winner-2.jpg

YRHzLbXVvSocrH8070pLsEiyT9eFBOKN6JFngCWr.jpeg

با تکان شدیدی از خواب بیدار شدم . زلزله بود ؟! همانطور که طاق باز روی تخت دراز کشیده و با انگشتانم تُشَک را چنگ زده بودم ، چشمانم چرخید و روی سقف چوبیِ بالای سَرَم قفل شد !

 

6b9dqmuR8yaS4VwXSdVCWooZZH4yBcqlrSiwFGBN.jpeg

 

زلزله های اخیر و پی درپی مشهد باعث شده بود با کوچکترین لرزشی توهم زلزله به سراغم بیاید . چند لحظه ای گیج و مَنگ و بی حرکت بودم . راست می گویند اوایل صبح قند خون انسان در پایینترین حد ممکن است و مغز کارآیی خودش را از دست می دهد ! چند دقیقه ای به همین منوال گذشت . صدای پا از سقف چوبی می آمد ؛ صدا از روی عرشه بود ! من در کشتی بودم ! خدایا ، ما در مسافرت بودیم ! ترکیه ، الودنیز ، در تور کشتی به سمت شهر اُلیمپوس ...

حالا که توهم زلزله را از سر گذرانده بودم ، انگشتان چنگ زده به تُشَکم کم کم شُل می شد و ایضا نیشَم تا بناگوش باز ! نیم خیز شدم و خنده بلندی از ته دل سَر دادم .

" چه خَبَرِته ؟!! " صدای خوابآلود خانم جان بود که باعث شد دستم را جلوی دهانم بگیرم و ادامه خنده ام را قورت دهم . با غُرغُرِ نصف و نیمه و نامفهومی غَلتی زد و بیشتر در پَتویش پیچید و دوباره به خواب رفت . اینقدر پیچ و تاب خورده بود که دقیقا مشخص نبود کجا پتو تمام میشود و کجا او شروع میشود !!

خوشحالی و خنده بلندم دو دلیل داشت : اول اینکه تِکان کشتی را با زلزله اشتباه گرفته بودم و دوم اینکه ما در مسافرت بودیم و این یعنی اینکه لازم نیست پس از بیدار شدن به سَرِ کار بروم ! این قشنگترین حِس دنیاست ...

با انرژی مضاعف همین حِس ، از روی تخت جَستی زدم تا آبی به سر و صورت بزنم . دستم را برای چرخاندن شیر آب جلو بُردم اما سریع پَس کشیدم ! حِیف نیست روی دریای مدیترانه باشی و مِنّت شیرِ آب را بکشی ؟! فکری به سرم زد . بُدو بُدو از کابینمان خارج شدم و پله ها را دو تا یکی بالا رفتم . روی عرشه با عجله از کنار دیگر مسافران می گذشتم و جوابِ گود مورنینگهایشان را با لبخند و یا تکان دادن دست می دادم . به نوکِ عرشه که رسیدم بدون لحظه ای درنگ با تمام توان پریدم و خودم را داخل آب انداختم . حرفِ چند سطر بالاترم را پس میگیرم ؛ قشنگترین حس دنیا ، ناشتا پریدن توی دریاست ...!

 

SC8onanlYKqMzTGxhSZ0mR7roXTixWbLAOcdE37I.jpeg 

 

عاشق و معشوق

  

بعد از ۶ ماه ... شش ماه ... این ۶ ماه هم اِنگار شده است وَحیِ مُنزَل ! روزها و هفته ها و ماهها روی هم تَلنبار شده و به مانند سنگی کوبیده میشود بر سرمان که " اوهوی بدبخت ، پاشو برو مسافرت فُسیل شدی ! " سِنسورهای بَدَنِمان هم که مُدام پشت سر هم اِرورهای Low Trip می دهند !!! یعنی اینکه سفرِ خونِمان به پایینترین حد ممکن رسیده و با وجود اینهمه آلودگیِ هوا و پالم و پارازیت و ... باید مدت کوتاهی از وطنم ای شکوهِ پابرجا ، پسته هایش رسیده به کیلویی پنجاه (!) دور باشیم تا قدر عافیت را بدانیم !!! ( عافیت اینجاست یا آنجا ، نمیدانم )

بهرحال ، بعد از ۶ ماه از آخرین سفرمان که سفر به سرزمین خدایان بی انتها ( بالی ) بود ، این بار می خواهم قصه سفر به همسایه غربی کشورمان یعنی ترکیه را برایتان نَقل کنم . ترکیه ای که وجب به وجبش مُستعد رفتن و دیدن است . این بار به جایی رفتیم که کمتر کسی از هموطنانمان قدم به آنجا گذاشته بودند ؛ به شهر فتحیه و دهکده الودنیز . البته این کمتر قدم گذاشتنها دلایل موجهی دارد . مثل نبودِ تور و پرواز مستقیم و پشتیبانی نکردن آژانسهای مسافرتی و دسترسی سخت تر نسبت به مقاصد دیگر ترکیه مثل استانبول و آنتالیا و کوش آداسی و در نتیجه هزینه های بالاتر برای رزرواسیون پرواز و هتل و ...

اما ، تا بحال شده برای یک عاشق جنبه های منفی معشوقه اش را بازگو کنید ؟ یا حتی عیب و ایرادهایش را بزرگنمایی کنید ؟ به چه نتیجه ای رسیدید ؟ قطعا تمام تلاشهایتان بی تاثیر بوده است .

حالا ما با دهن کجی به مشکلات بالا ، عازم سفر به الودنیز هستیم ؛ به جایی که کمتر کسی از هموطنانمان به آنجا قدم گذاشته اند . خوانندگان جان ، با چشمانتان و ایضا روحتان ، همراهِ قُدومِ ما باشید ...

 

از الودنیز که حرف می زنم ، از چه حرف می زنم

  

الودنیز Oludeniz دهکده ای توریستی در جنوب غربی ترکیه و در فاصله زمانی ۱۵ دقیقه ای جنوب شهر فتحیه Fethiye واقع در استان موغلا Mugla است . این دهکده از شمال با کوههای باباداغ Babadag و از جنوب با دریای مدیترانه محصور شده و همین فاصله کم بین دریا و کوه ( ارتفاع کوه باباداغ ۲۰۰۰ متر است ) محل بسیار مناسبی برای ورزش پاراگلایدر به وجود آورده است . همچنین خلیج شنی و ساحل آبی و فیروزه ای رنگ دریای مدیترانه یکی از بهترین مکانها برای عکاسی است . چشم اندازهای پانارومیک و منحصر بفرد برای پاراگلایدینگ ، این ساحل و سایت را برای ورزشکاران این رشته ورزشی در دنیا به بهشتی بی بدیل تبدیل کرده است . ساحل الودنیز که به پرچم آبیِ معروفش افتخار میکند ، از نظر بازدیدکنندگان بین ۵ ساحل برتر دنیا قرار گرفته است .

 

oK2zVvF3LSMnbxwXP9E1GQsNDtyC6n8Lm1D7lBfT.jpeg

 

اما داستان این پرچم آبی چیست ؟ خلاصه بگویم : پرچم آبی یک علامت تجاریِ آبی رنگ و در واقع گواهینامه ای است که از طرف سازمانهای غیر دولتی در ۶۰ کشور عضو به سواحلی که موفق به کسب فاکتورهای مورد نظر آنها بشوند به همراه جایزه نقدی ، اهدا می شود . این فاکتورها عبارتند از : ۱- اطلاعات مربوط به اکو سیستم ساحلی و طبیعی و کیفیت آب ۲- اطلاعات رفتاری در منطقه ساحلی ۳- قوانین حاکم بر استفاده از ساحل و اینکه براحتی در دسترس عموم باشد ۴- حداقل ۵ فعالیت آموزشی زیست محیطی در ساحل ارائه شود ۵- ایمنی ساحل ۶- بدون هیچگونه ترشحات یا فاضلاب صنعتی باشد ۷- نظارت و صیانت از صخره های مرجانی داشته باشند ۸- جلبک و پوشش گیاهی پوسیده در ساحل نباشد و ...

و طبق اطلاعاتی که من از سایت اصلی پرچم آبی بدست آوردم در حال حاضر ترکیه با ۴۵۸ پرچم آبی بعد از اسپانیا و ایتالیا در رده سوم جهانی است و قصد دارد تا سال ۲۰۲۳ به رتبه اول دست پیدا کند !

 

kF6A1smpTOm76hwVHbJmWgp2Vc3qT47t2xnu6FNn.jpeg

 

بیشترین تعداد این پرچم در ترکیه مربوط به سواحل آنتالیا و دریای مدیترانه است . بعد از این اطلاعات ، مثل همیشه کنجکاوی ام گُل کرد تا ببینم آیا در ایران هم ساحلی با پرچم آبی داریم یا نه ! اما هر چه گشتم کمتر پیدا کردم ! در سایت مرجع اصلی که اصلا اسمی از ایران بُرده نشده بود ! حالا نمیدانم این هم کار استکبار جهانی بود یا خیر ...! از اتاق فرمان اشاره می کنند بهتر است هنوز ف ی ل ت ر نشده ایم برگردیم به بحث اصلی و شیرین الودنیز شناسی !

بله خوانندگان جان ؛ همانطور که در تصویر میبینید دهکده الودنیز به سه محله اصلی تقسیم می شود :

 

xrVMuM9SDFBdAWBrsW3OqC1pUmigwxQZtJisvsao.jpeg

 

محله ۱ : هیسارِنو Hisaronu  که محله مرکزی و اصلی الودنیز است .

محله ۲ : بِلچِگِز Belcegiz که محله ساحلی و چسبیده به دریاست .

محله ۳ : بلو لاگون Blue Lagoon یا همان برکه آبی که نیمی از شهرت الودنیز بخاطر وجود همین برکه است که آب آرام و بدون موجی دارد . در واقع الودنیز در تُرکی به معنای دریای مُرده می باشد اما من سرزنده و شادابتر از این دریا تا به حال ندیده ام !

اما تفاوتهای این ۳ محله در چیست و کدامیک را برای اقامت انتخاب کنیم ؟ قطعا محل اقامت در سفر یکی از شخصی ترین و مهمترین انتخابهاست و همین انتخاب تمام سفر را تحت الشعاع خودش قرار می دهد . حالا من اینجا هستم تا مشاهدات عینی خودم از این محلات را به سَمع و نظرِ شما برسانم :

بیایید از فتحیه شروع کنیم . یعنی زمانی که شما سوار بر دولموش از فتحیه به سمت الودنیز هستید اول به محله هیسارنو میرسید . هیسارنو بسیار بزرگتر از بلچگز است و قطعا شلوغتر ؛ بطور کل قیمت هتلها در الودنیز بیشتر از شهرهای دیگری مثل استانبول و کوش آداسی و ... است اما هیسارنو محله ارزان تری نسبت به بلچگز می باشد . شما با وارد شدن به محله هیسارنو کم کم جوّ توریستی و تفریحی را احساس میکنید . به همین نسبت از زندگی روزمره تُرکی فاصله میگیرید و از یکسری چیزها محروم می مانید ! این یکسری چیزها که میگویم مثل مراکز خرید بزرگ ، فروشگاههای لوازم الکترونیکی ، فروشگاههای تعمیراتی و یا خدمات پزشکی و ... . حالا از هیسارنو که بگذریم به بلچگز می رسیم . بلچگز یک هیسارنوی مُشدّد است ! یعنی دیگر بطور کل وارد یک محله کوچک و شدیدا توریستی میشویم . هر کجا که نگاه می اندازی رستوران است و کافه و رستوران و ... و مغازه ها کوچکتر شده و اکثرا هم لوازم مربوط به سواحل و شنا و ... می فروشند . افراد بومی بسیار کمی در این محله به چشم میخورند و خانه مسکونی وجود ندارد ! گرچه مشخص است در سالهای نه چندان دور وجود داشته اما با معروف شدن الودنیز و هجوم توریستها از کشورهای اروپایی و مخصوصا انگلیس ، خانه های اهالی تغییر کاربری داده و به هتل و ویلا تبدیل شده است . همچنین ماشینهای لوکس از قبیل آئودی و بنز و بی ام دبلیو ، محله بلچگز را قُرُق خودشان کرده اند . بطوری که شبها و بالاخص آخر هفته ، خیابان منتهی به ساحل جولانگاهی برای ماشین بازی و دور دورهای قِشر مرفه ترکیه شده است . همچنین همه چیز در بلچگز از لحاظ قیمتی با یک پله افزایش‌ نسبت به هیسارنو و فتحیه است . چه هزینه های اقامتی و چه هزینه تفریحات و خورد و خوراک ! اما روح اصلی الودنیز در همین محله جریان دارد و اگر می خواهید طعم واقعی الودنیز را بچشید قطعا پیشنهاد من اقامت در محله بلچگز می باشد .

و اما قسمت آخر یعنی بلو لاگون ؛ درست است که شهرت الودنیز به این قسمت وابسته است اما به علت تعداد کم هتلها و کافه های ساحلیِ این منطقه که به تعداد انگشتان دو دست هم نمیرسند و همچنین عدم وجود رستوران و کافی شاپ و سوپر مارکت و دولموش در خارج از این هتلها ، انتخاب این قسمت برای اقامت انتخابی جسورانه خواهد بود !

صَرفِ نَظر از تمام این توضیحات اگر گزینه هایمان را به دو مورد تقلیل دهیم ، با انتخاب هر کدام از مناطق هیسارنو و بلچگز شما خیلی راحت و ساده تنها با صرف ۴-۵ لیر و ظرف کمتر از ۱۰ دقیقه با دولموش های فراوان و فعال در این مسیر ، می توانید خودتان را به محله دیگری برسانید ؛ پس خیلی هم نگران این موضوع نباشید .

 

نقشه های گالیور

  

برای اولین بار تصمیم گرفته بودم صِفر تا صَدِ یک سفر را خودم برنامه ریزی کنم . هر چند که سفرهای قبلی را با کمترین وابستگی به آژانسهای مسافرتی انجام داده بودیم اما این بار میخواستم بلیت هواپیما و رزرو هتل را هم شخصا انجام بدهم . و چه سَری بهتر از سَرِ کچل ترکیه که روی آن اُستاد شوم ؟! این مقصد گردشگری معروف و محبوب در دنیا که از شانس و اقبال خوب ما ایرانیها به ویزا احتیاجی ندارد ! و از آنجا که سنگ بزرگ علامت نزدن است تصمیم گرفتم اول یک سفر بدون تور به ترکیه بروم تا انشالله زمینه سازی باشد برای سفرهای بدون تور به دیگر نقاط دنیا ... البته باید متذکر شوم که برای سفر به الودنیز از ایران هیچ آژانس و توری وجود ندارد !! و اینطور شد که جَبرِ روزگار با خواسته من یکی شد !

پروازهای رفت و برگشت را با فاصله ۹ روز خریدم اما هتل را ۵ روز رزرو کردم ! سوال : چرا سفر ۹ روزه اما رزرو هتل ۵ روز ؟! برای اینکه نقشه های جالبی در سَرَم داشتم . بیایید چند تایی را با شما در میان بگذارم :

پلن A : پنج روز اقامت در هتل و چهار روز دیگر سفر با کشتی های تفریحی کابین دار از فتحیه به الیمپوس Olympos

پلن B : پنج روز اقامت در هتل اول و مابقی در هتل دیگری

پلن C : پنج روز اقامت در الودنیز و چهار روز دیگر در شهرهای نزدیکِ آن مثل مارماریس و بودروم

این پلن ها را اگر بخواهم ادامه دهم تا حرف Z ادامه پیدا می کنند و قطعا پلن Z و آخرین انتخاب ، ماندن در همان هتل اول و تمدید آن برای ۸ روز اقامت باید می بود . با این نقشه هایم تَنِ گالیور را در قَبر لرزاندم !!

 

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها !

  

کمی از مصائبِ خرید پرواز بگویم ؛ برای خرید بلیت هواپیما از سایت علی بابا اقدام کردم . قیمتها را چک کردم و برای رعایت احتیاط ، قبل از خرید با چند آژانس در مشهد و تهران که قبلا از آنها خدمات گرفته بودم تماس گرفتم تا شاید نرخ کمتری پیدا کنم . در کمال تعجب خیلی از آنها حتی اسم فرودگاه دالامان Dalaman را نشنیده بودند و از فروش بلیت سَر باز زدند ! دست به دامان لست سکند شدم و لیست آژانسها را به ترتیب امتیاز کاربران مرتب و از بالا شروع کردم به تماس گرفتن اما باز هم جواب منفی بود ! همان چند نفری هم که از اسم فرودگاه تعجب نکردند گفتند ما این پرواز را نمیگیریم . به آژانس پنجم و ششم در لیست که رسیدم بیخیال شدم و از آنجا که کَس نخارد پُشتِ من جز ناخن انگشت من ، دوباره به سراغ سایت علی بابا رفتم و بلیت مورد نظرم را برای هر نفر به قیمت ۱.۱۸۳.۰۰۰ تومان خریدم . بعد از اتمام خرید و پرداخت آنلاین وجه ، کمتر از ۲ دقیقه کارشناس فروش سایت تماس گرفت و اطلاعات پرواز را دوباره چک کرد و سپس به درخواست من بلیت را مُهر زده به آدرس ایمیلم ارسال کرد ( وجود مُهر آژانس بر روی بلیت برای دریافت ارز مسافرتی از بانک الزامی است ) البته این تماس گرفتن و چک کردن فقط برای پروازهای خارجی بود و زمانی که پرواز مشهد – تهران را خریداری کردم ، کار یکسره انجام شد و بدون اینکه تماسی گرفته شود بلیت برایم ارسال شد . ( داخل پرانتز خدمتتان عرض کنم چند ماهی است سایت لست سکند با معرفی سایت Trip.ir کار را برای خرید بلیت هواپیما و رزرو هتل آسان کرده است . اگر تجربه کار با این سایت را داشتید با بقیه دوستان به اشتراک بگذارید )

برای رفتن به الودنیز دو انتخاب داشتیم . انتخاب اول ترکیش ایرلاین و انتخاب دوم پگاسوس ؛ ترکیش ایرلاین از مشهد و تهران حرکت می کرد اما پگاسوس فقط از تهران اما بدلیل ارزان تر بودن و توقف کمتر پگاسوس نسبت به ترکیش قطعا انتخاب ما پگاسوس بود . ( قیمت ترکیش در تاریخ مشابه ۱.۸۶۰.۰۰۰ تومان بود )

پروازها را ۵۰ روز زودتر برای تاریخ 96/04/22 در زودترین ساعت ممکن یعنی ساعت ۰۴:۵۵ از مبدا تهران به مقصد دالامان با یک استاپ ۴ ساعته در فرودگاه صبیحه گوکچن استانبول و برای مسیر برگشت به تاریخ 96/04/30 در دیرترین ساعت ممکن یعنی ۲۰:۲۰ از مبدا دالامان به مقصد تهران با یک استاپ یک ساعته در فرودگاه صبیحه گوکچن خریداری کردم . ( و تو چه میدانی اِی انسان که باز بودنِ دَست در انتخاب ساعتِ پروازی چه لذتی دارد ! )

یک هفته قبل از پرواز که مجددا سایت را چک کردم ، قیمت پروازمان به مرز ۱.۵۰۰.۰۰۰ تومان رسیده بود ؛ قیمت گذاری ضابطه مند و اصولی یعنی این !

 

پگاسوس ، چیپ ایرلاین

  

پگاسوس یا فلای پگاسوس یک چیپ ایرلاین Cheap Airline است . یعنی جزء ایرلاینهای ارزان قیمت و اقتصادی به حساب می آید . ( مثل ایرآسیا )

سوال : چیپ ایرلاین چیست ؟ تعریف ساده اش این است که این ایرلاینها یکسری خدمات از قبیل پذیرایی داخل کابین ، بار مجاز همراه مسافر و ... را ازلیست خدماتشان حذف و یا کم میکنند اما در عوض هزینه پرواز را تعدیل می کنند . بعنوان مثال در این پروازها شما برای بار همراهتان و یا یک لیوان آب و یا حتی یک پتو باید پول پرداخت کنید ! خوبیِ سایت علی بابا این بود که مثلا برای یک تاریخ و مقصدِ پروازی مشخص ، انواع ساعتهای پرواز و انواع خدمات را نمایش می داد . به عنوان مثال پروازی که ما انتخاب کردیم بدون پذیرایی و با حمل ۲۰ کیلو بار مجاز برای هر نفر بود . البته از خود سایت پگاسوس که چک کردم می توانستی یک ساندویچ هم به پکیج پروازت اضافه کنی اما با قیمت ۱۴ دلار ( !!! ) که خوب این قیمت اصلا منطقی نبود ! ( کوفت بخوره آدم اصلا ، پرواز۳-۴ ساعته دیگه ساندویچت چیه باز ؟! )

همچنین با مورد جالبتری روبرو شدم . ( این را از من نشنیده بگیرید ) زمانی که از سایت اصلی خودِ پگاسوس چندین بار مسیر تهران – دالامان را در تاریخ مشخصی چک می کردم ، بعد از هر بار سرچ ، قیمت اندکی افزایش پیدا می کرد ! به خیالم که چون به روز پرواز نزدیک می شویم قیمت ها رو به افزایش است . اما زمانی که با سیستم محل کارم چک کردم دیدم قیمت ها به حالت اول برگشته است ! در نهایت به صورت ناخواسته متوجه شدم سایت پگاسوس با استفاده از آی پی سیستمی که مسیر و تاریخ مشخصی را به دَفَعات چک کرده اید ، بصورت ناجوانمردانه قیمت را پس از هر بار جستجو کمی افزایش می دهد تا مسافر را گول بزند و مسافر نگون بختِ از همه جا بی خبر از ترس افزایش بیشتر قیمت ها سریعا اقدام به خرید کند ! خدا را شکر ما کِردیت کارت نداشتیم و این حیله پگاسوس به ما کارساز نشد و همانطور که قبل تر عرض کردم از سایت علی بابا خرید بلیت را انجام دادیم . پگاسوس جان خودت ببین کاراتو عزیزم ... !

 

شنیده ام قصد سفر کرده ای

  

روزها پشت سر هم سپری شدند و بالاخره پس از کلی انتظار به تاریخ پرواز رسیدیم . از شانسِ خوبِ من (!) قیمت دلار با جهشی صد تومانی به ۳.۸۰۰ تومان رسید ! همچنین پروازهای مشهد – تهران که چند هفته ای بود حول و حوش صد هزار تومان می چرخید بصورت کاملا معنا داری رکورد ۱۷۵.۰۰۰ تومان را زد ! باز هم خدا را شکر میکنم زودتر پرواز کردیم و رفتیم و اِلّا با این سَرِ ناسازگاری که اوضاع و احوال با من داشت باید انتظار اعتصاب کارکنان فرودگاه ، زلزله ، سیل ، رانش زمین ، حمله اتمی و ... را هم می داشتم ! خلاصه که نمیدانم چه حِکمَتی است تا قصد سفر می کنم قیمت دلار و بلیت هواپیما به خونخواهی از من ، سیر صعودی را پیش میگیرند ... !

 

چشمان کاملا باز

  

عوارض خروج از کشور را پرداخت کردیم . حواله ارز مسافرتی را گرفتیم . بیمه مسافرتی پاسارگاد را برای هر نفر ۴۵.۵۰۰ تومان و بلیت مشهد – تهران به تاریخ 96/04/21 ساعت ۲۱:۳۰ زاگرس را هم برای هر نفر ۱۷۵.۰۰۰ تومان خریداری نمودیم . یک ساعت زودتر خودمان را به فرودگاه بین المللی شهید هاشمی نژاد مشهد رساندیم . هنگام چِک این ، یکی از مسوولان زاگرس گفت : " اگر تمایل دارید با پرواز دیگر این ایرلاین که ساعت ۲۱:۰۰ است بروید ؛ تفاوت قیمتی هم ندارد " ما که فرقی برایمان نمی کرد قبول کردیم و بلافاصله سوار هواپیما شدیم . اما پروازمان با تاخیر و همان ساعت ۲۱:۳۰ از باند فرودگاه بلند شد . خدا میداند پرواز اولمان که ساعت ۲۱:۳۰ بود چه ساعتی از زمین بلند می شد !! بدون مشکل خاصی در ساعت ۲۳:۲۵ به فرودگاه مهرآباد رسیدیم و بلافاصله با سرویس اسنپ درخواست خودرو کردیم . خاطرم هست سال گذشته که سفری به کوش آداسی داشتیم ، فاصله بین فرودگاه مهرآباد تا امام خمینی را با تاکسی های فرودگاه به مبلغ حدود ۶۰.۰۰۰ تومان آمده بودیم . اما حالا اسنپ کرایه ۴۱.۵۰۰ تومان را در اپلیکیشن نشان می داد . سوار ماشین که شدیم در طول مسیر چشمم به بیلبورد تبلیغاتی اسنپ خورد که نوشته بود با وارد کردن کد تخفیف Mehrabad میهمان ما باشید ! سریع کد را وارد کردم و کرایه رسید به ۱۵.۵۰۰ تومان ؛ چند دقیقه بعد راننده که پشت فرمان بود و گوشی اش را چک می کرد گفت : " اسنپ باز حرفه ای هستی هااا " با خنده جواب دادم " اتفاقا اصلا هم اینطور نیست چون اسنپ هنوز به مشهد نیامده و همین امروز صبح روی گوشی نصبش کردم تا مسیر مهرآباد – امام خمینی را با اسنپ بروم " پرسید : " پس کد تخفیف را از کجا آوردی ؟ " جواب دادم " چند کیلومتر عقب تر روی یک تابلو دیدم " با تعجب پرسید " یعنی همین الان اتفاقی دیدی و سریع زدی ؟! " چون جوابی نداشتم خندیدم و پرسیدم " این مبلغ که از جیب شما نیست اِحیانا ؟ چون اگه از حقِ شما کم بشه نمیخوام . انصافا ۱۵.۵۰۰ واسه این مسیر خیلی کمه ! " گفت : " نگران نباش من پولمو از شرکت میگیرم . حساب تخفیف ها با اوناست " و اینطور شد که بالاخره چشمان همیشه جستجوگرم یکجایی بدرد خورد !

 

hZQpZkO2wKtrAllqiKYSFVEfFYguqetvoAKS6oy4.jpeg

 

هر سخن جایی و هر نکته مکانی

  

در طول مسیر با اپلیکیشن اندرویدی پگاسوس ، چک این آنلاین را انجام دادم . کار خیلی راحت و ساده ای بود . به خیال خودم داشتم کارها را جلو جلو انجام می دادم اما دریغا که اینجا ایر...

نزدیکیهای فرودگاه امام بودیم که یادم آمد در لست سکند یا سایت دیگری ( این را دقیق خاطرم نیست ) خبری خوانده بودم با این مضمون که ورودی اصلی سالن فرودگاه به پارکینگ شماره سه منتقل شده است . یعنی همه مسافران باید اول به پارکینگ سه بروند و از آن پل هوایی معروف مستقیم وارد سالن پروازهای خروجی بشوند . این موضوع را به راننده گفتم اما اظهار بی اطلاعی کرد و گفت : " نه چرا پارکینگ برم ؟! " اما وقتی رسیدیم و دید راه ورودی قدیم مسدود است دوباره پرسید " گفتی کجا باید برم ؟ " و در ادامه گفت : " انگار شما از منِ تهرونی بیشتر از اوضاع خبر داری ! " گفتم : " نه ، فقط اتفاقی این خبر رو خونده بودم ... "

بهرحال وارد سالن فرودگاه شدیم و من دَربِدر دنبال دستگاههای چک این آنلاین تا کارت پروازها را چاپ کنم . اما خبری نبود ! بی خیال شدیم و با خانم جان روی صندلی های راحتی فرودگاه کمی استراحت کردیم تا بالاخره کانترها شروع به چک این کردند . چمدان به دست وارد صف شدیم و از یکی از کارکنان پگاسوس درباره چک این آنلاین پرسیدم ؛ جواب داد " راستِش اینجا از این خبرا نیست ! " وقتی به جلوی صف رسیدیم و چمدانها را تحویل دادیم از تعلل کارمند مربوطه برای تحویل کارت پروازها کمی مشکوک شدم و چشم و گوشم را بصورتِ نامحسوسی تیز کردم تا ببینم چه اتفاقی افتاده است . کارمندی که پشت کانتر بود کمی کلافه به نظر می رسید و هر بار با ضربات محکمتری روی کیبورد جلوی دستش می کوبید ! بعد از جایش بلند شد و رفت ! کار مسافرهای جلوتر از ما کمتر از ۲ دقیقه انجام شده بود اما نوبت ما که شد انگار به مشکلی خورده بودیم ! با خودم گفتم : " یا خدااا ، فکر کنم اینقدر با اپلیکیشن پگاسوس وَر رفتم که بلیتهامون خراب شدن ! " چند دقیقه بعد کارمند مذکور با بُزرگترِش (!) برگشت و ۲ تایی خیمه سنگینی زدند روی کیبورد و مانیتور ! همزمان مَن دَر دِل ، به خودم لَعن و نفرین میفرستادم که " آخه پسر جان چیکار داری اینقدر با گوشیت و اپلیکیشن ها وَر میری ؟! ببین چه شَرّی به پا کردی ! "

سرانجام بعد از حدود ۱۵ دقیقه معطلی ما و بقیه افراد پشت سرمان ، ۲ عدد کارت پرواز چاپ شد ! پرسیدم " عذر میخوام اما فکر کنم ۴ تا کارت باید باشه " کارمند پگاسوس جواب داد " مشکل ما هم همین بود بعدش فهمیدیم شما چک این آنلاین انجام دادی و چون این فرودگاه دستگاهشو نداره باید واسه پرواز بعدیت تو استانبول کارت پرواز از همونجا بگیری ! " از کارمند مذکور تشکر کردم و رو به خانم جان گفتم : " اِی بابا اومدیم یه حرکت درست بزنیم کار راحت تر بشه ، بدتر شد که ! اینجوری بیشتر اذیت کردیم خودمونو ... کاش به روش سنتی عمل می کردیم اینقدر هم معطل و اذیت نمیشدیم "

یکی نیست بگه آخه مجید جان دلبندم ، فرودگاه امام و از این کارا ...؟!

 

دختر کو ندارد نشان از پدر

  

دوست داشتم همانجا اپلیکیشن پگاسوس را از گوشی ام حذف کنم ! اما به شیطان لعنت فرستادم و از خَرَش پیاده شدم تا با خانم جان دو تایی بنیشینیم و آبمیوه ای بخوریم !!

بعد از گرفتن ارز مسافرتی و کمی استراحت ، سوارِ هواپیمایی پگاسوس به مقصد استانبول شدیم . سوار شدن همانا و بیهوش شدنِ جُفتِمان همانا ! دقیقا زمان لندینگ که چرخهای هواپیما با زمین تماس پیدا کرد از تکانهای هواپیما بیدار شدیم ! آدمهای خوش خوابی هستیم که بیا و ببین ...

حدود ساعت ۰۷:۰۰ بود که وارد سالن فرودگاه بین المللی صَبیحه گوکچِن Sabiha Gokcen شدیم . همانطور که مُستَحضَر هستید شهر استانبول ۲ فرودگاه دارد که فرودگاه اصلی آن آتاتورک ( مقر اصلی ترکیش ایرلاین ) و فرودگاه دوم که همین صبیحه گوکچن ( مقر اصلی پگاسوس ایرلاین ) است .

 

NjXrenOCTEdeUZjWbtCQhfk9MZRKRLKP0DxTT47N.jpeg

 

کُدِ یاتای این فرودگاه SAW است و اِسمَش را هم از اولین خلبان هواپیمای جنگی در دنیا و اولین خلبان زن ترکیه گرفته است . جالب است بدانید این خانم صبیحه ، فرزندخوانده همان آتاتورک بزرگ است ! عجب خانواده جالبی ...

 

از جِلو نِظام !

  

فرودگاه وحشتناک شلوغ بود ! با اینکه فرودگاه بزرگی به نظر می رسید اما ازدحام جمعیت عجیبی در صَفِ چِکِ پاسپورت دیده می شد . شاید هم ورود چند پروازِ همزمان مزید بر علت شده بود . قبل از شروع سفر با خودم فکر میکردم چند ساعت توقفی که در فرودگاه صبیحه داریم را چطور بگذرانیم که حوصله مان سَر نرود اما خدا خودَش کمک کرد و تمامی وقتمان را در صف به حالت خبردار و تحت فشار بودیم ! خیلی هم خوش گذشت !!! این تحت فشار که می گویم چیزی شبیه فشار قبر بود ؛ البته کسی از آنطرف خبر نیاورده که فشار قبر چطوری است پس بگذارید مثال ملموس تری بزنم . فشاری که از پشت به ما توسط یک خانمِ عرب وارد می شد چیزی بدتر از فشاری بود که در متروهای وطنی و یا صفِ نذری های مناسبتی به آدم وارد میشود !! یکی از پروازهایی که همزمان با پرواز ما به زمین نشسته بود از عراق و بیشتر از دو سوم جمعیت در صف ، همان عراقی ها بودند . مشکل جایی بود که هر خانواده حداقل ۶ – ۷ بچه قَد و نیم قَد همراه خودش داشت و بدتر از اینکه اصلا صف نمی ایستادند ! به صورت فله ای و قبیله ای به سمت گیت چک پاسپورت جلو می رفتند و همین موضوع کار را برای ماموران تُرک که پشت باجه بودند سخت می کرد . حالا شما تصور کنید با این موضوع و سر و صدا هِی هُل هم بدهند ! فشردگی جمعیت به حدّی بود که کف سالن را نمی دیدیم و فقط مواظب بودیم پای کسی را لگد نکنیم . ما دو نفر بین ۷۰ – ۸۰ نفر عراقی ، اسیر شده و در حال لِه شدن بودیم !

مامور تُرک از شدت عصبانیت هِی از جایش بلند می شد و پرخاش می کرد . من که تُرکی نمیفهمیدم اما مشخص بود در حال دَری وَری گفتن به مسافرین عرب زبان بود . از اینطرف مسافران عرب هم انگار نه انگار ؛ با خودشان بلند بلند عربی حرف می زدند و هرچند دقیقه یک بار هُلی هم به ما می دادند که بیکار نباشند ! عجیب وضعیتی بود !! اینقدر اوضاع بُغرَنج شد که مامور مربوطه دست به سینه نشست و اشاره کرد تا مرتب ناایستید پاسپورتها را چک نمیکنم ! نگاهی به ساعتم انداختم . تمام وقتمان را توی صف گذرانده بودیم و اگر زودتر از این مَخمَصه فرار نمی کردیم قطعا به پرواز بعدی نمی رسیدیم . اما صدای ما ۲ ایرانیِ تنها بین همهمه جمعیت عربها به گوش هیچکس نمی رسید ! کم کم نگرانی و ترسِ از پرواز جا ماندن ، به جانمان افتاد . عصبانیت مامور چک پاسپورت هم از ما کمتر نبود ! همینطور پشت سر هم با حرکات دست ، رو به جمعیت غرولند میکرد و به گمانم فحش هم می داد ! جالبتر اینکه نه عربها حرفهای او را می فهمیدند و نه او حرف عربها را ! ما هم که کلا نُخودی بودیم ...!

سرانجام با پا درمیانی یکی از همکارانش ، مامور عصبانی دوباره شروع به کار کرد ولی با چه قیافه و لحن و عصبانیتی ! یکطورهایی ، پاسپورت ها را بعد از مُهر زدن به سمت عربها پرت میکرد ! خانم جان که شدیدا از دیدن این صحنه عصبی شده بود گفت : " وای مجید حواست باشه پشت خط قرمز وایسیم و مثل اینا باهامون رفتار نکنه اون جلو " گفتم : " نگران نباش ! ما ۸ سال جلوشون دفاع کردیم و خطِ قرمز رَد نکردیم ؛ این چند دقیقه هم روش ! " بهرحال با مداخله مامورهای کمکی که سر رسیدند صفِ ما به دو لاین تقسیم و اندکی مرتب تر شد اما هنوز فشار از عقب به قُوّتِ خودش باقی بود ! به جلوی صف رسیده بودیم و شما نمی دانید که چه مقاومتی کردیم تا فاصله ای بین نفر جلویی مان ایجاد کنیم و پشت خط قرمز باایستیم ! اگر یک سوم فِشاری که عراقی ها از پشت به ما وارد می کردند در لوله های آب مملکت خودمان بود باور کنید تمام مشکلات آبی کشور حل می شد ! البته پاداشِ مُقاوتهایمان احترام بی حد و اندازه ای بود که کارمند فرودگاه به ما گذاشت . عراقی های عزیزی که پشت سرمان هُل می دادند وقتی دیدند ما پشت خط ایستادیم و تا نوبتمان نشود جلو نمی رویم ، از گوشه و کنار بزور جلو زدند و خودشان را به گیت رساندند اما مامور چک پاسپورت با لحن بدی چیزی به خانواده عراقی گفت و آنها را عقب راند و با دست به ما اشاره کرد جلو بیایید . من و خانم جان یک به یک جلو رفتیم و چک شدیم و با جمله " به ترکیه خوش آمدیدِ " مامور گذرنامه ، از گیت عبور کردیم .

من آدم نژاد پرستی نیستم و اتفاقا به لطف کوچ سرفینگ ، دوستان خارجی نسبتا زیادی هم پیدا کرده ام اما انصافا بیایید حق بدهیم که به خاطر رعایت نکردن همین آداب و اصول جزیی و ابتدایی ، نگاه دنیا به ما و منطقه ما ، نگاه جالبی نباشد ! به هرحال این بار از معدود دفعاتی بود که به پاسپورت ایرانی ام افتخار کردم ...

 

بِزَن بِریم به سرعت برق و باد

 

از آنجا که تمام وقتمان در صف هدر رفته بود با سرعت تمام به سمت پرواز بعدی می رفتیم . وااای خدا ، هنوز کارت پرواز را هم نگرفته بودیم ! دوباره بخاطر چک این آنلاینی که در تهران انجام داده بودم به خودم لعن و نفرین فرستادم . احتیاج به سرویس بهداشتی هم داشتیم ! تنها چیزی که باعث آرامشمان شد این بود که دیدیم پروازمان ۳۰ دقیقه تاخیر دارد . اینجا بود که نفس راحتی کشیدیم و کارها را به ترتیب و پشت سر هم انجام دادیم . اول کارت پرواز را گرفتیم و بعد به سرویس بهداشتی رفتیم .

 

tWJIlCxebmeapYjW20lnJft6Vhf3CwypLwKnB6Kh.jpegچاپ بلیت با این دستگاه و براحتی انجام می شد

 

2BXHRf2eOiOK97RpsdOCmxUsZlYbJ0X3CBoZWPLu.jpeg امتیازدهی به سرویس بهداشتی

 

تازه یادمان آمد از دیشب چیزی نخورده ایم و گرسنه ایم ! هر چند اگر چیزی هم خورده بودیم با آن عملیات پِرِسینگ حرفه ای و یارگیریِ مَن تو مَنِ عراقی ها و یکی دو ساعت دِفاع جانانه ای که کرده بودیم قطعا مثل الان حالت ضعف داشتیم !

به لُطفِ ۳۰۰ لیری که از مشهد تهیه کرده بودیم احتیاجی به صرافی نداشتیم و از کافی شاپ فرودگاه دو عدد ساندویچ نان و پنیر و سبزی به همراه چای گرفتیم و با عجله ریختیم در خَندَقِ بَلا و راهیِ گیت سوار شدن به هواپیما شدیم . ( وقتی به صورت شخصی و بدون تور سفر میکنی باید به فکر خرج و مخارج ابتدای سفر تا رسیدن به مقصد و هتل باشی )

 

9zCEXEnp7uBC8O2JhzCRCcYIY4d2uKiL5tAb75Yb.jpeg

  

ogHQTcSU9zgIsN9CNf8BgzqgJKd5kPtgAo42CUcL.jpeg

 

آن بالا میانِ ابرها

  

سرانجام سوار شدیم و هواپیما از زمین بلند شد . سعی کردیم تصاویر یک ساعت پیش را از ذهنمان پاک کنیم و بیشتر از این خاطرمان را برای یک رویداد ناچیز که کنترلش از حوزه اختیاراتمان خارج بود ، مُکَدَّر نکنیم ؛ و چه راهی بهتر از اینکه به تصاویر زیبای زیرِ پایمان خیره شویم ؟

 

rPrtAMtCMNDtJuTwfUS2qcRu723WdajOjI6IB35o.jpeg آسمان استانبول

 

نگاه کردن به زمینِ زیر پا از پنجره هواپیما همیشه جذاب است . پیش از پرواز آدم با خودش می گوید کاش کنار پنجره نصیب من شود . از آن بالا ، بالاتر از ابرها ، می توانی به روزهای سپری شده فکر کنی ؛ به روزهای پُر از انتظاری که تمام این مُدَّت همراهت بودند و هنوز هم هستند . آن بالا میان ابرها آدم دوست دارد باور کند که آغاز هر سفر ، فرصتی برای شروع دوباره است . شاید بگویید چه جُمَلاتِ کِلیشه ای ! اما اگر همین جملات کلیشه ای در زندگی آدمها کاربرد نداشتند که کلیشه نمی شدند !

با آنهمه رویا درباره الودنیز ، این سفر میتوانست بهترین سفر زندگیِ مان باشد . آدم میان ابرها به همه چیز خوش بین است . این لحظات را باید تا سفر بعدی یا شاید هم تا آخر عمر در ذهنم ثبت کنم ...

 

خیلی ممنون که درکِ بالایی داری

  

حدود ساعت ۱۲:۳۰ بود که آماده لندینگ در فرودگاه دالامان شدیم . مدت زمان پرواز بسیار کوتاه بود و این یک ساعت و بیست دقیقه را سرگرم قایم باشک با دختر بچه کوچولویِ صندلی جلویی بودیم .

 

F9PHkthQCSGMNfwsI21MIL8mtFG7eoFYZNIBTymZ.jpeg

 

فرودگاه دالامان در منطقه ای تقریبا کوهستانی قرار داشت . کد یاتای این فرودگاه YDA بود . همچنین پروازهای روزانه ای از فرودگاههای استانبول توسط هواپیمایی هایِ پگاسوس ، ترکیش و آنادلوجت به این فرودگاه انجام می شُد .

 

FT4yDrYOQKVW1Q9CYo8XcWVamQjf1ODnv6vqVhT9.jpeg

 

هنوز این فرودگاه را از نزدیک ندیده بودم اما حس خوبی نسبت به آن داشتم و دلیل آنهم این بود که با فرود در این فرودگاه به چند شهر مهم و توریستی ترکیه دسترسی پیدا می کردیم . ( فاصله این فرودگاه تا شهر دالامان ۱۰ کیلومتر ، فتحیه ۸۰ کیلومتر و مارماریس ۹۵ کیلومتر است )

بدون اتفاق خاصی از هواپیما پیاده شدیم ، چمدانها را تحویل گرفتیم و به سمت خروجی سالن راه افتادیم .

 

30uXy4ajQTNmPJVhVMkMaIW2TTiaWPEes5idQQQr.jpeg

 

قبل از سفر درباره راههای ترانسفر بین فرودگاه دالامان و فتحیه ، جستجو کرده بودم و متوجه شدم اتوبوسهای هاواش و موتاش به صورت 24 ساعته فعال و با زمان ورود و خروج پروازها هماهنگ هستند و جلوی خروجی فرودگاه می توان پیدایشان کرد .

 

w0toMRhZVHjI00guUhDbOTo2CQdQQiJjZ3twrsbN.jpeg

 

ما هم بعد از عبور از جلوی تاکسی های فرودگاه که برای سوار کردن مسافرها بازار گرمی می کردند ، خیلی راحت به اتوبوسهای پارک شده رسیدیم که مقصد هرکدامشان با فونت درشت روی شیشه جلویی کاملا مشخص بود . از این ساده تر و واضح تر نمی شد ! سوار شدیم و کمتر از 10 دقیقه اتوبوس به سمت شهر فتحیه شروع به حرکت کرد .

 

WdLE7P7yXYXHR0hsqaKmAEXuTGNU9TNW8Hk2psO0.jpeg

 

M0HKKdibjBiGwrZwEVXzJMekTJH2tUJCMgeT77S2.jpeg بلیت ها توسط راننده فروخته می شد ؛ هر نفر 15 لیر

 

حدود یک ساعت و پانزده دقیقه بعد در عالَمِ خواب و بیداری به فتحیه رسیدیم . اتوبوس در طول مسیر به درخواست مسافرین برای پیاده شدن توقف میکرد و حالا ایستگاه آخر بود و همگی باید پیاده می شدیم . بعد از پیاده شدن ، محوطه ترمینال یا به قول خودِ ترکها اتوگار Otogar  را ترک کردیم و به سمت ایستگاه دولموش رفتیم . کمتر از پنج دقیقه  دولموشی که روی شیشه اش نوشته بود الودنیز ، به انتظار ما پایان داد و با پرداخت 7 لیر برای هر نفر راهی الودنیز شدیم . از اینجا به بعد مثل یک دوربین مدار بسته ، تمام مشاهداتم را بصورت ویژه ای در ذهنم ثبت می کردم . چرا که می دانستم در طول مدت این ۹ روز با فتحیه و محلات الودنیز سر و کار زیادی خواهیم داشت و باید بدانم کجا چی هست و کجا چی نیست و به قول معروف آمار همه چیز را داشته باشم . حدود ۱۰ دقیقه بعد به الودنیز و هیسارنو رسیدیم . ایستگاههای دولموش در خیابانهای اصلی محله هیسارنو به خوبی پراکنده بودند و بعد از اینکه یک دور کامل خیابان اصلی را دور زدیم به سمت محله بلچگز روانه شدیم . می دانستم بعد از طی یک سربالایی کوتاه ، همزمان با سرازیر شدنِ دولموش ، ساحل زیبای الودنیز و محله بلچگز نمایان می شود . برای همین موضوع خودم را به جلوی دولموش رساندم تا این صحنه زیبا را از شیشه جلویی ببینم . دقیقا همان چیزی بود که قبل از سفر درباره اش خوانده بودم و در ذهنم تصور می کردم ، عالی و هیجان انگیز !

از گوگل مَپ ، محل دقیق هتل را چک کرده بودم اما با مشاهداتم همخوانی نداشت ! از راننده هم پرسیدم اما از محل هتلمان ابراز بی اطلاعی کرد . تا آخرین ایستگاه یعنی ساحل بلچگز با دولموش رفتیم . دقیقا در تقاطع اصلی و ساحلی بلچگز که از دولموش پیاده شدیم یک ایستگاه تاکسی وجود داشت که در روزهای بعد همیشه و حداقل یک تاکسی پارک شده و آماده سرویس دهی بود . تصمیم گرفتیم خودمان را اذیت نکنیم و کار را به کاردان بِسپاریم ! بعد از نشان دادن آدرس هتل به راننده تاکسی ، او سریعا ما را قاپید و درون ماشینش گذاشت و به هتل رساند . این قاپیدن هم به خاطر این بود که مسیر بسیار کوتاه و نزدیک بود !

 

POLcTcZy7Jj4OlL2i1A4y8L2elydeMytJks1Dy2A.jpeg

 

در واقع اگر ما قبل از رسیدن به ساحل بلچگز در نقطه زرد رنگ پیاده می شدیم با ۲۰۰ متر پیاده رَوی به هتل می رسیدیم و لازم نبود این مسیر را برویم و ۱۷ لیر کرایه تاکسی بدهیم و برگردیم ! اما نقشه گوگل با راهنمایی اشتباه باعث شد کمی لقمه را دور دهانمان بچرخانیم ! در روزهای بعدی سفر از همین مسیر‌زرد رنگ استفاده کردیم .

 

پدر بزرگ

  

 از تاکسی پیاده شدیم و چمدان به دست به سمت ورودی هتل رفتیم .

 

OAsYEsJYyPuHauDsbePYFsg4NjfLrwG2WGsuLvKo.jpeg

 

آقایی تقریبا ۵۰ ساله با پاچه های بالا زده ، روی پله ها ایستاده بود و داشت ما را تماشا میکرد ‌. چشممان که بِهَم افتاد با لهجه ترکی و صدای بلندی داد زد " مجید ؟ " لبخندی زدم و دستی تکان دادم . بدو بدو آمد کمکمان و چمدانها را گرفت و تُند تُند به ترکی چاق سلامتی میکرد . من هم با لبخند کُلی سر تکان دادم و به یک حساب تشکر می کردم . حرفهای ریز و پشت سر همش که تمام شد گفتم : " من ترکی بیلمیرم ! " ( از ترکی همین را فقط بلد بودم ) باز سوالی پرسید که نفهمیدم و فقط خندیدم . اشاره کرد که مثلا اوکی اوکی سخت نگیر نمیخواد جواب بدی !

وارد محوطه هتل شدیم . اینجا مثلا لابی بود !

 

dcyHyTgdtiJcDn8O2gAYbwumnxzCaiBBbvEthFCT.jpeg

 

در روزهای بعد متوجه شدیم که رستوران و کافی شاپ و پذیرش هم همینجاست ! به دعوت آقای ۵۰ ساله با پاچه های بالایَش (!) سر یک میز نشستیم و برایمان چای ریخت . برای خودش هم ریخت و آمد نشست سر میز و باز سوال دیگری پرسید . من و خانم جان با خنده زیرزیرکی به هم نگاهی انداختیم . " خدایا این چرا یادش میره ما تُرکی بلد نیستیم ! " باز گفت اوکی اوکی و چای تعارف کرد . همزمان با خوردن چای داشتم فکر میکردم چه روزهای سختی را با این آقای مالک هتل پیشِ رو خواهیم داشت ! این هتل با آنهمه مسافر اروپایی که در سایت بوکینگ برایش امتیاز و رِفرِنس گذاشته بودند حالا مسئولَش نمیتوانست انگلیسی حرف بزند ؟! چطور چنین چیزی ممکن است ؟ در همین فکرها بودم که دیدم بنده خدا گوشی اش را سمت من گرفته که یعنی با آنطرف خط صحبت کن ؛ صدای خانمی بود که انگلیسی را روان صحبت میکرد . بعد از حال و احوالپرسی و معذرت خواهی به علت عدمِ حضورش در هتل گفت که برایش کار فوری پیش آمده و مجبور شده هتل را ترک کند اما تا چند ساعت آینده برمیگردد تا از نزدیک با هم صحبت کنیم . بعد از خوردن چای ، آقای ۵۰ ساله ( خدا از سر تقصیرات من بگذرد که اسم آن بنده خدا را گذاشتم آقای ۵۰ ساله ) مثل این پدر بزرگها دو دستش را به معنای خوابیدن زیر سرش گذاشت و به ما اشاره کرد و فهماند که : خوب دیگه بیشتر از این خودتونو لوس نکنید و برید بخوابید تا شب که فلانی میاد .

ما هم که دیدیم اوضاع پادگانی است یک چَشمِ الکی گفتیم و به سمت اتاقمان که درش را برایمان باز گذاشته بود رفتیم ...

 

خانه سبز

  

حالا وقتش رسیده است تا در مورد هتل محل اقامتمان و چگونگی رزرو ، توضیحاتی خدمتتان ارایه دهم .

این هتل بدون ستاره با نام سانمِد لُژ Sunmed Lodge و در محله بلچگز قرار داشت . ما یک ویلای ییلاقی یا به اصطلاح بَنگِلو Bangalow را به قیمت هر شب ۵۰ دلار رزرو کرده بودیم . در واقع سانمد لژ یک هتل نبود . بلکه یک باغ بزرگ پُر از گل و گیاه بود که لابلای درختان و گلهای بی شُمارَش تعداد ۸ اتاق به رنگهای آبی و سفید ( به سبک خانه های جزایر معروف یونانی ) ساخته بودند .

 

HRwk2o6aofooOfU6HIxR3Ir8DLYXjlGlJeEXrpKK.jpeg

 

QGpWhyvBkLXbnhcxJEAhYk65M1EnDXlvngiKHji2.jpeg

 

زمانی که در بوکینگ تصاویر سانمد لژ را میدیدم ، میگفتم خدا کُنَد واقعا همین اندازه سرسبز باشد ! حالا که رسیده بودیم متوجه شدم واقعیت چیزی فَراتر از تصاویر است ! به هر کجا که چشم می چَرخاندی گُل و گیاهی بود که سر دوانده بود .

 

MbOcAithiYHro86FOrZ4gcVHVdCUC6FQe4DQ9B59.jpeg

 

MPnVbe9nO6VuqjusNYbVLi3Hbqozl2tNkevIfDRm.jpeg

 

تمام طراحی باغچه ها و خانه ها و فضاسازی و کلا دکوراسیون سانمد لژ در اوج سادگی ، زیبا و دلنشین و رویایی بود . وارد اتاقها شدیم . داخل اتاقها به سادگی و زیبایی محیط بیرونی بود . یک تخت بزرگ و راحت ، تلویزیون ماهواره ای ، تهویه مطبوع ، ۲ پنجره نورگیر و بامزه ، میز و آینه ، یک کمد لباس خیلی بزرگ ، یخچال فریزر رومیزی و کوچک ، سرویس بهداشتی و حمام مناسب ؛ همه اینها ملزومات اولیه یک اتاق برای سکونت چند روزه است . نه چیزی زیادی و بِلا استفاده بود و نه چیزی کَم ! اگر بخواهیم ایرادی بگیریم ، نبود سِیف باکس برای اتاقها احساس می شد ...

 

nFmfQlJgjFclgC0DUgKWCaG59cdf824omM39DSLS.jpeg

 

Wl3DeYHtmmCp5zH1rZFoxQO4Sc1B6Aiu7Iv4XG6N.jpeg

 

هتل بدون سرویس غذایی بود ( حتی صبحانه ) و فقط چای در قسمتِ به اصطلاح لابی وجود داشت . در روزهای بعد متوجه شدیم یک خانواده ۴ نفره اصیلِ تُرک به همراه همین آقای ۵۰ ساله ، این هتل را اداره می کنند و خانه خودشان در همان قسمت پُشتیِ لابی است . در روزهای آینده بیشتر با این خانواده آشنایتان میکنم ...

کم کم به قسمتهای خوب میرسیم . این هتل از آن دسته هتلهایی است که از بوکینگ بدونِ کِرِدیت کارت و پیش پرداخت قابل رزرو هستند . اتفاقا در قسمت توضیحات هتل اینطور نوشته شده که : حتما پولِ نقد با خودتان بیاورید ، کارتخوان نداریم ! و از آنجا که ما جزء آن دسته از ایرانی هایی هستیم که کارت اعتباری بین المللی نداریم و سَفَرِمان کاملا شخصی و بدون تور بود باعث شد کفه انتخابی ترازویمان به سمت این هتل سنگین شود و با خوشحالی تمام و بدون هیچ دردسری آن را رزرو کردیم .

 

او می کشید و من می کشیدم

  

چمدانها را که خالی کردیم ، دوش مختصری گرفتیم و بعد از تعویض لباس و سَرِ هم کردن تجهیزات سفر ، آماده خارج شدن از هتل شدیم . ساعت حدودا ۱۶:۰۰ بود و ما تقریبا نصف روز وقت داشتیم تا برنامه سفرمان را برای روزهای آینده روشن کنیم و ببینیم کدامیک از پِلَن هایی که اول سفرنامه با شما در میان گذاشتم ، قابلِ اجراست .

از اتاق خارج شدیم و باز این محوطه هتل بود که ما را از خود بیخود می کرد . راستَش این محیطِ پُر از گل و گیاه به تنهایی یک جاذبه توریستی به حساب می آمد ! به سختی از این محیط دل کندیم و دوان دوان به سمت ساحل روانه شدیم . برای رسیدن به ساحل چند خیابان موازیِ هم وجود داشت اما یکی از آنها عریض تر بود و خیابان اصلی تری به نظر می رسید . همان را انتخاب کردیم و مسیر را ادامه دادیم .

 

hAfYIld9HZR6sPBKvPEOx1Szwy6CbVxur73jrZpN.jpeg

 

از دور ، ساحل و چترهای پاراگلایدر نمایان بود و هرچه جلوتر می رفتیم بر شلوغیِ خیابان افزوده می شد .

 

eeGSyBgMnWByxyVSRgCXVC6yGWqSYlOSnkPywuLE.jpeg

 

بعد از عبور از یک چهارراه ، خیابان تبدیل به پیاده رو و یا به اصطلاح واکینگ استریت شد ! حالا اطرافمان را رستوران ها و کافه ها و مغازه های فروش لوازم شنا و وسایل مربوط به ساحل فرا گرفته بود .

 

VujVBr2t3mTmxppnGwEGyDSmNTzOpKtHWx5SJI5E.jpeg

 

همچنین دفاتر فروش تورهای روزانه زیادی که بطور تخصصی روی ورزش پاراگلایدینگ تبلیغ می کردند به چَشم میخورد . در همین خیابان که خیابان اصلی محله بلچگز بود ما فقط یک صرافی دیدیم و در طول سفرمان ۳ بار برای چنج کردن پولمان به اینجا مراجعه کردیم که هر ۳ بار همین نرخ یکسان بود .

 

GE1PcTgTy1wIypeUfky7h9F521ETBxuecry1deL1.jpeg

 

با یک حساب سر انگشتی به عدد ۱.۱ میرسیم . یعنی اگر قیمت هر لیر را ضربدر عدد ۱.۱ می کردیم قیمت به تومان بدست می آمد . ( به عنوان مثال ۱۷ لیر تقریبا می شود ۱۸.۷۰۰ تومان ) در تیرماه سال گذشته که یک هفته ای را در شهر پرندگان یعنی کوش آداسی گذرانده بودیم ، این عدد ۱.۲۵ بود و این یعنی خوش به حالِ ما ! مقداری دلار چنج کردیم و دست در دستِ هم راهمان را به سمت ساحل ادامه دادیم . نزدیکیهای ساحل بود که چند جواهر فروشیِ شیک و لوکس ، توجه خانم جان را جلب کرد .

 

CId6hsT3kvizC8r8IQQSPtwylad8D9Gw2gePla9P.jpeg

 

به نظرم خیلی عجیب بود که در چند قدمیِ ساحل ، این جواهر فروشی ها وجود داشتند ؛ اصلا با ساحل همخوانی نداشت ! از آنطرف حواسِ من به چترهای پاراگلایدر که در آسمان می چرخیدند و پُشتِ سَرِ هم پایین می آمدند پرت شده و مَحوِ تماشای آنها بودم و از اینطرف خانم جان حواسَش به جواهر فروشی و محو تماشای زرق و برق ویترین آنها شده بود . من به آسمان خیره بودم و خانم جان را به سمت ساحل می کشیدم و او به جواهر  فروشی خیابان و مرا به سمت ورودی فروشگاه می کشاند ! چند دقیقه ای بدون هیچ توضیحی برایِ هَم (!) به همین مِنوال گذشت و بِکِش بِکِش به راه بود ! دستِ آخر هم زورِ من بر قضیه چَربید و به راهمان به سمت ساحل ادامه دادیم ...!

 

e1FoStJcdnWwoZ3oOqq3xLjpj31auTqaZ8wwuLJH.jpeg

 

تانتونی تَنتَنانی تا نَخوری ندانی

 

به انتها و یا از آنطرف بخواهم بگویم به ابتدای خیابانِ واکینگ رسیدیم ( اسم این خیابان مَن درآوردی است ، جدی نگیرید ! ) برگشتم و پشت سرم را نگاهی انداختم تا مسیری که آمده بودیم را از اینطرف هم ببینم .

 

xyAXqhnlljpLWo2J0Bx6HB4hpd9pjL0dx3fge4GJ.jpeg

 

( شما میهمانِ قابِ دوربینِ ما باشید . سعی میکنم بجای اینکه در مورد موقعیت و مکانها چند سطر توضیح دهم ، با یک تصویرِ خوب شما را تنها بگذارم . از قدیم گفتند : شِنیدَن کِی بُوَد مانندِ دیدن ؟ )

بالاخره به خَطِ ساحلی رسیدیم . بادِ ملایمی که می وزید بوی دریا را به مَشاممان می رساند و ما که از صبح چیزی نخورده بودیم بدجور احساس گرسنگی می کردیم . پس قبل از هر کاری به دنبال چیزی برای خوردن گشتیم .

 

saoupmiKNFpB7iViHKmvuwb2smkzPSuA3aLCxper.jpeg

 

پیاده رویِ ساحلی پُر بود از رستوران ؛ یک مغازه معمولی تر که میز و صندلی هایش را بیرون گذاشته بود انتخاب کردیم و دو عدد ساندویچِ تانتونیِ گوشت سفارش دادیم . این تانتونی که میگویم در اصل غذای محلی شهر بندری مِرسین ترکیه و چیزی شبیه همان کباب ترکی است با این تفاوت که گوشت و سبزی و مواد داخِلَش خیلی بیشتر خُرد و داخلِ نان لواش پیچیده می شود ، درست مثل ساندویچهای خانگی خودمان !

 

Huva1yStviKYyxqh6iPg5ru0ZLZvCHEVhEtZePb0.jpeg

 

هزینه برای هر نفر با یک نوشابه شد ۱۶ لیر ! همانطور که قبل از سفر می دانستم ، قیمتها در الودنیز کمی بیشتر از شهرهای همجوار بود . بعلاوه اینجا خبری از غذاهای محلی و گاری های دستی و ... اینچیزها نیست و انتخاب مسافر برایِ پُر کردن شکم باید از بین رستورانهای تقریبا لوکس می بود . در واقع ساده ترین و معمولی ترین مکان برای غذا خوردن همینجایی بود که ما نشسته بودیم !

 

ما سگها عاااااشقِ بازی کردن هستیم  ( جِسارَتا تیتر را با لحنِ بوشوِگ بخوانید ! )

 

بعد از خوردن ساندویچها که اتفاقا خیلی هم چسبید بلند شدیم تا گشتی در اطراف بزنیم و حالا با شکمی پُر و در نتیجه چشمهای بازتر ، نگاهی به ساحل و پیاده رویِ ساحلی محله بلچگز بیاندازیم !

 

7fKVWyuxZxduhJ6qDrZWjq4IryVrqPB3R06F7p5A.jpeg

 

همانطور که در تصویر می بینید پیاده رویِ ساحلی عریض و سنگفرش شده ، محوطه چمن کاری به همراه درختهایی که سایه شان برای نشستن و دراز کشیدن به توریستها چشمک میزند ، رشته کوههای پشتِ کافه ها و رستورانها و چترهای پاراگلایدینگ که بی وقفه در آسمان می چرخند و بدون اطلاع قبلی یکدفعه کنارتان فرود می آیند !

 

0YKJXPymtVdstgHNo1j7IJFX6u7U3iLm36QgMevc.jpeg

 

در روزهای اول شاید از اینکه ببینید چَتری دارد به سمت شما می آید بترسید و فرار کنید اما در روزهای آخر دیدن این صحنه ها برایتان اَمری عادی تلقی می شود ! در واقع مکان خاصی برای فرود آمدن پاراگلایدرها وجود ندارد و آنها هر کجا که مِیلِشان باشد فرود می آیند . روی چمنها ، روی سنگفرش پیاده رو ، روی شنهای ساحل و بعضی اوقات بطور غیر منتظره با فاصله کمی از روی کافه ها و رِستورانهای همجوارِ پیاده رو می گذشتند و داخل خیابان واکینگ فرود می آمدند ! مدل و مکان فرود آمدن رابطه مستقیمی با روحیه و حال و احوال آن لحظه پاراگلایدر سوار داشت . همچنین فضای سرسبز پیاده رویِ ساحلی بلچگز ظرفیت این را داشت که ساعتها روی آن دراز بکشی و به آسمان بالای سَرَت خیره شوی و رقص چترها را نگاه کنی ...

کمی آنطرف تر ، مثل تمام شهرهای دیگر ترکیه ، سگهایِ بی آزارِ خیابانی برای خودشان رفت و آمد می کردند .

 

I0d0R9ajichGKiiMeMhcp9ntGw2fzoUxnIv2pFed.jpeg

 

این یکی انگار فکر مرا خوانده و زودتر سایه درختی را صاحب شده بود و برایِ خودَش به اصطلاح خَرغَلت می زد ! چه کِیفی میکرد ؛ خوش بِحالَش !

 

zDR5weBg83nJ6mPXmhCytOMe9YStl5tKOc9mbNXx.jpegو این یکی هم تک و تنها بود و به دنبالِ دوست میگشت !

 

چشم غُرّه های خانم جان که از ترس سگها در فاصله دوری ایستاده بود باعث شد در کمالِ بی میلی ، چمنها را ترک کنم و دوباره دست در دست هم ، خطِ ساحلی را طی کنیم . اینها کشتی های تفریحی هستند که در دو نوبت صبح و عصر به سمت دَرّه پروانه ها حرکت می کنند .

 

TMgHo7nE4wmCnxULCKXfmq0057UthxpTgKNXgJaX.jpeg

 

از آنجایی که این دره فاصله چندانی با ساحل الودنیز ندارد ، این تور را با قیمت بسیار اندک و به صورت نیمروزی انجام می دهند . رفتن به دره پروانه ها در برنامه های ما هم بود اما اول باید تکلیف تور ۴ روزه کشتی را مشخص می کردیم و اگر موفق به رزرو کردن آن می شدیم به صورت اتومات از این دره بازدید میکردیم . چون یکی از توقفهای این کشتی در دره پروانه ها بود و آنوقت دیگر احتیاجی نبود بصورت مجزا خودمان تور دره پروانه ها را خریداری کنیم . حالا برای انجام دادنِ این مَهِم ، به اولین چیزی که احتیاج داشتیم ، ایتترنت بود . کمی دور و اطراف گشتیم اما جایی برای فروش سیم کارت پیدا نکردیم . وقتی پرس و جو کردیم فهمیدیم برای خرید سیم کارت باید به فتحیه برویم ! ( این یکی از آن مواردی است که اول سفرنامه خدمتتان عرض کردم در الودنیز وجود ندارد ) به سمت ایستگاه دولموش ها رفتیم . این ایستگاه ، آخرین ایستگاه دولموشهای الودنیز و چسبیده به پیاده رویِ ساحل بود . اول میخواستیم در هیسارنو پیاده شویم و دنبال سیم کارت بگردیم اما ریسک نکردیم و به فتحیه رفتیم چون از لحاظ هزینه کرایه فرقی نمیکرد اما امکان داشت در هیسارنو هم سیم کارت پیدا نکنیم و ترجیح دادیم به همان راهنمایی افرادی که در ساحل بودند ، اعتماد کنیم .

 

snDJLZcuvnU8M5ChPnJWcMUaHQJ6TjO8GAHu7YVb.jpeg

 

این بانکِ زراعت ترکیه است ( همان بانک کشاورزی خودمان ) در سفرنامه کوش آداسی اشاره کرده بودم که خودپردازهای این بانک عملیات تبدیل ارز را با نرخ خوبی انجام می دهند و شما می توانید بدون نیاز به صرافی و نگرانی از اینکه کلاه سرتان برود و در ۲۴ ساعت شبانه روز از این خودپردازها که به دو زبان تُرکی و انگلیسی کار میکند ، استفاده کنید . تنها تفاوتش این است که کمی از پولتان را سکه به شما تحویل می دهد که میتوانید از آن برای کرایه دولموش یا خریدهای جزئی مثل آب آشامیدنی و ... استفاده کنید .

روبرویِ مرکز خرید اِرستا Erasta Shoppingmall پیاده شدیم . چند صد متر جلوتر ، ترمینال یا همان اتوگار فتحیه بود .

 

TtVRm5dfFndafFzNzay6piia7Ib4TCgz629ABkN8.jpeg

 

lbBjwQbAuLTvDheoK9NfE3RZwj8UaxZIL8w5XkVE.jpeg

 

داخل این مرکز خرید فروشگاههای پوشاک و لوازم الکترونیکی وجود داشت . نمایندگی فروش سیم کارتهای تُرک سِل را پیدا کردیم و با ارائه پاسپورت ، یک سیم کارت با ۲.۵ گیگا بایت حجم به قیمت ۶۰ لیر خریداری کردیم . سیم کارت اپراتور ترک سل از اینترنت نسل ۴.۵ بهره میبرد و سرعت بسیار بالایی داشت .

 

VcoM164TEuFeyWNXftFJUMPaNt2cIaYSnTkqdQPA.jpeg

 

اینترنت این سیم کارت را با هات اسپات بین خودم و خانم جان به اشتراک گذاشتم و تا روز آخر سفر بدون مشکل از آن استفاده کردیم و حجمش به اتمام نرسید !  همچنین درباره سیم کارت اپراتور تله کام که سال گذشته از کوش آداسی خریده بودم از فروشنده پرسیدم و او اینطور پاسخ داد که : سیم کارتهای تله کام پس از ۴ ماه و سیم کارتهای ترک سل پس از ۶ ماه بلا استفاده بودن ، از درجه اعتبار ساقط می شود و دیگر هیچ ارزشی ندارد ! با غَم و غُصِّه فراوان سیم کارت تله کام را درون سطل آشغال نمایندگی ترک سل انداختم و بیرون آمدیم ...

 

کارهای دقیقه ۹۰

  

مشکل نداشتن اینترنت که حل شد به سراغ دفاتر توریستی کمی که در فتحیه وجود داشت رفتیم . در مورد تور کشتی فتحیه به الیمپوس سوال می کردیم و جواب درست و حسابی نمی شنیدیم . آدرس دفتر اصلی تور را که از سایت مربوطه نگاه میکردم خیلی دور بود و آنقدر هم وقت نداشتیم که تا قبل از تعطیلی شرکت ، خودمان را به آنجا برسانیم . همچنین تصورم این بود که رفتنِ حضوری به دفتر این شرکت نوعی اِتلاف وقت و هزینه است و قطعا همین دفاتر توریستی می توانستند به عنوان رابط عمل کنند و تلفنی این تور را برای ما رزرو کنند . اما بعد از اینکه از چند دفتر نااُمید بیرون آمدیم و زمان را کاملا از دست دادیم تصمیم گرفتیم به بلچگز برگردیم . بهرحال هرچه بود آنجا چند برابر اینجا دفاتر توریستی وجود داشت و حتما یک نفر پیدا می شد که از عهده این کار بر بیاید . همینطور که به سمت ایستگاه دولموش برمیگشتیم چِشمِمان به یک نانوایی خورد . از آن نانهایی که هایدی و پِرین و پینوکیو می خوردند !!

 

SnhyBz4iWRrkStmSiWj1z8oJMRBP3ct3VyKLEbI8.jpeg

 

از آنجایی که سانمد لژ هیچ وعده غذایی نداشت از مشهد با خودم مقداری مغز گردو آورده بودم تا اینجا بهمراه نان و پنیر ، وعده های صبحانه مان را سَر بزنیم . وارد نانوایی شدیم و ۲ عدد نان تازه ای که بویَش همه رهگذران را مَدهوش میکرد ، خریدیم .

 

tJIgOciZsYfYIF1W6qJKJgr11QJPcLSpLipi8A4U.jpeg

 

قیمت هر عدد نان ۲ لیر بود . از سوپر مارکتِ کنار نانوایی ، پنیر و مقداری آبمیوه و تنقلات خریدیم تا یکی دو روزی یخچال اتاقمان خالی نباشد و جلوی دَر و همسایه آبروداری کنیم ! ( این هم از آن حرفهاست ) بعد از آن با دولموش به سمت الودنیز راهی شدیم .

خورشید کم کم داشت غروب می‌کرد و زمان تُند و تُند سپری می شد و ما هنوز هیچ کاری نکرده بودیم . خیلی نگران بودم و این نگرانی به این دلیل بود که ما باید همین امشب تکلیف تور کشتی را مشخص می کردیم تا شب هنگامِ برگشتن به هتل بدانیم برنامه روزهای آینده مان چطور است و با خانمی که مسئول برنامه های هتل بود و حتما تا حالا به هتل برگشته و منتظر ما بود چه صحبتی بکنیم و بگوییم چند روز ماندگار هستیم ...

در همین فکرها بودم که به ایستگاه آخر و ساحل بلچگز رسیدیم . بدون معطلی از یک کنار شروع کردیم به پرس و جو از دفاتر توریستی و فروش تورهای تفریحی ؛ هر چه بیشتر میپرسیدیم کمتر جواب می گرفتیم ! فقط یک نفر بود که بعد از 20 دقیقه الاف کردن ما و کلی تلفن کردن به اینطرف و آنطرف گفت : " تور را بریتان پیدا کردم اما خیلی گران است ؛ با قیمتش مشکلی ندارید ؟ " پرسیدم " مثلا چقدر ؟ " مبلغی که به ما گفت معادل 9.000.000 تومان برای هر نفر بود !!!! فهمیدم طرف تو باغ نیست و احتمالا هزینه سفر به کره ماه را به ما گفته است ! قیمت سایت را به او نشان دادم ، سری تکان داد و گفت : " فکر نمیکنم با همچین قیمتی پیدا کنی " لبخندی زدیم از آن لبخندها (!) و بعد از تشکر به سرعت مغازه اش را ترک کردیم . هنوز نااُمید نشده و مطمئن بودم بالاخره آن کسی که مُنجیِ ماست باید همین اطراف باشد ، اما چرا نمی توانستیم پیدایش کنیم ؟! پس باید بیشتر میگشتیم ...

 

SUnUnoEKZQ2siulbXTk9dta6gsOH0iCzBQQFtG6F.jpeg