فروش تورهای آنلاین - بنر ویژه
Close

زندگی، جنگ و دیگر هیچ (سفرنامه ویتنام)

4.6
از 26 رای
زندگی، جنگ و دیگر هیچ، سفر به ویتنام + تصاویر

 

زندگی، جنگ و دیگر هیچ؛ سفر به ویتنام

نشسته‌ام پای تختم، ماکت کره‌ی زمین را گذاشته‌ام مقابلم و بی‌هدف می‌چرخانمش. امروز 27 اسفند 97 است، روز مهمی است لااقل برای من! دو سال پیش در چنین روزی، اتفاق مهمی در زندگیم افتاد، تنهایی رهسپار سفری مهیج (سفر مهیج تک نفره به نپال و هند) شدم و از پسش به خوبی برآمدم.

دلم می‌گیرد. به اتفاق‌های ریز و درشتی که در این دو سال، برایم افتاده فکر می‌کنم و در دل می‌گویم: "باید دوباره تکرارش کنم." این بار اما شرایط خیلی فرق می‌کند. دو ماهی است که کارم را رها کرده‌‌ام و آغاز رهایی‌ام را با اولین سفرم با دوچرخه (رکابزنی با ریتم خیام‌خوانی: سفر با دوچرخه از بوشهر تا بندرعباس) جشن گرفتم.

حالا همه بیش از خودم نگران آینده‌ی مالی من هستند. سفر خارجی شاید محال‌ترین گزینه برای منی باشد که دیگر کار مناسبی ندارم و تنها با حق التدریس بخور و نمیر دانشگاه روزگار می‌گذرانم. دلار امسال حسابی گران شد و خیلی‌ها دیگر به سفر خارجی فکر نمی‌کنند. بعضی‌ها هم که دلار دارند، اصلاً پیش از گرانی دلار هم به سفر خارجی فکر نمی‌کردند! آن‌ها دلار را همچون طلا پس‌انداز می‌کنند برای روز مبادا!

اما من و دوستانم که عاشق سفریم، روز مبادا را نمی‌شناسیم. روز مبادا برای ما همین روزهایی است که می‌خواهیم کاری برای دل خودمان بکنیم که بعدها مدیون خودمان نشویم تا مبادا فردا روزی حسرتی بماند در دلمان و بگوییم: «ای کاش ...»

باید کاری کنم. سفری بروم. حالم این روزها زیاد جالب نیست. سال سختی را پشت سر گذاشته‌ام. گویی سال‌هاست که جنگیده‌ام و حالا در این ماکت کره‌ی زمین دنبال گوشه‌ی دنجی می‌گردم برای آرامش، برای کمی تفکر و رهایی. خیلی چیزها روی قلبم و ذهنم سنگینی می‌‌کند، دنبال فرارم اول از خودم بعد از دنیای اطرافم بعد اما مطمئنم که در آخر به خودم باز خواهم گشت، این‌بار اما به خود خالی از خودم. شکی ندارم که سفر از درون من آغاز می‌شود. به قول زنده‌یاد حسین منزوی: «سفر، گریختنی در مه است، سوی امید؟ و یا گریختن از خویش، ناامیدانه؟ از خود چگونه گریزم که بار خویشتنم، امانتی است هم از سرنوشت بر شانه.»

انگشتم را می‌گذارم روی «ویتنام» یاد کتاب «زندگی، جنگ و دیگر هیچ» اثر اوریانا فالاچی می‌افتم که در مهر ماه وقتی وسط جنگ‌های جهانیِ درونم، تنهایی دوچرخه را برداشتم و رفتم بوستان جهان‌نما که با خودم خلوت کنم، با خود بردمش و همین که چند صفحه‌ی اولش را خواندم گفتم: «الهام، ویتنام برای تو خیلی چیزها دارد، از دستش نده!» پس به ویتنام خواهم رفت. ویتنام برای منِ جنگنده حتما درس‌های فراوان دارد.

 

1.jpg

محل برگزاری جلسات تک‌نفره‌ی من و آغاز داستان سفر

خودم را به راه می‌سپارم، هر چه بادا باد!

در پرواز ایرآسیا نشسته‌ام، از کوالالامپورِ مالزی رهسپار هانویِ ویتنام هستم. بلیط پرواز قبلی که از تهران به کوالالامپور با ماهان بود را درست فردای روزی که نمره‌ی آیلتسم آمد، خریدم و در سررسید کوچکم در روز سوم مرداد 1398 نوشتم: «خرید بلیط رفت و برگشت مالزی، 4777000 تومان؛ رفت 30 مهر، برگشت 28 آبان». نمی‌دانم خرید بلیط نتیجه‌ی حال خوب نمره‌ی آیلتسم بود، یا حاصل گپ و گفت روز قبلش با دوستانم در کافه وارطان و یا آن جلسه‌ی تک نفره‌ی 27 اسفند 1397 پای تختم! اما حاصلش شد، استارت زدن جدی سفر با خرید بلیط رفت و برگشت تهران-کوالالامپور از سایت trip.ir.

 

2.jpg

30 مهر ماه 1398، پرواز ماهان: تهران-کوالالامپور، سفر در فصل نارنگی

3.jpg

1 آبان ماه 1398، فرودگاه KL2 کوالالامپورِ مالزی

4.jpg

پرواز ایرآسیا: کوالالامپور-هانوی، آغاز سفر یک ماهه از هانویِ ویتنام

امروز یکم آبان ماه 1398 است. دیشب با پرواز ماهان به سمت کوالالامپور حرکت کردیم و صبح که رسیدیم به فرودگاه فوراً سراغ فرودگاه KL2 را گرفتیم و با اتوبوس‌های داخل فرودگاه خیلی راحت توانستیم خودمان را به پرواز ویتنام برسانیم که تنها دو ساعت و نیم از زمان رسیدن ما به مالزی فاصله داشت.

فاطیما، همسفرم در صندلی کناری نشسته است. داستان آشنایی یک ماهه‌ی ما با هم و بعد از آن همراه شدنش با من در سفری که برایش حدود 5 ماه فکر و برنامه‌ریزی کرده بودم و می‌خواستم که تنهایی نقشه‌اش را اجرا کنم، خودش از داستان‌هایی است که بعدها در پاسخ به این سوال که: «چطور شد؟» خواهم گفت: «نمی‌دانم، یهو شد، به دلم افتاد که بودنش در این سفر لازم است.» من، الهام‌‌، همواره به الهامات درونیم اعتماد می‌کنم، آن‌ها هیچ‌گاه به من دروغ نگفته‌اند.

کوله بر دوشیم، بدون بار، سوار بر یکی از ارزان‌ترین پروازهای شرق آسیا، این را بدون اینکه از پیش بدانید از صندلی‌های کیپِ هم و راهروی تنگ هواپیما می‌شود فهمید. از غذا هم که خبری نیست. با خودمان خوراکی‌هایی آورده‌ایم و هر وقت که دلمان بخواهد می‌خوریم. باید برای سفر یک ماهه‌ای که در پیش گرفته‌ام تا حد ممکن صرفه‌جویی کنم. برای سفر ویتنام 105 دلار پول ویزا شد و 57 دلار هزینه‌ی همین پرواز ایرآسیا. کلی تحقیق کرده‌ام تا سفرم به اقتصادی‌ترین روش ممکن اجرا شود، همه‌ی خرج‌هایم را هم در دفترچه‌ی کوچکم می‌نویسم. برای من که به نوعی بیکارم، آمدن به سفر یک ماهه برای دیدن 4 کشور خارجی، ویتنام، کامبوج، تایلند و مالزی، دیوانگی محض است. حالا اگر هوای جیبم را هم نداشته باشم، بعد از بازگشتن از سفر کلاً باید دور سفر دوباره را خط بکشم!

 

سلام بر هانوی

بعد از دو ساعت و نیم رسیده‌ایم به فرودگاه بین‌المللی نوی بای (Noi Bai) هانوی، الان ساعت 15:15 است و مقابل آفیسر فرودگاه ایستاده‌ام تا مهر ورودم را بزند. امروز سه تا مهر خورده شد در پاسپورتم، دو تا برای ورود و خروج در فرودگاه مالزی و یکی هم ورود به ویتنام. برای ما دارندگان پاسپورت ایرانی هر کدام از این مهرها خودش گذشتن از هفت خوان رستم است. این نکته را وقتی سفارت کوچک ویتنام به تمام مدارکم بی‌جهت گیر داد و بعد از یک ماه ویزا برایم صادر شد، فهمیدم. به دوستم همان موقع گفتم: «می‌ترسم ویتنام هم مثل آمریکا بهم ویزا نده!» مریم گفت: «نه بابا، ویتنام کجا، آمریکا کجا؟!» اما برای من گاهی نشدن‌ها همین‌قدر بی‌خود و بی‌دلیل بوده، شاید یکی از دلایل این سفرم همین باشد، بی‌خیالِ نشدن‌ها شدن!

با فاطیما می‌رویم و سوار یکی از اتوبوس‌های فرودگاه می‌شویم که پسرک باجه‌ی بلیط فروشی با دیدن آدرس هاستل‌مان به ما نشان داد. حس و حالم خیلی خوب است، ویتنام یک جور خوبی دلنشین است. حتما روزهای خوبی را در آن سپری خواهم کرد. اتوبوس راه می‌افتد و از بزرگراهی می‌رود که بیشتر از ماشین از آن موتور رد می‌شود. عصر دلنشینی است و ما با چشمانی پر از تماشا از پنجره‌های دو طرف اتوبوس اطراف را نگاه می‌کنیم. مسیر را از روی اپلیکیشن مپس‌می (MAPS.ME) چک می‌کنم و شاگرد راننده هم که حواسش به موقعیت هاستل ما هست، همان نزدیکی‌ها ما را پیاده‌ می‌کند.

 

5.jpg

 اولین برخورد با چهره‌ی هانویِ ویتنام

6.jpg
سلام بر ویتنام، این‌جا هانوی است.

از خط عابر پیاده که عبور می‌کنیم، اولین چیزی که می‌بینیم دریاچه‌ی زیبا و معروف شهر هانوی (Hoan Kiem Lake) است. هاستل نامش The Burrow است، در بافت قدیمی شهر هانوی نزدیک دریاچه، جایی حوالی میدان قدیمی (Old Quarter). مپس‌می‌ می‌گوید رسیده‌ایم به لوکیشن اما هر چه نگاه می‌کنیم تابلویی نمی‌بینیم. از چند نفر می‌پرسیم و به ما راهروی باریکی را نشان می‌دهند. کوچه‌ی تنگ و تاریکی است، واردش که می‌شویم انگار حیاط خلوت یک خانه است، اما ته کوچه چراغی روشن است. گویی کافه‌ی کوچکی است به بزرگی یک میز چهار نفره! پسر جوانی می‌آید جلوی در شیشه‌ای و نام هاستل را به صورت سوالی می‌پرسد و ما می‌گوییم بله. پس از گرفتن پاسپورت و یادداشت کردن اطلاعاتمان و دادن یک لیوان آب به دستمان، راهنمایی‌مان می‌کند تا از پله‌های چوبی مارپیچ و تنگ گوشه‌ی مغازه به طبقه‌ی دوم برویم. تخت‌هایمان را تحویل می‌دهد و می‌رود. خوب اولین هاستل ما خیلی دلگیر است اما بیشتر از این هم انتظار نداشتم، شبی 3 دلار می‌ارزد!

 

هانوی‌گردی: غذا، رقص و لبخند

وسایل‌مان را می‌گذاریم و لباس عوض می‌کنیم و فوری راه می‌افتیم به سمت دریاچه. شنیده‌ام شب‌های کنار دریاچه حال و هوای خیلی خوبی دارد. شهر خیلی شلوغ است. به جز مردم محلی و ما توریست‌ها، چیزی که بیش از همه جلب توجه می‌کند، موتورسوارها هستند. پیاده‌روها پر است از میز و صندلی‌های کوتاه که مرا یاد میز و صندلی‌های مهد کودک‌ها می‌اندازد. روی میزها پر است از غذاهای رنگارنگ ویتنامی و گردشگران و مردم محلی که همگی با لبخند در حال بلعیدن آن لقمه‌های به ظاهر لذیذ هستند. ما هم می‌نشینیم پشت یکی از میزها و اسپرینگ رول سفارش می‌دهیم. اولین گاز را که از اسپرینگ رول می‌زنم، می‌خورد توی ذوقم! احساس می‌کنم نپخته است و سعی می‌کنم مُشمبای دورش را دربیاورم. کمی که تلاش می‌کنم تازه می‌فهمم، مشمبا نیست، نان برنجی است اما خام!

 

7.jpg
نمونه‌ای از ویترین‌های کوچک غذاهای خیابانی
8.jpg
 نمونه‌ای از یک منوی غذا
ehkOigvTykneLFyKCyl8FBnwNcG7PRUIUdhDRn5O.jpeg
 اولین شام ما، اسپرینگ رول و سالاد پرنده!
10.jpg
 دسر بعد از غذا، ژله‌ی نارگیل

دور دریاچه خیلی شلوغ نیست، پر است از آرامش و نورهای زیبا. نگاه می‌کنم و پر از حال خوب می‌شوم. ناگهان می‌بینم صدای موسیقی می‌آید. جلوتر که می‌رویم، می‌بینیم ده، دوازده نفر، هماهنگ با هم می‌رقصند. خیلی جالب است، همه خانم هستند و جالب‌تر اینکه عابرین پیاده هم گهگاهی با گروه همراهی می‌کنند و بعد از چند دقیقه رقصیدن، راهشان را ادامه می‌دهند و می‌روند. عجب هماهنگی بی‌نظیری، چه صلح عمیقی! این‌جا و اکنون همان‌ جایی است که می‌خواستم باشم. لبخند می‌زنم و در دل شاکرم.

 

11.jpg
دریاچه‌ی هوان‌کیم، نمادِ هانویِ ویتنام
12.jpg

سکوت و زیبایی دریاچه در شب

13.jpg
فضای متفاوت رستوران‌ها و کافه‌های دور دریاچه با آنچه در خیابان‌ها می‌گذرد.
14.jpg
یکی از هزاران کودک ویتنامی

هانوی‌گردی: نام نیک، آرامش ابدی

صبح راه می‌افتیم به سمت مقبره‌ی هوشی‌مین، رهبر فقید ویتنام در جنگ با آمریکا. خیابان‌ها خلوت است اگر چه دست‌فروش‌ها همه در حال بساط کردن و یا رفتن به محل کار هستند. دوربینم را بر دوش گذاشته‌ام و بی‌وقفه عکس می‌گیرم. خیابان‌ها پر از حس خوب است، پر از لبخند و آرامش. یک نارگیل می‌خریم و با دو تا نی آبش را می‌نوشیم و بعد هم یک دراگون صورتی و این می‌شود صبحانه‌ی امروزمان. از هاستل تا مقبره‌ی هوشی‌مین (Ho Chi Minh Mausoleum) حدود 2 کیلومتر یعنی تقریباً 30 دقیقه پیاده راه است و ما هم عجله‌ای نداریم.

 

15.jpg
حال و هوای رستوران‌های هانوی در صبح
16.jpg
 آب نارگیل
17.jpg

دست‌فروشان به سرکار می‌روند.

18.jpg
 بساط‌هایشان پر از طراوت است.
19.jpg
زنان پر تلاش در همه‌ جای این شهر هستند.
20.jpg
میوه‌ی استوایی به نام دراگون
21.jpg
هانوی، ویتنام، در مسیر آرامگاه هوشی‌مین
22.jpg
بارش گل بهاری و بر لبانش گل لبخند
23.jpg
همین قدر زیبا، اینجا هانویِ ویتنام است.

آرامگاه و موزه‌ای که به افتخار رهبر بزرگ جنگ ویتنام ساخته شده بسیار عظیم است. در اطراف محوطه پر از تاج‌ گل‌های اهدایی است. گویا هر روز چنین تاج گل‌هایی را به این فضا اهدا می‌کنند. جسد مومیایی شده‌ی هوشی‌مین در اتاقک سنگی نسبتا کوچکی در یک قاب شیشه‌ای قرار دارد و چهار گوشه‌ی اتاق خنک و معطر نیز سربازهای ویتنامی نیزه به دست با احترام ایستاده‌اند. مسیر بازدید، دور تا دور قاب شیشه‌ای مشخص است از آن در سکوت مطلق عبور می‌کنیم و به محوطه باز می‌گردیم. 

 

24.jpg
محوطه‌ی بزرگ آرامگاه هوشی‌مین
25.jpg
مقبره‌ی کوچک هوشی‌مین (فیلم‌برداری و عکاسی در داخل فضا ممنوع است)
26.jpg
دروازه‌ی شمالی ساخته شده در سال 1805 (تنها دروازه‌ی باقیمانده از 5 دوازه‌ی موجود در اطراف شهر)
27.jpg
حال و هوای کوچه و خیابان‌های هانوی
28.jpg
کلیسای سنت جوزف (St. Joseph’s Catherdral)

در مسیر بازگشت، در یک رستوران کوچک محلی اطراف دریاچه ناهار می‌خوریم و من دندان دردم شروع می‌شود. آن‌قدر درد دارد که تقریباً چیزی از غذا نمی‌فهمم. باید به هاستل برگردم و کمی استراحت کنم، شاید بهتر شدم.

 

29.jpg
 ناهاری که اسمش یادم نیست و پلویی که سیرم نکرد!

عصر راهی میدان قدیمی هانوی می‌شویم و به سمت موقعیت مکانی دفتر فروش بلیطی که مریم داده (The Sinh Cafe Tourist) می‌رویم تا برای روزهای آتی به این ترتیب بلیط اتوبوس بخریم:

  • 3 آبان: تور یک روزه‌ی خلیج هالونگ (Halong Bey)
  • 4 آبان: صبح از هانوی به نین‌بین (Nin Binh)؛ شب از نین‌بین به هوئه (Hue)

پیش‌تر برای روزهای آتی این‌گونه برنامه‌ریزی کرده‌ام:

  • 6 آبان: صبح از هوئه به هوی‌آن (Hoi An) با اتوبوس
  • 7 آبان: صبح از هوی‌آن به دانانگ (Da Nang) با اتوبوس
  • 8 آبان: صبح از دانانگ به هوشی‌مین (Ho Chi Minh) با پرواز ایرآسیا

 

  • 30.jpg
     بلیط خریداری شده برای رفتن به نین‌بین و هوئه

بعد از اینکه از خرید بلیط فارغ شدیم، می‌رویم داروخانه‌ی نزدیک هاستل و من با نشان دادن ترجمه‌ی ویتنامی عبارت: «دندانم درد می‌کند، لطفا یک مسکن به من بدهید!» در گوگل ترنسلیت، یک قطره و یک ورق قرص را به قیمت 12 دلار می‌گیرم. به سمت کوچه‌ی قطاری (Train Street) می‌رویم تا عبور قطار از کوچه را نظاره کنیم اما خبری نیست. پس در مقابل کافه‌ رستورانی می‌نشینیم و ضمن گفت و گو با دو مرد ویتنامی، کباب شدن تمساح مادر مرده را تماشا می‌کنیم. آن روز تا پاسی از شب کارمان می‌شود دور دور، دورِ دریاچه و محله‌های اطراف و البته خوردن قهوه‌ی معروف و لذیذ ویتنام در کافه‌ی Giang که 73 سال از عمرش می‌گذرد.

 

31.jpg
نمایی از کوچه‌ی قطاری (Train Street)
32.jpg
تمساح کبابی
33.jpg
گپ و گفتی کوتاه با دو مرد ویتنامی
34.jpg
 شام، ساندویچ محلی
35.jpg
یکی از هزاران کودک ویتنامی
36.jpg
شب‌های فراموش نشدنی دریاچه‌ی هانوی

خلیج هالونگ: یک دریا دلتنگی

امروز جمعه سوم آبان 1398 است. انگار می‌خواهیم مثل همه‌ی جمعه‌های ایران برویم گردش یک روزه! کوله‌ی دوربین را می‌گذارم روی کولم و کلاه کرم رنگی که دیروز خریدم را بر سر می‌گذارم و می‌رویم مقابل آژانسی که با کلی چانه زنی طور یک روزه‌ی هالونگ‌بی را نفری 40 دلار به ما فروخت. حدود ساعت 8 میدل‌باس می‌آید و روانه می‌شویم. حدود یک ساعت بعد می‌رسیم به مرکز صید و فرآوری مروارید هالونگ (Halong Pearl) در میانه‌ی راه خلیج هالونگ‌بی. از صنایع دستی و موزه‌ی مروارید و توضیحات راهنما استفاده می‌کنیم و بعد مسیر را ادامه می‌دهیم و حدود یک ساعت و نیم بعد به محوطه‌ی بزرگ بندر برای سوار شدن به کشتی می‌رسیم. فضای کشتی مانند یک رستوران است و هر چهار نفر دور یک میز می‌نشینند. بعد از توضیحات راهنما زمان صرف ناهار می‌رسد و من که درد دندانم به کمک مسکن‌ها کمی آرام گرفته از خوردن غذاهای لذیذ به ویژه میگو و ماهی حسابی لذت می‌برم.

 

37.jpg
بندرگاه هالونگ
38.jpg
ناهار در کشتی

در اطراف میز غذاست که آقای میان‌سالی به سمتم می‌آید و به زبان فارسی از من می‌پرسد: «میگوها خوشمزه است، نه؟» می‌پرسم: «ایرانی هستید؟» نامش هاشم است از کانادا آمده به همراه دوستش آقا رفیق که ساکن آلمان است. آمده‌اند به دختر و پسرشان که چند سالی است با هم ازدواج کرده و در ویتنام زندگی می‌کنند، سربزنند. افغانی هستند و سال‌هاست که به خاطر جنگ پناه برده‌اند به آلمان و کانادا. خیلی با هم دوست می‌شویم و هر بار که از گردش دور جزیره‌ها برمی‌گردیم روی عرشه‌ی کشتی، برایمان از خاطرات افغانستان و البته درد غربت می‌گویند، دردی که بعد از گذشت سی، چهل سال هنوز آرام نشده است.

میان صخره‌های برآمده از دل آب، از یک غار دیدن می‌کنیم، از پله‌هایی بالا می‌رویم و منظره‌ی بی‌بدیل خلیج را به تماشا می‌نشینیم، با قایق‌های دو نفره پارو می‌زنیم و می‌رسیم به یک فضای محصور بین صخره‌ها و میمون‌های بازیگوشی را تماشا می‌کنیم که به سکوت بی‌پایان مرگ و زندگی با فریادهایشان شور می‌بخشند و در پایان هم بر روی عرشه‌ی کشتی به نظاره‌ی بی‌نظیرترین غروبی که تاکنون دیده‌ام، می‌نشینیم.

 

39.jpg
نمونه‌ی یک کشتی مسافربری در خلیج هالونگ
40.jpg
 اولین چشم‌انداز زیبا بعد از بالا رفتن از پله‌های بسیار
41.jpg
نمای زیبای هالونگ‌بی از ارتفاع
42.jpg
یکی از ده‌ها قایق ماهی‌گیری در خلیج هالونگ
43.jpg
غار کوچک داخل یکی از جزایر خلیج
44.jpg
نمای دریاچه از دهانه‌ی غار
45.jpg
میمون‌های بازیگوش که از غوغای جهان فارغند و ما که با قایق سواری و پارو زدن عشق می‌کنیم.
46.jpg
غروب دلگیر خلیج

بر عرشه‌ی کشتی، همچنان که نسیمی دل‌انگیز روحم را نوازش می‌کند، چشم‌هایم را می‌بندم و با خود می‌اندیشم: «آدم‌ها بعد از هر سختی، یاد می‌گیرند که قوی باشند، یاد می‌گیرند بایستند و از دل مشکلات خودشان را بالا بکشند اما یک جای زندگی، شاید در طلوعی حیرت‌انگیز یا غروبی دل‌انگیز، دلشان تنگ می‌شود. من می‌گویم، دلشان برای همان خودِ ساده‌ی ضعیفشان تنگ می‌شود. من معتقدم آدمی در صلح به وجود می‌آید، جنگ انتخاب او نیست! اما جنگ اجبار زندگی است و نمی‌توان از این حقیقت گریخت.»

 

47.jpg
آسمان مدام رنگ عوض می‌کند تا برسد به سیاهی که بالاتر از آن رنگی نیست.

هوا تاریک می‌شود و می‌رسیم به بندر. از دو مرد پارسی‌گو خداحافظی می‌کنیم و سوار بر اتوبوس به هانوی باز می‌گردیم. شب آخرمان در هانوی است و دلمان نمی‌آید از شب‌های کنار دریاچه دل بکنیم. چون شب تعطیلات آخر هفته است، امشب همه جا پر از ساز و آواز است. دیگر همه می‌رقصند با هر سازی، هر جایی و آنچه از همه عجیب‌تر است هماهنگی بی‌نظیر رهگذران است با هم! گویی سال‌هاست که با هم تمرین رقص کرده‌اند. هماهنگی‌شان من را یاد پاهای دوستان کُردمان می‌اندازد، هنگام رقص در عروسی کانی‌شیرین! (مهمان خوان پربرکت کردهای سرزمینم؛ سفر با دوچرخه از ارومیه به سنندج)

اکنون به این باور رسیده‌ام که رفتن به میانه‌ی میدان، هماهنگی می‌آورد، چه میدان رقص، چه میدان جنگ! تنها کافی است با خودت در صلح باشی آنگاه در هماهنگی کامل خواهی بود با جهانی که به ساز تو خواهد رقصید.

 

48.jpg
چند نمونه از اسکناس‌های ویتنام (نرخ برابری با دلار آمریکا در زمان سفر ما 0.000043)

تام‌کوک، نین‌بین: شالیزار، باران، یاد گیلان

صبح بعد از خوردن صبحانه‌ی پر کالری، ساندویچ موز با یک فنجان نسکافه، برای خودمان در ‌آشپزخانه‌ی کوچک هاستل چند تا لقمه‌ی پنیر و گردو درست می‌کنیم و وسایل را جمع می‌کنیم و منتظر اتوبوس نین‌بین می‌شویم. نین‌بین (Ninh Binh) شهری در 100 کیلومتری جنوب هانوی است که به داشتن شالیزارهای زیبا معروف است. وقتی داشتم با مریم، دوستم که نوروز 1398 به ویتنام سفر کرده بود، برای این سفر برنامه‌ریزی می‌کردم، به این نتیجه رسیدیم که چون این شهر بر سر راه هوئه است بهتر است یک روز را به آن اختصاص دهیم و شبانه به سمت هوئه برویم که فاصله‌اش از نین‌بین 575 کیلومتر است. به این ترتیب، صبح روز بعد به هوئه خواهیم رسید و در زمان صرفه‌جویی خواهیم کرد. 

 

49.jpg
توقفگاه بین راه هانوی به نین‌بین، کارگاه نقاشی معلولین
50.jpg
نقاشی الهام گرفته از دریاچه‌ی تام‌کوک

بعد از حدود 2 ساعت می‌رسیم به تام‌کوک (Tam Coc) و خانم شاگرد راننده که گویی نماینده‌ی آژانس است، به ما که جزء معدود افرادی هستیم که می‌خواهیم به نین‌بین برویم، توضیح می‌دهد که می‌توانید اینجا با یک ماشین دیگر که دفتر ما برایتان می‌گیرد به نین‌بین بروید یا می‌توانید همین تام‌کوک را بگردید و شب به نین‌بین بروید چون نین‌بین هیچ چیزی ندارد، همه چیز در تام‌کوک است! ما هم پشت سر همه‌ی مسافرهای اتوبوس پیاده می‌شویم و کوله‌هایمان را در دفتر آژانس می‌گذاریم تا اول شب بیاییم و برشان داریم. کوله‌ی دوربینم را برمی‌دارم و چند قدم آن طرف‌تر دو دوچرخه کرایه می‌کنیم برای یک روز کامل و می‌رویم تا مسیر رفت و برگشت تام‌کوک – نین‌بین را با دوچرخه کشف کنیم، مسافت حدودی رفت و برگشت روی نقشه 22 کیلومتر است.

هوا بسیار عالی است، اول گشتی دور دریاچه‌ی تام‌کوک می‌زنیم و بعد راه می‌افتیم از میان مزارع برنج و به کمک مپس‌می می‌رویم به سمت نین‌بین.

 

51.jpg
دوچرخه‌هایی که برای یک روز هر یک را به قیمت 4 دلار کرایه کردیم.
52.jpg
گشت دور دریاچه‌ی تام‌کوک با دوچرخه
53.jpg
دریاچه‌ی زیبای تام‌کوک
54.jpg
دختر بچه‌های دوست داشتنی اطراف دریاچه‌
55.jpg
شالیکاران ویتنامی

بعد از 12 کیلومتر رکاب‌زنی رسیده‌ایم به نین‌بین، بیست دقیقه‌ای است که باران شدیدی شروع شده و انگار خیال بند آمدن ندارد. ما هم که پناه آورده‌ایم به زیر سقف یک سوپرمارکت محلی، کلی با پدر و مادر و پسرک فروشنده دوست شده‌ایم و خرید هم کرده‌ایم اما بیش از این ماندن جایز نیست‌، شاید تا شب باران تمام نشود. ما که از هوای صبح، پیش‌بینی باران را نمی‌کردیم، بدون بارانی در مسیر برگشت راه می‌افتیم و کلاً همچون موش آب کشیده می‌شویم.

 

56.jpg
نین‌بین و باران سیل آسایی که بی امان می‌بارید!

باران بند آمده است و از موها و لباس‌هایم آب می‌چکد. تلویزیونی که گوشه‌ی دیوار جایی نزدیک به سقف نصب شده ترانه‌ی نوستالژیک مادرن‌تاکینگ را پخش می‌کند، همانی که می‌خواند: You're my heart, You're my soul, … و مرد میان‌سال با عینک ته استکانیش خیره آن را تماشا می‌کند. از لحظه‌ای که وارد خانه رستورانشان شدیم جز لبخند چیزی تحویلمان نداده‌اند. ما که در میانه‌ی راه برای رفتن به سرویس بهداشتی از در باز حیاط وارد شدیم، با پانتومیم به این دو زوج دوست داشتنی حالی کردیم که نیاز به توالت داریم و بعد آنقدر مهرشان به دلمان نشست که نشستیم تا ناهارمان را هم همین جا بخوریم و بعد برویم. نودل مخصوص زن که کوکب خانمی است برای خودش را می‌خوریم و با دل و بدنی گرم راه می‌افتیم به سمت تام‌کوک.

 

57.jpg
 نودل داغ و دلچسب
58.jpg
یکی از مسیرهای بکر میان شالیزارها

در انتهای یکی از ده‌ها مسیر میان شالیزارها، رسیده‌ایم به معبدی ساکت و خلوت، دختر جوان متولی معبد جلو می‌آید و از فاطیما می‌خواهد که به معبد کمک کنیم. کفش‌هایم را در می‌آورم و آرام به سمت در کوچک معبد می‌روم. مردی در حال سجده مقابل خدای با اقتدار نشسته در معبد است. کمی نگاهش می‌کنم و بعد می‌بینم مرد با عجزی بی‌نظیر سرش را بارها به زمین می‌زند جوری که صدای ضربه شنیده می‌شود. فاطیما که سکه‌ای را در قلک معبد انداخته هنوز چند قدم از قلک دور نشده، دوباره باز می‌گردد و اسکناسی می‌اندازد!

آرام جوری که سکوت معبد به هم نخورد، می‌پرسم چرا دوباره پول انداختی؟ می‌گوید افتادن سکه‌ی اولی خیلی صدا داشت، دلم برای خدایشان سوخت! از خنده ریسه می‌روم و می‌دوم به سمت حیاط معبد. خدای من این چگونه خدایی است که صدای ضربه‌های سر این بنده‌ خدای افتاده بر پاهایش را نمی‌شنود و آن وقت بنده‌اش دلش برای قلک خالی خدایش می‌سوزد؟! دلم برای کل بشریت می‌سوزد که در جنگ پایان ناپذیر بین ایمان و کفر عمری سرگردانند و با یک علامت سوال و تعجب بزرگ در ذهنم پناه می‌برم به دوچرخه چرا که راهی جز اعتدال نمی‌یابم.

 

59.jpg
و معبدی خلوت در انتهای جاده‌ای سرسبز

بعد از 27 کیلومتر دوچرخه‌سواری خاطره ‌انگیز، اول شب برمی‌گردیم به آژانس مسافربری در تام‌کوک و بعد از عوض کردن لباس‌های خیس‌مان، آژانس یک گرب (ماشین‌های کرایه‌ای در کشورهای جنوب شرق آسیا) برایمان می‌گیرد و می‌رویم به نین‌بین، در لابی یک هتل که روی بلیط نوشته شده، می‌نشینیم تا اتوبوس هوئه بیاید و راهی شویم.

 

60.jpg
اتوبوسی که از مبدأ هانوی به سمت هوئه می‌رود، ما را در میانه‌ی راه سوار کرده است.

این هم یکی از جذابیت‌های این سفر است، اینکه دراز کشیده در طبقه‌ی دوم تختی در حال رفتن از شهری به شهر دیگر باشی، سوار بر هاستلِ سیار در راه هوئه!

 

هوئه: موتورسواری و عشق و حال

امروز پنجم آبان 1398 است. اینجا هوئه مقر امپراطوری کهنِ ویتنام است و کلی سازه‌های تاریخی در آن وجود دارد. صبح حدود ساعت 7 رسیدیم به هاستلِ Friendly House Hostel. هاستل بسیار خوبی است، این را از استقبال گرم مسئول هاستل و صبحانه‌ی خوشمزه‌ای که در بدو ورود به ما داد فهمیدم. دلش برایمان حسابی سوخته زیرا صبح که از اتوبوس پیاده شدیم، متوجه شدیم کل کوله‌ی فاطیما غرق آب است. راننده هم بدون توجه و یا حداقل عذرخواهی گذاشت و رفت. گویا دیشب که ما در اتوبوس خواب بودیم، چندین بار موقع پیاده و سوار شدن مسافرها، کوله‌ی فاطیما به بیرون پرت شده و هوا هم که بارانی بوده، خلاصه کل کوله انگار که در جوی آب افتاده باشد، خیس خالی بود.

اکنون ساعت 8 است، نشسته‌ام و به موتورهایی که مقابل درب هاستل در کوچه پارک است نگاه می‌کنم و آخرین قطرات قهوه‌ی خوشمزه‌ی ویتنامی را سر می‌کشم. در حال مشورت با صاحب هاستل در مورد فرصت یک روزه برای گشتن کل هوئه و دیدن مهم‌ترین جاهای آن هستیم. نگاه مشتاقانه‌ام را به موتورها می‌بیند و پیشنهاد می‌کند که برای یک روز موتور کرایه کنیم و بیشتر جاهای شهر را ببینیم. کمی می‌ترسیم اما از نحوه‌ی روشن و خاموش کردنش می‌گوید و ما هر دو هم که سایکل توریست، پیشنهادش را به دیده‌ی منت می‌پذیریم.

 

61.jpg
صبحانه‌ی هاستل در بدو ورود به هوئه و قهوه‌ی لذیذی که طعمش هیچ‌گاه از خاطرم نمی‌رود.

وسایل‌مان را در اتاق می‌گذاریم و بعد از دوش گرفتن و شستن لباس‌های خیس‌مان (همان‌هایی که دیروز زیر باران سیل‌‌آسای نین‌بین پوشیده بودیم)، آن­ها را در بالکن و روی صندلی‌ها و روی تخت‌هایمان پهن‌شان می‌کنیم و راهی گشت و گذار در هوئه می‌شویم.

«یوووهووو اینجا هوئه است. صدای من را از پشت موتوری می‌شنوید در میان صدها موتوری که از کنارمان عبور می‌کنند. اینجا ویتنام است، کشوری که تعداد موتورسوارهایش بیش از نیمی از جمعیتش است، یعنی تنها کودکان و برخی از سالمندان ناتوان موتورسواری نمی‌کنند!» خوب فیلم گرفتن با موبایل بس است، بهتر است از این لحظات تا می‌توانم لذت ببرم. موبایلم را در جیبم می‌گذارم و در حالی که پشت فاطیما را گرفته‌ام و در این هوای مطبوع کیف می‌کنم، می‌رسیم به محوطه‌ی سلطنتی (Imperial City) هوئه که شامل: کاخ فرمانروایی، معبد، بت‌کده و برج و باروهای قدیمی است.

 

63.jpg

یکی از ساختمان‌های قدیمی که کاربرد نظامی داشته است.

64.jpg
مقر فرمانروایی (ساختمان سلطنتی بر روی نقشه با نام Citadel)
65.jpg
 یکی دیگر از راه‌های ورودی ساخته شده در دل دیوارهای محوطه
66.jpg
کودکان مدرسه‌ای که برای گردش یک روزه به این فضای تاریخی آورده شده بودند.
67.jpg
معبد درون شهر سلطنتی
68.jpg
 بت‌کده‌ی تیان‌مو (Thien Mu Pagoda)

کل محوطه‌ را گشته‌ایم و تازه یک ساعت و نیم گذشته، هنوز کلی وقت داریم. نقشه‌ای که از صاحب هاستل گرفته‌ایم را نگاه می‌کنیم و تصمیم می‌گیریم بر حسب شماره‌گذاری او برویم به مقبره‌ی امپراطور تودوک (Tu Duc Tomb) که میان راه پارک آبی متروکه (Abandoned Water Park) قرار دارد.

 

69.jpg
رودی که در سرتاسر هوئه جاری است به نام رود عطر (Perfume River)
70.jpg
نقشه‌ی هوئه و راهنمای گردش ما با موتور

در مسیر رسیدن به مقبره از جاده‌های بسیار سرسبزی در دل کوه عبور می‌کنیم و با فاطیما تصور می‌کنیم که در جاده‌های شمال ایران در حال موتورسواری هستیم و بعد خودمان از این تصور غیرممکن‌مان ریسه می‌رویم از خنده! از روستایی می‌گذریم و ناگهان دکور یک مغازه‌ی عود فروشی توجهمان را جلب می‌کند.

 

71.jpg
کارگاه ساخت عود

در حالی‌که مواد سر عود را با دست و وردنه لول می‌کنم از فاطیما می‌خواهم که فیلم بگیرد و این می‌شود تجربه‌ی بی‌نظیر ساخت عود که خانم جوان سبزِ قبا لطف کرد به ما یاد داد و منجر به خرید یک بسته عود شد.

 یک ربع بعد از کارگاه عودسازی، می‌رسیم به مقبره‌ی امپراطور تودوک اما با اطلاع یافتن از قیمت بلیط ورودی (20 دلار) با خودمان می‌گوییم: "مگه چیه؟ مثل بقیه است دیگه!" پس بی‌خیال دیدن بنای عظیم می‌شویم و از یک جاده‌ی بسیار زیبا راهی پارک متروکه می‌شویم.

 

72.jpg
ورودی مقبره
73.jpg
دریاچه‌ی میان پارک آبی متروکه
74.jpg
مجسمه‌ی اژدها که نماد این پارک و تنها جاذبه‌ی کنونی پارک محسوب می‌شود.

عصر است و آمده‌ایم تا محله‌های اطراف هاستل را بگردیم که ناگهان می‌رسیم به یک بازار محلی جالب، بازاری که تمام فروشنده‌هایش خانم هستند: یک بازار محلی زنانه!

 

75.jpg
در نقاط مختلف شهر چنین میزها و سفره‌هایی را به یاد مردگانشان می‌گذارند.
tmrMPupugOf51EzttyR1YqaAsVE96eE0jyaveKpI.jpg
بازار محلی در هوئه
77.jpg
فروشنده‌ها همگی خانوم بودند و بسیار شاد
78.jpg
 یکی از دلنشین‌ترین بازارهای محلی که به عمرم دیده‌ام با فروشنده‌های بسیار مهربان
79.jpg
سادگی، مهربانی و لبخند فروشندگان زن این بازار همواره در ذهنم می‌ماند.

شب بعد از پیاده‌روی طولانی در سطح شهر در کنار پلی زیبا تصمیم می‌گیریم به پرسه زدن چند ده کیلومتری در هوئه پایان بدهیم و با یک توک توک جالب که دو صندلی در جلو دارد و مرد سه چرخه ‌ران در پشت ما دو نفر رکاب می‌زند، خود را به نزدیکی هاستل برسانیم.

 

80.jpg
یکی از ده‌ها پلی که بر روی رود اصلی شهر هوئه ساخته شده

هوی‌آن: رقص فانوس‌ها در باد و بر آب

صبح روز ششم آبان 1398 بعد از خوردن صبحانه با اتوبوسی که از مقابل هاستل‌مان عبور می‌کند، که مدیر هاستل برایمان بلیطش را خریده، از هوئه راهی هوی‌آن می‌شویم. ما مسافران بین راهی اتوبوس هستیم و او هم ما را دو ساعتی بعد یک جایی میانه‌ی راه پیاده می‌کند و می‌گوید اینجا هوی‌آن است اما مپس‌می چیز دیگری می‌گوید! تا هاستلی که در دل هوی‌آن گرفته‌ایم، پنج کیلومتر راه است و ما هم کوله‌بردوشان خسته در ظهری داغ از وسط مزارع برنج عرق ریزان به سمت شهری که پیدا نیست حرکت می‌کنیم.

 

81.jpg
اتوبوس از هوئه به هوی‌آن
82.jpg
پیش به سوی هاستل از میان مزارع برنج و زیر آفتاب سوزان

بالاخره بعد از مرارت‌های بسیار، خسته و کوفته می‌رسیم به حوالی هاستل اما سر کوچه یک رستوران خوب می‌بینیم و ترجیح می‌دهیم هم ناهار بخوریم و هم خستگی در کنیم و بعد راهی هاستل Bana Home & Spa شویم.

 

83.jpg
ناهار سبکی که خوشمزه بود اما من را مثل همیشه سیر نکرد!

هاستل بانا یک خانه‌ی نوساز دو طبقه است که صاحبان خانه در طبقه‌ی هم‌کف و نیمی از طبقه اول زندگی می‌کنند. روی صندلی‌های میزهای چیده شده در حیاط می‌نشینیم تا فرآیند پذیرش انجام شود و اطلاعات پاسپورت‌هایمان ثبت شود و در همین حین با یک شربت خوشمزه که عصاره‌ی برنج و شهد است از ما پذیرایی می‌شود و عطش و خستگی آن پیاده‌روی طاقت‌فرسا بر طرف می‌شود.

 

84.jpg
 فضای اتاق ما در هاستل Bana Home & Spa در هوی‌آن

بعد از کمی استراحت و دوش گرفتن، راهی خیابان اصلی هوی‌آن شده‌ایم. هر چه جلوتر می‌رویم به زیبایی ساختمان‌ها و کافه‌ها و به همان نسبت به جمعیت مردم سرگردان چون ما در خیابان افزوده می‌شود، من هم تمام سعیم را می‌کنم تا از مناظر بی‌نظیر و آرامشی که در دل این هیاهو نهفته است، عکس بگیرم. آمده‌ام هوی‌آن تا رقص آتش فانوس‌ها را تماشا کنم، بر آب و بر باد؛ شاید این سه گانه‌ی زیبا بر خاک وجود خوش نشیند و روحم را نوازش کند. آمده‌ام اینجا تا رها کنم آتش درون وجودم را در باد صلح و به دست آب بسپارم تمام دغدغه‌های داغ وجودم را! 

 

85.jpg
کلوچه‌های موزی خوشمزه‌ای که یک دست­فروش می‌فروخت.
86.jpg
نمونه‌ای از غذاهای خیابانی (چیزی شبیه پیتزای میگو و خرچنگ)
87.jpg
کوچه و خیابان‌های شلوغ هوی‌آن
88.jpg
پل سرپوشیده‌ی ژاپنی­

فاطیما از تلاقی صور فلکی می‌گوید و از چیزهایی حرف می‌زند که برایم تازگی دارد اما در کل مفهومش این است که باید امشب بر آرزوهایمان تمرکز کنیم چرا که دنیا در حال تغییر و تحول بزرگی است و قرار است در سال 2020 که در آستانه‌اش هستیم یک تغییر عظیم همه چیز را بر هم بزند و اگر ما اکنون کاری برای آینده‌ی خود نکنیم محکوم به نابودی خواهیم بود!

حرف­هایش را جدی می‌گیرم و راستش کمی می‌ترسم از اینکه آینده‌­ام بدتر از گذشته‌ام باشد برای همین آرزوهایی را که روی کاغذ نوشته‌­ام داخل فانوس کوچکی که به قیمت 1 دلار از پیرزن فانوس فروش روی پل خریده‌­ام می‌گذارم و با یک دسته‌ی بیل مانند داخل آب رها می‌کنم. شاید راه تحقق آرزوهایم همین باشد، رها کردنشان!

 

90.jpg
 رودخانه‌ی هوآی (Hoai)
91.jpg
شب‌های رنگارنگ و زیبای هوی‌آن

دانانگ: قمر در عقرب

صبحانه را که در فضای حیاط هاستل می‌خوریم، فاطیما دوباره آمار قیمت بلیط اتوبوس تا دانانگ را می‌گیرد و مطمئن می‌شویم که اگر با خودروی برادر صاحب هاستل برویم، قیمتش خیلی با بلیط اتوبوس فرقی ندارد. پس وسایل را می‌گذاریم در صندوق عقب و از هوی‌آن، شهر فانوس‌ها خداحافظی می‌کنیم.

در میانه‌ی راه دانانگ، سمت راست جاده، دریای زیبای چین را می‌بینیم که جلوه‌ی آبیِ بی‌انتهایش چشم‌نوازی می‌کند. در همین حال، ناگهان اولین قطرات باران بر شیشه‌های ماشین فرود می‌آید و کم کم چنان ضرب تندی را در پیش می‌گیرند که نمی‌دانیم با چه ضربی برقصیم! می‌رسیم به سر کوچه‌ی هاستل، اما از همان سر کوچه تا درب ورودی هاستل که ده قدم بیشتر نیست، کاملا خیس می‌شویم.

هوا کاملا‌ً سیاه شده و باران آن چنان به شدت می‌بارد که نمی‌توان به بند آمدنش امیدی داشت، اما ما فردا صبح این شهر را ترک خواهیم کرد و آمده‌ایم تا پل طلایی (Golden Bridge) معروف به دستان خدا و Ba Na Hills را ببینیم. به دختر جوان مسئول هاستل می‌گوییم که می‌خواهیم به Ba Na Hills برویم و او برایمان از گرب قیمت می‌گیرد و یک قیمت نجومی می‌دهد (دو برابر کرایه‌ی آژانسی که صبح ما را از هوی‌آن به دانانگ آورد!)، با کلی کلنجار رفتن با خودمان که می‌ارزد یا نه؟! در انتها پیشنهاد می‌دهد که دوستش ما را با این قیمت ببرد که البته معقول نیست و چانه می‌زنیم و کمی قیمت را تعدیل می‌کنیم اما هنوز سه چهار کیلومتری از هاستل دور نشده‌ایم که پشیمان می‌شویم و از پسرک می‌خواهیم ما را برگرداند! چرا؟ چون دلمان نمی‌خواهد در باران و مه غلیظی که کوه را پوشانده بلیط جاذبه‌ای را بخریم که نمی‌توانیم از دیدنش لذت ببریم. به همین راحتی راه رفته را باز می‌گردیم و عطای تجربه‌ی نصف و نیمه را به لقایش می‌بخشیم و راه رفته را باز می‌گردیم.

روی تختم دراز کشیده‌ام و اندوه عظیمی مرا فراگرفته، احساس می‌کنم چیز مهمی را از دست داده‌ام. به دوستانم پیام می‌دهم و از ناراحتی‌ام می‌گویم. هر دو می‌گویند، اشکال ندارد مهم نیست، چیز خاصی را از دست نداده‌ای اما دلم راضی نمی‌شود. بارانی‌هایمان را تن می‌کنیم و با همسفرم می‌رویم کمی در خیابان‌های دانانگ قدم بزنیم و حداقل تا لب دریا برویم.

 

92.jpg
دریای طوفانی چین

مقابل دریای طوفانی چین ایستاده‌ایم. دریایی که شنیده بودیم بسیار زیبا است، اکنون جز امواجی گل‌آلود چیزی برای نشان دادن به ما ندارد. همسفرم برای دلداری به من می‌گوید که امروز قمر در عقرب است و سخت نگیر اگر اتفاقات آن جور که دلمان می‌خواست پیش نرفته است. درست می‌گوید، به سفر آمده‌ام که رهایی را تمرین و تجربه کنم. شاید این تمرین خوبی باشد، گیر ندادن به هیچ چیز! باید بگذارم عقرب‌ها کارشان را بکنند به هر حال قمر ما هم روزی از پس ابرهای سیاه رخ نمایان خواهد کرد.

 

93.jpg
کوچه‌ی قطاری دانانگ که گویا مثل آن کوچه‌ی هانوی معروف نشده
94.jpg
 پارک بزرگ نزدیک هاستل و گل‌های زیبای معلق بر روی آب
95.jpg
مرد مهربان میوه فروش که هندوانه را هم برایمان شست هم برید هم با ما خورد.
96.jpg
 یک شام خوشمزه­ که مثل همیشه دلم می‌خواست لااقل با یک تکه نان بربری بخورم تا سیر بشوم.

هوشی‌مین (سایگون): همه چیز عادی است!

30 اکتبر است، نشسته‌ایم پشت پنجره و همین­طور که آرام آرام قهوه‌ی صبحانه را با شیرینی کشمشی‌های وطنی می‌خوریم به حرکت هواپیماها نگاه می‌کنیم و منتظریم که گیت باز شود تا برویم به سمت هوشی‌مین، مقصد نهایی‌مان در ویتنام. حدود ساعت 7 از خواب بلند شدیم و وسایلمان را جمع و جور کردیم و با گربی که هاستل برایمان گرفته بود راهی فرودگاه کوچک دانانگ شدیم. این بلیط را از ایران و با مسترکارت مجازی 27.7 دلار خریده‌ام.

در فکر فرو رفته‌ام که چقدر بر خلاف دیروز امروز همه چیز عادی است که ناگهان از بلندگوی فرودگاه تلفظ وحشتناکی از اسم و فامیل خودم را می‌شنوم و با فاطیما شیرجه می‌رویم روی کوله‌هایمان و نمی‌فهمیم چگونه سوار هواپیما می‌شویم! به هر حال همه چیز عادی است و ما داریم دانانگ را بی آنکه چیز خاصی را دیده باشیم ترک می‌کنیم، حس نوزادی را دارم که هنوز چیزی از زندگی نفهمیده می‌میرد، همین­ قدر بی حس و معلق! شاید درستش همین باشد، گاهی سخت نگرفتن و تنها عبور کردن.

 

97.jpg
فرودگاه کوچک دانانگ

‌خوب رسیدیم به فرودگاه هوشی‌مین. نام این شهر قبلا سایگون بوده که بعد از جنگ ویتنام به نام رهبر جنبش استقلال طلبی این کشور تغییر یافته است. فرودگاه جمع و جور و کوچکی دارد ما هم که بار نداریم خیلی زود خودمان را می‌رسانیم دم در خروجی و با نشان دادن آدرس به مسئول خط اتوبوس، متوجه می‌­شویم که کدام اتوبوس را باید سوار شویم و راه می‌افتیم به سمت هاستلی که اسم غلط اندازی دارد! “My Friends Hotel”

مراحل پذیرش خیلی زود انجام می‌شود و می‌رویم وسایل‌مان را می‌گذاریم داخل اتاق و همان­ جا متوجه می‌شویم که دو تا از تخت­ها به صورت دائمی رزرو هستند و گویا دو فرد شاغل تنها برای اینکه سرپناهی داشته باشند و شب استراحت کنند به این هاستل که نامش هتل است می‌­آیند. به هر حال صحنه‌ی عجیبی است و اولین بار است که چنین چیزی را می‌بینم.

کمی که استراحت می‌کنیم راه می‌افتیم برای کشف جای جای شهر سایگون. در راه، اول یک نوشیدنی خاص می‌خوریم که ترکیب جالبی از آووکادو و سبزیجات معطر و شیر و موز است و بسیار ارزان در حد 1 دلار بعد می‌رویم به سمت ترمینال اتوبوسرانی تا برای دو روز بعدمان بلیط اتوبوس بخریم برای رفتن به پنوم ­پن (پایتخت کامبوج). بلیط را به قرار دانه‌ای 15 دلار می‌خریم و بعد می‌رویم به سمت جاذبه‌ی معروف شهر یعنی قصر استقلال (Independence Palace) که در واقع موزه‌ی تاریخ و فرهنگ این شهر است. در اتاق‌ها و ساختمان‌های مختلف این سایت گردشگری، فیلم‌ها یا صداهایی به نمایش گذاشته می‌شود در مورد آنچه بر این شهر گذشته و جاهایی هم که فیلم یا صدا برای توضیح دادن نیست، تابلوها به تفضیل به شرح و توضیح پرداخته‌اند.

 

98.jpg
دختران خوش ذوق فروشنده‌ی آب میوه‌های جذاب 
99.jpg
 یک میان­ وعده‌ی مقوی، اسنک نارگیل و برنج و سس شیر نارگیل
100.jpg
 ترمینال اتوبوس‌های خارج شهری و نمونه‌ی اتوبوسی که با آن به کامبوج خواهیم رفت.
101.jpg
یک نمونه از فروشنده‌های بلیط­ بخت آزمایی
102.jpg
 پناه می‌برم به KFC از شر غذاهایی که سیرم نمی‌کنند!
103.jpg
نمای بیرونی ساختمان اصلی کاخ استقلال
104.jpg
یکی از اتاق‌های کاخ
105.jpg
یکی از اتاق‌های کاخ
107.jpg
یکی از اتاق‌های کاخ
106.jpg
یکی از اتاق‌های کاخ

از قصر که خارج می‌شویم دیگر دم غروب است. می‌­رویم در یک کافه می‌نشینیم و گرمای روز را با نوشیدن یک چای یخ (ice tea) از جان می‌شوییم و پرونده‌ی آن روز را می‌بندیم.

 

108.jpg
 چای یخ، نوشیدنی متداول در ویتنام
109.jpg
تالار شهر هوشی‌مین(Ho Chi Minh City Hall) و نمای زیبایش در شب

تونل‌های کوچی: ریشه در مقاومت

شب گذشته با همسفرم در مورد بازدید از تونل‌های کوچی (Cu Chi Tunnel) صحبت کردم و او گفت که دوست ندارد نماد جنگ و انسان کشی را ببیند. پس امروز باید خودم تنهایی برای بازدید بروم. صبح دوباره مکان ترمینال اتوبوس‌های داخل شهری را با رزرویشن هاستل چک می‌کنم و او برایم یک موتور گرب می‌گیرد تا مرا به ترمینال برساند.

 

110.jpg
ترمینال اتوبوس‌های داخل شهری هوشی‌مین

در اتوبوس قراضه‌ای که به سمت تونل‌های کوچی می‌رود نشسته‌ام و یاد بخشی از کتاب اوریانا فالاچی می‌افتم. همان کتابی که در آمدنم به این سفر بی‌تأثیر نبود، «زندگی، جنگ و دیگر هیچ»؛ جایی در این کتاب، نویسنده در پاسخ به پرسش خواهرش که می‌پرسد: «زندگی چیست؟» برای خواهرش می‌نویسد:

«برای تو که هنوز نمی‌دانی روی کره‌ای که با تمام تلاش‌ها و معجزه‌ها زندگی انسان رو به مرگی را نجات می‌دهند، باعث مرگ صدها، هزارها و میلیون‌ها موجود زنده و سالم می‌شوند. میدانی؟ زندگی خیلی بیشتر از لحظه‌ای است بین وقتی که به دنیا می‌آییم و وقتی که می‌میریم.»

 

111.jpg
اتوبوسی که به سمت تونل‌های کوچی خواهد رفت.

خوشحالم که بیشتر زندگیم در سفرم، گویی هر روز در سفرم، از خودم به خودم و این، دائماً در سفر بودن، جنگی است دائمی در دنیایم تا با ترس‌هایم رو به رو شوم و برای پذیرش و رفع‌شان کاری کنم. در همین افکارم که نگاهم به نگاه پرسش‌گر و معصوم دختربچه‌ی خوشگلی می‌­افتد و دیگر تمام سرگرمیم تا رسیدن به تونل‌های کوچی می‌شود ادا درآوردن برای دخترک، به هر حال طی فاصله‌ی 70 کیلومتری شهر تا تونل‌ها را باید یک جوری شیرین سپری کرد!

 

112.jpg
دختربچه‌ی شیرین ویتنامی

می‌رسم به محوطه و از همان دم در شروع می‌کنم به عکاسی از درختانی که ریشه در مقاومت 20 ساله‌ی این مردم دارند. بلیط به دست می‌روم زیر آلاچیقی که یک راهنما و چند ردیف صندلی دارد و بعد از دیدن یک فیلم کوتاه و توضیحات مختصر راهنما با گروهی از آقایان گردشگر راهی کشف تونل‌های مقاومت می‌شویم.

 

113.jpg

بنای یادبودی در ابتدای محوطه‌ی تونل‌های کوچی

114.jpg
 معبد داخل محوطه­
115.jpg
 ماکت ساختار تونل‌ها، نقشه و فیلم که راهنماها در ابتدا برای گردشگران توضیح می‌دهند.
116.jpg
 لباس فرم ویت­کنگ‌ها
gh6Rr5n6kD4mR78wQvECQWBlpGMINVBCbbIB4eUK.jpg
ورودی تونل‌ها برای انجام یک تجربه‌ی ناب
118.jpg
نمونه‌ای از دریچه‌های واقعی ورودی و خروجی تونل‌ها
119.jpg
یک نمونه از تله‌ها ویت­کنگ‌ها که با نیزه‌هایی از بامبو دشمن را سوراخ می‌کردند!

بعد از حدود 5 ساعت رسیده‌ام به هاستل و به اینترنت که وصل می‌شوم (در این سفر اصلا سیم کارت نخریده‌ایم، این هم یک چالش بود برای محک زدن خودمان) می‌بینم فاطیما در رستورانی نزدیک هاستل دارد ناهار می‌خورد و منتظر من است. می‌روم و یک غذای خوشمزه‌ی برنجی می‌خورم و بعد راه می‌افتیم برای خرید و گشت و گذار داخل شهر.

 

120.jpg
ناهار خوشمزه‌ی دیر هنگام من که حکم شام هم داشت.

شب آخرمان در ویتنام، مصادف شده است با هالووین و خیابان‌ها غلغله است. این اولین تجربه‌ی من از هالووین است و برایم جالب است که این مراسم غربی و به شدت آمریکایی چطور در این کشور آسیایی این قدر طرفدار دارد! شاید به خاطر تعداد زیاد گردشگران خارجی است!

هوا بسیار گرم است. به کلیسای نوتردام سایگون می‌رسیم و برای فائق آمدن بر عطش روز گرمی که سپری کرده‌ایم یک نوشیدنی موهیتو مانند می‌گیریم و ضمن تماشای حس و حال خوب مردمی که تمام فضای جلوی کلیسا را اشغال کرده‌اند و سرگرم بگو بخند هستند، یک نفس عمیق می‌کشم تا حال خوب آن فضا تا اعماق وجودم برود و این چنین پرونده‌ی آن روز خاطره‌انگیز را می‌بندیم.

 

121.jpg

یک نمونه از رستوران‌های کنار پیاده‌رو در هوشی‌مین

122.jpg
 انواع صدف‌های خوراکی، تا به حال چنین تنوعی را در هیچ شهری ندیده بودم!
123.jpg
کلیسای نوتردام سایگون (Notre Dame Cathedral of Saigon)

سفر پایان ندارد ...

یکم نوامبر 2019 مصادف با 10 آبان 1398 است و ما در دهمین روز سفر، ویتنام را پس از عبور از 7 شهر و دیدن ده‌ها جاذبه‌ی زیبا به سمت کامبوج ترک می‌کنیم.

اکنون که این سفرنامه را به پایان می‌برم در جنگم. بیش از 6 ماه است که از کشورم مهاجرت کرده‌ام و تمام این مدت از پایان سفر یک ماهه‌ام در پایان آبان ماه 98 تا کنون در گیر و دار اتفاقات زیادی بوده‌ام. زندگی برای من سفری است که از درونم آغاز می‌شود و نمی‌توانم پایانی برایش متصور شوم. در این سفر بودن مستلزم جنگیدن مداوم است تا با خود به صلح برسم و آرامش را نه در جایی یا زمانی خاص که در درون خودم بیابم. با من همسفر باشید در سفرم به کامبوج و تایلند تا برایتان از صلح و آرامش بگویم.

در این سفرنامه از هزینه‌ها چیز زیادی نگفتم چون داده‌های فایل اکسل هزینه‌های این سفر یک ماهه به طور کامل پاک شد و تنها چیزی که در اختیار دارم مجموع هزینه‌های حمل و نقل، اقامت، خورد و خوراک، جاذبه‌ها و تورهاست که برای ویتنام در 10 روز شد 173 دلار. در مجموع ویتنام همچون خیلی از کشورهای آسیای جنوب شرقی جزء مقاصد گران و پرهزینه برای سفر نیست و می‌­توانید با کمی مدیریت و برنامه‌ریزی بسیار به صرفه به این کشور سفر کنید و لذت ببرید.

در پایان می‌توانم بگویم: زندگی، سفر و دیگر هیچ!

نویسنده: الهام قربانی

 

تمامی مطالب عنوان شده  نظر و برداشت شخصی نویسنده است و وب‌ سایت لست سکند مسئولیتی در قبال صحت اطلاعات بر عهده نمی‌گیرد.

اطلاعات بیشتر

سفرنامه های مرتبط

نظرات کاربران (52 نظر)

× در حال پاسخ به:

30 مرداد 1400 ساعت 10:16

درود بر شما سرکار الهام خانم
سفرنامه زیبای شما رو خوندم و شاید باورتون نشه بعضی جاها رو دو بار خوندم. انقدر که زیبا توصیف میکردین که خودم رو اونجا حس میکردم. واقعا عالی و بی نظیر. انقدر جالب نوشتین که آرزو کردم ایکاش یکبار هم برید آمریکا ، سرزمین رویاها و آرزوها (جایی که بنده با جسارت اعلام می کنم که یکی از بزرگترین آرزوهای من قدم زدن در خیابانها و سواحل اونجاست) و سفرنامه اش رو بنویسید با همون قدرت قلم بی نظیرتون که من خودم رو اونجا حس کنم. میدونید که سفر خارجی برای خیلی از ما شده آرزو دیگه چه برسه به آمریکا.
با این حرفتون که فرمودین زندگی سفر است و دیگر هیچ به شدددددددت موافقم. خودم از اون آدمایی هستم که وقتی میرم مسافرت، از تک تک لحظاتش که جمع کردن چمدونه تا گرفتن تاکسی فرودگاه و محوطه فرودگاه و پرواز و هتل و شهر گردی و رستوران گردی و خرید و تورهای مختلف و ... به غایت لذت می برم. ایکاش بشه که شرایط راحت تر بشه و ما ایرانیها بتونیم بیشتر مسافرت بریم. مسافرت و سفر واقعا عین پولیش روح و روان انسان رو صیقل میده. لامصب خستگیهاش هم دلچسبه.
سرتون رو درد آوردم. مجددا تشکر میکنم بابت سفرنامه جذابتون و روحیه ماجراجویی بی نظرتون و بیصبرانه منتظر سفرنامه های بعدیتون هستم.
ضمنا خوندم که مهاجرت فرمودین. اگر اشکالی نداره بفرمایین کدوم کشور رفتین و چه پروسه ای رو طی فرمودین که راهگشا باشه چون بنده و همسرم هم به شدت دنبال پروسه مهاجرت هستیم و نظرات شما که در مورد سفر کاربلد هستین به غایت کارگشا خواهد بود.
سپاس و درود بیکران بر شما

لطیف 28 مرداد 1400 ساعت 17:56

عالی بود

مهدی صفا 26 مرداد 1400 ساعت 09:29

با سلام
سفر نامه جالبی بود واقعا لذت بردم.
البته شما بیشتر به آثار تاریخی و زندگی مردم پرداخته بودید. ای کاش عکس هایی هم از طبیعت زیبا و مناظر طبیعی می گذاشتید.

SHeyma 23 مرداد 1400 ساعت 12:09

خانم قربانی سلام.

ممنون از به اشتراک گذاری سفرتان. منتظر بقیه سفرتان هستم.

کامران یزدان پناه 23 مرداد 1400 ساعت 12:08

سرکار خانم قربانی
دست مریزاد. بخاطر شجاعت و جسارتی که بکار بردین، بهتون تبریک میگم.
هم بخاطر سفری که رفتین و سفرنامه دلنشینی که به نگارش درآوردید و هم تصمیم جسورانه مهاجرت.
و افسوس برای کشوری که امثال شما رو همچنان از دست خواهد داد.
امیدوارم، هر کجا که هستین، شاد و سلامت باشید و سفرنامه بعدی رو با حال و روز بهتری بنویسید.
پاینده باشید.

سعید ا. 17 مرداد 1400 ساعت 13:38

سرکار خانم قربانی!
درود بر شما و سپاس فراوان از بابت زحمت تدوین و ارائه سفرنامه و تجربیاتتان. ابتدا به مانند سایر عزیزان، شهامت و ریسک پذیریتان را ستوده و آرزو میکنم همیشه موفق بوده و هرگز از نتیجه و پیامد هیچ چالشی، پشیمان نشوید.
از آنجاییکه سفری کاملا مشابه سفر شما، بعلاوه مناطق قبیله ای شمال ویتنام و مناطق حوزه رود و دلتای مکونگ، را قبلا برنامه ریزی کرده بودم و بواسطه محدودیتهای جاری به بعد موکول شده، سئوالاتی را تقدیم و از پاسختان پیشاپیش سپاسگزارم.
1- سطح امنیت برای گردشگران انفرادی در مقایسه با کشورهای مشابه از جمله تایلند و مالزی، چگونه است؟
2- آیا سفری به مراتب کندتر و آرامتر (مثلا به مدت یک ماه) به ویتنام را توصیه میفرمایید؟ اگر چه پاسخ به این سئوال مشکل و به عوامل متعدد سلیقه ای و شخصیتی بستگی دارد، اما مایلم تجربه و نظر شخصی شما را بدانم.
در پایان، ضمن سپاس مجدد از زحماتتان، بیصبرانه در انتظار سفرنامه تکمیلی تان بوده و آرزوی تندرستی و سربلندی همیشگی برایتان دارم.

نیلوفر ورزش نژاد 16 مرداد 1400 ساعت 12:27

الهام عزیز
دوست شجاع و پرانرژی
سفرنامه زیبات رو خوندم وحسابی لذت بردم. به نظرم همونطور که با هر سفر، انسان پخته تر میشه و به تجربیاتش اضافه میشه، با نوشتن سفرنامه هم، نوشته اش پخته تر و حرفه ای تر و بهتر میشه و این موضوع کاملا در نوشته تو هویدا بود.
خوشحالم که تونستی با توانمندی، صبوری و شجاعت همیشگی ات، به این سفر بری و خوشحال ترم که در این سفر حس خوبی داشتی و تجربه های جدید به دست آوردی.
امیدوارم به پاس دل مهربان و دریایی و انرژی مثبت دونی ات، در زندگی جدیدی که به واسطه مهاجرت شروع کردی هم موفق باشی و بازهم سفر بری و رکاب بزنی و بنویسی و ما هم از خوندن نوشته هات لذت ببریم.
شاد و برقرار باشی الهام جان

سیامک 15 مرداد 1400 ساعت 18:46

سلام خانم قربانی
به شما احسنت می‌گویم بابت این شهامت. رفتن به مکانهایی که ، حداقل برای ما ایرانی‌ها، کمتر شناخته شده است حقیقتاً جرات می‌خواهد.
سفرنامه خیلی ساده و صمیمی نوشته شده بود و اطلاعات کاملی از مکانهایی که رفته بودید را به خواننده منتقل می‌کرد. عکسها هم علاوه بر زیبایی در انتقال مطالب و درک حال و هوای کشور ویتنام خیلی مفید بودند.
وقتی اسم ویتنام را می‌شنویم شاید اولین مطلبی که به ذهنمان برسد، جنگ 10 ساله آمریکا و ویتنام باشد (1965-1975) که خسارات عظیمی به ویتنام وارد شد. در حالیکه جنگ ویتنام با غرب بیش از 160 سال قدمت دارد (اولین بار فرانسویان و اسپانیایی‌ها در سال 1858 به ویتنام یورش بردند و از آن به بعد تا زمان استقلال ویتنام به صورت مستعمره اداره می‌شد).
ولی علی‌رغم این سابقه خصومت طولانی، اکنون ویتنام درهای خود را به سوی توریستهای تمام کشورها باز کرده که از همین راه درآمد هنگفتی کسب می‌کند. درآمد ویتنام از صنعت توریسم از 5.16 میلیارد دلار در سال 2005، به 32.75 میلیارد دلار در سال 2019 افزایش پیدا کرده (بیش از 6 برابر در طول 9 سال). به نظر من با این مدیریت صحیح ویتنام توانسته رفاه بیشتری برای ساکنین خود فراهم کند و شاید بتوان گفت خسارات جنگ، حداقل مالی، را جبران کند.
فرموده بودید که شش ماه است که از کشور مهاجرت کرده‌اید. البته از دست دادن افراد ارزشمند برای هر کشوری دردناک است (آقای یاسر هم در بالا اشاره فرمودند) ولی من به خاطر خودتان خوشحال هستم و به شما تبریک می‌گویم. واقعاً به موقع اقدام کردید. لابد می‌دانید که اخیراً تمایل به مهاجرت در ایران 7 برابر شده (بر اساس تعداد جستجوی کلمه مهاجرت در گوگل). گرچه می‌دانم مهاجرت خیلی سخت است ولی مطمعنم با شهامتی که شما دارید موفق می‌شوید.
پایدار باشید

رضاقائمی 15 مرداد 1400 ساعت 13:48

الهام عزیز سلام.سفرنامه شما یکی از کامل ترین سفرنامه های ویتنام بود ممنون از شما انشاا..بعداز کرونا دوباره شروع به سفرکنیم و کشور به کشور جاهای جدید ببینیم.همیشه موفق باشید

Meghdad Zeidabadi 14 مرداد 1400 ساعت 17:36

درود برشما
خیلی سفرنامه خوبی بود خیلی لذت بردم ممنون که مارو با خودتون به ویتنام بردین من تا حالا اینجوری سفر نکردم به نظرم تجربه خیلی خوبی میتونه باشه
امیدوارم سفرنامه های بیشتری از شما بخونیم
براتون ارزوی سلامتی میکنم موفق و پیروز باشین

تورج 14 مرداد 1400 ساعت 00:50

بورژوازی به اشکال مختلف نمود پیدا میکند. با دختر پسرهایی که در پاساژها و مرکز خرید های فرمانیه ولو هستند و گاهی برای خوشی بیشتر چیزهایی هم دود میکنند مقایسه که میکنم قطعا این نمای انسانی تر و معقول تری از بورژوازی است گرچه سفرنامه نویس سعی کرده نمایه هایی از روشنفکری پست مدرن از خود به نمایش بگذارد اما وقتی آدم این را با سفرنامه ای مثل ناصر خسرو مقایسه میکند . متوجه در جا زدن فرهنگی هم میشویم .

هومان باقریان 13 مرداد 1400 ساعت 13:01

الهام عزیز سلام
یکی از معدود سفرنامه‌های شرق آسیا بود که تا آخر خواندم و با آن همراه شدم. شروع سفرنامه طوفانی و بسیار پر قدرت بود. فکر می کنم کمتر کسی باشد که پارارگراف‌های اول این متن را بخواند و بتواند در مقابل وسوسه ادامه دادن آن مقاومت کند.
در بدنه سفرنامه، تکه تکه های کوتاه و خلاصه‎‌ات را خیلی دوست داشتم. اینکه تصویری شکل می‎ گرفت و تا می رفت کامل شود، مثل دود سیگار، درهم می‌ریخت و داستان به سمت دیگری کشیده می‎‎شد.
تصویرسازی ها آنقدر دقیق و با جزئیات بود که نیازی به دیدن عکس ها نداشتم و کاملا می توانستم فضای ذهنی خود را طوری که دوست دارم و از متن برداشت می کنم درباره مکان ها و آدم ها، بسازم.
در مجموع خیلی لذت بردم و کیف کردم.
تنها انتقاد کوچکم اما بر می‎‎‌گردد به اینکه در قسمت‎‎ هایی، انسجام و یکپارچگی و ریتم متن از دست می رود و انگار که کمی سرسری و بدون دقت لازم نوشته شده است. حدس من این است که متن در مدتی طولانی و با فواصل زمانی زیاد نوشته شده باشد و این احتمالا موجب شده که مقداری از هم گسستگی به وجود بیاید.

ممنون که تجربیات ارزشمند خود از سفرت را با ما به اشتراک گذاشتی
شاد و سلامت و برقرار باشی و همواره در سفرهای دور و دراز

ویدا مهین پو 13 مرداد 1400 ساعت 12:58

الهام عزیز
این سفرنامه هم مانند تمام سفرنامه‌های قبلی ات پر از انرژی مثبت، امید و هیجان و سادگی بود. به خوبی با گشت و گذار در گوشه و کنار ویتنام زیبایی های این سرزمین بی نظیر را به اشتراک گذاشتی. امیدوارم همچنان سفرها و تجربیات لذت بخشی را کسب کنی.
با آرزوی موفقیت و شادی و امید در هر جا که هستی.

مریم رجایی 13 مرداد 1400 ساعت 12:41

الهام عزیزم
سفرنامه زیبایت را خواندم و چقدر دلم برای روزهایی که با هم در مورد این سفر حرف میزدیم تنگ شد. ممنون که از من هم یاد کرده بودی. گرچه دور از دسترس به نظر میرسد، اما امیدوارم دوباره روزی بتونیم در کنار هم برای یک سفر برنامه ریزی کنیم و حرف بزنیم.
ویئتنام واقعا زیبا و خواستنی است و با تک تک عکسها و کلماتت خاطرات سفر من هم زنده شد.
امیدوارم هرجای دنیا که هستی سلامت و شاد باشی و در سفرهای دورودراز.

-nazarian 13 مرداد 1400 ساعت 08:34

درود سر کار خانم قربانی
سفرنامه روان و زیبایتان را از ویتنام خواندم و لذت بردم . جرات جسارتتان برای سفر رفتن و به چالش کشیدن خودتان تحسین بر انگیز است و مشخص است که اینگونه لذت می برید . سفرنامه های دیگری نیز از ویتنام خوانده ام و مجذوب این کشور و مردمانش شده ام . خودم تایلند رفته ام و فکر کنم مردمان جنوب شرق اکثرا مهربان ، خنده رو و زحمت کش هستند . چیزی که دریافته ام آنها دیگر از جنگ فاصله گرفته اند ، با دنیا تعامل دارند مردمانشان سرگرم زندگی و لذت بردن از روز و روزگارشان هستند و فکر کنم توریست پذیر بودن این کشور و ارتباطشان با گردشگران در نحوه زندگی و تعاملشان بی تاثیر نباشد ، بر عکس کشور ما که جنگمان در ظاهر تمام شده اما در واقع از همه جهات در جنگیم و مردم در زندگیشان سرگردان هستند و بعضا در رفع نیازهای اولیه اشان مانده اند تا برسد به لذت بردن از زندگی
هر کجا هستید براتون آرزوی موفقیت دارم

مشاهده نظرات بیشتر