این یادداشتها را ماه ها قبل و در جریان دومین سفرم به استانبول جهت درج در وبلاگ شخصی نوشتم اما حوصله تکمیلش را نداشتم،وقت راه انداختن وبلاگ را هم نداشتم ،تصمیم گرفتم فعلا یادداشتهای پراکنده را سر وسامانی دهم تا در لست سکند درج شود.

از آنجایی که تعداد سفرنامه های استانبول در این سایت نسبتا زیاد و با وجود اطلاعات بسیار مفید و ارزشمند، تقریبا یکنواخت وتکراری به نظر می رسد از چند جهت سعی کردم این سفرنامه کمی متفاوت باشد.

اول اینکه معمولا به صورت مجردی و تنها سفر می کنم .ویژگی این نوع سفر والبته کمی خصوصیت ماجراجویی من این است که ممکن است نگاهی دیگر به سفر، مکانهای جذاب، تعامل با افراد دیگر و حتی شیوه ایاب و ذهاب داشته باشم.

نکته دوم آنکه در این نوشتار سعی کرده ام سبکی روایی وکمی داستان گو داشته باشم.البته شیوه نگارش را هم کمی از سبک نوشتاری دوره قاجار وبعضا نامه های حاجی واشنگتن که اتفاقا چند روزی میهمان استانبول هم بوده الهام گرفته ام البته کمی شیواتر و قابل فهم تر.

ونکته سوم آنکه در این سفرنامه برخلاف سفرنامه سایر دوستان شما عکس نمی بینید به چند دلیل:

نخست آنکه حجم این نوشتار کمی زیاد است واضافه شدن عکس، حجم صفحات را بیش از اندازه افزایش می دهد.ضمن آنکه عکس هایم را با تلفن همراه گرفتم و پس از پر شدن حافظه جانبی با سایر عکس هایم، حافظه جانبی گوشی ام را عوض کرده ام و هنوز حافظه قبلی را پیدا نکرده ام.

اما از همه مهمتر آنکه در سفرنامه یکی از دوستان (سرکار خانم عطرسایی) عکس هایی از استانبول دیدم که اگر حافظه گوشی را هم پیدا کنم با چه رویی می توانم عکس هایم را در سایت بگذارم؟! اصلا، اگر قبل از سفر این عکس ها را دیده بودم پولم را در جیبم می گذاشتم وقید سفر به استانبول را می زدم!

آخر ایشان ، چنان از یک دستگاه شارژ کارت عکس گرفته اند که ما تا مدتها عذاب وجدان گرفتیم که چرا به یک همچو موجود نازنین و زیبایی زحمت دادیم و چند بار کارتمان را با اون شارژ کردیم !!!

بنابراین هر کس عکس می خواهد به عکسهای ایشان و سایر دوستان مراجعه کند وما فقط قلم می زنیم والبته سعی می کنیم اطلاعات مفیدی هم بدهیم. اگر از این سبک نوشتار خوشتان آمد حداقل 4 سفرنامه دیگر با همین سبک وسیاق والبته با تصاویر(به شرط عدم وجود عکس از سرکارخانم عطرسایی از سفر مربوطه!) و صد البته به شرط حیات وداشتن وقت خواهم نوشت واگر خوشتان نیامد ... خوب چرا می زنید! نمی نویسیم! حداقل با این سبک دیگر نمی نویسیم.

مرا سفر به کجا می برد؟/ کجا نشان قدم، نا تمام خواهد ماند؟/کجاست جای رسیدن ، و پهن کردن یک فرش و بی خیال نشستن؟ (سهراب سپهری)

روزگاری رجال این دیار می پنداشتند که آمریکا زیرزمین واقع است واگر دویست زرع را بکنند به آمریکا خواهند رسید و به خاطر همین به آن ینگه دنیا می گفتند. چنان که فتحعلی شاه قاجار از"سر هارفورد جونس" نخستین سفیر دولت انگلستان در ایران پرسید: راستی آقای سفیر! اگر من دستور بدهم در این قصر یک چاه دویست ذرعی بکنند به ینگه دنیا خواهم رسید؟

مستر جونس هاج و واج ماند و نمی‌دانست چه پاسخی به شاه بدهد. وقتی جونس گفت ربطی به کندن زمین ندارد و ما با کشتی به آن مملکت سفر می‌کنیم، فتحعلی شاه اوقاتش تلخ شد و گفت معلوم می‌شود حواست پرت است! این سفیر بلاد عثمانی برایم قسم خورد اگر دویست زرع زمین را بکنیم به ینگه دنیا می‌رسیم؟!

این شد که سالها بعد حسینقلی‌خان صدرالسلطنه که تازه از مکه آمده بود وحاجی شده بود را مامور کردند تا به ینگه دنیا برود، ته وتوی قصه را در بیاورد. او هم بار وبنه جمع کرد و در اولین منزل به استانبول رسید.حال بعدها چه شد که حاجی صدرالسلطنه ،حاجی واشنگتن شد بماند.اما استانبول وبلاد عثمانی.

اکنون سالهاست حاجی واشنگتن مرده، اما قلمش که نمرده ! ما نیز بر آن شدیم که قلم ایشان را فوت کنیم وخاکش را بتکانیم وسفرنامه آغاز کنیم. آخرین روز شهریورماه سنه یک هزار و سه صد و نود وچهار شمسی بود که قصد کردیم سفر به ینگه دنیا آغاز

کنیم، اول منزل بلاد عثمانی بود.بنابراین چمدان وبار وبنه بربستیم واهل خانه را الوداع گفتیم وبه دنبال مرکبی راهوار برای سفر گشتیم.گفتند راه دراز است وباید با طیاره بروید.گفتیم باشد.جایی رفتیم که آنرا آجانس

می گفتند. دفتری بود ودستکی. وجهی دادیم وچند کاغذ ابتیاع کردیم. بلاد عثمانی تذکره سفر نمی خواست.

روز سفر اتول را سوخت زدیم و به فرودگاه رفتیم.اتول را در گاراژ فرودگاه گذاشتیم .

گفتند برای 6 شب 40 تومان می شود.گفتیم باشد.ما را به سالونی هدایت کردند.بعد گفتند از آن دالان بگذرید سوار طیاره شوید گفتیم باشد.دم دالان گفتند مسکوکاتتان را بدهید ،دادیم.بعد گفتند کمربندتان را هم بدهید.لب به دندان گزیدیم ،گفتیم آخر این دیگر قباحت دارد! بعدا فهمیدیم این قباحت همه جای عالم فراگیر است!
سواره طیاره شدیم،آتا نام. اما بابای ما را درآورد این آتا! همه جایش تنگ وتیل بود.سه ساعت در راه بودیم. چرتی زدیم .وقتی چشم گشودیم دیدیم این طیاره فقط بابایمان را در نیاورده بلکه لباس مسافران را هم در آورده! اصلا قیافه ها دگرگون شده بود!حال ما هم.

رسیدیم فرودگاه آتاتورک.یک آتای دیگر.اما این آتا خیلی بزرگ بود.پدر ترکها که چنین باشد مادرشان چگونه است؟! قرار بود به دنبالمان بیایند. آخر ما سفیر کبیریم مثلا. آمدند،اما نه از خدم وحشم خبری بود ونه از قربانی! تنها دختری اعظم نام را فرستاده بودند به سپهسالاری کاروان.

نیمه شب بود، همه رفته بودند الا چند نفری.

صدای مسافران در آمده بود.سپهسالار می گفت ظاهرا مسافری از گروه دیگر جا مانده .چند خانم مسافر گفتند ما را چه؟ خلاصه چپ نگاه کردند وغر زدند اما گیس نکشیدند! مسافر مفلوک گم شده آمد.مردی بود 50-60 ساله. شنگول شده بود! نگاهش کردیم وسری تکان دادیم.آخر این موقع و...!

مسافران یک یک به مقصد رسیدند حتی آقا شنگول . ما و زن وشوهری آخرین بودیم.در محله فاتح هتلی بود 3 ستاره ،سابنا نام (در مورد هتل، در بخش نقد هتل ها کامل توضیح داده ام).

فی الفور اتاق دادند.خدمه ای ساک ما را برداشت و ما را به اتاقمان برد.5 لیر انعام دادیم. اتاقی در طبقه سیم دادند دو نفره برای یک نفر اما بقدر نیم نفر هم به زور جا داشت. تنها می شد نشست وخوابید.حوض هم نداشت! 13- 14 گز. اما تمیز بود و از همه مهمتر وایی وفایی داشت.شما نمی دانید آن چیست! آن چیزی است که با چیزی که در دست می گیرید ارتباط دارد و چیزهایی نشان می دهد.خلاصه چیزیست دیگر! سحر گذشته بود. دوگانه ای گذاردیم وچون خرس خسبیدیم.

صبح رفتیم صبحانه میل کنیم. بد نبود.قهوه ای بود وچایی و کره و مربا وعسلی ویک شیرینی وآب میوه ای که می گفتند پرتقال است اما نبود.طعم خاصی داشت و مزه داشت. اکثر مسافران ایرانی بودند و دو عرب دیدیم ویک تتار .

اول روز

خبر سلامتمان را راپرت دادیم. 5 لیر دادیم و از هتل نقشه ای تهیه کردیم.یکی از متصدیان بسیار اخمو بود .درست شبیه عموجغد شاخدار . بی خیالش شدیم واز متصدی جوان وخوشروی دیگری که انگلیزی هم می دانست راه وچاه شهر را پرسیدیم واز او خواستیم جاهای دیدنی بالخصوص مناطق طبیعی زیبا را روی نقشه علامت بزند. او هم برای اولین مقصد ساریر(Sariyer) و کیلیوس(kilios) را علامت زد.

خوابمان می آمد .دوباره به اتاق رفتیم وخسبیدیم تاظهر که دوباره گشنه مان شد.از هتل بیرون زدیم.روبرویمان ایستگاه ماشین دودی بود اما دود نمی کرد. اما ما پیاده جانب یسار را گرفتیم تا دکه ای یافتیم.در استانبول مسکوکات به کار نمی آید .باید کارتی داشت استانبول کارت نام.این استانبول کارت موجود عجیبی است، نرخ ندارد،هزار نرخ است.بسته به نحوه تقاضایش از 6 لیر دارد تا 20 لیر.دیدیم که می گوییم.

برخی به انگلیزی می گویند دیس، این یک قیمت دارد. برخی گویند هاو ماچ استانبول کارت، این هم یک قیمت دیگر دارد. برخی هم با انگشت اشاره اول کارت را نشان می دهند و بعد انگشتانشان را به حالت شمارش پول حرکت می دهند، سر را هم همچنین،این دیگر قیمت خودش را دارد! ما تصمیم گرفتیم با وجودی که ترکی نمی دانیم، استانبول کارت وار و نقاداری بگوییم و 16 لیر بدهیم واین کارت عجیب را با 10 لیر شارژ بگیریم.با این کارت خیلی کارها می شود کرد.می توان سوار مترو شد، سوار کشتی شد، مبال هم رفت با 1 لیر! (هنگام اتمام سفر می توانیدکارت را دوباره به دکه ها پس دهید و 5 لیر دریافت کنید)

باز هم پیاده راه افتادیم. یک بلالی دیدیم دو نوع بلال داشت، یکی سوخته دومی آب پز.2 لیر دادیم آب پزش را خوردیم اما نمردیم! یادمان افتاد در بلاد عثمانی آب خوردن پولی است .با چه آبی، بلال را پزیده بودند خدا میداند! قربان مملکت خودمان رفتیم ،هرشیری را باز می کنی آب خوردن پیدا می شود.ما دربلاد خودمان فرش می شوییم، اتول می شوییم، حوض پر می کنیم، تنی به آب می زنیم، تازه، آب به همه چیز هم می بندیم! وطن کجایی؟!!!

باز پیاده راه افتادیم.دانشکده طبابت استانبول را دیدیم.فضولی مان گل کرد.خواستیم داخل شویم.نگهبان را امر فرمودیم، محلمان نگذاشت پدرسوخته! شانه بالا انداخت که انگلیزی نمی داند. دختری را دیدیم که محصل آنجا بود، انگلیزی هم می دانست.او را گفتیم فقط می خواهیم دانشکده را ببینیم وبا ایران مقایسه کنیم و پوتوگرافی بیاندازیم و قصد سوئی نداریم.او هم خندید ونگهبان را مجاب کرد چند دقیقه ای آنجا باشیم.خودش دانشکده را نشانمان داد.

داخلش زیاد تحفه ای نبود .چونان دانشگاههای قدیمی خودمان بود.کمی تمیزتر. خلوت هم بود. تنکیویی گفتیم و سقزی تعارف کردیم و بیرون شدیم. با ماشین دودی که تراموای می گفتند به آکسارای رسیدیم.آنجا در صرافی که دویز می گفتند چند صد پول اجنبی دادیم لیر گرفتیم.(فکر می کنم بهترین منطقه برای چنج کردن ،آکسارای باشد.البته اگر کمی صبور باشید و عجله نکنید وعلیرغم نرخ تابلو اندکی چانه بزنید.با وجودیکه در خیابان استقلال ، اطراف میدان تقسیم و حتی مناطقی چون گلهانه صرافی های زیادی وجود دارد،اما به دلیل حجم زیاد توریست ونیاز فوری آنها، معمولا قیمت ها 5-10 لیر برای هر صد دلار ارزانتر تبدیل می شود.)

باز پیاده راه افتادیم. مسجد لاله لی را گذری دیدیم. مسجد بیازیت هم .سلطان احمد هم. قصد ماندن نداشتیم، فقط می خواستیم شهر را ورانداز کنیم تا بعد. مانده ایم این ترکها چرا این قدر گنبد ها را بلند وگلدسته ها را زیاد می گیرند؟! شاید فکر می کنند این جوری خدا نزدیک تر است. وا... اعلم.

خیابان گلهانه را هم دیدیم.خیابان جالبی است .پر از توریست وپر از جاذبه.آنقدرپیاده گز کردیم تا به امین اونو رسیدیم.خسته شدیم اما اینجا اطلاعات نیاز داشتیم.شرایط تور بسفر را دیدیم.توربرها می برند گران، خودتان می توانید بروید ارزان.

هوس غذا کردیم. اینجا رستوران با خوراک ماهی فراوان است. 30 لیر دادیم، ماهی و چیپس و نوشابه خوردیم. حسابی مزه داشت.به شکممان بد نمی گذرانیم.

تراموای سوار شدیم تا کاباتاش و از آنجا با مترو کابلی به میدان تقسیم رفتیم.نزدیک هم است ایستگاه تراموای و مترو کابلی. راستی! عمر کابل هایشان دراز باد؟! تقسیم قلب استانبول است.اما قطعا رگ حیات این قلب خیابان استقلال است.خواستیم به استقلال برویم.اما سر وصدایی از آن سوی میدان شنیدیم.عده ای شعار می دادند.ما هم که سرمان درد می کرد برای شعار ، شعور را تعطیل کردیم وبه آن سمت رفتیم.جوانانی بودند دختر وپسر که به چی، نمی دانیم، معترض بودند.کم کم خود را در حوالی پارک گزی یافتیم.جماعت خیلی نبود ،توریست کم، نظمیه زیاد. دیدیم اوضاع خیط است بازگشتیم و به استقلال رسیدیم.

استقلال خیابان عجیبی است .انگار جان دارد، زنده است وبا آدم حرف می زند.اگر ترکها استقلال استریتشان چنین است ،پرسپولیس استریت شان چگونه است؟! در میان این همه عرب وترک وچشم آبی وچشم بادامی ها نوای آشنایی شنیدیم: ترسون ترسون ، لزرون لرزون،اومدم در خونتون ...

چند جوان بودند که می نواختند و می خواندند وجمعیت کثیری که دوره شان کرده بودند.گوش موسیقی داریم. خوب می نواختند.آنقدر خوب که شاید 30 -40 دقیقه همانجا بودیم وبه اندازه کنسرتی کیف کردیم.از نفس افتاده بودند طفلک ها، اما مردمان همچنان می خواستند که آنها به جای آرام خواندن شش وهشتی بنوازند تا آنها تنی بجنبانند!

یاد سخن خواننده ای افتادیم که درکنسرت یوروپ گفته بود ایرانیان ینگه دنیا گوشهایشان در کمرشان است نه روی سرشان؟! خبر نداشت که در استانبول هم غالب مردمان گوشهایشان در کمرشان است! دست به جیب شدیم و20لیر در جعبه سازشان نهادیم.انصافا خوب بودند.ناگهان جماعت جو گیر شدند آنها هم پول دادند، اجنبی ها هم.یکی از نوازندگان از ما خیلی تشکر کرد.نامش مجید بود. پرسیدیم اینجا چه می کنید؟ ظاهرا می خواستند به یوروپ بروند، ناکام شده اینجا مانده بودند.گفتیم چرا بر نمی گردید؟ سری تکان داد وگفت

نمی شود.شاید هم مشکل دیگری داشتند .نمی دانیم.خداحافظی کردیم ودور شدیم وصدای مردمان دوباره بلند شد که بزنید وبخوانید تا مردم شاد شوند ودریغ که شاید کمتر کسی می اندیشید که ، خنده تلخ وی از گریه غم انگیزتر است... دوش دوش دوش که آن مه لقا ....

هوا گرفته بود.شور وحال استقلال را همانجا رها کردیم وبرگشتیم تا بعد.به هتل رسیدیم.متصدی خوشرویی که اسمش عجیب بود ویادمان نمی آید را دیدیم.دست دادیم وشکلاتی تعارفش کردیم، او هم میوه ای.ما او را موسیو خطاب می کردیم و او ما را سر رضا.

تلویزیون لابی هواشناسی نشان می داد.موسیو می گفت ممکن است فردا باران ببارد.اگر اینگونه باشد برنامه فردا به هم می خورد، شنیده ایم باران تندی دارد این دیار. یادمان آمد فردا گشت شهری است.مردمان در لابی نشسته بودند وای فای بازی می کردند،بازی غریبی است.ما به خانم اعظم، سپهسالار کاروان تلگرافی زدیم که ما را فردا ببرند در شهر بگردانند.آخر پاساژ جواهر و چرم بهتراز خیس شدن بود.البته این تورشان رایگان بود وسایر تورهایشان گران!گفته بودند تا ده ونیم خبر دهیم، دادیم.

دوم روز

صبح برخاستیم.گفتیم ورزشی بکنیم.اطراف هتل خلوت بود وآرام وهوا ابری اما با طراوت.کمی دویدیم با صندل ونرمشی کردیم.صبحانه خوردیم،خودمان را شیک کردیم ودر لابی نشستیم. 9 شد خبری نشد .10 شد خبری نشد.10 ونیم تلگرافی زدیم سپهسالار را که چه شد؟ 11 خبر رسید که وای! شما را یادمان رفت. روزمان خراب شده بود. کفرمان درآمد.

آخر معلوم است دیگر.سپهسالار هم سپهسالاران قدیم .سبیلی داشتند وهیبتی وقد و هیکل وزور بازویی.سپهسالار ما سبیل که نداشت هیچ،قدش کوتاه بود و لاغراندام، بی زور بازو وخب اینجوری می شود دیگر! خواستیم چیزی بگوییم ،یاد مرام پریشب وآقا شنگول افتادیم ،هیچ نگفتیم.

دوباره تلگرافی زد که در اول فرصت شما را می بریم.گفتیم تا چه پیش آید. موسیو در لابی بود، چشمکی زدیم وکفشی واکس زدیم وبیرون شدیم. تصمیم گرفتیم جاهایی را که خوب ندیده بودیم دوباره ببینیم.به سلطان احمد رفتیم.منطقه ای شلوغ ومسجدی دارد بزرگ وبا شکوه.ورودی هم نداشت. ایاصوفیا را هم سر زدیم. 30 لیر دادیم. معماری زیبایی دارد. جذاب ودیدنی. از همه جالبتر تلفیق کلیسا ومسجد است.نگاه به بیرونش نکنید. خیلی زیباست.

کاخ وموزه توپکاپی هم خوب بوداما نه خیلی.کاخ جذاب تر از موزه. زیاد نماندیم. می دانید ما ازکشوری می آییم که سکه و جواهر و شمشیر وسفالینه و گرز وقاشق و چنگال قدیمی زیاد دیده ایم.حال می خواهند منسوبش کنند به این یا آن خیلی فرقی نمی کند. برای توریست های یوروپ خیلی جذاب است برای ما خیلی نه. نه اینکه اهل ذوق نیستیم ،از اینها قدیمی ترش را زیاد دیده ایم.

کافی است سری به اصفهان و خراسان وتخت جمشید و موزه های در حال خاک خوردن همین طهران خودمان بزنید تا از هر چه موزه تاریخی است سیر شوید. اینجا فقط همه چیز شیک و مرتب است و احترام توریست ها را دارند.

دوباره به سلطان احمد برگشتیم. ناگهان در سمت چپ مسجد کنار دکه ای ، اتول های آبی رنگ آکواریوم فلوریا را دیدیم.گفتیم این هم قسمت امروز.اتول رایگان بود وما را تا آکواریوم برد.هر چه بود ما امروز خیس نمی شدیم ماهی ها مهم نیستند! خیلی جذاب بود.آب بود وتمیزی و ماهی.از موزه ها بیشتر لذت داشت. راستی فتوگراف با فلش هم ممنوع بود.35 لیر دادیم.(آکواریوم فلوریا چند پکیج بازدید از 30 تا 48 لیردارد. همچنین تفریحات جانبی مثل غواصی هم دارد.البته با هزینه هایی جداگانه.بسته به زمان و قصد تفریحتان می توانید پکیج مورد نظرتان را انتخاب کنید.)

ساعات خوشی بود. چه می شد اگر یکی از این زرد و قرمز وآبی ها را کباب می کردیم؟! گشنه مان شد.البته رستوران بود .گران هم بود اما وقت نبود.باید به استقلال می رفتیم وخریدهایمان را امشب تمام می کردیم.فردا عید قربان است وامشب بهترین زمان خرید.اتول دیگری سوار شدیم که مقصدش تقسیم بود.آخر آکواریوم فلوریا از تقسیم ولاله لی هم اتول دارد،رفت وبرگشت رایگان.

به استقلال رسیدیم، امشب شلوغ بود. وحشتناک.پر جنب وجوش.علاوه بر توریست ها ترک ها هم بسیارند و بازار خرید و ایندریم(تخفیف) داغ داغ. قبل از هر چیز گفتیم چیزی بخوریم. رستورانی دیدیم بعد از ال سی نمی دانم چی؟! شلوغ شلوغ. دونر کبابی خوردیم ونوشابه ای وکمی چیپس.18 لیر دادیم.نامزه بود.گوشتش خوب نپخته بود.تصمیم گرفتیم دیگر جای شلوغ غذا نخوریم.

کل خیابان استقلال را متر کردیم، جمعیت بود وموسیقی و شور وشوق و خرید و فروش.قیمت البسه خوب بود. بالخصوص تابستانه. زمستانه کمی بالا بود.پیرهن با کیفیت مردانه 40 لیر.شلوار کتان 45 لیر.تی شرت 10-15 لیر و...

قیمت ها در حجره کوتون و ال سی نمی دانم چی! خوب بود اما بهترین قیمت های البسه را در بی اوغلوایش(beyoglu is) میانه استقلال سمت چپ وترکوز پاساژ(terkozpasaji) یافتیم.ترکوز را پیدا نمی کردیم. از گشت نظمیه پرسیدیم خودش نمی دانست.اما انصافا برایمان وقت گذاشت وپرسید و راهنمایی کرد.نفسش گرم.

البته از بی اوغلوایش خیلی دل خوشی نداریم! اول بی اوغلو سمت چپ حجره ای بود که لباس مردانه کمی گران ولی با کیفیت عالی می فروخت. موقع بازگشت پیرهنی خریدیم به بهای 170 لیر.قیمت یک دست البسه! وقتی به بلاد خودمان مراجعت کردیم اخویمان از پیرهن خوشش آمد، تنش کرد وگفت این هم سوقات ما! ما هم هاج واج نگاهش کردیم! اگر از اینجا خرید می کنید سعی کنید برادری هم قواره خودتان نداشته باشید!

خریدیم و راه رفتیم وخسته شدیم.هوا همچنان ابری بود وباران نمی بارید.امروز باران با ما بازی کرد.هیچ نبارید. دلمان نمی آمد استقلال را ترک کنیم،بالخصوص امشب با این همه سرور شب عید قربان. ترک ها این عید را خیلی عزیز می دارند. اما دستمان پر بود وچاره نبود.برگشتیم هتل.از فروشگاه کنار هتل یک بشکه 4 لیتری آب خریدیم 5 لیر. نزدیک یک لیترش را خوردیم! میوه هم خریدیم.میوه گران نبود.انگورش بامزه بود و گلابی اش نامزه. یاد گلابی شاه میوه وطن بخیر.

سوم روز

امروز روز عید است وهتل وپرسنل از همیشه تمیزتر. موسیو را تبریکی گفتیم وبار وبنه را برداشتیم برویم کیلیوس.(دهکده ای است در منطقه ساریر وساحل دریای سیاه.ساریرمنطقه ای سر سبز با طبیعتی زیبا در شمال استانبول و تفریحگاه آخر هفته اهالی شهر است.) برای امروز برنامه ویژه داریم.خیابان خلوت خلوت است وحجره ها اکثرا تعطیل اما تراموای بسیار شلوغ است وپر است از ترک های شیک ومرتب وعطر زده که به میهمانی وتفریح می روند. صحنه جالبی است.به کاباتاش رفتیم وازآنجا به تقسیم.می گفتند از اینجا اتول هایی دارد دولموش نام که ما را به مقصد می برد. پرسیدیم .انگار آدرس ینگه دنیا را می خواستیم.هیچکس نمی دانست. آخر از نظمیه پرسیدیم.گفت باید اتول دربست بگیریم.گفتیم عمرا !

از روی نقشه برآوردی کردیم وداخل مترو تقسیم رفتیم تا از آنجا به ایستگاه حاجی عثمان (haciosman)برویم. نشسته بودیم که پیرزنی اهل بلاد جاپن و دخترش جلویمان سبز شدند. مترو شلوغ بود و مسیر طولانی و نمی خواستیم پا شویم.کسی بلند نشد. برخاستیم ،تعارفش کردیم. پیرزن دستها را به حالت احترام نگه داشت ودخترش خم شد واحترام گذاشت وتشکر کرد. یورول کامی گفتیم. پیرزن چیزی گفت .دختر پرسید مادرم می گوید اهل کجایید؟ گفتیم ایران. پیرزن دوباره دستش را به حالت احترام گرفت و دختر دوباره خم شد واحترام کرد و این بار غلیظ تر.خجالت کشیدیم. گفتیم نیازی به چنین کاری نیست.

دختر گفت بار اول برای لطفتان بود وبار دوم برای فرهنگ کشورتان. کیفور شدیم! مردی ظاهرا ترک که این صحنه را می دید برخاست تا دختر هم بنشیند، اما نه از خم شدن خبری بود ونه از حرکت دستها. تنها تنکیویی گفت وسری تکان داد. نزدیک بود زبانمان را برای مرد در بیاوریم وزبان درازی کنیم!خودمان را نگه داشتیم ونکردیم!

به ایستگاه حاجی عثمان که رسیدیم از مردی آدرس پرسیدیم. پیرزنی ترک با دست اشاره کرد که پشت سرش برویم .خندان وخوشرو بود.به جای پله ها ما را از آسانسور مخصوص افراد معلول و مسن برد به ایستگاه اتوبوس و در به در دنبال مسئول خط می گشت که چرا اتوبوستان تاخیر دارد.تشکری کردیم.گفتیم شاید به خاطر پول چنین می کند. 5 لیری درآوردیم بدهیم ناراحت شد.تکه نانی محلی تعارفمان کرد وآرزوی سلامت. زن خوبی بود. اما با اتوبوس نرفتیم.

درست مقابل درب خروجی مترو، آن دست خیابان، کنار سایبانی دولموش منتظر بود.همین که خواستیم سوار شویم دولموش دیگری دیدیم که کاغذی چسبانده بود: امیرگان پارکی(emirganparki). ظاهرا خط دائمی نبود وبرای ایام عید، خلایق را به پارک امیرگان می برد.وصف این پارک را هم از موسیو شنیده بودیم .

دل به دریا زدیم وسوار اتول پارک شدیم. موقع پیاده شدن ظاهرا باید 2 لیر می پرداختیم. جوانی که کنار راننده نشسته بود ولباس زبل خان به تن داشت پول نگرفت. گفت: بچه کجایی؟گفتم طهران.گفت:خوش گلده. این هم مرام هموطن.

پارک امیرگان بسیار زیبا و فرح بخش بود .ورودی هم نداشت. پر بود از خلایقی که به قصد تفرج آمده بودند . اکثرا ترک .توریست کمتر بود .بخشهایی از آن شبیه محوطه بیرونی سعد آباد خودمان بود. و بخشهایی هم بی نظیر . جریان آب هم بسیار به زیبایی افزوده بود. خودمان اهل باغ و باغچه هستیم .انصافا خیلی کار شده بود در این پارک. موزه کوچکی هم داشت .نرفتیم .از موزه فراری هستیم . حیف که برنامه امروزمان چیز دیگری است وگرنه بقدر نصف روز می شد در این پارک تفرج کرد.

دوباره به ایستگاه حاجی عثمان بازگشتیم . سوار دولموش کیلیوس شدیم و2 ونیم لیر دادیم .اکثر مسافران توریست بودند و ایرانی هیچ نبود.ساریر سرسبزاست و بافت خانه هایش همچون نیاوران خودمان است. یکی ساده ،یکی شیک وگران. ازجاده ای گذشتیم، جنگلی وزیبا .گفتند جنگل بلگراد است.اگر مسیر مشخص نداشتیم همانجا اتراق می کردیم. بیش از یک ساعت طی شد تا به کیلیوس برسد.

به ایستگاه مرکزی کیلیوس رسیدیم، خیلی ها پیاده شدند .ما هم چون کردیم. دیدیم حوله بدستند همه، ظاهرا برای شنا آمده بودند. شنا واین فصل؟! به دنبالشان به یکی دو پلاژ سرزدیم.از 15 لیر بود تا 35 لیر برای خارجی ها.ترک ها کمی ارزانتر. از همانجا آب وساحل را ورانداز کردیم. مالی نیست. هزار رحمت به شمال خودمان ،جنوبمان که جای خود دارد. ساحلی کوچک و محدود و آب تیره گون وهوا خنک. بی خود نگفته اند دریای سیاه!

خوشمان نیامد. به طرف یسار روانه شدیم پیاده. دهکده ایست اینجا زیبا وبکر.اما ساخت وساز دارد شکل می گیرد. به گمانم ترک ها اینجا برنامه دارند برای سنوات بعد. اما فعلا بکر است. کمی جلوتر دهکده خلوت تر است.ایستگاهی در آن دیدیم. ظاهرا آخرین ایستگاه اتوبوس این منطقه است.ایستگاه نهایی کیلیوس و زن وشوهر جوانی اهل روس! از ما آدرس پلاژ را گرفتند.گفتیم دو ایستگاه قبل بود دیر پیاده شدید اما دراین هوای نسبتا خنک شنا چندان مالی نیست. زن گفت تازه هوا خیلی هم گرم است! عجیبند این روسها. مثل مرغابی می مانند. آب ببینند همان و شیرجه همان . مانده ایم این همه سال در بوشهر ما زندگی می کردند و نیروگاه اتم می ساختند چطور خودشان را کنترل کرده اند؟ شاید هم نکرده اند وما خبر نداریم! ! !

رها شان کردیم و به راهمان ادامه دادیم. هر چه جلوتر رفتیم حیرت کردیم. انبوه درختان وجاده ای نمناک وخلوت و آرام وتلاقی جنگل ودریا .یاد چابکسر خودمان افتادیم. طبیعت جلوه می کند عجیب. قریب سه ربع ساعت پیاده رفتیم .جاده وطبیعت شاعرانه است .

شبنم روی برگها به آدم جلا می دهد، طراوت می دهد، خودمانیم وخودمان و طبیعتی که با آدم حرف می زند. احتمالا سهراب سپهری هم از این جاده می گذشته که صدای نفس باغچه را شنیده؟!! من در این (جاده) به گمنامی نمناک علف نزدیکم!

موسیو را دمت گرم گفتیم وخودمان را.خیلی حال کردیم.در حال استراحت بودیم ناگاه 3 مرد دیدم در طرف دیگر جاده با اسب وسبیل. البته اسب را یکی شان داشت وسبیل را دوتای دیگر! جوری نگاهمان می کردند که انگار ارث بابایشان را خورده ایم. عیشمان طیش شد.

گرچه در این بلاد ناامنی ندیدیم اما عقل هم چیز خوبی است. تنها، در بلادی غریب راه افتاده ایم میان جنگل وغزل می خوانیم و با هر پیچ جاده ای چشمهای منتظر گوش می دهیم! اگر مجنون نیستیم پس چیستیم؟! قصد بازگشت کردیم اما آرام پشت سرمان می آمدند.سرعت را زیاد کردیم. نکند ما را بی کس وکار گمان کرده اند وبا گونی پول اشتباه گرفته اند. ما سفیرکبیر بلاد ایرانیم، فقط خدم وحشم نداریم! یکی شان از پشت صدایمان کرد، محل ندادیم . چوبی برداشتیم تا کمی اطمینان یابیم ولی خودمانیم مثل چی

می ترسیدیم. دوست داشتیم این جاده الان پر از آدم می شد. دعایمان مستجاب شد. دو نفر دیدیم، همان زن ومرد روس.کاتیا و الکساندر. پس ما تنها مجنون عالم نیستیم. اینها هم هستند.اعتماد به نفس پیدا کردیم .گفتیم اینجا به نظر چندان امن نیست ، بهتر است برگردیم.برگشتیم. پشت سررا نگاه کردیم.همچنان غضب آلود می آمدند. اتولی آمد با چند سرنشین و از ما آدرسی پرسید. دست و پا شکسته و به زبان یاجوج و ماجوج گفتیم نمی دانیم و آن 3 نفر را با انگشت نشان دادیم .به محض این کار آن سه تن به سمت چپ جاده رفتند و در میان درختان گم شدند با اسب و سبیلشان!

نفسی راحت کشیدیم .کاتیا اهل اودسای اوکراین است وهمبرگر مک دونالد میپیچد و الکساندر اهل پترزبورگ . تازه ازدواج کرده اند واین اولین سفر خارجی آنهاست. کاتیا می گفت دوست داشتیم ایران هم برویم اما ایران خیلی گران است ،ترکیه ارزانتر است. بی راه هم نمی گفت. خیالمان که راحت شد، ما شدیم عکاس باشیشان و در دل این مناظر زیبا فتوگراف گرفتیم. حیف شد، اگر مزاحمت آن 3 مرد نبود یک ساعت بیشتر در این جاده راه می رفتیم.

به ایستگاه مرکزی که رسیدیم کمی در بازار کوچک وسنگفرش شده آنجا قدم زدیم. تابلو پلاژها که نمایان شد ناگهان گفتند می خواهیم برویم شنا! گفتیم که روسها مثل مرغابی می مانند. خدا نکند آب ببینند. آفتاب کمرنگ شده و یک ساعت دیگر پلاژها تعطیل است واینها هوس آب تنی دارند. خدا شفا دهد!

خداحافظی کردیم و سوار دولموش شدیم و وسط ردیف آخر نشستیم. دو پسر جرمانی سمت راستمان نشستند و دختر وپسری با لهجه فرانسوی سمت چپمان.صد در صد مطمئن نیستیم که اهل فرانس باشند اما صد درصد مطمئنیم که رومانسشان همه را کشته، مدام قربان صدقه هم می روند.

دولموش خیلی شلوغ است، عده ای ایستاده وترکها هم زیادند اما ایرانی نمی بینیم. دو پسر جوان جرمانی دیگر که ردیف جلویمان نشسته اند بر می خیزند و جایشان را به زن ومرد جا افتاده ای می دهند. خوشمان آمد، رسم قشنگی است.ما قبلا از این کارها زیاد کرده ایم اما الان خسته ایم و راه طولانی و قصد پا شدن نداریم. ترجیح می دهیم چشمانمان را ببندیم وموسیقی گوش کنیم و حفظ صندلی را فدای دیدن مناظر زیبای اطراف کنیم.

با تکانهای دولموش چرتمان می پرد وبیدار می شویم. می بینیم اکثر میخکوب شده اند وما را می پایند. چند نفر هم از بس گردن فراز کرده اند گردنشان نیم متر دراز شده! متعجبیم ،کمتر دیده ایم جماعتی در اینجا اینطور به کسی زل بزنند. با وجودیکه سفیرکبیریم اما چندان تحفه ای هم نیستیم که اینهمه آدم ما را بپایند. هنوز گیج خوابیم.سمت راستمان را می نگریم .دو پسر جرمانی از پشت شانه ما ، گردن فراز کرده اند سمت چپ را می بینند ومی خندند. به سمت چپ نگاه می کنیم می بینیم بعله دختر و پسر اهل فرانس چون رومئو وژوولیت توی فیلمها لاو برای هم می ترکانند. بابا اینجا دولموش است.

زنی ترک که ردیف جلوی ماست با غیظ زیر لب غرغر می کند. این حرکت را از ترکها کم دیده ایم .آنها یاد گرفته اند که لااقل در ظاهر هم شده جلوی توریستها خوددار باشند وچیزی نگویند. این رفتار اهل فرانس پیش از اینکه قشنگ باشد قبیح است. به نظرمان هر چیزی جایی ومکانی دارد، از حدش که بگذرد زشت می شود. مشمئز کننده می شود. ترجیح می دهیم اینهمه گردن دراز و غرغر و رومئو وژوولیت را نبینیم وچرتمان را ادامه دهیم وموسیقی گوش کنیم:

خیال نکن نباشی بدون تو می میرم گفته بودم عاشقم ،خب!حرفمو پس می گیرم!

به مقصد رسیده ایم.استقلال را بی خیال می شویم .کمی درگلهانه ومنطقه سلطان احمدکه درشب هم زیباست وکمی هم در امین اونو چرخی می زنیم وبرنامه فردا را چک می کنیم.مسجد امین اونو هم جالب است کنار دریا، پرشکوه وزیبا .کباب وخوراک ماهی شاهانه هم می خوریم، 36 لیر.

فردا خیلی کار داریم،خسته ایم .به هتل می رویم .کاروانسالار تلگراف زده اند که کجایید؟ برای فردا برنامه گشت برایتان گذاشته ایم.تشکری می کنیم ومی گوییم فردا برنامه دیگر داریم. چند سوال از بازگشت وگمرک می کنیم.پاسخ می گویند. خرسندیم، هم از بی خیال نبودن و پی گیری وهم از پاسخ ها. اما خواب چیز دیگری است. می خسبیم.

روز چهارم

امروز می خواهیم دریانوردی کنیم. روز در راه جزایر پرنس و شب در بسفر. به اسکله کاباتاش می رویم. اینجا می توانید با کشتی دولتی بروید حدود 4 لیر یا با خصوصی 6 لیر. سوار کشتی دولتی می شویم وکارت می کشیم.

حاجی واشنگتن در بلاد عثمانی))

(این یک فتوگراف را هم فقط برای این گذاشتیم که چشمتان درد نکند از بس متن خوانده اید! کمی به چشمتان استراحت دهید خوب که شد ، با ما در این کشتی همراه شوید!


جمعیت فراوان است ، از توریست ها گرفته تاترکها که به سیاحت وعیددیدنی مشغولند، همچنان شیک ولباس نو پوشیده. کنار پیرمردی ترک می نشینیم ونقشه را ورانداز می کنیم. چهار جزیره در راه است وپنج توقف. ازاو به انگلیزی پرسیدیم کدام جزیره قشنگ تر است. بی حال نگاهمان کرد و روی نقشه زد وگفت لست ایسلند، بیوک آدا. انگار زورش می آمد حرف بزند. زن ومردی ایرانی روبرویمان نشستند واز ما سوال کردند کجاش بهتره؟ گفتیم

می گویند ایستگاه آخر. ناگهان پیرمرد به فارسی وبا لهجه غلیظ ترکی گفت: مرحبا، ایرانی هستید؟ گفتیم بله. اخمش باز شد وگفت مولانا را می شناسی؟ گفتم بهتر از شما. نمی دانیم از روی عادت یا برای امتحان ما شعری خواند وغلط خواند. ایرادش را گرفتیم .لبخندی زد وگفت کمتر ایرانی دیدم مولانا را بشناسد. به ما برخورد ،اما راست می گفت. مولانا برای ترکها عزیزتر از ماست. می گفت مولانا شناس ومدرس دانشگاه بوده وحالا بازنشسته شده. ایران رفته بود ،از تبریز تا طهران واصفهان وشیراز را سیر کرده بود وتبریز را بیشتر دوست می داشت. می گفت نوه اش به خاطر قوانین حجاب لائیکها مجبور شده مدتی در ایران درس بخواند و از ایران خاطرات خیلی خوبی دارد. خوشمان آمد یکی از ما ومملکتمان تعریف کند .متاسفانه در چند بلاد که رفته ایم این اتفاق خیلی کم است.

پیرمرد تازه چانه اش گرم شده بود و به ترکها به خاطر اینکه مولانا را می شناسند پز می داد.زن وشوهر ایرانی هم مدام الکی تاییدش می کردند. کمی لجمان گرفت .گفتیم خوی هم رفتی ؟ گفت: خوی چرا؟ با شیطنت گفتیم چرا؟! به نظرمان کسی که شمس را نشناسد اصلا مولانارا نمی شناسد.گفت شمس را می شناسم.گفتیم نمی شناسید! با پیرمرد کل کل می کردیم وکیف می کردیم. نفهمیدیم یک ساعت واندی چگونه گذشت. آدرسی داد وشماره تماسی وگفت مایل است میزبان ما باشد.

ضمنا می گفت بعضی موزه ها در این ایام رایگان است. الکی با گوشیمان ور رفتیم که داریم یادداشت می کنیم اما زن ومرد روبرویی یادداشت کردند. حوصله موزه را نداریم وحوصله حرف های پیرمرد را. فکر می کنیم بیشتر گوش مفت می خواست. نه فرصتش را داشتیم ونه گوش مفتش را. به بیوک آدا رسیدیم. گوله گوله ای گفتیم ،خداحافظی کردیم.

بیوک آدا ،خودش زیباست .هوا هم لطیف است.جزیره قشنگی است. هوس بستنی کردیم .دکه ای بود که سرش خیلی شلوغ بود. هم بستنی کم می داد هم گران .کمی جلوتر رفتیم .10 لیر دادیم و بستنی مفصلی خوردیم.مزه داشت. باز هم هوس کردیم ،اینبار دوچرخه . اینجا اتول ندارد. یا باید پیاده گز کنی ، یا با درشکه که گران است.

یک ساعتی با دوچرخه چرخ زدیم .هم لذت دارد هم کمی خطرناک است، به خاطر شیب تندش.5 لیر دادیم. این بار هوس کردیم پیاده برویم. ذوق کرده ایم.جای باصفایی است. اسکله را نشان می کنیم ، ساعت برگشت را هم می بینیم و از وسط ساختمانهای بعضا شیک سربالایی را می گیریم می رویم بالا.اسب هم هست اما مگر از اسب کمتریم! نفس بر می شویم اما از رو نمی رویم. جزیره زیباست ومردم شاد و معماری ساختمانها هم جذاب.

راستی یک سرکار علیه ای، عطرسایی نام خانم، از برخی از این ابواب و منازل چنان پوتوگرافهایی گرفته اند از اصل جنس هم بهتر. عمر خوشان وکمراشان دراز باد. اگر ما قبلا این پوتوگراف ها را دیده بودیم کار دیگر می کردیم. دو صد هزار به این سرکار علیه می دادیم وپوتوگرافهایش را می خریدیم وبه شهری دیگر سفر می کردیم! شما هم اگر تاکنون استانبول نرفته اید چون کنید ، باور کنید هیچ چیز از دست نمی دهید. و ا... اعلم بالصواب!

مسجدی کوچک می بینیم. زنی آنجا نشسته 1 لیر می ستاند بابت مبال. می گوییم می خواهیم داخل مسجد شویم. با خوشرویی لبخندی می زند واز ما هیچ نمی گیرد. لبخندش بی دلیل نیست. داخل مسجد مشتری نداشت.تنها ما بودیم وجوانی که به شیوه اهل سنت دست به سینه است.دوباره به راه می افتیم وقصد می کنیم جزیره را دور بزنیم. کنار نیمکتی رو به دریا می نشینیم و پپسی می نوشیم وشکلات گاز می زنیم و ایاب وذهاب مردمان را می نگریم. حس خوبی است.

جوانانی می بینیم اهل ینگه دنیا شاید تنها 20 ساله که همت کرده اند وکوله به پشت در این سن وسال کم از آن سر عالم به بلاد عثمانی آمده اند.حس ماجراجوییشان قابل تحسین است.سفرشان روز افزون باد.عصر شده است. این جزیره با این همه آدم رنگارنگ از شرق دور تا آفریقا و ینگه دنیا ونیوزلند واسترالیا را بدرود می گوییم وسوار کشتی می شویم.

کشتی 3 طبقه است،آسمان در حال غروب وهوا مطبوع. عزم می کنیم طبقه سوم برویم. بی سقف است وشلوغ. 3 جوان هم وطن می بینیم . دیروز از شهرستانی که نامش را نمی بریم آمده اند. از ما راجع به مکانها و قیمت ها سوال می کنند.پاسخ می دهیم. یکیشان از محتویات بطری اش تعارف می کند،دیگری از سیگارش. می گوییم نه اهل شنگولی جاتیم ، نه منگولی جات و نه حبه انگولی جات! یکی شان با لحن فیلسوفانه ای می گوید: پس اصلا چرا آمدی خارج؟!

در دل تاسفی می خوریم وبه طبقه دوم می رویم وروی نیمکت طویلی کنار پنجره می نشینیم. در نیمکت پشتی زنی آمریکایی با چند مرد و زن عرب درباره مسلمانان وخاورمیانه صحبت می کنند.استراق سمع می کنیم. مرد عرب که ظاهرا الجزایری است از رفتار آمریکا در مصر والجزایر و عراق گله می کند. خوب صحبت می کند واطلاعات خوبی دارد.

جالب است که این جماعت اهل ینگه دنیا هم،خیلی خوب می توانند با دیگران بجوشند.خوب گوش می کنند وسریع گرم می گیرند، خیلی بهتر از اهالی یوروپ ودیگر کشورها و شاید راز موفقیتشان همین است. به کاباتاش می رسیم.روز خوبی بود. امشب برای بسفر هم برنامه داریم.راهی امین اونو می شویم.آنجا 20 لیر

می دهیم تا ما را با کشتی ببرند روی بسفر بگردانند.(این قیمت یک تور متوسط در شب است.تورهای روز از تور شب کمی ارزانتر است). هوا کمی سرد ونمناک است. نمی دانیم چرا این قدر بین دریای مرمره و بسفر اختلاف دماست. شاید هم به خاطر شب باشد.

تاکنون سفر دریایی در شب نداشته ایم جز یکبار در قشم، در بلاد محروسه خودمان.کشتی زیبا وتمیز است وافرادی از بلاد مختلف می بینیم. جلوی ما خانواده ای نشسته اند با ظاهری کاملا اروپایی که بعدا می فهمیم اهل گرینلند هستند. جزیره ای وسط اقیانوس در شمال دانمارک. دختری خردسال داشتند که بسیار با نمک بود با چشمانی آبی آبی وموهای طلاییش را با حلقه گلی آرایش داده بودند، مثل عروسک.مدام رو به ما می خندید وشکلک در می آورد.ما هم بسته ای مخلوط مغز پسته و تخم آفتابگردان وتخم کدو داشتیم که از بلاد خودمان آورده بودیم ومی خوردیم. تعارفش کردیم. امتناع کرد ودر گوشی چیزی به پدرش گفت. پدر برگشت و من دوباره تعارف کردم. تشکر کرد وکمی برداشت وبه دخترک داد و چند تایی هم خودش بالا انداخت.

ناگهان دوباره رو به من کرد وگفت ممکن است کمی دیگر بردارم؟ گفتیم مشکلی نیست وما خورده ایم و یکی دیگر داریم ، پاکت را تعارفش کردیم.او هم کل پاکت را گرفت وکمی به زنش تعارف کرد و یکباره بین هفت هشت ،ده نفر که ظاهرا همراهانش بودند چرخاند.با هر دستی که توی پاکت می رفت دل ما هری پایین می ریخت. همه را خوردند وته پاکت در آمد ومدام تنکز سو ماچ شنیدیم و محض رضای خدا هیچکس ماچمان هم نکرد! حال تاجری را داشتیم که خودش کلید خزاینش را به حرامیان داده!

نگویید خسیسیم .آخر، شب هنگام در بلاد عثمانی در هوای خنک ونمناک روی دریا ما مغز پسته وآفتابگردان وکدو ازکجا گیر بیاوریم دهانمان را بجنبانیم؟ آن هم مغز وطن !؟ البته باز هم داریم اما در هتل، به اینجا چه؟! چه معنی دارد که این اجنبی ها معنی تعارف را ندانند؟! آخر ما تعارف زدیم حراج که نکردیم!

در بلاد خودمان بیست بارتعارف می زنیم کسی چپ نگاه نمی کند ،در اینجا یک بار تعارف وته بار درآمده وتنکز سو ماچ ؟! دخترک باز هم شکلک در می آورد به رویمان لبخند می زد. دیگر حوصله اش را هم نداشتیم ، دختر زشت؟!!! امیدوارم جزیرتان را آب با خودش ببرد!!! ما مغزیجات خودمان را می خواستیم!

پدر دخترک پرسید که اینها را از کجا خریده اید؟ گفتیم از دیار خودمان. زنش گفت ایران خیلی ناامن است؟ گفتیم نه کاملا امن است. با دست به زنی عرب که گوشه کشتی با برقع نشسته بود اشاره کرد وگفت در ایران باید اونجوری بود؟ یک زن ایرانی که شالی برسر داشت را نشان دادیم و گفتیم نه، اونقدر کافیه. بازگفت ایران جای دیدنی هم داره ؟ گفتیم بسیار .گفت یعنی بعد از جنگ آمریکا و انفجارات چیزی هم سالم مونده؟ تازه فهمیدیم ایران را با عراق اشتباه گرفته اند واصلا فرق آنها را نمی دانند. توضیح دادیم که ما یکی از 5 تمدن برتر تاریخیم و چه هستیم وچه نیستیم. با تعجب نگاهمان می کرد. ظاهرا خیلی باور نکرده بود.

خوب نیست که راجع به ایران مردمان سایر بلاد اطلاعات ندارند و اگر دارند اکثرا منفی.ساندویچی تعارفمان کرد.گفتیم سیریم. نبودیم، از قیافه ساندویچی که با ولع گاز می زدند خوشمان نیامد. ما تخمه های خودمان را می خواستیم!

کلا گشت بسفر چندان جالب نبود. بیوک آدا بیشتر خوش گذشت. مشغول الذمه مایید اگر فکر کنید به خاطر پسته ها وتخمه ها می گوییم. کلا آنقدر که تعریف می کردند تعریفی نبود.فردا روز آخر است اما برنامه خیلی داریم. شب استقلال را بی خیال میشویم به چمدانهایمان می رسیم.

روز آخر

صبحانه خورده چمدان بسته به لابی می رویم.کفشهایمان را واکس می زنیم .زن نظافتچی را می بینیم و 10 لیر می دهیم. بیچاره کلی ذوق می کند ونمی دانیم چرا کمی بغض و تشکر وطلب خیر از خدا. چک اوت می کنیم و موسیو را قسم می دهیم جان شما وجان چمدان ما. آخر شب پرواز داریم وتا شب وقت داریم که ته استانبول را در بیاوریم.

اول به فلوریا می رویم .پشت فرودگاه آتاتورک.با مترو به زیتون بورنو واز آنجا با اتوبوس به یسیل کوی(yesilkoy) . منطقه جالبی است اما نه آنقدر که تعریف می کردند. خیابانهایی وسیع با جداولی کوتاه ومنظم وپر از درختان وچمنی یکدست وپیاده رویی سنگفرش. شبیه خیابانهای غرب یوروپ می ماند.

در آنجا اسکله ایست پر از قایق های کوچک وبعضا زیبا.اسکله را رد می کنیم و فضایی سبز و چند زمین بازی نظرمان را جلب می کند. خوب است اما چیز خاصی ندارد.ترکها یاد گرفته اند که از هیچ پول در بیاورند. راستی اینجا سه نوع مبال هم داشتند.هم فرنگی ، هم ایستاده بی تربیتی و هم ایرانی، البته بدون آفتابه وبا پارچ! در ایستگاه اتوبوس منتظریم. می بینیم باید بیست دقیقه معطل باشیم.دولموش سوار می شویم. 5 لیر می گیرد تا ما را به تقسیم ببرد.می ارزید.

سریع به تقسیم رسیدیم و پیاده راهی دولما باغچه شدیم .بنایی مجلل از سلاطین عثمانی . احتمال می دادیم امروز رایگان باشد، نبود.40 لیر دادیم که به نظرمان زیاد است(شنیده بودیم 30 لیر است) اما واقعا ارزشش را داشت . بنا ومحوطه زیبا وچشم نواز است .یکی از بهترین جاهایی است که در استانبول دیدیم.تمیز، باشکوه و مسحور کننده. اتاقی هم بود که می گفتند محل مرگ آتاتورک است. ترکها به احترام بابایشان! (آتاتورک) سنگ تمام گذاشته اند اینجا ، الحق هم همه چیز زیباست اما خودش وسایر سلاطین کجایند؟ یادشعر خیام افتادیم:

در کارگه کـوزه گری کردم رای / بر پله چرخ دیدم استـاد به پای

میـکرد دلیـر کوزه را دسته وســر / از کله پادشـاه واز دسـت گـدای

مکان جالبی بود.خیابان دولما باغچه را ادامه دادیم وبه سمت چپ رفتیم.درست شمال قصر دولما باغچه آنجا استادیوم وودافون آرناست که قرار است محل تمرین و بازی تیم بشیکتاش شود. انتظارمان بیشتر بود.ظاهر خیلی شیکی ندارد اما می گویند مدرنترین استادیوم ترکیه است و طراح آن رومی ها.

از خیابان قدیرگالار (kadirgalar) بالا رفتیم تا پارک دموکراسی را دیدیم. تعریفش را قبلا شنیده بودیم. پارکی است بزرگ ،سرسبز وزیبا اما نه به زیبایی امیرگان.امیرگان چیز دیگری است. اما اینجا تله کابین هم داشت که ما راتا بالای تپه های سرسبز برد وبرگرداند. امروز خیلی صفا کردیم.همه چیز خوب بود. اما هنوز تمام نشده. تصمیم داریم به بخش آسیایی و کادیکوی هم سر بزنیم. ناچار این فضا را رها می کنیم به تقسیم می رویم. از آنجا به کاباتاش و ازآنجا با تراموا به سیرکزی (sirkesi).از سیرکزی هم با متروبوس به اسکودار (uskudar) رسیدیم.بعد فهمیدیم فقط زمان ازدست داده ایم، از خود تقسیم دولموش هم داشته.

شنیده ایم اینجا مکان دیدنی زیاد دارد.کاخ بیلربئی و بام استانبول هم مدنظرمان است.اما دیدیم زمان نداریم.عزم کردیم تنها به خیابان بغداد سربزنیم.مسجد سلیمیه را هم سرسری دیدیم .شکل و موقعیت خیلی جالبی دارد.خیابان بغداد هم زیبا وجذاب است .شیک وتمیز وگران .به سمت ساحل در پشت خیابان بغداد می رویم و رو به دریا روی نیمکتی می نشینیم. خسته شده ایم .کمی استراحت می کنیم.امروز هرچه دیدیم زیبا بوده واز همه زیباتر کاخ دولما.

راستی امروز کشف بزرگی هم کردیم در ردیف بزرگترین اکتشافات تاریخ! وقتی با دولموش از یسیلکوی به تقسیم می آمدیم چند توریست جلوی اتول پریدند تا از خیابان رد شوند ، راننده دولموش هم یک فحش بسیار زشت و آبدار نثارشان کرد. چندان چیزی از ترکی نمی دانیم اما شوربختانه یا خوشبختانه این فحش را بلدیم .اما جالب بود که توریست ها لبخند زدند وبرای راننده دست تکان دادند،راننده هم خندید که اینها دیگر کی اند.

وقتی در ساحل بغداد بودیم به این موضوع فکر کردیم وکشف بزرگی کردیم! حتما مگر آدم باید سیب توی سرش بخورد یا مثل ارشمیدس تو وان حمام باشد تا چیزی کشف کند؟! نه، با یک فحش هم می توان کشفی بزرگ کرد به شرطی که کاشف عاقلی چون ما باشد! مشغول الذمه مایید اگر این کشف را به نام کس دیگری ثبت کنید! ما کشف کرده ایم که چرا در مسافرت اینقدر به آدم خوش می گذرد؟!

اولا در مسافرت کسی شما را نمی شناسد بنابراین آنگونه که راحتید رفتار می کنید.مثلا امکان ندارد در همین بلاد محروسه طهران خودمان وسط میدان فردوسی روی چمن ها ولو شویم وچای بنوشیم، اما اگر به همین کاشان و دلیجان و محلات خودمان هم که برویم وسط میدان مرکزی شهر تلپ می شویم وبا شلوار کوتاه آفتاب می گیریم وقلیان چاق می کنیم! دیدیم که می گوییم.

تازه مسافرت خارجی یک حسن دیگر دارد وآن اینکه عموما زبان کشور مقصد را نمی دانیم! و هر چه کمتر بدانیم بیشتر خوش می گذرد! مثلا اگر کسی درشت به ما بگوید لبخند می زنیم ودست تکان می دهیم! ممکن است طرف کلافه شود حرف تندتری بزند ما انگشت شصتمان را به حالت تایید نشان می دهیم و می گوییم اوکی! طرف فحش آبدارتری نثارمان می کند ما هم کله تکان می دهیم و

می گوییم تنکیو ، یس، گودبای ! طرف هم از رو می رود و می خندد! بعد به خود می گوییم اینها چقدر باحالند؟! به همین سادگی به همه خوش می گذرد! مدیون هفت پشت مایید اگر الان به کارتون لوک خوش شانس وگوشوگ فکر کنید! ... چه آقای مهربونی ! چقدر منودوست داره! ...

نمی شد سفر را تمام کنیم ، دوباره استقلال را نبینیم. باید 11 شب هتل باشیم.پس خیلی زمان نداریم... ودوباره در استقلالیم .همچنان شلوغ وپر هیجان وداغ.اگر روز در استقلال باشید حسابی پکر می شوید اما شب استقلال چیز دیگریست! خیابان را متر کردیم وخریدهایمان را تکمیل. همان پیرهنی که داغش بردلمان ماند را خریدیم! فروشنده که انگلیزی خوب می دانست می گفت با تخفیف 185 لیر. جیبمان را گشتیم دیدیم بیشتر از 174 لیر و پنجاه قروش نداریم. البته دلار داریم ،قصد خرجش را نداریم.
گریبان چاک کردیم که این پیرهن را به ما دهید به بهای 170 لیر. از ما اصرار و از فروشنده انکار. آخرگفتیم چه کار است، می رویم بالاپوش چرمین می خریم. از فروشگاه که بیرون آمدیم ناگاه فروشنده گفت : مستر! اوکی! گفتیم ما حاضریم ، تو کی؟! کلی ذوق کردیم.اما گفتیم که چه بر سر پیرهن آمد. برکت نداشت! بی تعارف، حالا ما اجنبی ها را فحش و فضیحت می گوییم که چرا تخمه های ما را خورده اند! آخ که داغ دلمان تازه شد! امیدوارم جزیره تان راآب ببرد؟! دختر زشت؟!

ساعت را نگاه کردیم .زمان گذشته است وگشنه مان شده است ولیر هم بقدر یک بلال داریم. یک بلال سوخته می خریم و به سرعت به سمت هتل حرکت می کنیم. خوشبختانه استانبول کارت هنوز شارژ دارد. نزدیک هتل، استانبول کارت را می دهیم 5 لیر می گیریم. کمی جلوتر یکی تی شرت می فروشد 7 لیر با جنس خوب . تعجب می کنیم. 7 لیر می دهیم یکی می خریم. لیر کلا تمام!

در هتلیم، خسته ایم وگرسنه اما نه لیر داریم نه زمان. یاد تتمه مغز پسته و تخمه هایمان می افتیم .مشتی می خوریم سیر می شویم .دنبالمان می آیند. موسیو در لابی است. مابقی مغز تخمه ها را به او می دهیم. عموجغد شاخدار هم هست. ظاهرش اخموست اما مرد بدی نیست.آنها را الوداع می گوییم وبه فرودگاه می رسیم.

چندی بعد سوار طیاره ایم. این طیاره آتا جادارتر است. جایمان خوب است. تازه این طیاره توانایی پوشاندن لباس به تن مسافران بالخصوص جماعت نسوان را هم داشت! دیدیم که می گوییم! به وطن رسیدیم و تذکره مان را مهر کردند.اتول را برداشتیم وراه افتادیم. تلیفون مان به صدا درآمد وپیام دادند که امروز جلسه ای داریم. حالمان گرفته شد، یادمان نبود. لختی بعد زنگ زدند که کجایید ؟ منتظر شماییم. گفتیم این موقع صبح؟ یادمان آمد که ساعتمان را با ساعت وطن تنظیم نکرده ایم. ناچار با همان سر و وضع به جلسه رفتیم.

صورت پف کرده وچشمها خواب ندیده. اعضاء بحث می کردند و صورت جلسه می کردند وما در خواب وبیداری بودیم والکی تایید می کردیم. واقعا جسممان در طهران بود وروحمان در استانبول و همچنان در این رویا که، اگر ترکها استقلال استریت شان اینگونه است ،پرسپولیس استریت شان چگونه است؟!

نکته ها وتوصیه ها:

به نظرم در استانبول میزان ونحوه دسترسی به وسایل نقلیه عمومی مهمترین نکته است .در انتخاب هتل این موضوع را در نظر بگیرید. برای کاهش هزینه ها، هتل می تواند کمی دور از میدان تقسیم ومرکز شهر اما با دسترسی خوب باشد.(اگر تاکسی استفاده می کنید، به جای تکیه بر تاکسیمتر ،حتما قیمت را از ابتدا با راننده تمام کنید وگرنه ممکن است کلاه گشادی سرتان برود!)

2- از استانبول کارت می شود برای چند نفر استفاده کرد وکارت کشید وخیلی ازهموطنان چنین می کنند. اما باید دانست مثلا در مترو ، برای نفر اول حدود یک لیر کمتر از نفر دوم وسوم محاسبه می شود.با این حساب اگر احساس می کنید که تعداد سفرهای زیادی دارید بهتر است هر کسی یک کارت داشته باشد.تقریبا 6 بار استفاده از کارت همراهانتان معادل قیمت یک استانبول کارت است.(ژتون هم صرف نمی کند)

3- در استانبول نا امنی کم دیدم(شرایط فعلی وانفجارات اخیر را عرض نمی کنم).اما در هر صورت هرکجا پول و مسافر باشد امکان خطر هم هست.حتما پولتان را تقسیم وپخش کنید(فقط کمی پول درهتل نگه دارید. من جای شما باشم به کسی یا چیزی بیش از خودم اعتماد نمی کنم).ضمنا ، فقط به قدر نیاز لیرچنج کنید.

4- نحوه سفر من وابسته به شرایط جسمانی وکمی روحیه کنجکاوی من است.اگر این شیوه سفر به نظرکسی جذاب بیاید با این وجود به هرکسی توصیه نمی کنم این همه راه برود یا ریسک کند.یادم هست جوانی اهل کرج را در امین اونو دیدم که همسرش احتمالا در ماههای آخربارداری بود و از من راجع به تورها خصوصا تور بسفر سوال می کرد. همسرش مضطرب بود وخیلی می ترسید بدون تور لیدر سفر کند اما مرد اصرار داشت که تور لیدر خیلی گران می گیرد. به او گفتم من جای شما باشم ریسک نمی کنم و از تور لیدرم میخواهم که کمی تخفیف دهد ولی درهرصورت با اون همسفر می شوم.گفت شما خودت اصلا چنین کاری نکردی ،گفتم چون شرایط شما را ندارم.

5- معمولا اکثر تورهای استانبول 3 تا 5 روزه اند واستانبول شهری است که زمانی بسیار بیشتر برای گشت وگذار می طلبد. بنابراین برای گشت وگذار در شهر، اولویت بندی کنید تا چیز زیادی از دست ندهید. توصیه من به ترتیب اولویت وهمچنین راحتی دسترسی چنین است:

1- کاخ دولما باغچه 2- جزیره بیوک آدا (البته اگر در فصول سرد سال در استانبول نباشید) 3- ایاصوفیا 4- پارکها ومناطق دیدنی رایگان (سلطان احمد- پارک گلهانه–مسجد امین اونو-کلیسای سنت آنتوان در استقلال–مسجد سلیمانیه-منطقه ساریر(پارک امیرگان،کیلیوس و...)-بخش آسیایی استانبول(بام استانبول ،خیابان بغداد و ...) 5- آکواریوم فلوریا 6- کاخ موزه توپکاپی( خودکاخ وحرم سرا از نظر من در اولویتند تا اشیاء و وسایل) 7-تور بسفر 8- هر جایی دلتان خواست!

6- خوشبختانه یا متاسفانه خیلی اهل خرید و بازارگردی نیستم اما اگر ایرانی باشید و خصوصا یک خانم همراهتان باشد مگر می توانید خرید نروید! هموطنان زیادی را دیده ام که دسته جمعی از سه شنبه های الوویوم وکادیکوی گرفته تا چهارشنبه بازارهای فاتح و از آن سو استانبول فروم وجواهیرتا خیابان بغداد و لونت را سیر کرده اند اما دست آخر در استقلال از ال سی وای کی کی خرید کرده اند! به نظرم خیابان استقلال تصویر کوچکی از بازارهای استانبول است که با کمی دقت می توانید خرید خوب و راضی کننده ای داشته باشید.حیف است که وقتتان را در شهری چون استانبول فدای خرید وفروش کنید مگر اینکه اصلا برای خرید وفروش به استانبول آمده باشید که آن موقع حیف است کارتان را فدای شهری چون استانبول کنید!

7- متوجه شدم اماکن تاریخی ومذهبی استانبول در فصول وزمانهای مختلف سال دارای شرایط متفاوت بازدید هستند که دقیقا نمی دانم برچه مبنایی است (البته احتمالاتی می دهم،مثل حجم توریست ها و حتی نرخ برابری دلار ولیر).این شرایط شامل روز وساعت بازدید وحتی نرخ ورودی ها می شود.خوشبختانه اطلاع رسانی ترکها در این مورد بد نیست.توصیه می کنم درست چند روز قبل از سفر به سادگی و با استفاده از سایت رسمی هر مجموعه ،شرایط بازدید آن مجموعه را بررسی کنید تا وقت و انرژی کمتری تلف کنید.

8- نقشه های زیادی برای استانبول دیدم. یکی از بهترین نقشه ها که امیدوارم باز هم چاپ شود نقشه ای به زبان انگلیسی بود به نام (istanbul city plan) که انتشارات کزگین (keskin)چاپ کرده بود که بسیار به کارم آمد. ضمن اینکه نرم افزار Istanbul offline map&guide (زبان انگلیسی) از گوگل هم مفیده.


حاجی واشنگتن در بلاد عثمانی))

9- سعی کنید مقدارکمی لیر (کمتر از 100 لیر) آن هم به صورت پول خرد ( 5-20 لیری) از ایران همراه خود ببرید تا قبل از اسکان در هتل در صورت نیاز ( خرید خوراکی- کرایه –خرید استانبول کارت - انعام و ...) از آن استفاده کنید ونیاز نباشد برای هزینه های کوچک به ناچار در فرودگاه یا شرایط نامناسب با نرخ تبدیل پایین پولتان را چنج کنید.

10- نیک می دانم اگر به چشم یک سفرنامه استاندارد به این نوشته ها نگاه کنید کاستی های بسیاری در آن یافت می شود .از عدم اطلاعات جامع وکلی راجع به سفر وشهر مقصد وآداب مسافرت گرفته تا فقدان تصاویر و بیان دقیق وجزئیات مکان ها.

امابه نظرم این یادداشت ها برای کسانی که چند سفرنامه لااقل در این سایت خوانده باشد قابل لمس است .نمی خواستم با توضیح مکرر آنچه سایر دوستان نوشته اند متن را طولانی تر نمایم اما ذکر این نکته را ضروری میدانم که هرچه اطلاعات دقیق تری نسبت به سفر داشته باشید به شما کمک بیشتری می کند و یکی از بهترین راههای آن، مطالعه یادداشت های سایر دوستان است . هرچند راستش خودم سفرنامه های استانبول دوستان در این سایت را کامل نخوانده ام اما با همان نگاه مختصر وگذرا هم میتوان دریافت که اغلب دوستان اطلاعات بسیار مفیدی راارائه داده اندکه برای کسانی که اولین باریا حتی چندمین بار این سفر را تجربه می کنند می تواند ارزشمند و راهگشا باشد. مشتاقانه منتظر نظرات دوستان هستم.

شاد و در آرامش باشید


نویسنده : حاجی واشنگتن(م . ر . خ)