سرزمین سرد، خانه های گرم (سفرنامه روسیه)

4.5
از 41 رای
تقویم ۱۴۰۳ لست‌سکند - جایگاه K - دسکتاپ
آیا دل مردمان این کشور به اندازه‌ ی آب و هوایش سرد است؟ +تصاویر

گشتی در بازار سنتی ایزمایلوفسکی :

صبحانه ای مختصر در ستوران پایین هاستل میخوریم و آماده میشویم تا روز هیجان انگیز دیگری را شروع کنیم. بهترین راه ها برای درک مردم بومی یک منطقه، بازدید از بازار سنتی آنجاست، تصمیم گرفتیم به بازار سنتی ایزمایلوفسکی برویم. جایی که نه تنها برای توریستها جذاب است بلکه روسها هم به دلیل تنوع جنس و قیمت مناسب، به این بازار می آیند.

برای رفتن به این بازار از هر جای مسکو که باشید کافیست اسم پارک ایزمایلوفسکی را در مپس-می سرچ کنید تا تمامی مسیرهای مترو را برایتان نمایش دهد و بی دردسر به مقصد برسید. وارد بازار که شدیم نزدیک به ظهر بود و بساط رستورانهای تاجیک با آن کبابهای بینظیرشان داغ بود. از جلوی دکه هایشان که رد میشدیم، از چهره ی ما میفهمیدند که ایرانی هستیم، به فارسی نوروز را تبریک میگفتند و با لهجه ی شیرینشان ما را دعوت میکردن تا از کبابهایشان تست کنیم. انصافا چنان بویی فضای بازار را گرفته بود که ناخواسته به آن سمت کشیده میشدی. از بازار برایتان بگویم، هر سوغاتی که بخواهید میتوانید اینجا پیدا کنید، از ماتروشکا تا پالتو پوستهای واقعی روباه و حتی گرگ و سمور، قیمتهایی بسیار مناسب و باورنکردنی. به طور کلی من و همسرجان اهل خرید نیستیم و هیچوقت خرید را توصیه نمیکنیم ولی برای خرید سوغاتی، سرزدین به این بازار را از دست ندهید. خدا نکند که یکی از فروشنده ها به شما گیر بدهد، تا جنسش را به شما نفروشد ول کن ماجرا نیست. اشتباهی مرتکب شدم و دستی به یکی از کلاه های پوست روباه زدم و چنان سماجتی کرد که آن کلاه را بخرم ولی نمیدانست که من از او سرسخت تر هستم.

چند مگنت و جوراب پشمی خریدیم و با  اشتیاق برای خوردن کبابهایی که بویش تا آنسوی بازار هم می آمد به سمت آن غرفه های خوشمزه ی اول بازار حرکت کردیم. کبابهای مختلفی برای سفارش دادن وجود داشت، از شیشلیک تا جوجه و ماهی و قارچ. ششلیکی سفارش دادیم و با نانی تازه نوش کردیم. فضای داخلی رستوران شیک نبود ولی مرا یاد فیلمهایی می انداخت که یک کلبه ی چوبی با هیزمی که در گوشه ای از اتاق در حال سوختن و در آن سرما، پناهگاه رهگذران است. قیمت ناهار به همراه نوشیدنی 700 روبل شد که به نظرم قیمت خیلی معقولی بود که اگر در کافه پوشکین چنین غذایی میخوردیم قطعا باید بالای 3000 روبل می پرداختیم. کمی مسکو گردی میکنیم ولی تصمیم گرفتیم امشب زودتر به هاستل برویم تا با استراحت کافی روزهای آینده آماده شویم چون فردا عازم سنت پترزبورگ هستیم.

 55EFF454-87DE-4A7A-9F71-76D800DAEC0C.jpeg

(شیشلیک با نان محلی و  دمنوشی شبیه به چای ترش!)

 

شانس با ما یار بود! :

امروز زودتر از روزهای قبل بیدار شدیم. ساعت حرکت قطار، 7 صبح است. فاصله ی ما تا ایستگاه قطار خیلی نزدیک بود. فقط باید یک ایستگاه بعد از ایستگاه پراسپکت میرا پیاده میشدیم تا به ایستگاه قطارهای بین شهری مسکو برسیم. با خود گفتم بیست دقیقه برای رسیدن به ایستگاه کافیست. با خیال راحت قهوه خوردیم و به سمت مترو حرکت کردیم. من نقشه خوان بودم و همسرم با اعتماد به من دنبالم می آمد. کارت مترو فقط 120روبل موجودی داشت و برای آخرین استفاده مان کافی بود. مقصد ما ایستگاه "کمسسومولسکایا" بود ولی این اعتماد به نفس کاذبِ من، باعث شد یک ایستگاه عقبتر برویم. "دوستوویسکایا" را روی تابلو دیدم، به سمت خروجی حرکت کردیم و تازه فهمیدم که ایستگاه را اشتباه آمده ام!! و فقط به چند حروف آخر ایستگاه ها توجه کرده بودم که شبیه به هم بودند. ده دقیقه به حرکت قطار مانده!

 

90B3E7EB-721F-4401-8F7A-6D78A06DE14A.png

(این اسکرین شاتی از مسیر یابی با استفاده از نرم افزار یاندکس-مترو است. که شب قبل برای دقت بیشتر و اینکه صبح دچار مشکل نشویم گرفته بودم که متاسفانه غرور بیجا مانع از چک کردن مجدد این عکس شد.)

 

استرسِ از دست دادن قطار، سراسر وجودمان را میگیرد، ولی نا امیدانه سعی میکنم تمرکز کنم و به این فکر میکنم که الان با کدام قطار باید برویم چپ یا راست؟!

همسرم تلاش میکند مرا آرام کند. برگه ی رزرو قطار را  از دست من میگیرد و به متصدی مترو نشان میدهد و او میگوید باید از این سمت بروید. کارت را میزنم وارد میشود و به همسرم میدهم که او هم کارت را بزند و وارد شود، کارت مترو را میزند و چراغ ضربدر قرمز روی بدنه ی دستگاه روشن میشود!! این یعنی موجودی کم است! وای خدای من فکر اینجایش را نکرده بودم!!

7 دقیقه به حرکت قطار مانده و ما هنوز دو ایستگاه آنطرف تر هستیم. متصدی مترو که میفهمد دچار مشکل شدیم، کارت خود را به دستگاه میزند و در باز میشود. اشاره میکند که بروید که وقت زیادی ندارید. قطعا لطف این مرد را فراموش نخواهیم کرد.

 

4DAB2824-AE77-4C22-A663-FA4B50ABCB33.jpeg

  (ایستگاه قطارهای بین شهری مسکو-سنت پترزبورگ)(این عکس را در مسیر برگشت که خیالمان راحت بود و زمان آزاد داشتیم گرفته شده)

 

امیدی نداریم به قطار برسیم ولی با تمام وجود میدویم. به ایستگاه "کمسسومولسکایا" میرسیم. نمیدانم چطور طول سالن را دویدیم، خواست خدا بود که مامورهای ایستگاهِ راه آهن، بیخیال بارزسی چمدانمان شدند. انگار امدادی از غیب رسیده و همه چیز را در مسیرمان هموار میکند که به قطار برسیم.

2 دقیقه به حرکت قطار مانده!. انگار قلبمان از دهانمان میخواهد بیرون بیاید. به یاد ندارم بعد از دوران آموزشی، اینقدر دویده باشم. تابلوی راهنمای قطارها را نگاه میکنم، خدارا شکر، شماره ی سکو همین اولی است.

واگن ما شماره ی پنج است ولی اگر بخواهیم تا آن واگن بدویم قطعا دربها بسته خواهد شده، از مامورین قطار تنها یک خانوم در کنار اولین درب ایستاده. دویدنمان را دیده و اشاره میکند عجله کنید پاسپورتهایتان را درآورید. پاسپورتها را نشانش میدهیم و پرتمان میکند داخل قطار و درها بسته میشود دقیقا درست گفتم پرتمان کرد داخل قطار!!

راس ساعت 7 بوق قطار به صدا در می آید و حرکت می کند. ما کف قطار ولو میشویم. حاضریم همینجا وسط راهرو درازبکشیم و از اینکه خداوند چطور کمکمان کرده، سجده ی شکر بجا بیاوریم. کافی بود آن مامور مترو کارت خودش را برایمان نمیزد و میگفت باید کارتتان را شارژ کنید، یا مامور قطار میگفت کوله هایتان را داخل ایکس-ری بگذارید تا چک کنم و بیست ثانیه تاخیر کافی بود که ما قطار را از دست بدهیم.  

تمام لباسهایمان غرق عرق شده. نیم ساعتی همین گوشه ی راهرو مینشینیم تا ضربان قلبمان سرجایش بیاید و بتوانیم واگن و صندلیمان را پیدا کنیم. پرسان پرسان به واگن شماره ی 5 میرسیم و صندلیهایمان را پیدا میکنیم. دو خانوم میانسال روس روبرویمان نشسته اند که انگار از دیدنمان زیاد خوشحال نشدند چون مجبور شدند پایشان را که دراز کرده بودند، جمع کنند. وقتی روی  صندلیمان مینشینیم انگار دنیا را به ما دادند، انگار هیچ صندلی در دنیا از این صندلی راحت تر نیست. اسم قطار "پرسرعت"، است ولی نهایت سرعتی که من از تابلوی اعلان سرعت دیدم، 170 کیلومتر بر ساعت بود. مطابق بلیط سه ساعت طول میکشید تا به سنت پترزبورگ برسیم البته میتوانستیم قطار شب رو بگیریم و 15 ساعت در راه باشیم.

 

دلیل ترجیح استفاده از قطار به جای هواپیما برای سفر بین شهری:

از نظر قیمت بلیط تفاوت چندانی بین قطار و هواپیما نبود ولی دیدن شهرها و روستاهای بین دو شهر خیلی هیجان انگیزتر از دیدن آسمانی است که ابرها مانع دیدن زمین شده اند و دلیل دیگرش هم این بود که اگر تصمیم به استفاده از هواپیما میگرفتیم، باید سه ساعت زودتر در فرودگاه حاضر میشدیم آنهم فرودگاهی در خارج از شهر است، در صورتی که ایستگاه قطار، وسط شهر قرار داشت و نیازی به حضور زودتر از موعد در ایستگاه نبود و این یعنی صرفه جویی در زمان و هزینه های رفت و آمد به فرودگاه.

دمای هوای بیرون از قطار زیر صفر، ولی هوا کاملا آفتابی است. وقتی به بیرون نگاه میکردم، خانه های روستایی را میدیدم که تماما از چوب ساخته شده بودن و دودی سفید از دودکش خانه هایشان بیرون میزد. با خودم تصور میکردم شاید مادرشان برایشان سوپی داغ آماده میکند حتی فکر کردن به سوپ هم، مرا گرم میکرد. کمی آجیل  و میوه میخوریم، همسرجان از خستگیِ دویدنهای امروز، به خواب میرود ولی من همچنان مانند کودکی ذوق زده که نمیتواند هیجانش را پنهان کند، به بیرون نگاه میکنم. تعداد توقفات این قطار خیلی کم است و در هر ایستگاه کمتر از 3 دقیقه توقف دارد.

 

دخترک لباس خرگوشی! 

سه ساعت فاصله ی بین مسکو-سنت پترزبورگ طی میشود و به سنت پترزبورگ میرسیم. در مسکو، فاصله ی بین ایستگاه قطار و هتل-آپارتمانمان را چک کرده بودم و بدون اینکه از قبل بدانم، هتلی را انتخاب کرده بودم که فقط  5 دقیقه با ایستگاه راه آهن فاصله داشت و روبروی بزرگترین مرکز خرید سنت پترزبورگ، پاساژ گالریا واقع شده بود.

 

32557632-845B-404B-8F90-4AAAD322AD3B.jpeg

 (فاصله ی ایستگاه قطار تا محل هتل که با 5 دقیقه پیاده روی در دسترس بود)

 

هوا آفتابی بود، شبیه به هوای اسفند تهران. چمدان کوچکمان را که اگر سفارشات مهسا خانوم (آن دختر دانشجوی ایرانی را که قبلا صحبتش را کرده بودم) نبود قطعا به کوله های سبک بسنده میکردیم، را دنبال خود میکشاندیم. به ساختمانی که هتل در آن قرار داشت رسیدیم. مپس-می نشان میداد هتلتان دقیقا در  همین ساختمان چند طبقه ی قدیمی که روبرویتان است قرار دارد. ولی نه نشانی از تابلوی هتل بود نه کسی انگلیسی میدانست که سوالی بپرسیم. پیاده رو خیلی خلوت بود و به سمت هر عابری که میرفتی تا سوالی بپرسی، وقتی که میفهمیدند روس نیستی راهشان را کج میکردندو تو میماندی و یک آدرس مجهول!

دخترک جوانی با لباسی شبیه به لباس خرگوشی صورتی رنگ، در حالی که سیگاری بر لب داشت که از  همان ساختمان بیرون آمد، توجهمان را به خود جلب کرد که شاید این یکی بداند هتل آپارتمان سوفیا کجاست. با خودمان گفتیم پوشش و قیافه ی این دختر به آدمهای خلاف میخورد ،خدا مارا ببخشد که زود قضاوت کردیم.

گزینه ی دیگری نداشتیم، شاید چیزی از این هتل میدانست. به سمتش رفتیم و بعد از سلام علیکی که معلوم بود حتی هِلو گفتن انگلیسی هم نمیدانست، پرسیدیم که آیا میدانی این هتل کجاست ؟ با خوشرویی گوگل ترنسلیتش را باز کرد و شروع کردیم به مکالمه ی نوشتاری!

گوشی اش را به ما میداد، ما برایش انگلیسی تایپ میکردیم، دکمه ی ترنسلیت به روسی را میزدیم و تحویلش میدادیم. سرتان را درد نیاورم یک ساعت تمام کنارمان ایستاد، با صبر و حوصله به این و آن زنگ میزد تا بالاخره واحد مربوطه را پیدا کردیم. از راه پله که بالا میرویم انگار پا در ساختمانهای مربوط  به زمان جنگ جهانی دوم گذاشته ای، انگار صدای ارتش سرخ از بیرون پنجره ها می آید، بس که همه چیز قدیمی است ولی همچنان مستحکم پا بر جاست.

 

5E717DE5-967A-4BB9-B63F-C25AF5C3F3B8.jpeg

(تصویری آشنا وقتی سرت را در میان مجتمع های مسکونی این شهر، بالا میگیری، این شکل غالب خانه های روسی است که دور تا دور آپارتمان های بلند قدیمی فرا گرفته با فضای خالی مابینشان برای پارک ماشین یا بازی بچه ها)

 

جلوی درب بزرگ فلزی که معلوم بود این واحد بازسازی شده است، رسیدیم، هرچه زنگ در را میزدیم کسی جواب نمیدهد .یک ربع آنجا ایستادیم تا مرد روس قد بلند شیک پوش، در را باز کرد و بدون اینکه به ما توجهی کند از کنارمان رد شد. آن دختر لباس خرگوشی، مرد جوان را صدا کرد و درباره ی پذیرش این هتل-آپارتمان از او پرسید. ظاهرا او هم یکی از مسافران اینجاست و جالب است که رسپشنی در کار نیست. مرد جوان به سمت درب برگشت و درب را برایمان بازکرد تا شماره ی صاحب هتل را که روی دیوار داخل هتل بود، برداریم و با او هماهنگ کنیم. دخترک به آن شماره زنگ زد و به ما گفت که صاحب هتل ده دقیقه ی دیگرمیرسد و اتاقتان را تحویل میدهد.

پدرِ دخترک، تماسی با او میگیرد که جلوی درب منتظرش است، شماره ی موبایلش را به ما میدهد که اگر نیاز به کمکی داشتیم با او تماس بگیریم، با گرمی از ما خداحافظی میکند. ما هم از لطفی که در حق ما کرده بود بسیار تشکر میکنیم. خدا میدانست اگر او کمکمان نمیکرد اصلا میتوانستیم هتل را پیدا کنیم یا نه؟!

خانوم میان سال که از صحبت کردنش معلوم است، روسی زبان اصلی اش نیست، با زبان  انگلیسی دست و پا شکسته به ما میفهماند که پاسپورتتان را بدهید تا عکس بگیرم، اتاقمان را تحویل میدهد. در همین حین مردی با موهای لَخت و بسیار مهربان به سمت ما می آید. خودش را معرفی میکند اسمش لوییس است و اهل فرانسه. به همراه همسرش چند سالی است که در سنت پترزبورگ زندگی میکنند. این طبقه از آپارتمان را خریده و بازسازی کرده اند. لهجه ی شیرینی دارد، درباره ی ایران از ما میپرسد و میگوید دوستانی دارد که با کمپر و چند نفری دیگر هم با موتور به ایران آمده اند و جوری از ایران تعریف کرده اند که دلش میخواست در اولین فرصت به ایران بیاید. شماره اش را داد و گفت هر زمان از شبانه روز نیاز به کمک داشتید، راحت باشید و با من تماس بگیرید.

کمی از فضای این هتل برایتان بگویم. فضای داخل و راهروی این هتل-آپارتمان کاملا بازسازی شده و شامل ده اتاق کوچک است و اگر فضای بیرون را ندیده باشی و مستقیم به این طبقه بیایید فکر میکنید که ساختمانی نوساز است. هر اتاق تمام امکانات یک سوییت را دارد با این تفاوت که از کوچکترین فضاها استفاده ی مفید شده، مثلا تخت خواب در نیم طبقه ی فوقانی اتاق قرار گرفته که باید از پله ها بالا رفت و فضای زیرین آن سرویس بهداشتی و حمام و آشپزخانه ی کوچک است.

 در راهرو میتوانید به صورت نا محدود از کافی،چای، شکر، قند، روغن سرخ کردنی، حوله ی حمام استفاده کنید که این یکی از نکات مثبت هتل است.
در راهرو آبسردکنی بود که میتوانستید از آن استفاده کنید. اتو و ماشین لباسشویی هم به صورت رایگان در راهرو وجود داشت و میتوانستید استفاده کنید.
در اتاقها، واکس قهوه ای و مشکی، خشک کن کفش!، ماکروفر، اون تستر، اجاق گاز الکتریکی، یخچال و سشوار موجود بود به طور کلی برای امکانات، امتیاز کامل را میتوانم به هتل بدهم.

9E4493E4-B6CF-4EED-AB45-87FEB9FD5240.jpeg

(راه پله ی قدیمی هتل-آپارتمان و تقریبا اکٍثر ساختمانهای موجود در سنت پترزبورگ)

 

IMG_0761.JPG

 (اتاق کوچک دوست داشتنی هتل-آپارتمان، از کوچکترین فضاها، بهترین استفاده شده بود)

IMG_0782.JPG

(راهروی هتل-آپارتمان- اتاقها سمت چپ راهرو و کمد حوله، ملحفه های تمیز، انواع چای و قهوه، روغن و شوینده در سمت راست راهرو که بنا به نیاز هر اتاق قابل استفاده بود)

 

با توجه به صبح پر ماجرایی که داشتیم و ترجیح دادیم کنسروی بخوریم و استراحت کنیم تا انرژی کافی برای شناسایی اطراف هتل بدست آوریم. غروب شده بود و آماده شدیم در شهر قدمی بزنیم. با مهسا هماهنگ کردیم که زودتر از شر موجودیهای چمدانمان خلاص شویم و البته دانشجوی ایرانی را در غربت خوشحال کنیم.

اولین کار، خرید کارت مترو بود. کارتی که از مسکو خریده بودیم در سنت پترزبورگ هم قابل استفاده بود ولی فقط برای یک نفر، آن هم نه از هر گیت، فقط از گیتهای خاصی میتوانستیم استفاده کنیم دلیلش را خودم هم نمیدانم! هزینه ی مترو مشابه مسکو بود و شبکه ی متروی وسیعی داشت که البته قابلیت استفاده از کارت مترو برای اتوبوس هم فراهم بود. فاصله ی ما با ایستگاه مترو حدود 5 دقیقه بود.

موقعیت هتل-آپارتمان دقیقا در خیابان نوسکی بود که بعدها فهمیدم معروفترین و توریستی ترین خیابان سنت پترزبورگ است.در اولین نگاه نسبت به مسکو تاریخی تر به نظر میرسید. حسی که از قدم زدن در خیابانهای سنت پترزبورگ داشتیم دوستداشتنی تر بود نمیدانم چرا ولی شاید زنده تر از مسکو به نظر می آمد.

مقصد برایمان مهم نبود فقط قدم میزدیم گاهی به موسیقی خیابانی گوش میدادیم و گاهی به ویترین مغازه های شیک شهر نگاه میکردیم. پیاده رو ها خیلی شلوغتر بودند. هوا از مسکو سردتر ولی با وجود کاپشنهای پَر، که از مسکو خریده بودیم  سرمایی حس نمیکردیم. اولین بار بود که بدون نگاه کردن به نقشه قدم میزدیم. کلیسای بزرگ کازان را در سمت چپمان دیدیم . با آن نورپردازی در شب، باشکوه به نظر میرسید. اصلا نمیدانم چه سری است چه در مسکو چه در اینجا، نورپردازیهای خیابان و ساختمانها باعث شده شبهایش جذابتر باشد و دوست داری همینطور شبها قدم بزنی که زمان را از دست ندهی.

39261FF5-76EF-4AF6-968E-52FBBDC85A6B.jpeg

 (نمایی از کلیسای کازان)

همینطور که از کنار کلیسای کازان عبور میکردیم، توجه مان به آنطرف خیابان جلب شد که گروهی موسیقی راک روسی مینواختند و در انتهای آن خیابان هم کلیسای ناجی خون ریخته شده، قرار داشت. شبیه کلیسای سنت باسیل در مسکو ولی با ظاهری متفاوت تر، اینبار در سنت پترزبورگ. جالب بود موسیقی هایی که برای ما جذاب بود، برای روسها جذابیتی نداشت و برعکس. مثلا مردی کنار خیابان گیتار مینواخت و کاملا هنرمندانه این کار را انجام میداد ولی خیلی طرفدار نداشت و برعکس گرداگرد آن گروه که راک روسی مینواختند، مملو از جوانهایی که با صدای موزیک، بدنشان را هم کمی تکان میدادند و سیگار میکشیدند، عشاق جوانی که با بوسه ای، سرمای هوا را خنثی میکردند. اطراف کلیسا کمی قدم زدیم ولی تمام فروشگاه های اطراف بسته شده بود و گشت و گذار و عکاسی را به روز دیگری موکول کردیم. به ایستگاهی که با مهسا قرار گذاشته بودم رفتیم و سوغاتی هایی را که سفارش داده بود را تحویل دادیم. شوق دیدن هموطن آنهم با بسته های سبزی خشک مخصوص قرمه سبزی و گردوهای ایرانی را میشد از نگاهش دید. قرار شد طی چند روز اقامتمان با مهسا برای گشت هماهنگ کنیم.

هتل ما یا بهتر است بگویم سوییتمان، کوچک ولی به شدت راحت و کامل بود. وجود آشپزخانه ی اختصاصی این فرصت را به ما داد تا کمی خودمان دست به کار شویم و آشپزی کنم. به فروشگاه بزرگی در نزدیکی کلیسای کازان رفتیم و کمی مرغ، روغن، قارچ خریدیم و به کمک همسر جان غذایی آماده کردیم و مشغول تماشای مراسم تحویل سال نو، در  گوشی هوشمندمان شدیم.

 

مَکس، دکتر مهربان ؛

امروز را برای گردش در شهر با مَکس هماهنگ کردیم. دوستی  ما با مکس به پیام محبت آمیزی که در کوچسرفینگ برایمان داد باز میگردد. مکس متخصص ارتوپدی است و اصالتا اهل سیبریا است ولی چند سالی در فنلاند تحصیل کرده و  همسرش آرشیتکت است. دختر کوچکی به اسم کاتیا دارند. چهره ی مکس بسیار جدی به نظر میرسید حتی پیامهایی که طی چند ماه قبل سفر بینمان رد و بدل میشد، نشان میداد مکس مردی بسیار جدی ولی خوش قلب است. امروز هوا، به شدت سرد است و لحظه ای، ابرهای سیاه، کل آسمان شهر را میگیرند و چند دقیقه بعد آفتاب روی شهر می تابد، اصلا این خاصیت ابرهای روسیه است.

 در عرض چند دقیقه، آسمان چنان تغییر شکل میدهد که اصلا انتظارش را نداری. گواه حرف من، دوستانی هستند که در فصلهای گرم به روسیه سفر کرده اند و این تغییر برای آنها محسوس تر است چرا که در تابستان هم باید لباس تابستانی و زمستانی را همزمان همراه داشته باشی تا این تغییر ناگهانی غافلگیرتان نکند.

مکس در سمت دیگری از شهر ساکن است و امروز روز استراحتش است، پس میتواند از صبح برای نشان دادن شهر در کنارمان باشد. روبروی ایستگاه نزدیک هتلمان قرار میگزاریم و با کمی پیاده روی به آنجا میرویم.مرد قد بلندی را میبینیم و با عکسهای پروفایلش مطابقت میدهم، خودش است ، آن مرد قد بلند لاغر چشم آبی مکس است و من با دیدن مکس، به ادعای قد بلند بودنم خاتمه میدهم.

این اولین برخورد ما، خارج از فضای مجازی است، استقبال گرمی میکند که کاملا نظرم راجع به چهره ی به ظاهر جدی اش عوض میشود. خیلی مهربانتر از چیزیست که فکرش را میکردیم.میگوید همسرش سرما خوره و نمیتوانست برای پیاده روی بیاید و از ما عذرخواهی میکند، میگوییم بهتر بود کنارش میماندی، با لبخندی میگوید کاری از دست من بر نمی آید، تنها راه حل، استراحت است!

ترجیح میدهیم به جای مترو سوار شدن، قدم بزنیم و مکس برایمان صحبت کند. کمی که راه میرویم به کلیسایی میرسیم و مکس از ما میپرسد الان زمان مراسم های خاص بعد از روزه داری مسیحیان است و اگر بخواهید شما را به دیدن مراسمشان ببریم. ما هم با روی باز استقبال کردیم. کلیسا خیلی شلوغ بود از هر سنی برای عبادت به آنجا آمده بودند. مذهب مکس، پروتستان و مردی به شدت مذهبی است. کلیسایی که ما وارد شدیم، کلیسای کاتولیک ها بود. نظرش را درباره ی کاتولیکها پرسیدم و پاسخ داد تفاوتهای زیادی بین ما است، مثلا اینکه روبروی کشیش ایستادن و اعتراف به گناه کردن و انتظار اینکه گناهانت بخشیده شود را کاری بیهوده و غلط میدانست. میگفت چه معنی دارد که تو هر گناهی دلت بخواهد انجام دهی و بعد با اعترافی چند دقیقه ای در محضر کشیش (که از نظر او فقط یک آدم است و قطعا معصوم از خطا نیست و رییس حقیقی کلیسا فقط و فقط حضرت عیسی است و او نیز جانشینی برای خویش تعیین نکرده است) به خیال خود، تمام آنها بخشیده میشود! من هیچوقت به تفاوتهای بین کاتولیک و پروتستان و ارتودوکس دقت نکرده بودم و تمام مسیحیان را به یک چشم میدیدم  ولی هم صحبتی با مکس نظرم را تغییر داد، نه اینکه کدامیک خوبند و کدام بد، بلکه تفاوتهایی بین همه ی ادیان وجود دارد و هرکدام، تصور میکنند، دینشان بهترین و کاملترین است.

یک ساعتی در این کلیسای کاتولیک ، مشغول تماشای مراسم مسیحیان بودیم.دیدن رفتار و جزیات کارهایشان برای ما که اولین حضورمان در چنین مراسمی بود، خیلی جالب بنظر میرسید. وقتی بیرون آمدیم، سنت پترزبورگ آن روی سرد خودش را نشانمان داد. ابرهای تیره روی آسمان بودند و سرمای هوا بیداد میکرد. ولی مهم نبود چون لباس گرم بر تن داشتیم. ولی فکرش را نمیکردیم که به شال گردن نیازی شود پس شال گردن همراهمان نیاورده بودیم. طی ادامه ی مسیر مکس شروع به تعریف از تاریخِ شهر، کرد. شهری که عاشقانه دوستش داشت. این را میشود از عشقی که در نگاه و بیانش است، خوب فهمید.

سنت پترزبورگ که توسط پتر کبیر ساخته شد، در زمان جنگ جهانی اول به پتروگراد و بعد از انقلاب روسیه به افتخار رهبر این انقلاب به لنینگراد تغیر نام داده شد. ولی بعد از سقوط اتحادیه جماهیر شوروی دوباره به سنت پترزبورگ تغیر نام داد و جالب اینجا بود که فقط ده سال از تاسیس اینجا نگذشته بود که به عنوان پایتخت روسیه انتخاب شد و به مدت دویست سال همچنان پایتخت روسیه ماند. اصلا یکی از مشکلات بین مردن مسکو و سنت پترزبورگ همین نکته است که مردم سنت پترزبورگ، مسکو را به عنوان پایتخت قبول ندارند، چرا که سالهای زیادی شهرشان در این جایگاه قرار داشت.

یکی از اصلی ترین دلایلی که پتر کبیر این شهر را بنا کرد این بود که بتواند از طریق دریا به تمام کشورهای اروپایی دسترسی داشته باشد ولی سنت پترزبورگ منطقه ای با طبیعت خشن و مردابی بود و برای ساختن این شهر ده ها هزار نفر کشته شده اند.

مکس میگفت، از 365 روز سال فقط 40 روز آفتاب را در سنت پترزبورگ میتوان دید و شما خیلی خوش شانس هستید که هوای این چند روزِ سنت پترزبورگ، غالبا آفتابیست. طی این چند روزی که در روسیه هستیم، ماشین هایی زیادی را با آرم خاصی که در شیشه ی پشتی نصب شده اند دیدم. برایم جالب بود که بدانم فلسفه ی این آرم چیست!

چه کسی بهتر از مکس میتوانست جواب این سوال را بدهد؟!

APUM5150.JPG

در شروع فصل سرما و یخبخدان تمامی وسیله های نقلیه چه خصوصی چه دولتی، ملزم به استفاده از لاستیکهای میخ دار مخصوص عبور روی یخ هستند و گذاشتن این آرم برای اعلام به پلیس است که این اتوموبیل به لاستیکهای مخصوص مجهز شده است ظاهرا چیزی شبیه به نصب برگه ی معاینه فنی در ایران است.

به کنار کلیسای جامع اسحاق مقدس می رسیم. این کلیسا چهارمین کلیسای بزرگ ارتودکس در دنیا و اولین در روسیه است. به سمت باجه ی فروش بلیط رفتیم و برای خودم و همسرجان و مکس بلیط گرفتم. البته مکس گفت شما مهمان من هستید ولی همین که وقتش را در اختیارمان گذاشته بود برایمان کافی بود که بلیط را مهمان ما باشد.

نمیتوانم سرمایی نفوذ کرده به مغز استخوان آن عروس خانومی را تصور کنم که در حیاط کلیسای اسحاق، در حال گرفتن ژست عکاسی است، آن هم در حالی که ما با چند لایه لباس و کلاه و دستکش طاقت آورده بودیم. نمیدانم شاید گرمای عشق است که این دو گل نوشکفته را اینگونه گرم نگاه می داشت.

 

1C6ED97C-C10F-4350-8FE5-BDB923FC2AD2.jpeg

(من با صورتی که از سرما منجمد شده است و مکس بلند قد روبروی کلیسای کازان)

 

کلیسا به قدری عظیم بود که از لحظه ی ورود، چند دقیقه فقط چشم میچرخوندیم تا همه ی زیباییش را ببینم. مکس عاشق تاریخ بود و شبیه به یک تور لیدر اختصاصی همه چیز را با جزییات برایمان تعریف میکرد. از ساخت کلیسا در 160 سال پیش گفت که چهل سال به طول انجامید. و بعد از ساخته شدن به اسحاق مقدس حامی پتر کبیر اهدا شد. از متروکه ماندن کلیسا در دوران شوروی گفت و برای جلوگیری از تخریبش توسط دولت، آن را به موزه تبدیل کردند و گفتند اینجا را خراب نکنید اینجا کلیسا نیست و فقط یک موزه است! از رنگ خاکستری زدن به گنبد طلاییش در جنگ جهانی دوم، تا از دید و تیراندازی نیروی هوایی دشمن در امان باشد .

IMG_0741.JPG

میتوانستیم با پرداخت هزینه ای جداگانه به بام کلیسا برویم و سنت پترزبورگ را از آن بالا ببینیم ولی هوا به قدری سرد بود که میدانستم، بالارفتن مساوی بود با سرما خوردن.

3AC4C5A6-7340-4597-8F05-6DD388C25C2C.jpeg

 (در این ماکت از راست به چپ، سیر تکامل و تغییر کلیسای اسحاق را میتوان مشاهده کرد)

به سمت رود نِوا حرکت کردیم. جلوتر که رفتیم مجسمه ی سوار برنزی را دیدیم که یادبود پتر کبیر و به دستور کاترین کبیر ساخته شد بود.

در پیاده رو کنار رود یخ زده ی نوا قدم میزدیم، کولاک برف و باد روی صورتمان میزد و صورتمان بی حس شده بود و مکس همچنان از پتر و فتوحاتش برایمان میگفت، در دلم میگفتم جان مادرت بس است، برویم یه کافی بخوریم تا کمی گرم شویم. رودخانه ی نوا کاملا یخ زده بود. چند راه پله تعبیه شده بود که میتوانستید با پایین رفتن از آنها، به کنار رود نوا بروید و شاید با دیدن یخ های قطور روی نِوا، وسوسه بشوی تا آن تکه های یخ، قدم بزنی، ولی در این موقع از سال که یخها در حال آب شدن هستند و ضخامتشان کم شده، قدم زدن روی یخ عاقلانه نبود آن هم برای منی که حتی شنا در آب 25 درجه ی استخر را نمیدانم ، چه برسد به آب رودخانه ای عمیق و منفی چند درجه!!

به سمت پل کاخ رفتیم که درست روبروی کاخ زمستانه قرار دارد و در فصول گرم سال، این پل بین ساعتهای یک تا 3 نصف شب از وسط به دو قسمت تقسیم میشود و با اهرم هایی بالا میرود تا کشتی های غول پیکر از اینجا عبور کنند. مکس محل بازشدن پل، جکهای غول پیکر آن و کابلهایی را که مخصوص اتوبوسهای برقی است و اینکه در زمان باز شدن پل از کدام قسمت از هم جدا میشوند، را نشانمان میدهد. جالب اینجاست که این کار به صورت اتوماتیک انجام میشود و اپراتوری برای انجام این کار در محل، وجود ندارد.

سرما زیاد است ولی مکس با جان و دل جزئیات همه چیز را توضیح میدهد، پس بی ادبی است که ما هم با اشتیاق گوش ندهیم، حال این وسط یخ هم زدیم به درک، مهم نیست!

"موافقید ناهار بخوریم؟" این سوالی بود که مکس از ما پرسید. ناهار که چه عرض کنم، دیگر غروب است و اسمش را میشود عصرانه یا شام گذاشت. فکر میکنم مکس برق گشنگی را در چشمانمان دید. این رستوران هم شبیه به جاییست که با فدور در مسکو رفته بودیم. به رستوران که رسیدیم مکس دستم را محکم گرفت و گفت ناهار مهمان من هستید، ما هم که دیگر تصمیم گرفتیم تعارف ایرانی را کنار بگذاریم، با کمال میل قبول کردیم.

تابحال اینقدر از رسیدن به محلی گرم خوشحال نشده بودم. کاپشن هایمان  را در آوردیم و دست و رویمان را شستیم، حالا با خیال راحت چند غذا و نوشیدنی را انتخاب میکنیم. این غذا های ساده و این مکان گرم خیلی برایمان جذاب بود.

IMG_0792.JPG

یکساعتی اینجا نشستیم تا خستگی از تنمان بیرون برود. مکس که ظاهره زانو درد دارد و نمیتواند ادامه ی راه را پیاده طی کند، با ابراز شرمندی میگوید ادامه ی شهرگردی را فردا انجام میدهیم، ما هم که حسابی خسته شده ایم، هم از راه رفتن، هم از سرمای شدید امروز، از مکس خداحافظی میکنیم و در مسیر دیگری سوار بر مترو میشویم و ترجیح میدهیم همانند مسکو که در روز سرد استفاده ی بهینه کنیم و به مترو گردی در سنت پترزبورگ بپردازیم. تعدای از این ایستگاه ها را در ویدیوی مترو، نشان داده ام (میتوانید بخشی از زیبایی این کلیسا را در ویدیوی اول سفرنامه، ببینید).

 

ایستگاه های معروف متروی سینت پترزبرگ :

ایستگاه آوتوو : از ستونهایی با سنگ مرمر بینظیر تشکیل شده که 46 ستون سقف را استوار نگه داشته، تعدادی از آنها با مرمر تعدادی هم با شیشه تزیین شده اند.

ایستگاه کیروسکی زاود :اسم این ایستگاه هم ازکارخانه ای با همین نام که در نزدیکی همین ایستگاه استفاده شده. روشنایی این ایستگاه در ابتدا با نور خورشید بوده ولی بعد از تولید الکتریسیته، جای خود را به نیروی برق داده است.

ایستگاه ناروسکایا :درست یک ایستگاه بعد از ایستگاه قبلی قرار گرفته و نمادهایی از جشن حرفه های مختلف از کشاورزی تا ملوانی بر روی دیوارها نقش بسته شده است.

ایستگاه پوشکینسکایا :این اسم از شاعر شهیر روسیه به اسم الکساندر پوشکین گرفته شده . در انتهای این ایستگاه مجسمه ی این شاعر جوان که بخش زیادی از دوران زندگی اش را در سنت پترزبورگ گذرانده دیده میشود که مردم شهر هر روز با گذاشتن دسته های گل، یادش را زنده نگه میدارند.

 

جزیره ی پتر کبیر :

صبح زودتر از خواب بیدار میشوم و در تریپ ادوایزر به دنبال میدان میوه و تره بار نزدیک هتل میگردم. بازاری محلی را پیدا میکنم که فقط ده دقیقه پیاده با هتل فاصله دارد. عکسهایش را که میبینیم بیشتر هیجان زده میشوم که به بازار بروم. شبیه به بازار های محلی شمال خودمان است.

بعد از پیاده روی کوتاه به بازار میرسم. بازار در یک سوله ی بزرگ سر پوشیده قرار گرفته است، قسمتهای مختلفی دارد، از محل فروش انواع لبنیات تا گوشت و مرغ و میوه فروشی های رنگارگ. قیمت میوه ها با توجه به اینکه اکثرشان وارداتی هستند، بالاست. تقریبا تمامی فروشنده ها، تاجیک و فارسی زبان هستند. با یکی از فروشنده ها همکلام میشوم و او هم باب درد و دل را با من باز میکند. از مشکلات اقتصادی کشورش و از اینکه مجبور است برای گذران زندگی، چند ماه در روسیه کار کند تا بتواند خرجی زن و بچه هایش را بدهد، برایم گفت. مسلمان است و همانطور که با هم صحبت میکنیم، تسبیح میزند و ذکر میگوید، نوای قرآن هم در دکه اش شنیده میشود.

من،اینجا، روسیه، صدای قرآن، مردی هم زبان ولی با ملیتی دیگر، انگار  تمام این مکالمه ی یک ساعته ی ما، خواب بود.

اصلا متوجه نمیشوم که یک ساعتی در این بازار ایستاده ام و با تماس همسرجان که چرا دیر کرده ای، به خود می آیم و البته از این هم صحبتی خیلی خوشحال بودم.

3FCC1F1E-D802-4888-B277-320FAC61B6D2.jpeg

48601BC5-C539-4CB9-81C3-D65F707E0DA8.jpeg

به هتل برمیگردم و خریدهایم را در هتل میگذارم و به همراه همسرجان، به همان ایستگاهی که روز قبل با مکس قرار گذاشته بودیم، میرویم.

منتظر مکس هستیم ولی اینبار با تجهیزات کامل گرمایشی. هوا نسبت به روز قبل کمی بهتر است ولی همچنان باد سرد و گهگاه کولاک به پا میشود. اصلا خاصیت آب و هوای اینجاست که یکهو چنان عوض میشود که تصورش را هم نمیکنی.

به همراه مکس سری به محله های قدیمی شهر میزنیم جایی که خود مکس در آن کوچه ها بزرگ شده. از کوچه که وارد میشوی به حیاط مربع شکلی میرسی که در وسط آن باغچه ای کوچک است و دور تا دورش آپارتمانهایی متعلق به زمان شوروی سابق، جوری که تمام پنجره ها رو به حیاط باز میشود. طوری با عشق از این محل تعریف میکند که میتوانستم با بستن چشمهایم مکس کوچولویی که سی سال پیش توی همین کوچه ها بازی میکرد را تصور کنم.

از لاکچری بودن ساختمانهایی که در راستای خیابان نوسکی قرار داشتند خبری نبود. پارک محلی کوچکی در وسط همین محله  قدیمی بود که گروهی از کودکان به همراه مربیشان مشغول بازی بودند. همینطور که از کوچه ها و خیابانها میگذشتیم، هر توضیحی به ذهن مکس میرسید برایمان میگوید. اشاره میکند به آن پنجره در آن آپارتمان قدیمی، میگوید آن لامپهای مهتابی را که در کنار آن پنجره هستند میبینید؟ به دلیل سرمای شدید روسیه و گران بودن سبزیجات، بعضی از مردم مقداری سبزی را در گلدانی میکارند و با نور مهتابی پرورش میدهند.

کمی آنطرف تر به خانه ای اشاره میکند که روزی پر از اشراف زادگان بوده و الان تبدیل به متروکه ای شده. از بناهای قدیمی دوران شوروی که در هر طبقه حتی بیست اتاق وجود داشت و تنها یک آشپزخانه و تمام این خانواده ها در یک طبقه زندگی میکردند. میگفت این فضاهای لاکچری شهری که میبینید تمام واقعیت روسیه نیستند. مردم ما تحمل سالها رنج و بدبختی دوران شوروی را به دوش میکشند.

برفهای کنار خیابان که رویشان مملو از ته سیگار است باعث خجالت مکس میشود، میگوید از بابت این فرهنگ بد سیگار کشیدن واقعا متاسفم و نمیدانم چرا این ته سیگارها را به این صورت روی برف و زمین رها میکنند. از سرانه ی بالای مصرف سیگار در بین دانش آموزان روس، بسیار نگران است.

قدم که میزنیم، هتلی به اسم آستوریا را نشانمان میدهد و میگوید ماجرای این هتل را میدانید؟ جواب ما قطعا " نه" است. از ماجرایش برایمان میگوید. در طول جنگ جهانی دوم و زمانی که هنوز این شهر به لنینگراد معروف بود، نیروهای آلمانی ورودی و خروجی های شهر را میبندند. هیتلر در خیال خود برای جشن پیروزی فتح این شهر، این هتل را انتخاب کرده بود و قصد داشت جشن باشکوهی بعد از پیروزی در هتل آستوریا بگیرد، رویایی که هرگز محقق نشد.

مردم شهر 900 روز گرسنگی و تشنگی را در سرما و یخبندان، بدون دسترسی به برق و آب تحمل کردند، میلیونها انسان در این شهر کشته شدند ولی برای مقاومت در برابر آلمانها مصمم بودند. مکس میگفت از پدربزرگش شنیده که در این مدت از ایستگاه های رادیویی صدای تیک تاک پخش میشد تا این امید را به مردم بدهند که قلب شهر هنوز زنده است.

مکس قصد داشت امروز ما را به دیدن یکی از مهمترین قسمتهای سینت پترزبرگ ببرد، قلعه ی پتر و پل.

اینجا ارگ اصلی شهر سنت پترزبورگ است که 320 سال پیش به دستور پترکبیر در کناره ی رود نوا ساخته شد. جزیره ی کوچک زایاچی که این قلعه روی آن ساخته شد و چهارچوبِ اولین بنای این شهر است. و اما هدف پتر کبیر از احداث این قلعه، روی این جزیره چه بود!؟

دیده بانی و تسلط بر رودخانه ی نوا که منتهی به دریای بالتیک میشد، یکی از مهمترین دلایل این انتخاب بوده. همینطور که جلو میرویم انگار هوا  هم دست از ناسازگاری برداشته و کمی ملایمتر شده و میتوان آفتاب را از لابلای شاخه های لخت درختان دید. به کنار کلیسای جامع قلعه میرسیم جایی که امپراتورهای بزرگ روس از پتر کبیر تا نیکلاس دوم در آن به خاک سپرده شده اند. آن کلیسا مناره ای به ارتفاع 122.5 متر دارد که فرشته ای با دستان رو به آسمان در نوک آن خودنمایی میکند. این مناره  بلندترین سازه در مرکز سنت پترزبورگ است که از هرجایی از شهر میتوان رنگ طلایی آن را دید و به یکی از مهمترین نمادهای شهر سنت پترزبورگ تبدیل شده است.

قدیمی ترین قسمت صنعتی این شهر، ضرابخانه ای است که بیست سال پس از احداث این شهر، شروع به کار کرد و همچنان بخشی از مدال ها وسکه ها روسیه در این کارخانه تولید میشود. بخشی هم از فضای این قلعه، زمانی زندان مخوفی بود که ما علاقه ای به دیدنش نداشتیم از این قسمت صرف نظر کردیم.

از دروازه ی مقابل کلیسا به بالکنی میرویم که به کناره ی رود نوا میرسد. یکی از بینظیرترین تصاویر این سفر را در این نقطه از روسیه دیدم، جایی که آفتاب از لابلای ابرهای تیره با تلاش فراوان بیرون می آمد و بر یخهای روی رود نوا میتابید. یک ساعتی کنار رود نوا و این نقطه ی بینظیر از جزیره قدم میزنیم . آن سوی نوا ساختمانهای کاخ زمستانی خودنمایی میکرد. مکس گفت پتر کبیر این جزیره را به سبک ونیز ساخته و دستور داده شکوه و عظمت تمامی ساختمانها از ظلعی که رو به رود نواست نمایان باشد تا کشتیهایی که از رود میگذرند پی به عظمت شهر ببرند.

64036D08-7B27-4D1C-95DD-F516DA77DECD.jpeg

قدم زنان از جزیره خارج میشویم و از پلی عبور میکنیم که مجسمه ی خرگوش صحرایی روی آن قرار دارد. نماد خرگوشهایی که در قرون 18 و 1، در مقابل سیل طاقت آوردند. روسها معتقدند اگر با سکه ای ضربه ای روی این مجسمه بزنید ، شانس به شما رو میکند! به همراه مکس به کنار مسجد جامع سنت پترزبورگ میرویم که بزرگترین مسجد قاره ی اروپاست. درب مسجد بسته است ولی میتوان از بیرون مسجد آبی رنگ زیبا را دید. اولین باری که این مسجد را در صفحات اجتماعی توجه مرا به خود جلب کرد، مربوط به خانومی بدون حجاب بود که جلوی درب مسجد عکسی گرفته بود و تعجب من از بابت عدم استفاده ی او از روسری، آن هم در جلوی درب مسجد بود. فکر میکردم مسجدی در ایران است ولی اینطور نبود. بلکه همین مسجد بزرگ سنت پترزبورگ بود. از نزدیک ترین مترو به این مسجد که ایستگاه گروکوسکایا به سمت مرکز شهر حرکت میکنیم تا کمی هم در آنجا دوری بزنیم.

 

ماجرای گربه های برنزی :

وقتی به دنبال خرید سوغاتی و نمادهایی از سنت پترزبورگ بودم، وجود گربه به شکلها و اندازه های مختلف، روی این سوغاتیها، توجهم را به خود جلب کرد. برایم عجیب بود که چرا گربه، به نماد سنت پترزبورگ تبدیل شده و دلیل ارادت مردم این شهر به گربه، چیست؟! از مکس که دیگر یک تور لیدر اختصاصی شده سوال میپرسم و ماجرایش را برایم تعریف میکند.

در  زمان جنگ جهانی دوم و قحطی که شهر را فراگرفته بود و مردم چیزی برای خوردن نداشتند، شروع به شکار گربه های خیابانی و خوردن این موجودات عزیز  کردند. ولی بعد از مدتی ، از بین رفتن این تعداد گربه ها باعث شد که دیگر موشها و جوندگان در شهر راحت جولان بدهند. بحرانی بزرگ لنینگراد را فرا گرفت. موشها به مغازه ها حمله و جیره ی غذایی شهر را غارت کردند. طاعون در شهر شیوع پیدا کرد. تنها راه، آماده کردن ارتشی شامل  5 هزار گربه بود که به جان جوندگان شهر بیافتند و طاعون را نابود کنند. و دو گربه به نامهای "یلیسی" و "واسیلیسیا" که نماد گربه های قهرمان هستند و مجسمه ای برنزی از آنها ساخته شد و در دو سمت خیابان "مالایا سادووایا" قرار دادند و مردم روس معتقدند انداختن سکه ای زیر پای این مجسمه ها، برایشان شانس می آورد به شرطی که سکه کنار پایشان بماند و پایین نیوفتد. چیزی که من فهمیدم مردم روسیه به شدت خرافاتی هستند. نمونه اش مجسمه هایی است که گوشه و کنار شهر وجود دارد و داستانهایی که برای هر کدام ساخته اند، است. مکس هم، از ارادت خود به گربه میگوید، و عکس گربه ای را که 17 سال با او بوده و به تازگی فوت شده بود، نشان میدهد. و بعد از چند هفته غمی که خانه شان را فرا گرفته بود، گربه ی بی خانمان دیگری را به سرپرستی پذیرفته است. در حین همین مکالمه بودیم که دخترش برای مکس، فیلم گربه ی جدیدشان که برای اولین بار به دنبال کلاف کاموا میدود را میفرستد. همسرش و کاتیا از شدت خوشحالی و هیجان این اتفاق، به سرعت فیلمی میگیرند و برای مکس میفرستند. این اتفاق، به اندازه ی اولین راه رفتن کودک، برایشان مهم و خوشحال کننده بود!

به کتابفروشی "دم نیگی" میرویم دقیقا روبروی کلیسای بزرگ کازان که پایین ساختمان سینگر قرار دارد. دلیل شهرت این ساختمان به زمانی باز میگردد که اینجا نمایندگی شرکت چرخ خیاطی سینگر بوده است. میتوان ساعتها در بین کتابهایش چرخید و البته سوغاتی هایی هم، با قیمت مناسب تهیه کنید.

اینبار ما به مکس پیشنهاد خوردن قهوه را در کافی شاپی قدیمی که در طبقه ی بالای کتابفروشی ساختمان سینگر است را میدهیم، البته باید کمی در صف بمانیم تا نوبت به ما برسد ولی ارزشش را دارد. قهوه ای به پیشنهاد مکس سفارش میدهیم و بعد از گپی مختصر، کتابفروشی را ترک میکنیم.

مکس از جیبش کارت پستالی در می آورد و میگوید این را به عنوان یادگاری برای شما آورده ام ولی مجددا آن را در جیبش میگذارد! و میگوید این کارت پستال پیش من میماند، دوشب بعد شام باید به منزل من بیایید و بعد کارت پستال را به شما خواهم داد. ما که از این حجم مهربانی مکس سورپرایز شدایم با خنده ای که نشانه ی رضاست، دعوتش را قبول میکنیم و از مکس جدا میشویم.

در طی مسیر به این فکر میکردیم که یک مرد با چنین قلب مهربانی دو روز کامل از وقتش را برایمان گذاشته و الان هم ما را دعوت کرده تا به منزلش برویم، مردم دنیا چقدر میتواند با صلح و آرامش کنار هم زندگی کنند، با هر نژادی، با هر مذهبی و لذت این دوستیها برایمان تجربه ای تکرار نشدنی ساخت.

به هتل آپارتمان کوچک دوستداشتنی مان میرویم. من درست کردن شام امشب بر عهده میگیرم، همسرجان به سبب پیاده روی در آن سرمای دو روز پیش کمی سر درد دارد و با خوردن قرصی به تجویز من، استراحت میکند. من هم مشغول درست کردن خوراک مرغ و قارچ هستم.

IMG_0786.JPG

این حجم مرغ و قارچ برای چند روز اقامتمان در این هتل کافی بود. (750گرم ران مرغ:350 روبل- بسته ی قارچ:170روبل - میوه :400 روبل)

 

وجود این آشپزخانه در اتاقمان، باعث صرفه جویی زیادی در هزینه های سفرمان شد و از این انتخاب بینهایت راضی بودیم.