شبِ مرز

4
از 37 رای
آگهی لست سکند - مرجع قیمت - جایگاه K - دسکتاپ
شبِ مرز

این سفر، هیچ قرار نبود سفر باشد: که ما، یعنی آصفه ی 32 ساله ی این روزها معلم زبان انگلیسی و همسرم مجید 36 ساله ی دانشجوی پی اچ دی و این روزها ساکن بروکسل، بعد از دو هفته ای گشت و گذار تو اطریش و ترکیه که در سفرنامه ی خانه تا خانه گفتم و 40 روزی بودن در وطن، باید به بروکسل برمیگشتیم. اما قیمت های وحشتناک بلیط هواپیما تهران-بروکسل (به خاطر همزمانی افزایش سفرها پس از دوران طولانی کرونا با شروع سال جدید دانشگاه ها و نتیجتا هجوم دانشجو های تازه پذیرش گرفته) خیال زمینی رفتن رو به کله مون انداخته بود. راه طولانی و فکرش هم حتی احمقانه بود. اما تصمیم گرفتیم تا توان بدنی و جرات دیوانگی کردن داریم، یکبار هم که شده امتحانش کنیم. برای رسیدن، قرار شد تهران تا ازمیت، استانبول تا وارنا، و وارنا را تا بروکسل بریم. اما سرنوشت که میخواست شهرهای دوغبایزید و ارزروم را هم ببینیم ماجرایی سر راهمون گذاشت که خواندش شاید برای شما هم جالب باشد.

امیدوارم در این سفر همراهم باشید.

روز اول: چهارشنبه دوم شهریور ماه

تهران به ازمیت و ناگهان بازرگان

مهمانپذیر سحر

صبح زود بود که بیدار شدیم و با مجید و مامان، سه تایی تا کله پزی سر خیابون رفتیم که برای مسیر 33 ساعته ی تهران ازمیت انرژی داشته باشیم و از طرفی وقت بیشتری هم کنار مامان بگذرونیم. البته ما تو این راه تنها نبودیم: کورش همدانشگاهی قدیمی من، که توی یه مهمونی حرف هامون درباره ی زمینی رفتن رو شنیده و در جا بلیط خریده بود، با همسرش شیرین همراه مون بودن و قرار بود چند روز اقامت تو ازمیت رو مهمون سارا، دوستی که تو سفرنامه ی قبلی ازش گفتم باشیم.

پیاده با مامان تا خونه رفتیم، تاکسی اینترنتی گرفتیم و بعد از خداحافظی و سوار شدن، به سمت ترمینال غرب راه افتادیم. خیابون های تهران خلوت بودن و یک ربعه رسیدیم. من که مثلا قرار نبود ایران برم، چمدونی هم با خودم نبرده بودم! و چون تو قوطی کبریت سی متریم توی بروکسل چهار پنج تایی چمدون داشتیم، اصلا تو کتم نرفت که یکی دیگه بخرم. از طرفی هم نمیشد از گردو و برگه ی زردآلو و ترشی لیمو و پسته گذشت! پس ساک بد دستی که یه زمانی کاروان ها به حاجی ها و حاج خانوم ها میدادن و معروف به ساک مکه ای بودن از مامان جون مجید قرض گرفتیم و توش وسایل چپوندیم. ساک مکه ای با وجود چرخ دار بودن، بد دست بود و باید دو نفر همزمان، با قلق خاصی از دو طرف میکشیدنش و اگر پا به پای هم راه نمیومدن و نیروی یکسانی وارد نمیکردن چپه میشد. کورش و شیرین کمی بعد از ما رسیدن و تقریبا سر وقت سوار اتوبوس شدیم.

من قبلا، یک تور ایروان و یک باکوی زمینی رفته بودم و آمادگی بیش از یک روز توی اتوبوس نشستن رو داشتم. مخصوصا حالا که همسفر پر انرژی و یه عالمه خوراکی و فیلم برای نگاه کردن و کلی خاطره برای مرور کردن داشتیم. ولی این سفر پر ماجرا فرصت خیلی از این ها رو بهمون نداد! همون اول کار، یه خانمی با شاگرد شوفر سر اینکه اتوبوس اصلا شبیه چیزی که گفتن نبوده دعواش شد. خداییش هم راست میگفت، اتوبوس نه تنها اینترنت نداشت، که حتی مونیتورهاش رو هم از جا کنده و برده بودن! یک ساعت بعد هم، شیرین سر یکی از پیچ های جاده لیوان چایی رو برگردوند رو پاش و طفلک حسابی سوخت. تو دلم گفتم خدا عاقبت مون رو به خیر کنه.

راننده، هفت هشت ساعتی رونده بود که یه جایی برای بازرسی سپاه دوباره ایستاد. آدم هایی که بار اولشون بود سفر برون مرزی میرفتن رو پیاده و سوال جواب کردن. چهل دقیقه ای طول کشید و تو این مدت، آقایی موی دماغ مجید شده بود که سیگار هاشو گردن بگیره و از مرز رد کنه و کلا رفتار های مشکوکی داشت. حوصله م دیگه داشت سر میرفت که اتوبوس باز راه افتاد. چشم هام سنگین شده بود اما تصمیم گرفتم هرطور هست بیدار بمونم تا اون طرف مرز و تمام شب رو راحت بخوابم.

بلاخره، حوالی ساعت 10 شب رسیدیم به شهر بازرگان و اون ساختمان عجیب که ایران رو از همه ی دنیا جدا و این همه دور میکرد. چند تا اتوبوس دیگه هم مسافرهاشون رو پیاده کرده بودن و مرز شلوغ بود. توی صفی ایستادیم که میلیتری جلو میرفت.

2.jpg
 وقت بازرسی
onNT0AYZfQJIDeFQ9JqDs4gkQHXExjyp4kjiaCte.jpg
 راه منتهی تا مرز

یک ساعتی اونجا بودیم و ساک مکه ای بد قلق رو بین فشار جمعیت به زور سر پا نگه داشته بودیم. با شیرین حرف میزدیم و کم کم به مامور کنترل پاسپورت نزدیک شدیم. شیرین پاسپورتش رو داد، از گیت رد عبور کرد و نوبت من شد. پاسپورت رو به مامور دادم ولی سرم توی گوشی بود، داشتم آخرین اس ام اس با خط ایرانم رو به مامان میزدم: من رد شدم. هنوز ارسالش نکرده بودم که صدای ماموره مثل پتک توی سرم خورد: شما نمیتونید برید. اجازه خروج ندارید.

T6tMdveI7hHC0AL8QTQOgJAz7H1fuNPb888MdiQT.jpg
بخش کنترل پاسپورت

اولین واکنشم، مثل بیشتر آدما انکار بود. فکر میکردم این اتفاق نمیتونه برای من افتاده باشه و ماموره داره با کس دیگه ای حرف میزنه. اما نه، نگاهش به من و پاسپورتم توی دستش بود. پاسپورتی که دو هفته قبل از سفرم، از سفارت ایران تو بروکسل گرفته بودم. مامور تکرار کرد: اجازه ی خروج ندارید.

داد و هوار کردم که نه، حتما اشتباه شده. اما از همون لحظه ی اول یه جایی ته ذهنم میدونستم همینه که میگه. پاسپورت لعنتی، که صد یورو پول هم بابتش داده بودم، از همون لحظه ی اول نحس بود: دو سه باری تا سفارت رفته بودم تا کارهاشو انجام بدم و بعدتر، توی فرودگاه امام گفتن اصلا تو سیستم ثبت نشده و صبر کن تا همین جا درستش کنیم. یک ساعتی که معطل شدم تا گفتن سیستم ها قطعه و باید یه روز برم اداره ی گذرنامه. که من سه باری توی گرمای تابستون و شلوغی به خاطر مردمی که میخواستن زودتر پاسپورت بگیرن تا راهی کربلا بشن تا اداره ی گذرنامه رفتم: یک بار اضافه چون وکالت اجازه سفر همراهم نبود! سه بار و حتی یک ساعت هم زیاده برای کسی که توی وطنش مسافره. تازه موقع تحویل گرفتن پاسپورت، افسری چک نهایی کرده و گفته بود یک چیزی اشتباه شده که درستش کردم ولی ظاهرا درست نشده بود.

و حالا دوباره... به خودم اومدم و دیدم کسایی که نزدیک به من ایستاده و حرف های مامور کنترل پاسپورت رو شنیده بودند، انگار نه انگار توی صف هستند و اتوبوسی منتظرشان، ساکت و صبور و شاید هم کنجکاو دارن نگاهم میکنن. صدای بهت زده ی مجید رو از پشت سرم شنیدم که داد و هوار راه انداخته بود. مامور گفت باید بریم توی اتاق افسر نگهبان. جایی که درجه داری بعد از چک کردن سیستمش گفت راه نداره و نمیشه بری.

قشقرقی راه انداختم که حتی افسره هم جرات حرف زدن نداشت. سرم رو بین دست هام گرفتم و روی زمین نشستم. هزار تا فکر همزمان به مغزم هجوم آورده بودن: کورش و شیرین که اولین مسافرت خارجی شون بود و به همسفری با ما دل خوش کرده بودن. سارا که حالا مجبور بود بدون ما میزبانی دوستای منو که تا به حال ندیده بودشون بکنه. اون همه هزینه ای که بابت پاسپورت و بلیط تا استانبول داده و حالا سوخت میشد. کارهایی که با تموم شدن زمان تعطیلات مون تو بلژیک منتظرم بودن و معلوم نبود بتونم برگردم و بهشون برسم. و از همه بیشتر، فکر عزیز از دست رفته ای که همه ی زندگیش به گناه نکرده ممنوع الخروج بود تا وقتی که عمرش به سر بیاد و از جان و تن و وطن رها بشه... وطن که تو غربت دلم مثل یه بومرنگ هر لحظه هواشو میکرد و روزی نبود که خیالش به گریه م نندازه و همه ی خواب هام توش گذشته بود، حالا برای من هم قفس شده بود.

بلند شدم و به افسر گفتم که من باید برم. مهم نیست چجوری، اما این همه دلتنگی و سختی و غربت رو به جون نخریدم که اینجوری، اینجا پاگیرش بشم. افسر که لهجه ی غلیظ ترکی داشت گفت نفهمیدم چی گفتی؟ فقط تکرار کردم که من باید برم، و روی باید تاکید گذاشتم. گفت برید بیرون و تو سالن صبر کنید، اما ما نه تنها از جامون تکون نخوردیم که مجید کوله ها و مخصوصا ساک مکه ای رو هم آورد تو. افسر کلافه، دستی توی موهاش کشید و قسم خورد که بیشتر از سی ساعته نخوابیده. منم قسم خوردم که این پاسپورت برام هفت هشت برابر یه معمولیش آب خورده و رفتنم هم خیلی مهمه.

افسره انگار اهمیت قضیه رو فهمیده بود. چون گوشی رو برداشت و به جایی زنگ زد. طرف، که هرکاری کردیم افسره اسمش رو ‌نگفت، دستور داد به هیچ وجه رد نشم و برای حل این مشکل برگردم تهران و اداره ی گذرنامه. داد زدم که تازه اونجا بودم و این همه راه حاضر نیستم برگردم. و چطور ممکنه از کارمند سفارت تا مسئول فرودگاه تا تو اداره گذرنامه یک نفر کارش رو درست انجام نداده باشه؟ و اصلا چرا من باید تاوانش رو بدم؟

کسی که نفهمیدیم کی بود تلفن رو قطع کرد. افسر که خون خونش رو میخورد، با صبوری به زور کنترل شده ای قسم خورد دلش برای زن و بچه ش تنگه و اصلا چرا من دارم سر اون داد میزنم که هیچ کاره ی داستانه؟ باید شکایتم رو ببرم پیش کارمند سفارت، کسی که با وجود حقوق آنچنانی و مزایا خشت اول رو کج گذاشته و من رو گرفتار کرده. گفتم از این جا که خلاص شم این کار رو هم میکنم پس اگه تو هم همین رو میخوای باید بذاری برم. گفت باز پیگیری میکنم‌. تلفن رو برداشت به جای دیگه ای زنگ زد.یاد جمله ی تو مملکتی که همه چی غلطه، درست زندگی کردن هم غلطه افتادم تصمیم گرفتم با معدود آشناهایی که تو اداره جات دارم تماس بگیرم و بهشون رو بزنم.

خط ایرانسل ولی انگار که نزدیک مرز کار نمیکرد. از اتاق افسر نگهبان بیرون اومدم تا از گوشی بچه ها استفاده کنم که تازه یادم افتاد شیرین از همون یک ساعت پیش، پشت در شیشه ای و تو صفر مرزی گیر افتاده و چون پاسپورتش مهر خورده نمیتونه این طرف برگرده. کورش اما که نگران ما بود همین طرف بین مردم میپلکید. شماره ی فامیل دوری رو بهش دادم و گفتم باید بهش زنگ بزنی و بگی چنین مشکلی برای آصفه پیش اومده، و برگشتم توی اتاق تا ببینم نتیجه ی تماس آخر افسره چی بوده؟

طفلک کورش، بهم نگفت خط اون هم کار نمیکنه، و به جاش ساختمون رو ترک کرده و پیاده برای پیدا کردن آنتن به سمتی راه افتاده بود. جایی که به خاطر تاریکی شب سیم خاردار هارو ندیده و قبل از اینکه بتونه کوچکترین تماسی با آشنای ما بگیره، توسط لباس شخصی لب مرز دستگیر شد.

dWw5PwQSLKc6aoY19sVnJkRCOfXJFPIQYD2BI6RT.jpg
 محوطه ی مرزبانی

توی اتاق هم خبر نبود و افسر هم حرف تازه ای نداشت: به چند جا زنگ زده و همه بی استثنا گفته بودن این خانم اصلا حق خارج شدن نداره و باید با مدارک شناسایی برگرده تهران و مراجعه کنه به اداره ی گذرنامه. قسم خوردم که جون به جونم کنن این کارو نمیکنم و باید راه دیگه ای پیش پام بذاره، مخصوصا حالا که یه اتوبوس پراز آدم منتظر منه. گفت قانون این حرفا سرش نمیشه و هیچ راهی نداره بتونی امشب بری، چون خودش چنین قدرت اجرایی نداره و بالادستی هاش هم قاطع و محکم گفتن نه.

عصبانی شدم و باز داد زدم. افسر دوباره تکرار کرد ساعت هاست نخوابیده و خانواده ش رو ندیده. اشک های گرم خشم صورتم رو خیس کرد. از اتاقش زدم بیرون که مجید رو پیدا کنم. هیچ کدوم از آدمهایی که همزمان با ما توی سالن بودن رو ندیدم. فهمیدم همه از مرز رد شدن. به خاطر انعکاس نور لامپ ها توی در شیشه ای، به سختی صورت شیرین رو دیدم که گریه میکرد.

از سالن بیرون زدم و توی تاریکی شب محوطه رو گشتم. مجید از دور سمتم دوید و گفت کورش رو نزدیک سیم خاردار ها گرفتن و برای اینکه ولش کنن ازش مدرک شناسایی خواستن و تنها چیزی که با خودش سفر آورده پاسپورته که داده به مامور کنترل، منتها چون فهمیده این مشکل برای من پیش اومده مهر نزده. با هم توی سالن برگشتیم. مجید رفت نزدیک در شیشه ای و به مامور گفت چی شده. شیرین شدید تر از قبل زیر گریه زد. سرم داشت میترکید.

برگشتم توی اتاق افسر نگهبان که کلافه داد زد چرا هی میای اینجا؟ بشین تو سالن خبری بشه صدات میکنم. گفتم حالا که مورد من با همه فرق داره و از وقتی اینجام ده تا اتوبوس اومدن و رفتن و کسی این مشکل رو نداشته، پیش بقیه نمیرم‌ و از جام هم تکون نمیخورم. افسر میخواست جوابی بده که مجید عصبانی وارد شد و داد زد این چه بلبشوییه که کورش رو برای راه رفتن تو خاک وطنش و فقط به جرم زنگ زدن گرفتن؟ قبل از اینکه افسر جواب بده، آقای ریشوی قد بلند و خیلی درشتی که لباس فرم هم نداشت وارد اتاق شد. پرسید چی شده و این همه داد و هوار برای چیه؟ ماجرای پاسپورت من و دستگیری کورش رو شنید و از اتاق بیرون رفت.

به افسره پیله کردم که باز به جایی زنگ بزنه. گفت خانم متوجه نیستی ساعت اداری تموم شده؟ تا حالا هم به خاطر تو به شماره ی همراه مسیولین زنگ میزدم. ده دقیقه ای چونه زدیم و چون زیر بار نرفت از اتاق و ساختمون زدم بیرون. ریشوی قد بلند رو دیدم که با کورش از دور‌ میومدن. کورش خوشحال بود و گفت با یه کلمه کارش رو راه انداخته. جرقه ی امیدی توی دلم روشن شد. فکر کردم که شاید به من هم کمک کنه. صبر کردم بره تو و بعد موی دماغش بشم. مجید که کارد می‌زدی خونش در نمیومد از دور‌ پیداش شد.‌ رفته بود از تنها دکه ی نزدیک اونجا سیگار بخره. دودی نیستم ولی از شدت اعصاب خوردی یه نخ ازش گرفتم و آتش زدم.

گلوم سوخت و سرفه م گرفت. مردی به ما نزدیک شد و پرسید چی شده؟ چرا سه ساعت پیش وارد شدید و هنوز نرفتید؟ حوصله شو‌ نداشتم. سیگار رو انداختم و برگشتم تو. افسر از قبل هم خسته تر بود. تازه دقیق نگاهش کردم. باورم شد که چندین ساعته نخوابیده. با چشم های سرخ و آروم گفت خانم، چرا زمینی اومدی؟ اگه از فرودگاه امام بلیط می‌رفتی اینجوری نمیشد. اونجا مقام بالاتر هست. میتونست بگه مشکلت چیه. میتونست درستش کنه بری.

بیست و چهار ساعته هم هستن. گفتم آقا خب بهشون زنگ بزن. توروخدا و جون عزیزت. به خاطر این همه همسفر اتوبوس که منتظر منن. اخم هاش توی هم رفت ولی تلفن رو برداشت و زنگ زد. کسی جواب نداد. گفتم دیدی اگه هوایی هم رفته بودم فرقی نداشت؟ مگه اینجا چیزی هم درست انجام میشه؟ مجید اومد تو و روی مبل ولو شد. سرش رو گرفت بین دست هاش نفس عمیقی شبیه آه کشید.

افسر، با همون چشم های خسته ی چندین ساعت نخوابیده یه نگاهی به مجید، یه نگاهی به من انداخت و گفت که لازم نیست تهران بری. فردا صبح برو اداره ی گذرنامه ی همین جا. آقای جیم (مشخصا مخفف نام فامیلش) مثل خودم خیلی آدم خوبیه. حتما کارت رو راه میندازه. این بار توی صدا و لحنش، چیزی بود که باور کردم ازش هیچ کاری بر نمیاد. دیگه نای جیغ و داد و هوار و گریه هم نبود. آروم از جا بلند شدم و به مجید گفتم بریم. رفتیم کنار در شیشه ای از کورش و شیرین خداحافظی کنیم. کورش گفت که حالا بدون من، روش نمیشه خونه ی‌ سارا که تا به حال ندیده ش بره و تا وقتی برسم میرن هتلی هاستلی جایی. گفتم معلوم نیست که من اصلا بتونم بیام. برو پیش سارا، من هم امشب بهش میگم. کورش پیشنهاد کرد که حداقل ساک مکه ای که وبال گردنم شده بود رو‌ ببره که باز تکرار کردم مطمئن نیستم بتونم پیششون برم.

بچه ها رفتن تا زودتر به راننده ی اتوبوس بگن ما نمیایم و باقی مسافر ها رو بیش از این معطل نکنن. ما هم برگشتیم تو و از پله های ساختمون پایین اومدیم. چند تا مردی که با لهجه های آذری داد میزدن و برای لیر با قیمت مناسب تبلیغ میکردن دورمون جمع شدن و پرسیدن چی شده.

dl4tHrZWPJPPfWdHLlXHe5jTh8pkBxz24fwzmDha.jpg
محوطه ی اختصاصی تاکسی های مرزی

من که آروم تر شده بودم، خلاصه براشون توضیح دادم و بعد ازشون آدرس هتلی، مسافرخونه ای جایی که بشه تا صبح‌ موند رو پرسیدیم. با هم حرف زدن و چند تا اسم گفتن که یادم نمونده. تا خروجی محدوده ی مرزی رو‌ با اینکه دور نبود باید تاکسی مخصوص همونجا را می گرفتیم. کوروش رو برای همین گرفته بودن که اون محدوده را داشته پیاده میرفته. اونجا موبایل بهتر آنتن میداد. به سارا پیام‌ صوتی فرستادم و خلاصه گفتم چی شده، و اینکه دوست های من بدون خودم دارن میان.

گفت نگران چیزی نباشم و امیدواره که فردا همه چی درست بشه. یه تاکسی دیگه گرفتیم و باهاش تو شهر بازرگان چرخیدیم و هرجا مسافرخونه دیدیم بهش سر زدیم. دو تای اول پر‌ بودن و سومی به اسم مهمانپذیر سحر هنوز ظرفیت داشت. هزینه ی تاکسی رو دادیم و با ساک لعنتی از جوی آب پریده و از پله ها بالا رفتیم و وارد شدیم. ساختمون مهمانپذیر نیمه ساز بود و هیچ قشنگی نداشت. اما از اون بدتر اینکه آسانسورش هم شروع به کار نکرده بود و البته کابوس از جایی شروع شد که مسئول پذیرش گفت اتاق های خالی طبقه ی سوم هستن و این یعنی خر کش کردن ساک کذایی تا اون بالا که از شرح مصیبتش می‌گذرم.

AIfAlbAMAOrBkqwUYMqIXC5RnvVPKB5ftsXGyXJ9.jpg
مهمانسرا

اتاق، که بابتش برای یک شب 450000 تومن داده بودیم، کثیف و بدبو بود. در توالت بسته نمیشد و دو تا سوسک کوچولوی توش،‌ وقتی خواستم بکشمشون فرار کردن و پشت توالت فرنگی قایم شدن. مجید با یه چوب لباسی که میله ش رو به در کمد وصل کرد و سر دیگرش رو به دستگیره ی در دستشویی گیر داد سعی کرد در رو ببنده که تلاش بی فایده ای بود.

رفتم روی تخت، که ملافه و رو بالشیش انگار تمیز نبودن ولو بشم که دلم نیومد. شالم رو کشیدم روی بالش و با مانتو خوابیدم که نیازی به اون پتوی قهوه ای بدرنگ نداشته باشم. خوابی که توش، کابوس فردا رو میدیدم...

zz9BGEn9z8toRqcRudT5aZe8GlHdvElszlRwYSYY.jpg
اتاق محل اقامت آن شب

روز دوم: پنجشنبه سوم شهریور ماه

بازرگان به ارزروم

اداره ی گذرنامه / خانه ی نتیجه خانم

3.jpg
چشم انداز پشتی اتاق مهمانسرا

صبح زودتر از اینکه آلارم گوشی زنگ بزنه بیدار شدم. می‌خواستیم قبل از ساعت هشت اداره باشیم که اولین نفر به کارمون رسیدگی بشه. اداره گذرنامه تو شهر ماکو بود که فاصله زیادی با بازرگان نداره و تو خیابون تاکسی دربست گرفتیم و راه افتادیم.

 ویدئو از راه بازرگان تا ماکو

 ساعت ده دقیقه به هشت به اداره رسیدیم.اداره داخل نیروی انتظامی ماکو بود، گوشی ها رو به سرباز دم در تحویل دادیم و داخل رفتیم. از لهجه های مامورا و کادری ها میشد فهمید بومی همون شهر یا دور و اطراف هستن. اونا هم احتمالا به همین زودی می‌فهمیدن من از راه دوری اومدم چون از دیدن من تعجب میکردن و می‌پرسیدن اونجا چیکار میکنم. و تعجب شون وقتی ماجرا رو میشنیدن بیشتر هم میشد. بهرحال، گفتن که ماموری که مشکل من تو دایره ی‌ کاریشه (همون آقای جیم) الان نیست و رفته ماموریت.

مجید عصبانی شد که از بروکسل تا اینجا یه پاسپورت ساعت ها ازمون وقت گرفته و هیچ کس جوابگو نیست.امروز هم که پنجشنبه است و کسی کار انجام نمیده. باید تا شنبه منتظر باشیم که اون هم تهش معلوم نیست درست بشه یا نه؟ گفتن جز صبر کردن راهی نیست و به یه اتاق راهنمایی مون کردن. دو سه باری بلند شدم و سر زدم که طرف اومده یا نه که جواب منفی بود. سرم از اعصاب خوردی دیروز درد میکرد و چشمام می‌سوخت. روی میزی که پشتش نشسته بودم ولو شدم و جدا داشت خوابم میبرد که آقای سیاه پوش و نه در لباس فرم تو چهارچوب در ظاهر شد.

خودش بود. سلام کردیم و گفت تو اتاقش بریم. اتاقی بی نهایت ساده و بی شباهت به اداره های دولتی. گفت که صبح ده دقیقه قبل از ما از اداره بیرون رفته که گفتم بله شانسم‌ رو میشناسم. خلاصه نشست پشت سیستم و چک کرد، هم زمان ازم سوالاتی هم میپرسید که کی هستم و چیکار میکنم و چه اتفاقی افتاده که همه رو گفتم. گفت که احتمالا همه ی این ها، حاصل از نخوردن تیک نهایی تایید بوده و دلیلش هم چیزی نمیتونه باشه جز ضعیف شدن اینترنت که بیشتر کار اداره هارو مختل کرده و باعث اشکال تو سیستم ها شده. پرسیدم مگه شما اینترنت دیگه ای ندارید و از همون بسته های مردم استفاده میکنید؟ گفت پس چی؟ کلا همون یه دونه ست دیگه.‌ گفتم پس چرا اینجوریش کردن؟ ابروی چپ رو بالا انداخت و با حرص سر تکون داد. مجید که اعصابش خورد شده بود رفت سیگار بکشه و گوشی ها رو از دم در بگیره که بتونه به آشنایی چیزی زنگ بزنه. وقتی برگشت گفت خبر بدی برات دارم.

گفتم بدتر از مصیبتی که گرفتارشم؟ جواب سوالم رو نداد و گفت آشنایی که دیشب از سر استیصال بهش زنگ زدیم خبر نداشته که مامانم خبر نداشته (بهش نگفتم که نگران نشه، کاری هم ازش بر نمیومد آخه) و صبح زود بهش زنگ زده که پاشو با کارت شناسایی برو اداره گذرنامه که آصفه اینجوری لب مرز گیر افتاده. مامانم که رفته، بهش گفتن هیچ مشکلی نیست و دخترت میتونه خارج بشه. ولی اینجا چیزی توی سیستم عوض نشده بود. جیم تلفنش رو برداشت و جایی زنگ زد. جواب، همون دیشبی بود: این خانم باید برگرده تهران و بیاد اداره ی گذرنامه. با اشاره بهش گفتم مامانم همین الان اونجا بوده. خودش هم البته، حرف های مجید رو شنیده بود. جیم گوشی رو گذاشت، اما قبل از اینکه چیزی به من بگه خانم میانسالی تو چهارچوب در ظاهر شد و حرفش نگفته موند. خانم میانسال، که از لهجه ش میشد فهمید مثل من غریبه و اهل اونجا نیست، داخل اومد و سلام کرد. از برخورد جیم معلوم بود ایشون رو میشناخته.

اگر فکر کردین مورد عجیب پاسپورت من، بدترین بدشانسی ممکن برای کسیه و چیزی از این بالاتر نیست، باید داستان خانم میانسال رو بشنوید. از حرف های بریده و کوتاهش، که حس میکردم در حضور ما اونطور بود و نمیخواست من و مجید چیزی بفهمیم، مشخص شد که مورد یک آدم ربایی و گروگان گیریه. گویا خواهر زاده ش که پسر جوانی بوده رو دزدیدن و از این مرز خارج کردن و حالا با تهدید ازشون اخاذی میکردن. خانم میانسال برخلاف مراجعین معمول اینجور ادارات موبایل همراهش بود و توش عکس هایی که آدم رباها براش فرستاده بودند، با احتیاط که ما نبینیم به جیم نشون داد و گفت چند پیام صوتی هم هست که باید گوش کنن.

شاید همین مصیبت بزرگی که خانواده ی خانم میانسال درگیرش بودند ما رو نجات داد: جیم نگاهی به من کرد و بهش گفت بذار اول کار اینا رو راه بندازم. تلفن رو برداشت و به جایی زنگ زد که کسی جواب نداد. گوشی رو گذاشت و با موبایلش، فکر میکنم به همون شماره زنگ زد و این بار بلافاصله، به آذری مشغول حرف زدن شد. وسط صحبت هاش از من پرسید: دو تابعیتی هستی؟ گفتم نه. در گوشی چیزی گفت و تلفن رو قطع کرد. رو به من گفت: برات یه برگه خروج مینویسم که بتونی بری. ولی پاسپورتت درست نشده، هربار که باهاش برگردی به همین مشکل میخوری. سرم رو تکون دادم. اون لحظه فقط به رفتن و خلاصی از این موقعیت فکر میکردم. ایران با همه ی عظمتش و علاقه ای که بهش داشتم، از دیشب برام مثل قفس شده بود.

S20vj3eyodw54SB0g7HBX5qmT0hBLBO56D7760Wh.jpg
 کوچه ی منتهی به اداره ی گذرنامه در ماکو

جیم کاغذی برداشت، دستش رو طوری گرفت که چیزی نبینم و متنی نوشت، تو پاکت گذاشت و به دستم داد که این رو همینطور بسته تحویل مرزبانی بده. تشکر و خداحافظی کردیم و بیرون زدیم. دغدغه ی بعدی، چجوری رفتن تا استانبول یا ازمیت بود. ولی اول باید صبحونه میخوردیم! چند خیابون پایین تر از اداره ی گذرنامه، یه قهوه خونه ی قدیمی دیدیم پر از پیرمرد های نازنین آذری که همینطور پشت هم چایی میخوردند و با دیدن من که وارد شدم، با این که تنها خانم اون جمع بودم لبخند زدند. یک املت و یک کره عسل محلی سفارش دادیم و با نون بربری و نفری دو استکان چایی خوردیم. 

5.jpg
چشم انداز پشتی اتاق مهمانسرا

تا مسافرخونه رو تاکسی گرفتیم و بعد تسویه، مجید ساک کذایی رو سه طبقه بدون آسانسور پایین آورد و بعد از خریدن 1000 لیر از صرافی چسبیده به مسافرخونه (که بهترین قیمت رو داشت و کاش بیشتر میگرفتیم)، با تاکسی تا دم مرز رفتیم. محوطه تو روشنا و گرمای روز همچنان شلوغ و پر از صف مسافر ها و ارز فروش ها بود. یه راست وارد ساختمون و بعد اتاق افسر نگهبان شدیم. از افسر شیفت قبل خبری نبود، ظاهرا بلاخره خونه رفته و احتمالا الان خواب بود. به سرهنگی که پشت میز بود سلام کردیم و نامه، با پاسپورتم رو بهش دادیم. گویا از ماجرا خبر داشت، نامه رو از پاکت درآورد و خوند و بعد باز توی سیستم چیزی رو چک کرد. بهش گفتم مامانم همین امروز صبح اداره ی گذرنامه بوده و گفتن مشکلی نیست. سری تکون داد و فقط گفت عجیبه. آقای ریشو و قد بلند دیشبی، سرحال وارد اتاق شد. رفت پشت میز کنار سرهنگ نشست و با خوش اخلاقی گفت دیدی حل شد و الکی ناراحت بودی؟

گفتم که همچین الکی هم نبود! برای گرفتن این پاسپورت پنج برابر مبلغ توی ایران هزینه دادم و دو سه باری تو بروکسل تا سفارت رفتم، موقع اومدن تو فرودگاه امام یک ساعتی معطل شدم تا گفتن برو اداره ی گذرنامه. سه باری رفتم تا گفتن حالا درست شده که دیشب اینجوری شد. بلیط اتوبوسم به استانبول سوخت و از همسفرهام جدا شدم. مجبور شدم شب رو تو مسافرخونه بمونم و حالا هم  که خدا میدونه چجوری، باید تا ازمیت برم. سر انگشتی حساب کنی این پاسپورت یه ده میلیونی برام خرج برداشته و تازه هنوز هم توی سیستم ثبت نشده! واقعا ناراحتی نداره؟

سرش رو تکون داد که چرا، به نظرم شما وقتی برگشتی یه سر سفارت برو و این اشتباه کارمند شون رو گزارش کن... یهو انگار چیزی به ذهنش رسیده باشه گفت راستی کجا هستید؟ گفتم بلژیک. پرسید اونجا خیلی خوبه؟ میخواستم مثل همیشه که از اروپا حرف میزنم غر بزنم که یاد مصیبت دیشب افتادم و گفتم یه همچین اتفاقی هیچ وقت اونجا نمیوفته! اگه بیوفته هم حتما سریع پیگیری و جبران میشه. به آقای سرهنگ نگاه کرد و همزمان گفتن خب معلومه... اینو که خودمون هم میدونیم. بقیه ی چیزا چی؟ واقعا از اینجا بهتره؟ از جوابی که دادم متنفر بودم...

سرهنگ پاسپورتم رو مهری زد و دستم داد. ریشوی قد بلند با ما از کنار صف طولانی مسافر ها گذشت و از در شیشه ای عبورمون داد. باهاش خداحافظی کردیم و وارد بخش کنترل ترکیه شدیم. مامورها کل وسایل مون رو بیرون ریختن، از حجم بالای آجیل و خشکباری که تو ساک مکه ای بود تعجب و قرص های کافئینم رو ضبط کردن. بازرسی شون بیشتر از ده دقیقه طول نکشید. از در که بیرون زدیم، مشتی مرد روی سرمون ریختن که سیگار؟ سیگار دارید؟ تازه فهمیدیم چرا بازار سیگار فروشی اون طرف اونقدر داغ بود و جوانک توی اتوبوس هم موی دماغ مون شده بود: قیمت سیگار تو ترکیه به خاطر مالیات چندین برابر ایرانه و با بردن چند تا بسته و فروختنشون میشه خرج حداقل یه روز از سفر رو درآورد. جمعیت رو شکافتیم که بخدا سیگار نداریم و وارد محوطه ی بیرونی شدیم.

چند تا سرباز ترک، توی سایه ی کنار دیوار ایستاده بودند و با اشاره به مسافر ها میگفتن که از اون طرف برن. ساک لعنتی که روی زمین خاکی به سختی حرکت میکرد و هر لحظه به طرفی متمایل میشد رو کشیدیم و به سمت در میله ای و دنیای بیرون راه افتادیم. نزدیکی های در، یک لحظه برگشتم و به این آسمان و تپه ای که از دور معلوم بود نگاه کردم. اونجا هنوز ایران بود. همین قدر نزدیک و اما از همیشه دور و دست نیافتنی تر. فکر کردم از الان دلم براش تنگ شده. یاد حرف های جیم افتادم که میگفت پاسپورتت هنوز هم مشکل داره. گوشیم رو درآوردم و این عکس رو گرفتم. چشمم افتاد به یک سرباز ترک که داشت به من نگاه میکرد و فکر کردم گرفتن همین عکس اون طرف سیم های خاردار چه تبعاتی که نداشت. اشک هام سرازیر شدن، برگشتم، رو به در میله ای راه افتادم و قول دادم ایران رو با همه ی خوب و بدش فراموش کنم...

FnLdJWOpYN18xEhuQxBReoVT7xuNIdkGPFGzWMCq.jpg
 آخرین عکس از ایران

زمین پشت در، آسفالت و کشیدن ساک لعنتی راحت تر میشد. اما مسیر زیادی نبود که باید میرفتیم. چند ماشین و یک ون (که تو ترکیه بهش دولموش میگن و میشه تاکسی های اشتراکی) اونجا بودن که بعد از پرس و جو از راننده ش، که ترک بود اما فارسی رو خوب حرف میزد فهمیدیم دغوبایزید میره. شهری که ممکن بود ازش به ازمیت یا استانبول راهی پیدا کنیم. دولموش تقریبا خالی بود، سوار و منتظر رسیدن بقیه ی مسافر ها شدیم.

V4D6OXOSK7kDFm8zquuG3pXzsFEQSZTBBVUcyY1U.jpg
دولموش

بین شون، یک ایرانی دیگه هم بود ولی خیلی ها فارسی رو مسلط حرف میزدن. تنها ایرانی جمع جز ما کوهی رو تو دوردست نشونم داد و پرسید میدونم این همون آراراته معروفه؟ نمیدونستم.

1SJX8NzmTbR3gV6ihroa3eWsNKsjraxzoJB7L3K0.jpg
کوه آرارات

گفت عجیب نیست که این کوه مقدس برای ارامنه حالا، نه توی ایران و نه ارمنستان، که بخشی از خاک ترکیه ست؟ گفتم تنها اصل تغییر ناپذیر دنیا همین تغییره. دولموش کم کم از مسافر ها که همه مرد بودن پر شد و راه افتاد. به خونه های توی راه نگاه میکردم و مردمی که یک خط چطور سرنوشت شون رو عوض کرده بود. به تغییرات پشت مرزها که نه یک دفعه ای که مثل یک طیف ملایم بود... دولموش، که بهش گفته بودیم دنبال راهی برای رسیدن به استانبولیم، چهل دقیقه ی بعد وقتی به دغوبایزید رسید جلوی یک تعاونی نگه داشت و بعد از گرفتن نفری 30 لیر بابت کرایه، پیاده مون کرد. وارد دفتر کوچک و ساده شدیم و از مسئول تعاونی سراغ اتوبوس ها رو گرفتیم. به فارسی بی نقص اما با لهجه ای گفت تنها اتوبوس امروز به مقصد استانبول نیم ساعت پیش حرکت کرده، امروز دیگه خبری نیست تا فردا که باز یه اتوبوس دیگه میاد اما معلوم نیست صندلی خالی داشته باشه. ریسک نکنید و برید ارزرومو اونجا شهر بزرگیه و احتمالا بلیط به استانبول راحت پیدا میشه.

پیشنهادش رو بلافاصله قبول کردیم و نفری 200 لیر برای بلیط بهش دادیم. گفت اتوبوس های ارزروم، تا توی شهر نمیرن و باید سر کمربندیش پیاده بشیم و مینی بوس بگیریم. دو سه دقیقه نگذشته بود که با دیدن یک اتوبوس شهری، تند و فرز از پشت صندلیش وسط خیابون پرید و برای نگه داشتنش دست تکون داد. با اشاره ای به ما، به ترکی با راننده حرف زد که ترمینال پیاده مون کنه. سوار شدیم و وقتی اتوبوس راه افتاد به فکرم رسید شاید مسئول تعاونی راست نگفت بود که اتوبوس استانبول تا فردا نمیاد و اینجوری فقط میخواست دو صندلی دیگه به ارزروم رو پر کنه...

klZILnPMDNvTrNN8jWaxwO0adF09ruxwrN1brZ6D.jpg
ترمینال دوغبایزید

بیست دقیقه ی بعد ترمینال بودیم و اتوبوس ارزروم مشغول سوار کردن مسافرها. تا جایی که میتونیستم از توی ساک مکه ای خوراکی برداشتم که بخوریم و از وزنش کم کنیم! خوشبختانه اتوبوس، که صندلی هاش راحت بود و وای فای و پریز هم داشت آب معدنی هم به مسافرا میداد وگرنه با اون همه تخمه ای که شکستیم از تشنگی هلاک میشدیم. تا وصل شدم، به مامان گفتم که بلاخره رفتیم، به سارا پیام دادم که عازم ارزرومیم و بعدش توی کوچ سرفینگ دنبال میزبانی برای اون شب گشتم.

در راه

ده دقیقه ی بعد، سارا پیام داد که میتونیم شب رو خونه ی نتیجه خانم، خواهر دیگه ی مراد تو ارزروم بمونیم. شاید از سفرنامه ی قبلی یادتون مونده باشه که مراد اصالتا اهل این شهر بود و هنوز چند تایی خواهر اینجا داشت. سارا وقتی پیام دادم داشته با زینب، همسر مراد قهوه میخورده و بهش که سراغ از من گرفته، ماجرا رو گفته. زینب هم پیشنهاد داده با این اعصاب خوردی و خستگی که امروز کشیدم دیگه دنبال جا نگردم و شب رو خونه ی خواهر شوهرش بمونم.

خیالم که از اون شب راحت شد، چشم دوختم به جاده و آسمان آبی با ابر های پنبه ای. تا سه ساعت بعد که به کمربندی رسیدیم و از اتوبوس پیاده، و توی ایستگاهی منتظر مینی بوس شدیم که یک ربع بعد رسید و مارو بیست دقیقه ای تا مرکز شهر ارزروم برد. جایی که بعد از خریدن سیم کارت ترکیه، وقتی فهمیدیم گرفتاری هامون تمومی نداره و هر لحظه ممکنه نیاز به تماس گرفتن داشته باشیم، با اتوبوس به سمت و Gez، خارج از شهر و غرب ارزروم و جایی که خونه ی نتیجه بود راه افتادیم. وقتی رسیدیم، موقع نماز عشا بود و هوا دیگه تاریک، و صدای اذان محله رو برداشته بود. به سارا پیام دادم و گفتم رسیدم، جلوی این مسجد نشسته و ساک مکه ای رو لعنت میکردم که خانم محجبه ای با دختر و پسر ده دوازده ساله ش بهمون نزدیک شدن.

فهمیدم خواهر مراده، بدون فهمیدن کلمه ای از حرف های هم احوال پرسی کردیم. اشاره کرد دنبالش بریم، تا خونه ای که فقط دو کوچه اون طرف تر و زیاد دور نبود. اما وقتی رسیدیم، فهمیدیم باید چهار طبقه ی آپارتمان رو بی آسانسور بالا بریم و زحمت حمل ساک کذایی باز رو دوش طفلکم مجید افتاد! کفش هامون رو کندیم و وارد خانه ی تمیز و بزرگ شدیم. موبایلم رو درآوردم و با کمک گوگل ترنسلیت، برایش نوشتم که چقدر ازش ممنونم. گوشی رو ازم گرفت و نوشت که تشکر لازم نیست، ولی اون باید بره. اینجا، خونه ی نتیجه ست و خودش زهرا خانمه که الان رفته استانبول سفر. زهرا، چون میخواسته راحت باشیم و البته خودش هم اون شب مهمون داشته، ما رو اینجا آورده. جا خوردم. این مرحله واقعا تو ذهنم قفل بود. خود من، همیشه در خونه م به روی مهمون باز بوده و رفت و آمد و معاشرت با غریبه ها رو دوست دارم. ولی اینکه کسی که هیچ نمیشناسم در حالی که خونه نیستم مهمونم بشه تو تصورم هم نمیگنجید.

tGDGuA68CDRICv79TVHy2FnkHQEzIb0hLbVH5h2q.jpg
خانه ی نتیجه خانم

تند تند سرم رو تکون دادم و گوشی رو ازش گرفتم. براش نوشتم که نه و اصلا. اگه خودش نمیتونه میزبان ما بشه میریم هتلی جایی. دستم رو گرفت و فشار داد. برام نوشت ما دوست مراد و زینبیم و پس دوستای اونا هم میشیم. از نگاهش میدونستم تعارف نمیکنه. تا زهرا رفت یه نگاهی به اتاق بندازه، یک بغچه ی کوچک ترمه که از ایران خریده بودم رو پر از پسته ی زعفرانی کردم و بهش دادم. اول نمیخواست بگیره که نوشتم ناقابل و از ایرانه. لبخند زد و تشکر کرد، گفت باید زود بره و به مهمون هاش برسه. ما هم بعد از یک دوش طولانی که خستگی اون روز و ماجراهای عجیبش رو شست و برد زود خوابیدیم که از توفیق اجباری پیش اومده استفاده کنیم و فردا خوب ارزروم رو بگردیم. 

روز سوم: جمعه چهارم شهریور ماه

ارزروم

مدرسه ی یاقوتیه (یاکوتیا) / ترمینال / مدرسه ی منار دوقلو . قلعه ی ارزروم . سه مقبره

قبل از ساعت هشت از خونه بیرون زدیم و با اتوبوس (متاسفانه چون تو گوگل مپ ثبت نشده شماره ش رو نمیتونم بنویسم) به سمت مرکز شهر رفتیم. مجید آدرس یک صبحونه فروشی رو از گوگل پیدا کرده بود. توی راه بودیم که اتفاقی چشمم افتاد به رستورانی که روی میزهاش فقط کاسه، و این یعنی غذاش فقط سوپ بود! من که دیوونه ی سوپ و آش از هر مدلی هستم پریدم تو و به مجید گفتم میخوام همینجا صبحونه بخورم و اون اگه میخواد تنهایی بره جایی که خودش پیدا کرده و پشت میز نشستم! مجید با بی میلی گفت که نه خب امروز متونیم اینجا صبحونه بخوریم. با هم پشت پیشخوانی رفتیم که هشت مدل سوپ توش غلغل میکردن و چشمک میزدن. یکی از گارسون ها با انگلیسی دست و پا شکسته ای گفت که دو جور سوپ عدس، سوپ گوجه، قارچ، سیرابی و کله پاچه و دو مدل دیگه که یادم نمونده دارن. من سوپ عدس و مجید قارچ گرفت و پشت میزی که روش نون، زیتون سیاه، لیمو و ادویه بود نشستیم.

VS0cz3jAO7V9VL7PtNgViATx1EBpCqijjnKVAY67.jpg
سوپ صبحانه

فکر میکردم چقدر خوشبختم که این جا رو پیدا کردم! اما بعدا فهمیدم که سوپ توی ارزروم، شاید به خاطر جغرافیای سردش پای ثابت سفره ست و خوردنش برای صبحانه معمول. بعدتر هم کلی سوپ فروشی دیگه توی شهر دیدم و ارزروم تبدیل شد به شهر رویاییم! بعد از صبحونه پیاده رفتیم به سمت مدرسه ی یاقوتیه.

R1FZXbwLODWgxEyptcHyYPGO5LcXDBzAJqK1yK5A.jpg
مدرسه ی یاقوتیه
JepZydZZdZ1663UCvJO9ukHOzEjQXeICnOi7NKwQ.jpg
مدرسه ی یاقوتیه

 

 فیلمی از مدرسه ی یاقوتیه

بنای سنگی قشنگی تو سبک سلجوقی و بازمانده از قرن 14 که تا امروز سالم مونده.

pXVJMq2DDXGsTNZqhMaA4QXz4X006eTHtLdBmRke.jpg
مدرسه ی یاقوتیه
UBm9mL7NvVqmI6XSqJpo2VN1VYItv40S8e4KpLFS.jpg
 مدرسه ی یاقوتیه
HMi5ZZwbkNjZ9snQoidJ9H5fXPWskW0d7SPIvrGt.jpg
مدرسه ی یاقوتیه

کنده کاری های شیر، عقاب، تاج و شکل های هندسی روی مناره واقعا دقیق و ظریف بودن. توی مدرسه هم، با حجره هایی که حالا محل نگهداری اشیا مربوط به قسمت مردم شناسی هستن و بازی نور طبیعی تو تاریکی بنا، دیدنیه هزینه ی بلیطش 20 لیر بود که با توجه به اینکه یک ساعتی توش بودیم ارزشش رو داشت.

مدرسه ی یاقوتیه

Ionjnn1WAQLPrFyPyuGQ1O77HZ3kCB0UvVJgmvPk.jpg
مدرسه ی یاقوتیه

بعدش راه افتادیم تو ارزروم و توی کوچه و خیابون هاش گم شدیم. ارزروم تاریخی، که مثل بیشتر شهرهای کهن شرقی قصه های زیادی ازش گذشته بود و تا امروز، بارها به تصرف اقوام مختلفی مثل ارامنه، ایرانی ها در عصر ساسانی و دوره ی صفوی، رومیان باستان، گرجی ها و عرب ها درومده و حالا از خیلی هاشون یادگاری هم داشت.

0xahTiWLKLmVwbtyqtAz7rTAguoCPRZmAbuCRYrb.jpg
شهر ارزروم

ارزروم، شهر سردسیری که تو ترکیه معروفه به ورزش های زمستانی. شهری که به خاطر بافت سنتی و مذهبیش، کمتر خانمی بی حجاب و هیچ مردی رو با شلوار کوتاه نمیبینی.

BqRWsBGsQHw9wmv3yw4I54u0FFOXqGReKwjzd70z.jpg
 ارزروم

خانم هایی با چادر مشکی و روبنده هم دیدیم که نمیدونم سوری و مهاجر بودن یا ترک های تاثیر گرفته از فرهنگ و جغرافیای نزدیک به ایران.

 

ویدئویی از حال و هوای شهر

همین تفاوت بین پوشش ما و اون ها هم، نگاه مردم رو بهمون جذب میکرد. ارزرومی ها، مثل بقیه ساکنان شهرهای غیر توریستی، با دیدن توریست کنجکاو میشدن و میپرسیدن: مملیکت!؟ و وقتی میگفتیم ایران، میپرسیدن: تبریز؟

ZUvkkN9dumcTUvNEqGSy7nUbgACuxTK6oFZ8AlRP.jpg
ارزروم

قیمت ها توی ارزروم به نسبت شهرهای دیگه ی ترکیه که من دیدم پایین تر بود. گفتیم بریم توی یک قهوه خونه، از اینا که پر از مردم محلیه چایی بخوریم و خستگی در کنیم. من که نمیخواستم آرامش جامعه ی میزبان رو به هم بزنم، وقتی دیدم همه ی مشتری ها آقا هستن وارد نشدم و رو میز بیرون نشستم تا مجید بره چایی های هر استکان فقط دو لیر رو بگیره و بیاره. هرچند که داخل رفتنم منع قانونی نداشت و مطمئنم کسی چیزی نمیگفت.

قیمت غذا در ترکیه

Yiti7eMsEYoiAbYCIkVkSrw8DBgShHLAaxmlAVTl.jpg
قهوه خانه و مشتریان دائمش

ساعت حدودا 10:30 بود و باید میرفتیم ترمینال ارزروم تا برای برگشتن بلیط پیدا کنیم. با اتوبوسی که شماره نداشت و با پرسیدن از مردم سوارش شده بودیم، تا ترمینال ارزروم به اسم Ciftlik رفتیم.

YN9ulwcEVekcz3qoL2nganvnVrgJG3EJroka82pc.jpg
ترمینال

سالن بزرگی بود که تعاونی های مختلف اتوبوس رانی دور تا دورش دفتر داشتن. از دونه دونه شون سراغ بلیط به استانبول (برای رسیدن به ازمیر باید سوار اتوبوس های استانبول میشدیم) رو گرفتیم و همه گفتن تا حداقل چهار روز دیگه هیچ بلیطی ندارن. تا اینکه، فروشنده ی یکی شون وقتی استیصال منو دید به گوشه ای اشاره کرد و گفت که از تعاونی مترو بلیط بگیریم. تعاونی مترو، تنها جایی بود که بسته و هیچ فروشنده ای داخلش نبود و البته تنها تعاونی که چند نفری جلوش منتظر بودن. رفتیم تو صف و منتظر شدیم تا یک ربع بعد که بلاخره فروشنده ها اومدن. وقتی نوبت من شد و گفتم بلیط استانبول میخوایم گفتن نداریم. گفتم ما از این شهر اتفاقی سر در آوردیم و هیچ کسی رو هم اینجا نداریم. گفت باشه. برای فردا ساعت دو بلیط هست. هزینه رو دادیم و با خیال راحت برگشتیم.

E3hK2SrsX94YXo9nyV7iTu4xnLgWCsKoGGPcZCxA.jpg
ترمینال

واسه نهار رفتیم رستوران Mantici Canbaba Ev Yemekleri که دقیقا رو به روی مدرسه ی یاقوتیه و حسابی شلوغ هم بود. من پیده ی ترابزونی سفارش دادم که عاشقش بودم و مجید یه خوارک گوشت گرفت که زیاد دوستش نداشت با دو تا دوغ و یک سالاد که رایگان برامون آوردن.

oPrqZqtc4mwMjTFU5w27lbMVgoC8W3KYgoBJ5wxY.jpg
ناهار

پیده ی ترابزونی شبیه خاچاپوری گرجستانه که به خاطر سابقه ی حضور گرجی ها اینجا و نزدیکی جغرافیایی منطقیه. هزینه ی این وعده 78 یورو شد و بعدش باز راه افتادیم توی شهر و این بار به سمت مدرسه ی منار دوقلو.

v7pqJt0t5vbZ4v9WvVbLHSFQD8GNYX4IgGzOy2Np.jpg
مدرسه ی منار دوقلو

این مدرسه یکی از نماد های شهر ارزرومه که تصویرش روی مگنت ها و کارت پستال ها دیده میشه. اینجا تو قرن 13 و به دستور خداوند خاتون، دختر یکی از سلاطین سلجوقی ساخته شده.

zLWqQohuxgLC9ibgfgh5XafYQCt4bSzAA0knhPfw.jpg
مدرسه ی منار دوقلو

اینجا خیلی زیبا، با جزئیات ظریف و کنده کاریه. توی حیاطش هم شلوغ از بازدید کننده هایی بود که خیلی هاشون از قشنگیش برای گرفتن عکس های مناسبتی استفاده میکردن.

jpDrQDb7OeVDjSb03Ex1hV9LZblq0GPZiQrYob3s.jpg
مدرسه ی منار دوقلو

مثلا زوج هایی که عکس دوتایی میگرفتن یا پسر بچه هایی که بعد از ختنه سوران شون لباس های سفید و طلایی سبک عثمانی و شبیه پوشش های توی سریال حریم سلطان پوشیده بودن.

mz8puRwL7HCyjAHADeuLisKoHI5EF0Q59SVucaN8.jpg
مدرسه ی منار دوقلو

دیدن اینجا، جز چشم نوازی، برای گردشگر ایرانی تور ترکیه خالی از لطف نیست چرا که هر گوشه و کنارش ردی از ایران میدیدی: صفحات یک شاهنامه که اشعارش به زبان فارسی بود روی دیوار بعضی حجره ها پروژکت شده بودن که به نظرم نمونه ی موفقی از استفاده از تکنولوژی بدون آسیب زدن به حال و هوای تاریخی یک بنای کهن بود. شاید بدونید که شاهنامه ی سروده ی حکیم ابولقاسم فردوسی، گرچه بهترین در نوع خودش اما تنها شاهنامه باقی مونده تا امروز نیست. مطمئن نیستم اما از همزمانی تاریخی و سبک نقاشی ها حدس میزنم تصاویر توی این مدرسه متعلق به شاهنامه ی سلجوقی باشن.

BIE02gwcwdOcqW7OyEQZpU21pxwftdkU2XQ0dq3Y.jpg
برگی از شاهنامه

چیز دیگه ای که توجهم رو جلب کرد، تصویری از این سینا و فارابی بود که به عنوان دو تا از سه دانشمند بزرگ شرقی روی دیوار این مدرسه قرار گرفته بودن.

O8r74zp7Jq0G628zas1MBw6rYIgD1XBUylqQnn8f.jpg
برگی از کتاب قانون
cLzrytcNrfuUenaSmtOK7HYqSvjpBwcuFdpRlKlG.jpg
تصویر سه دانشمند بزرگ شرقی

از مدرسه بیرون زدیم و راه افتادیم به سمت قلعه ی ارزروم که خودشون بهش ارزروم کالیسی میگن. قلعه که روی تپه ای ساخته شده از همون دور هم معلوم بود.

i2ziv0AWxUnkDwNzTqvgFNoG5KeXegOLzuhvuPTj.jpg
قلعه

اینجا خیلی قدیمیه و تاریخش به سال 412 میلادی برمیگرده، و تو تمام سلسله های تاریخی تخریب و دوباره ساخته شده. تا آخرین بار، تو قرن 16 و دوران سلطان سلیمان.

z9SfO84smuV0uDItOyvWrYE3b3WHAjY5YTlz5HbQ.jpg
قلعه

اینجا تو قرن 19 کارکرد نظامی شو از دست میده و به عنوان انبار مورد استفاده قرار میگیره تا بعدتر که میشه موزه. جز محوطه ی اینجا، میشه از برج ساعتش هم، که البته پله های خیلی زیاد و مارپیچ و واقعا سختی داره بالا رفت و شهر رو از اون ارتفاع دید.

mWRzywDVRePsPNcR4rb2XiGgrEm0rtK8dlpap43B.jpg
برج ساعت

منظره ی اون بالا خیلی قشنگه و مدرسه ی منار دوقلو و بافت شهر ازش خیلی خوب معلومه. با مجید نشستیم شمردیم و مسجد تو همین قاب بود! که وقت نماز، همه همزمان اذان پخش میکنن.

wZAX2yYfeSB0MWk4uZzCZg9UcupyMMiPdY8LfksH.jpg
چشم انداز

عکس هامون رو که گرفتیم پایین سرازیر شدیم و رفتیم تو کافه ی این قلعه نشستیم. زن و شوهر جوونی که صاحب اینجا بودن و دائم سیگار مبکشیدن هم از دیدن ما تعجب کردن که کجایی هستیم و تو ارزروم چکار میکنیم. مکالمه، چون انگلیسی بلد نبودن اصلا شکل نگرفت و فقط دیدم که گوشی شون رو آوردن و خواستن اینستاگرام منو داشته باشن. فکر میکنم شاید، از شنیدن کلمه ی ایران و تناقضی که توی ذهن شون با ظاهر من ایجاد شده بود تعجب کرده بودن و حالا که زبان مشترکی در کار نبود، میخواستن با دیدن عکس هامون کنجکاوی شون رو برطرف کنن. دو تا چایی هم تو این کافه ی تاریخی خوردیم و راه افتادیم برای دیدن سه مقبره.

ویدئو از  کافه ی در قلعه

که در واقع شامل چهار مقبره ی سنگیه اما چون یکی شون دورتر و با معماری ساده تره و این سه تا معروف ترن، همینجوری هم شناخته شده. هیچ کدوم از این مقبره ها، کتبیه ای که بشه از روش مطالعه شون کرد نداشتن و باستان شناس ها از روی سبک شون حدس میزنن که به قرن دوازدهم برگردن. همه ی این مقبره ها خیلی جالبن، مخصوصا اونی که هشت ضلعیه و البته سبزه ای که رو سقف شون روییده...

ttmSWCjJc0vPHyqTHjzxfa0k0Y3G08aVFixX2bTT.jpg
سه مقبره

موقع پرسه زدن بین این بناهای سنگی و عکس گرفتن یکی بهمون نزدیک شد و سلام کرد. فهمیدیم ترک و ساکن استانبوله و فارسی رو به خاطر شغلش که راهنمای گردشگری بود یاد گرفته. حدس هم میزنم که کار و بارش سکه بود چون خیلی خوب حرف میزد! ازش خداحافظی کردیم و راه افتادیم باز توی شهر گم بشیم که پیامی روی گوشیم اومد.

6QG0R0VI30i9dd7WIV7T5iT9nFppPwvEu8j8n39k.jpg
حال و هوای شهر

یکی از کسایی که دیروز توی سایت کوچ سرفینگ بهش درخواست داده بودم جواب داده بود. عذرخواهی کرد که پیامم رو دیر دیده که گفتم مشکلی نیست ما جایی رو برای موندن پیدا کردیم و فردا هم داریم میریم. اصرار کرد که ارزروم جای قشنگیه، بمونیم و ببینیم و دعوت مون کرد برای شام. بهش گفتم میتونیم قرار بذاریم اما نه برای شام! چون طرف (متاسفانه به خاطر هجوم اتفاق ها توی این سفر اسمش رو فراموش کردم) هنوز سر کار بود، برای ساعت نه قرار گذاشتیم. هنوز یک ساعتی وقت اضافه داشتیم و راه افتادیم رفتیم کافه رستوران معروف اسکی ارزروم اِلوِری Eski Erzurum Evleri که خیلی قدیمی و قشنگ اما گرون بود و همین دو تا فنجون قهوه چند تا شکلات 67 لیر قیمتش شد.

Oqw83WEeNePu6eKTKziQ33OqtRy6xg6wxAABcYm9.jpg
قهوه در کافه ی قدیمی

دیگه وقتش بود که آروم آروم بریم سر قرار با طرف. شهر دیگه داشت تاریک میشد و مغازه ها با نور چراغ هاشون روشن بودن. راه که میرفتیم فهمیدم چیزهایی مثل لبنیانی و عطاری رو هنوز میشه تو این شهر پیدا کرد. تقریبا سر وقت و دقیقا سر قرار، طرف پیدا مون کرد و با انگلیسی ضعیفی سلام گفت. آشنا شدیم و راه افتادیم. هنوز اصرار میکرد شام مهمانش باشیم که گفتیم اصلا و به هیچ وجه و الان، یه استکان چایی لذتش برامون از اون هم بیشتره.

رو چهار پایه های کوتاه میزی توی خیابون نشستیم و از چایی شبیه دکه چایی گرفتیم که طرف بی حرف پاشد رفت تو شیرینی فروشی رو به روش و با یه جعبه شیرینی به اسم کاداییف دولماسی Kadayif Dolmasi که میگفت مخصوص شهر ارزرومه برگشت. من زیاد طرفدار شیرینی های شرقی، مخصوصا اگه بیش از حد شیرین و شیره ای باشن نیستم، و این یکی واقعا به نظرم بد بود. اما توی رودربایستی و به رسم ادب و به زور چایی تکه ای خوردم.

wo2MB6NJJsOFlKmRuMEx8OLhBIRN8EdoA9hQjuj7.jpg
شیرینی بد مزه ی ارزرومی

طرف با انگلیسی کمی که بلد بود گفت ازدواج کرده و مهندسه، یه گربه هم دارن. همین رو بهونه کردم و وقتی موقع خداحافظی میخواست جعبه شیرینی رو به ما بده، گفتم اصلا راه نداره و باید ببریش برای خانمت! هرچی گفت نه، ما همیشه اینجاییم و میخوریم گفتم این رسم ایرانی هاست که اگه زن یا شوهری تنها جایی رفتن و خوراکی خوردن باید برای اون یکی هم کمی ازش ببرن! امیدوارم هموطنان عزیز منو بابت این دروغ ببخشن، اما واقعا مجبور بودم!

به خونه که رسیدیم، به سارا پیام دادم و از کورش و شیرین پرسیدم. گفت نگران چیزی نباشم و اینکه زهرا اون روز برای سر زدن اونجا رفته و دیده نیستیم، که سارا بهش گفته رفتیم برای گردش و دیدن شهر. وسایل هامون رو جمع کردیم و کنار گذاشتیم که فردا آماده باشیم و از خستگی بیهوش شدیم!