مریوان : سیر و سفری در دل رشته کوه زاگرس

4.6
از 42 رای
آگهی لست سکند - مرجع قیمت - جایگاه K - دسکتاپ
نگین رشته کوه زاگرس و رازهای زیبایی‌اش! +تصاویر
آموزش سفرنامه‌ نویسی
08 آبان 1398 12:00
21
12.3K

 

روز اول

دوشنبه 13خرداد 1398

حرکت از کرمان

زمان حرکت مان ساعت 2 بعد از ظهر اعلام شده بود. با همه کارهای جور و واجوری که آن روز از زمین و زمان سر برآوردند، سعی کردم به موقع در محل قرار، روبروی «کلبه جنوب»، باشم. وقتی رسیدم آقای خسروی، سرپرست برنامه و یکی دو نفر دیگر از همسفران آنجا بودند. هوا نسبتا گرم بود. همسفران هم بتدریج می آمدند. اتوبوس حدود ساعت 2:30 آمد. بارم تقریبا سنگین بود، چون پتو و بالش مسافرتی و آذوقه یک روز هم همراه داشتم، همسفران هم همین طور. اکثرا کوله پشتی های بزرگی با خودشان آورده بودند. اولین بار بود که با گروه کوهنوردان مسافرت می کردم... بالاخره راه افتادیم...    

عکس شماره 1

اتوبوس از نوع VIP بود. راحت بودیم، کولر هم حسابی هوا را خنک می کرد...

حدس می زدم در مسیرمان از شهر های یزد و نایین و همدان عبور کنیم. در کویر باران باریده بود. با خودم فکر کردم که چه غروب زیبایی در انتظارمان خواهد بود...قرص قرمز خورشید داشت در افق پنهان می شد.

... ساعت 11 شب، نائین، برای شام پیاده شدیم... کمی سردرد داشتم... فکر کردم بخاطر باد کولر باشد... شام نخوردم. نیم ساعت بعد راه افتادیم... بلافاصله خوابم برد.

 

روز دوم

سه شنبه 14 خرداد 1398

حدود ساعت شش صبح روز بعد در نزدیکی همدان، اتوبوس برای نماز صبح توقف کوتاهی داشت.... خنکای صبح حس خوبی میداد...

 هوا در حال روشن شدن بود که از همدان عبور کردیم: شهری آباد و پررونق با مزارع وسیع و سرسبز، و کوه هایی افراشته...و گله های گوسفندان سیاه و قهوه ای که در مراتع در حال چرا بودند... با خودم فکر کردم، ایرانیان باستان جای مناسبی را برای پایتخت شان انتخاب کرده بودند!

صبحانه ای را که خودمان همراه داشتیم، در مسیر بین همدان_قروه، داخل اتوبوس صرف کردیم... (29 رمضان بود)

... کم کم به سنندج و جاده کوهستانی و پر پیچ و خمش نزدیک می شدیم. کوه ها  سبز و طلایی بودند: سبزی از درخت ها و طلایی از علف های بلند و انبوهی بود که گرمای هوا خشکانده بودشان. گاهی باریکه آبی از کنار دیواره کوه به پایین راه پیدا می کرد. از دیدن گل های قرمز و شاداب شقایق در شگفت شدم. یاد سفر 9 سال پیشم در سی اردیبهشت 1389 به سنندج افتادم...قرمزی و درشتی گل های شقایقش در خاطرم حک شده است. راستی آبان 1397 هم به دعوت دوست عزیزی، سنندج آمدم. آنوقت کوه ها را طلایی توصیف کردم...وقتی که در سوگ آسمانی شدن پدرم بودم.

... از سنندج عبور کردیم. رودخانه ای در وسط شهر جاری بود که قبلا ندیده بودم. زیبا بود. حالا به طرف مریوان می رفتیم. مریوان مرا به یاد جنگ هشت ساله می اندازد...به یاد برادرم که در سال های آخر جنگ، اینجا خدمت می کرد... از کوه هایش و سرمای زمستانش برای مان بسیار گفته است.

حالا کوه ها سرسبز تر و درختان  کوتاه بلوط پر پشت تر می شدند. درون دره ها رودخانه جاری بود... حس خوب طبیعت به تمام و کمال جریان داشت.

... ساعت از 12 ظهر گذشته بود که به سروآباد رسیدیم. اتوبوس نگهداشت و پیاده شدیم. هوا گرم و تابستانی بود. انتظار این گرما را از اینجا نداشتم. در میدان شهر مسافران در حال صرف خوراکی بودند، تعجب کردم و با خودم گفتم شاید امروز اینجا عید فطر باشد!

b413abcc-866c-408e-af09-e74e8282780a.jpg

عکس شماره 2

ddab97df-d8fe-4c53-a6e1-de16babcf0df.jpg

عکس شماره 3

...  راننده عوض شد و راه افتادیم. (راننده ها باید هر 8 ساعت جای شان را عوض می کردند. قانون خوبی است.) رودخانه داخل دره همچنان می خروشید. حالا بر قله های رشته کوه ، برف کمی نیز دیده می شد. حدس زدم رشته کوه زاگرس است. حدود ساعت یک بعد از ظهر ، بعد از 23 ساعت، به مریوان رسیدیم!

 

از میان شهر عبور می کنیم. مریوان نسبت به سنندج در زمین هموار تری واقع شده و به همین دلیل احساس کردم که به لحاظ شهری و زیرساختی از سنندج پیشرفته تر است! از شهر خارج شدیم و به سمت شمال یعنی جاده مریوان-سقز رفتیم... هوای داخل اتوبوس خنک بود. همسفران حالا سرحال بودند و با هم تنقلات می خوردند... با خودم فکر کردم چه گروه 25 نفره خوبی!

جاده کوهستانی و مارپیچ بود، و در امتداد رودخانه ای پیش می رفتیم. کمی جلوتر، روی رودخانه را سد زده بودند و آب در دره جمع شده بود...منظره ها بسی زیبا بود. شارژ گوشی ام تمام شده بود و نتوانستم این لحظات زیبا را ثبت کنم. تقریبا بعد از پیمودن حدود 20 کیلومتر در این مسیر، اتوبوس توقف کرد. آقای خسروی توضیح داد که ناهارمان را در مسیر رسیدن به آبشار صرف و حدود نیم ساعت پیاده روی خواهیم کرد. از اتوبوس پیاده شدیم... کفش و کلاه کردیم و با کوله پشتی های مان به راه افتادیم. از تپه پایین آمدیم، از دره ای که در آن نهر آبی بود گذشتیم و دوباره مسیر سربالایی را در پیش گرفتیم. هوا دم کرده بود. مسیر پر از علف و بوته بود. حالا، لیدر محلی، آقای محمدی را دیدم... مردِ کُرد سی و چند ساله ی بشاشی!

 چون خیلی گرسنه بودیم با هماهنگی لیدر ها ، قرار شد بالای همین تپه ناهار را صرف کنیم. چند درخت بلوط دیدیم... ظهر بود، درختان کوتاه بودند و سایه های شان کوتاه تر! در شیب همان تپه زیر سایه درختی و روی علف های انبوه نشستیم و ناهاری را که همراه داشتیم صرف کردیم. من کنسرو ماهی داشتم.

 کلاه های آفتابگیر را روی صورت مان کشیده بودیم و حالا در دامنه کوهی باید پیش می رفتیم. بعضی جاها برای عبور، دچار مشکل می شدیم. خوشبختانه همسفران و لیدر ها، روحیه همکاری و همیاری داشتند...زن و مرد جوانی با لباس محلی دیدم...با خودم فکر کردم،  این خانم با این لباس ها چطور می تواند کوهپیمایی کند؟ ... بعد هم فکر کردم، لابد عادت دارد. می دانستم که انسان عجیب به همه چیز خو می گیرد!

حالا آبشار گویله (Gavileh) دیده می شد... آبی از ارتفاع بسیار از روی صخره ای به دره سقوط می کرد...خانواده ای در نزدیکی آبشار بساط شان را پهن کرده بودند. آن زن و مرد جوان هم اینجا کنارشان نشسته بودند.روی سماور ذغالی چای دم کرده بودند، با گشاده رویی و مهمان نوازی، برای صرف چای دعوت مان کردند... یک فنجان از چای شان نوشیدم، دقیقا جایی که باد ذرات آب را از آبشار جدا  و خنکی و خیسی مطبوعی را ایجاد می کرد.

 

عکس شماره 4(همسفران)-آبشار گویله

... از مرد میان سالی که در بین این خانواده بود در مورد ارتفاع آبشار پرسیدم. گفت: کسی دقیقا نمیداند... شاید 20 متر یا بیشتر! با خودم فکر کردم: « آخ! چرا که نباید کسی بداند!؟»

بعدا جستجوی اینترنتی نشان داد که ارتفاع آبشار حدود 50 متر است!

 

... بعضی از همسفران و گردشگران زیر آب رفتند و از ریزش آب بر بدن شان لذت بردند. قمقمه های مان را از آب آبشار پر کردیم و نوشیدیم... من کمی احتیاط کردم. آب گوارایی داشت... در پایین دست آبشار داخل دره، چند خانواده اطراق کرده بودند.

... بعد از گذشت نیم ساعت، لیدرها، همه را برای بازگشت فراخوانی کردند. همان مسیر را باید بر می گشتیم. هوا گرم تر شده بود. حدود ساعت 5 بود که به اتوبوس رسیدیم...و زود به سمت مریوان حرکت کردیم.

دوباره وارد مریوان شدیم... به مردم که در میدان و بلوار های شهر نشسته اند، توجه می کنم. مردان بیشتر لباس کردی قهوه ای و خاکی رنگ بر تن دارد با کمربند مخصوص مشکی. چهار شانه اند و با قامتی متوسط. بعضی از زنان هم لباس کردی بر تن دارند، جوان ها رنگ های شاد و مسن تر ها رنگ تیره پوشیده اند.

از میدانی عبور می کنیم که مجسمه ای با نام  «ماموستا بیسارانی» در آن قرار دارد. اسم میدان هم همین است. بعدا متوجه شدم از شاعران بنام خطه کردستان است. دو جوان در پیاده رو در حال خوردن بستنی بودند و حدسم در مورد حلول عید، داشت به یقین مبدل می شد. اتوبوس  از سمت دیگر شهر خارج  شد. روی تابلویی نوشته شده بود: دریاچه زریوار، مرز باشماق. حالا در سمت چپ ام دریاچه زریبار که در گویش محلی زریوار گفته می شود، دیده می شد. خورشید هم در مغرب پایین می آمد.

 

اتوبوس در جایی ما را پیاده کرد. بسیار شلوغ بود. سرویس های بهداشتی وضعی اسفناک داشتند. با خودم فکر کردم تا وقتی سرویس های بهداشتی مان، بهداشتی نشوند، نمی توان به با فرهنگ بودن و گسترش گردشگری مان امیدوار باشیم! کنار دریاچه رفتیم. دریاچه با دیواره ای از پیاده رو جدا شده بود. بازار فالوده-بستنی ها و بلالی ها اینجا حسابی گرم بود.  هر کدام از ما هم چیزی میل کردیم. حالا خورشید پایین تر آمده بود اما هنوز با حرارت می تابید.

 

همسفران در حال عکس گرفتن در کنار دریاچه بودند. نیزارهای درون آب دریاچه زیبایی خاصی به آن می دادند. از آقای محمدی شنیدم که آب دریاچه از چشمه های آب شیرینی که در بستر دریاچه قرار دارند تامین می شود.

feff61ca-f11d-4ffd-9e31-e5a72ea1cdbc.jpg

عکس شماره 5- غروب دریاچه زریوار

نیزار.jpg

عکس شماره7-نیزارهای درون دریاچه

 

می خواستیم قایق سوار شویم، اما وقتی دیدیم صفی طولانی دارد، منصرف شدیم. چند غرفه هم در کنار دریاچه برپا بود. بیشتر صنایع دستی و شال می فروختند. شال های سه گوش مشکی رنگی که با گل های رنگی کاموایی تزیین شده بودند، طرفدار داشتند. لیدرهای مان برای شام با رستورانی که در همین محدوده بود، هماهنگ کرده بودند. آقای محمدی گفت ماهی کبابی کنار دریاچه معروف و خوشمزه است.

در رستوران  «آربابا» منتظر غذا بودیم. کمی معطل شدیم. آقای محمدی با انرژی این طرف و آن طرف می رفت. بالاخره شام آماده شد. من جوجه کباب میل کردم. یک سیخ جوجه به قیمت 8 هزار تومان بود. به نظرم ارزان آمد. ترش و خوش طعم و البته چرب بود. ماهی کبابی، ماهی قزل آلای درشتی بود که برای سه نفر سفارش داده شده بود. رویش را با پیاز، گوجه و فلفل دلمه ای کباب شده تزیین کرده بودند. هر سینی 100 هزار تومن بود.

8aec8809-033d-4adf-b34b-475ea20b3183.jpg

 عکس شماره 8-ماهی کبابی و مخلفات در کنار دریاچه

 

در نزدیکی محوطه رستوران مردم نشسته بودند و آتش هم درست کرده بودند. تعجب کردم. حدود ساعت یازده شب بود که از رستوران خارج شدیم. هوا کاملا خنک و مطبوع بود. در طول دریاچه و در تاریکی شب پیاده روی کردیم. صدای جیرجیرک ها و قورباغه ها می آمد. یاد بچگی هایم افتادم.

وسایل مان را از داخل اتوبوس برداشتیم و با مینی بوس به سمت محل اسکان مان رفتیم. خودمان و وسایل مان به سختی در مینی بوس جای گرفتیم.  چند تا از همسفران همراه آقای محمدی آمدند... از شیب کوهی بالا رفتیم و به روستای  «چاووک» رسیدیم. حالا خنکی هوا با بوی کود گوسفند به هم می آمیخت. خوشم آمد!  بقول یکی از همسفران بوی طبیعت به مشام می رسید!

 

روز سوم

چهار شنبه 15 خرداد 1398

با این که دیشب دیر خوابیده بودیم، صبح حدود ساعت 6 بیدارشدیم. بعضی از همسفران زودتر بیدار شده بودند تا بتوانند استحمام کنند.

از پنجره آشپزخانه که حالا طلایی رنگ شده بود به بیرون نگاه کردم. کوه و تپه های پوشیده از درخت بلوط و علف های طلایی انگار لبخند می زدند. به حال همسفرانی که دیشب در چادرهای مسافرتی شان در ایوان خانه، خوابیده بودند، غبطه خوردم.

8202a506-f63e-4eda-b2ed-1d0603a23bf6.jpg

عکس شماره 7-منظره بیرون از بالکن خانه روستایی محل اسکان مان

 

از خانه بیرون زدیم. آقای خسروی اطلاع داده بود که صبحانه را همراه مان برداریم تا در مسیر صرف کنیم. مقصد امروزمان روستای اورامانات تخت بود- روستایی تاریخی با قدمت 1000 ساله، در 75 کیلومتری جنوب شرقی مریوان. اورامان به معنای سرزمین اهورا یا جایگاه خورشید است.

  بیرون از منزل قدری منتظر آقای محمدی و مینی بوس شدیم. آقای محمدی آمد-همچنان قبراق و پرانرژی. کمی در مورد معنای کلمات کُردی ازش پرسیدم. گفت  «چاووک» - نام روستای محل اسکان مان-یعنی سرچشمه،  «روژ» یعنی برآمدن آفتاب... هم چنین گفت لهجه مردم در شهرهای مختلف استان کمی با هم متفاوت است. خبر آمد که مینی بوس در راه است... به پیشوازش رفتیم و قدری در هوای دلچسب و خنک صبح پیاده روی کردیم... گل های شقایق هنوز سبز و باطراوت بودند.

 671b0cd4-1e0d-446c-89c1-4afe93e328e0.jpg

عکس شماره 8-گل های شقایق که در هوای گرم دوام آورده بودند

جاده خاکی و کوهستانی روستا را طی کردیم. از بالای کوه، شهر مریوان را که زیر نور آفتاب لمیده بود، نظاره کردم. به مریوان رسیدیم... به تابلوها و بنرهای داخل شهر توجه کردم. اسم کوچه ها، خیابان ها و مساجد اکثرا از بزرگان اهل تسنن بود. احادیث پیامبر (ص) نیز دیده می شد. هنوز بنرهای ارتحال امام نیز در سر در ادارات و ارگان ها دیده می شد.

 

شهر مریوان.jpg

عکس شماره 9- شهر مریوان از فراز کوه

 از مریوان خارج شدیم. راننده آهنگ کردی غمگینی را انتخاب کرده بود که همسفران درخواست آهنگ شاد تری کردند. جایی در کنار یک آبادی برای صرف صبحانه توقف کردیم. آفتاب بالا آمده بود و هوا گرم بود. برای یافتن سایه ساری، کمی پراکنده شدیم. من،  «بیتا» و خانواده آقای سلاجقه، در ایوان کوچک یک خانه روستایی صبحانه را مفصل  صرف کردیم.  راستی یکی از دوستان -«مژگان» - دیشب مسموم شده بود و هنوز حالش خوب نبود.  می گفت بستنی کنار دریاچه مسموم بوده. گروه ما با تأخیر به مینی بوس رسید. آقای محمدی یک ظرف دوغ محلی تهیه کرده بود و در لیوان هایمان برایمان دوغ ریخت. خوشمزه بود و در آن هوای گرم چسبید.

جاده در یک مسیر کاملا کوهستانی پیش می رفت. هر طرف که نگاه می کردی کوه های سربه فلک کشیده، در تیر رس نگاهت بود. حدس زدم ادامه رشته کوه های زاگرس است. آقای خسروی تأیید کرد. همیشه نام کوه ها، رودها و شهر های ایران را دوست داشتم. حالا از بودن در دامنه رشته کوه های زاگرس احساس دلنشینی داشتم. چقدر شیرین است حس تعلق داشتن به سرزمینی... حالا معنای وطن دوستی را بیشتر حس می کردم.... آقای محمدی گفت این رشته کوه ها در عراق و ترکیه نیز ادامه دارند.

هوا بسی گرم بود! (مینی بوس مان قدیمی بود و کولر نداشت) و ما بر قسمت های بالایی دامنه کوه ، برف می دیدیم و ملتمسانه آرزوی رسیدن به قسمت های برفی را داشتیم. انتظار  این گرمای کلافه کننده را  در دامنه رشته کوه های زاگرس نداشتم. آقای محمدی گفت چند روزی است که هوا گرم شده و  همچون مادری که کودکش را دلداری می دهد، می گفت بزودی به برف ها می رسیم و برف بازی خواهیم کرد!

از کنار روستای  «ژالانه» عبور کردیم. آقای محمدی کمی در مورد  «پیر شالیار» و مراسم عروسی و سنگ شکستن آن برای مان گفت. مسیر تردد کولبرها و مرز عراق را از دور نشان مان داد و گفت پشت آن قسمت برفی مرز است.

111.jpg

عکس شماره10-به سوی روستای اورامانات تخت

 

... حالا مینی بوس در حال پایین رفتن از کوه بود. ساعت حدودا 11:30 بود که به روستای اورامانات تخت رسیدیم. روی تابلو نوشته شده بود:  «شهر گردشگری اورامان تخت»... متوجه شدم که روستا در یونسکو به عنوان اثر تاریخی ثبت شده است.

وارد روستا شدیم... روی تابلویی اسم  «مسجد جامع» و  «خانه قدیمی پیر شالیار» را دیدم. روستا در دامنه کوه بنا شده بود و چشم اندازش هم کوهی بود هرمی شکل که در قاعده آن کشتزار ها و باغات مردم روستا و در راس آن شیارهای سفید برف خودنمایی می کرد. لحظه ای ایستادم و به این چشم انداز زیبا نگاه کردم. به کسی فکر کردم که هر بامداد و شامگاه، طلوع و غروب خورشید را از فراز این هرم زیبا به تماشا می نشیند. آیا دیدن این زیبایی برایش تکراری شده؟ یا... بودن در این محیط بر نحوه تفکر و خلاقیتش تأتیر گذاشته؟ بیاد فرضیه تاثیر شرایط اقلیمی بر ویژگی های روانی و شخصیت آدمیان افتادم که سالیان پیش در یکی از کتاب های دکتر باستانی پاریزی مطالعه کرده بودم.

تابلو.jpg

عکس شماره11

111.jpg

عکس شماره 12-نمایی از روستای اورامانات تخت

 ... پشت سر همسفران از خیابان تنگی بالا رفتم. کم کم مسیر آسفالته، تبدیل به سنگفرش شد. به نظر می رسید سنگ ها را اخیرا نصب کرده باشند. خیابان ها تمیز بود. دخترکانی را دیدم جلوی در خانه های شان مشغول بازی بودند. خانه ها کوچک و نقلی بود... انگار شهری مینیاتوری را می بینی... سقف هر خانه حیاط خانه دیگری بود. زنان میان سال و سالمند در حیاط کوچک خانه های شان با لباس های کُردی بر تن، در حال دوخت و دوز یا سایر کارهای خانه بودند... سلامی تقدیم شان کردم...برخی با بی اعتنایی پاسخ دادند!  زنان مسنی را با لباس محلی دیدم که به چالاکی این مسیر پلکانی را طی می کردند.

 

000.jpg

عکس شماره 13-نمایی دیگر از روستای اورامانات تخت

222.jpg

عکس شماره 14-دخترکان روستا

333.jpg

عکس شماره 15-زنان در حال کار در حیاط خانه خود

444.jpg

عکس شماره 16-خانه روستایی

مرد نسبتا جوانی را در یک دکان دیدم که پوسترهایی از چهره بزرگان اقلیم کردستان را روی دیوار نصب کرده بود. داخل رفتم و کمی در مورد عکس ها باهاش صحبت کردم. با آب و تاب زیاد و با اشاره به یکی از عکس ها  و با لهجه گفت: "ایشان شیخ محمد عثمان نقش بندی از پزشکان بسیار حاذق خطه کردستان است که در آمریکا زندگی می کند»! ازش پرسیدم معنی اورامان چیست؟ گفت:  «هور آمان یعنی آب آمد». با خودم فکر کردم، آب این مایه حیات آمدنش حتما مهم بوده و هست! خداحافظی کردم و به مسیر پلکانی و سربالایی ادامه دادم.

123.jpg

عکس شماره 17-مرد جوان صاحب دکان

 روستا گاز کشی بود. سقف خانه ها ایزوگام شده بود. با خودم فکر کردم: رد پای تکنولوژی!!

 777.jpg

عکس شماره 18-کنتور گاز خانه روستایی

در ادامه مسیر به ساختمان سنگی و زیبای مسجد آبادی رسیدیم. دو گلدسته کوتاه در کنار سردر دیده می شد. در و پنجره ها چوبی و خوش نما بود. جایی در بالای در مسجد طوری که مستقیما در دید نبود با سنگ نوشته شده بود:  «مسجد حضرت عبدالله». این پرسش در ذهنم آمد که آیا این همان مسجد جامع است؟ از آقای محمدی در مورد اسم و قدمت مسجد پرسیدم. اسمش را و قدمتش را نمیدانست. گفت  « فقط می دانم که اخیرا مرمت شده است. چوب بکار رفته، چوب گردوست. » بالای درها نام  «الله» و  «محمد» دیده می شد. وارد مسجد شدیم. ابتدا وضوخانه قرار داشت. یک حوض مستطیلی شکل سنگی که آب زلالی در حوضچه های کوچک درون آن مثل یک آب نمای کوچک فرو می ریخت، فضا را زیبا و خنک می کرد. دو ستون سنگی هم در کنار حوض قرار داشت. دیوار های وضوخانه تلفیقی از  کاشی و سنگ بود و کف آن را با یک کفپوش پلاستیکی محکم و رنگی پوشانده بودند. شیرهای آب مخصوص وضو در اطراف بودند. کفش هایمان را قبل از وضو خانه در آورده بودیم.

م1.jpg

عکس شماره 19-نمایی از بیرون مسجد روستام2.jpg

عکس شماره 20-نمایی که نام مسجد در بالای در دیده می شود.

م3.jpg

عکس شماره 21- وضوخانه مسجد

وارد مسجد شدیم.  چهار ستون چوبی زیبا وجود داشت که بالای هر کدام اسم هر یک از خلفا -مطابق آموزه های اهل تسنن -نوشته شده بود. سقف و دیوارها گچ کاری شده بود. دو تابلوی سبز رنگ در دو ضلع روبروی هم دیده می شد. یکی با طراحی  «الله» و دیگری با طراحی  «محمد» و نام چهار خلیفه. روی چوبی که بطور افقی بالای ستون ها قرار داشت، اسامی خداوند درج شده بود.

م6.jpg

عکس شماره 22

م8.jpg

عکس شماره 23

متولی مسجد مرد میان سالی بود. سلام و احوالپرسی کردم. در پاسخ سوالاتم گفت:  «نام مسجد دارالایمان است. 1200 سال قدمت دارد و 13 سال پیش مرمت شده.» موقع ورود، روی یکی از درهای چوبی  «1384 ش» را دیده بودم. کف مسجد را با قالی های مخصوص مسجد به رنگ کرم و قهوه ای، فرش کرده بودند. هنگام خروج جلوی پنجره چوبی مسجد ایستادم که منظره کوه را به زیبایی قاب می کرد.

م7.jpg

عکس شماره24-پنجره مسجد مشرف به کوه

م10.jpg

عکس شماره 25-تاریخی که روی در چوبی مسجد دیدم.

 

از یک مسیر پلکانی دیگر پایین رفتیم تا به خانه  «پیر شالیار» برسیم. من هنوز به فکر پیرزنان و پیرمردان روستا بودم که چگونه در زمستان های برفی در کوچه ها و راه های پله ای اینجا عبور و مرور می کردند و می کنند؟

پ0.jpg

عکس شماره 26-نمایی از روستا که شیب تند گذرگاه ها را نشان می دهد.

پ1.jpg

عکس شماره27-مسیر پلکانی روستا

خانه پیر شالیار در میان باغی واقع شده بود. در واقع اتاقی بود که حالا آرامگاهش بود.از پنجره نرده ای کوچک و سبز رنگی که داشت مزار سنگی اش را دیدم. در واقع بیشتر از مزار پیر، نوارهای پارچه ای بسیاری جلب نظرم کرد که بر هر جای ممکنی گره خورده بودند. حتی بر شاخه های درختان سبز! یاد قفل های زنگ زده ای افتادم که به پلی در پشت هتل مان در مسکو، بسته شده بودند! هم چنین یاد سرو کهنسالِ تنومند و توخالی افتادم که در دوران کودکی در مکانی زیبا و خوش آب و هوا به نام  «شاهزاده زکریا» در استان کرمان دیده بودم. همان موقع در عالم کودکی نیز دیدن نوارهای پارچه ای رنگارنگ بر شاخه های درخت برایم عجیب بود. حالا با خودم فکر کردم «انسان با همه هوش و توانمندی که دارد، سخت محتاج نیرویی ماورایی است تا دردهایش را تسکین دهد.»

پ2.jpg

عکس شماره28-پنچره ای که مزار پیر شالیار را می توانستی ببینی!

پ5.jpg

عکس شماره 29-نوارهای پارچه ای در محوطه خانه پیر شالیار

اطراف مزار پیر، قبرهای زیادی دیده می شد. از جمله مزار امام جمعه روستای اورامانات تخت را دیدم، که فامیلش مردوخی بود. بیاد یکی از دوستان سنندجی دوران دانشگاه افتادم که فامیلی مشابه داشت. آن موقع دوستم گفته بود که  «مردوخ» در زبان کُردی به معنای آینه است.

پ7.jpg

عکس شماره 30-آرامگاه امام جمعه روستا 

اما پیر شالیار کیست؟ مطابق شجره نامه ایی که روی تابلویی در نزدیکی مزارش نصب بود، اسم ایشان سید مصطفی بوده  و نسَبش به امام جعفر صادق (ع) می رسید. ظاهرا از پیروان عبدالقادر گیلانی بوده. در پایین نوشته ها قرن چهارم و پنجم هجری دیده می شد. هم چنین از شواهد چنین بر می آید که هم پیر شالیار و هم عبدالقادر گیلانی صاحب کرامت بوده و مریدانی داشته اند. به همین دلیل است که مردم برای گشایش مشکلات شان به ایشان متوسل می شوند.

پ8.jpg

عکس شماره 31

قبلا آقای محمدی کمی در مورد مراسم  «عروسی» و  «شکستن سنگ» پیر شالیار گفته بود.

مراسم عروسی در سه روز و در هفته دوم بهمن ماه برگزار می شود. مردم کارشان را تعطیل می کنند. گوسفند قربانی می کنند، آش جو می پزند و مراسم عرفانی، دف نوازی و رقص دارند.

 مردم محلی داستانی را نقل می کنند که دال بر کرامات پیر است. داستان از این قرار است:  « پادشاه بخارا دختری کر ولال داشته است که برای درمان وی به طبیبان آن زمان متوسل می شود ولی دختر شفا نمی یابد. پادشاه قول داده بوده هر کس دخترش را شفا دهد، دختر را به عقدش در خواهد آورد. بالاخره پادشاه تصمیم می گیرد دخترش را نزد پیر شالیار بیاورد. در همان نزدیکی روستا، دختر شفا می یابد و... با پیر شالیار ازدواج می کند.»  در واقع حالا مردم روستا مراسم عروسی پیر را تکرار می کنند.

مراسم سنگ شکستن 10 اردیبهشت برگزار می شود. سنگی در نزدیکی مزار قرار دارد که مردم معتقدند شکستن آن برکت و فراوانی ببار می آورد. البته در نزدیکی مزار دیوار سنگی کوتاهی دیدم که ظاهرا محل استقرار سنگ بود. روی تابلویی دقیقا موقعیت سنگ توضیح داده شده بود.

پ6.jpg

عکس شماره 32-دیوار سنگی

پ4.jpg

عکس شماره 33

وقتی از خانه پیر خارج می شدم، افکار زیادی در ذهنم بود...

حالا حسابی گرمای هوا شدت پیدا کرده بود، گرسنه بودیم، غر می زدیم و آقای محمدی مظلومانه نوید دیدن یک چشمه پر آب را می داد!

مینی بوس  در مسیر مارپیچی و تنگی در دل کوهستان به سمت روستای گردشگری بلبر (Blbar) پیش می رفت. حدود ساعت 13:30 بود. ترافیک سنگین و هوا گرم و شرجی بود. حسابی گرسنه بودیم. (آقای محمدی گفت جاده قبل از انقلاب درست شده.)

ب1.jpg

عکس شماره 34

با وجود این، دیدن روستاها ، مناظر زیبای رشته کوه های زاگرس و رودخانه پر آب و سبز رنگ  «سیروان» حال مان را خوب می کرد.  آقای محمدی چند بار مجبور شد از اتوبوس پیاده شود و راه را برای مینی بوس باز کند!

ب2.jpg

عکس شماره 35-روستایی در مسیر مان

ب3.jpg

عکس شماره 36-سد و رودخانه سیروان

... در میان دره ای مینی بوس تقریبا متوقف شد. خیلی شلوغ بود. چند رستوران و مغازه اینجا دیده می شد. متوجه شدم که قرار بر این است که همین جا ناهار را صرف کنیم. پیاده شدیم.

به طرف رستوران کوچکی راه افتادیم. در کنار مسیر، آب از لوله ای با قطر زیاد بیرون می آمد. سعی کردم دست و صورتم را بشویم و کمی خنک شوم. فشار آب، اما زیاد بود. منصرف شدم. کمی جلوتر، مقابل در رستوران یک روشویی بود با چند شیشه صابون مایع. دست و روی مان را شستیم. آب خنک بود...به یاد حرف آن مرد جوان افتادم که "هورامان" را "آب آمد" معنا کرده بود... در کنار روشویی یک سماور بزرگ جوشان، با یک قوری بزرگ قرار داشت. استکان و نعلبکی هم بود. ظاهرا سلف سرویس بود. از این بساط با صفا و سخاوت صاحب رستوران خوشم آمد. یادم آمد صبح چای نخورده ام. چای ریختم و به خنکی داخل رستوران پناه بردم!

آقای خسروی برای همه چلو مرغ سفارش داده بود. هر پرس 20 هزار تومان بود. هر پیاله ماست 2 هزار تومان. من ماست هم خواستم. روی تخت ها نشستیم و ناهار را صرف کردیم. چسبید! راستی  «مژگان» هنوز حالش خوب نشده بود و نتوانست چیزی بخورد.

... حدود ساعت 3 دوباره سوار شدیم و به سمت روستای «هجیج» راه افتادیم. از این قسمت به جز گرما چیزی زیادی بیاد ندارم! دو سه بار پیاده شدیم و از مغازه های بین راه آب و نوشیدنی خنک تهیه کردیم. میگرنم داشت علامت می داد. سر آقای محمدی غر زدم که چرا مینی بوس کولر دار اجاره نکرده؟ گفت اینجا اکثر مینی بوس ها قدیمی اند.

دوباره سوار شدیم و بیرون را نگریستم. مردم جلوی در ورودی خانه های شان از بیرون پرده توری نصب کرده بودند. درخت انجیر، انار، انگور و گردو دیده می شد. آقای محمدی گفت اینجا پسته هم کشت می شود. تعجب کردم. از کنار روستای  «نوین» عبور کردیم. مسجدی داشت با نام مسجد خلفای راشدین.

 در دل رشته کوه زاگرس پیش می رفتیم. حالا معنای  «رشته کوه» را خوب می فهمیدم!  تابلوی سد  «داریان» را دیدیم که روی رودخانه سیروان بسته شده است. در واقع جلوی رودخانه را بسته بودند و آب در دره جمع شده بود.

... در نزدیکی چشمه بل پیاده شدیم. از همین جا می شد عظمت چشمه را دید. نزدیک رفتیم. آب از همه جای کوه به بیرون فوران می کرد. البته در محل اصلی آب با حجم زیاد و فشار به بیرون می جهید و غرش می کرد. در پایین، جایی که آب فرو می ریخت، دریاچه کوچکی بود که قایق های تفریحی در حال حرکت بودند. به آب نزدیک شدیم و در پناه قطرات ریزی که از آب جدا می شدند خود را خنک کردیم. همسفران و تقریبا همه بازدید کنندگان در حال عکاسی بودند. دلم می خواست همین جا بمانیم. آب عجیب انرژی بخش و با طراوت است!

ب5.jpg

عکس شماره 37-چشمه بل که از همه جای کوه فوران دارد.

ب.jpg

عکس شماره 38-چشمه بل

ب6.jpg

عکش شماره 39-چشمه اصلی

ب7.jpg

عکس شماره 40-دریاچه ای که چشمه بل مستقیما به آن می ریزد.

ساعت از 6 بعد از ظهر گذشته بود که مجبور شدیم از چشمه بل ، دل بکنیم! و مسیر را به سمت مریوان از راهی دیگر ادامه دهیم. دوباره از کوه بالا رفتیم. از روستای  «نودشه» رد شدیم. خانه ها  در سینه کوه روی هم سوار شده بودند. آقای محمدی گفت انار اینجا معروف است.  گل های بابونه و بومادران در حاشیه راه، هنوز تر و تازه بودند.

... حالا از شدت گرما کاسته شده بود. خورشید پایین می رفت و ما بالاتر! آنقدر بالا رفتیم که آن طرف کوه - خاک عراق- را می دیدیم. آقای محمدی دو روستای نزدیک به هم را در خاک عراق نشان داد که روستای بالاتر، مربوط به ایران و نامش  «هانه گرمله» بود. اهالی این روستا شناسنامه ایرانی داشتند و برای تردد در خاک ایران باید شناسنامه خود را همراه می داشتند. پاسگاهی در همین جا قرار داشت. حالا هوا کاملا خنک شده بود. پوشش گیاهی نیز تغییر کرده بود. از درختان بلوط خبری نبود اما سطح زمین از علف ها و بوته های سبزی پوشیده شده بود. انعکاس نور طلایی خورشید روی سطح سبز زمین و دامنه های کوه منظره دلفریبی را در مقابل چشمان مان قرار می داد. از این بالا ، سد  «درب علی خان» واقع در حلبچه عراق را می دیدیم.

ک1.jpg

عکس شماره 41-بالا رفتن از کوه

ک2.jpg

عکس شماره 42-نمای کم رنگی از سد درب علی خان

 بالاخره به قسمت های برفی رسیدیم. مردم همان بالای کوه بساط پیک نیک شان را پهن و آتش روشن کرده بودند. خیلی با صفا بود. مردان در کنار هم به صف ایستاده بودند و با آهنگ شاد کُردی پایکوبی می کردند. در کنار یکی از یخچال ها پیاده شدیم و عکس گرفتیم. هوا در حدی سرد بود که می لرزیدیم.

ک3.jpg

عکس شماره 43-مردم در بالای کوه

 

ک4.jpg

عکس شماره 44-برف!

هوا کاملا تاریک شده بود که دوباره سوار شدیم و به سمت مریوان، از سینه کوه پایین آمدیم. تقریبا تمام مسیر را خواب بودم. ساعت 10 شب در یکی از روستاهای نزدیک مریوان در رستورانی، چای و کباب کوبیده خوردیم. خوشمزه بود. با خودم فکر کردم دست پخت کردها خوب است!

 

روز سوم

شنبه 16 خرداد 1398

امروز صبح توانستیم کمی بیشتر بخوابیم. آقای خسروی دیشب اطلاع داد که ساک های مان را ببندیم چون فردا ساعت 8:30 منزل را تحویل خواهیم داد. صبحانه را بطور مفصل در منزل صرف کردیم. خوشبختانه یک سماور برقی بزرگ در آشپزخانه بود و توانستیم چای تهیه کنیم. دقیقا 8:30 بیرون از منزل در کوچه روستایی بودیم. ساک ها و کوله پشتی ها را در گوشه ای گذاشتیم و منتظر آقای محمدی و مینی بوس ماندیم.

انتظارمان طولانی شد. سعی کردیم از حال و هوای روستا لذت ببریم. پروانه ها در حال جست و خیز بودند. گرما حتی در آن ساعت از صبح خودنمایی می کرد. به سایه درخت توتی که در همان نزدیکی بود، پناهنده شدیم! یک روستایی گوسفندان قهوه ای رنگش را به همراه سگ گله عبور داد. روی سقف یکی از خانه ها ی بالا دستی دو زن جوان مشغول کاری بودند. گاه گاهی برای رفع خستگی، توقف می کردند و گروه ما را از نظر می گذراندند. در خانه ای که در شیب تپه بنا شده بود چندین مرد در حال باغبانی بودند. همسفران مشغول انداختن عکس های تکی و دسته جمعی بودند.

گوسفندان.jpg

عکس شماره45-حال و هوای روستا

... حدود ساعت 9:30 دقیقه آقای محمدی آمد. امروز لباس کردی پوشیده بود، به رنگ قهوه ای با کمربندی تیره تر. همسفران با آقای محمدی نیز عکس یادگاری گرفتند. 

... حدود ساعت 10 بالاخره مینی بوس آمد. خودمان و ساک هایمان را در لابلای صندلی ها جای دادیم و به سمت اتوبوس که در ترمینال مسافربری بود،. رفتیم. از دیدن اتوبوس خوشحال شدم! ساک هایمان را در اتوبوس گذاشتیم و با وسایل مختصری دوباره سوار مینی بوس شدیم. قرار بر این بود که دو سه ساعتی در بازار و پاساژها وقت بگذرانیم. در شهر تابلویی با نام  «شیخ شلتوت» توجهم را جلب کرد... در جایی پیاده شدیم...

... وارد بازار سرپوشیده شدیم. قدیمی به نظر نمی رسید. از یکی از مغازه داران که مرد میانسالی بود در مورد قدمت بازار پرسیدم، گفت:  «حدود سال 52 یا قبل از آن ساخته شده.»

بازار.jpg

عکس شماره 46-بازار مریوان

... بازار نسبتا شلوغ بود. بیشتر ، مغازه های پارچه و شال کردی به چشم می خورد. دو تا شال خریدم. طول بازار زیاد نبود. از سوی دیگر خارج شدیم. در خیابان نیز انواع مغازه ها بود. یک مغازه ساخت گیوه مردانه توجهم را جلب کرد. اجازه گرفتم و عکسی از مردان داخل مغازه و گیوه ها انداختم.

5c63cb6f-40d8-451c-84a5-50c2deda4e6b.jpg

عکس شماره 47- ساخت و فروش گیوه

بعضی از همسفران در حال خرید بودند. یک پارچه پیراهنی برای مادر خریدم. هوا داشت گرم تر می شد. با آقای خسروی و همسرش، خانم افشاری پور، به سمت پاساژ خورشید زریبار رفتیم. به غایت شلوغ بود. آقای محمدی می گفت اجناس اینجا مناسب است. بیشتر لوازم خانگی الکتریکی دیده می شد. قیمت چند اتو را پرسیدم. از ششصد هزار تا یک میلیون تومان بود. منصرف شدم. خودم را می شناسم، در  گرما وشلوغی و وضع نامناسب نمی توانم خرید کنم! بنابراین زودتر از بقیه همسفران از پاساژ خارج شدم و در سایه ای نشستم. کم کم همسفران نیز آمدند.  «بیتا» قدری بَنه- پسته کوهی- تازه خریداری کرده بود. کمی خوردم. مزه گس خوبی داشت.

... ناهار را در همان رستوران «آر بابا» سفارش داده بودیم. (ظاهرا صاحب رستوران با آقای محمدی نسبت فامیلی نزدیک داشت.) تاکسی گرفتیم و به سمت دریاچه رفتیم. هوا خیلی گرم شده بود و اطراف دریاچه و رستوران کاملا شلوغ بود. ناهار را ماهی قزل الای کبابی با  «ویوی دریاچه» صرف کردیم. خوشم آمد... بعد از صرف ناهار کمی در رستوران نشستیم. مرد جوانی را دیدم که ظاهرا برای فروش آدامس آمده بود، ولی در واقع پاسور می فروخت... با خودم فکر کردم:  « آدم ها برای انجام کاری که دوست دارند، حتما راهی پیدا می کنند!»

ر11.jpg

عکس شماره 48-طبخ ماهی کبابی در رستوران آربابا

... از رستوران خارج شدیم و مسیری را پیاده روی کردیم. اتوبوس دنبال مان می آمد. جایی که منتظر اتوبوس بودیم، اتاقکی بود با پنجره ای نرده ای و همان نوارهای پارچه ای گره خورده! از آقای محمدی توضیح خواستم. گفت: «اینجا مقبره درویشی است که باعث پدید آمدن دریاچه زریبار شده.» داستان این گونه نقل شد که در محل فعلی دریاچه در گذشته های دور، شهری قرار  داشته با حاکمی ظالم. این درویش باری را بر دوش می گیرد و می گوید تا زمانی که این شهر را آب فرا نگیرد، بار را به زمین نمی گذارم!...آقای محمدی اضافه کرد:  «کلمه  «زریبار» یعنی کسی که باری بر دوش دارد. ضمنا شهرداری چندین بار اقدام به تخریب مقبره درویش نموده ولی مقبره سالم مانده است.» از آقای محمدی در مورد شغلش پرسیدم، کارمند گمرک بود. با خودم فکر کردم: «یعنی به این داستان ها باور دارد؟» کاش پرسیده بودم.

  ساعت 15:30 سوار اتوبوس شدیم. کولر اتوبوس از گرما نجات مان داد. کمی آرمیدیم. آقای محمدی، حالا وعده ی دیدن شهر لک لک ها را می داد. در ذهنم جایی هیجان انگیز را تصور می کردم!

دو طرف جاده کوه بود و درختان بلوط. با خودم فکر کردم:  «اینجا کوه حرف اول را می زند. کوه را همیشه با صفت استواری تداعی می کنم. باز همان فرضیه تاثیر شرایط جغرافیایی بر ویژگی های روانی انسان به ذهنم آمد.»

مزارع گندم درو شده نیز دیده می شد. آبیاری از نوع قطره ای بود. چند کیلومتری در این مسیر پیش رفتیم. اتوبوس ایستاد. پیاده شدیم. چند نفر از همسفران حاضر به ترک هوای خنک داخل اتوبوس نشدند. البته حق داشتند. گرما حالا در اوج بود. باید حدود 500 متر پیاده روی می کردیم و بعد از تپه ای نیز بالا می رفتیم. تپه پوشیده از درختان بلوط و علف های بلندی بود که کاملا خشک شده بودند.  دل نگران آتش سوزی شدم. آقای محمدی گفت از قبل از ماه رمضان باران نیامده. با خودم گفتم بیشتر از یک ماه!

... به شوق دیدن لک لک ها بالا و بالاتر می رفتیم. در مسیر جایی زیر درختان بلوط، رد پای حیوانی دیده می شد. آقای محمدی گفت، رد پای گراز هاست که حالا به سمت دریاچه رفتند.. کمی ترسیدم. در واقع تپه مشرف به دریاچه بود و حدود یک کیلومتر از دریاچه فاصله داشت. برای همین لک لک ها اینجا را برای زندگی انتخاب کرده بودند.

حالا بر فراز تپه بودیم... اما از لک لک ها اثری نبود. ما خیلی مشتاق دیدنشان بودیم. ولی گویا آنان از ورود متجاوزانه ما ناخشنود بودند و لانه های شان را ترک کردند. بر بالای درختی فقط یک لانه را دیدم. البته بعضی از همسفران ( آقای برزنگ و آقای ناظمی) ، لک لکی را دیده  و ازش عکس گرفته بودند. خیلی حیفم آمد که لک لک ها را ندیدم.

ل3.jpg

عکس شماره 49-تپه ای که شهر لک لک ها بر فراز آن واقع شده!

ل5.jpg

عکس شماره 50-(عکس از همسفران)

ل4.jpg

 عکس شماره 51-(عکس از همسفران)

تصمیم گرفتیم برگردیم. در مسیر برگشت شاهراه های عریض و طویلی که مورچه ها درست کرده بودند، نظرم را جلب کرد. از نظم و پشتکارشان شگفت زده شدم. حدود ساعت 17:15 دقیقه بود که صدای اذان عصر بلند شد. در نزدیکی جایی که اتوبوس پارک کرده بود، از آب لوله کشی شده چشمه ای نوشیدیم. ساعت حدودا 18:30 بود که سوار شدیم و به سمت شهر رفتیم.

در نزدیکی شهر با هماهنگی آقای محمدی، جلوی یک بستنی فروشی ایستادیم و بیاد پدرم، همسفران را دعوت به صرف بستنی نمودم. قیمت هر بستنی 2000 تومان بود. بستنی های قیفی کرمان بزرگتر و خوشمزه تر هستند!... دوباره از کنار دریاچه عبور کردیم. کنار دریاچه و درون آب پر از گیاه بود.... به مریوان که رسیدیم، آقای محمدی با همسفران خداحافظی گرمی کرد و از اتوبوس پیاده شد. با خودم فکر کردم عمر سفر چقدر کوتاه است!

 

...از مریوان خارج شدیم...از پشت شیشه بیرون را نگاه می کردم و کوه ها، درختان کوتاه بلوط و رودخانه های مریوان را بدرود می گفتم...به سروآباد رسیدیم در میدان ورودی، عکس دو شهید زنِ دفاع مقدس، نظرم را جلب کرد.... هوا در حال تاریک شدن بود و ما در جاده سروآباد-سنندج بودیم. ترافیک بسیار کند بود. علت را جویا شدیم. گفتند یک کامیون قیر واژگون و مسیر بسته شده. حدود ساعت 9 شب بخاطر کندی ترافیک در کنار روستای  «نگل» پیاده شدیم...

در تاریکی شب، از اتوبوس پیاده شدیم و در امتداد جاده که از میان روستا عبور می کرد، حدود یک کیلومتر پیاده روی کردیم تا به مسجد  «عُمر بن عبدالله» رسیدیم. مثل سایر مساجد اهل تسنن وضوخانه جالبی داشت که شیر های آب آن پایین بود و امکان شستشوی پاها را برای نمازگزاران فراهم می کرد. وقتی در اتوبوس بودیم، آقای خسروی گفته بود قرانی که در این مسجد نگهداری می شود، جزو دیدنی های این روستاست... از چند پله بالا رفتیم. از اتاقی رد شدیم و به اتاقی که قران در آن نگهداری می شد رسیدیم. قران در محفظه ای شیشه ای  که اطراف آن نرده فلزی بود، نگهداری می شد. کتاب قران باز بود و خط کوفی آن مشخص بود.

a712f200-1402-4b1d-a112-596ba652153c.jpg

عکس شماره 52-قران روستای نگل

212e5c49-2264-47c3-b4ef-c19d7eceb7c8.jpg

عکس شماره 53-توضیحات مربوط به چگونگی پیدا شدن قران

روی دیوار دو کاغذ تایپی قرار داشت که هر دو داستان پیدا شدن این قران نفیس را در 1000 سال پیش بوسیله چوپانی از منطقه را بازگو می کرد.  داستان را خواندم و از آن عکس گرفتم. طبق این نوشته، قران توسط عثمان نگاشته شده بود. طول، عرض و ضخامت آن به ترتیب 60، 22 و 15 سانتی متر بود. با خودم گفتم کاش بجای بیان این داستان عوامانه، اطلاعات تخصصی بیشتری در مورد این اثر تاریخی و نفیس در اختیار بازدید کنندگان می گذاشتند. این سوال به ذهنم خطور کرد : آیا این کتاب تاریخی که مربوط به 1400 سال پیش است، نباید در شرایط خاصی نگهداری شود؟

... از مسجد خارج شدیم. از مغازه ای یک پنیر خامه ای و قدری نان برای شام خریدم. ترافیک سبک تر شده بود سوار اتوبوس شدیم و حرکت کردیم.  بدون این که شام بخورم زود خوابم برد.

 

روز چهارم

جمعه 17 خرداد 1398

تمام شب را در اتوبوس خواب بودم. وقتی بیدار شدم هوا روشن شده بود... حدود ساعت 7 صبح. تابلوی سلفچگان را دیدم... کمی بعد، نزدیک شهر قم، اتوبوس جلوی مجتمع رفاهی «امیر کبیر» ایستاد. رفتیم داخل. خلوت و تمیز بود.

با بیتا، مژگان و فاطمه سر یک میز نشستیم. صبحانه قارچ و تخم مرغ، چای با خرما و نبات بود. خیلی چسبید.  دو همسفر خوبمان  «حسام» و  «سلمان» هندوانه هایی را که در مریوان خریداری کرده بودند، همین جا بین همسفران توزیع کردند. هندوانه هم چسبید...فلاسک های مان را از سماوری که بیرون رستوران بود، پر از آب جوش کردیم و سوار اتوبوس شدیم. هزینه صبحانه 10 هزار تومان شد. آقای خسروی همین جا از گروه جدا شدو سرپرستی را به خانم افشاری پور سپرد.

در اتوبوس هر کسی خود را بگونه ای سرگرم می کرد. آهنگهای شادی در حال پخش بود. من بیشتر چرت می زدم و گاه گاهی در دفتر یادداشتم، چیزی می نوشتم. چای و خوراکی هم داشتیم...

حدود ساعت 3 بعد از ظهر مهریز بودیم. اتوبوس جلوی مجتمع رفاهی  «آتنا» ایستاد. خانم افشاری پور گفت اکبر جوجه اینجا معروف است. برای گروه سفارش دادیم. کمی بعد اما اطلاع یافتیم که اکبر جوجه تمام شده. فقط 4 نفر از همسفران موفق شدند اکبر جوجه نوش جان کنند. بقیه به رستوران دیگری رفتیم. من دیزی سفارش دادم. خوب بود.

... ساعت 5 بعد از ظهر دوباره سوار شدیم و به سمت کرمان راه افتادیم. بعضی از همسفران اطلاع داشتند که در نزدیکی مهریز، در واقع بین مهریز و انار، کاروانسرای قدیمی وجود دارد که دیدنش خالی از لطف نیست. خانم افشاری پور از راننده خواست که به سمت کاروانسرا برویم. راننده ابتدا امتناع می کرد. اما سرانجام موافقتش را جلب کردیم.

کاروانسرا از جاده اصلی مهریز-انار حدود 10 کیلومتر فاصله داشت. به سمت راست رفتیم و دیری نپایید که در کنار کاروانسرا بودیم.  نامش کاروانسرای  «رباط زین الدین» بود که قدمت آن به زمان صفویه می رسد. بلیط ورودی 2000 تومان بود. پرداختیم و وارد شدیم. راهروی تاریک و خنکی به شکل نیم‌دایره بود که اتاق ها در دو طرف آن قرار داشتند. فضای اتاق ها را با دیواری از جنس فیبر جدا کرده بودند و روی آن را با پارچه ترمه پوشانده بودند. در اتاقی را باز کردیم. دو، سه پله می خورد و اتاق فضایی حدودا 12 متر مربع داشت. تشکی وسط آن پهن بود. اتاق ها کاملا حال و هوای سنتی داشتند. برگشتیم و وارد حیاط شدیم. حیاط به شکل دایره بود و در اطراف آن اتاق قرار داشت. چند اتاق تبدیل به رستوران و سرویس بهداشتی شده بودند. چند اتاق هم مخصوص مهمانان بود که تخت چوبی با دکور سنتی در آن ها قرار داشت. وسط حیاط نیز گلکار کوچکی دیده می شد. نمای دیوارهای داخل و خارج آجر بود. درهای چوبی قشنگی نیز داشت. سری به پشت بام زدم. نمای دوّار بنا، از بالا کاملا مشهود بود. روی سقف با خشت های پخته مربعی شکل بزرگی پوشیده شده بود. در کنار ساختمان کاروانسرا، دیوار خشتی مربعی شکلی دیده می شد. حدس زدم اصطبل چارپایان بوده است. کویر زیبا از هر سو گسترده شده بود. در دور دست کوه ها دیده می شدند. کاروانسرا همچون نگینی بر دشت بی آب و علف می درخشید. به انسان هایی فکر کردم که شب ها را در این مکان استراحت کرده اند..

به حیاط برگشتم. با مرد نسبتا جوانی که  ظاهرا نگهبان اینجا بود صحبت کردم. گفت: «وقتی اینجا را در سال 1380 تحویل گرفتیم فقط خشت و آجر بود و دیگر هیچ...سال 1383 کار مرمت آن تمام شد. در حال حاضر 35 اتاق دارد. فقط مهمان های خارجی می توانند اینجا بمانند. مهمان های داخلی باید با آژانس های یزد هماهنگ کنند...»... وقتی صحبت های ایشان را یادداشت می کردم،  «سلمان»  گفت:  «اسم ما را هم در سفرنامه بنویس.»

b36ec2a7-ab6b-4d27-9c72-eb2cb4fd6628.jpg

عکس شماره 54-حیاط دایره ای شکل و اتاق های بیرونی کاروان سرا

سری به رستوران زدم. برایمان در لیوان های یکبار مصرف چای ریختند که نوشیدیم. سری به سرویس های بهداشتی زدم. همه فرنگی و بدون شلنگ آب!  و بجای در، پرده آویزان شده بود... و البته  همه پاکیزه!

یک دفتر بزرگ برای نوشتن نظرات و پیشنهادات هم دیده می شد. یادداشت کردم:  «عالی و دیدنی بود. گروه کوهنوردی اسپیکو از کرمان، 17 خرداد 1398» . کسی نوشته بود  «چرا نماز خانه و مهر نماز ندارد؟» (عکس های کاروان سرا همه مربوط به همسفران است.)

ساعت از 6 گذشته بود که این کاروانسرای زیبا و تاریخی را ترک کردیم.

 

حدود ساعت 9 شب از رفسنجان گذشتیم و اتوبوس در کبوتر خان ایستاد. خانواده آقای مهرگان  همه را برای صرف بستنی خوشمزه و معروف کبوتر خان، مهمان کردند. خیلی چسبید...

 

ساعت 10 شب کرمان بودیم. همسفران با هم خداحافظی گرم و مفصلی کردند. داشتم فکر می کردم که همسفر خوب هم یک نعمت است. خیلی از سختی های سفر با داشتن همسفران مهربان قابل تحمل می شود. برای من این سفر تجربه جدید و لذت بخشی بود.

به اطلاع خوانندگان عزیز می رساند به جز هزینه هایی که در متن به آن ها اشاره شد ، هر نفر از ما 480 هزار تومان به لیدر ، بابت هزینه اتوبوس و دو شب اقامت در منزل روستایی پرداخت کردیم.

اگر مایل هستید به مریوان سفر کنید فصل اردیبهشت را پیشنهاد می دهم. ما طبق قرار اولیه ، تصمیم داشتیم تا جمعه شب مریوان باشیم ولی گرما فراری مان داد!

 

 

نویسنده: فروغ بختیاری

تمامی مطالب عنوان شده در سفرنامه ها نظر و برداشت شخصی نویسنده است و وب‌ سایت لست سکند مسئولیتی در قبال صحت اطلاعات سفرنامه ها بر عهده نمی‌گیرد.