ما فقط یک زوج ایرانی رو اونجا دیدیم (تا این قسمت از سفر تنها ایرانی­ های موجود در مسیر، خودمون بودیم)، ولی توریست­ های چینی (یا ژاپنی، یا شاید هم کره ­ای!) تعدادشون خیلی زیاد بود و هر طرف نگاه می­کردی یک گروهشون رو می­دیدی. چیز جالبی که در مورد لیدرهاشون وجود داشت این بود که وسط هر محوطه­ ای می­ ایستادن و با یک سیستم وایرلس اطلاعات کاملی رو به همراهانشون ارائه می­دادن، بدون اینکه لازم باشه همه رو یکجا جمع کنن، و توریست­ ها قادر بودن هرجایی رو که مایل بودن ببینند و توضیحاتی رو هم­زمان بشنوند. این بود که هر از گاهی، یک نفر رو میدیدی که وسط یه محوطه ایستاده و تصور می­کردی که با خدایان یونانی در حال مکالمه است.

کل محوطه رو طی 2 ساعت و نیم بازدید کردیم و بعد از خرید یادگاری از محوطه خارج شدیم و به سمت ایستگاه رفتیم. ایستگاه خیلی شلوغ بود و ما گروه دومی شدیم که باید منتظر دلموش می­موندیم که بعد از 15 دقیقه اومد و ما رو به ترمینال سلجوک برد و کرایه اش نفری 6 لیر شد. مسیر پر پیچ و خم و به صورت سربالایی بود و بعد از 15 دقیقه به ترمینال رسیدیم. دلموش­ های شیرینجه رو پیدا کردیم و رفتیم سوار شدیم، ولی متاسفانه ما جز اولین مسافرها بودیم و 20 دقیقه منتظر موندیم تا پر شد. تو این مدت زمانی که به انتظار می­گذشت، گرما خیلی اذیتمون کرد، که راننده لطف کرد و با اینکه ماشینش بی­حرکت بود کولر رو روشن کرد تا کمی خنک بشیم. کرایه تا شیرینجه نفری 3.5 لیر بود و بعد از حدود 15 دقیقه به مقصد رسیدیم.

تو قرن پانزدهم مردم شهر اِفِسوس اونجا رو ترک کردند و در شیرینجه ساکن شدند، اما روستایی که الان وجود داره مربوط به قرن نوزدهم می­شه. طبق روایات موجود، برده­ های آزاد شده یونانی در این روستا ساکن شدند و نام اون رو چیرکینجه (زشت) گذاشتند تا مانع از جلب توجه بشن، ولی در سال 1926، فرماندار استان ازمیر، اسم روستا رو به شیرینجه (زیبا) تغییر داد. در بدو ورود اولین بویی که به مشامم خورد بوی صابون بود. جلوتر که رفتیم فروشگاهی دیدم که پر بود از صابون­ های محلی که با گیاه­های محلی (رُز، بابونه، لَوِندر، دارچین، نارگیل و...) عطردار شده بودن، چیزی شبیه صابون مراغه ­ای خودمون، ولی با تنوع بیشتر و شیکتر!

51 . صابون فروشی در بازار شیرینجه

همین­طور که تو مسیر سربالایی روستا قدم می­زدیم، چیزی که زیاد می­دیدیم مغازه های پر از نوشیدنی، فروشگاه­ های صابون و محصولات محلی؛ روغن زیتون، ترشی، مربا، سقز، عسل و... بود (خوشبختانه هنوز محصولات چینی به اینجا نرسیده بود) و البته انواع آبمیوه­ های کهنه که از میوه­ های باغ­ های شیرینجه تهیه شده بود.

52 . فروشگاه مربا و روغن زیتون محلی در شیرینجه

53. فروشگاه ­های زیورآلات دست ساز

ساعت حدود 4 بود و هرچند تو اِفسوس خودمون رو با آجیل و تنقلات سیر کرده بودیم، وقتی تقریبن به بام شیرینجه رسیدیم، به همسر پیشنهاد دادم همونجا استراحت کنیم و نهار رو بخوریم. این بود که به رستوران Ocakbasi که سر راهمون بود رفتیم و تو تراس بالاییش نشستیم و از گارسون خواهش کردیم قبل از سفارش نهار، واسمون نوشیدنی بیاره تا یکم جون بگیریم؛ دوتا آب میوه تگریِ محلی.

54 . نمای شیرینجه از تراس رستوران Ocakbasi

تا آبمیوه از راه برسه من از شدت خستگی روی نیمکت کمی دراز کشیدم و پاهام رو روی نرده­ های تراس گذاشتم تا یکم بهشون استراحت بدم، ولی حالم داشت بد می­شد. این شد که رفتم و آب سردی به دست و صورتم زدم و تا برگشتم آبمیوه روی میز بود و به یک چشم بهم زدن سرش کشیدم و حالم حسابی سر جاش اومد. بعد گارسون رو خبر کردیم و غذا سفارش دادیم. از اونجایی که همسرم عاشق امتحان کردن مزه ­های جدیده، غذایی رو سفارش داد که حتی از شکلش نمی­شد فهمید چیه (بجز گوشت گوسفندش). من هم با اون اوضاع و احوال ترجیح دادم ریسک نکنم و کباب چنجه سفارش دادم (به همراه نوشیدنی­ ها جمعن 55 لیر). غذای همسر خیلی لذیذ بود و من کنجکاو شده بودم که قطعات سیب زمینی شکلش که مزه سیب زمینی نمی­داد، چی می­تونه باشه. وقتی از گارسون پرسیدم گفت که آرتیشو هست! اصلن قابل تصور نبود که آرتیشو به اون تلخی رو به این لذیذی طبخ کرده باشن.

55 .

56 .

بعد از ناهار، وقتی حالم یکم بهتر شد، تازه متوجه زیبایی اطراف شدم. تراس رستوران دید کاملی از روستا به ما می­داد و با سایبان کتونیش جلوی نور شدید آفتاب رو گرفته بود و باعث می­شد از هوای مطبوع روستا لذت ببریم.

57 . تراس رستوران Ocakbasi، تزیین شده با کدوهای خشک رنگ شده

بعد از خروج از رستوران دوباره راهمون رو به بالا ادامه دادیم و از پیاده روی میون بافت قدیمی و سنتی روستا روحمون رو تازه کردیم.

58 . نمونه ای از کلبه­ های قدیمی روستای شیرینجه

59 . نمونه­ ای از خانه­ های دو طبقه در شیرینجه

خیلی پیاده روی کرده بودیم و تصمیم گرفتیم خودمون رو دعوت کنیم به یکی از کافه­ های محلی واسه نوشیدن چای زغالی و قهوه ترکی که به روش محلی روی شن های داغ آماده می­شد. کافه شامل محوطه روبازی بود که عناصری مثل میز و صندلی و سماور زغالی که گوشه ­ای از معبر قرار داشت، بهش معنای کافه می­داد. فروشنده هم وسط این محوطه زیر سایبان چتری شکلش نشسته بود و در حالی که مشغول قهوه درست کردن بود، سفارش می­گرفت و بعد از گرفتن سفارش، پول­ ها رو تو دخلش که یه جعبه چوبی بود، قرار می­داد. ما هم بعد از گرفتن سفارشمون (7 لیر) رفتیم و کنار یکی از دیوارهایی که به سلیقه صاحبش پر بود از آویزهای زینتی و چشم زخم، نشستیم.

60 . سماور زغالی کافه محلی

61 . قسمتی از کافه روباز در ارتفاعات شیرینجه

62 . قسمتی دیگر از کافه تزیین شده با مبلمان دست ساز محلی

کمی اونطرف­تر از کافه، بنای کلیسا مانندی وجود داشت که در دست مرمت بود و از تراس بزرگی که در مقابلش قرار گرفته بود و مشرف به دره بود، می­شد واسه استراحت و سیراب شدن از هوای پاک و منظره سبز روستا، بهره برد.

63 . فضای داخلی کلیسای شیرینجه، ساخته شده از چوب

64 . تراس بزرگ جلوی کلیسای قدیمی شیرینجه

 بعد از یه استراحت کوتاه تو تراس، بدون طی کردن مسیر قبلی، از یک راه باریک کنار کلیسا، شیب رو به سمت پایین طی کردیم تا دوباره وارد بازارچه محلی بشیم. بعد از خرید دو شیشه سقز تازه (30 لیر) و یادگاری از شیرینجه و یه جعبه پر از انواع صابون­ های محلی قلب شکل، به سمت ایستگاه اتوبوس رفتیم. نزدیک ایستگاه بودیم که همسر گفت دوست داره مزه شربت محلی (که تو دکه­ های کوچک جلوی اکثر مغازه­ ها وجود داشت) رو امتحان کنه. من که کاملن احساس سیری می­کردم، انصراف دادم و فقط یک لیوان شربت توت سیاه خریداری کردیم (3 لیر). همسرم در حالی که شربتش رو می­نوشید چشم هاش هی بازتر می­شد و احساس رضایتش از اون نوشیدنی رو اونطور نشون می­داد و به من اصرار کرد که حتمن مزه ­اش کنم؛ باید بگم فوق العاده بود و شربتی به اون خوشمزگی تو عمرم نخورده بودم، حیف که سیر بودم و حتی جای یک جرعه آب رو هم نداشتم. خلاصه دلموش اومد و شیرینجه رو به مقصد ترمینال سلجوک ترک کردیم. از ترمینال سلجوک هم سوار دلموش­ های کوش ­آداسی شدیم و بعد از 20 دقیقه به مقصد رسیدیم، که کرایه این مسیر نفری 7 لیر بود.

دوباره از ترمینال سوار دلموش لیمان شدیم و طرفای ساعت 7 بود که به هتل رسیدیم. یه چرت یک ساعته زدیم و رفتیم که قبل از خداحافظی یه گشتی تو کوش آداسی بزنیم. از بین تمام گزینه­ هایی که واسه گذروندن باقی روز جلومون بود، دیدن بازار قدیمی که نزدیک هتل بود و گشت شبانه با کشتی رو انتخاب کردیم. ولی متاسفانه نصف بیشتر بازار تعطیل بود و چون تور کشتی ساعت 10 بود، بقیه وقتمون رو به پیاده روی تو پارک شهری و خیابون­ ها گذروندیم و وسط راه به یک بستنی فروشی برخوردیم و یک بستنی بزرگ ازش خریدیم؛ خوشمزه ترین بستنی ترکی که در طول هر دو سفرم به ترکیه خورده بودم. ولی متاسفانه یادم رفت اسم بستنی فروشی رو به خاطر بسپارم.

پیاده رفتیم سمت معبری که منتهی می­شد به قلعه و بلیط تور شبانه کشتی به مبلغ 10 لیر برای هر نفر تهیه کردیم و از اونجایی که احتمال می­دادیم قیمت هر چیز تو کشتی دو برابر باشه، رفتیم سمت کافه نزدیک قلعه تا آب بخریم. جالبه که وقتی گفتم آب معدنی می­خوام، دوتا شیشه نوشیدنی که فکر می­کردم سودا باشه واسم آوردن! تکرار کردم: من آب معدنی می­خواستم. -خب اینا آب معدنی هستن. -پس اون آب توی بطری­ های پلاستیکی چیه؟ -اون آب آشامیدنیه. و اونجا بود که کشف جدیدی کردم و به ماهیت اون بطری­ های شیشه­ ای پی بردم!

وارد کشتی شدیم و به سمت عرشه بالایی رفتیم و از بین کوسن­ های بزرگ و تشک­ هایی که یک گوشه گذاشته شده بود، دوتا کوسن برداشتیم و یک گوشه از کف عرشه لم دادیم و مشغول نگاه کردن به آسمون شدیم. کشتی کم کم پر شد و ساعت 10 بود که راه افتاد. تور کشتی یک ساعته بود و فقط موزیک داشت و هر چیزی که می­خواستی رو می­تونستی بخری. ما ترجیح دادیم از اون آرامش شبانه، زیر آسمون پر ستاره لذت ببریم که این لذت با برخورد ملایم و گهگاه شدید کشتی با موج­ های دریا چند برابر می­شد. همه مثل ما آرام نشسته یا دراز کشیده بودند و تو کشتی فقط صدای موزیک شنیده می­شد. تقریبن پایان سفر بود که یک آهنگ قدیمی محلی ترکی پخش شد و من و همسر با بشکن زدن، همراهیش کردیم. کم کم بشکن زدنامون تبدیل به دست زدن شد و بقیه هم شروع کردن با ما دست زدن و شعر خوندن، که یهو چندتا پیرزن و پیرمرد ترک از سر جاشون بلند شدن و یه دایره تشکیل دادن و با آهنگ شروع کردن به محلی رقصیدن... این هم از تاثیرات مردم خونگرم خوزستانی در اقصی نقاط جهان!

بعد از تشویق کردنشون از جا بلند شدیم تا یه نگاهی هم به اطراف بندازیم. صحنه جالبی که باهاش مواجه شدیم وجود ستاره ­ها تو آسمون بود که تو اون تاریکی، فقط تا قبل از جزیره دیده می­شدن و نور زیاد شهر حضورشون تو آسمون بالای جزیره رو از بین برده بود. خیلی تلاش کردم از این صحنه زیبا عکسی تهیه کنم ولی متاسفانه تکان­ های کشتی مانع می­شد. قلعه هم با نورپردازی زیباش، جلوه خاصی تو شب داشت.

65 . نمای نورپردازی شده قلعه کوش آداسی در شب

راس ساعت 11 از کشتی پیاده شدیم و چون خیلی خسته بودیم مستقیم به سمت هتل رفتیم. وارد لابی هتل که شدیم به انگلیسی سلام کردم و شب بخیر گفتم، ولی قبل از اینکه صاحب هتل جوابم رو بده، پیرزنی که باهاش مشغول صحبت بود با لحن گرمی جوابم رو داد و به سرعت پرسید: شما کجایی هستید که انگلیسی صحبت می­کنید؟ - ما ایرانی هستیم. – من هم اهل ولز هستم، از آشناییتون خوشوقتم. –من هم از آشناییتون خوشوقتم... و این شروع مکالمه نیم ساعته ما شد با زوج ولزی. پیرزن خیلی شمرده و واضح صحبت می­کرد، ولی همسرش لهجه بریتیش غلیظی داشت که باعث می­شد هر جمله­ اش رو دوبار تکرار کنه. از خودشون گفتن و اینکه تا به حال ایران رو ندیدن و 15 ساله که تو کوش ­آداسی یه خونه خریدن و تعطیلات تابستونشون رو اونجا می­گذرونن و عاشق فرهنگ مردم ترکیه هستن. همسرم هم طبق معمول با آقاهه شروع کرد به صحبت در مورد فوتبال. تحلیل فوتبال بریتانیا، دلایل ناکامی فوتبال ملی در ولز، گرت بیل، رایان گیگز و ایان راش و... دیگه همسرم داشت چیزهایی می­گفت که پیرمرد سنش قد نمی­داد! من هم از ایران واسشون گفتم و اینکه جاهای زیبا و دیدنی کشور ما دست کمی از ترکیه نداره و ازشون دعوت کردم به ایران بیان و اینکه می­تونن مهمون خونه ما بشن. از این جمله من خیلی تعجب کرده بودن و پرسیدن که واقعن امکانش هست تو خونم مهمونشون کنم. وقتی دوباره گفتم بله، مطمئن شدن و ایمیل آدرس و شماره موبایلم رو گرفتن که اگر قصد سفر به ایران رو داشتن با ما تماس بگیرن. داشتم ازشون خداحافظی می­کردم که از ما دعوت کردن صبحانه رو کنار هم تو خونشون بخوریم. من هم تشکر کردم و توضیح دادم که فردا صبح کوش­ آداسی رو ترک می­کنیم و فرصت نمی­شه که مجدد ببینیمشون. اضهار تاسف کردن و گفتن آخر هفته عازم ولز هستن، چون به گفته خودشون تو خونشون (البته گفتن تو قلعه زندگی می­کنن، احتمالن یکی از اون قلعه­ هایی که تو فیلم "Me, before you" بود) از 7 نفر سالمند مراقبت می­کردن که بیشتر از اون نمی تونستن تنهاشون بذارن! تو نگاه اول احساس می­کردی خودشون به مراقبت احتیاج دارن، ولی وقتی این جمله رو گفتن، معنی سالمندی تو ذهنم به آنی دچار تحول شد! احتمالن سالمندی تو کشورشون به سنین بالای 100 سال اطلاق می­شه، چون می­گفتن دو نفر از کسانی که تحت حمایتشون هستن، یکی 102 ساله و دیگری 104 ساله است. خیلی دوست داشتم می­پرسیدم چند سالشون هست، شاید امید به زندگی در من یکی، بالاتر می­رفت، ولی از اونجایی که می­دونستم این سوال تو فرهنگشون جزء سوالات بی­ ادبانه است، به خودم اجازه پرسیدنش رو ندادم. خداحافظی کردیم و مثل یه مادربزرگ و پدربزرگ مهربون ما رو در آغوش کشیدن و واسمون آرزو کردن که سفر خوشی داشته باشیم. به سمت اتاق رفتیم و بعد از خوردن کمی تنقلات و ارائه درمان خانگی اجباری به همسر (اصرار داشت که خوبِ خوب شده)، بدون اینکه حتی یه لحظه به فکر جمع کردن وسایل باشم، با ذهن مشغول به ولزی­ ها، بیهوش شدم.

 

روز پنجم: کوش ­آداسی-ازمیر ، ازمیر-چشمه ، چشمه-آلاچاتی ، آلاچاتی-چشمه

ساعت 9 صبح از خواب بیدار شدیم و بعد از صرف صبحانه، وسایل رو جمع کردیم و ساعت 11 بود که رفتیم واسه تحویل اتاق و خداحافظی با هَپی مَن. ولی یه نفر دیگه پشت میز پذیرش نشسته بود. هزینه دو شب اتاق رو پرداخت کردیم و داشتیم می­رفتیم که یهو سروکله هَپی مَن پیدا شد. ازش بخاطر مهمان­ نوازی و راهنمایی هاش تشکر کردیم. از ما خواهش کرد سلامش رو به ایران، مخصوصن اصفهان زیبا، برسونیم. ازش پرسیدم: اصفهان رو دیده؟ -نه، تو سفرنامه ابن بطوطه دربارش خوندم. واسش توضیح دادم که الان زاینده رود خشک شده، ولی همچنان مساجد، پل­ ها و عمارت­ هاش بی­نظیره. واسش آرزو کردم که بتونه هرچه زودتر به ایران بیاد و خودش همه چیز رو از نزدیک ببینه. با اون هتل دوست داشتنی خداحافظی کردیم و با دلموش روانه ترمینال شدیم و اونجا از شرکت مسافربری پاموکاله دوتا بلیط، هرکدوم به مبلغ 44 لیر، تهیه کردیم به مقصد ازمیر.

اتوبوس ساعت 11:30 حرکت کرد و ما بعد از 1 ساعت و ربع ازمیر بودیم. از اونجا هم بلیط گرفتیم واسه چشمه، نفری 40 لیر و ساعت 12 از ازمیر حرکت کردیم به سمت چشمه و ساعت 1:40 رسیدیم به مقصد. ولی قبل از خارج شدن از ترمینال از تنها کسی که اونجا انگلیسی بلد بود زمان حرکت اتوبوس به ازمیر رو واسه روز بعد پرسیدیم تا بتونیم برنامه ریزی دقیقی داشته باشیم. از رو نقشه چند­تا هتل در نزدیکی ساحل رو پیدا کرده بودیم که فاصلشون تا ترمینال حدود 15 دقیقه بود. پیاده از ترمینال راه افتادیم به سمت هتل­ ها. هوا گرم بود و شرجی و چون لباس خنکی که این چند روز تنم بود رو ترجیح داده بودم اون روز نپوشم، جنس (نه چندان ضخیم) لباس جدید باعث می­شد گرما بیشتر اذیتم کنه، جوری که 15 دقیقه اندازه یک ساعت گذشت. خلاصه به کوچه­ ای رسیدیم که هتل مورد نظرمون در اون قرار داشت. طبق معمول همسر و وسایل یکجا موندن و من راه افتادم بین هتل­ها واسه پرس و جو. اولین هتل مبلغ 300 لیر واسه یک شب رو پیشنهاد داد. تو اون کوچه هتل دیگه ای نبود، این شد که کمی مسیر رو به سمت جلو ادامه دادیم و به کوچه ای رسیدیم که سه تا هتل داشت. اولی یک هتل جمع و جور که اتاقش مجهز بود و کرایه اش شبی 150 لیر بود. بعدی بیشتر شبیه ویلا بود تا هتل؛ یک سوییت کامل با هال و آشپزخونه و اتاق خواب که شبی 200 لیر می­شد. هتل سوم هم فقط قیمتش رو پرسیدم که شبی 300 تا بود. برگشتم پیش همسرم که کنار هتل اول ایستاده بود و بهش گفتم همینجا بهتره؛ Antic ridvan hotel . واقعن آنتیک بود، با مبلمان آنتیک، بدون آسانسور و ما باز هم ساکن طبقه اول شدیم. صاحبش دختر خانم خوشرویی بود باز هم با چهره یونانی، و جالب بود که موقع نشون دادن اتاق، پنکه رو جزء آپشن اتاق معرفی کرد!

66 .

67 .

68 .

اولین کاری که کردم بلوز خنک مهربونم رو شستم و آویزون کردم تو حمام تا زود خشک بشه. رفتم دوش بگیرم که متوجه شدم پایه دوش شکسته و باید واسه نگه داشتن سری دوش از دستم به عنوان علمک دوش استفاده کنم (دوش گرفتن با اعمال شاقه!). بعد از کمی استراحت، حدود ساعت 4 بود که به قصد نهار از هتل بیرون زدیم. قبلش به صاحب هتل اطلاع دادم که پایه دوش شکسته، اون هم گفت رسیدگی می­کنه (شب که برگشتیم یه پایه جدید اونجا نصب شده بود). اون طرف خیابون پر بود از کافه و رستوران. اول به رستوران شیکی رفتیم که خالی بود و فکر می­کردیم تعطیل باشه که یهو یکی اومد بیرون و گفت: بفرمایید! ما ترجیح دادیم تو فضای باز بشینیم و از گارسون خواستیم منو رو واسمون بیاره. یه منو پر از غذاهای دریایی و گریل، با قیمت های نجومی. تشکر کردیم و به راهمون ادامه دادیم که یهو همسرم لوگوی مک دونالد رو دید و همونجا نشست. یه دبل برگر سفارش دادیم و یه چیکن برگر (30 لیر). باد شدیدی می­ اومد و غذا خوردن رو سخت کرده بود، ولی بهتر از فضای خفه و شرجی داخل بود. متاسفانه آب دریا تو چشمه بوی مطبوعی نداشت و با وجود گرما بدتر هم می­شد، این بود که ترجیح دادیم وقت زیادی رو اونجا تلف نکنیم و مستقیم رفتیم سمت ایستگاه و دلموش آلاچاتی رو سوار شدیم و برای هر نفر مبلغ 5.5 لیر پرداخت کردیم و بعد از 20 دقیقه آلاچاتی بودیم.

اول رفتیم سمت آسیاب­ های بادی قدیمی آلاچاتی که سمبل شهر محسوب می­شن. کلی عروس و داماد با تیم عکاسی­شون اونجا اومده بودن و مشغول عکاسی بودن که به نوبه خودشون می­تونستن جزء جاذبه ­های توریستی آلاچاتی باشن. کافه­ هایی هم کنار آسیاب ها وجود داشت که می­شد پشت میزهاش نشست و از منظره شهر لذت برد.

69 . نمای آسیاب­ های بادی از بازار

70 . عروس و داماد و گروه عکاسی شون در کنار آسیاب های بادی

کمی اون بالا موندیم و همراه با تماشای شهر مشغول آجیل خوردن شدیم و ته ظرفش رو که درآوردیم راه افتادیم بین بازار و کوچه پس کوچه های آلاچاتی. همه جا پر از رنگ بود؛ گل­ های کاغذی رنگارنگ و آویزهای تزیینی که روی همه دیوارها به چشم می­خورد، کافه­ ها و رستوران­ هایی که نمی­تونستی محدودشون رو تشخیص بدی و هرکدوم با تزیینات و مبلمان رنگارنگشون جلوه خاصی به معبر داده بودن و کوچه و بازار رو شبیه فضای کارناوال کرده بودن. تنها کاری که می­تونستیم انجام بدیم راه رفتن بود و لذت بردن از این همه سرزندگی.

71 .

73 .

74 .

75 .

76 .

77 .

78 .

حضور تو اون فضا انقدر حس خوبی بهمون داده بود که به سرمون زد شب رو همونجا بمونیم، ولی وقتی قیمت کرایه یک شب رو از یه اُتل کوچیک و ساده پرسیدیم و با مبلغ 300 لیر مواجه شدیم (دو برابر قیمت هتلمون در چشمه)، ترجیح دادیم شب رو برگردیم چشمه. دیگه داشت غروب می­شد که برگشتیم تو بازار تا یادگاری آلاچاتی رو بخریم. یادگاری­ هاش انقدر خوشگل بودن که تصمیم گرفتیم فامیل و دوستان هم ازشون داشته باشن. این بود که 20 تا یادگاری خریدیم و خیال خودمون رو از خرید سوغاتی راحت کردیم.

مچ پای چپم کمی دردناک شده بود، ولی از اونجایی که قرار گذاشته بودیم یک­جایی از سفرمون رو دوچرخه سواری کنیم، برگشتیم سمت باجه­ کرایه دوچرخه که موقع رسیدن به آلاچاتی کنار ایستگاه دیده بودم. می­گفتن فقط واسه یک ساعت، هر دوچرخه رو 50 لیر کرایه میدن. ما گفتیم دوتا دوچرخه واسه نیم ساعت کرایه می کنیم و 50 تا واسه دوتاش می­پردازیم. داشتیم چونه می­زدیم که یکیشون برگشت گفت تایم کاریشون تمام شده (ساعت 8 بود)، بریم تا فردا. ما هم رفتیم و دیگه برنگشتیم.

اون شب فوتبال داشت و همسرم یه کافه رو وسط بازار نشون کرده بود که اونجا بشینه و فوتبال تماشا کنه، ولی درد مچ پام داشت بیشتر می­شد و توان برگشتن به مرکز شهر رو نداشتم. این بود که تصمیم گرفتیم برگردیم چشمه و من برم هتل و همسر تو یکی از کافه­ های چشمه، فوتبال رو تماشا کنه. ساعت 8:30 چشمه بودیم. همسرم پیشنهاد داد که شام رو بخوریم و بعد بریم هتل، ولی پادردم خیلی شدید شده بود و هر یه قدم اضافی که برمی­داشتم، درد بیشتری رو حس می­کردم. این بود که ازش خواستم اول من رو برسونه هتل و بعد از تماشای فوتبال هرچی خواست بگیره و بیاره هتل با هم بخوریم.

رسیدیم هتل و من رفتم به اتاق و تا می­تونستم پماد مالیدم به مچ پامو با بانداژ بستمش و بعد از خوردن یه قرص ضد التهاب، رفتم زیر پتو و خوابم برد. تو خواب سنگینی بودم که احساس کردم در اتاق باز شد؛ بله، همسر جان غذا به دست وارد شد. احساس کردم دو ساعت گذشته، ولی وقتی به ساعت نگاه کردم متوجه شدم فقط 45 دقیقه از خوابم گذشته. نمی­دونم با دیدن کافه­ های آلاچاتی، وقت گذروندن تو کافه­ های چشمه واسش لطفی نداشت یا دلش نیومده بود من رو تنها بذاره، هرچی بود دوتا ساندویچ خریده بود و برگشته بود هتل و باقی فوتبال رو تو هتل تماشا کرد. بعد از خوردن شام یه آبمیوه عجیب غریب قرمز رنگ که حتی از اسمش نمی­شد فهمید چیه، از تو یخچال درآورد و گفت: اینو مخصوصن واسه تو گرفتم، قرمز رنگ مورد علاقه­ ات. اومدم مزه­ اش کنم که احساس کردم دارم اسید می­خورم؛ تند و شور و ترش! ازش تشکر کردم و گذاشتمش یه گوشه و از طعمی که چشیده بودم هنوز تو شوک بودم. کمی با گوشی­ هامون اطلاعات جمع کردیم و حدود ساعت 11 خوابمون برد.

 

روز ششم: چشمه-ازمیر

صبح ساعت 9:30 به حیاط هتل رفتیم و تو فضای دنج صورتی رنگش صبحانه و کیک خانگی رو میل کردیم. مچ پام بهتر شده بود، ولی هنوز کمی درد داشت و این بود که بعد از صبحانه یه قرص ضدالتهاب دیگه رو نوش جان کردم.

79 .  حیاط هتل Antic ridvan

بعد از صبحانه به اتاق رفتیم و وسایل رو جمع کردیم و راس ساعت 11 بود که چک اوت کردیم و وسایلمون رو تحویل هتل دادیم و راه افتادیم به سمت شهر. هوا نسبت به روز قبل بهتر شده بود، شاید هم لباس من مناسب­تر شده بود! واسه همین رفتیم تو شهر یه گشتی زدیم و به نظرم چشمه هم قشنگ اومد. کلن همه چیز خیلی فانتزی بود.

80 . ورودی پارکینگ یکی از بناهای روبروی هتل

81 . بازارچه کنار آب

82 . کافه روبروی قلعه چشمه

83 . زیرگذر یکی از رستوران­ ها که با قفس ­های چوبی، پر از پرنده­ های پارچه­ ای تزیین شده بود

بعد از یک گشت نیم ساعته راه افتادیم به سمت قلعه قدیمی چشمه که نزدیک هتلمون بود. این قلعه مربوط به دوران عثمانی می­شه و در سال 1508 در دوران سلطنت بایزید دوم ساخته شده و خوب نگهداری شده بود و دوتا از برج­ هاش تبدیل به موزه و گالری شده بود.

84 . نمای بیرونی قلعه چشمه

85 . نمایی از حیاط جلویی قلعه

86 . توپ­ های جنگی زمان عثمانی بر روی برج Ceneviz

87 . نمایی از حیاط پشتی قلعه

88 . دید به دریای اژه از برج Cakabey

89 . دید به اسکله و شهر چشمه از بالای برج Cakabey

بعد از بازدید کامل از قلعه، بستنی به دست راه افتادیم به سمت هتل و بعد از تحویل گرفتن وسایلمون راهمون رو به سمت ترمینال ادامه دادیم. تو ترمینال همون آقایی که روز قبل راهنماییمون کرده بود رو دوباره دیدیم و از ما پرسید که ازمیر می­ریم، ما هم جواب مثبت دادیم و بلافاصله اتوبوسی رو نشونمون داد و از ما خواست سوارش بشیم. این دفعه ته اتوبوس افتادیم، با اینکه نصف اتوبوس خالی بود، ولی حدس زدیم که بین راه بخواد مسافر سوار کنه و حدسمون هم درست بود. بعد از راه افتادن اتوبوس شاگرد راننده اومد و از همه کرایه سفر رو که نفری 36 لیر می­شد، گرفت. کل پذیرایی اتوبوس هم محدود بود به آب و بستنی که بعد از خوردنش خوابمون برد.

ساعت 2 ظهر بود و بعد از یک ساعت رسیده بودیم ازمیر. بعد از پیاده شدن از اتوبوس اولین چیزی که به چشمم خورد، یه عالمه فیلتر سیگار روی زمین بود (چیزی که تا اون لحظه از سفرمون ندیده بودیم؛ زباله!). هوای ازمیر هم که از چشمه بدتر بود، چون به شرجی، آلودگی (جز لاینفک شهرهای بزرگ) هم اضافه شده بود. و اینجا بود که شنیدم عابرها چندتا درمیون، فارسی صحبت میکنن! بله! رسیده بودیم به یکی از مراکز خرید ترکیه و دیدن هموطن­ های عزیزم که عاشق خرید هستند، اصلن جای تعجب نداشت!

جایی که پیاده شدیم ایستگاه مترو روبروی ما، اون طرف خیابان بود و واقعن رفتن به اون طرف خیلی واسم سخت بود که همسر پیشنهاد داد با اتوبوس ­های شهری که از اونجا عبور می­کردن به سمت میدان 9 Eylul (نهم سپتامبر؛ روز آزادی ازمیر از اشغال یونانی­ ها) بریم. در حال حرف زدن بودیم که یه اتوبوس شهری از راه رسید و من با نشون دادن مقصدمون روی مپ، از راننده پرسیدم مسیرش می­خوره یا نه، که جواب مثبت داد و ما سوار شدیم. وسط­ای راه بود که یه نگاه به مپ انداختیم و متوجه شدیم اتوبوس داره خلاف جهت مقصد ما حرکت می­کنه. این بود که رفتم به راننده مسیر رو دوباره نشون دادم و سعی کردم متوجهش کنم که ما داریم از مقصدمون دور می­شیم، ولی انگلیسی متوجه نمی­شد که یکی از مسافرها صدام کرد و شروع کرد به انگلیسی صحبت کردن و به ما گفت دو ایستگاه دیگه باید پیاده بشیم و از پل عابر بریم اون طرف خیابون و از اونجا یک اتوبوس دیگه رو سوار بشیم و برگردیم سر جای اولمون! خلاصه ازش تشکر کردم و تو اون ایستگاهی که گفته بود پیاده شدیم و چون کارت شهری نداشتیم به راننده پول خورد دادم که قبول نکرد و ازش تشکر کردیم و خودمون رو رسوندیم به اون طرف خیابون.

تو اون ایستگاه آقایی بود که انگلیسی دست و پا شکسته بلد بود و وقتی بهش گفتم قصد رفتن به کجا رو داریم، کد اتوبوسی رو گفت که باید سوارش می­شدیم. واسش توضیح دادم که کارت شهری نداریم و امکانش هست بهش پول خورد بدیم و اون واسمون کارت بکشه که متوجه شدیم اعتبار کارتش کافی نیست. این بود که راهنماییمون کرد بجای اتوبوس سوار دلموشی بشیم که همون مسیر رو می­رفت و وقتی دلموش رسید به ترکی به رانندش گفت که مارو کجا پیاده کنه. ازش خداحافظی کردیم و سوار شدیم.

بعد از 15 دقیقه، دوباره برگشتیم سر جای اولمون. دیگه منتظر اتوبوس نشدیم و رفتیم به ایستگاه مترو Fahrettin Altay که شروع خط قرمز رنگ مترو بود و بعد از خرید یک کارت 20 لیری (8 مسیره) سوار ترن شدیم و در ایستگاه Basmane پیاده شدیم و به کمک آسانسور خودمون رو رسوندیم روی زمین. از ایستگاه مترو تا میدان 9 Eylul که نزدیک هتل مورد نظرمون بود رو پیاده رفتیم که مسیرش حدود 5 دقیقه می­شد. در کنار این میدان نمایشگاه (پارک) بین المللی ازمیر قرار گرفته که خیلی از فستیوال­ ها و مراسم­ های بزرگ در اون برگزار می­شه.

90 . میدان 9 Eylul ازمیر (نمای ورودی پارک بین المللی ازمیر در سمت چپ عکس)

طبق معمول رفتم تا قیمت اتاق رو بپرسم. مسئول پذیرش آقای محترمی بود که تو این سفر اولین نفری بود که می­دیدم تو هتل لباس فرم پوشیده. گفت که قیمت اتاق واسه یک شب 200 لیر هست و از همکارش خواست تا اتاق رو نشونم بده. همکارش هم مثل خودش به زبان انگلیسی مسلط بود و تو آسانسور در مورد سفرمون به ترکیه پرسید. واسش خیلی جالب بود و دوست داشت بدونه از کجا بیشتر خوشم اومده و ... و حضورم در کشورشون رو خوش آمد گفت.

به اتاق رسیدیم. هتل شیکی بود ولی باز با یه تخته لیلی پوتی! تشکر کردم و برگشتم پایین و موقع خروج واسم آرزوی سفر خوشی رو کردند. از در هتل بیرون زدم و دیدم همسر درب یه هتل دیگه که کنار همون هتل بود ایستاده و اشاره کرد برم پیشش. گفت که یکی از کارکنان اون هتل بهش گفته اتاق دبل رو شبی 160 لیر کرایه می­دن. من هم رفتم واسه چک کردن اتاق و بله! یه تخت بزرگ با یه تشک سفت و سخت مناسب کمردرد! با خوشحالی برگشتم پایین و به همسر گفتم همینجا میمونیم؛ Mar light Hotel. پذیرش هتل آقای خنده رویی بود که انگلیسی رو از خود بریتیش­ ها هم غلیظ­تر و سریعتر صحبت می­کرد (بهتر بود معلم زبان انگلیسی می­شد) و بعد از گرفتن پول و توضیحاتش در مورد خدمات هتل، رهامون کرد تا یکم نفس تازه کنه! بعد از یک هفته، این اولین هتلی بود که درب اتاقش رو با کارت باز می­کردیم! وارد اتاق که شدیم لبخندی از رضایت روی لب همسر نشست. مبلغی که واسه اتاق پرداخت کرده بودیم، نسبت به تمام هتل­ هایی که تو اون سفر گرفته بودیم، واقعن کم بود و فکر کنم دلیلش نبود مسافر بود.

91 .

92 .

93 .

نکته جالب توجه اینکه، معمولن در هتل های ترکیه (حتی هتل های نسبتن لوکسی که در سفر قبلی به استانبول و قونیه گرفته بودیم) خبری از دمپایی پلاستیکی در سرویس بهداشتی نیست و اگر قصد سفر به ترکیه رو دارید و کنار اومدن با این مسئله واستون مشکله، حتمن یک جفت دمپایی رو به وسایل شخصیتون اضاف کنید.

وسایل رو گذاشتیم تو اتاق و رفتیم دنبال غذا. دور میدون چندتا رستوران دیده بودم که پیشنهاد دادم بریم همونجا و دلی از عزا دربیاریم، ساعت طرفای 4 بود. قبل از رسیدن به رستوران­ ها، همون دور میدون چشمم خورد به آژانس مسافرتی پاموکاله و رفتیم داخل تا ساعت حرکت اتوبوس­ های دنیزلی رو بپرسیم. وقتی توضیحات کاملی از ساعت حرکت اتوبوس­ ها گرفتیم، متصدی آژانس گفت: حرکت از همینجا انجام می­شه و نیازی نیست تا ترمینال مسافربری برید، فقط کافیه 20 دقیقه قبل از حرکت درب آژانس باشید. باورمون نمی­شد! مگه از این بهتر هم می­شد؟ این بود که بدون معطلی دوتا بلیط واسه روز پنجشنبه به مبلغ 40 لیر واسه هر نفر، تهیه کردیم و با خیال راحت رفتیم که نهار بخوریم. هوای شرجی و گرسنگی بدجوری داشت اذیتم می­کرد و از اون بدتر رستوران­ هایی بود که یکی بعد از دیگری رد می­کردیم، چون هیچکدوم سیستم تهویشون کار نمی­کرد! شاید بخاطر گرونی برق بود، چون بیاد آوردم همین وضعیت توی لابی دوتا هتلی که سر زده بودم و حتی در سالن مترو، برقرار بود. همینجوری جلو رفتیم تا به رستورانی رسیدیم که اگرچه سیستم تهویه­ اش خاموش بود ولی جلوی ورودیش بالای میزها سیستم مه­ پاش کار گذاشته بودن. همونجا نشستیم و منو رو بالا پایین کردیم و دوتا غذا سفارش دادیم (45 لیر) و تا غذا رسید امون ندادیم و تهش رو درآوردیم و فراموش کردم عکس بگیرم. غذای من شامل تیکه­ های بادمجان بود که بینشون به اندازه قطر بادمجان­ ها، گوشت چرخ کرده به سیخ زده بودن و متاسفانه مغز گوشتی کباب خوب پخته نشده بود و به سختی خوردمش! غذای همسر هم لوله کباب بود که یه­ جورایی شبیه کباب کوبیده خودمونه ولی مغز پخت، به همراه بلغور پلو.

رفتم سمت صندوق که پول غذا رو حساب کنم که صندوقدار پرسید: کجایی هستید؟ -ایرانی. -به کشور ما خوش آمدید. –سپاس. –تازه رسیدین ترکیه؟ -نه، یه هفته ای هست اینجا هستیم. –جدی؟ کجاها رفتین؟ و من دوباره لیست کاملی از برنامه سفرمون دادم و وقتی به بدروم رسیدم چشماش برق زد و گفت: واااای! من تا پنج سال پیش اونجا زندگی می­کردم، ولی بخاطر کار مجبور شدم بیام ازمیر و تو این شلوغی گیر افتادم و... من هم قصه خودم رو که فرقی با قصه اون نداشت و شامل گیر افتادن تو تهران بود، واسش تعریف کردم و یکم همدردی کردیم. خداحافظی کردم و پیاده رفتیم به سمت ایستگاه مترو Basmaneh و در ایستگاه Fahrettin Altay از قطار پیاده شدیم و با دلموش (نفری 3 لیر) خودمون رو رسوندیم به مرکز خرید آگورا. این مرکز خرید خیلی بزرگ بود و ما فقط نصفش (و حتی کمتر) رو تونستیم بگردیم و بجای خرید چیزهایی که لازم داشتیم، با یک عروسک و لباس نوزاد (واسه نوه تازه متولد شده خانواده) از مرکز خرید بیرون زدیم و تنها چیزی که تو اون مرکز خرید واسه خودمون خریدیم بستنی و کوکا کولا از مک­دونالد بود. حدود ساعت 10:30 بود رسیدیم هتل و من رفتم بخوابم که همسرم گفت: پس شام؟! –من خیلی خستم، برو بیرون واسه خودت یه چیزی بخر. خداحافظی کرد و رفت و یادم اومد که صبح برنامه ازمیر گردی داریم و خودم رو مجبور کردم تمام وسایل رو جمع کنم و بعد بخوابم. همسرم یک ساعت بعد برگشت هتل و با خنده گفت: رفتم یه جایی که ساندویچ­ هاش با اینکه هیجان­ انگیز بودن خیلی ارزون بودن! و از نحوه ساندویچ پیچیدن فروشنده واسم گفت و همبرگری که نوش جان کرده بود.

94 .

قبل از خواب هم با مامانم تماس تصویری برقرار کردم و وقتی چهره­ های شکلاتی ما رو دید جا خورد و شاکی شده بود و یک خط درمیان تکرار می­کرد: این چه بلاییه سر خودتون آوردین؟! کلی خندیدیم و با قطع تماس حدود ساعت 1 بود که به خواب رفتیم.

 

روز هفتم: ازمیر-دنیزلی، دنیزلی-چارداک

صبح که رفتیم واسه صبحانه، در بدو ورود من با میزی پر از کیک و بیسکوییت مواجه شدم، خوشبختی تا این حد؟! عاشق شیرینیجات باشی و یه میز پر جلو روت باشه؟! فورا یه بشقاب برداشتم و از همه اون کیک و بیسکوییت ها یه دونه گذاشتم توش. ولی گول خورده بودم، چون فقط چهارتاشون کیک و بیسکوییت بودن، بقیشون صبحانه هایی بودن که فقط شکل کیک داشتن، مثل تخم مرغ و سبزیجات. بعد از صرف صبحانه چک اوت کردیم و وسایلمون رو تحویل پذیرش هتل دادیم و رفتیم سوار مترو بشیم و ازمیر گردی کنیم.

95 . پرنده های به صف شده روی سیم برق، تو مسیر مترو

به کمک مترو به سمت ایستگاه Basmane رفتیم و در ایستگاه konak پیاده شدیم و به سمت برج ساعت رفتیم.

96 . نقشه مترو ازمیر

برج ساعت که در میدان کُناک قرار گرفته، با معماری زیباش به سبک و طرح عثمانی، در سال 1901 توسط معماری فرانسوی، به مناسبت بیست و پنجمین سالگرد سلطنت عبدالحمید دوم، به او هدیه داده شد (جالبه که ارتفاع برج هم 25 متر هست). دور میدون پر بود از کبوتر، به خانمی که در گوشه ای از میدون دونه پرنده میفروخت، 2 لیر دادیم و یه لیوان دونه خریدیم و با پاشیدن واسه کبوترها، هم تفریح کردیم و هم به پیشنهاد همسر با دویدن بینشون چند تا عکسِ کودکِ درون گرفتیم.

97 . میدان ساعت ازمیر

98 . نمای نزدیک از برج ساعت

بعد از میدون به سمت بازار Kemeralti رفتیم. یه بازار سرپوشیده شبیه بازارهای سنتی ایران، پر از کالاهای رنگارنگ که از قرن هفدهم تا به­ حال، مرکز تجارت مردم ازمیر بوده. همینطور که از وسط بازار عبور می­کردیم، به یه نقره فروشی رسیدیم. همسرم مشغول عکاسی از سینی­ های پر از نقره بود که یهو چشمم خورد به انگشتری که چندین سال بود تو بازارهای سنتی خودمون دنبالش می­گشتم و پیداش نکرده بودم! جالبه، چیزی که دنبالشی، یه جای دیگه از دنیا منتظرت باشه! بدون اینکه حتی فکر کنم از تو سینی برش داشتم و خریدمش.

99 . بازار کمرآلتی

100 .

بعد از اون رفتیم به سمت مرکز بازار، که با سایبان پوشیده شده بود و به­ صورت قهوه ­خانه درآمده بود..

Kkcegze1jqe6DCu4nJKdD2o99ESqqYl18UqhCZRD.jpeg

101 . قهوه ­خانه وسط بازار کمرآلتی

در کنار بازار، مسجد جامع حصار (Hisar Jamii) قرار گرفته بود (به سبک شهرسازی اسلامی که مساجد بزرگ در میانه بازار ساخته می‌شدند) که در قرن شانزدهم میلادی ساخته شده  بود. متاسفانه درب ورودی اصلی بسته بود و به احتمال زیاد در دست تعمیر بود.

102 . ایوان ورودی مسجد جامع حصار، تنها قسمت قابل مشاهده

103 . منار مسجد جامع حصار

104 . دو نسل متفاوت از صندل­ های موجود در قسمت ورودی وضوخانه مسجد حصار

پرطرفدارترین بخش بازار کمرآلتی، کیزلرآگاسی هانی (Kizlaragasi Hani) است، کاروانسرایی عثمانی که در سال 1744 ساخته‌ شده و یکی از نمونه‌های معماری عثمانی در شهر ازمیر هست. این بنا یکی از اقامتگاه‌های پرطرفدار تاجران ابریشم و ادویه‌ای بود که از شرق به ازمیر می‌آمدن، که الان تبدیل به مکانی برای فروش سوغاتی شده و البته کافه­ های موجود در این کاروانسرا مکان خوبی واسه استراحت و نوشیدن قهوه هستند.

6dM84KMbX6Xi3144QprarWk8huCtOVVBFt8PDtG4.jpeg

105 . ورودی کاروانسرای Kizlaragasi Hani در بازار کمرآلتی

از بازار خارج شدیم و از طریق معبر منحنی شکلی که به­ عنوان پل (رمپ) عابر پیاده، روی اتوبان طراحی شده بود، رفتیم به سمت ساحل و اسکله کُناک.

106 . پل (رمپ) عابر پیاده

کلی رستوران و کافه به سبک کافه­ های چشمه، کنار آب قرار گرفته بود که با یک معبر باریک و پر از گل، به مرکز خرید اسکله وصل می­شدن. ساختمان مرکز خرید از بازسازی و تلفیق یه بنای قدیمی با بنایی امروزی تشکیل شده که این تلفیق به خوبی و با تکرار نمای قدیمی (با مصالح جدید) انجام شده بود. در مرکز خرید، فروشگاه ­های البسه و لوازم آرایشی و البته سینما، به چشم می­خورد.

107 . رستوران کنار اسکله کُناک

108 . معبر میانی رستوران­ ها و مرکز خرید

IYzeHTrfI7GjaVv1jBrUSvqZ0QBqVRbMmWYEbSQA.jpeg

109 . ورودی مرکز خرید کناک

110 . قسمت داخلی مرکز خرید اسکله کناک

بعد از یه ساعت که مشغول سر زدن به فروشگاه­ های البسه و خرید بودیم، از مرکز خرید بیرون زدیم و رفتیم که آسانسور قدیمی ازمیر رو به عنوان آخرین مکان دیدنی ازمیر ببینیم و پرونده ازمیر رو هم ببندیم. تو مسیرمون به سمت آسانسور، از کنار دریا ­گذشتیم و افراد سالمند زیادی رو دیدیم که مشغول ماهی­گیری بودن. همینطور از کنار المان ­های شهری که نماد شهر ازمیر هم یکیشون بود، عبور کردیم.

111 .

112 .

113 .

داشتیم به راهمون ادامه می­دادیم که از همسر پرسیدم: چقدر دیگه باید پیاده بریم تا برسیم به بنای آسانسور؟ -یک ربع دیگه، اوناهاش میبینیش؟ با انگشت بهش اشاره کرد و من پیشنهاد دادم که از همونجا واسه این بنای قدیمی هم دست تکون بدیم و برگردیم به سمت هتل تا اتوبوس رو از دست ندیم و بجاش خودمون رو به خوردن بستنی دعوت کنیم.

با عجله برگشتیم سمت مترو konak و از اونجا به میدان 9Eylul و بعد از تحویل گرفتن چمدون­ ها، از آخرین هتل هم خداحافظی کردیم و رفتیم سمت آژانس پاموکاله در میدان. بعد از چند دقیقه­ ای که منتظر بودیم راس ساعت 1:40 اتوبوسی اومد و ما رو رسوند به ترمینال ازمیر و با سوار شدن به اتوبوس از ازمیر شلوغ و آلوده هم خداحافظی کردیم. تا سوار شدیم همسر خوابش برد و من هم واسه آخرین بار آهنگ­ های مورد علاقم رو تو اتوبوس گوش دادم. دو ساعت و نیم از مسیر رو رفته بودیم و نزدیک دنیزلی بودیم که یهو اتوبوس توقف کرد. یه ایستگاه بازرسی بود. همسرم رو بیدار کردم و سرباز مسلحی وارد اتوبوس شد و مدارک شناسایی همه رو گرفت و همراهش برد. حدود یک ربع اونجا نگهمون داشتن. من هم مدام به همسر میگفتم نکنه گزارش دادن بیان مارو بگیرن و هی می­خندیدیم. تا اینکه یه سرباز دیگه اومد و پسری رو که صندلی جلویی ما نشسته بود پیاده کرد. بعد هم مدارک ما رو تحویل دادن و از راننده خواستن حرکت کنه. همه هاج و واج مونده بودن که چرا اون پسر رو نگه داشتن. اتوبوس حرکت کرد که من راننده رو متوجه کردم که کیف پولی اون پسر جا مونده. اون هم نگه داشت و شاگرد راننده کیف رو برد تحویلش داد. خلاصه شانس آوردیم پلیس نگرفتمون!

ساعت 5:30 بود که رسیدیم دنیزلی. اول رفتیم و دلموش چارداک رو پیدا کردیم. می­خواستم مطمئن بشم که آخرین حرکتش ساعت چنده که بعد از پرسیدن از تمام راننده­ ها، یکیشون رفت دست یه دختر نوجوان رو گرفت آورد که به قول خودش انگلیسی بلد بود، بعد متوجه شدم که فقط طرز کار با گوگل ترنسلیت رو بلده و دست کمی از بقیه نداشت. خلاصه به کمک گوگل ترنسلیت به ما فهموند که آخرین ماشین ساعت 8:30 حرکت می­کنه و کرایه تا چارداک نفری 6 لیر می­شه. بعد ازش خواستم بپرسه اگر بخوایم با همون دلموش بریم فرودگاه چقدر باید بپردازیم که گفت: 50 لیر علاوه بر اون 6 لیر. هرچند نسبت به 100 لیری که موقع رسیدن به چارداک پرداخت کرده بودیم، مبلغ مناسبی بود ولی کلی باهاشون چونه زدم و قبول نکردن کمتر بگیرن. خلاصه قرار گذاشتیم که ساعت 8:30 اونجا منتظرمون باشن. رفتیم تو شهر بگردیم و یه رستوران خوب پیدا کنیم و آخرین غذای سفر رو نوش جان کنیم. از این کوچه به اون کوچه، ولی جایی رو پیدا نکردیم. عوضش به ­طور اتفاقی به مسجد جامع دنیزلی برخوردیم و فقط از بیرون نگاهی بهش انداختیم و مسیر رو برگشتیم به دنبال رستوران.

114 . مسجد جامع دنیزلی

خیلی گرسنه بودیم، این بود که تصمیم گرفتیم برگردیم تو یکی از همون ساندویچی­ های کنار ترمینال غذا بخوریم. به اولی که رسیدیم رفتیم تو و دوتا دونر سفارش دادیم. بعد از ما پرسیدن نوشیدنی چی میل داریم و نوشیدنی­ هاشون رو معرفی کردن. اون وسط اسم نوشیدنی معروف ترکیه که آب شلغم بود رو آوردن و ما هم گفتیم این دمِ آخری، این رو هم امتحان کنیم. ولی نه تنها قبلن با این نوشیدنی ملاقات داشتم، بلکه مزه وحشتناکش رو هم چشیده بودم، همون نوشیدنی قرمز رنگی که تو چشمه از خوردنش برق از سرم پریده بود. خندیدم و تشکر کردم و فقط آب سفارش دادیم. غذا رو خوردیم و راه افتادیم به سمت ترمینال و بعد از کلی گشتن یه سوغاتی خوردنی پیدا کردیم که شبیه راحت الحلقوم رولتی بود و چندتا بسته کوچک که قابل جا دادن تو ترالی­ هامون بود رو انتخاب کردیم.

ساعت 8:15 سوار دلموش چارداک شدیم که از قبل مسافرهای محترم با کیف­ هاشون صندلی­ ها رو رزرو کرده بودن و ما هم افتادیم ته ماشین. تو ماشین چشم همسر خورد به لیستی که بالای سر راننده زده بود و تعرفه مسیرهای مختلف روش نوشته بود. مسیر چارداک تا فرودگاه رو نفری 9 لیر نوشته بود! خلاصه ماشین راه افتاد و تو چارداک مسافرا یکی یکی پیاده می­شدن تا اینکه فقط ما موندیم و خانمی که شبیه محلی­ ها لباس پوشیده بود. احساس کردم از راننده پرسید کجا میرن و کسی رو تو چارداک دارن که بهش جواب داد که توریستن و میرن فرودگاه. خانمه برگشت سمت ما و لبخند زنان با زبون ترکی به ما خوش آمد گفت و کمی بعد از ما خداحافظی کرد و پیاده شد. راننده راه افتاد به سمت فرودگاه و من به همسر گفتم باهاش چونه بزنیم که کرایه تا فرودگاه رو کمتر بگیره. هی اصرار داشت که مسافر نداره و فقط بخاطر ما داره میره فرودگاه. خلاصه رسیدیم فرودگاه و موقع پیاده شدن کلن 40 لیر بهش دادم. لبخند زد و چیزی نگفت و فقط تشکر کرد. خداحافظی کردیم و رفتیم تو سالن فرودگاه. ساعت 9:30 بود و تا پرواز 2 ساعت و نیم وقت داشتیم. تمام اون مسافرهای آنتالیا که موقع اومدن تو هواپیما همراهمون بودن، همگی تو سالن انتظار بودن و شاکی که لیدرهاشون از ساعت 3 ظهر آوردنشون فرودگاه و حسابی خسته شده بودن. بعد از نیم ساعت متوجه شدیم که پرواز یک ساعت و ربع تاخیر داره. فرودگاه دنیزلی بجز یه کافه و یه فروشگاه سوغاتی، هیچ چیز دیگه­ ای نداشت و این بود که همه کلافه شده بودن و جایی گیر افتاده بودیم که هیچ کاری از دستمون برنمی­ اومد. بعد از نوشیدن دو لیوان چای تو کافه، برگشتیم سرجاهامون نشستیم و به صحبت­ های هموطن­ های شاکیمون در مورد تجربه سفرشون به آنتالیا و کلاه­ های گشادی که لیدرها سرشون گذاشته بودن، گوش می­دادیم. ساعت یک شد و بالاخره رفتیم به سالن پرواز. اینجا از سالن انتظار بی ­آب و علف­تر بود، حتی یک آب­ سرد­کن هم نداشت و هر از گاهی با صدای اعتراض هموطن­ هامون مواجه می­شدیم که مایعات موجود در کیفشون، توسط مامورهای بازرسی، روانه سطل زباله می­شد. بالاخره ساعت 1:40 شد و ما سوار هواپیما شدیم و ساعت 2 هواپیما پرید. ساعت 4:30 بود که رسیدیم فرودگاه امام و بعد از کلی انتظار و گذروندن گیت بازرسی و تحویل بار، اسنپ گرفتیم و حرکت کردیم به سمت خونه. تمام راه رو خواب بودم تا اینکه همسر بیدارم کرد و گفت رسیدیم. برنامه ریخته بودم که مستقیم برم بخوابم که همسر گفت: کلید درب ورودی؟! انگار دنیا رو سرم خراب شده بود. تو اون حالت گیجی و خواب، تو خیابون چمدون­ ها رو باز کردم تا کلیدها رو پیدا کنم، از این وحشتناک­تر نمی­شد....

نتیجه اخلاقی: کلید خونتون رو موقع برگشت از سفر تو کیف دستیتون بذارید.

115 .

با توجه به اینکه ما ارز مسافرتی رو به ازای هر یورو 5100 تومان خریداری کردیم و تو اون مقطع زمانی در ترکیه هر یورو رو با 5.5 لیر چنج کردیم، هر لیر برای ما حدود 925 تومان شد و خرج کلی سفرمون مطابق جدول زیر شد و کل خرج مسافرتمون توی ترکیه کمتر از 500 یورو شد، که اختلاف قیمت پانصد یوروی باقیماده با نرخ آزاد، قسمت عمده هزینه سفرمون رو پوشش داد.

 116 .

117 .

 

نویسنده :Marmaregoli

تمامی مطالب عنوان شده در سفرنامه ها نظر و برداشت شخصی نویسنده است و وب‌ سایت لست سکند مسئولیتی در قبال صحت اطلاعات سفرنامه ها بر عهده نمی‌گیرد.