شبِ مرز

4
از 49 رای
آگهی لست سکند - مرجع قیمت - جایگاه K - دسکتاپ
شبِ مرز

روز چهارم: شنبه پنجم شهریور ماه

ارزروم به ازمیت

خانه ی آتاتورک / گورستان ارزروم

از صبح، دوباره خیال سوپ خوردن داشتم. مجید مخالفت های نامحسوسی میکرد و سعی داشت با توصیف صبحونه های ترکیه تطمیعم کنه که زیر بار نرفتم. تمام راه تا شهر رو، از نیمرو و مربا و عسل و کره و زیتون گفت. گفتم اگه میخوای تنها برو صبحونه فروشی و من میرم سوپ میخورم. گفت نه با هم باشیم. بلاخره سر از رستوران دیروزی درآوردیم و من با خوشحالی و مجید با تلخی، دو سوپ متفاوت از دیروز سفارش دادیم و رو صندلی های بیرون از رستوران نشستیم.

6DeRa1glUmiR4UnKRgoVnFoKmhLhWTjlMCYl20P1.jpg
تنوع سوپ

راستش فکر نمیکردم نخوردن وعده ی دلخواه، انقدر توی اخلاقش تاثیر بذاره! با بی میلی سوپش رو هم میزد و کم کم میخورد. میز بغلی مون، سه تا پلیس نشسته بودن که مثل خیلی از ارزرومی ها پرسیدن: مملیکت؟ گفتم ایران و توی کاسه ی سوپم غرق شدم.

co5lgs1UWoE3YjNkVyfs0S9lQkoF8LMCf19yPJJl.jpg
صبحانه

مجید از ناراحتی دیگه حرف نمیزد. 40 لیر هزینه ی سوپ ها رو حساب کردیم و پیاده رفتیم سمت خونه ی آتاتورک. اونجا رو، به خاطر بدخلقی مجید جدا جدا بازدید کردیم. یک مدرسه دانش آموزاش رو اردو آورده بود و خونه ی مرحوم رو روی سرشون گذاشته بودند! آتاتورک، تو همه ی شهرهای ترکیه یه خونه داشت که وقت سفر بهشون اونجا اقامت کنه که بیشتر این خونه ها حالا موزه شده ن. بازدید از این خونه رایگانه و ورودی نداره. بنای خونه ای که ما دیدیم هماهنگ با معماری ارزروم و از سنگه. به نظرم خونه، گرچه نسبت به معیار های امروز چندان چشمگیر نیست، تو دوره ی خودش مجلل محسوب میشده و حالا هم پر از اشیا تاریخیه.

qW70MqKa38NOXUMUOz0Xpz2G39xipJGfEV6vXikp.jpg
خانه ی آتاتورک در ارزروم

از سر و صدای بچه مدرسه ای ها کلافه شدیم و زود زدیم بیرون. مجید هنوز هم تو لک بود. سر به سرش که گذاشتم گفت این اولین باره سر خوراکی قهر میکنیم. گفتم شاید چون من هیچ وقت مخالفت نکردم و همیشه حرف حرف تو بوده! به فکر فرو رفت و گفت آره. میخواستیم به گورستان آسری ارزروم  Erzurum Asri Cemetery بریم که سارا از زینب شنیده بود و دیشب به من گفته بود که قشنگ و دیدنیه. توی راه چند تا سوپ فروشی دیگه دیدم و آرزو کردم کاش شهر ما هم چنین چیزی داشت!

مسیر زیادی رو پیاده رفتیم و چون به اطلاعات گوگل مپ در مورد اتوبوس ها اطمینان نداشتیم، از فروشنده یک دکه ی سر راه مسیر درست رو پرسیدیم. فروشنده مطلقا انگلیسی نمیدونست و سرش رو تکون داد. دیدم پسر خیلی جوونی، با تیشرت طرحدار و هدفون بزرگی روی گوش و عینک آفتابی به چشم داره از دور میاد. با خودم گفتم اگه این انگلیسی بلد نباشه، دیگه هیچ کسی توی ارزروم بلد نیست. پریدم سر راهش رو گرفتم و فهمیدم درست حدس زدم. پسر با انگلیسی خوبی با ما حرف زد و از فروشنده دکه مسیر و ایستگاه اتوبوس رو پرسید. تشکر کردیم و زیر آفتاب داغ، به سمت ایستگاه راه افتادیم.

خیابون خلوتی بود و خبری از اتوبوس نبود. حتی آدم هم، به سختی از اونجا رد میشد. چند دقیقه ای گذشت که دیدیم همون پسره داره به سمت ما میاد. فکر کردم شاید مسیرشه ولی به ما که رسید گفت ماشین داره و میتونه ما رو تا گورستان برسونه، فقط باید تا ماشینش چند دقیقه ای پیاده بریم. مجید، که با وجود این سه سال زندگی توی بلژیک هنوز عادت تعارف بی مورد که معمولا خارجی ها درکی ازش ندارن رو کنار نذاشته، با لحنی که چندان قشنگ نبود و ریشه تو نخوردن صبحونه ی باب دلش داشت گفت که نه لازم نیست.

پسر بلافاصله جواب داد که باشه هرجور راحتی. مجید فهمید چه خبطی کرده و خواست جمعش کنه که حتما خودت هم کار داری و ما نمیخوایم مزاحمت بشیم که پسر توی حرفش پرید و گفت باشه خدافظ. و پشتش رو به ما کرد و با سرعت دور شد! بهش گفتم چرا همچین کردی؟ اون خودش خواسته بود مارو برسونه. گفت خب میخواستی تو حرف بزنی. گفتم تو اصلا امون دادی؟ جواب نداد و به جاش نشست لب جدول و سیگاری آتش زد. تموم شدن سیگار همزمان شد با رسیدن اتوبوس. سوار شدیم و رفتیم تا خیابون مَسکوت اِفِندی Maskut Efendi جایی که بعد از دو دقیقه پیاده روی به گورستان رسیدیم.

از در ورودی که رد شدیم، نگهبان صدامون کرد. نفهمیدیم چی میگه اما احتمالا از ظاهر متفاوت مون فهمیده بود برای سر زدن به درگذشته ای نیومدیم و میپرسید اونجا چیکار داریم. حقیقت رو، توی ترنسلیت گوشیم براش نوشتم: که من فقط عاشق گورهام! که از اینجا، دوست ارزرومیم خیلی تعریف کرده و میخوام ببینمش. در ضمن ایرانیم و تفاوت ها و شباهت های گورهای این دو کشور برای جالبه. نوشته هام رو که خوند، خواست بریم داخل ساختمون اداری. خانواده ای عزادار توی سالن انتظار نشسته بودن و معلوم شد این گورستان هنوز پذیرای جسم هاست. از سالن رد و وارد اتاق رئیس شدیم. آقایی پشت میز نشسته که جوان و خوشرو بود. بعد از مرحبا گفتن، به توضیحات نگهبان گوش داد و با تعجب به من نگاه کرد. گوشی رو دستش دادم تا نوشته هامو بخونه. سری تکون داد که یعنی باشه، اما با اشاره به دوربینی که همراهم بود بهمون فهموند که حق عکاسی نداریم. با زبان بدن، قول دادیم و تشکر و خداحافظی کردیم و از اتاق خارج شدیم.

گورستان، بی نهایت بزرگ و شگفت انگیز بود. حس و فضای سنگینش، نفسم رو بند میاورد و این رو کمتر جایی دیگه تجربه ش کردم. شکل گورها متنوع و تاریخ بعضی هاشون، خبر از خفته ی کهنی میداد.

CmKruoE2rmnumMVM8Kaj37nPvVQZNdbjwJC3W353.jpg
 گورستان ارزروم

علف های بلند و فرسایش سنگ گورها نشون از رها شدگی اینجا داشت و البته تو تمام مدتی که ما توش قدم میزدیم هم، هیچ گوری ندیدیم که کسی بالاش گریه کنه.

qPDU1Ueg3OmtIXn8EtXtHYCnnOPg55TLvDg0gYMQ.jpg
گورها

و این شاید، بی ارتباط به باورهای اهل سنت نباشه که به زیارت قبور نمیرن. جهت بعضی گور ها، با زاویه ی متفاوتی از گورهای دیگه بود. مجید که بر خلاف من تو جهت شناسی استاده گفت که گورهای کج تر که قدیمی تر هم هستن، رو به کعبه ن و احتمالا مسئولین گورستان بعد از مدتی با تخمین اینکه اینطور فضای بیشتری از این مکان اشغال میشه، جهت گورها رو مستقیم کرده بودند.

J8aoCsh7D5FFNqtdyTUElPOhZW4dGE4K801SAA0j.jpg
گورها

همه ی این عکس و فیلم ها رو یواشکی و با موبایل برداشتم. اما یکبار، دربان گورستان با موتور سر رسید و گفت دیگه تکرار نکنم. فهمیدیم فقط برای سر زدن به ما، این مسیر رو که کم هم نبود اومده. از تلخی اینجا که لبریز شدیم، قصد رفتن کردیم. گور شهدای جنگ جهانی و جنگی که تاریخش به حدود چهل سال پیش میرسید و نمیدونستیم داستانش چیه سر راه بود.

6FQbclKBvxnaHjEFDMao7qSDQ400JIJ5oQ3Ncdx7.jpg
گور شهدا

از دربان مجموعه و مسئولی که با محبت، اجازه ی بازدید به ما داده بود خداحافظی کردیم و بیرون رفتیم. یه گورستان دیگه اون طرف خیالون بود که خیلی کوچک تر و فقط برای به خاک سپردن افراد نظامی و سرباز ها بود. اینجا دربون و نگهبان نداشت و میشد با دوربین از قبرها عکاسی کرد ولی واقعا از نظر حس و قدمت و زیبایی به گورستان بزرگ اون طرف خیابون نمیرسید.

VOxpTOqAOPdfI2P7I97CCG6J8p6TpS8HezJr5f71.jpg
گورستان آن طرف خیابان و مخصوص شهدا

داشت دیر میشد و باید برمیگشتیم. تو راه به زهرا خبر دادیم که داریم میایم که بریم ترمینال. وقتی رسیدیم، زهرا دم در بود. با محبت هم رو بغل کردیم و براش نوشتم که هرگز مهری که به ما داشتن رو فراموش نمیکنم. برام نوشت کاش باز برگردم و هم رو ببینیم. ازم اجازه گرفت که با گوشیش، عکس یادگاری باهامون بگیره که با افتخار گفتم حتما. کوله هامون رو برداشتیم و مجید ساکی که کابوس حضورش باز یادم افتاده بود رو کول گرفت و تا پایین پله ها تنها برد. با زهرا، تا دم ایستگاه رفتیم و بعد از یک بغل دیگه، ازش خداحافظی کردیم. از ترمینال دو تا ساندویچ دونر و دوغ خریدیم و سر ساعت سوار اتوبوس شدیم.

اتوبوسی که شبیهش رو، از تنگ و ترشی به عمرم ندیده بودم. واقعا جا برای پاهای مجید نبود. حتی من هم به زور جا شده بودم. صندلی ها ذره ای هم به عقب خوابیده نمیشدن. یه همچین اتوبوسی، نهایتا برای سفرهای دو سه ساعته مناسب بود، نه مسیر شونزده ساعته ی ارزروم به ازمیت!  بله، شونزده ساعت باید این تو میموندیم... عکسی از پاهای مچاله شدم برای سارا فرستادم و گفتم دعا کن سالم برسم! با همه ی سختی این مسیر، حاضر نبودم یه روز دیگه هم توی ارزروم و خونه ی کسی که نمیشناسمش بمونم اونم وقتی که دو تا از دوستام مهمون یه دوست دیگه م هستن.

پس با سرنوشت کنار اومدم و هزار مدل نشستن رو امتحان کردم تا ببینم راحت ترینش کدومه. یک ساعتی نگذشته بود که اتوبوس کنار جاده پارک کرد و چند نفری ریختن پایین و چنان هم رو گرفتن به باد کتک که نگو. بعضی ها سعی میکردن جداشون کنن که فایده نداشت. فضولیم گل کرده بود و خیلی دوست داشتم بدونم سر چی دارن هم رو تیکه پاره میکنن اما هیچ کس انگلیسی بلد نبود. دعوا بیست دقیقه ای طول کشید و طرفین داغون و خسته برگشتن و سر جاشون نشستن و اتوبوس باز به مسیرش ادامه داد.

فیلمی از دعوا

شاید برای ناراحتی بیش از حد صندلی ها بود که راننده هر دو سه ساعت یکبار کنار یکی از مجموعه های بین راهی می ایستاد که هم چیزی بخوریم و هم چند قدمی راه بریم. با همه ی سختی مسیر، هر طور بود شب رو خوابیدم و هرجا از پا درد بیدار شدم، کتابی توی گوشی خوندم تا باز خوابم ببره تا ساعت شش صبح که بلاخره به ترمینال ازمیت رسیدیم و از اتوبوس پیاده شدیم.

PzSiompvamhVERLLFORaYlPERltSXIwthYnvf7d0.jpg
 رستوران بین راه

روز پنجم: یکشنبه شش شهریور ماه

سرانجام، ازمیت!

جزیره ی بیوک آدا

از اتوبوس پیاده شدیم و توی خلوتی صبحگاه ترمینال، ساک مکه ای رو خرکش کردیم و دنبال مینی بوسی شماره ی 152 کورفِز که تا نزدیک خونه ی سارا میره گشتیم. از آقایی که تک و تنها توی یک کافه نشسته بود و صبحانه میخورد پرسیدیم که با انگشت به مینی بوسی اشاره کرد. می خواستیم اون طرف راه بیوفتیم که با انگلیسی ضعیفی گفت خودش راننده ست و لازم نیست عجله کنیم. ما هم توی همون کافه نشستیم و بورک پنیر و چایی سفارش دادیم و با آرامش تا وقتی راننده چایی دومش رو خورد و سیگارش رو کشید، از جا تکون نخوردیم.

بعد، هر سه سمت ماشین راه افتادیم سوار شدیم. چند دقیقه که گذشت، مسافر های دیگه ای هم اومدم و مینی بوس حرکت کرد. ساک لعنتی چرخ دار با تکون های ماشین این طرف و اون طرف میرفت و چون سنگین و بدقلق بود، به زور مهار میشد. بعد از بیست دقیقه ای به سر کوچه ی خونه ی سارا و زینب تو محله کورفز رسیدیم و پیاده شدیم. خوشبختانه خونه ی قشنگ سارا آسانسور داشت و دیگه کابوس حمل ساک رو تو اون شرایط نداشتیم.

در آسانسور که باز شد، سارا و کورش و شیرین و مراد و زینب همه منتظر مون بودن. خوشحال از اینکه بلاخره رسیدیم همدیگه رو بغل کردیم. سارا گفت فکر نمیکرده از اون مخمصه خلاص بشم و بتونم به این راحتی ها از ایران در بیام، ولی بهم نگفته بودن که روحیه مو از دست ندم. دور هم نشستیم و از سختی های این چند روز و قشنگی های ارزروم گفتیم. توی چشم مراد میدیدم خوشحاله که شهر زادگاهش رو دوست داشتیم. ساک مکه ای رو باز کردم و کتاب هایی که سفارش سارا از ایران بود و هرچی خشکبار دم دستم میرسید و کلی لواشک بهش دادم که هم دلش رو شاد و هم بار خودم رو سبک کنم. ساک لعنتی حالا کمی کوچکتر و کمتر کذایی بود. مراد گفت اونا هم اون روز کاری ندارن و میتونن باهامون برای دیدن بیوک آدا بیان، ولی چون هنوز صبحونه نخوردن اگه موافقیم با هم بریم بیرون که از برخورد دیروز مجید، احتمالا جواب مارو میدونید.

هفت تایی توی ماشین مراد چپیدیم که پیش صندلی دیشبی ام توی اتوبوس تنگ و ترش چندان هم سخت به نظر نمیرسید و ده دقیقه ی بعد رستوران Zezende بودیم. صبحانه ای که سفارش دادیم مجید رو با من آشتی داد و هزینه ش برای هر نفر 60 لیر شد که به نسبت بقیه رستوران ها خیلی مناسبه. همه باز توی ماشین چپیدیم و تا اسکله ی بوستانجی Bustanci رفتیم. اونجا با استانبول کارت، بلیط های کشتی 21 یورویی (برای هر نفر) خریدیم و با غذا دادن به مرغ های دریایی که تا بیوک آدا تعقیب مون میکردن، سرگرم شدیم. میدونم که خیلی ها از جاهای دیدنی استانبول نوشتن. ولی من هم، به رسم سفرنامه نویسی چند خطی می نویسم و سعی میکنم به اطلاعات کمتر شنیده شده و تاریخی هم اشاره کنم. 

بیوک آدا بزرگ ترین جزیره از مجموعه جزایر پرنس و واقع تو دریای مرمره ست. ساکنان اینجا تا اواسط قرن بیستم، یونانی ها، یهودی ها و ارمنی ها ثروتمندی بودن که روزهای گرم تابستون شون رو توش میگذروندن. امروز ولی بیوک آدا به اندازه ی بقیه مناطق استانبول ترک نشینه. البته اینجا ساکنین بومی هم داشت که بیشتر ماهیگیر بودن تا اینکه توجه توریست های تور استانبول به بیوک آدا باعث رشد اقتصادیش شد.

ما که رسیدیم، جزیره شلوغ بود و شباهتی به بیوک آدایی که پنج شش سال پیش و توی زمستون دیده بودیم و انگار ما و نهایتا چهار پنج تا فروشنده و رستوران دار تنها آدم های توش بودیم، نداشت. به هر طرف نگاه میکردم جز کله نمیدیدم و این باعث شد فکر کنم واقعا سفر تو فصل پر طرفدار و با آب و هوای خوب بهتره یا وقت خاموشی و خلوتی!؟

fzi2r6Yk8CGueu8ejeovW80w0LQWf6ZBfiucAy27.jpg
بیوک آدا

پیاده جزیره رو گشتیم و بعد از خرید خوراکی از سوپر مارکت، تو ساحلی که جای مناسبی برای شنا هم بود، زیر انداز انداختیم. اتفاقا چند جوونک ایرانی کنار ما نشسته بودن که صدای فارسی حرف زدنشون، دلم رو آب کرد. فکر کردم غربت چه کرده با من و چه میکنه با ما که شنیدن زبان مادری مون توی کشور همسایه و تو جمع هموطنان حتی انقدر شیرینه!؟ بچه ها یکی یکی به آب میزدن و بر میگشتن، حرف میزدیم و خوراکی میخوردیم و عجله ای برای دیدن جایی نداشتیم. خوبی سفر دوباره به یک مسیر تکراری هم چیزی نیست جز لذت از این لحظه ها!

دو سه ساعتی که گذشت، جمع و جور کردیم و رفتیم که چایی آخر رو هم توی جزیره بخوریم و برگردیم. سر راه، مراد گربه ای دید و وقتی به عادت خیلی از ترک ها که معمولا حیوانات و مخصوصا گربه ها رو خیلی دوست دارن، خم شد نوازشش کنه دید که حالش خوش نیست و با بررسیش فهمید قلاده ش براش تنگ شده. میخواست بازش کنه که گربه دردش اومد و میوی بلندی کرد. صاحبش، که توی تراس ویلای قشنگی با خانم دیگه ای چایی میخورد از صدای گربه بیرون سرک کشید، ما رو دید و مراد بهش گفت گربه تو چه شرایطیه. خانم سریع پایین اومد و در حالی که مرتب از مراد تشکر میکرد قیچی ای به دستش داد و با کمک هم، قلاده رو بریدیم و باز راه افتادیم برای پیدا کردن چایی.

ویدئویی از عملیات نجات گربه

این بار، مجسمه ای دیدیم که سازنده ش یک هنرمند ایرانیه!

1BdqJ65JAImfrT32mIJyxi5bo5PdmCoyZyKnfTn7.jpg
مجسمه

و بعد از عکس گرفتن باهاش بلاخره به کافه رسیدیم. جایی که بی ادب ترین گارسون دنیا جوشیده ترین چایی دنیا رو بهمون داد و بابتش 200 یورویی هم پول گرفت! شانس آورد اسم کافه ش یادم نیست وگرنه توصیه ی اکید میکردم که نرید. با دهن های تلخ از چایی بد به سمت اسکله رفتیم و سوار کشتی، به استانبول برگشتیم. جایی که وقتی پا به زمین گذاشتیم، یه مرغ دریایی مریض منتظر مراد بود تا با حوله ی شناش بگیره ش و کمکش کنه. راستش این دو حکایت کوتاه و بی ربط به مسیر سفرم رو گفتم که مردم ترکیه رو بهتر توصیف کرده باشم که درشون نه فقط حیوان آزاری نیست که محبت و حمایت به این فرشته های بی زبون، تو روزمره ترین رفتار ها دیده میشه.

EVZ7bIh0N6SXgbvCWS5vOPq6xN3j2Az56pv2gNTT.jpg
عملیات نجات مرغ دریایی

باز به سمت ماشین راه افتادیم و دوباره مثل کمپوت توش چپیدیم و تا ازمیت رفتیم. زینب پرسید برای شام چی دوست داریم بخوریم که من گفتم پیده و فکر میکنم چون تنوع زیادی داره و تو انواع مختلفی درست میشه مورد پسند همه ست. مراد گفت یه رستوران خوب میشناسه و قرار شد همون جا بره. رستوران Tas Firin که کیفیت غذا و برخورد عالی گارسون هاش تلخی چایی بیوک آدا رو شست و برد!

HhIsPt2eEx67W2hc28e3CN4wuTZQE7xsZNw2HDJW.jpg
بهترین پیده ی دنیا

برای خوابیدن روی کاناپه ی تخت خواب شوی خونه ی سارا بعد از اون شب سخت و اون روز طولانی لحظه شماری میکردم و وقتی خونه رسیدیم، جز گرفتن یه دوش سریع قبل از خواب هیچ کاری نتونستم بکنم!

روز ششم: دوشنبه هفت شهریور ماه

استانبول

بوسفور / برج گالاتا 

میخواستیم صبح، با قطار یارِمجا Yarimca تا استانبول بریم و تا شب بگردیمش. ولی متاسفانه تعداد زیاد و ریتم پایین همسفر ها باعث شد به اتوبوس نرسیم! یک ساعتی طول کشید تا صبحونه بخوریم. شیرین و کورش هم برخلاف من، خیلی ریلکس بودن و با آرامش آماده میشدن. هر چقدر هم بهشون میگفتم که اگه قطار 11:10 دقیقه بره آپشن دیگه ای نداریم چون بعدیش ساعت 3:10 میاد، عین خیالشون نبود. میگفتن خب ازمیت رو میگردیم!

به نظرم آدم ها در اولین تجربه ی سفر خارجی شون دو دسته ن: اونایی که میخوان همه چیز رو ببینن و تجربه کنن و اونایی که فقط از اولیه ترین تفاوت ها لذت میبرن و کورش و شیرین بی شک تو دسته ی دوم بودن. بیست دقیقه به رفتن اتوبوس مونده بود و همه آماده منتظر کورش بودیم که "اسکارف"ش رو پیدا نمیکرد و بدون اون هم نمیومد چون تیپش خراب میشد! همون موقع مراد که داشت سر کار میرفت اومد یه سری به ما بزنه و بپرسه چطوریم و چیزی لازم نداریم که لابد از قیافه های عصبانی من و مجید حدس زد چیزی شده. از سارا پرسید که بهش گفت و بعد پیشنهاد داد که میتونیم ماشین اون رو برداریم. گفتیم راضی به زحمت نیستیم که گفت خودش میخواد با موتور بره سر کار و زحمتی براش نیست.

مجید که گواهینامه ی بلژیکی داشت پشت فرمون نشست و بلاخره به سمت استانبول راه افتادیم. چهل دقیقه ی بعد رسیدیم و تو قسمت اروپایی که ترافیک کمتر بود و محله ی Uskudar پارک کردیم. پیاده شهر رو گشتیم که از نظر من، استانبول رو باید راه رفت و نفس کشید و اصل قصه کوچه هاش هستن و نه دیدنی هاش.

IWQ1QmOKAlHBsrUkWmTGfbIN7VFWdzjwfOvGvnHC.jpg
کوچه های استانبول

دو سه ساعتی گذشت. پیاده تا دم پل بوسفور رفتیم و شنا و شیرجه ی پسر بچه هایی رو تماشا کردیم که بازی و انرژی کودکانه شون، هیچ به سیگاری که تو وقت استراحت کشیدن نمیومد! غمگین هم اینکه هیچ عابر پیاده ای حتی براش عجیب هم نبود. متاسفانه ترک ها خیلی سیگار میکشن جنسیت و زن و مرد هم نداره ولی فکرش رو نمیکردم که سن و سال هم نداشته باشه آخه این بچه ها ده دوازده ساله شون هم نبود!

9HeORnKQA6TlVW04rkjUzJbwQGU4p2fZ3rMHvDdR.jpg
ماهیگیران

از همونجا، سوار کشتی اتوبوس دریایی شدیم و برگشتیم Uskudar.

ویدئویی از کشتی سواری

اونجا رو هم قدم زدیم تا خیابون آتابای Dr. Fahri Atabey Cd. و برای ناهار رفتیم رستوران Aga Turk Muftagi. این مدل رستوران ها که تو استانبول کم نیستن، غذاهای ترکی دارن و باید از توی ویترین انتخاب کنی تا توی بشقابت بکشن.

kstRF2mwRsYPndB4PJoRdc4VxNQ69GQ91Ri3zQFi.jpg
 رستوران

بعد سینی تو هول بدی سمت صندوق تا هزینه ی اون چیزی که برداشتی رو حساب کنن و پرداخت کنی. انتخاب من هم مثل همیشه سوپ (البته سه تا) بود که هفتاد لیر شد.

KPLA9ikEWpG0gou4hD1gnWeyPqymnaYfhtAH6XP0.jpg
سینی من و مجید

دوباره با اتوبوس دریایی رفتیم تا Eminonu باز قدم زدیم تا ایستگاه مترویی که بعد از متروی لندن، قدیمی ترن تو جهانه و باز رفتیم تا برج گالاتا.

ZkHW5W90cMbeFDu5ov98LP3s47N2m70IRjSkmGk3.jpg
متروی قدیمی

من و مجید تو سفر قبلی مون به استانبول، که زمستون سال 2016 و بعد از حملات تروریستی داعش بود اینجا و استانبول رو دیده بودیم و واقعا قابل توصیف نیست بگم چقدر فرق دارشت فضاها وقتی پر از جمعیتن تا وقتی تنها بازدید کننده شون خودتی! هرچقدر که مردم، شور و حال به فضاهای جمعی مثل پارک و رستوران میدن اما به نظرم دیدن جاهای تاریخی توی خلوتی حس خاصی داره که هیچی شبیهش نیست. انگار میشه راحت تر سفر در زمان رو خیال و تصور کرد. حالا هم، جلوی گالاتا صف درازی بود که کورش و شیرین حوصله ش رو نکردن و رفتن تنهایی برای خودشون به شهرگردی ادامه بدن و ما سه تا نیم ساعتی توش بودیم تا نوبت مون شد.

sRQktbaLQxfL3tw6GH4MQ9mn9rIVCXNVmkAOrvLY.jpg
برج گالاتا
Rmh048YNHKJsv8IP5yat8fAt8yGZlYouCteR6Ue3.jpg
چشم انداز برج گالاتا

بازدید از برج که تموم شد، به کورش زنگ زدیم. آدرس کافه ای رو تو نزدیکی همونجا داد و گفت با دوستش که هم دانشگاهی بودیم و ساکن استانبوله اونجا قرار گذاشته. وقتی رسیدیم جز ما، سه نفر دیگه هم بودن: دوست های کورش و دوستای دوست کورش. از دوران دانشگاه گفتیم و زندگی تو بروکسل و تهران و استانبول ولی جالب ترین اتفاق اون شب، قهوه ای بود که سفارش دادم. گرم صحبت میخواستم فنجون رو سر بکشم که چشمم افتاد به شکلی که خود به خود و اتفاقی رو سطحش نقش بسته بود و انگار داشت قولی که وقت رفتن به خودم داده بودم رو بهم یادآوری و دهن کجی میکرد که ایران هرگز از تو نمیرود.

mi3HnlNYpEwrDrr44bAJegP53jRyTrBOY9WvIJ5W.jpg
نشونه ها

تا ماشین مراد رو بیتاکسی Bitaksi (چیزی شبیه اوبر) گرفتیم رفتیم که 120 لیر شد و باز چهل دقیقه رانندگی کردیم تا ازمیت و خونه ی سارا. واقعا دست مراد درد نکنه که امروز سفر مون رو انقدر راحت کرد.

روز هفتم: سه شنبه هشت شهریور ماه

استانبول

4fr5cMIkNppbbMj80IgLkND0aJumDwM7An9mihDo.jpg
شیله

دیشب توی کافه، با دوست های کورش قرار گذاشتیم امروز بریم ساحل شیله شنا. به مراد و زینب گفتیم اگه وقت دارن همراه مون بشن که خوشبختانه قبول کردن و از فکر چجوری رفتن نجات مون دادن. صبح، بعد از خوردن صبحونه، هفت تایی توی ماشین چپیدیم و بعد از یک ساعت و نیم رانندگی رسیدیم به جایی که با دوستای کورش قرار داشتیم. دیدیم که اونا هم چند نفر از دوستاشون رو آوردن شش تایی توی ماشین چپیدن.

طبق روال این روز ها، از سوپر مارکت خوراکی و آب و نوشیدنی و ساندویچ های آماده خریدیم و رفتیم تا ساحل، که جای سوزن انداختن هم نبود. جمع مون بزرگ شده بود ولی ما بساط مون رو، کمی دورتر از دوست های کورش و دوستاشون پهن کردیم و تا عصری خودمون هفت تا با هم بودیم. هوا زودتر از قبل تاریک و خنک شد. جمع و جور کردیم و رفتیم پیاده، توی شهر قدم زدن. سارا برامون گفت که روز پیروزی هست و برای همین هم انقدر شلوغه آخه تعطیل رسمی هم هست. تازه فهمیدم چرا مراد و زینب سر کار نرفته بودن و ساحل پر از جمعیت بود.

این روز برای مردم ترکیه خیلی مهمه چون سالگرد پیروزی آخرین نبردشون تو سال 1922 با یونانه که بعد از اون مجبور به ترک خاک این کشور شدن. ترک ها، ارق ملی زیادی نسبت به کشور، زبان، پرچم، شخص آتاتورک و حتی واحد پولشون دارن. چیزی که من نمونه ش رو بین اروپایی ها اصلا ندیدم. وقتی از ترکیه حرف میزنن، برق عشق رو تو چشم هاشون میبینی و وقتی از آتاتورک، حس غرور رو. این احساسات بین اقلیت های این کشور هم همینه.

سه نفر از کسایی که تو این سفر باهاشون برخورد کردم کورد بودن و برخلاف شنیده هام، عاشق ترکیه. همه ی مردم این کشور، تا جایی که من دیدم یه پرچم ماه ستاره تو خونه دارن. خیلی هاشون این شکل رو روی بدن هاشون تتو میکنن یا زیور آلاتش رو، مثل گوشواره و گردنبند میندازن. اونا خارج از ترکیه هم همینجوری هستن. تو بلژیک خیلی راحت میشه خونه و ماشین شون رو، از پرچمی که بهش آویزون کردن تشخیص داد. دو تا ترک غریبه هم که بهم میرسن، فارغ از تفاوت توی سبک پوشش یا سن و سال، می ایستن به حرف زدن با هم. حالا تصور کنید چنین مردمی، تو خاک خودشون و روز پیروزی بزرگ شون، چیکار میکنن؟

از دور دیدیم که شهر از هجوم پرچم ها که تو هوا تکونشون میدادن قرمز شده بود. خیلی از مردم لباس های هم رنگ پرچم پوشیده بودن. با شور و سر و صدا توی صف بلندی و شلوغی، با هر پوشش و باور و اعتقاد کنار هم، ساز میزدن و می خوندن و نزدیک میشدن. ایستادم یه کناری تا فیلم بگیرم. جمعیت به من نزدیک شد و نفهمیدم کی، من رو تو صف کشید و یک پرچم هم دستم داد. فشار جمعیت من رو با بقیه همراه کرد. گفتم حالا که اینجام، پرچمی توی هوا برقصونم. تازه دستم رو بالا آورده بودم که مردم از حرکت من هیجان زده فریاد کشیدن.

چند نفر روی شونه هام زدن و یکی دست آزادم رو گرفت و فشار داد. شاید چون فهمیده بودن ترک نیستم همراهیم براشون جالب بود. سرم رو به آسمون گرفتم که اشک هام از کناره ی چشمم خارج بشه و نفهمن دارم گریه میکنم. عشق جمعی و عمیق شون به یک خاک، هرچند برای من غریبه اما شبیه یک حسی، ته و توی وجودم بود. مثل قصه ای از سالهای دور کودکی که نمیدونی راست بوده یا افسانه یا خوابی که دیده و فراموش کردی. ده دقیقه ای با جمعیت ِ خوشحال رفتم و توی خیابون ها پا کوبیدم و برای پیروزی نبرد صد سال پیششون فریاد زدم که دیرتر پیش بچه ها برگردم و نفهمن که گریه کردم. اما وقتی  برگشتم، چشمهای سارا و شیرین هم خیس بود. فهمیدم اگه حس غرور نه، حالا حداقل غم مشترک داریم...

روز هشتم: سه شنبه نه شهریور

ازمیت

کافه

چیزی به روز رفتن و خداحافظی از بچه ها نمونده بود. فکر کردم چه کاری محبتی که بهم داشتن رو جبران میکنه؟ سارا که پذیرا و صبور، چند شهر رو پا به پام اومده بود و در خونه ش برای روز ها به روی نه فقط ما، که دوست هامون هم باز بود. مراد و زینب مهربان و مهمان نواز که برای حس کردن قلب شون نیازی به زبان مشترک نبود. یادم افتاد که حالا، سه تا از خواهر های مراد رو از نزدیک میشناسم! که وقتی بلاخره بعد از اون ماجرای طولانی از ارزروم به ازمیت رسیدم نگاهشون پر از بهت و غم بود. که وقتی به اتوبوس نرسیدیم ماشین شون رو در اختیار مون گذاشتن که از برنامه ی سفر مون عقب نیوفتیم...

تصمیم گرفتم اون روز رو، من برای همه آشپزی کنم! چون میدونستم اگه بیرون دعوت شون کنم امکان نداره اجازه بدن من حساب کنم. مراد همینجوری هم از اخلاق دُنگی حساب کردن ما شوکه بود و میگفت خجالت میکشه و این اونه که باید حساب کنه! پس تنها گزینه آشپزی کردن بود.

همه از برنامه ی فشرده ی دو روز گذشته خسته و تا لنگ ظهر خواب بودن. بعد از صبحونه، تصمیمم رو بهشون گفتم که استقبال شد چون هنوز کسی حال بیرون رفتن نداشت. مجید هم نشست دنبال بلیط اتوبوس تا وارنا بلغارستان گشت.

bZOS8xsvd3FLN0aKGWFSGhPla6Ec7P01TdAGc4Ig.jpg
حلیم بادمجانی که ساختم

مورد زیاد بود اما هرکاری میکردیم پرداخت انجام نمیشد. نه با کارت بلژیکیه ما نه کارت ترکیه ایه سارا. گفتم لابد قسمت به بلغارستان رفتن نیست! آستین بالا زدم و حلیم بادمجون که خوب بلدم رو درست کردم. برای ناهار، که دیر وقت خوردیمش مراد و زینب رو هم صدا زدیم. گفتم غذاهای ایرانی خیلی دوست دارن که امیدوارم تعارف نبوده باشه! تا عصری فقط استراحت کردیم. بعدش پاشدیم با زینب و بدون مراد که کار داشت و کورش که جلسه ی آنلاین داشت تا کافه Turk Kahvesi رفتیم که فضای سنتی و خیلی قشنگش رو ببینیم. ولی انقدر خسته بودیم که خیلی زود برگشتیم.

5IvdugoevCGq1f5LAc6barpyU067ED5ce3ieUeeM.jpg
کافه
UPheZ1mpsnSNmUPTvy8KJPlhX21vIBm035vUCJwK.jpg
کافه
0VwU2C0XM7BlYzLkMyIW5JWZlAzPKNdHTfzaR89K.jpg
کافه

روز نهم: چهارشنبه ده شهریور ماه

استانبول

پاساژ / کاخ توپ کاپی / پاساژ اولیویم / بار آرت فکتوری

روز آخری بود که میشد استانبول رو ببینیم اما باز یکی (نمیگم کی که دلخوری نشه!) دیر آماده شد و به قطار نرسیدیم و دوباره، شرمنده مراد شدیم و ماشینش رو، ایشالا برای آخرین بار قرض گرفتیم. مجید دوست داشت کاخ توپ کاپی رو دوباره ببینه ولی کورش و شیرین علاقه ای به جاهای تاریخی نداشتن و میخواستن برن خرید. من و سارا توپ کاپی رو قبلا دیده اما چون از خرید متنفر بودیم گزینه ی اول رو انتخاب کردیم و رفتیم تو تیم مجید.

ماشین رو دوباره تو Uskudar گذاشتیم و برای یه کار بانکی، پیاده تا نزدیک ترین ING، که یه بانک هلندی با شعبه توی خیلی از کشور هاست رفتیم. البته کارمون انجام نشد، ولی بارون شدیدی که یهو بارید مجبورمون کرد که صبر کنیم. چند دقیقه ای تو بانک موندیم اما حوصله مون سر رفت و زدیم بیرون و وارد پاساژ چسبیده به بانک (که کوچک بود و هیچ اسمی نداشت) شدیم. و البته چه اشتباهی! کورش و شیرین مغازه ی قیمت مناسبی پیدا کردن و بقیه شو حدس بزنید. من دو تا کلیپس مو خریدم و باز حوصله م سر رفت. با مجید از پاساژ خارج شدیم و رفتیم توی چایخانه ی کنارش، از اون جاهای  نابی که پر از پیرمرده و طبقه ی بالا نشستیم و به روزمرگی هاشون زل زدیم.

f8G1vgD0MlZRo5jigura8AetrQJeyilnABHz9Yuy.jpg
مشتری های چایخانه

یه ساعت که گذشت کورش و شیرین خوشحال از خریدی که کرده بودن رضایت دادن بریم. سوار متروی مارمارای، که از زیر دریا حرکت میکنه، با کورش و شیرین تا یه مسیری رفتیم و بعد ازشون جدا شدیم. بارون بند اومده و هوا برای دیدن توپ کاپی خوب بود. اما اینجا هم، مثل بیشتر جاهای توریستی استانبول، اون سال تو سرمای سخت زمستون و زیر بارون، به خاطر خلوتیش برام دلچسب تر بود.

vrnRqu7NzHeEdexhUi5FcKQiVdrDgdboxzHKQO12.jpg
توپکاپی

اینجا تو قرن پونزدهم ساخته شده و تا قرن هفدهم اقامتگاه اصلی سلاطین عثمانی بوده. معنی اسم توپ کاپی دروازده ی توپه و از قرن نوزدهم روی مجموعه گذاشته شده. اینجا یه بار توی زلزله و یه بار هم تو آتش سوزی تخریب و بعد دوباره ساخته شده. اما توپ کاپی، تو قرن هفدهم و وقتی سلاطین عثمانی تصمیم گرفتن تو کاخ های نوساز تر بمونن، کم تر ارزش و اهمیتش رو از دست داد تا بعد از دوران عثمانی و قرن بیستم که تبدیل به موزه شد.

0eXbDtIsojZggc9Soo2493KhnM2XqY3bzfxyuPr9.jpg
توپکاپی

الان هم بخش های مختلفی مثل باغ و حرم و آشپزخونه داره و اشیا به جا مونده از دوران عثمانی توش به نمایش گذاشته شده. یه بخش مذهبی هم داره که به نظرم خالی از خرافه نیست چون ادعا میشه شامل لباس های ائمه و امامان هست. عکاسی تو این بخش ممنوعه و برای ورود باید شال، که خودشون در اختیارتون میذارن سر کنید.

بلیط این مجموعه برای هر نفر 320 لیره. ما دو سه ساعتی توپ کاپی رو گشتیم و خیلی خسته شدیم. با این حال تا Eminonu پیاده رفتیم تا زیر پل گالاتا ساندویچ ماهی بخوریم. من تو سفر قبلی به استانبول، به خاطر بوی تند ماهی اصلا نتونسته بودم به اینجا نزدیک هم بشم. اما بعد از برگشتن و وقتی یکی از آشناها ازمون پرسید: چطور تا استانبول رفتین و ماهی های زیر پل گالاتا رو نخوردین؟ تصمیم گرفتم این بار اگه گذرم به استانبول افتاد هر طوری هست امتحانش کنم.

204.jpg
رستوران های دریایی

هرچی نزدیک تر میشدیم، بوی ماهی شدید تر میشد اما هیچی منصرف مون نکرد! توی یکی از رستوران ها نشستیم و Balik Ekmek که یعنی نون و ماهی سفارش دادیم. ساندویچی بود شامل همین دو قلم و گرچه من تا آخرش رو خوردم ولی، این احتمالا آخرین تجربه ی من خواهد بود! ماهی رو همونطور با پوست سرخ کرده بودن و خوردنش بدون آب شلغم و آب لیمو تقریبا ممکن نبود!

GhgfS0sYylDHZWRKyCeACFMBawqy1DoDQwfdZumy.jpg
ماهی بدبو

مجید که داشت گوشیش رو چک میکرد گفت جمال، یکی از دوستامون پیام داده که اون هم استانبوله و اگه میتونیم هم دیگه رو ببینیم. فکر کنم استانبول برای ما ایرانی ها، تنها جایی جز شهر زادگاه مونه که ممکنه توش اتفاقی با آشنایی رو به رو بشیم! با اینکه دو هفته پیش و تو ایران جمال رو دیده بودیم نه نگفتیم و براش لوکیشن فرستادیم چون گفته بود با بردارش و خانم برادرشه که از آلمان برای کار اومدن و ماشین کرایه کردن. باهاشون تا محله ی Zeitoun Borno رفتیم، جایی که پاساژ بزرگ و قیمت مناسب  Olivium هست. ما چهارتا تو طبقه ی آخر نشستیم به گپ زدن و برادر جمال و خانمش مشغول خرید شدن. یهو یادمون افتاد از کورش هیچ خبر نداریم! مجید بهش زنگ زد و از سر و صدای بلند موزیک فهمید رفتن بار. لوکیشنی فرستاد توی محله ی Karakoy. جمال اینا مارو تا تکسیم رسوندن و بقیه ی راه پیاده رفتیم. کورش شاد و سرخوش با دوست هاش تو بار Art Factory نشسته بود جوری که انگار هیچ غمی تو دنیا نداشت!

انقدر خسته بودم که تو صدای بلند موزیک هم چند بار چرتم گرفت ولی تازه دو ساعت بعد بچه ها رضایت دادن که بلند بشن. ساعت از دوازده شب گذشته بود و مترو دیگه کار نمیکرد. مونده بودیم تا ماشین مراد که ازش خیلی فاصله داشتیم چجوری باید بریم. دوست کورش که ساکن استانبول بود پیشنهاد داد بیتاکسی بگیریم. ماشین ده دقیقه ی بعد رسید و، بعد از اینکه کلی سر پنج نفر بودن ما و فشاری که به ماشینش میاد غر زد، سوارمون کرد. نفهمیدم چقدر طول کشید که به ماشین مراد رسید چون خوابم برده بود، تمام راه رو هم تا وقتی به ازمیت رسیدیم، خواب بودم!

روز دهم: جمعه یازده شهریور ماه

به وارنا

ترمینال و ترمینال

مراد که از زینب شنیده بود من و مجید هر کاری کردیم نتونستیم پرداخت بلیط مون به وارنا رو انجام بدیم، گفت امروز سر فرصت تا دفتر یکی از این تعاونی ها بریم و یپرسیم. خودش برای کاری زد بیرون و ما رفتیم توی فکر که امروز رو چیکار کنیم؟ استانبول دور بود و واقعا انرژی تا اونجا رفتن رو دیگه نداشتیم. سارا هم تاکید میکرد ازمیت چیز خاص دیگه ای نداره تا بریم و ببینیم. میشد تمام روز، فارغ از اینکه کجای دنیاییم دور هم بشینیم و حرف بزنیم. تنها جایی که ارزش بیرون رفتن داشت، اون هم وقتی ما حال صبحانه گذاشتن نداشتیم، صبحانه فروشی زِزِنده بود.

5hQnlKSUmdaDLOYrfo1Tdo0N1pje8wLXywag4AOe.jpg
بهترین صبحانه ی دنیا

تا اونجا، با ماشین مراد که مجید میروندش (میدونم خیلی پرروایم!) رفتیم و بهترین صبحانه ی ترکیه و چه بسا دنیا رو خوردیم. یهو مراد به سارا زنگ زد که کجایید؟ و وقتی جواب رو شنید، گفت میاد پیشمون. با موتور رسید و گفت کارش زود تموم شده و اگه میخوایم تا دفتر تعاونی بریم. شش تایی توی ماشین، تا دفتر Efetur رفتیم و وارد دفتر شدیم. فروشنده گفت یک اتوبوس که صندلی خالی هم داره، همین امروز و تنها دو ساعت و نیم دیگه به مقصد وارنا حرکت میکنه هزینه ش هم برای هر نفر 500 لیره. ولی خب اتوبوس ها که مستقیم نمیرن، اون هم از همچین شهری! پس باید اول با ون تا ترمینال اتوبوس ازمیت میرفتیم، و از اونجا سوار اتوبوس به ترمینال استانبول، تا بلاخره اتوبوس وارنا رو سوار بشیم! این شد سه تا خط عوض کردن که البته همه رو خود ترمینال مهیا میکرد. حرکت ون هم، فقط یک ساعت دیگه بود.

میرسیدیم به این سرعت جمع و خداحافظی کنیم؟ آره، چون این یکی هم باید مثل همه چیز دیگر این سفرمون بی برنامه ریزی میشد... مجید و مراد برای خریدن بلیط همون جا موندن و ما بقیه با ماشین مراد و برای جمع کردن وسایل مون برگشتیم خونه. ساک مکه ای که حالا کمی سبک تر شده ولی حرکت دادنش همچنان سخت بود رو از وسایلی که مجبور بودیم ببریم پر کردیم. طفلک شیرین و سارا مثل مرغ پر کنده این طرف و اون طرف می دویدن و لباس های ما رو که هر جا رسیده پخش و پلا کرده بودیم جمع و جور میکردن. همون وقت مراد و مجید رسیدن و یه گوشه ی کار رو گرفتن تا بلاخره ما دو تا آماده ی رفتن شدیم. هرچقدر اصرار کردم بچه ها به خاطر ما دوباره بیرون نیان و همینجا خداحافظی کنیم قبول نکردن. با ماشین تا دفتر تعاونی رفتیم. جایی که تک تک شون رو، هر کدوم چند لحظه ای تو بغلم نگه داشتم و پرسیدم چرا یکی تون رو تو بروکسل ندارم؟ و بعد از خداحافظی سوار ون شدیم.

ون یک ربعه به ترمینال ازمیت رسید اما اتوبوس بعدی دو ساعتی تو راه بود. ترمینال استانبول دقیقا تو قطر دیگه ی شهر و همه ی مسیر هم ترافیک بود. وقتی رسیدیم، فقط فرصت کردیم دستشویی بریم و بعد باز سوار اتوبوس به مقصد وارنا شدیم. مسیر طولانی اما اتوبوس راحت بود. اینترنت و پریز هم داشت و این یعنی میتونستم با خیال راحت توی سایت کوچ سرفینگ، دنبال میزبانی توی وارنا بگردم! لیست کاربرهایی که آماده ی میزبان شدن بودن رو باز کردم و پروفایل شون رو تک به تک چک کردم.

این کار، قبل از پیدا کردن میزبان ضروریه چون کمک میکنه بدونید خونه ی چجور آدمی میرید که هم از لحاظ امنیتی مهمه و هم پیدا کردن کسی با روحیه ی نزدیک به شما، و البته مورد دیگه ای هم هست که رعایت کردنش احتمال مورد قبول واقع شدن درخواستتون رو بالا میبره: کاربرهایی که ایران تو لیست کشورهاییه که بهش سفر کردن خیلی راحت تر میزبان ما میشن و البته چون مهمان نوازی ایرانی رو هم چشیدن، با روی باز و محبتی بیشتر از مواقع عادی!

چشمم به پروفایل دختری هلندی خورد که چنین مشخصه ای رو داشت. ترجیح ما معمولا موندن پیش افراد بومی یک شهره. اما دیر بود و نمیشد زیاد هم مته به خشخاش گذاشت. برای دختره که اسمش ماره بود نوشتم که ایرانی هستیم و بروکسل زندگی میکنیم و ترکیه بودیم داریم از وارنا رد میشیم و اگه میشه بیایم خونه ت؟ یکی دو ساعت بعد جواب داد و همون طور که فکرش رو میکردم، با روی گشاده قبول کرد. البته پیشنهاد میکنم هیچ وقت پیدا کردن میزبان رو به روز آخر واگذار نکنید چون کمتر کسی مهمون لحظه آخری قبول میکنه.

خیالم که از اقامت مون تو وارنا راحت شد، نشستم به کتاب خوندن. اتوبوس پذیرایی هم داشت و چای و آب و قهوه و کیک، توسط شاگرد شوفر که دختر ترک جوان و پر از تتویی بود سرو میشد. اتوبوس، چندین بار هم تو مجموعه های بین راهی ایستاد تا اگه کسی گرسنه بود یا دستشویی داشت بره. اما طولانی ترین توقفش تو مرز ترکیه و بلغارستان بود، جایی که همگی باید از اتوبوس پیاده میشدیم. از ترکیه سریع و راحت خارج شدیم و این وارد شدن به بلغارستان بود که طول کشید.

مثل همیشه، از سختگیری اروپایی ها در برخورد با توریست ها خونم به جوش اومد. هوا هم، که یک دفعه ای چند درجه سرد شده بود انگار داشت با لحن تمسخرآمیزی به من میگفت: به اروپا خوش اومدی! فهمیدم روزهای روشن و گرم شرقی تموم شده و باز باید به واقعیت تلخ مهاجر بودن تو سرزمینی که بهش تعلق ندارم و از جغرافیاش حتی بیشتر از بقیه آدم ها اذیت میشم برگردم. حدس میزنید چک کردن پاسپورت کی توی اتوبوس بیشتر از همه طول کشید؟ چه سوال بی موردی چون میدونم جوابش رو، حتی اگه تجربه نکرده باشید هم میدونید! از شرح مصیبت میگذرم، بعد از چهل دقیقه ای باز سوار اتوبوس شدیم. هنوز راه زیادی مونده بود و حتما سخت تر میگذشت اگه خوابم نمیبرد...

PNBAbs3CZTsQzJqruYauwC9zF6Pgc7A6WVbICDrj.jpg
مرز ترکیه و بلغارستان