Close

رویای رنگارنگ (سفرنامه ماسال)

4.9
از 156 رای
در این نقطه از ایران، روی ابرها قدم بزنید! +تصاویر
  • 6 دی 1398 12:00
  • 27
  • 10.8K

bn182.jpg

 

برای ما که اهل سفریم, سفر از یک جرقه شروع میشه. درست جایی که قلبت ندا میده"من باید برم, ببینم, حس کنم و عاشق تر بشم". جرقه ی این سفر رو دوستی به سرم انداخت با تعریف از روستایی عجیب و سرسبز در شمال کشور به اسم "روستای امام زاده ابراهیم".

تحقیقاتم شروع شد. چک کردن مسیر توسط نرم افزارهایی مثل waze و google map, گشت در وب, جمع اوری اطلاعات توسط اپلیکیشن محبوب Instagram و پرس و جو از دوستان و آشنایان شمالی. رفته رفته من عاشق اون گوشه ی دنج کشور شدم و مقدمات سفر فراهم شد.

 

روز نخست

طبق عادت همیشگی نهار مختصری آماده کردیم و زدیم به جاده. مسیر ما از سمت جاده ی قزوین_رشت و سپس شهرستان کوچک شفت بود که در چند کیلومتری روستا قرار داشت. وقتی که به شفت رسیدیم هوا تقریبا تاریک شده بود و مردمان محلی توصیه کردند شب به جاده ی روستا نریم چون مناظر زیبا رو از دست می دیم. ما هم بر طبق گفته ها به دنبال فضای سبز یا پارکی گشتیم که هم خستگی راه رو کم کند هم اینکه شام خورده و دنبال سرپناهی برای خواب بگردیم.

شفت شهری کوچک بود, تا آنجا که ما متوجه شدیم فقط یک پارک داشت. تصمیم بر آن شد که ساعتی در پارک استراحت کنیم, دقایقی از حضور ما نگذشته بود که اعلام کردند پارک در حال بسته شدن است و باید تخلیه انجام شود! گیج شدیم و لقمه در دهان به هم نگاه می کردیم! پارکی که قرار است ساعت ده  شب بسته شود! بهرحال چاره ای نبود اما شهر ساکت بود و فروشگاه به ندرت باز بود, مانده بودیم کنار پارک خسته و بی حال که نگهبان پارک به داد ما رسید و تماسی با دوستانش گرفت. به این ترتیب ما برای یک شب خانه ای در شفت اجاره کردیم که صبح روز بعد به سمت روستا حرکت کنیم.

عکسی از شفت و خانه در دست ندارم چون یادمه تا به خانه رسیدیم خوابیدیم و صبح قبل از صبحانه به جاده زدیم! یادتان باشد اگر گذرتان به شفت افتاد حتما قبل از غروب خورشید برسید که مثل ما دچار مشکل نشید یا حداقل از قبل از سایت های معتبر مثلShab.ir یا Vilajar.ir ویلای خود را اجاره کنید.

 

دومین روز

صبح زود با انرژی و شاداب از خواب برخاستیم و به سمت روستا حرکت کردیم. جاده ی منتهی به مقصد واقعا زیبا بود و هر لحظه به خود میگفتم "چه خوب که به حرف مردم محلی گوش دادیم".

عکس1

1.JPG

عکس2

2.JPG

 به روستا رسیدیم. همگی ساکت شده بودیم و نگاه ها به طرفی دوخته شده بود, براستی چه عجیب بود این روستا! چه حالی داشت و چقدر متفاوت بود!

عکس3

3.JPG

گرسنه بودیم و تصمیم گرفتیم بعد از صرف صبحانه گشتی در روستا بزنیم. ساعت 7/5 صبح بود و نسیم خنک صبحگاه روح انسان رو جلا می داد. تا پای آبشار روستا قدم زدیم و صبحانه را کنار رودخانه ی کوچکش صرف کردیم.

عکس4

4.jpg

صرف صبحانه در این منطقه, با این مناظر و این آب وهوا, شاید خواسته ی هر انسانی باشد. بعد از آن کمی در مسیر رودخانه بالا رفتیم و کیف کردیم از خنکی آب و آبشار.

عکس5

5.JPG

عکس6

6.JPG

عکس7

7.JPG

ساعت حدود 9 بود, وقت گشت در رویای من, روستایی که قبلا در تصوراتم شبیه به یک جعبه مدادرنگی بود. هر چهار نفر در سکوت محو کوچه ها و خانه ها بودیم. محو معماری ساختمان ها و رنگ هاشان. محو زندگی عجیبی که در این نقطه از کشور در جریان بود.

عکس8

8.jpg

عکس9

9.JPG

اسم روستا از امام زاده ای که در آنجا قرار داشت, گرفته شده بود. مردم محلی در فصول گرم به روستا می آمدند . امرار معاش ایشان با فروش محصولات محلی به مسافران و یا فروش غذاهای محلی انجام می گرفت.

عکس10

10.JPG

عکس11

11.JPG

عکس12

12.JPG

عکس13

13.jpg

عکس14

14.jpg

اتاق های این ساختمان های رنگارنگ و چوبی را به قیمتی بسیار کم به مسافران اجاره می دادند که صد حیف ما فرصت شب مانی در روستا را نداشتیم, بی شک تجربه ای ناب و شبی به یاد ماندنی رقم می زد.

عکس15

15.jpg

عکس16

16.jpg

خانه های این روستا از ایام قدیم با چوب های مستحکم ساخته شده بودند و گهگاه ساختمانی به معماری مرسوم ایران به چشم می خورد. یکی از جذاب ترین و شاید عجیب ترین نکات خانه ها این بود که اتاق ها دیواری نداشتند! همه با پرده های رنگی از هم جدا شده بودند و در واقع عایقی بین شما و همسایه ی کناری که اتاقی اجاره کرده, وجود نداشت جز یک لایه پرده ی خوش رنگ.

عکس17

17.JPG

عکس18

18.JPG

من احساس می کردم اینجا ایران نیست, حتی روی کره ی زمین نیست. بی نهایت برای منی که عاشق رنگ ها هستم حس بودن در همچین مکانی باارزش بود. همه چیز دست در دست هم داده بود برای ساختن محیطی بسیار شاد و سرشار از انرژی مثبت.

عکس19

19.JPG

عکس20

20.JPG

عکس21

21.jpg

برای صرف غذا در روستا رستوران های محلی و با کیفیت وجود داشت پس اگر گذرتان افتاد نگران کیفیت و پاکیزگی محیط نباشید. رستورانی انتخاب کردیم که بانویی مهربان میزبانی و طبخ غذا را بر عهده داشت. رستورانی کوچک,تمییز, چیدمانی محلی ساده اما زیبا و البته منظره ای شگفت انگیز از روستا. طعم غذا, ظروف و حتی سفره ای که بانو در اختیار مشتریان می گذاشت نشان از مهمان نوازی اش داشت و سلیقه ی بی نظیر بانوان ایرانی.

عکس22

22.JPG

عکس23

23.jpg

عکس24

24.jpg

عکس25

25.jpg

بعد از صرف غذا و کمی خرید از محصولات محلی و گپ های کوتاه با مردمان بی نظیر روستا, مجبور به ترک آن شدیم و در دل آرزوی بازگشتی داشتیم که شبی در اتاق های رنگارنگش به صبح برسانیم.

عکس26

26.jpg

عکس27

27.JPG

عکس28

28.JPG

عکس29

29.JPG

و اما مقصد بعدی, عشق همیشگی من, نقطه ای که حتی یادش در دلم غوغایی از آرامش به پا می کرد, ماسال و این بار ییلاق سوئه چاله. سال قبل که برای اولین بار به ماسال آمده بودم مهمان بانو شهرزاد کوهساری بودیم که ییلاق خریدل را با پسر برومند خود اداره می کرد. ماسال برای من یعنی خود رهایی, یعنی جانی دوباره از پس تمام خستگی ها و پشت سر گذاشتن سختی ها. ماسال یعنی کلبه ای مملو از بوی چوب, گرمای بخاری های چوبی, یعنی شب های پر ستاره و سکوت, یعنی روزهای سرسبز و بوی خوش درختان.

عکس30

30.JPG

خوشبختانه روز سفر ما به ییلاق سه شنبه بود, پس میشد امیداور بود که کلبه های ییلاق های اولسبلنگاه یا سوئه چاله خالی باشند. در ابتدای جاده ی مخصوص ییلاق ها محیط بانان زحمت کش و مهربان با دریافت مبلغی ناچیز و در اختیار گذاشتن کیسه زباله ای در تلاش بودند با زبان مهر سخن بگویند که از ماسال زیبا محافظت کنیم و حواسمان باشد که آیندگان هم سهمی دارند و شاید روزی بخواهند چون ما به طبیعت پناه بیاورند, کاش همیشه درخشان و پاک بماند, کاش قدردان باشیم.

عکس31

31.jpg

 با پرس و جوی ما, اولسبلنگاه پر بود اما سوئه چاله پذیرای حضور ما شد تا دل ما را ببرد و دردانه ی قلبمان شود. جوان مسئول کلبه ها,آقا وحید, بسیار خوش اخلاق بود و ابتدا برای ما از ییلاق گفت, اینکه به زبان محلی سوئه به گل بابونه گفته می شود و معنی اسم این ییلاق یعنی" محل رویش گل بابونه". برایمان از امکانات کلبه و ییلاق گفت و وسایل ما را از ماشین تا کلبه با موتور جابجا کرد. پا به درون کلبه گذاشتم و به وجد آمده بودم از آن همه سادگی و زیبایی, امکانات مختصر و مفیدی که تو را از زندگی ماشینی دور می کند. نه تلویزیونی هست نه برقی و نه آنتنی.

عکس32

32.jpg

عکس33

33.jpg

 در ییلاق میتونی به یاد بیاری زندگی بدون شبکه های اجتماعی رو! میتونی لحظاتی برای خودت زندگی کنی و نفس بکشی! خیالت راحت باشد که خط موبایلت در دسترس نیست کسی, خلوت تو را بهم نخواهد زد.

عکس34

34.jpg

عکس35

35.jpg

 برای سفر به ماسال اگر آخر هفته قصد اقامت دارید باید از قبل رزرو کنید, در غیر اینصورت بعلت کم بودن تعداد کلبه ها حتما به مشکل می خورید.

ما برای دو شب کلبه را اجاره کردیم و تصمیم داشتیم نهایت لذت را ببریم. غروب شده بود و نسیم خنکی می وزید, حس سرما و اشتیاق برای روشن کردن آتش, آن هم وسط تابستان قابل توصیف نیست. هم زمان با تاریکی هوا گوشه گوشه ی ییلاق هایی که از دور دیده می شدند چراغی روشن می شد که در تاریکی مطلق مثل ستاره ای می درخشید, انگار که زمین به آسمان متصل می شد در شب های ییلاق!

عکس36

36.JPG

ییلاق ما تا ساعتی از شب برق داشت فقط بخاطر ولتاژ بالا بهمون توصیه شد که سعی کنیم گوشی موبایل رو مستقیم به پریز نزنیم. برق داشتیم اما خاموشی انتخاب ما بود! کیف دیگری داشت اصلا! آتشی که در منقل درست شده بود گرممان می کرد و صدای سوختن چوب در آن سکوت زیر نور مهتاب موسیقی زیبایی می نواخت.

برعکس سفرهای دیگر و حتی شب های دیگر که همیشه به خنده و شوخی سپری می شد,آن شب ترجیح همه غرق شدن در دل طبیعت بود و گوش دادن به صداهای دور و نزدیک.

 

سومین روز

شب های ییلاق آنقدر جذبت می کند که دلت خواب نمی خواهد اما, طلوع آفتابش هم تماشاییست. همزمان با طلوع آفتاب گله های اسب وحشی که در پایین دست مشغول چرا هستن به اطراف کلبه ها می آیند و ساعتی پس از طلوع به دره ها برمی گردند. توصیه میکنم دیدن آنها را از دست ندهید.

عکس37

37.JPG

عکس38

38.jpg

خورشید که کم کم بالا می آید زندگی در ییلاق جریان می گیرد. گوساله ها را ممکن است هرجایی ببینی یا حتی گاوها را, اردک هایی که دسته دسته از کنارت می گذرند و تو محو راه رفتن بانمک آنها می شوی. امکانات غذایی در ییلاق فراهم است و می توانید از فروشگاه آنجا مایحتاج خود را تامین کنید.

عکس39

39.JPG

عکس40

40.jpg

 صبح ما با صبحانه ای لذیذ در تراس کلبه شروع شد که آقا وحید با دسته گلی از بابونه از راه رسید و با محبتش دل ما را گرم تر از پیش کرد.

عکس41

41.jpg

بعد از صرف صبحانه تصمیم گرفتیم به جنگل گردی و پیاده روی تا دو ییلاق روبه رویی, اولسبلنگاه و چره پشت. مسیر پر بود از درختان سبز و پوشیده بود از گل های زیبای بابونه.

عکس42

42.jpg

عکس43

43.jpg

عکس44

44.jpg

عکس45

45.jpg

عکس46

46.jpg

عکس47

48.jpg

عکس48

47.jpg

عکس هایی به یادگار گرفتیم و گشتی زدیم تا به اولسبلنگاه رسیدیم. این ییلاق مسیر ماشین ندارد, برای اقامت باید در جاده ی بالای سوئه چاله پارک کنی و مسیر رو پیاده یا با موتورهای محلی ها طی کنی.

عکس49

49.jpg

عکس50

50.JPG

خستگی راه, ما را از رفتن به ییلاق بعدی منع کرد چون مسیر هم طولانی بود و هم شیب تندی داشت. برگشتیم و میان کلبه ها قدم می زدیم. بازیگوشی گوساله ها که در ییلاق زیاد هم بودند, واقعا خنده دار بود. تصمیم بر آن شد که گشتی میان ییلاق های دیگه و جاده ی اصلی بزنیم و میخواستیم فردا صبح زود از همان جاده ی مخوف قبلی که پارسال سنگلاخ بود و ما از طریق آن به جاده ی اسالم رسیدیم, شبی هم درمیانه ی خلخال و اسالم بگذرانیم.

عکس51

51.jpg

عکس52

52.jpg

عکس53

53.JPG

عکس54

54.JPG

عکس55

55.JPG

عکس56

56.JPG

عکس57

57.JPG

عکس58

58.JPG

عکس59

59.JPG

عکس60

60.JPG

 برای نهار خود را مهمان آش های محلی ماسال کردیم و از انتخابی که داشتیم بشدت راضی بودیم, طعم لذیذ سبزی ها و روغن محلی و بوی خوش نان تازه ی تنوری و فضای اطراف, مگر می شد که حس خوب نداشت!

عکس61

61.jpg

برای شام با خرید از محصولات موجود در ییلاق, بادمجون کبابی رو روی منقل آماده کردیم و با نان محلی میرزاقاسمی خوشمزه ای صرف کردیم. باز شب شد و باز محو سکوتش شده بودیم, در دلم غوغای فردا و رفتن از کلبه بود و جا گذاشتن تکه ی دیگری از قلبم در این ییلاق.

عکس62

62.jpg

عکس63

63.jpg

عکس64

64.jpg

چهارمین روز

 وقتی با آقا وحید صحبت کردیم متوجه شدیم زمستان سال گذشته بهمن عظیمی همان جاده ی سنگلاخ رو هم نابود کرده و امکان سفر به اسالم وجود ندارد. یکسال گذشته بود و جاده ذره ای تعمیر نشده بود! البته ما به اینگونه مسائل در کشور عادت داریم و می دانیم اگر چندسال بعد هم به این منطقه برگردیم باز هم جاده دست نخورده باقی خواهد ماند. برنامه بهم خورد اما ناامیدمان نکرد, قصد آستارا کردیم و گردنه ی حیران! و با همان شادابی گذشته کلبه را ترک کردیم فقط به این امید که زود برمی گردیم و ییلاقی دیگر میزبان ما خواهد بود.

عکس65

65.jpg

عکس66

66.jpg

عکس67

67.jpg

عکس68

68.JPG

عکس69

69.JPG

صبحانه را در جاده ی منتهی به شهرستان ماسال صرف کردیم و راهی آستارا شدیم.

عکس70

70.jpg

عکس71

71.JPG

عکس72

72.JPG

عکس73

73.JPG

همان طور که اکثرمان می دانیم, آستارا شهر پر جنب و جوشی است و بازارهای زیادی دارد. قرارمان بر این شد که یک شب در آستارا توقف کنیم, کمی گشت بزنیم, استحمام کنیم و روز بعد قصد حیران کنیم. در چند کیلومتری شهر, تالابی وجود دارد که به نام "استیل" شناخته شده است. بقدری زیباست که انگار در ورودی شهر آرمیده تا به مسافران خوشامد گفته و در لحظه دلشان را ببرد. دل ما را هم برد و جاده را دور زدیم تا ساعتی بر لبش بنشینیم و کیف کنیم.

عکس74

74.JPG

عکس75

75.JPG

طبق گفته ی نگهبان تالاب, استیل از نوع تالاب های مصنوعی است و برای آبیاری کشاورزی و پرورش ماهی مورد استفاده قرار می گیرد, البته مکان امنی هم برای پرندگان مهاجر است. در قسمتی از تالاب امکان قایق سواری وجود دارد که به نظرم ارزش امتحان کردن را داشت.

بعد از قایق سواری در تالاب به سمت شهر حرکت کردیم و پس از تهیه ی مایحتاج خانه ای در نزدیکی بازار آستارا کرایه کردیم. سالها پیش وقتی که نوجوان بودم بازار شهر از بهترین ها بود و اجناسی فوق العاده با قیمت هایی خوب وجود داشت اما اکنون پس از ده سال چیزی که از بازار آستارا دیدم انبوهی از اجناس چینی بود که کمی قلبم را فشرد, با این حال گشت در بازار هم کیف خودش را داشت.

چندسالی است در سفرهایم به شمال کشور رغبتی برای گشت ساحلی ندارم. کم لطفی های فراوان بعضی هم وطن ها که نسبت به سواحل روا داشتند و زباله ها که در جای جای سواحل شمالی کشور به چشم میخورند, چنان آزرده خاطرم کرده که شاید فقط برای دقایقی تحمل حضور داشته باشم. کاش روزی آن دسته از هموطنان بفهمند که چه ظلم بزرگی در حق طبیعت, حیوانات و حتی آیندگان خود می کنند.

عکس76

76.JPG

بهرحال گشت کوتاهی هم در ساحل آستارا زدیم و برای استراحت به خانه برگشتیم.

 

پنجمین روز

بی دلیل نیست که نامش "حیران" است, حیرانت می کند! صبح پس از صرف صبحانه به سمت جاده ی حیران حرکت کردیم که در امتداد مرز پیش می رفت و در بعضی مناطق ایست و عکاسی به دلایل امنیتی ممنوع بود. سرسبز بود و پیچ در پیچ پیش می رفت.

عکس77

77.JPG

عکس78

78.JPG

هوا هوای تنفس بود وقتی در ذهنت مقایسه می کردی تفاوت ها را میان شهری دودی و سمی که در آن زندگی می کنی و جاده ای که اکنون پشت سر می گذاری, انگار که رویا می بینی. هوای خنک و دلپذیر پوستت را لمس می کند و آرزو می کردی کاش زمان متوقف می شد و تو تا ابد از لمس این هوا مدهوش بودی. جاده شلوغ نبود و مردم محلی در ایستگاه هایی مشغول فروش تمشک وحشی بودند. مگر می شد از این میوه گذشت؟! ترش و خوش طعم بود.

عکس79

79.jpg

اگر حواست به اطراف باشد, هر چند کیلومتر که در جاده پیش می روی تابلویی نصب کرده اند که هیجانت را قلقلک می دهد! سورتمه ی حیران...

این تجربه ی دوم ما از سورتمه حیران بود و البته اولین تجربه ی تلکابین آنجا. در مقایسه با سورتمه های دیگر شهرهای نیمه ی شمالی کشور به نظرم این سورتمه جذاب تر و طولانی تر هست و به امتحانش می ارزد.

عکس80

80.JPG

تصمیم گرفتیم اول سورتمه را امتحان کنیم که انصافا در خنکای هوای حیران خیلی کیف داد به شرط اینکه ترمز نکنی و با نهایت سرعت حرکت کنی!

در ایستگاه اول سورتمه عکسی یادگاری از شما انداخته میشه که بعد از بازی میتونی مراجعه کنی و عکس را از مسئول مربوطه خریداری کنی. به دلیل مسائل امنیتی حق حمل موبایل یا مونوپاد وجود ندارد. بعد از سورتمه به سمت تلکابین رفتیم. دو نوع تلکابین وجود داشت: یکیVIP که صندلی های راحت تر داشت و پذیرایی مختصر و دیگری عادی که ما بخش عادی را انتخاب کردیم و سوار شدیم.

عکس81

81.JPG

عکس82

82.JPG

وقتی در ارتفاعات از تلکابین پیاده شدیم هوا بشدت سرد شده بود و باد می وزید طوری که بدون لباس گرم دقایقی بیشتر نمی شد تحمل کرد! جدای از برودت هوا, چه مناظری و چه لذتی داشت این بالا...

همراهانم همگی سردشون شده بود ولی من علی رغم سرما و یخ زدن صورت و دستانم توان دل کندن نداشتم دلم می خواست بیشتر بمانم و بیشتر نگاه کنم و این تصاویر بی نظیر را جوری در ذهنم ثبت کنم که حتی جزئیاتش را از یاد نبرم. در ایستگاه بالایی تلکابین امکاناتی چون رستوران, فروشگاه و سرویس بهداشتی وجود دارد. ما پس صرف چای که گرمایش لذت سرمای آن بالا را دوچندان می کرد, به پایین برگشتیم.

باورم این است که هیچ عکسی توانایی بیان زیبایی های طبیعی ایران را ندارد. درست مثل عکس هایی که خودم ثبت کردم.

عکس83

83.jpg

عکس84

84.jpg

عکس85

85.jpg

در راه بازگشت یکی از جاده های فرعی حیران را انتخاب کردیم که دقایقی گشت بزنیم. اگر فرصت گشت داشتین فرعی ها را فراموش نکنید, نقاط جذاب و پنهانی دارد حیران! درست مثل مروارید در صدف!

عکس86

86.jpg

وقت نهار گذشته بود و ما در راه بازگشت از سفر بودیم. قصد ما این بود که نهار را هم در گوشه ای از خطه ی سرسبز شمال صرف کنیم و سپس راهی قزوین شویم.کمی گشت در اینترنت و چک کردن مسیرها در گوگل مپ باعث شد ما سد خاکی سقالکسار را برای نهار انتخاب کنیم که دقیقا در مسیر ما قرار داشت و به جاده نزدیک بود.

دریاچه ی زیبایی بود و امکانات مختصر و قابل قبولی داشت. اما امان از دوستانی که با ماشین تا هرجای جنگل دور دریاچه پیش رفته بودند! چه نیازی است استفاده از ماشین و خراب کردن طبیعت وقتی میتوان صد قدم راه رفت! چه نیازی است زیاد کردن صدای ضبط ماشین وقتی میتوان به صدای پرنده ها گوش کرد و آرام گرفت! چه لزومی به زباله ریختن در هر جای زمین حال آنکه سطل های زباله در آنجا به وفور یافت می شد! چه دلسنگ شده اند بعضی از مردم....

عکس 87

87.JPG

عکس88

88.jpg

عکس89

89.jpg

بعد از صرف غذا و ساعتی استراحت و گرفتن چند عکس به یادگار, راهی خانه شدیم. آخرین عکسی که از سفر ثبت کردم شاید ساده باشد اما حاوی پیغامی بسیار مهم و دردناک است که شاید! شاید با این شیوه تبلیغ می خواستند بگویند که دلسوز طبیعت باشیم وگرنه ....

عکس90

90.jpg

 

سخن آخر

  • اگر قصد سفر به ییلاق دارید حتما پول نقد به همراه داشته باشید و خانواده را مطلع کنید که در ارتفاعات امکان تماس وجود ندارد.
  • در ییلاق میتوانید مایحتاج ساده را از مسئول کلبه ها تهیه کنید.
  • امکان استحمام در ییلاق وجود ندارد.
  • چانه زدن برای کرایه ی کلبه ها فراموش نشود که جذابیت خودش را دارد.
  • اگر محیط کلبه ها یا شرایط موجود در آنجا را به هر دلیلی نمی پسندید, هتل فردین معصومی در پایین دست پذیرای شماست.
  • از محصولات محلی های روستای امام زاده ابراهیم حتما خریدی داشته باشید که کمکی به اقتصاد منطقه کنید.
  • هزینه ی اجاره ی اتاق های رنگارنگ روستا از شبی 50 هزار تومان آغاز می شد.
  • کنار بازار ساحلی آستارا دکه هایی هست که فلافل های خوش طعم می فروشند که امتحان مزه ی آنها خالی از لطف نیست. فروشنده ها بسیار خوش اخلاق هستند.
  • اگر قصد تلکابین حیران را داشتید لباس گرم را فراموش نکنید.

تاریخ سفر ما اواخر خردادماه بود.

 

مخارج کلی سفر:

  • ورودی ییلاق ها:7هزار تومان
  • اجاره کلبه:حدودا 200هزار تومان
  • ورودی روستای امام زاده ابراهیم:2هزار تومان
  • سورتمه ی حیران:نفری15 هزار تومان
  • تلکابین عادی حیران: نفری 25 هزار تومان
  • تلکابین VIP حیران: نفری 50 هزار تومان
  • هزینه یک شب اجاره ویلا در شفت: 100 هزار تومان
  • هزینه های سفر ما برای چهار نفر:یک میلیون و چهارصد هزار تومان

 

از دوستان عزیز لست سکندی بابت وقتی که برای خواندن سفرنامه گذاشتند بی نهایت ممنونم و از بابت هرگونه نقص در متن عذر تقصیر می طلبم.

با آروزی سفرهای خوش و رنگارنگ

 

 

نویسنده : مهسا نژاد حسینیان

تمامی مطالب عنوان شده در سفرنامه ها نظر و برداشت شخصی نویسنده است و وب‌ سایت لست سکند مسئولیتی در قبال صحت اطلاعات سفرنامه ها بر عهده نمی‌گیرد.

نظرات کاربران (27 نظر)

× در حال پاسخ به:

میثم 5 اسفند 1398 ساعت 14:13

با سلام و احترام امیدوارم همیشه خوش و خرم باشید چرا حرفی از شهر شاندرمن نزدید که از ان رد هم شدید و به سمت استارا رفتید شاندر و ماسال ییلاق هم چند کیلومتر بالاتر اولستبلگاه هست ولی صحبتی نشد

yasaman k 25 دی 1398 ساعت 20:18

ممنون از شما
بسیار لذت بردم، گویی که لحظه به لحظه با شما همراه بودم.
چه عکسهای زیبایی! واقعا حیرت آورند طبیعت زیبای کشورمون.

امیربهادر 12 دی 1398 ساعت 01:41

سلام سفرنامه کامل و دقیقی بود. من هم با شما موافقم در مورد ما هم ،سفر از ندای درونی شروع میشه.

ss110 9 دی 1398 ساعت 12:36

سلام
ممنون از بابت سفرنامه جالب و خواندنی و کاملا اقتصادی همه چی را بخوبی به رشته تحریر درآورده بودید. همیشه شاد و خرم باشید
جواد از تبریز

سعید ا. 9 دی 1398 ساعت 10:04

سرکار خانم نژاد حسینیان! درود بر شما. سپاس از زحمت تان در معرفی چنین جاذبه های جذاب اما ناشناخته، با این توان توصیف فوق العاده تان. عکسها و اطلاعات ارائه شده هم بسیار مناسب بود و سئوالی باقی نگذاشت. تندرستی همیشگی و سفرهای پرخاطره برایتان آرزو کرده و در انتظار چنین سوغاتی های گرانبهای سفرهایتان هستم.

رامین عبدی 8 دی 1398 ساعت 11:06

سلام خانم نژادحسینیان
سفرنامه جذاب و زیبای شما به ماسال رنگارنگ را مطالعه کردم و چه عکس های زیبایی را ثبت کرده اید. ییلاق سوئه چاله هم خوب بود و ممنون از معرفی آن.
همواره سفرهای خوبی را تجربه کنید.

به امید سفرهای خوب برای همه ...

رامین عبدی 8 دی 1398 ساعت 11:03

سلام خانم نژادحسینیان
سفرنامه جذاب و زیبای شما به ماسال رنگارنگ را مطالعه کردم و

امیر 7 دی 1398 ساعت 22:21

مهسا خانم سفرنامه بسیار زیبایی نوشتی. در صورت امکان روی نقشه مکانهایی که رفتی مشخص کن. ممنونم

ود پارسا 7 دی 1398 ساعت 16:17

سلام.سفرنامه و عکس های قشنگی بود. خسته نباشین

نسيم عطائی 7 دی 1398 ساعت 16:17

ممنون از به اشتراك گذاري تجربه تان مهساي عزيز

پروین 7 دی 1398 ساعت 09:22

مهسا جان درود..عالی بود بااین وصف کردن...من خودم شمالیم و بارها رفتم این جا ها رو ولی با خوندن نوشته ها و عکس ها در اسرع وقت باید برم به این جاده..این بار شما رو دعوت می کنم به خونه ی خودم...

ادریس بهرام پور 7 دی 1398 ساعت 08:30

با تشکر از اشتراک تجربه زیبای سفرتون، فقط بنده نسبت به عبارتی که در متاسفانه توسط هم وطنان در هنگام اوج احساسات و دیدن زیبایی بیان میشه، بسیار احساس بدی پیدا میکنم و باید تذکر بدهم ! چرا می گویید احساس کردم اینجا ایران نیست ؟ این چه ابراز احساساتی است؟ کجا را از ایران زیباتر و رنگارنگ تر سراغ دارید؟ بهتر نیست بنویسیم به زیبایی کشورم افتخار میکنم؟
سفرنامه بسیار زیبا و عکس های قشنگی داشتید، پاینده و سرفراز باشید...

حسین 7 دی 1398 ساعت 08:18

اولسبلانگاه جائیکه هرگزفراموش نخواهدشد،من هم عاشق سفرم هم عکاسی ولی نه حرفه ای،کلبه ی چوبی لبه ی پرتگاه پائین تراز فردین معصومی،زن ومرد وجوانی که مسئول چندکلبه بودندبابرخوردشان شگفت زده مان کردندشمالی اینقدرخونگرم وخوش برخوردندیده بودیم نان گرم شیرتازه وتخم مرغ محلی ازهمان مردوخانم محترم میخریدیم شبی عالی وصبحی دلنشین صبحانه مشتی داخل ابردر حالیکه آفتاب هم بود

حسن 7 دی 1398 ساعت 07:11

بسیار عالی و‌جذاب بود تشکر

محمد مروتی 6 دی 1398 ساعت 18:26

درود سرکار خانم نژاد حسینیان بزرگوار، سفرنامه ماسال سرکار عالیه را مطالعه نمودم و از خواندن آن لذت بردم. تصاویر کلبه چوبی ماسال و بخاری هیزمی اش بسیار دل انگیز بود. اطلاعات جامع و توصیه های بسیار خوبی را در این سفرنامه ارائه دادید که جای سپاس دارد. چه خوب که در این سفر از جاده اسالم به خلخال و بندر مرزی آستارا نیز دیدن نمودید. امیدوارم همواره در سفرهای جذاب و به یادماندنی باشید. با احترام_ محمد مروتی

مشاهده نظرات بیشتر
رای مردمی

در مسابقه سفرنامه‌نویسی ایرانگردی 98 به من رای بده

وارد شوید