آنکه این فیگورها عاشقانه باشد مرا یاد ژست های رهبر کره شمالی در عکس های خود می انداخت.

undefined

undefined

undefined

                                        

غذا خوردن در کوالالامپور

به سمت آپارتمانمان برگشتیم و طی مسیر همسرم یک مدل از نوشیدنی هایی که فیلم های کره ای دیده بوده را میخرد که امتحان کند و طبق معمول با خوردن اولین قطره متوجه می شود که انتخابش درست نبوده و خوردن آن را به من حواله می دهد. من هم می مانم و یک نوشیدنی بینام و نشانی که برای هدر نرفتن پولش باید تا ته آن را سر بکشم. روزی هم یک غذای هرمی شکلی که در برگی پیچیده شده میخرد و می گوید برنجی است که توسط جلبک دریا پوشانده شده. آن را باز میکنم و در آن جز برنج سردی که تند است چیز دیگری نمی بینم . جلبک دریایی آن به شدت بوی آبزیان ته اقیانوس را می دهد و از خوردن آن یکی آجز می ماند.

قیمت غذا در مالزی

معمولا در رستوران ها جمله "بسم الله الرحمن الرحیم" بر سر در رستوران ها و یا عنوان کلمه حلال دلالت بر طبخ و تهیه غذا به شیوه مسلمانان دارد . از رستوران چینی نزدیک آپارتمان نوعی غذای رشته ای که با گوشت و پیاز و سایر مخلفات در هم آمیخته شده است به همراه غذایی به نام  دامپلینگ می خریم که هر دو خوشمزه بودند. من که در چین غذای چینی نخوردم در مالزی به غذای چینی علاقه مند شدم.

نزدیک مکان اقامت ما خیابان معرف alor قرار دارد که از ابتدا تا انتهای آن مملو از رستوران ها و میوه فروشی ها و آبمیوه فروشی ها است. برای اکثر گردشگران میوه دوریان که ورود آن بخاطر بوی خاصش در اماکن عمومی ممنوعیت دارد جالب توجه بود. انگار اگر برای هر چیزی محدودیتی در نظر بگیرند ، آدمی تمایل بیشتری به امتحان آن پیدا می کند. یک دور از چند میوه که به صورت تکه شده در لیوانی وجود داشتند امتحان کردم و وعده خوردن دوریان را برای روز های آتی به خودم دادم که هیچ وقت میسر نشد.

undefined

      

undefined

                          

undefined

                 

undefined

 

معبد سری ماهاماریان

در نزدیک محله چینی های کوالالامپور قدیمی ترین معبد هندو شهر که از جاهای دیدنی کوالالامپور است، واقع شده است. در ورودی معبد کفش از پایمان گرفتیم و به کفش داری با مبلغ کمی سپردیم. وارد معبد شدیم. مجسمه های مرسوم معابد این چنینی در دور و اطراف وجود داشتند. فردی از زائران هندی سه نایلون کوچک شیر آورد و درون سطل های که در سه نقطه اصلی معبد جلو مجسمه های اصلی قرار گرفته بودند ریخت. درون سطل ها تقریبا پر از شیر شده بود. پس از دقایقی یکی از کاهنان آنجا ناقوسی را به صدا در آورد . این فرد و جوانی که دستیارش بود سطل شیر را درون اتاقک اصلی معبد که مجسمه ای با سر فیل در آنجا قرار داشت بردند و شیر را بر روی مجسمه ریختند و سپس مقداری آب هم بر روی آن ریختند.

این شیر و آب ریخته شده از مجاری به بیرون از اتاقک و به سمت کفشوی هدایت میشد. در تمام این مدت گروهی سه نفری یکی در حال تبل زدن ، دیگری در حال نقاره زدن و آن وسطی که میخواستم ازش بپرسم این دو در حال کاری هستند تو بیکار این وسط چه می‌کنی در حال نواختن ساز بودن.

فرد اهدا کننده شیر را نگاه می کردم که بر روی زمین دراز کشیده و صورت به زمین میزد و بر میخواست و مجددا به طواف دور معبد می‌رفت و همان حرکت دراز کشیدن بر زمین را انجام میداد. انسان ها برای عرض ارادت گاهی با پای پیاده ، گاهی سینه خیز و یا با هزار روش دیگر که سر منشا آن در طول تاریخ گم شده است بر آستان معبود خود وارد می شوند.

undefined

undefined

undefined

 

از معبد بیرون آمدیم و به سمت محله چینی ها حرکت کردیم از یک راسته خیابان فرعی که افرادی در خیابان مشغول آشپزی و سرو غذا چینی بودند گذر کردیم سپس از کوچه گذشتیم که احساس کردم شکل محل همچون قصابی و محل خرید و فروش گوشت حیوانات است. تاریک و بسیار کثیف بود. فردی در حال تکه کردن گوشت ها و فردی چینی به حالت مجسمه ای بی‌حرکت بر صندلی نشسته ما را می دیدند . موش های درست هیکلی از هر سو به سویی می‌رفتند و صدای زد و خوردشان از صدای غذا خوردن مشتریان خیابانی هم بیشتر بود . سریع آنجا را ترک کردیم.

کوالالامپور برایم شبیه به پیرمردی باشلوار جین و زنجیر طلای کلفت بر گردن بود که در رستورانی نشسته وهمین طور که سیگارش را دود می کند و لیوان نوشیدنی با قطعه یخ کوچکش را در دست می چرخاند ، در فکر است که چه ها را پیش سر گذاشته و چه ها در انتظارش است. دیگر مالزی را باید ترک کنیم و برای رفتن به سنگاپور آماده شویم.  پروازمان از فرودگاه کوچکی در کوالالامپور به فرودگاه کوچک دیگر در سنگاپور خواهد بود. پس از فرود طبق پیش بینی ما توسط پلیس اداره مهاجرت به سمتی فراخوانده شدیم و بسیار محترمانه از ما مدت اقامت ، محل اقامتمان و پرواز برگشتمان را سئوال کردند . من حتی برنامه سفری به انگلیسی فراهم کرده بودم که در صورت بروز سئوالات بیشتر ارائه کنم که نیاز نبود. پس از چند دقیقه که فکر میکنم بعد از تایید هتل محل اقامتمان انجام شد اجازه ورود ما صادر گردید.