روز اول(بلگراد)

حالا صبح پنجشنبه 7 تیر 97 است، وسایل سفر در یک چمدان و کوله پشتی بزرگ قرار داده شده، نگاه به چمدان آماده که در گوشۀ اتاق قرار داره همیشه حس خوب رفتن و دل به دریای تجربیات جدید سپردن رو در من القا می کنه. دیروز هم ایمیلی از صاحب آپارتمان رزرو شده در بلگراد دریافت کردم با این مضمون: "چه ساعتی می رسیم؟ و ابراز امیدواری کرده بود که خودش شخصاً بتونه به استقبالمون بیاد و راهنماییمون کنه و اگر هم در اون ساعت در آپارتمان حضور نداشته باشه حتماً یکی از اعضای خانوادش اینکار رو انجام میده و جای هیچ نگرانیی نیست." این حد از احساس مسئولیت و ادبیات صمیمی و در عین حال مؤدبانه، به شدت ما رو برای دیدن چنین مردمانی بیتاب کرده بود و زمان به کندی می گذشت.

به دو دلیل از بردن ماشین شخصی به تهران صرفنظر کردیم:

  • تجربه ثابت کرده که پارکینگ سرپوشیدۀ فرودگاه امام همیشه فوله و باید ماشین رو در پارکینگ فضای باز که در واقع بیابانی گرم و پر از گرد و غبار بیش نیست قرار می دادیم و بابت همین بیابان هم روزی 24 هزار تومان هم پرداخت می کردیم.
  • پروازبرگشتمون ساعت 4:30 بعد از ظهر در تهران می نشست و همسرم باید در اون گرمای بعد از ظهر و خستگی حاصل از پرواز، 5 ساعت هم تا سنندج رانندگی می کرد.

برای سرویس اتوبوس ساعت 12 شب شرکت دیدار سیر گیتی هماهنگ کردیم. ساعت 11:20 سرویس VIP شرکت اومد دم خونه و ما رو به ترمینال رسوند. (یک اتوبوس شرکت پادرا سفر سنندج، درست در شب بازگشت ما از صربستان به سنندج، در ساعت 12 شب، دم در خروجی ترمینال دچار سانحۀ وحشتناک برخورد با نفتکش شد و همۀ سرنشینان اتوبوس متأسفانه در اثر انفجار و سوختگی جانشان را از دست دادند و شیرینی سفرمون در کمتر از 24 ساعت به طعم گس و گزنده ای تبدیل شد.)

 شرکت دیدار سیر یکی از بهترین شرکتهای اتوبوسرانی سنندج هست و اتوبوسهای مدرن و سه صندلی و مانیتوردار داره و خدمات ترانسفر تا ترمینال هم رایگان انجام میشه. به هر حال سر موقع راه افتادیم و ساعت 7 صبح جمعه هم در ترمینال غرب پیاده شدیم.

به منزل مادر شوهر جان رفتیم و کلاً جمعه رو به خواب و استراحت گذروندیم. بامداد شنبه ساعت 4:35 اسنپ اومد و با بدرقه و دعای خیر مادر شوهرم به سوی فرودگاه رهسپار شدیم.( کرایه تا فرودگاه 40 هزار تومان) ساعت 5:20 رسیدیم و دیدیم کانتر باز شده، پس ما هم بدون معطلی وارد صف شدیم. وقتی نوبتمون شد آقای مسئول کانتر قبل از تحویل بار، بر خلاف روال معمول بلیطهای برگشت و واچر هتل رو چک کرد. شاید این بخشی از توافق بین مسئولین مربوطۀ دو کشور هست. خیلی هم متعجب رو به بچه ها کرد و گفت: 10 روز می خواهید بمونید؟

بعد از انجام امور کانتر رفتیم و به راحتی 2000 یورو رو هم از باجۀ بانک ملی گرفتیم و منتظر اعلام برای سوار شدن به هواپیما شدیم.

حدود ساعت 8 سوار هواپیمای A 300-60شدیم. طبق معمول 4 صندلی وسط به ما اختصاص داده شده بود و داخل هواپیما هم از لحاظ ظاهری زیاد وضعیت مطلوبی نداشت. قبلاً هم با همین مدل هواپیمای قشم ایر به تایلند رفتیم که اصلاً جالب نبود.

من به شخصه اصلاً با پرواز میانۀ خوبی ندارم و برای بعضی سفرها مجبورم که از هواپیما استفاده کنم. بخصوص موقع تیک آف احساسات و افکار مختلفی بهم هجوم میاره. یکی از مسائلی که فکرم رو خیلی مشغول می کنه اینه که: اگه این آخرین دقایق زندگیم باشه مهمترین ماحصل زندگیم چی بوده؟ چه چیزی باارزشترین دارایی منه؟ در این لحظه دوست دارم به چه کسی نگاه کنم و با حک کردن اون چهره در ذهنم که لبخند به لبم بیاره، چشمم رو به دنیا ببندم؟

عجیبه، تنها یک کلمه در ذهنم به لطافت یک پروانه شروع به رقص می کنه و اون هم چیزی نیست جز " عشق"

عشق به همسر و فرزندانم عمیقترین حسی هست که در اون لحظات کامم رو شیرین می کنه. چشمانم رو می بندم و غرق این افکار دست عزیزانم رو می فشارم، گرمای دستاشون به من قدرت و جرأت میده؛ چشمانم رو باز می کنم و خودمون رو در میان ابرها می بینم.

بلافاصله بعد از اوجگیری کامل، پذیرایی صبحانه شروع شد که شامل : املت قارچ، آناناس، دونات، آبمیوه، نان و پنیر، کره و مربا، چای یا قهوه بود.

هرچقدر که هواپیماهامون وضعیت نامطلوبی داره اما کترینک ایران ایر و ماهان قابل قبوله. بر خلاف همیشه به بچه ها اسباب بازی یا وسایل سرگرمی داده نمی شه. گرچه اسباب بازیهای اهدایی چیز خاصی نیست اما همون هم بچه ها رو در طول پرواز خیلی خوشحال و سرگرم می کنه.

 کمتر از 4 ساعت بعد، کاپیتان متقی زاده هواپیما رو در فرودگاه بلگراد با یک لندینگ نه چندان نرم به زمین نشاند. هوا ابریه و مناظر اطراف فرودگاه بسیار سرسبز. هنگام خروج از هواپیما می بینم که هموطنان عزیزم ابتدای راهرو خروجی در صف ایستادن و صف به آرامی جلو میره و ما خودمون رو برای یک سؤال و جواب حسابی آماده می کنیم.

1- عکسی که هنگام انتظار در صف در کریدور خروجی گرفتم

1.jpg

 خلاصه صف که جلو رفت دیدیم سه پلیس مهاجرت به سرعت گذرنامۀ عزیزان رو چک می کنن و تنها سؤالی که می پرسن اینه: اسمتون؟ و خیلی سریع اسم رو با گذرنامه تطبیق میدن. در این بین مسافری وجود داشت که با تور تشریف آورده بودن و متأسفانه معنی Name رو هم نمی دونست تا اسمشو به زبون بیاره! و همینطور به پلیس زل زده بود، بالاخره به کمک مسافرا قضیه حل شد. با خانمها و بچه ها که اصلاً کاری ندارن و با دست راهنماییشون می کنن به داخل فرودگاه. نوبت به ما که رسید فقط اسم همسرم رو پرسید و نگاهی به داخل گذرناممون انداخت و تمام.

بعد رفتیم به قسمتی که پلیس باید مُهر ورود به صربستان در گذرنامه بزنه. نوبت ما که رسید اول من و پسرم رفتیم جلو باجه، خانم پلیس گفت: چند روز میمونید؟ گفتم: 10 روز. گفت: همۀ 10 روز رو در بلگراد می مونید؟ گفتم: نه، قراره به آرانجلوواس و زلاتیبور هم بریم. گفت: با پسرت تنها سفر می کنی؟ با اشاره به دختر و همسرم، گفتم که با خانواده هستم. با اشارۀ خانم پلیس آنها هم جلو باجه آمدند و بدون سؤال دیگری گذرنامه ها رو مُهر زد و برامون آرزوی سفری خوش کرد، بسیار مؤدب و محترم. نه بلیط برگشت، نه واچر هتل و نه بیمۀ مسافرتی چک شد. لازم به ذکره تمام مسافران پرواز ما که اتفاقاً بیشترشون پسران جوان بودند بدون مشکل وارد کشور صربستان شدن.

بعد از تحویل چمدانها، از دستگاه XCHANGE مستقر در سالن تحویل بار 50 یورو به دینار تبدیل کردیم. دستگاه به ما 11300 دینار داد، اما نرخ تبدیل، در مرکز شهر 11600 تا 11700 متغیر بود.

2- دستگاه XCHANGE

2.jpg

سپس اومدیم جلو در خروجی فرودگاه و کمی تحقیق کردیم چطوری خودمون رو برسونیم به آپارتمانمون. برای رسیدن به مرکز شهر و همچنین ایستگاه مرکزی قطار بلگراد که درست در کنار ترمینال اصلی شهر واقع شده، اتوبوس وجود داشت که کرایه اش نفری 300 دینار بود. تاکسی فرودگاه هم  شهر رو به 6 ناحیه تقسیم کرده و کرایۀ رفتن به هر کدوم از اونها کاملاً مشخص هست.

برای اینکه به صاحب آپارتمان اعلام کرده بودم که بین ساعت 11 تا 12 اونجا خواهیم بود و او هم منتظر ما بود و کرایۀ اتوبوس هم 1200 دینار میشد و قطعاً ما رو جلوی درب آپارتمان پیاده نمی کرد، تصمیم گرفتیم از تاکسی فرودگاه استفاده کنیم. آدرس رو نشون متصدی دفتر تاکسیرانی دادیم و او هم یک تکه کاغذ دستمون داد تا به رانندۀ تاکسی بدیم. کرایه مشخص شده رو هم باید مستقیم به رانندۀ تاکسی بدید. من کمی نگران بودم چون دوستان در سفرنامه هاشون از کلاه برداری و عوض و بدل کردن پول توسط راننده تاکسیها و فروشنده های بلگرادی شاکی بودن و حتی یکی از دوستان نوشته بود که 120 یورو برای مسیر 15 کیلومتری فرودگاه تا مرکز شهر پرداخت کردن. لازم به ذکره که ما در مدت اقامت 10 روزه مون در این کشور هرگز همچین چیزی رو تجربه نکردیم.

سوار اولین تاکسی فرودگاه که مرسدسی مشکی و شیک بود شدیم که راننده اش هم پیرمرد خوش برخوردی بود. مسیر بسیار سرسبز و زیبا بود و اتومبیلهای در حال تردد هم اکثراً کوچک و اقتصادی بودن. از سمت فرودگاه شما ابتدا وارد قسمت جدید بلگراد میشید که ساختمانهای جدید و بلوارها و خیابانهای پهنی داره و بعد از کنار مرکز خرید OSCE که رد میشید یک پل روی رودخانۀ بزرگ و پر آب ساوا قرار داره، در آنسوی پل کاملاً چهرۀ خیابانها عوض میشه و ساختمانهای قدیمی با نماهای با شکوه و تیره رنگشون در مقابل دیدگان شما قرار می گیره. اول کمی شوکه میشید چون رنگ نمای ساختمونها دلگیر بنظر میاد، اما قلب تپندۀ شهر در این قسمت قرار گرفته و بزودی نظرتون عوض میشه.

در کمتر از 20 دقیقه جلو در آپارتمان بودیم و هیچ مشکلی هم بابت کرایه با راننده پیش نیامد. 1800 دینار نرخ مصوب رو پرداخت کردیم و از تاکسی پیاده شدیم.

آپارتمان ما هم درون یکی از همین ساختمانهای قدیمی و تیره رنگ واقع شده بود که داخل واحد به طرز زیبا و مدرنی بازسازی شده.

 

3- عکس درون آپارتمان LARA(عکس از اینترنت)

3.jpg

3 (2).jpg

طبق اطلاعات واصله از طریق ایمیل، زنگ چهارم رو زدیم و بلافاصله به طبقۀ سوم راهنمایی شدیم. راه پله های ساختمان، قدیمی، اما باز سازی شده است. آسانسوری بسیار کوچک با اتاقک مستطیل شکل داشت که در داخلش باید با دست بسته می شد. به هر حال کار راه انداز بود و برای حمل چمدان مناسب بود.

ساعت نزدیک 12 بود و من خوشحال بودم که به موقع رسیدیم تا در اولین برخورد فکر نکنند که ما ایرانیها آدمهای بدقولی هستیم. گرچه خودم همواره و در همه جا بسیار وقت شناس هستم و یکی از مهمترین ویژگیهای یک انسان با شخصیت رو وقت شناسی می دونم، اما در اینجا مسأله فرق می کرد و پای شخصیت یک ملت در میان بود.

به طبقۀ سوم که رسیدیم با مرد جوانی بسیار بلند قامت، چشم آبی و خوش برخورد مواجه شدیم. در روزهای بعد کم کم چشممون به این اندازه از قد و قامت مردان و زنان صربستانی عادت کرد. انگار شما وسط زمین یک تیم بسکتبال در حال رفت و آمد هستید!

 با خوش و بش و سلام و احوالپرسی وارد آپارتمان شدیم. آقای گوریان راهنماییهای لازم رو ارائه داد و گفت که، چون فردا صبح عازم کشور کرواسی هست می تونیم روز آخر کلید رو به واحد روبرویی که متعلق به عمۀ او هست تحویل بدیم. بندۀ خدا هر روز ایمیل میزد که، چیزی کم و کسر ندارید؟ راحتین؟ کمکی می تونم بکنم؟ و...

این حد از شعور و وظیفه شناسی گوریان همۀ ما رو تحت تأثیر قرار داده بود اما بعد متوجه شدیم که این سطح از فرهنگ در میان آن ملت کاملاً ساری و جاری هست( خوش به حالشون).

180 یورو اجارۀ آپارتمان رو پرداخت کرده و با هم خداحافظی کردیم.

یک ساعت استراحت کردیم و بعد رفتیم در خیابانهای اطراف قدم زدیم تا با محیط آشنا بشیم. مکان آپارتمان بسیار عالی بود و دور تا دورمون هم رستوران، کافه و سوپرمارکت قرار داشت. در یک رستوران همون حوالی نهار خوردیم(1250 دینار) و از سوپر مارکت میوه و وسایل مورد نیاز برای صبحانۀ فردا خریدیم. قیمتها فرق چندانی با ایران نداره.

تا ساعت 6:30 استراحت کردیم و بعد از صرف چای، قدم زنان به خیابان اسکادارلیا رفتیم و از زیبایی و موسیقی زنده ای که در اکثر رستورانهای این خیابون اجرا میشه لذت بردیم.

4- خیابان اسکادارلیا

4.jpg

 4 (2).jpg

در راه برگشتن دیدیم که جلوی یک پیتزا فروشی خیلی شلوغه، ما هم با اینکه گرسنه نبودیم، از اونجاییکه در مقابل فست فود نمی تونیم مقاومت کنیم، رفتیم تو صف. قیمت هر تکۀ پیتزا که اندازۀ نصف پیتزاهای معمولی در ایرانه، 100 دینار بود و کیفیتش هم خوب بود.

به این ترتیب اولین روز حضور ما در بلگراد به پایان رسید. رفتیم که با یک استراحت حسابی، برای شروع روزی دیگر انرژی کافی داشته باشیم.

 

روز دوم (بلگراد)

صبح که بیدار شدم کرکره های برقی پنجره ها رو بالا دادم، هوا آفتابی بود اما از گرمای کلافه کننده خبری نبود. در ساختمان روبرویی آن سمت خیابان، دو پنجره بود که غرق در گلهای زیبا بود. ساکنان این دو واحد آپارتمانی دو خانم بسیار مسن بودن که در ساعات مختلف شبانه روز در حال رسیدگی و اسپری کردن آب به این گلها بودن.

با نگاهی به فضای شهر و بالکنهای آپارتمانها متوجه می شوید در کشوری به سر می برید که مردم بسیار به گل و گیاه اهمیت می دن، اما واقعاً حوصله و علاقۀ این دو خانم تحسین برانگیز بود و شک نکنید که اینکار در سلامت روح و روانشون مؤثر واقع میشه.

5- نمونه ای از این بالکنهای زیبا

5.jpg

 

حالا در شهرهای ایران وقتی در خیابان قدم می زنی به ندرت می تونی یه بالکن آراسته به گل پیدا کنی. روی بالکن اکثر آپارتمانهای ما یک دیش زنگ زده و یک بند پر از رخت های رنگارنگ پیدا میشه و بس. البته من و همسرم هر دو از علاقمندان به گل و گیاه هستیم و در آپارتمان 4 واحدیمون تنها روی بالکن خونۀ ما پر از گل هست. دو تا باغچه هم در حیاط داریم که کلاً ما بهش رسیدگی می کنیم و گلها و درختان متنوعی توش کاشتیم، وقتی جایی مسافرت می ریم حتماً باید به یکی از همسایه ها سفارش کنیم که، مرگ من به باغچه آب بدید، وگرنه تا نگیم هیچ کس نگاهی هم به باغچه نمیندازه!!

حداقل برای سلامت روح و روان خودمون هم شده باید روی فرهنگ زیبا سازی ساختمانها به واسطۀ قرار دادن گل و گیاه کار کنیم به این وسیله شهرهامون هم از لحاظ بصری جذاب می شن.

به هر حال من در حال تماشای حال و هوای خیابان و مردم بودم که آقای همسر زحمت آماده کردن صبحانه رو کشید و بچه ها هم که به تجربه دریافتن یه همچین سرعت اینترنتی در ایران گیرشون نمیاد، تند تند با صورت نشسته مشغول دانلود انواع بازی روی تبلتهاشون بودن.

 بعد صبحانه حاضر شدیم و زدیم بیرون. جالبه بدونید با اینکه کلید در اصلی آپارتمان رو داشتیم اما نیاز نشد که ازش استفاده کنیم چون در اکثر اوقات بازه و اگر هم بسته باشه با کمی فشار در به داخل، باز میشه. به نظر شما این نشانۀ چیست؟ به نظر من این نشانۀ اینه که دزدی و عدم امنیت اخلاقی وجود نداره! یا این موارد آنقدر ناچیزه که کسی خودشو ملزم به استفاده از انواع و اقسام درهای ضد سرقت، قفلها و دوربینهای مدار بسته نمی دونه.

نقشه شهر رو که گوریان در اختیارمون قرار داده بود برداشتیم و سر چهار راه ایستاده بودیم و در حال مسیر یابی از روی نقشه بودیم که، یک خانم میانسال و باوقاری پشت سرمون ظاهر شد و با انگلیسی روانی گفت: می تونم کمکتون کنم؟ ما هم راهنمایی خواستیم و با کمک اون خانم محترم به راحتی خیابان " کنزمیهایلووا" رو پیدا کردیم.

این خیابان پر از ساختمانهایی با نمای بسیار باشکوه و زیبا، متعلق به قرن 19 میلادی هست و اکثر مغازه های زیر این آپارتمانها بازسازی شده و به بوتیکهای برند، رستوران و کافه تبدیل شدن. خیابون سنگفرشه و ماشینها در اون اجازۀ تردد ندارن، بنابراین محیط آرومی داره و این سکوت تنها با صدای نوازندگان خیابانی شکسته میشه که تعدادشون هم زیاد نیست.

لباس و بوتیک و ... همه جا پیدا می شه پس بهتره کمی سرتون رو بالا بگیرید و از دیدن شکوه ساختمانها لذت ببرید و سلیقۀ طراحان و معماران این ساختمونها رو تحسین کنید. وقتی که خسته شدین، جایی بنشینید و  کمی هم به مردم نگاه کنید. مردمی بلند قامت، ساده پوش اما بسیار بد لباس( ساده پوشی با بد لباسی فرق زیادی داره)، آرام، محجوب، علاقه مند به حیوانات بخصوص سگ و اکثراً سیگاری. 

6- نمونه ای از نمای زیبای ساختمانهای کنزمیهایلووا

6(2).jpg

 6.jpg

وقتی که به انتهای این خیابون می رسید یک مرکز خرید بزرگ و شیک در سمت راستتون خودنمایی میکنه. ما نه به قصد خرید بلکه برای استراحت و پیدا کردن قسمت بازی بچه ها وارد این مرکز شدیم. قسمت بازی بچه ها چیز خاصی نداشت بنابراین از صندلی های ماساژ موجود در محوطه استفاده کردیم و بعد از رفع خستگی رفتیم برای دیدن قلعۀ بلگراد.

در انتهای خیابان نزمیهایلووا یک پارک بزرگ، و در پشت پارک هم قلعۀ بلگراد قرار داره. پارک که فضای سبز وسیعی داره به علت تعطیلی آخر هفته مملو از جمعیته. در اینجا خانمهای زیادی رو میبینین که در حال هل دادن کالسکۀ بچه هاشون هستن. صد در صد بچه ها در اینجا موهای بلوند، پوست سفید و چشمهای رنگی دارن و بسیار زیبا هستن. ما هم که هر چهارتامون عاشق بچه هستیم با دیدن این فرشته های زیبا چشمهامون شکل قلب استیکرهای تلگرام و فیس بوک شده بود.

در پارک قطاری تفریحی مستقر هست که با دریافت 150 دینار شما رو در فضای پارک و قلعه می گردونه و به نظر من گزینۀ خوبیه. هم جالبه، هم خسته نمی شین. اما ما به خاطر اینکه باید با حوصله عکاسی می کردیم از این گزینه صرفنظر کردیم.

7- قطار تفریحی مستقر در قلعۀ بلگراد

7.jpg

 در سمت چپ ورودی اول قلعه یک پارک کوچک دایناسورها هست که برای بچه خردسال می تونه جالب باشه. موزۀ فضای باز ادوات جنگی هم در طرفین ورودی دوم قرار گرفته وهزینه هم نداره. کمی از این ادوات بازدید کردیم. من که شخصاً چون هر جنگی رو حماقت محض نوع بشر می دونم، دیدن هر چیزی هم که به جنگ مربوط میشه برام جذابیتی نداره. البته موضوع دفاع جانانۀ هشت سالۀ ما در برابر دشمن متجاوز بحث دیگریست و موزۀ جنگ خرمشهر و یاد آوری از جان گذشتگی بهترین مردان و زنان این سرزمین، یکی از بهترین و روحانی ترین مکانهایی هست که تا به حال دیدم و به زحمت تونستم ازش دل بکنم...

8- ورودی دوم قلعه

8.jpg

شکل و شمایل دیوارها و ساختمانهای قلعه جوریه که به شما حس بودن در توپکاپی استانبول رو میده. درون فضای سبز قلعه قدم زدیم تا به بالاترین دیوارۀ قلعه رسیدیم. منظرۀ به هم پیوستن دو رودخانۀ بزرگ ساوا و دانوب از این بالا بسیار عالیه. حاشیه های اطراف و جزیره های درون هر دو رودخانه، تا چشم کار میکنه پر از درخته و کوچکترین آلودگی در هوا وجود نداره(خدا همچین هوایی رو قسمت تمام شهرهای ایران بخصوص خوزستانیها و تهرانیهای عزیز بکنه). البته عبور این حجم عظیم آب از مرکز شهر باعث میشه که هوای بلگراد شرجی بشه تا جایی که خشک شدن لباسها دو روز یا بیشتر طول می کشه.

 9- به هم پیوستن دو رود ساوا(سمت چپ) و دانوب(سمت راست)

9.jpg

روی یک نیمکت نشستیم و از دیدن مناظر اطراف و مردم لذت بردیم.

10- مناظری از فضای داخل قلعه

10.jpg

10(2).jpg

تصمیم گرفتیم که با تورهای مستقر در پارک، برای قایق سواری به روی دو رودخانۀ مذکور بریم. ساعت حدود 2 و نیم بود و میدونستیم که ساعت 3 تور شروع میشه، ما که وقت برای خوردن نهار نداشتیم با خوردن بستنی به سمت پارک راه افتادیم. با رسیدن به باجۀ تور و پرداخت وجه(3750 دینار) برای چهار نفرمون بلیط خریدیم و قرار شد ساعت 3 دم در پارک جمع بشیم.

در این فاصلۀ نیم ساعته بچه ها کمی در پارک بازی کردند. ساعت 3 جلو ورودی پارک بودیم. کم کم همه آمدند و یک گروه 16 نفره از کشورهای مختلف( ایران، استرالیا، آلمان و هند) تشکیل شد. با همراهی دو تور لیدر همگی از خیابان زیبای پشت پارک پیاده به سوی اسکله روانه شدیم. اسکله در ساحل رود ساوا واقع شده و منطقۀ "بتون هالا" به معنی سالن بتنی هم در مجاورت همین اسکله واقع، و پر است از رستورانهایی که بیشتر غذای دریایی ارائه می کنند. مسیر دوچرخه سواری هم در کنار رود وجود داره.

ساعت 3:20 سوار قایق بامزه ای شدیم و قایق به آرامی روی رودخانه شروع به حرکت کرد.

11- قایقی که ما سوار شدیم

 11.jpg

لیدر به زبان انگلیسی در برخی از نقاط راجع به پلها، ساختمانها، جزیره ها، هتلها و رستورانهای حاشیۀ رودخانه توضیحاتی می داد. هر دو رودخانه آبی تیره و کدر داشتند اما واقعاً حجم آب بسیار زیاد هست.

خیلیها با قایقهای موتوری شخصی و شیکشون در حال تردد بودن و بعضی از مردان مسن هم روی قایقها در حال ماهیگیری بودند. مناظر بسیار زیبا بود اما به نظر من 2 ساعت و نیم برای این گشت کمی زیاد بود و یک ساعت آخر حوصلۀ همه سر رفته بود.

12- مناظری از حاشیۀ رودخانۀ ساوا

12.jpg

12(2).jpg

12(3).jpg

ساعت 6 قایق به نقطۀ شروع حرکت برگشت. کمی در فضای اسکله قدم زدیم و از خیابان پشت قلعه به سوی خیابان کنزمیهایلووا رفتیم. واقعاً این خیابون پشتی رو دوست داشتم، آرام، سرسبز و با شیبی ملایم.

خسته و گرسنه بودیم و گرمای شرجی رودخانه هم کمی اذیتمون کرده بود. کاش ساعت غروب رو برای این گشت انتخاب کرده بودیم تا هم هوا خنکتر بشه و هم غروب آفتاب رو روی رودخانه تماشا می کردیم.

خیابان کنزمیهایلووا رستورانهای زیادی داره اما به علت توریستی بودن، قیمت غذاها در مقایسه با دیگر خیابانها تقریباً دو برابر بیشتر هست و حق سرویس هم جدای از غذا محاسبه میشه. به هرحال آنقدر رفتیم تا به نزدیکی آپارتمان خودمون رسیدیم. بچه ها با دیدن پیتزا فروشی دیشبی هوس فست فود کردن و ما هم پنج تکۀ بزرگ از انواع پیتزا انتخاب کردیم. نوشابه و سایر مخلفات رو هم از سوپر مارکت خریدیم و آمدیم آپارتمان و با خیال راحت غذامون رو نوش جان کردیم.حجم غذا آنقدر زیاد بود که اضافه هم اومد.

دیگه ساعت از 8 شب گذشته و هیچکدام نای راه رفتن نداریم، بنابراین تصمیم گرفتیم که استراحت کنیم و از سرعت اینترنت لذت ببریم.

 

روز سوم(بلگراد)

طبق برنامه ای که برای روزهای سفرمون چیدیم، فردا باید بلگراد رو به مقصد شهر کوچک " آرانجلوواس " ترک کنیم، پس قاعدتاً باید تکلیف اجارۀ خودرو امروز مشخص بشه.

قرار شد که اول برای اجارۀ خودرو از شرکت معتبر و معروف europcarاقدام کنیم، و اگر موفق نشدیم، برای ادامۀ برنامۀ سفر از اتوبوس استفاده کنیم.

با تحقیقاتی که دیشب کردم و اطلاعاتی که گوریان در این مورد برامون ایمیل کرده بود متوجه شدیم که این شرکت دو شعبه در بلگراد داره، یکی فرودگاه و دیگری در خیابانی واقع در بلگراد جدید؛ تا فرودگاه که فاصله زیاد بود پس باید به بلگراد جدید می رفتیم.

بلگراد جدید دیدنی خاصی به غیر از چند مرکز خرید بزرگ نداره از قبیلDelta city و Osce، اما خیابانهای عریض، آپارتمانهای مسکونی، شرکتها و هتلهای نوساز و زنجیره ای زیادی رو در خودش جای داده. ما هم تصمیم گرفتیم اول سری به مرکز خرید Delta city بزنیم و بعد به دفتر europcar مراجعه کنیم.

هدف ما از رفتن به Delta city نه به قصد خرید، بلکه بیشتر به علت علاقۀ بچه ها به قسمت بازی این قبیل مراکز خرید(بخصوص سینماهای چند بعدی) هست.

بچه ها تا به حال سینماهای چند بعدی زیادی رو تجربه کردن، اما آبان ماه سال گذشته که فرصتی دست داد، سه نفری سفری 4 روزه به استانبول داشتیم و در مرکز خرید "فروم" یک سینمای چند بعدی بینظیر رو تجربه کردیم که مشابهش رو در هیچ کشوری ندیدیم. بچه ها از همونجا دوست داشتن که پدرشون هم در لذت و هیجان یک همچون تجربه ای شریک باشه و امیدوار بودن در این مرکز خرید یک همچون سینمایی وجود داشته باشه.

برای آشنایی بیشتر با سیستم حمل و نقل، مردم و شهر، گزینۀ اتوبوس رو بجای تاکسی انتخاب کردیم. پرسان پرسان خودمون رو به ایستگاه اتوبوس مورد  نظر (zeleni venac ) رسوندیم که زیاد هم با آپارتمان ما فاصله نداشت. یک ربعی در ایستگاه منتظر شدیم تا اتوبوس شمارۀ 95 اومد و سوار شدیم. همسرم خواست به راننده کرایه بده که نگرفت. ما هم با تعجب همدیگه رو نگاه می کردیم که موضوع چیه؟ مگه میشه؟ مشکلی واسمون پیش نیاد؟! پسر جوانی که متوجۀ ما شده بود با انگلیسی روان توضیح داد که نیازی به پرداخت کرایه نیست و در بدترین حالت شاید مجبور بشیم در ایستگاهی که پیاده می شیم، بلیط تهیه کنیم! (ما که نفهمیدیم قانونشون از چه قراره)

13- نمونه ای از اتوبوسهای درون شهری

13.jpg

اتوبوسها اکثراً معمولی و فرسوده هستن.

به هر حال، با خیال راحت نشستیم و چون راه هم دور بود از پشت پنجرۀ اتوبوس به نظارۀ خیابانها و مردم شهر مشغول شدیم. در شهر خبری از ترافیک نیست و قوانین رانندگی هم به خوبی رعایت میشه. با راهنمایی دو خانم درست جلوی مرکز خرید پیاده شدیم.

14- مرکز خرید Delta city

14.jpg

Delta city بزرگ و شیک و خلوت بود و قیمتها هم جز در برخی برندها، خیلی هم بالا نبود. به قسمت بازی بچه ها رفتیم. سینمای چند بعدی خیلی معمولی ای داشت که نمونه اش همه جا پیدا میشه، اما به خاطر دل بچه ها ما هم با اونها همراه شدیم(نفری 200 دینار). وسایل بازی هم همان وسایل کمابیش تکراری کامپیوتری بود که برای بچه ها کاملاً تکراری شده و خودشون هم تمایلی برای بازی نشون ندادن.

در مقابل مرکز بازی، فود کورت واقع شده و از مک دونالد تا غذای چینی اونجا پیدا میشه.

بعد از سینما کمی در فروشگاه ها چرخیدیم ولی خرید زیادی نکردیم. عاقلانه نبود که الآن خرید کنیم و بیجهت بارمون رو در طول سفر به شهرهای دیگه سنگین کنیم.

ساعت 2:40 بود و ما برای نهار به فود کورت مراجعه کردیم، مک دونالد و چواپی( کباب صربستانی ) سفارش دادیم و برای دسر هم بچه ها بستنی و من از رستوران چینی موز سرخ شده گرفتم. موز سرخ شده داغ، شیرین و خوشمزه بود. سس کاکائو یا توت فرنگی اختیاری هست. توصیه میکنم اگر به دسر گرم علاقمند هستید حتماً امتحانش کنید.

15- موز سرخ شده

15.jpg

وقتی Delta city رو ترک کردیم رفتیم به ایستگاه آن سمت بلوار و دوباره سوار اتوبوس شمارۀ 95 شدیم. کرایه رو که 600 دینار شد به راننده پرداخت کردیم و او هم از ما پرسید: یک رسید می خواهید یا 4 تا؟ ما هم گفتیم یک رسید برای 4 نفرمون. یکی از آقایون مسافر اومد جلو و گفت که تا 90 دقیقه از ساعت درج شده در رسید، شما می تونید بصورت رایگان از اتوبوس و تراموا استفاده کنید. ما هم با خوشحالی، از راهنمایی اش تشکر کردیم، چون اگه این موضوع رو نمی دونستیم حتماً رسید رو دور می انداختیم.

در یک ایستگاه میانۀ راه پیاده شدیم و با نشون دادن آدرس دفتر europcar، از دو تا آقایی که در حال پیاده روی بودن راهنمایی خواستیم. بندگان خدا از روی شماره تلفنی که من روی کاغذ نوشته بودم به دفتر زنگ زدن و موقعیت دقیق رو جویا شدن و با اینکه انگلیسی بلد نبودن با ایما و اشاره ما رو راهنمایی کردن و ما هم براحتی منظورشون رو فهمیدیم!

به آن سمت خیابان رفتیم و 20 دقیقه ای پیاده روی کردیم تا به دفتر رسیدیم. دفتر خیلی شیک و مرتب بود و ماشینهای زیادی هم در مدلهای مختلف در پارکینگ وجود داشت. دو تا خانم جلوتر از ما بودن که بعد از 10 دقیقه کارشون انجام شد و با تحویل گرفتن سویچ و کارت ماشین، خیلی راحت و شیک کارت اعتباریشون رو توی دستگاه کارتخوان کشیدن و رفتن.

نوبت ما که شد متصدی مربوطه خیلی مؤدبانه ماشینها رو بهمون نشون داد و بهمون پیشنهاد یک فورد بزرگ و درست و حسابی داد، در نهایت ما یک فولکس polo ترو تمیز سفید رنگ رو انتخاب کردیم. رفتیم داخل دفتر و متصدی مربوطه کارت ماشین و سویچ رو گذاشت روی میز و با وارد کردن یک سری از اطلاعات نرخ اجارۀ خودرو رو روزی 32 یورو، و در صورت تحویل خودرو در فرودگاه 38 یورو اعلام کرد. البته هر مدل خودرویی نرخ دپوزیت مختص به خودش رو داره که از 600 یورو شروع میشه . بعد از ما گواهی نامۀ بین المللی و شمارۀ کارت اعتباری خواست. ما هم گفتیم که کارت اعتباری نداریم و اگر امکان داره همۀ مبالغ رو نقدی پرداخت می کنیم. غافل از اینکه این شرکت یک سیستم یکپارچه در بسیاری از کشورها داره  و همۀ پرداختها باید از طریق این سیستم، با کارت اعتباری انجام بشه.

آقای متصدی خیلی تعجب کرد که، چطور ممکنه مردم یک کشور کارت اعتباری نداشته باشن و مجبور باشن همه جا با خودشون پول نقد حمل بکنن؟!  ما هم توضیح دادیم که در ایران این کارتها کاربردی نداره چون، سیستم بانکی ما با بانکهای خارجی تعاملی نداره! با این توضیحات متصدی مربوطه گفت که: بابت این اطلاعاتی که راجع به ایران به من دادید باید از شما تشکر کنم. باز هم تأکید کرد که ایرانیهایی بودن که از این مرکز خودرو اجاره کردن. اینجا بود که من یاد پیامکی افتادم  که بابت اجارۀ خودرو از دفتر یوروپکار تهران دریافت کرده بودیم و تو دلم گفتم، کاش کارمون رو تو ایران انجام داده بودیم. اما چه می دونستیم که سیستم فقط با کارت اعتباری کار میکنه و پرداخت نقدی امکان پذیر نیست.

با توضیحاتی که دادم شما اگر نیاز به اجارۀ خودرو دارید و کارت اعتباری بین المللی هم ندارین، از شرکتهای مستقر در ایران کمک بگیرید و یا مجبورید با هزینۀ بالا این کارتها رو تهیه کنید، و روزی هم هزار بار خدا را شکر کنید که هرچه نداریم امنیت که داریم! کارت اعتباری به چه درد این ملت می خوره؟!!

خلاصه بندگان خدا از اینکه نتونستن کارمون رو راه بندازن خیلی ناراحت شدن و شروع کردن به جاهای مختلف زنگ زدن، تا یک شرکت کوچک پیدا کردن که بدون نیاز به کارت اعتباری ماشین اجاره می داد. نام و شمارۀ یک نفر رو روی کاغذی نوشتن و گفتن که باید به دفتر این شرکت در فرودگاه مراجعه کنیم.

ما که حسابی حالمون نه از بابت خودرو، بلکه از جهت زندگی سخت و غیر معمول زندگی در ایران گرفته شده بود و داغ دلمون تازه شده بود اونجا رو ترک کردیم. چند روز هم که می ریم تا از این شرایط سخت خلاص بشیم باز هم مشکلات موجود در کشور، گریبانمون رو میگیره و می خواد که خفمون کنه!

گزینۀ شرکت معرفی شده هم به دلیل بعد مسافت تا فرودگاه منتفی بود و قرار شد با اتوبوس به سفرمون ادامه بدیم.

به هر حال دو تا اتوبوس عوض کردیم و بدون پرداخت کرایه(البته کسی هم از ما پول یا رسید نخواست)نزدیک آپارتمانمون پیاده شدیم. در آپارتمان کمی استراحت کردیم و چای و تنقلات خوردیم و دوباره زدیم بیرون. در خیابانهای اطراف کمی دور زدیم و شام ساندویچ کباب خوردیم(هر ساندویچ 200 دینار).

وقتی برگشتیم، برای دو شب اقامتمون در آرانجلوواس از سایت booking آپارتمانی به نام  centar رو رزرو کردم، بعد هم به گوریان اطلاع دادیم که فردا ساعت 11 کلید رو تحویل می دیم. کمی هم وسایلمون رو جمع و جور کردیم تا فردا زیاد وقتمون گرفته نشه.

 

روز چهارم (آرانجلوواس)

امروز ساعت 8 بیدار شدیم و پس از صرف صبحانه، وسایلمون رو جمع و جور کردیم. رأس ساعتی که به گوریان اعلام کرده بودیم یعنی 11، زنگ آپارتمان به صدا در آمد و دو تا خانم پشت در ظاهر شدند. یکی از آن خانمها که بسیار موقر و زیبا بود خودش رو عمۀ آقای گوریان معرفی کرد، دیگری هم خانم نظافتچی بود که بعد از رفتن ما آپارتمان رو برای مهمانان بعدی آماده میکرد. با اینکه گوریان خودش در کرواسی بود، همه چیز رو از راه دور با دقت و وقت شناسی تمام مدیریت می کرد.

با تحویل کلید به عمه خانم، ازش خواستیم برامون تاکسی خبر کنه. تاکسی شهری با تابلو صورتی بلافاصله رسید و ما روانۀ ترمینال اتوبوسرانی بین شهری به نام Boss شدیم. فکر می کنم تاکسیهای صورتی در بلگراد، قیمت و خدمات دهی بهتری نسبت به بقیۀ شرکتهای تاکسیرانی دارند چون از هر که خواستیم برامون تاکسی خبر کنه با این تاکسیهای صورتی تماس می گرفتند.

بعد از یک ربع به ترمینال کوچک بلگراد رسیدیم که در مجاورت ایستگاه قطار قرار داره. از جهت اینکه این ترمینال اتوبوسرانیِ پایتختِ یک کشور هست ازش انتظار بیشتری می رفت، در حالیکه این ترمینال بسیار کوچک و معمولی بود. ایستگاه قطار رو از داخل ندیدم اما ظاهرش نشون می داد که اونهم خیلی معمولی و فرسوده باشه.

16- باجۀ فروش بلیط در ترمینال بلگراد

16.jpg

 17- ایستگاه راه آهن بلگراد

17.jpg

 بلیط اتوبوس تا آرانجلوواس هر نفر 590 دینار و بچه ها نصف این قیمت بود. ساعت حرکت اتوبوس 12:15 بود و ما در این 45 دقیقه به تماشای حال و هوای مردم نشستیم. با نگاهی به نوع لباس، ساک، چمدان و چهره ها براحتی میشه حدس زد که سطح درآمد و زندگی مردم پایین هست.

ده دقیقه قبل از حرکت با پرداخت 50 دینار ورودی به محوطۀ سوار کردن مسافر، رفتیم پای اتوبوس. اتوبوسها بسیار معمولی و اغلب فرسوده هستن، حتی اونهایی که به نقاط دور دست و کشورهای همجوار تردد می کنن؛ مثلاً چیزی در حد اتوبوسهایی که در ایران برای سرویس دانشجویان دانشگاه ، اردوهای دانش آموزی و کارگران کارخونه ها استفاده میشه. بنده که در هیچ کجای این کشور یک اتوبوس VIP مانند آنچه در ایران داریم مشاهده نکردم.

اتوبوس سر ساعت با حداکثر 15 مسافر حرکت کرد. اما تا دلتون بخواد رانندۀ عبوس، عین تاکسی هر جا مسافر می دید سوار می کرد. هنوز از شهر خارج نشده بودیم که در یک ایستگاه اتوبوس درون شهری آنقدر مسافر سوار کرد که تقریباً  صندلی خالی باقی نماند.

به محض خروج از شهر وارد یک اتوبان سر سبز و زیبا شدیم که پر بود از مزارع ذرت و آفتابگردان. نیم ساعتی در این اتوبان بودیم و بعد وارد یک جادۀ باریک دو طرفه شدیم. طبیعت مسیر کاملاً شبیه مازندران خودمون بود اما تمیز، با خانه های روستایی و ویلاهای کوچکی که در کمال سلیقه با گل آراسته شده بودند. اما اتوبوس در روستاهای بین راه برای سوار و پیاده کردن مسافر خیلی  توقف داشت.

با همۀ این اوصاف و معطلیها، سر ساعت ذکر شده در سایت اتوبوسرانی، به مقصد رسید و ما در ترمینال کوچک آرانجلوواس پیاده شدیم.

آرانجلوواس شهری کوچک و زیبا و تمیز مانند رامسر خودمونه و آرامش عجیبی رو براتون به ارمغان میاره. این شهر در 75 کیلومتری جنوب بلگراد در استان sumadija واقع شده و علت اینکه ما این شهر رو بین راهمون از بلگراد تا زلاتیبور انتخاب کردیم، پارک آبی IZVOR و مجتمع آبدرمانی BOKOVICKA بود.

 برای رسیدن به آپارتمانی که رزرو کرده بودیم یک تاکسی گرفتیم(150 دینار). به مقصد که رسیدیم از منظرۀ پارک جنگلی بزرگی که درست روبروی آپارتمان، آنسوی خیابان و در فاصلۀ سه چهار متریمون واقع شده بود بسیار به وجد اومدیم.

آپارتمان Centar در سایت booking امتیاز 9.8 داره و در ادامه خواهید دید که واقعاً شایستۀ این امتیاز هست.

چون ساعت دقیق ورودمون رو به صاحب آپارتمان اعلام نکرده بودیم آن بندۀ خدا هم وقتی ما رسیدیم ظاهراً سر کار بود. یکی از اهالی مهربان ساختمان به خانم صاحبخانه (Katarina) زنگ زد و 10 دقیقۀ بعد دو خانم دوان دوان خودشون رو به ما که روی نیمکت جلو ساختمان نشسته بودیم رسوندن.

خود ساختمان شکل و شمایل دوران کمونیسم رو داشت اما وقتی که درِ واحد که در طبقۀ اول واقع شده،باز شد ما ناگهان از دوران کمونیسم به دوران سرمایه داری پرتاب شدیم. واقعاً باز سازی زیبا و مدرنی داشت و همه چیز از تمیزی برق میزد. در هر دو اتاق خواب تلویزیون LCD قرار داشت و از همه بهتر قدرت اینترنتش بود که از درون پارک هم آنتن میداد. از ویوی آپارتمان که هر چی بگم کم گفتم، از یک طرف پارک جنگلی وسیع و از سمت دیگه یک پارک کوچک، مختص به یک مهد کودک بود و پر از بچه های زیبا!

18- آپارتمانCENTAR (عکس از اینترنت)

18.jpg

18(2).jpg

خانم کاتارینا چون انگلیسی نمی دانست دوستش رو با خودش آورده بود که نقش مترجم را برای ما ایفا می کرد. با توجه به اینکه در سایت، یکی از خدمات قابل ارائه در این آپارتمان امکان در اختیار داشتن دوچرخه بود و ما هم علاقۀ زیادی به دوچرخه سواری داریم، تقاضای دوچرخه کردیم و قرار شد چهل دقیقۀ بعد دوچرخه ها رو برامون بیارن و هر کاری هم داشتیم به آقای مهربانی که در واحد کناری ما سکونت داشت مراجعه کنیم.

با تحویل گرفتن دوچرخه ها، اول دوری در پارک جنگلی روبروی آپارتمانمون زدیم. به آن سمت پارک که رسیدیم هتل بزرگ IZVOR در مقابلمون ظاهر شد. می دونستم که پشت هتل، پارک آبی قرار داره. برای اینکه سر و گوشی آب بدیم تا بهتر بتونیم برای فردا برنامه ریزی کنیم به سمت پارک آبی رفتیم که متأسفانه تعطیل بود. من و همسرم که نه، ولی حال بچه ها خیلی گرفته شد. بهشون قول دادیم که حتماً فکری برای علاقۀ بی حد و حسابشون به استخر و تفریحات آبی می کنیم.

به پذیرش هتل IZVOR مراجعه کردیم و نرخ استفاده از استخر و اسپای هتل رو جویا شدیم. بابت استفاده از این امکانات از ساعت 10 صبح تا 8 شب باید نفری 4500 دینار و برای کودکان هم نصف این مبلغ را می پرداختیم یعنی جمعاً چیزی بیشتر از 100 یورو. اگه در هتل پنج ستارۀ IZVOR اقامت کنید علاوه بر صبحانه و شام، استفاده از تمامی امکانات به جز ماساژ و پارک آبی(اگه باز باشه) امکان پذیر هست اما قیمتش با این وضع ارزش ریال کمی بالا هست. قیمت اتاق دو تخته حداقل شبی 150 یورو هست.

بعد اومدیم سمت مرکز آبدرمانی که در وسط پارک جنگلی واقع شده و نمای زیبایی داره؛ اما فضای داخلش بیشتر به بیمارستان شبیه بود و آدمو یاد آسایشگاههای روانی  می انداخت. طبق اطلاعات دریافتی از سایتشون، این مرکز پزشکانی در تخصصهای مختلف(حتی پروفسور) داره که بر اساس مشکلتون، به شما خدمات آبدرمانی و فیزیوتراپی ارائه میشه و قیمت خدمات هم تقریباً بالاست. مثلاً نیم ساعت استفاده از استخر آبگرم نفری 3000 دینار بود.

ما  چون کارِ درمانی خاصی نداشتیم از مراجعه مجدد صرفنظر کردیم اما این مرکز مراجعان صربستانی زیادی داشت.

19- مرکز آبدرمانی Bokovicka Banja (عکس از اینترنت)

19.jpg

بعد از کمی رکاب زدن در پارک، برای صرف غذا رفتیم به یک رستوران خوشگلِ فضای باز به نام PINK، که فقط غذاهای گریل شده داشت. میز و صندلیها همه چوبی، احاطه شده با گل و گیاه و ظرفهای سفالی، همه و همه تنها آرامش رو براتون به ارمغان می آره و دوست داری ساعتها صرف غذا طول بکشه. عجیبه که آرامش فضا و مردم به درون روح آدم نفوذ می کنه و اونجا بود که خدا رو شکر کردم این فرصت رو هر چند کوتاه نصیب ما کرد تا اندکی از فضا و خبرهای پرتنش کشورمون دور باشیم.

کیفیت و قیمت غذا هم خوب بود(1620 دینار).

20- کباب صربستانی cevap به همراه چیپس و سالاد

20.jpg

 20(2).jpg

بعد از نهار کمی در پارک قدم زدیم و عکاسی کردیم. آنقدر پارک زیبا و ساکتی بود که با اینکه خیلی خسته بودیم دوست نداشتیم بریم آپارتمان و استراحت کنیم.

21- پارک جنگلی مرکز شهر

21.jpg

21(2).jpg

بچه های ما که خستگی سرشون نمیشه و روابط عمومی بالایی هم دارن، هوس کردن برن در یک پارک کوچک، نزدیک آپارتمان  با بچه ها بازی کنن. بچه ها و والدینشون بسیار مؤدب بودند. هر بار که تابشون رو هل می دادیم کلی حال می کردن و مدام تشکر می کردن.

دیگه ساعت 8 شده بود و ما هم خسته از یک روز طولانی، با خرید مایحتاج صبحانه و میوه(تمشکهای صربستان بسیار خوشمزه و معروف هست) به آپارتمان برگشتیم. آرزو می کردم که زودتر صبح بشه تا روزم رو با نظارۀ این پارک زیبا شروع کنم.

 

روز پنجم(آرانجلوواس)

امروز وقتی بیدار شدم بلافاصله دویدم سمت پنجره و کرکره های اتاقمون رو بالا زدم و نشستم به تماشای پارک زیبای آنسوی خیابان. هوا آفتابی و دلچسب بود و انوار طلایی خورشید در برخورد با برگهای درختان بلند قامت، منظره ای وصف ناشدنی رو در مقابل دیدگان ما به تصویر می کشید. بسیاری از جوانها و میانسالان در حال دویدن در پارک بودند. به همسرم گفتم، کاش ما هم یه خونه رو به چنین منظره ای داشتیم...

بعد که همگی بیدار شدیم رفتیم پشت پنجرۀ اتاق نشیمن و دست زیر چانه، محو تماشای بچه های زیبایی شدیم که در حیاط مهد کودک مشغول بازی بودند.

کودکان در اینجا آرامش خاصی دارن و از دعوا، کتک کاری و زورگویی خبری نیست؛ و این موضوع می تونه بازتاب آرامشی باشه که در محیط خانه و خانواده  حاکم هست.

به هر حال به سختی از این پنجره دل کندیم و اومدیم پای میز صبحانه ای که همسرم زحمتش رو کشیده بود. بعد هم وسایل شنا رو جمع کردیم و پیاده از میان پارک زیبا به سوی پارک آبی راه افتادیم به این امید که با توجه به آفتابی بودن هوا، فعالیت پارک برقرار باشه.

به نزدیکیهای پارک که رسیدیم از خلوت بودن محوطۀ پارکینگ معلوم بود که پارک تعطیله. با این حال از یکی از متصدیان حاضر کنار درب ورودی پرسیدیم این پارک کی باز میشه؟ او هم گفت، ما در حال آماده سازی هستیم و شاید ده روز دیگه شروع به کار کنیم!... نمی دونم پس چرا توی سایتشون نوشته بود: Today:Open

توجه کنید که الان ما در ماه جولای هستیم و پارک هنوز به علت سرما و بارندگی زیاد باز نشده؛ اونوقت ما در ایران از گرما و کمیِ بارشها داریم نابود می شیم!!

 22- پارک آبی IZVOR (عکس از اینترنت)

YGJf4cmesxrmyXaYovmsnsTbNUCCbr1vfdCzjp9b.jpeg

 قضیۀ پارک آبی که منتفی شد، اما اگر باز بود خیلی خوب میشد، هم می تونستیم اوقات هیجان انگیزی رو در کنار هم تجربه کنیم، هم هزینمون خیلی پایین می آمد. اما سفر همینه دیگه همه چیز که طبق خواستۀ ما پیش نمیره و زیبایی سفر هم به همین چالشهاست. پس تصمیم گرفتیم روزمون رو در استخر و اسپای گران قیمت هتل IZVOR سپری کنیم. مقداری آبمیوه و تنقلات تهیه کردیم و پس از دریافت قبض از پذیرش هتل به قسمت استخر و اسپا راهنمایی شدیم. متصدی استخر به هر کدام از ما یک کمد جداگانه اختصاص داد که داخلش یک حولۀ پوشیدنی، یک حولۀ استخر، شامپو و دمپایی یکبار مصرف وجود داشت.

در محوطۀ سرپوشیده، سه استخر با دماهای آب مختلف(32، 36، 38 درجه سانتیگراد) وجود داره. سه نوع سونای خشک داره(سونای فنلاندی، سونای ترکی و سونای معمولی). سونای بخار و سه جکوزی آب سرد با برنامه های آبپاشی مختلف هم موجود هست. در محوطۀ روباز هم یک استخر با آب گرم، جکوزی، دوش و تخت برای آفتاب گرفتن وجود داره. اینترنت هم با سرعت بسیار بالا و بدون نیاز به رمز ورود، در همه جا در دسترس هست. البته هزینۀ ماساژ مثل همه جا جداگانه محاسبه میشه.

23- استخر و اسپای هتل IZVOR(عکس از اینترنت)

23.jpg

23(2).jpg

تا به حال استخر و اسپای هتلهای لوکس زیادی رو تجربه کرده بودم ولی انصافاً این یکی امکاناتش خیلی کامل بود؛ ضمناً اگه پارک آبی باز بود می تونستیم با همین مبلغی که پرداخت کردیم از آنجا هم بطور نامحدود استفاده کنیم.

بقیۀ روز به ریلکس و شنا و استراحت گذشت. طفلکی بچه هایی که در محوطه حضور داشتن از ملیتهای مختلف بودن و سعی زیادی می کردن با هم ارتباط برقرار کنن تا از تنهایی در بیان، اما هیچکدام زبون همدیگه رو نمی دونستن.

نکته ای که در این مکان و بسیاری از جاهای دیگر این کشور مشهود هست، ارتباط بسیار نزدیک و تنگاتنگ نوه ها با پدر بزرگ و مادر بزرگها هست. بچه هایی که خیلی کوچک بودن در آغوش پدر بزرگهاشون در اطراف استخر وقت می گذروندن و بچه های بزرگتر هم با مادر بزرگها در حال شنا و تفریح بودن. تقریباً بیشتر بچه ها در صربستان از نوزاد چند ماهه گرفته تا چند ساله، در کنار پدر بزرگها و مادر بزرگها هستن، با اونها به پارک، پیاده روی، خرید، ورزش و ... میرن. بخصوص مردان مسن بسیاری رو مشاهده می کنید که دارن کالسکه نوه هاشون رو هل میدن یا اونها رو در آغوش گرفته و قدم می زنن.

ما در مدت حضور کوتاهمون صحنه های بسیار تأثیر گذاری از علاقۀ نوه ها به پدر بزرگ و مادر بزرگهاشون و بالعکس، دیدیم که گاهی اشک تو چشمامون جمع میشد.

این ارتباط نزدیک افراد مسن با نوه های بزرگ و کوچکشون هست که براشون سلامت روحی و روانی و شادی بهمراه داره. به جرأت می تونم بگم که این فرهنگ پسندیده در میان ما ایرانیها جایی نداره. اغلب عروسها و دامادها با پدر و مادر همسرانشون روابط حسنه ندارن و سعی می کنن فرزندانشون رو از چشم اونها دور نگه دارن. نمونه های زیادی در اقوام نزدیک خود من هست که فرزندان، پدر و مادرشون رو از دیدن بچه هاشون محروم کردن و بزرگان فامیل با آرزوی دیدن نوه هاشون چشم از دنیا فرو بستن!(حتی نوشتن این موارد هم برام نفرت انگیزه و بهتره که دیگه ادامه ندم)!

نکتۀ دیگری که در کشورهای دیگه کمتر مشاهده کردم اینه که، صربها بچه ها رو زیاد میبوسن(مثل من) و این عشق و علاقه واقعاً از اعماق قلبشون می جوشه و در ظاهر بروز می کنه. بطور کلی فرهنگ احترام و توجه به کودکان بسیار بالاست. کودکان از حمایت مردمی و قانونی خاصی برخوردار هستن. بطور مثال، نرخ استفاده از همۀ خدمات رفاهی و تفریحی برای کودکان نصف یا رایگان هست، تا جاییکه بچه های غیر بومی ما هم از این قانون مستثنی نبودن.

سفر به صربستان سفر به فرهنگه، ممکنه مردم فقر اقتصادی داشته باشن اما فقر فرهنگی ندارن و همین هست که بودن در اونجا رو دلچسب می کنه. آنقدر اخلاق و رفتارشون مؤدبانه، سنجیده و محترمانه هست که مرتب بهشون غبطه می خوردیم و اطمینان داشته باشید که در بسیاری از موارد فرهنگی ما صدها سال از آنها عقبتر هستیم!!

ساعت 5:30 بود که بالاخره بچه ها رضایت دادن و از آب بیرون اومدن. بعد از ترک هتل اومدیم به آپارتمان، دوچرخه ها رو برداشتیم و رفتیم به رستوران دیروزی. ایندفعه به جای کباب، همبرگر صربستانی (peljeskavica) سفارش دادیم. این نوع همبرگر کمی بزرگ هست و اگه مثل من کم غذا هستید نمی تونید غذاتون رو تمام کنید و بهتره برای دو نفر یکی پرس سفارش بدید. غذای اصلی و سالاد و سایر مخلفات شد 1480 دینار.

آخرین شب حضورمون در این شهر کوچک و دوست داشتنی بود، پس با دوچرخه کمی در شهر دور زدیم و دوباره رفتیم به پارک جنگلی. حالا هوا کاملاً تاریک شده بود و داخل پارک هم چراغهای کمی روشن بود اما شما می تونید بدون نگرانی در این پارک تردد کنید. در تاریکی، خانمها به تنهایی در حال عبور یا قدم زدن بودند. پس هیچ نگران نباشید و بدونید که امنیت کاملاً برقرار هست. اصولاً پلیس حضور پررنگی در مکانهای عمومی نداره و این نشان از آرامش روانی مردم داره. ما در مدت 10 روز حضورمون در این کشور 10 تا هم پلیس ندیدیم تا جاییکه یک روز به همسرم گفتم، فکر می کنی لباس پلیسهای اینجا چه رنگیه؟!!!

به آرامی در پارک رکاب زدیم و از هوای خنک و عالی شب لذت بردیم و بعد به آپارتمان برگشتیم تا وسایلمون رو جمع و جور کنیم، چون فردا 9 صبح باید در ترمینال باشیم.