روز ششم(زلاتیبور)

امروز ساعت 6:30 بیدار شدیم و پس از خوردن یک صبحانۀ مختصر، طبق قرار قبلی، من رفتم زنگ واحدِ آقای همسایه را  صدا زدم تا کلید آپارتمان و هزینۀ دو شب اقامت (90 یورو) را به او تقدیم کنم. کسی جواب نداد، مانده بودم که چه کار باید بکنم. ناچاراً زنگ واحد روبرویی را به صدا در آوردم. پیرزنی با موهای یکدست سپید و چهره ای خواب آلود در را باز کرد، با کلی عذر خواهی به در آپارتمان خودمان اشاره کردم و از او خواستم که اگر شمارۀ خانم Katarina را دارد با او تماس بگیرد. اینجا بود که متوجه اهمیتِ دانستن زبان انگلیسی بیش از پیش خود نمایی می کرد. اگر خانم صاحبخانه با زبان انگلیسی آشنایی داشت به راحتی می توانست از طریق via booking با ما در تماس باشد و نیازی نبود که ما مزاحم همسایه ها بشویم. به هر حال، خانم مهربان همسایه که از حرفهای من فقط کلمۀ Katarina را متوجه شده بود سریع رفت و با تلفن همراهش با کسی تماس گرفت، بعد هم شروع کرد با من به زبان صربی صحبت کردن، من که اصلاً متوجۀ حرفهایش نمی شدم فقط با تکان دادن سرم تأییدش می کردم، خیلی هم شرمنده بودم که پیرزن بیچاره رو از خواب بیدار کردم.

پنج دقیقۀ بعد آقای همسایه دوان دوان از راه رسید و ما کلید و مبلغ مورد نظر را به او تحویل دادیم. در این فاصله مادر بزرگ مهربان موهاش رو شونه زده بود و اومده بود دم در ساختمان و با ما صحبت می کرد، بعد هم کمکمون کردن تا تاکسی بگیریم. قبل از سوار شدن کلی با پیرزن مهربان روبوسی کردیم و تا جایی که در تیررس نگاهمون بود براش دست تکون دادیم.

از اونجاییکه آرانجلوواس شهر کوچکیه فقط برای بلگراد و مرکز استان یعنی شهر Kragujevac اتوبوس داره. ما هم برای رفتن به شهر زلاتیبور چاره ای نداشتیم جز اینکه به مرکز استان بریم و از اونجا به طریقی خودمون رو به شهر کوچک زلاتیبور برسونیم. اتوبوس ساعت 9:15 راه افتاد و راننده اش هم همون رانندۀ عبوسی بود که ما رو از بلگراد آورده بود (1400 دینار).

دوباره جاده بود و مناظر زیبای جنگل و مزارع وسیع ذرت و توقفهای مداوم برای سوار و پیاده کردن مسافر. دو ساعتی طول کشید تا به Kragujevac رسیدیم. شهر تقریباً بزرگ و پرجنب و جوش بود اما ترمینالش مانند بلگراد بسیار ساده و ابتدایی بود.

با پرس و جو متوجه شدیم که دو گزینه برای رفتن به زلاتیبور داریم، اتوبوسِ ساعت 3:30 یا وَنی که ساعت 2:45 حرکت داشت. به هر حال حدود دو ساعت و نیم وقت داشتیم تا گشتی در اطراف بزنیم و چیزی بخوریم. از خانم متصدی فروش بلیط سراغ اتاق امانات رو گرفتیم تا چمدانها رو به اونجا بسپریم. او هم گفت که در اینجا همچین امکانی وجود نداره. اومدیم بیرون ساختمون تا ببینیم چکار می تونیم بکنیم که، خانم متصدی پشت سرمون ظاهر شد و گفت که می تونید چمدونها تون رو همینجا گوشۀ دیوار کنار نگهبان درب ورودی بگذارید. ما هم که دیدیم چاره ای نداریم و نمی تونیم برای قدم زدن در شهر اینهمه وسایل رو با خودمون حمل کنیم، قبول کردیم.

با گذاشتن وسایل، به سوی Mall بزرگی که در همون حوالی دیده بودیم راه افتادیم. از روی پلی رد شدیم که بر روی رودخانه ای قرار داشت که از میان شهر عبور می کرد. آب زیادی درون رود جاری بود و هیچ زباله ای در آب و در حاشیۀ رود مشاهده نمیشد.

فروشگاه عظیم و نوسازی در آنسوی رود وجود داشت و تقریباً همه چیز در آن، از لوازم خانگی گرفته تا مواد غذایی، به وفور و با قیمت مناسب پیدا می شد. بیشتر لوازم خانگی از برندهای معتبر آلمانی و ایتالیایی بودند و قیمتها هم در مقایسه با ایران، بسیار ارزانتر بود. تنوع مواد غذایی، بخصوص انواع گوشتهای آمادۀ طبخ و سوسیس و کالباس به حدی بود که حس آشپزی رو در هر کسی بیدار می کرد. لازم به تکرار نیست که بگویم اینترنت هم با سرعتی بالا در این مکان در دسترس است.

در دلم می گفتم، واقعاً این همون کشوریه که در دهۀ نود با بحران کمبود مواد غذایی و سوپرمارکتهای خالی روبرو بوده؟ پس امید به آیندۀ بهتر همیشه هست و من در همینجا آرزو می کنم که بحران از هر نوعی که هست، برای تمام ملتها به زودی حل بشه(الهی آمین).

24- فروشگاهِ بزرگِ شهر kragujevac

24.jpg

با خریدی مختصر، به سختی از این فروشگاه دل کندیم. بیرون فروشگاه روی نیمکتی نشستیم و خوراکیهای خوشمزه ای که خریده بودیم رو نوش جان کردیم و سپس به سوی ترمینال روانه شدیم. وقتی به ترمینال رسیدیم با تشکر از آقای نگهبان، وسایلمون رو از کنار دیوار برداشتیم.

ونِ مورد نظر 20 دقیقه زودتر در سکوی مورد نظر توقف کرد. ما با چندین نفر دیگر سوار شدیم و با صدور رسید توسط شاگرد راننده(2200 دینار برای 4 نفر)، به سوی زلاتیبور راه افتادیم. ونِ مورد نظر هم مانند اتوبوسها، قدیمی بود و در این گرمای بعد از ظهر از کولر خبری نبود. حتی با وجود پر بودن ظرفیت، در بین راه توقف کرد و چند نفری که سوار شدند در وسط ون ایستادند. گرمای شرجی و تابش آفتاب حسابی کلافه مون کرده بود اما چاره ای جز تحمل نبود، سیستم حمل و نقل اینجا اینطوریه دیگه!

در مسیر از شهر کوچک cacak مرکز استان Morava هم عبور کردیم و به سوی مرکز استان Zelatibor یعنی شهر بزرگ Uzice روانه شدیم. در بین این دو شهر در حاشیۀ جاده چشمم به دریاچۀ یک سدِ کوچک افتاد. در کمال تعجب سطح آب پر از بطریهای پلاستیکی و شیشه ای بود و از شدت آلودگی، روی آب پر از خزه و نیزار شده بود. دیدن چنین صحنه ای در کشوری با مردمانی اکثراً کتابخوان و با فرهنگ واقعاً بعید بود اما متأسفانه واقعیت داشت. انگار هرجا که آدمیزاد باشه، اونجا از تاریکی و زشتی عاری نبوده، نیست و نخواهد بود. به هر حال بر خودم واجب دونستم که در کنار تحسین زیباییها و رفتارهای درست، زشتیها و رفتارهای نادرست رو هم به تصویر بکشم و سعی کنم همۀ واقعیات رو بازگو کنم.

به هر حال، حدود سه ساعت بعد به ترمینال Uzice رسیدیم و با پیاده و سوار شدن چند مسافر و تحویل یک بستۀ بزرگ توسط شاگرد راننده به سوی زلاتیبور راه افتادیم. بسته به قدری بزرگ بود که من هر آن فکر می کردم الآنه که شاگرد راننده زیر اون بار سنگین خفه بشه!!

راه سربالایی بود و هرچه که جلوتر می رفتیم مناظر جنگلی با درختان انبوه، جای خودشو به جنگلهای کاج بلند قامت می داد. با نزدیک شدن به زلاتیبور کلبه های چوبیِ با مزه ای بطور پراکنده در میان انبوه درختان کاج مشاهده می شد که در کمال سلیقه غرق در گلهای رنگارنگ بودند. اینجا بود که احساس کردم دارم به سرزمین رویای دیرینه ام پا می ذارم. من از همون دوران دبستان، بیشتر اوقات در نقاشیهایم یک کلبه ی کوچک و ساده می کشیدم که سقفی مثلثی داشت با یک دودکش و دو تا پنجره با پرده های گلدار، این کلبه همیشه با گلها و درختان بسیار احاطه شده بود!

رؤیای زندگی در کلبه ای چوبی که در یک کوهستان زیبا، بکر و تمیز واقع شده باشه و من بتونم در تراس پوشیده از گلهای شمعدانی قرمز رنگ اون، روی یک صندلی متحرک بنشینم و چای بنوشم و کتاب بخونم، هنوز از همان کودکی در فکر و ذهن من باقی مونده... شاید هرگز به این آرزو دست پیدا نکنم ولی در این شهر این رؤیا تجسم عینی پیدا کرد. و من خوشحالم که با سفر به این شهر حداقل حس خوبی رو تجربه کردم و خوشحالم از اینکه در این دنیا کسانی هستند که رؤیای مرا زندگی می کنند...

40 دقیقۀ بعد در ترمینال شهر فانتزی زلاتیبور پیاده شدیم. معماری ساختمانها با سایر شهرها تفاوت چشم گیری داشت. ساخت و سازهای زیادی به همان سبک قدیمی در جریان بود و استفاده از چوب در نماسازی ساختمانها کاملاً مشهود بود. به غیر از ترمینال، همه چیز در اینجا نو، تمیز و فانتزی بود. با دیدن این شهر چنان ذوق زده شده بودم که تمام خستگی راه از تنم بیرون رفت و احساس می کردم یک شخصیت کارتونی( مثلاً بِلفی) در یک کارتون فانتزی هستم.

تا آپارتمان Golden Dream که دیشب رزرو کرده بودیم مسیر کوتاهی بود که با تاکسی طی کردیم. آپارتمانی با امتیاز 9.8 در سایت booking، زیبا، نوساز، تمیز و دنج با چشم اندازی زیبا و رؤیایی؛ البته اینجا در هر منطقه از شهر که اقامت داشته باشید شاهد مناظری زیبا خواهید بود.

25- آپارتمان  Golden Dream (عکس از اینترنت)

25.jpg

25(3).jpg

 25(2).jpg

دوباره آقایی که در خارج آپارتمان بود با خانم صاحبخانه  Tanija  تماس گرفت و چند دقیقه بعد او خودش را به ما که در ورودی ساختمان منتظرش بودیم، رساند و بعد از سلام و احوالپرسی، ما را به طبقۀ دوم راهنمایی کرد. وقتی دم در واحد مورد نظر رسیدیم خانم Tanija با فشار دستگیره در را باز کرد. این یعنی اینکه در آپارتمان اصلاً قفل نبود و این نشان از کمال امنیت در این مکان داشت. خیلی راحت ما رو راهنمایی کرد و وقتی طبق روال گذرنامه همسرم رو به طرفش گرفتیم تا از روی صفحۀ اول عکس بگیره، گفت که نیازی به گذرنامه نیست، مبلغ سه شب اقامت رو به یورو ( 120 یورو) پرداخت و خداحافظی کردیم.

بعد از کمی استراحت و از این پنجره به آن پنجره رفتن، جهت دیدن مناظر و خانه های زیبای اطراف،برای صرف غذا و رزرو تور گردشگری به سوی مرکز شهر که پیاده 10 دقیقه با مکان ما فاصله داشت راه افتادیم.

به قدری این شهر فانتزی و زیباست که هرگز از دیدنش سیر نخواهید شد. ساختمانهای بدون حصار و دیوار با نماهای زیبا و باغچه های زیبایی که با گلها و درختان فراوان آراسته شدن، بسیار چشم نواز و آرامش بخش هستند. آنقدر مردم آرام و محترم هستند که دومینو وار آرامش رو به همدیگه منتقل می کنن.

26- نمونه عکسهایی از فضای شهر

26.jpg4ySXVRnNJe6QL9GukyzfFdO7Cnl8MiCS5x3qKU3v.jpg

 به مرکز شهر که در واقع همون فضای اطراف ترمینال هست رسیدیم. در این قسمت یک شهر بازی کوچک، دکه های فراوان فروش صنایع دستی و مواد غذایی و تورهای گردشگریِ منطقه وجود داره. اجارۀ دوچرخه، موتور چهار چرخ، اتومبیلهای آفرود و سوار کاری هم امکان پذیر هست.

از یک تور گردشگری پکیجی که شامل دهکدۀ Drevengard، چشمه و کلیسای Bele Vode و قطار گردشگریِ Sargan Eight بود رو به قیمت هر نفر 1000 دینار تهیه کردیم. البته بلیطهای ورود به این مناطق رو باید جداگانه و در محل پرداخت می کردیم و مدت تور هم از ساعت 9 صبح تا 5 بعد از ظهر بود.

بعد از اینکه خیالمون از بابت برنامۀ فردا راحت شد کمی در اطراف دور زدیم و رستورانی رو برای صرف غذا انتخاب کردیم، غذا و مخلفات و نوشیدنی کلاً شد 1520 دینار. هوا اصلاً قابل مقایسه با ظهر نبود و دمای هوا با غروب خورشید چنان افت کرد که همه به پوشیدن لباس گرم نیاز پیدا کردیم اما چون لباسهامون در آپارتمان بود کلی لرزیدیم تا با خرید مواد غذایی مورد نیاز، خودمون رو به آپارتمان رسوندیم.

 

روز هفتم(زلاتیبور)

صبح حدود ساعت 7 بیدار شدیم و با جمع کردن وسایل مورد نیاز برای گردش امروز و صرف صبحانه، رأس ساعت 9 خودمون رو به محل مورد نظر رسوندیم. افراد گروه ما 12 نفر بودند که به غیر از ما و یک دختر جوان هندی، بقیه اهل صربستان بودند. کلاً شمار گردشگران خارجی در این کشور زیاد چشمگیر نیست و صنعت گردشگری بسیار نوپا هست.

جالبه بدونید که از زلاتیبور به سارایوو(پایتخت بوسنی و هرزگوین) تورهای یکروزه برگزار میشه و طرفداران زیادی در میان مردم صربستان داره و گردشگران زیادی هم از بوسنی به صربستان سفر می کنند و دو ملت روابط خوبی با هم دارند! پس جنگهای احمقانه رو زیاد جدی نگیرید، چون ما ملتها هیچ خصومتی با یکدیگر نداریم و فقط بازیچه ایم!

به همراه راهنمای تور، خانم Marija سوار ون شدیم و راه افتادیم. متأسفانه خانم راهنما تسلط کمی به زبان انگلیسی داشت و توضیحات رو به زبان صربی ارائه می داد، اما سعی می کرد با انگلیسی دست و پا شکسته برای ما هم چیزهایی رو توضیح بده.

بعد از 40 دقیقه و عبور از جاده های خلوت و سرسبز به دهکدۀ سینمایی Drevengard رسیدیم که در بلندای تپه ای واقع شده . با پرداخت ورودی ( 500 دینار برای چهار نفر)، قدم در این دهکدۀ زیبا گذاشتیم. زیباییِ کلبه هایِ چوبی و مناظر اطراف و پروانه های رنگارنگی که اطرافتون رو احاطه می کنند، چنان روح نواز هست که ناگهان همه مشکلات رو فراموش می کنید و غرق اینهمه زیبایی میشید. از خودم می پرسم که اگر آدمی در همچین جایی زندگی کنه، میتونه بیشتر از 100 سال عمر کنه؟! ( همچین سؤالی در ذهن همسرم هم شکل گرفته بود!) برای پاسخ به این سؤال دوست داشتم به یک قبرستان محلی مراجعه کنم و متوسط عمر اهالی رو بررسی کنم! چند سال پیش برنامه ای مستند دیده بودم که در دهکده ای کوهستانی واقع در منطقۀ "قره باغ"  متوسط عمر طبیعی بیشتر افراد که روی سنگ مزارها حک شده بود، بیشتر از 100 سال بود.

تمام این کلبه های زیبا، بعد از ساخت فیلم، تغییر کاربری داده و به محل اقامت گردشگران، رستوران، آرایشگاه، نمایشگاه و مهد کودک تبدیل شده که محیط بسیار دلنشین و آرومی داره.

دیگه نمی دونم با چه زبونی زیبایی و آرامش این مکان رو براتون توصیف کنم، پس شما رو به تماشای عکسها دعوت می کنم. امیدوارم شما هم بتونید روزی به این مکان سفر کنید و لذت ببرید، اگر همت کنید کار چندان سختی نیست.

 

27- دهکدۀ Drevengard

27.jpg

27(2).jpg

27(3).jpg

27(4).jpg

بعد از دو ساعت توقف در این دهکده، از راههای باریک میان جنگل گذشتیم تا به چشمۀ آب Bele Vode رسیدیم. خانم راهنما می گفت که آب این چشمه خاصیت درمانی زیادی برای لکهای پوستی و سلامتی چشم داره و برای نوشیدن چندان مناسب نیست.

چشمه در حاشیۀ رودی واقع شده که در آنسوی رود، در پای کوه یک کلیسای زیبا قرار داره. کنار چشمه رفتیم که در چاهی محصور شده. راننده شروع کرد با تلمبۀ قدیمی سر چاه، آب کشیدن و شیشه های آب معدنی همۀ ما رو پر کرد. آب اصلاً طعم جالبی نداشت و بیشتر از یک قُلُپ قابل نوشیدن نبود. انگار ماهی خام رو توی آب خیس داده باشی؛ اما وقتی صورتمون رو با این آب شستشو می دادیم انگار پوستمون نرمتر می شد.

40 دقیقه در این مکان توقف داشتیم. در این مدت علاوه بر بازدید از کلیسا،به علت گرمای ظهر کنار رود رفتیم و پاهامون رو در آب نه چندان زلال و خنک آب سپردیم. آب روخانه های صربستان اصلاً زلال و صاف نیست و بیشتر به رنگ قهوه ای یا سبز و گل آلود هست و ظاهر آب هرگز قابل مقایسه با رودی مانند دز یا کارون نیست و مال ما کیفیت و زیبایی خاصی داره اما هزاران آه و افسوس... چه بر سر محیط زیست ایران داره میاد؟...

28- Bele Vode

 28.jpg

بعد از چشمه، به سوی ایستگاه قطار Sargan Eight رهسپار شدیم. قبل از ورود به ایستگاه، از یک کلیسای کوچک چوبی که در آنسوی جاده در محوطه ای زیبا واقع شده بود دیدن کردیم.

29- کلیسای چوبی

 29.jpg

بعد از این بازدید کوتاه به ایستگاه قطار رفتیم. بلیط ها توسط خانم لیدر خریداری شد( نفری 800 دینار) و برای سوار شدن به قطار قدیمی راهنمایی شدیم. داخل قطار قدیمی همۀ نیمکتها چوبی بودند. سوار شدن به این قطار شما رو در تونل زمان به قرن 19 میلادی میبره و احساس می کنی که در یک سریال قدیمی در حال ایفای نقش هستی. این صحنه و منظره ها منو به یاد سریال " آنه شرلی" می انداخت.

ایستگاه شلوغ، و شمار گردشگران چینی چشمگیر بود. چینیها بسیار شاد و شنگول بودند و مدام با هم شوخی می کردند؛ خانمهای جوان چینی هم لباسهای خیلی جالبی پوشیده بودند، پیراهنهای مجلسی با کفشهای پاشنه بلند و باریک. ما هم نگران این بودیم که موقع سوار و پیاده شدن از قطار، خدای نکرده پاهاشون پیچ نخوره یا با صورت روی زمین نیفتن!! به هر حال جاذبۀ سفر هم به دیدن و درک همین چیزها و تفاوتهاست.

واگنها به دو صورت کوپه ای و اتوبوسی هست. ما یک کوپه داشتیم و خانم لیدر هم اومد تو کوپۀ ما نشست و این موضوع باعث شد که با او هم صحبت بشیم و کمی اطلاعات کسب کنیم.

هر سفر رفت و برگشت این قطار دو و نیم ساعت طول می کشه، البته حرکت قطار یکسره نیست و در 4 ایستگاه مختلف توقف داره و در ایستگاهی که حرکت قطار معکوس میشه شما می تونید به کافه و سرویس بهداشتی دسترسی داشته باشید. هر ایستگاه هم جاذبۀ خاصی داره و فرصت مناسبی برای عکاسی بدست می ده.

قطار که راه می افته، دیگه کمتر کسی روی صندلیها می شینه و همه به سمت پنجره ها میرن و شروع به عکسبرداری، فیلم برداری و دست تکان دادن می کنن که بسیار دیدنی هست.

در میانه های راه بودیم که ابرهای سیاهی آسمون رو فرا گرفت و برای 20 دقیقه رگبار شدید و رعد و برقهای زیبایی ایجاد شد که برای تعدیل دمای بعد از ظهر خیلی مفید واقع شد.

بعد از دو ساعت و نیم عبور از میان جنگلهای زیبای کاج ، دیدن مناظر بینظیر و بکر کوهستانی و توقف در 4 ایستگاه مختلف به ایستگاه اول بازگشتیم.

30- قطار توریستی و مناظر زیبای مسیر حرکت

30.jpg

30(2).jpg

30(3).jpg

در راه بازگشت به زلاتیبور در برنامه ای از پیش اعلام نشده ما رو به باغی بردن که صاحبش چند کلبه جهت کمپینگ در اونجا ساخته بود و با مبلغ ناچیزی می تونید در اونها اقامت کنید و به حمام و دستشویی و وای فای دسترسی داشته باشید. علاوه بر این، صاحب باغ که پیرمردی خوشرو بود یک کارگاه هم داشت و به خاطر کیفیت محصول تولید شده، مدالها و کاپهای زیادی هم در مسابقات مختلف و از کشورهای گوناگون دریافت کرده بود. به غیر از ما و دختر هندی، همۀ افراد صربستانی گروه خرید خوبی هم کردند و این نشان از کیفیت و قیمت خوب محصول بود.

برای ما بیشتر، فضای زیبا و آرام باغ و درآمد جانبیی که برای خودشون ایجاد کرده بودند جالب و قابل توجه بود.

بعد از ترک مزرعه نیم ساعت بعد به زلاتیبور رسیدیم. دوباره از همین جا تور فردا رو رزرو کردیم( نفری 1000 دینار). چون خیلی خسته بودیم و حال نشستن در رستوران رو نداشتیم و غذای آماده رو از فروشگاه خریدیم و به آپارتمان آمدیم و بعد از شستن دست و رو و پوشیدن لباس راحت، با فراغ بال غذامون رو صرف کردیم. بعد هم استراحت کردیم تا برای یک روز پر ماجرای دیگه انرژی داشته باشیم.

 

روز هشتم(زلاتیبور)

امروز با صدای غرش آسمان و باران شدید از خواب بیدار شدیم. بارش باران طراوت و خنکی خاصی به هوا بخشیده بود، اما با اینکه بارش باران رو خیلی دوست دارم و دلم نمی اومد از کنار پنجره تکون بخورم ولی نگران برگزاری تور امروز هم بودم. چون ما دیگه فرصتی نداشتیم و فردا باید به بلگراد برگردیم و من نمی خواستم بدون دیدن روستای چند صد سالۀ sirogoino اینجا رو ترک کنم.

گردش امروز ما از ساعت 10 تا 4 طول می کشید و شامل بازدید از غار Stopica، دهکدۀ Sirogoino و آبشار Gostilje بود. و برای من مهمترین آیتم دیدن دهکده بود؛ پس تنها کاری که می تونستم انجام بدم این بود که دعا کنم که هوا کمی با ما راه بیاد.

بالاخره علی رغم اینکه آسمون خیلی گرفته بود، اما بارش متوقف شد و ما سر ساعت 10 خودمون رو به محل تعیین شده رسوندیم. امروز تعداد اعضای گروه کم بود؛ ما بودیم و دختر خانم هندی دیروزی و یک خانوادۀ سه نفرۀ صربستانی. به همین خاطر یک ون کوچکتر به این تور اختصاص داده بودند با همان رانندۀ دیروزی. راننده جوانی بود بلند قامت، آرام و بسیار مذهبی. امکان نداشت کلیسایی ببینه و برای ادای احترام اقدام نکنه. جالبه اونها هم موقع ورود به کلیسا، در ورودی رو می بوسن و موقع خروج هم به صحن اصلی پشت نمی کنن.

لیدر امروزمون هم دختر خانمی بود که هیچ چیز از انگلیسی نمی دونست! حتی به زبان صربی، برای هموطنان خودش هم هیچ توضیحی ارائه نداد و وجودش فقط جنبۀ تشریفاتی داشت!

در هوایی ابری که گاهی هم با بارش مختصری همراه بود از مسیری متفاوت از راه دیروزی از زلاتیبور خارج شدیم. وارد جاده ای تنگ، روستایی و کوهستانی شدیم که مناظر آن از مسیر دیروزی بسیار زیباتر بود.

با اینکه روز شنبه بود جاده بسیار خلوت بود و در طول 30 دقیقه راه تا غار، هیچ اتومبیلی در جاده مشاهده نکردیم! فقط درخت بود و گلهای رنگارنگ و روستاهای کوچک پراکنده. پیش خودم فکر می کردم این مردم به پیک نیک علاقه ندارن؟ یا شاید هم چون همه جای کشورشون سرسبز و زیباست نیازی به اینکار حس نمی کنن! این وضعیت آرام رو مقایسه می کردم با وضعیت آخر هفته های خودمون!! بطور مثال، ما در یکی از آخر هفته های اردیبهشت به روستای پالنگان رفتیم. آنقدر ماشین در ورودیهای روستا بود که نتونستیم وارد بشیم.ماشین رو در ابتدای روستا در یک پارکینگ خصوصی پارک کردیم و با یک فلاسک آب به سوی چشمه ها و آبشارها رفتیم. به قدری ملت علاقمند به طبیعت داریم که سبد سبد وسایل، زیر اندازها و قلیانهاشون رو بار الاغهای اجاره ای می کردن تا حتماً پای آبشارها و چشمه ها اتراق کنن! پای هر درخت و سنگی رو هم که نگاه کنی زباله های رها شده رو مشاهده می کنید از پوست انواع میوه ها گرفته تا پوشک بچه! آخر یکی نیست به اینها بگه آخه آدم حسابی! گذاشتن اون زباله ها درون یک کیسه ی زباله و بار الاغ کردنش آنقدر کار سختیه؟ کاش کمی از خرجی که صرف اونهمه آرایش کردین(آدم فکر می کنه پای آبشار، عروسی در جریانه) صرف کمی مطالعه می کردین. حاضرم قسم بخورم که زیبایی طبیعت نیمه جان ایران دست کمی از هیچ کشوری نداره و فقط تفاوت در فرهنگ حفظ و حراست این گنجینه هاست.واقعاً اکثریتی که با طبیعت چنین کاری می کنن چه طرز فکری دارن؟! و آیا اصلاً فکر می کنن؟! ( به یزدان که گر ما خِرَد داشتیم      کجا این سرانجام بد داشتیم)

وقتی به نزدیکیهای غار رسیدیم، در پارکینگ کوچکی از ون پیاده شدیم. از مسیر باریکی که از میان جنگل انبوهی می گذشت و به علت بارندگی اخیر کمی هم وهم انگیز بود و حشرات عجیب و غریبی هم از درختان آویزان بودند به سوی غار رفتیم.

بعد از خرید بلیطها(250 دینار برای هر نفر بزرگسال) از ما خواستند که کمی صبر کنیم. تعداد زیادی بچه های مدرسه زودتر از ما برای بازدید آمده بودند و به علت شلوغی از ما خواستند که صبر کنیم. بعد از یک ربع وارد غار شدیم.

غار دهانۀ بزرگی داشت و رودی هم از درون به بیرون غار در جریان بود که اصلاً آب زلالی نداشت. هیچ عارضۀ زمین شناختی زیبایی در دیواره ها و سقف مشاهده نمی شد و تا دلتون بخواد از دیواره ها عنکبوتهای بسیار بزرگ و سیاه رنگ آویزان بود. در انتهای غار اما، حوضچه های آب پلکانی زیبایی شکل گرفته بود(مثل "باداب سورت" در مازندران و "پاموکاله" در ترکیه) که ارزش دیدن داشت.

31- ورودی و حوضچه های انتهای غار Stopica

 31.jpg

31(2).jpg

31(3).jpg

31(4).jpg

در سوی دیگر انتهای غار هم یک آبشار کو چک اما با جریان تند و پرحجم آب  وجود داره که زیبایی بصری خاصی نداره اما صدای ریزش آب همیشه حس خوبی رو ایجاد می کنه.

این غار که زیباترین غار صربستان به حساب میاد ارزش یکبار دیدن رو داره اما هرگز به زیبایی غارهای موجود در ایران نیست. غارهایی مانند "علی صدر" ، "کتله خور" و "قوری قلعه" واقعاً بی نظیر هستن، اما افسوس به فرهنگ عامی اکثریت ما که قدر داشته هامون رو نمی دونیم و همه چیز رو فدای نادانی می کنیم! یکبار در بازدید از غاری، از راهنمای مربوطه شنیدیم که می گفت، استالاگمیتهای غار رو که برای ایجاد هر یک سانتی متر اون حداقل به 200 سال زمان نیاز داریم، یکی از بازدید کننده ها شکسته داده دست بچه اش بازی کنه! وقتی هم گفتن چرا اینکارو کردی؟ جواب داده: " من پول بلیط دادم!!!!! " امان از فرهنگ پایین ، بی مسئولیتی و بی فکری.

بعد از اینجا به سوی دهکدۀ تاریخی و زیبای Sirogoino راه افتادیم. 20 دقیقه ای جاده های باریک و خوش منظره را طی کردیم تا رسیدیم. اینجا یکی از مکانهایی بود که وقتی در ایران بودم عکسهاشو در اینترنت دیدم و عاشقش شدم و در لیست -حتماً باید دید- قرار داشت، و اما وقتی که از نزدیک دیدمش صد چندان بیشتر از قبل مجذوبش شدم.

با تهیۀ بلیط ورودی(500 دینار برای 4 نفر)، وارد روستا شدیم. بوی دل انگیز کاج های باران خورده اولین چیزی بود که به ما خوشآمد گفت. اینجا یک دهکدۀ اصیل قدیمیه که درون و بیرون سازه های چوبی به خوبی محافظت شده و بازدید کننده کاملاً سبک زندگی مردمانی که در اینجا زندگی می کردند رو درک می کنه. کلبه های مسکونی و کارگاههای مختلف از قبیل آهنگری، نجاری، ریسندگی و بافندگی، سفال گری ، مدرسه و ... در اینجا قابل مشاهده است. بطور مثال کارگاه نجاری به قدری زیبا و دوست داشتنی بود که انگار همین الآن پدر ژپتو پشت میز کارش نشسته و در حال ساخت پینوکیو هست!

اینجا اما برای من، تنها یک روستای کهن نبود، اینجا تجسم عینی رؤیای دیرینه ام بود. به قدری غرق تماشای کلبه های چوبی شدم و روی نیمکتهای چوبی مجاور هر کلبه ای نشستم و دست روی دیوارهای کلبه ها کشیدم که انگار دوست داشتم با دیدن و لمس کردنشون اونها رو به درون روح خودم بکشم...اینجا یک روستا نبود بلکه یک خواب شیرین بود.

دو ساعت و نیم خواب شیرین به زودی سپری شد و وقت رفتن فرا رسید. وقت ترک کردن اینجا، حس مادری رو داشتم که دارن طفل خردسالش رو از آغوشش جدا می کنن. کاش برنامۀ اجارۀ خودرو جور شده بود و ما می تونستیم حداقل یک روز کامل رو در این منطقه بگذرونیم.

32- رؤیای Sirogoino

 32.jpg

32(2).jpg

32(3).jpg

32(4).jpg

32(5).jpg

لازم به ذکره که، در غرفه ها و مغازه هایی که در اطراف این محل وجود داره لباسهای پشمی ضخیم و دستباف با طرحهای جالبی به فروش میرسه که نشان از سرمای سخت زمستانهای اینجا داره. بافتهای پشمی زیاد نرم و لطیف نیستن و قیمتهای بالایی هم دارن، و در کل اصلاً مناسب زمستانهای ایران نیست چون ما هر سال شاهد گرم شدن بیشتر هوا در زمستانها هستیم، حالا برف و باران که داره کم کم برای ایرانیها به خاطره تبدیل میشه!!

بعد از اینجا رفتیم به سوی آبشار Gostilje، اما روح من کماکان در Sirogoinoباقی مونده بود و من  علی رغم علاقۀ همیشگی ام به دیدن طبیعت، اونهم از نوع تمیز و دست نخورده اش که کمتر در ایران پیدا میشه، تمایل چندانی برای دیدن آبشار نداشتم!

بعد از یک ربع از شیب جاده سرازیر شدیم و با گذر از یک پیچ تند وارد محوطۀ ورودی آبشار شدیم. در ابتدای محوطه، یک زمین فوتبال و یک استخر روباز نسبتاً بزرگ در کنار هم ساخته شده که به علت سرما و بارندگی تعطیل بود؛ ولی تصورش رو بکنید که اگر هوا آفتابی و گرم باشه، شنا در اون استخر بزرگ، در میان کوهها و چمنزارها چه لذتی داره. واقعاً تابستان در اینجا خیلی باید کوتاه باشه چون الان که ماه جولای هست هوا تا حدودی سرده و همۀ بازدید کننده ها از جمله خودمون کاپشن بهاره به تن داریم!

کمی جلوتر از استخر در محوطۀ پارکینگ از ون پیاده شدیم و با خرید بلیط ورودی(400 دیتار برای سه نفر، پسر 9 ساله ام هم رایگان)، همگی به سوی آبشار روانه شدیم. حدود 10 دقیقه پیاده روی داشتیم تا به آبشار اول رسیدیم. آبشار نسبتاً بلندی که در منطقه ای کوهستانی و جنگلی در جریان بود. واقعاً محیط آرام و دلچسب و زیبایی بود و پاشیدن ذرات آب روی ما در هنگام عکاسی، باعث می شد که حسابی سردمون بشه.

با اینکه تعداد بازدید کننده ها به نسبت سایر مکانهایی که دیدیم بیشتر بود اما شما هیچ زباله ای حتی یک ته سیگار در محیط مشاهده نمی کنید و هیچکس هم با زیر انداز وگاز پیک نیک و قلیان در زیر درختها و پای آبشار اتراق نکرده و هیچ بساط کباب پزون و دود به چشم نمیاد. همه در کمال آرامش در حال قدم زدن و عکاسی هستند و اگر نیاز به خوردن چیزی داشته باشن به تنها کافه-رستوران آنجا مراجعه می کنند.

با خودم میگن خدایا! اینهمه تفاوت فرهنگی و سلیقه غیر قابل باوره! متأسفانه از بسیاری جهات رفتاری و فکری، ما صدها سال از قافلۀ آنها عقب هستیم. کاش به جای اینکه سعی کنیم به لحاظ ظاهری خودمون رو متمدن نشون بدیم کمی از لایه های عمیق و غیر ظاهریِ فکری و فرهنگی اونها درس بگیریم و به کار ببندیم. آخه فرهنگ که به سیگار و قلیان کشیدن و دود غلیظ در هوا رها کردن نیست، به دود هوا نکردن و احترام به حقوق دیگران و طبیعته... در کشور ما که همه چیز به خصوص محیط زیست با ندانم کاری، جهالت، فرهنگ ضعیف عامه و عدم مدیریت به فنا رفته و اینجاست که با مشاهدۀ تفاوتهای رفتاریمون به یاد این ضرب المثل معروف افتادم که " خلایق هر چه لایق"

این آبشار در ادامۀ مسیر به سوی پایین دست به چند آبشار کوچکتر تبدیل میشه و در نهایت به رودخانه ای منتهی میشه که در دل جنگل روان هست و شما این امکان رو دارید که تا رودخانه از میان جنگل پیاده روی کنید. روی رود پلی فلزی قرار داره که با گذر از آن می تونید خودتون رو به حاشیۀ آنسوی رود برسونید. جالبه بدونید که آب این رود هم مانند تمام رودهایی که ما در این کشور دیدیم اصلاً آب شفافی نداره! من با بچه ها تا پل فلزی رفتم اما به علت اینکه رگبار شدیدی شروع شد مجبور شدیم که مسیر برگشت رو در پیش بگیریم.

33- آبشار Gostilje و رودخانۀ انتهای مسیر

33.jpg33(2).jpg33(3).jpg

 تا به ابشار اول برسیم بارش متوقف شد و تا جمع شدن بقیۀ اعضای گروه به پارک زیبایی که در بلندای محوطۀ ورودی واقع شده بود رفتیم. اینجا خوش منظره ترین پارکی بود که تا به حال دیدم.

کاملاً مشخص بود که پولی که بابت ورودی دریافت میشه صرف محافظت از محیط آبشار، پارک، سرویس بهداشتی تمیز و مرتب و کافه - رستوران میکنن.

هنگام خروج هم یک شیشه عسل ناب و خوش طعم از تنها فروشنده ای که بساطش رو خیلی با سلیقه روی میز کوچکی چیده بود خریدیم و راه بازگشت به زلاتیبور رو در پیش گرفتیم. دوباره باران بود و جنگل و روستاهای کوچک و، روحی که در Sirogojno جا مانده بود!

لازم به ذکره که پارک  ملی Tara و تنگۀ Uvac از جاهایی بودند که خیلی دوست داشتیم ببینیم، اما پیش بینی وضعیت جوی نشون میداد که تا سه روز آینده باران شدیدی در پیشه و امکان برگزاری تورهای طبیعت گردی وجود نداره، پس تصمیم گرفتیم که فردا به بلگراد برگردیم.

وقتی به زلاتیبور رسیدیم اول به ترمینال رفتیم و بلیط اتوبوس ساعت 11:30 صبح فردا رو خریدیم(4920 دینار برای 4 نفر). بعد هم به فروشگاه رفتیم و با خرید غذای آماده به آپارتمان برگشتیم. آنقدر خسته بودیم که نای غذا خوردن هم نداشتیم و کلی غذا اضافه اومد.

کمی استراحت کردیم و بعد از نوشیدن چای، به چند مورد رسیدگی کردیم از جمله، رزرو آپارتمان در بلگراد، اعلام ساعت خروج به صاحبخانه و جمع و جور کردن وسایل.

چون آخرین شب حضورمون در اینجا بود تصمیم گرفتیم بچه ها رو به شهر بازی ببریم. قیمت بلیطهای وسایل بازی بسیار مناسب و از آن مهمتر، فرهنگ بازی در اینجاست. به طور مثال در اینجا هنگام استفاده از ماشین برقی باید سعی کنی که خیلی آرام و با دقت رانندگی کنی تا کمتر با ماشینهای دیگر برخورد داشته باشی. حالا در ایران در شهرهای مختلف شاهد این بودم که هر چه بیشتر و محکمتر به ماشین دیگران بکوبی و راهشون رو سد کنی، نشانۀ زرنگی و دست فرمان بهتر هست! حالا در اونجا قضیه کاملاً برعکسه و هرچه برخورد کمتری با دیگر ماشینها داشته باشی نشانۀ دست فرمان بهتر و زرنگی بیشتر هست! به خاطر همین رفتار متفاوت هست که اونجا محدودیت سنی خاصی برای استفاده از ماشین برقی نداریم و در اینجا باید بچه های زیر 12 سال با یک بزرگتر سوار این قبیل ماشینها بشن...

بعد باران شدیدی شروع شد و ما برای در امان ماندن از خیس شدن به یک رستوران پناه بردیم، بازی فوتبال بین کرواسی و روسیه از تلویزیون در حال پخش بود و وقتی آقای گارسن از ما پرسید که طرفدار کدوم تیم هستیم، مونده بودیم چی بگیم! چون واقعاً مطمئن نبودیم که به لحاظ روابط سیاسی، صربستانیها کدوم کشور رو ترجیح میدن و دوست دارن چه جوابی بشنون. اما از اونجاییکه صداقت یک اصل اساسیه، ما کرواسی رو به عنوان تیم محبوبتر اعلام کردیم، اگر ایران و صربستان هم با هم همبازی بودند بطور حتم و بدون هیچ تعارفی ما طرفدار تیم ملی ایران می بودیم.

باران که کمی کمتر شد به سوی آپارتمان روانه شدیم اما در بین راه که از مقابل شهر بازی رد می شدیم دیدیم چون ماشین برقی تنها وسیلۀ بازی سرپوشیده بود همه در اونجا جمع شده و مشغول بازی هستند. من و همسرم هم اینبار بچه ها رو همراهی کردیم که خیلی خوش گذشت. بعد هم زیر باران، دوان دوان خودمون رو به آپارتمان رسوندیم.

 

روز نهم (بلگراد)

امروز طبق قرار قبلی سر ساعت 10 خانم تانیا برای تحویل کلید آپارتمان آمد. خوش قولی و احترام به وقت دیگران خصیصه ای تحسین برانگیزه، که در فرهنگ این ملت کاملاً جا افتاده است. این تانیا خانم خیلی هم مؤدب و مهمان نواز بود و در تمام مدت اقامتمون، روزی نبود که از طریق ایمیل پیام نده با این مضامین که: آیا همه چیز خوب پیش میره؟ چیزی لازم ندارید؟ بهتون خوش می گذره؟ و...

به هر حال بعد از خداحافظی، با تاکسی به ترمینال اومدیم. بچه ها رو گذاشتیم مواظب چمدانها باشن و خودمون به بازارچۀ صنایع دستی و مواد غذایی سر زدیم. صنایع دستی بیشتر شامل وسایل چوبی تزئینی، سبدهای زیبا، مگنتهای، دست بافتهای پشمی و کفشهای چرمی به سبک قدیمی بود. قسمت مواد غذایی هم شامل انواع عسل، ترشیجات، مربا و گوشتهای دودی و نمک سود بود.

34- بازارچۀ سنتی زلاتیبور

34.jpg

34(2).jpg

34(3).jpg

از یک میوه فروشی که انواع تمشکها رو ردیف کرده بود مقداری تمشک خریدیم و برگشتیم ترمینال. اینبار من موندم و همسرم بچه ها رو به بازارچه برد تا آنها هم با محیط سنتی بازار زلاتیبور آشنا بشن.

سر ساعت یک اتوبوس دو طبقه که مسافر هم داشت وارد ترمینال شد و ما با پرداخت (100 دینار) جهت چمدانها، سوار شدیم. صندلی ما در طبقۀ بالا بود و این مزیت رو داشت که می تونستیم در طول مسیر 5 ساعته تا بلگراد دید خوبی به مناظر اطراف داشته باشیم.

اتوبوس، دقیقاً مثل همون اتوبوسهای دو طبقه ای بود که حدود چهارده پانزده سال پیش به تعداد خیلی محدود در بعضی مسیرهای بین شهری ایران هم تردد داشتند و استقبال چندانی هم از آنها به عمل نیامد. اما اینجا هنوز هم از این اتوبوسهای قدیمی استفاده می کنند.

شیشۀ کنار صندلی دخترم به طرز خطرناکی شل بود و صدای تلق تلقش خواب رو از چشم همه ربوده بود و من تمام مدت نگران این بودم که خدای ناکرده این شیشۀ بزرگ و سنگین روی سر دخترم و دیگر مسافران یا به سمت خارج سقوط نکنه!

به هر حال آدمی باید واقع بین باشه و در مقام مقایسه از حد انصاف خارج نشه. در مورد سیستم حمل و نقل میشه گفت که اتوبوسهای موجود در ایران بسیار پیشرفته تر و جدیدتر از اینجاست، هر چند که گاهی اوقات راننده های بی کفایت و عدم نظارت کافی برای بازرسی ایمنی اتوبوسها باعث بروز حوادث ناخوشایندی میشه.

بعد از 5 ساعت و یک توقف بیست دقیقه ای در بین راه، بالأخره به بلگراد رسیدیم.

خیلی دوست داشتیم که دو شب آخر سفرمون رو در هتل  چهار ستارۀ Hollywood land در حومۀ بلگراد سپری کنیم تا بچه ها بتونن از تفریحات آبی این هتل لذت ببرن، اما پیش بینی وضعیت آب و هوا بارندگی شدید رو نشون میداد و ارزش نداشت که در این هتل نسبتاً گران قیمت اقامت کنیم و نتونیم از پارک آبی استفاده کنیم. گزینۀ بعدی ما آپارتمان Lara بود که متأسفانه برای این دو شب رزرو  شده بود، پس آپارتمانی در ابتدای خیابان کنزمیهایلووا به نام Fresh رزرو کردیم (120 یورو برای دو شب).

رأس ساعت 5 خانم صاحب خانه خودش رو به ما که کنار در آپارتمان منتظر بودیم رسوند. با باز شدن در ما خودمون رو در یک ساختمان کهنۀ قرن نوزدهمی دیدیم. دیوارهایی قطور، سقفهای بلند، بوی کهنگی شدید و آسانسوری با کف چوبی! البته مشخص بود که آسانسور رو سالها پیش لا به لای پله های پهن و باشکوه آپارتمان تعبیه کرده بودند.

داخل واحد آپارتمانی هم که در طبقۀ چهارم واقع شده بود خیلی تاریک و دلگیر بود و معلوم شد که عکسهای موجود در سایت Booking کاملاً حرفه ای گرفته شده. در هر حال این آپارتمان به غیر از واقع بودن در خیابان کنزمیهایلووا هیچ مزیت دیگری نداره و اصلاً توصیه نمیشه. اما کاریه که شده بود و مجبور بودیم به مدت دو شب این آپارتمان کهنه و نه چندان دلچسب رو تحمل کنیم. من نفهمیدم بر چه اساسی امتیاز این آپارتمان 9.6 بود!

35- آپارتمان Fresh (عکس از اینترنت)

35.jpg

35(2).jpg

هزینۀ اقامت رو به خانم دَنیلّا پرداخت کردیم و از او خواستیم که روز سه شنبه ساعت 6:30 صبح در آپارتمان حضور پیدا کنه.

بعد از کمی استراحت به خیابان اسکادارلیا رفتیم. چون نم نم بارون شروع شده بود میز و صندلیهای بیرون رستورانها جمع شده بود و خیابان مانند روز اول حضورمون در بلگراد شلوغ و شورانگیز نبود اما قدم زدن دو نفره زیر یک چتر با عزیزانم بسیار آرام بخش بود. همون حوالی شام خوردیم و بعد از خرید مایحتاج صبحانۀ فردا به آپارتمان برگشتیم.

 

روز دهم(بلگراد)

امروز همگی به علت فضای دلگیر آپارتمان و کم خوابی ناشی از سر و صدای صبحگاهی کبوترهای اطراف، کمی کسل بودیم. بعد از صبحانه وقتی پا در خیابون گذاشتیم با بارندگی شدیدی مواجه شدیم. پس نمی تونستیم دوچرخه کرایه کنیم تا در شهر به گشت و گذار بپردازیم، بنابراین بهترین گزینه گردش در فروشگاهها و نمایشگاهها بود.

تا بعد از ظهر کلی فروشگاه گردی کردیم و بیشتر از هر چیزی از دیدن نمایشگاههای صنایع دستی و نقاشی، عتیقه جات و لگولند لذت بردیم.

حدود ساعت 7 بعد از گذاشتن خریدهای مختصرمون در آپارتمان، تصمیم گرفتیم در یک رستوران قدیمی و زیبا در خیابان کنزمیهایلووا غذا بخوریم. با راهنمایی خانمی که در خیابان، منو به دست وظیفۀ جذب مشتری برای رستوران داشت و کت و چکمۀ مشکی چرمی و زیبا و گران قیمتی پوشیده بود به داخل رستوران که در زیر زمین یکی از همین ساختمانهای کهن و باشکوه واقع شده بود هدایت شدیم.

سفارش غذای ما شامل سوپ جوجه، پیتزا، گولاش(یک نوع غذای مجارستانی) و یک ظرف بزرگ سالاد بود.

36- گولاش با پورۀ سیب زمینی

36.jpg

تا غذاها آماده بشه مشغول تماشای عکسهای قدیمی از خیابان کنزمیهایلووا و دکوراسیون زیبای رستوران بودیم که ناگهان صدای جرو بحث از آشپزخانه به گوش رسید و بعد از چند دقیقه خانمی که ما رو به رستوران هدایت کرده بود درحالیکه لباسهاشو عوض کرده بود و با عصبانیت چیزهایی به همکارانش می گفت رستوران رو ترک کرد.

وقتی برای چند لحظه چشمم به آن خانم زیبا افتاد خیلی ناراحت شدم، چون هنگام ترک آنجا لباسهایی نسبتاً کهنه و ارزان قیمت به تن و کیف دستی پوسته پوسته و مستعملی هم در دست داشت.

از این وضعیت متوجه شدیم که این لباسهای زیبا توسط رستوران تهیه میشه و صد البته حقوق چندانی هم به این کارمندان تعلق نمی گیره. اون خانم زیبا هم مشخص بود که به درآمد این شغل نیم بند نیازمند بوده و نمیدونم چرا احساس می کردم حق با این خانمه...

بعد از آماده شدن غذاها گارسن بابت اتفاقات پیش آمده از ما عذر خواهی کرد و ما هم گفتیم: اختلافات کاری در هر جایی ممکنه اتفاق بیفته.

انصافاً همۀ غذاها خوشمزه، اما صورت حساب کمی غیر منصفانه بود. قیمت کل غذاهای سفارشی ما از روی منو 1450 دینار می شد اما بابت نان، سس گوجه، پورۀ کنار گولاش و حق سرویس صورتحسابی (2700) دیناری برای ما صادر شد. به هر حال آخرین شب حضورمون در صربستان بود و کمی ولخرجی اشکال نداشت.

بعد از شام هم در هوایی نسبتاً سرد در خیابانهای اطراف کمی قدم زدیم و از دیدن ساختمانهای زیبا و با شکوه لذت بردیم.

37- ساختمانهای زیبای بلگراد

 37.jpg

 37(1).jpg

 

روز یازدهم(بلگراد-تهران)

رأس ساعت 6:20 صبح خانم Danijlla زنگ آپارتمان رو به صدا درآورد. واقعاً وقت شناسی این ملت چقدر قابل تحسینه؟

بندۀ خدا برامون تاکسی خبر کرد و تا دم تاکسی هم ما رو همراهی کرد. با تشکر فراوان از او در هوایی بارانی و نسبتاً خنک، بلگراد دوست داشتنی و مردم مهربانش رو به سمت فرودگاه ترک کردیم...

کرایه تاکسی طبق تاکسیمتر(1350 دینار) شد. وارد سالن جمع و جور، مرتب و خلوت بلگراد شدیم. با تبدیل دینارهای باقی مانده به یورو(کل پولی که ما در این کشور خرج کردیم 1300 یورو شد)، تحویل چمدانها، گرفتن کارت پرواز و درج مهر خروج به گیت مورد نظر رفتیم. نمی دونم چرا هنگام سوار شدن به هواپیما دوباره گذرنامۀ همه رو چک می کردند که اینکارشون باعث اعتراض کادر پرواز ایرانی شد. البته حق هم با طرف ایرانی بود چرا که این کارشون خلاف عرف بود، آخه کجای دنیا بعد از درج مهر خروج دوباره گذرنامه ها چک میشه؟!! طرف ایرانی خیلی شاکی شد و اونها هم با مهربانی تأیید می کردند که حق با شماست و مجبور شدند کار رو با سرعت بیشتری انجام بدن، گرچه باعث تأخیر نیم ساعته در پرواز شدند.

با همان مدل هواپیمای ایرباس A300 اما کمی تر و تمیزتر، همان خلبان و با مهماندارانی به مراتب بهتر و خوش برخوردتر از پرواز رفت به سوی ایران پرواز کردیم.

در هواپیما با جوجه کباب و همبرگر و سایر مخلفات معمول از مسافران پذیرایی شد و ما در حالیکه خاطرات خوب و آرامش بخش سفر رو در ذهنمون مرور می کردیم، با عبور از فراز رومانی، دریای سیاه و ترکیه بعد از 4 ساعت و لندینگ نه چندان جالب و آرام به تهران رسیدیم.

دمای هوای بلگراد در روز آخر 22 درجه و دمای هوای تهران 43 درجه و غیر قابل تحمل بود.

بعد از انجام مراحل معمول فرودگاهی با یک سواری دربست و ویژه که از قبل هماهنگ کرده بودیم به سمت سنندج راه افتادیم. گفتم ویژه از این جهت که تنها رانندۀ خانم سواری بین شهری در کل ایران بانویی هست کرد، اهل سنندج که نهایت دقت و وقت شناسی رو در کارش داره و ما هر وقت بخواهیم با سواری به تهران بریم ترجیح می دیم این خانم راننده مون باشه.

سفر ما به پایان رسید و امیدوارم تونسته باشم با نگارش این مطالب اطلاعاتی هر چند ناچیز در اختیار کسانی قرار بدم که در آینده قصد سفر به این کشور رو دارن.

 این اولین تجربۀ سفرنامه نویسی من بود، به بزرگواری خودتون کم و کاستی ها رو ببخشید. با آرزوی سفرهای عالی برای همۀ شما عزیزان.

فلورا

 

 

نویسنده : فلورا. ق

تمامی مطالب عنوان شده در سفرنامه ها نظر و برداشت شخصی نویسنده است و وب‌ سایت لست سکند مسئولیتی در قبال صحت اطلاعات سفرنامه ها بر عهده نمی‌گیرد.