سفر به جنوب: " ساحل بنود"
عسلویه:
دوشنبه است، طرف های غروب می رسیم به عسلویه، شهری که برای اولین بار پا توش میذارم.
اولین چیزی که نظرمو جلب میکنه پالایشگاهه که مث یه شهر کوچیک و نورانیست ، و شعله های آتشی که تاریکی شب را از بین بردن و همه جا رو روشن کردن.
وقتی که از شیراز حرکت کردیم، سه تا گروه بودیم، سه تا گروه چهار نفره. بچه ها زودتر از ما رسیدن و ما آخرین گروهی بودیم که به مقصد رسیدیم. عسلویه، شهر کوچیک و صنعتی است و همین صنعتی بودن اون باعث آلودگی هوای آنجاست ، که بهتر است از ماسک استفاده کنید.
بچه ها تصمیم گرفتن که همون شب برویم به سمت ساحل بنود. اگه بخواهید از عسلویه به سمت ساحل بنود بروید، و مثل ما وسیله ی نقلیه نداشته باشید، در هر ساعتی از روز میتونید ماشین کرایه کنید برای حمل و نقل.
شب اول:
شب شده بود که رسیدیم به بنود. وقتی می رسیم همه گرسنه ولی شاد هستیم. ماشین توی همون ساحلی نگه داشت تا مارو پیاده کنه که یه روزی لوکیشن فیلم محمد رسول الله(ص) بوده.
خونه های که یه روز مثل الان تاریک و سوت و کور نبود و زندگی توشون جریان داشت.
از ماشین پیاده شدیم، اون برگشت و ما موندیم و یه مکان بکر.
بکر بودن همیشه برام از امکانات مهم تر بوده، از آب و برق داشتن، از اینکه آیا گوشیم اونجا آنتن میده یا نه. کوله ام رو همونجایی که پیاده شدیم گذاشتم و با چراغ رفتم به کشف این مکان عجیب و غریب. خونه ها رو پیدا کردم و داخل شون رو نگاه کردم.
بعد کم کم برگشتم پیش بچه ها. با یه حال خوشی، تو تاریکی و زیر نور مهتاب کمپ زدیم و چادر رو همونجا روی ماسه ها برپا کردیم و قبل از اینکه آتیش روشن کنیم، کورمال کورمال رفتیم و نشستیم روی صخره ها که فیتوپلانکتون هارو ببینیم و به صدای موج ها گوش بدیم و پایین رفتن ماه رو تو دریا تماشا کنیم. همه چیز همینقدر فانتزی و سورئال بود.
بعد روی همه چیز کم کم چادر شب کشیده شد، دریا آروم تر شد، انگار که اونم مث ما داشت به خواب می رفت. بچه ها کم کم رفتن تو چادر و خزیدن تو کیسه خواب هاشون و آماده ی خواب شدن. ماه هم پایین رفته بود.52sfoKnZUIUYqn1qgUBtzqgsZeK5T9tz9OLC3KD7.jpeg
روز دوم:
یکی از مزایای کمپ زدن تو تاریکی شب، ذوق دیدن منظره، توی روشنایی صبح هستش و اینکه قرار چه سورپرایزهایی برات داشته باشه. صبح با باریکه ی نور خورشید که راهش رو از لای  پنجره ی چادر به داخل باز کرده بود و روی صورتم افتاده بود ، بیدار شدم. یادم نبود کی خوابم برده بود ولی دوست داشتم بیدار می موندم و طلوع خورشید رو از روی دریا تماشا می کردم.
صدای خنده ی بچه ها بود که با صدای دریا قاطی می شد و تو اون روشنای اول صب به گوش می رسید. رفتم پیش بچه ها و دور آتیشی که از شب مونده بود.
صبحونه نزده رفتیم تو دریا برای شنا و آبتنی.
اگه یه روز گذرتون به بنود افتاد، فقط به این ساحل کوچولو و این شهرک سینمایی قدیمی افاقه نکنید و برید اونورترها رو هم بگردید. یه تپه ی کوچولو رو که رد کنید، میرسید به یه قوس کوچولو که یه طناب از اون آویزونه و شما می تونید با اون طناب برید پایین.
سمت چپش یه غار کوچیک هستش که وقتی داخلش بشید، اون شما رو می رسونه به یه غار بزرگ تر. غاری که دوتا دهانه داره به دریا ، جایی که ازش موج های دریا و نور خورشید میاد داخل.mq41k1MkbvvNRvj9HC4glU9RXmDgV8KpQ6WT2sTE.jpeg
dNZ397APczpJTIP07rmz9nJ2kYnBX2b9rUlUBJVC.jpegبرای ساحل بنود اگه بتونید وسط هفته برید، می تونید از خلوت بودن اونجا لذت ببرید ، چون آخر هفته ها، محلی ها برای ماهی گیری یا تفریح، زیاد به اینجا می آیند.
یادتون باشه قبل اومدن با خودتون آب ببرید و مواد غذایی تهیه کنید، چون اونجا خبری از آب آشامیدنی یا خونه ی روستایی نیست که بخواید ازش وسیله تهیه کنید. kMKliyzNIQYyuR1FR82R6yL0flMsiTJz606TrRW5.jpegzpJ5ctBHHHKv2j1VvFh17j8OrRXEveazh5avUdnK.jpeg
بعد از شنا و کشف اون غار از دریا اومدیم بیرون و روی ساحل نشستیم ، از بچگی عادت داشتم که با فاصله به چیزها نگاه کنم ، این فاصله بهم فرصت درک اونها رو میداد.HP9nIzm9j1vuzegZt4Iaovoka63kD3K7tZC4htJm.jpegBin6JqYnz1VArO8HbxwOWUcGa0Ibju2mxvunsX2w.jpeg
کم کم برگشتیم برای صبحونه، لقمه ی آخر که پایین رفت، ماشین از دور معلوم شد،
از همون شب قبل باهاش هماهنگ کرده بودیم که ظهر بیاد دنبالمون.
وسایل رو جمع کردیم و پشت وانت گذاشتیم، ولی قبل از رفتن، برمی گردم ، خیلی آروم رو به دریا . و اون مکان جادویی یکباره تمام زیبایی هاش رو برای بار آخر می ریزه تو وجودم ، اون لحظه انگار برام همه چیز بود و اونجا بود که فهمیدم چطور میشه که یه آدم دلش نخواد از زیبایی دل بکنه و اینجا بود که یه بار دیگه عاشق سفر شدم .Z90SfgiKQ4GHFEIiNtZYUeoLdSpBZJCoqUqTK4CR.jpeg

 

سوار ماشین که می شیم و راه میوفتیم ، باز اون ساحل و خونه ها می مونن خودشون و خودشون ، انگار سالهاست اونجا تنها هستن ، مث یه خونه بعد از اتمام مهمونی و رفتن مهمون ها ... در غیاب ما دوباره آرامش خودشون رو بدست میارن ، تو مسیر برگشت به بالای تپه که می رسیم دریا رو از اون بالا می بینیم ، دریا کاپوت آبی برق افتاده ی ماشین سالهای بچگیم رو یادم میاره . ماشینی که کرایه کردیم مارو تا چاه علی میبره و از اونجا ادامه ی مسیر برگشت رو خودمون میریم .

 

صبح روز سوم :

برگشتم خونه یک جایی تو مرکز شیراز نسیم خنک پاییز میاد و من دوباره یاد دریا می افتم ، این بوی عجیب و نسیم خنک نمیذاره خاطره اونجا از ذهنم پاک بشه ، به یاد حرف مادربزرگ ام می افتم که می گفت دریا غم و غصه ها رو با خودش میبره و به جاش حال آدم رو خوب می کنه .

 

نویسنده : بهنام کهن درشوری

تمامی مطالب عنوان شده در سفرنامه ها نظر و برداشت شخصی نویسنده است و وب‌ سایت لست سکند مسئولیتی در قبال صحت اطلاعات سفرنامه ها بر عهده نمی‌گیرد.