سفر نه از ایستگاه شروع میشه نه با بستنِ چمدون؛ سفر از لحظهای شروع میشه که قلبت دیگه تو سینهات جا نمیشه!! فقط کافیه به یه آدمِ عشقِ سفر، پیشنهاد مسافرت بدی حتی یه روزه!
بعد اون آدم قلبش تند تند میزنه ، دست و پاش رو گم میکنه ، غرق افکار میشه ، چشماش برقی میزنه و بلافاصله دست به دامن سایتهای گردشگری میشه تا آثار و اماکن دیدنی اون منطقه رو پیدا کنه!
من از اون دسته آدمام! احتمال هم میدم شمایی که این سفرنامه رو میخونی مثل من باشی ، بالاخره ما سفردوستها باید یه فرقی با بقیه داشته باشیم دیگه!! گاهی آدمها برای سفر رفتن دنبال بهانه میگردند؛ بعضی دیگر برای سفر رفتن چمدان میبندند، هتل رزرو میکنند و از چند هفته قبل برنامه میریزند و بعضی سفرها از قبل شبیه به پروژههای مهندسی برنامه ریزی میشوند ، راستش ما هم برنامهریزی کرده بودیم، اما نه در آن حد! فقط قرار بود برای یک روز از دستِ زندگیِ عادی فرار کنیم ، در حدی برنامه داشتیم که میدانستیم «کجا میرویم» ، نه اینکه «چطور میرسیم» و «چکار خواهیم کرد»!!!
مقصد مشخص بود: دامغان
زمان هم مشخص بود: یک روز
باقی ماجرا؟ باقیاش همان چیزی بود که به آن میگویند زندگی....

قرار بود شهری را ببینیم که هزاران سال تاریخ را پشت سر گذاشته بود و ما فقط یک روز وقت داشتیم تا گوشه ای از آن را کشف کنیم. مأموریت دشواری بود؛ چیزی شبیه خوردن یک دیگ بزرگ آبگوشت با یک قاشق چایخوری! اما با این حال تصمیم گرفتیم تا جایی که میشود از تک تک ساعتهای روز استفاده کنیم و ببینیم دامغان چه قصههایی برای تعریف کردن دارد، راستش را بخواهید، پیش از سفر هرچه از دامغان میدانستم در چند کلمه خلاصه میشد: پسته، تاریخ، پسته، آثار باستانی و البته پسته.
تصورم این بود که وارد شهری میشوم که در هر کوچهاش یک درخت پسته ایستاده و هر شهروند محترم دامغانی از صبح تا شب مشغول تعارف کردن پسته به رهگذران است. بعدها فهمیدم این تصور چندان هم دقیق نبوده، اما خب آدمیزاد با امید زنده است!!! فقط همین را بگویم که دامغان از آن شهرهایی است که آرام و بی سروصدا تو را غافلگیر میکند؛ شهری که پشت ظاهر سادهاش ، چند هزار سال تاریخ را مثل پیرمردی خوش حافظه در سینه پنهان کرده است.
بعضی سفرها نتیجه ماهها برنامهریزی و تحقیق است؛ بعضی دیگر هم حاصل یک لحظه بیکاری، حوصله سررفتگی و نگاه کردن به نقشه و یا مثل سفرِ ما یک الزام برای رفتن....
بعضیها معتقدند سفر حتماً باید چند روز طول بکشد تا ارزش تعریف کردن داشته باشد؛ اما من و برادرم تصمیم گرفتیم این نظریه را به چالش بکشیم و قبل از آنکه عقل فرصتِ دخالت پیدا کند، خودمان را در جاده دیدیم. گاهی آدم آنقدر درگیر روزمرگی میشود که حتی یادش میرود دنیا بیرون از خانه و محل کارش هنوز پر از شهرها، کوچهها و داستانهای کشف نشده است پس لازم بود برای چند ساعت هم که شده از این تکرار همیشگی فاصله بگیریم.
برنامهمان برای تور ایرانگردی ساده بود: صبح زود راهی دامغان شویم، یک روز کامل را در شهر بگردیم، کاری که بخاطرش سفر را شروع کرده بودیم انجام دهیم و شب برگردیم . روی کاغذ، همه چیز شبیه به یک گردش کوتاه و معمولی به نظر میرسید؛ از آن برنامه هایی که آدم فکر میکند چند ساعت بعد چیزی برای تعریف کردن از آن نخواهد داشت.
اما سفرها همیشه به طول مسیر نیستند؛ گاهی یک روز آنقدر اتفاق، تصویر و خاطره در خودش جا میدهد که از بعضی سفرهای چند روزه ماندگارتر میشود.
از همان لحظهای که جاده زیر چرخهای ماشین شروع به عقب رفتن کرد، گفت وگوهای بی پایان من و داداشم، شوخیهای همیشگی، بحثهای بینتیجه بر سر مسیر درست ، توقفهای ناگهانی برای عکس گرفتن ، طعم بینظیر چایی دارچین و فریاد کردن ترانهها به همراه خواننده ، سفر را از یک بازدید ساده به یک خاطره مشترک تبدیل کرد.
دامغان فقط مقصد این سفر نبود؛ بهانهای بود برای فرار از روزمرگی، برای چند ساعت کنار هم بودن و برای دیدن شهری که قرنها تاریخ را در دل خود نگه داشته است. شهری که نامش را بارها در کتابهای تاریخ و جغرافیا دیده بودم اما هیچگاه فرصت نکرده بودم از نزدیک با آن آشنا شوم؛ قرار بود صبح برویم و شب برگردیم، اما نمیدانستیم در فاصله همین چند ساعت، کوچهها، بناهای کهن و حال وهوای آرام این شهر، آنقدر در ذهنمان جا باز خواهند کرد که بعدها هر وقت نام دامغان را بشنویم، پیش از هر چیز یاد همان یک روز، همان جاده و همان رفاقت برادرانه بیفتیم.
به هر حال راه افتادیم تا ببینم این شهر کهن که زمانی کاروانهای جاده ابریشم از آن عبور میکردند، امروز چه در آستین دارد.
آیا قرار بود با شهری آرام و تاریخی روبرو شویم؟
آیا قرار بود از شدت دیدن بناهای هزارساله به وجد بیاییم؟
آیا قرار بود چند کیلو پسته بخریم و با جیب خالی به خانه برگردیم؟
پاسخ همه این پرسشها را باید در ادامه این سفرنامه جستوجو کرد.

ساعت پنج صبح یک روز جمعهِ خنکِ خردادیِ هزار و چهارصد و پنجی راه افتادیم. البته «راه افتادیم» عبارت محترمانهای است برای توصیف وضعیتی که در آن روح هنوز خواب است و بدن هنوز نمیداند چرا از تخت جدا شده! بیشتر شبیه حالتی است که مغز هنوز در حال مذاکره با بیداری است و هر دو طرفِ مذاکره هم راضی نیستند. سوار ماشین که شدیم، حالتمان چیزی بین «چرا اینجاییم؟» و «چه ایده خوبی بود!» گیر کرده بود .
هوا خنک بود و خورشید هنوز زحمت کامل بالا آمدن به خودش نداده بود. آسمان شب در حال چانه زنی بود که آیا وقت تحویل شیفت رسیده یا نه. شهر در خواب بود و خیابانها آنقدر خلوت و خواب آلود بودند که احساس میکردی دنیا هنوز دکمهٔ روشن شدنش را نزده است. حتی گربههای محله هم هنوز انگیزه ای برای راه رفتن نداشتند.
در چنین ساعتی، من و داداشم با شور و اشتیاقی که بیشتر به یک مأموریت محرمانه شباهت داشت تا یک سفر یکروزه، راهی دامغان شدیم. تنها موجودات بیدار جاده ما بودیم و چند راننده کامیون که انگار از هفته ها قبل در جاده بودند و تعدادی پرنده که هنوز برنامه خوابشان را تنظیم نکرده بودند.
جاده آرام و خلوت پیش رویمان کشیده شده بود؛ کوهها در دوردست همچون سایه هایی عظیم و خواب آلود کنار جاده ایستاده بودند و دشتها هنوز زیر خنکای اوایل صبح نفس میکشیدند.

با بالا آمدن خورشید، جاده هم کمکم جان گرفت. نور طلایی صبح روی تپهها و دشتها مینشست و هر کیلومتر ما را به دامغان نزدیکتر میکرد.

وقتی به دامغان رسیدیم، شهر با آرامشِ خاصِ خودش از ما استقبال کرد؛ نه شلوغیِ شهرهای بزرگ را داشت و نه عجلهای برای جلب توجه. با همان وقار چند هزار سالهاش گوشهای از تاریخ ایران را پیش رویمان گذاشته بود و ما هم مثل دو گردشگر کنجکاو، از بنایی به بنای دیگر سرک میکشیدیم و هر چند دقیقه یکبار جمله معروف «یه عکس از من بگیر» را تکرار میکردیم؛ جملهای که به نظر میرسد قانون نانوشته تمام سفرهای دنیاست و باید اعتراف کنم که اماکن دیدنی دامغان برایمان منظرههایی میساخت که آدم را مجبور میکرد دائما بگوید: «عجب جاییه!» جملهای ساده که تبدیل شده بود به واحد رسمی اندازه گیری زیباییهای شهر...

«دامغان، پیرمردی که ریشهای سپیدش را بادهای کویری شانه زده اند»
دامغان، این کهن دیارِ نشسته بر پهنهی تاریخ، که گذشته هنوز در آن زنده است از دیرپاترین شهرهای ایران زمین و یادگاری ارزشمند از روزگار اشکانیان، شهری که در ژرفای قرون، نامهای پرآوازهای چون «صد دروازه» و «دهِ مغان» را بر خود دیده یعنی سرزمین موبدان و آتشکدهها و روزگاری در قامت یکی از مهمترین مراکز فرمانروایی اشکانیان، بر صفحات تاریخ درخشیده است و همچنین در کتیبه «سارگون دوم» با نام «گومش» یا «قومس» از آن یاد شده است.

دامغان را باید در میان گرد و غبار قرنها جست وجو کرد؛ شهری که در میانه دشتهای پهناور قومس آرمیده و هزاران سال است کاروانهای بیشماری را در مسیر خراسان به تماشا نشسته است. اینجا سرزمینی است که تاریخ در کوچههایش قدم میزند و شرح گذشته اش تنها در کتابها باقی نمانده، بلکه در تار و پود شهر جاری است ، هر خشت کهنهاش قصهای از روزگاران دور را در سینه نهفته دارد. شهری است که زمان در آن آهستهتر میگذرد؛ جایی که هر آجر فرسوده، هر دیوار کهن و هر بنای خاموش، داستانی از قرنهای دور را در گوش رهگذران نجوا میکند و آنان را به سفری در ژرفای تاریخ ایران فرا میخواند. مردمانش هنوز به زبان فارسی و با لهجهی دلنشین دامغانی سخن میگویند؛ لهجهای که گویی پژواکی از سدههای دور را با خود به امروز رسانده است.

دامغان بیش از آنکه مقصدی برای سفر باشد، سفری است به اعماق تاریخ ایران ، از روزگار هخامنشیان و اشکانیان تا عهد سلجوقیان و قاجار، دامغان همواره منزلگاهی مهم در شاهراه شرق و غرب ایران بوده است. شهری که بادهای کویر بر گنبدهای آجریاش وزیدهاند، کاروانها در سایه باروهایش آرام گرفتهاند و منارههای کهنش قرنها بر فراز دشتهای قومس دیدهبانی کردهاند.
این شهر کهن، افزون بر میراث گرانبهای تاریخی، از جلوههای طبیعی چشمنواز نیز بهرهمند است. از دشتهای گسترده و باغهای پسته گرفته تا چشمهها و چشماندازهایی که در گذر فصلها، رنگ و رویی تازه به خود میگیرند. از همین رو دامغان برای هر رهگذرِ مشتاقِ تاریخ و طبیعت، مقصدی دلانگیز و فراموشنشدنی است.

«تاریخانه، از آتش تا اذان»
در گوشهای از جنوب شرقی دامغان، یادگاری از روزگاران دور هنوز در برابر هجوم سالها ایستاده است؛ بنایی که آن را «تاریخانه» مینامند و بیگمان از باشکوهترین و گرانسنگترین یادگارهای ایران کهن به شمار میآید. بسیاری از پژوهشگران و دوستداران تاریخ، این عمارت را کهنترین و ارزشمندترین بنای دامغان میدانند؛ هرچند امروز از آن شکوه دیرین، جز پیکری فرسوده و خاموش بر جای نمانده است و اکنون آنچه در برابر دیدگان رهگذران جلوه میکند، ساختمانی است که گذر قرنها ردّ خود را بر چهرهاش نشانده است؛ بنایی با بیست وشش ستون استوار و مدور که هر یک نزدیک به شش متر از دل خاک سر برآوردهاند و سقف را بر دوش میکشند. این ستونهای کهنسال سبب شدهاند که مردم سالیان دراز آن را «چهلستون» بنامند؛ لقبی که هنوز نیز در میان اهالی شنیده میشود. بنایی که ستونهای ستبرش همچون پهلوانان خستهای از هزار سال پیش، هنوز بیآنکه خم به ابرو آورند، سقف آسمان را بر دوش میکشند.

اما راز اصلی تاریخانه در ژرفای تاریخ آن نهفته است. بررسیهای باستانشناسان نشان میدهد که نخستین هسته این بنا در روزگار ساسانیان و به تقلید از معماری آن عهد ساخته شده و برخی بر این باورند که این بنا پیش از آنکه جامهٔ مسجد بر تن کند، آتشکدهای باشکوه برای نیایش بوده است؛ جایی که شعلههای مقدس در آن زبانه میکشیده و روشناییشان در دل شبهای کویر میدرخشیده است ، سپس در سده دوم هجری قمری، هنگامی که ایران به دست مسلمانان افتاد، این آتشکده کاربری تازهای یافت و به مسجدی برای عبادت بدل شد؛ تغییری که خود روایتی از دگرگونیهای بزرگ تاریخ این سرزمین است.
گفته میشود پس از ورود اعراب به این سرزمین، آن را «ناریخانه» نامیدند؛ «ناری» به معنای آتش، یادگاری از روزگاری که آتش در این مکان مقدس نگهداری میشد. با گذشت زمان، نام بنا دگرگون شد و به «تاریخانه» شهرت یافت؛ واژه «تاری» در زبانهای کهن به معنای «خدا» بوده و از همین رو این مکان را «خانه خدا» میدانستهاند و سرانجام عنوان «تاریخانه» بر آن ماند؛ نامی که امروز همچون پژواکی از اعماق تاریخ، بر این یادگار خاموش قرون نشسته است. از همین رو، تاریخانه نه تنها بنایی از خشت و آجر، بلکه روایتی زنده از گذر آیینها، فرهنگها و سدههایی است که بر دامغان کهن گذشتهاند.

تاریخانه دامغان را که میبینی، گویی در برابر پارهای از زمان ایستادهای؛ یادگاری که قرنها در سکوت ستونهای ستبرش، چیزی از هیاهوی روزگار نهفته دارد؛ آفتاب دامغان، همان آفتابی که هزار سال پیش بر چهره مسافران و بازرگانان میتابید، امروز نیز از لابلای طاقها و ستونها میگذرد و بر آجرهای فرسوده نقش نور میزند. بنایی که بوی قرنها عبادت و تاریخ از ستونهایش به مشام میرسد.

دومین مسجد کهن ایران که هنوز با وقاری مثالزدنی پابرجاست ، هر آجرش قصهای در سینه دارد؛ قصه مردمانی که آمدند، زیستند، دعا خواندند و رفتند، اما رد گامهایشان در حافظه این بنا باقی ماند. تاریخانه بیش از آنکه یک مسجد باشد، صندوقچهای از خاطرات خاموش قرنهاست و گذشته هنوز چندان دور به نظر نمیرسد.

اگر هنگام غروب در میان ستونهایش قدم بزنی، شاید احساس کنی که مرز میان امروز و هزار سال پیش اندکی رنگ میبازد؛ گویی تاریخ، خسته از دویدن در مسیر قرون، لحظهای در سایهسار این بنای کهن نشسته است تا نفسی تازه کند. اینجا از آن مکانهایی است که آدم ناخودآگاه آهستهتر قدم برمیدارد؛ انگار میترسد سکوت چندصدساله بنا را بر هم بزند!!!


«تپه حصار، گهواره فراموش شده تاریخ»
در حاشیه جنوبی دامغان، جایی که باد بر فراز دشتهای خاموش میوزد و خاک، رازهای هزاران ساله را در سینه خود نهفته دارد، تپه حصار چون دفتر گشودهای از روزگار باستان آرمیده است. این محوطه تاریخی از گرانبهاترین یادگارهای برجایمانده از ایران کهن به شمار میرود؛ سرزمینی که هر وجب از خاک آن، روایتگر بخشی از تاریخ فراموششده این مرز و بوم است. بر فراز تپه حصار که ایستادم، احساس کردم روی شانههای تاریخ قدم میزنم. پیشینه این منطقه به حدود دو هزار سال پیش از میلاد مسیح بازمیگردد؛ زمانی که هنوز بسیاری از تمدنهای بزرگ جهان در آغاز راه خود بودند.

در پی چندین فصل کاوش ، آثار ارزشمند فراوانی از دل این خاک کهن سر برآورد. در میان این یافتهها، کشف شماری گلنبشته با خط میخی بابلیِ کهن، بیش از همه توجه پژوهشگران را به خود جلب کرد. این الواح گِلی که قرنهای متمادی در دل زمین پنهان مانده بودند، سرنخهایی ارزشمند از گذشته تپه حصار در اختیار محققان قرار دادند؛ هرچند تا امروز متن آنها بطور کامل خوانده و رمزگشایی نشده است. کاوشهای تپه حصار نشان میدهد روزگاری مردگان را به سوی مشرق، یعنی رو به جایگاه طلوع خورشید، به خاک میسپردند. این آیین تدفین برای باستانشناسان نشانهای مهم به شمار میآید؛ نشانهای که حکایت از جایگاه ویژه خورشید در باورهای ساکنان این سرزمین دارد. از همین رو گمان میرود خورشید در میان مردمان تپه حصار، نه تنها نماد روشنایی و زندگی، بلکه یکی از مقدسترین و تأثیرگذارترین ایزدان مورد پرستش بوده است.

قدمت این آثار نیز همانند دیگر یافتههای تپه حصار، به حدود دو هزار تا دو هزار و دویست سال پیش از میلاد میرسد. برخی پژوهشگران این کشفیات را نشانهای از پیوندها و دادوستدهای فرهنگی میان ساکنان فلات ایران و تمدنهای بینالنهرین در اعماق تاریخ میدانند؛ گویی کاروانهای اندیشه، هنر و فرهنگ هزاران سال پیش از این مسیرها عبور کردهاند. با این همه، هنوز بسیاری از رازهای تپه حصار در پرده ابهام باقی مانده و بخش بزرگی از داستان این سرزمین کهن، همچنان در سکوت خاک نهفته است.

تپه حصار از آن دست مکانهایی است که آدمی در برابرش احساس میکند تاریخ، دیگر یک واژه در کتابها نیست؛ بلکه خاکی است که زیر پاهایت نفس میکشد ، در نگاه نخست، شاید تنها تپهای خاموش در حاشیه دشت به نظر آید؛ اما زیر همین خاکهای آرام، هزاران سال زندگی، آرزو، شادی، اندوه و تلاش انسانهایی نهفته است که قرنها پیش از ما در این سرزمین زیستهاند. اینجا نه یادگار یک پادشاه یا یک سلسله، بلکه یادگار نسلهایی است که نامشان از حافظه تاریخ پاک شده، اما رد زندگیشان هنوز در دل زمین باقی مانده است.

وقتی بر فراز تپه حصار میایستی و به افق دامغان مینگری، گویی پردهای از زمان کنار میرود. باد کویر آرام بر چهرهات میوزد و خیال، تو را به هزاران سال پیش میبرد؛ به روزگاری که هنوز از بسیاری از شهرهای امروز خبری نبود و مردمانی در همین دشت، خانه میساختند، سفال میپختند، به آسمان پرستاره شب خیره میشدند و فردایی را انتظار میکشیدند که هرگز نمیدانستند روزی به «تاریخ» تبدیل خواهد شد.

در تپه حصار، سکوت معنای دیگری دارد. این سکوت، خاموشی نیست؛ بلکه انبوهی از صداهای فراموششده است. صدای کودکی که هزاران سال پیش در کوچهای خاکی دویده، صدای کوزهگری که سفالی را بر چرخ شکل داده، و صدای مردمانی که زندگیشان در غبار قرون گم شده اما آثارشان هنوز از دل خاک سر برمیآورد. آدمی احساس میکند بر لبه دریایی از زمان ایستاده است؛ دریایی که موجهایش نه از آب، بلکه از هزاران سال خاطره و فراموشی ساخته شدهاند.

تپه حصار، پیرتر از بسیاری از روایتهای این سرزمین است؛ گنجینهای خاموش که هنوز زیر هر مشت از خاکش، برگهایی ناخوانده از داستان آغاز تمدن در دامغان را پنهان کرده است.
اینجا، گذشته آنقدر دور نیست؛ کافی است لحظهای در سکوت بایستی تا صدای گامهای انسانهای چند هزار سال پیش را در خیال خود بشنوی.

«گنبد زنگوله، سکوتی از جنس خشت و غربت»
گنبد زنگوله در گوشهای از سرزمین کهن دامغان، همچون یادگاری خاموش از روزگاری دور ایستاده است؛ بنایی که قرنهاست آمد و شد انسانها، دگرگونی حکومتها و گذر فصلها را به تماشا نشسته و هنوز رازهای بسیاری را در سینه نگاه داشته است. داخل بنا چند فضای قبر مانند دیده میشود و همین باعث شده هرکس روایتی برای آن داشته باشد. عدهای معتقدند اینجا آرامگاه زنگارود، یکی از سرداران یعقوب لیث صفاری است و حتی نام زنگوله را دگرگونشده همان نام میدانند. گروهی دیگر نیز باور دارند که این گنبد، آرامگاه منوچهری دامغانی، شاعر بلندآوازه ایران است، راستش را بخواهید، همین ناشناخته ماندن هویت بنا، جذابیتش را دوچندان کرده است.

هنگامی که به آن نزدیک میشوی، نخستین چیزی که توجه را جلب میکند سکوت عجیب پیرامون آن است؛ سکوتی که گویی از اعماق تاریخ برخاسته است. خشتهای کهنهاش رنگ سالیان را بر خود گرفتهاند و هر ترک و فرسودگی بر پیکرش، نشانی از نبرد آرام اما بیپایان زمان با بناست. باد کویر، که سدهها بر دیوارهایش وزیده، گویی قصه کاروانهایی را با خود آورده که روزگاری از مسیر قومس میگذشتند و در افق این دشت پهناور ناپدید میشدند.

در برابر گنبد شش متری زنگوله، انسان احساس میکند در آستانه دری ایستاده که به گذشته گشوده میشود. اینجا هنوز بوی روزگارانی را میتوان حس کرد که دامغان یکی از منزلگاههای مهم راه ابریشم بود؛ روزگاری که مسافران خسته، با جامههای غبارگرفته و چشمانی خسته از راه، در سایه چنین بناهایی نفسی تازه میکردند. چنان که گویی تاریخ از میان شکافهای آجرها سر برمیآورد و نجواکنان از قرنهایی سخن میگوید که دیگر تنها نامی از آنها بر صفحات کتابها باقی مانده است.

گنبد زنگوله پارهای از حافظه دامغان است، حافظهای که هنوز زیر آسمان کویر زنده مانده و با هر نسیم، برگ دیگری از دفتر کهن این سرزمین را ورق میزند.

«مقبره شاهرخ تیموری، آرامگاه سلطان یا خلوتگه صوفیان»
آرامگاه شاهرخ میرزا در گوشهای از مجموعه کهن امامزاده جعفر، آرام و بیصدا آرمیده است؛ بنایی کوچک اما سرشار از خاطره، که گویی قرنهاست در میان هیاهوی شهر، خلوت خویش را حفظ کرده است. این ساختمان چهارضلعی با گنبدی کوچک و مدور، سالیان دراز بر فراز خاطرات دامغان ایستاده و هنوز میان تاریخ و افسانه سرگردان است؛ چرا که برخی آن را آرامگاه شاهرخ میدانند و برخی معتقدند در اصل خانقاهی کهن بوده است.
در برابر این بنا، بیش از آنکه شکوه معماری چشم را بگیرد، حس گذر زمان دل را میلرزاند. آجرهای خاموشش انگار حافظ نجواهای درویشان، مسافران و مردمانی هستند که قرنها پیش از این صحن عبور کردهاند.
اگر در عصرگاهی آرام کنار این مقبره بایستی، صدای شهر کمکم رنگ میبازد و جای خود را به سکوتی میدهد که بوی تاریخ دارد. در آن لحظه، گنبد کوچک بنا دیگر تنها یک اثر تاریخی نیست؛ همچون فانوسی کمنور از دل قرون جلوه میکند که هنوز شعله خاطرات گذشته را خاموش نکرده است.
اینجا از آن مکانهایی است که انسان را به اندیشیدن وا میدارد؛ به اینکه چه بسیار نامها، حکومتها و سرگذشتها که در گرد وغبار قرنها گم شدند، اما این بنای فروتن همچنان برجای مانده است. گویی دامغان، بخشی از حافظه خویش را در آجرهای این آرامگاه پنهان کرده تا رهگذران امروز نیز بتوانند صدای آهسته تاریخ را از میان دیوارهای کهنسالش بشنوند.

«برج چهل دختر، گمشده در میانِ افسانه و تاریخ»
در بخش غربی شهرستان دامغان، بنایی کهن با پیشینهای منسوب به میانهٔ قرن پنجم هجری قمری بر جای مانده است که به نام «برج چهل دختر» شهرت یافته است. این سازهٔ تماماً آجری با ارتفاع بالغ بر پانزده متر در پشت آرامگاه امامزاده جعفر قرار دارد. بر پایهٔ کتیبهای کموبیش ناخوانا که به خطی منسوب به خط میخی بر نمای بیرونی برج نقش بسته، میتوان به قدمت و دیرینگی این اثر در دوران سلجوقی پی برد. بر اساس همان کتیبهٔ موجود، چنین برمیآید که این بنا به همت «ابو شجاع اسفر بیگی، پیر اصفهان» بنیان نهاده شده است.

بنای چهل دختر دامغان، به واسطهٔ برخورداری از گنبدی عظیم، آرایههای چشمنواز در نمای خارجی، کتیبهنگاریها و نیز استحکام شگفتانگیزی که علیرغم گذر قرون همچنان پابرجا مانده، از جمله نفیسترین و دلانگیزترین آثار بازمانده از ایران کهن در این خطه به شمار میرود. برج چنان گرد و مخروطی بالا رفته است که گویی برای ساختش قالب ریختهاند. در داخل گنبد قبری ساده و گچی بدون هیچگونه تزئین و سنگنوشتهای وجود دارد.
بنای چهل دختران از آن یادگارهایی است که بیش از آنکه در میان آجرها و دیوارهایش زندگی کند، در میان افسانهها و خاطرات مردم نفس میکشد. بنایی خاموش و رازآلود که قرنهاست در دل دامغان ایستاده و هنوز نامش کنجکاوی هر رهگذری را برمیانگیزد.

وقتی از دور به آن مینگری، گویی برج و بارویی از دل تاریخ سر برآورده است؛ بنایی که آفتاب هزار ساله کویر بر آن تابیده و بادهای بیشمار از کنار دیوارهایش گذشتهاند. آجرهای کهنسالش رنگ زمان گرفتهاند و هر گوشهاش نشانی از قرنی فراموششده را با خود دارد. در برابر آن، آدمی احساس میکند نه به یک ساختمان، بلکه به روایتی ناتمام از گذشته نزدیک شده است.
نام «چهل دختران» خود بوی افسانه میدهد. داستانهایی که مرز میان واقعیت و خیال را در هم میآمیزند. همین رازآلودگی است که به بنا روحی متفاوت میبخشد؛ گویی هر آجر آن، بخشی از داستانی را در دل خود پنهان کرده که هنوز به پایان نرسیده است. اما قصهٔ برج حکایتی شنیدنی دارد. برخی ریشهٔ این برج خاموش و رازآلود را به روزگار زرتشتیان نسبت میدهند و بر این باورند که در روزگاران پیش از اسلام، آتشی مقدس در دل آن زبانه میکشیده است ، با این همه، میان مردم روایت دیگری نیز سینه به سینه نقل شده؛ روایتی که رنگی از افسانه و عطر کهنگی دارد. میگویند چهل دختر که دل از دلبستگیهای این جهان شسته بودند، با دستهای خود و با گل و خشت، این برج را برپا کردند تا در پناه دیوارهایش از هیاهوی دنیا دور شوند و روزگار را به عبادت و خلوتنشینی بگذرانند.
از آن جالبتر، باوری بود که سالها در میان دختران دمبخت این دیار رواج داشت. رسم چنین بود که دختران مشت کوچکی سنگ از کف برج برمیداشتند و به بیرون پرتاب میکردند. اگر سنگها از بنا بیرون میافتادند، لبخند رضایت بر لبها مینشست؛ چرا که آن را نشانهای خوشیمن میدانستند و امید داشتند تا پیش از رسیدن سال آینده، کاروان خواستگاران از راه برسد و بختِ گرهخورده، سرانجام گشوده شود. اما اگر سنگها درون برج فرود میآمدند، تعبیرش آن بود که بخت هنوز پشت در ایستاده و باید یک سال دیگر چشمانتظار بمانند.

در سکوت اطراف بنا، میتوان خیال کرد که دامغانِ قرنها پیش هنوز زنده است؛ اینجا مرز میان تاریخ و افسانه کمرنگ میشود و چهل دختران دیگر تنها یک اثر تاریخی نیست؛ بلکه دریچهای است به جهان روایتها، باورها و خاطراتی که قرنها در حافظه مردم دامغان باقی ماندهاند. اینجا از آن مکانهایی است که اگر لحظهای در سکوتش بایستی، احساس میکنی زمان آهستهتر میگذرد؛ گویی گذشته هنوز در سایه دیوارهایش قدم میزند و هر نسیم، برگ دیگری از دفتر کهن دامغان را ورق میزند.

«قلعه امیریه، در قلمروی شاهزادگان قاجار»
قلعه امیریه از آن بناهایی است که هنوز بوی زندگی میدهد. برخلاف بسیاری از قلعههای کهن که تنها دیوارهایی خاموش از آنها بر جای مانده، این قلعه سالها قلب تپنده امیرآبادِ قدیم بوده است؛ شهری کوچک که روزگاری همه زندگیاش در پناه دیوارهای همین دژ جریان داشت. قلعه در دوره قاجار شکل گرفت و حصارهایش همچون آغوشی بزرگ، مردم، باغها و خاطرات یک آبادی کویری را در برمیگرفت.

وقتی در برابر دیوارهای خشتی آن میایستی، گویی صدای زندگی دو قرن پیش هنوز از پشت دروازههایش به گوش میرسد؛ صدای کوبیدن چکش پیشهوران، گفتوگوی کشاورزانی که از باغهای پسته بازمیگشتند و کودکانی که در کوچههای تنگ قلعه میدویدند. اینجا قلعهای برای جنگ نبود؛ پناهگاهی بود برای زیستن، برای ساختن و برای دوام آوردن در حاشیه کویر.

آفتاب ظهرگاهی که بر پیشانی امیریه مینشیند، قلعه و عمارت در ذهن به یک تصویر بدل میشوند؛ تصویری از روزگاری که اینجا نه شهری کوچک در حاشیه کویر، بلکه نقطهای مهم بر نقشه خاطرات قاجاریه بود. باد از میان دیوارهای کهن میگذرد و انگار برگهای دفتر تاریخ را ورق میزند؛ دفتری که هنوز نام امیرآباد قدیم را در سطرهای خود حفظ کرده است.

در روبروی این قلعه، روزگاری عمارتی قرار داشت که به یکی از دختران ناصرالدین شاه قاجار و همسر حاکم امیریه تعلق داشت. میگویند ناصرالدینشاه، در پی بدگمانی و سوءظنی که نسبت به حاکم این سامان و نواحی پیرامونش پیدا کرده بود، فرمان قتل او را صادر کرد. اما هنوز غبار این واقعه فرو ننشسته بود که شاه از کرده خویش پشیمان شد. برای فرونشاندن آشوب سیاسی برخاسته از این ماجرا و التیام شکافی که در میان خاندانها افتاده بود، دختر خود را به عقد پسر حاکم مقتول درآورد؛ پیوندی که قرار بود آتش کینه را خاموش کند و غائلهای را که با یک فرمان خونین آغاز شده بود، به سرانجامی آرامتر برساند. همین پیوند خانوادگی بود که نام این آبادی کوچک را به دربار قاجار رساند و آن را در میان روستاهای پیرامون دامغان ممتاز کرد.

اما آن عمارت را اگر با چشم خیال ببینی، منظرهای دیگر پیش رویت گشوده میشود. در میان باغهای پسته و نسیم آرام کویر، عمارتی با پنجرههای رو به باغ، جایی که بانویی از خاندان قاجار روزهای خویش را در آن سپری میکرد. امروز شاید از آن شکوه چیزی جز خاطرهای کمرنگ باقی نمانده باشد، اما هنوز میتوان تصور کرد که در عصرگاهی تابستانی، آفتاب بر دیوارهای عمارت میتابیده و صدای آب قنات در باغهای اطراف طنین میانداخته است.

مراسم گل غلتان در دیار امیریه :
در گوشهای از دیار خوشعطر امیریه، در میانه فصل بهار رسمی کهن هنوز نفس میکشد؛ رسمی آغشته به بوی بهار و گل. مردمان این سرزمین از دیرباز بر این باور بودهاند که اگر نوزادی را در نخستین سال زندگیاش بر بستری از گلبرگهای تازهٔ محمدی بغلتانند، عطر زندگی در جانش مینشیند و تن و روانش از آسیب بسیاری از بیماریها، بهویژه حساسیتهای فصلی، در امان میماند.
در آیین دلانگیز «گلغلتان»، نوزاد را پس از استحمام، با بدنی نمناک و لطیف در پارچهای سپید میپیچند؛ پارچهای که گویی نماد پاکی و آغاز زندگی است. سپس او را آرام و با مهربانی در میان انبوهی از گلبرگهای صورتی و معطر محمدی میغلتانند. در آن لحظه، فضای خانه یا باغ آکنده از عطر گل میشود و خندهٔ نوزاد با رایحهٔ بهار درهم میآمیزد.
پیران و سالخوردگان امیریه معتقدند که این آیین نه تنها طراوت و شادابی را برای کودک به ارمغان میآورد، بلکه او را از ناخوشیهای بهار و تابستان نیز دور نگاه میدارد؛ گویی گلهای محمدی، به رسم مهربانی طبیعت، سلامت و سرزندگی را در گوش جان نوزاد زمزمه میکنند و نخستین هدیهٔ بهار را به او میبخشند.

«کاروانسرای سپهسالار، قصه آجری که بر زمین ماند»
کاروانسرای سپهسالار به فرمان امیر سپهسالار داماد ناصرالدینشاه قاجار و با نیتی خیرخواهانه به دست معماران اصفهانی بر زمینی به وسعت حدود پنج هزار متر مربع با استفاده از خشت خام ، برای آسایش زائران حضرت امام رضا(ع) بنا شد. جالب اینکه نام معمار بنا در هیچیک از اسناد تاریخی و حتی در کالبد خود بنا ثبت نشده و هویت سازنده آن همچنان در هالهای از ابهام باقی مانده است.

از شواهد چنین برمیآید که طرح اصلی کاروانسرا از نوع چهارایوانی بوده؛ سبکی که از باشکوهترین الگوهای معماری ایرانی به شمار میرود. با حیاطی وسیع در میانه که قلب تپنده مجموعه محسوب میشد ، در بهترین مکان بنا، رواقی شاهنشین خودنمایی میکند؛ فضایی که روزگاری محل نشستن بزرگان و مسافران صاحبمنزلت بوده است ، حجرههایی منظم در پیرامون و معماری سنجیده و کارآمد خود و در بخشهایی دیگر نیز فضاهایی برای نگهداری چهارپایان و بار و بنه کاروانها در نظر گرفته شده بود تصویر روشنی از شکوه کاروانسراهای ایرانی را پیش چشم مینشاند، بنایی که هنوز بوی کاروانهای خسته، زنگ شترها و هیاهوی مسافران جاده ابریشم را در دل خود نگه داشته است.
آدم کافی است چند لحظه چشمهایش را ببندد تا عطر چای دمکشیده در گوشه حجرهها به مشامش برسد تا صدای سم اسبها و داد و فریاد بازرگانان را از میان دیوارهای کهن آن بشنود ، کافی است چند لحظه در حیاطش بایستی تا خیال کنی همین حالا از آن دروازه چوبی، شترهایی خسته از راه میرسند و ساربانها دنبال جایی برای اتراق میگردند ، سپهسالار نه فقط سرپناهی برای رهگذران دیروز، که روایتی زنده از روزگار پررفت وآمد جادههای کهن ایران است.

در میان مردم امیریه، روایت دلنشین و اندوهباری نیز درباره این بنا نقل میشود. میگویند هنگامی که معمار کاروانسرا در حال ساخت بنا بود، خبر درگذشت امیر سپهسالار به او رسید. او که آجرى در دست داشت، همانجا دست از کار کشید و آجر را بر زمین نهاد. سپس با خود اندیشید که اکنون دیگر کسی نیست هزینه ساخت این بنای عظیم را بپردازد؛ از همین رو کار را نیمهتمام رها کرد و هرگز برای تکمیل آن بازنگشت. هرچند درستی این روایت مشخص نیست، اما هنوز هم در میان اهالی دهان به دهان نقل میشود و رنگی از افسانه به تاریخ این کاروانسرای کهن بخشیده است.

«قلعه دولتآباد، جایی که دیوارها سخن میگویند»
در حاشیه جاده کهن تهران ـ خراسان، اندکی پایینتر از دامغان، قلعه دولتآباد چون پیرمردی فرسوده اما سربلند، هنوز بر خاک قومس ایستاده است. دیوارهای بلند خشتیاش، که روزگاری نگاهبان کاروانها و مسافران جاده ابریشم بودند، اکنون زیر آفتاب کویر ترک برداشتهاند؛ اما در همان شکافها نیز میتوان صدای گامهای سواران صفوی و زمزمه نگهبانان برجهای دیدهبانی را شنید. انگار کاروانهایی که روزگاری از جادههای قومس میگذشتند، هنوز گرد سفر از جامه نتکاندهاند و صدای زنگ شترانشان در گوشههای این بنای کهن طنین میاندازد. در دوران فتحعلیشاه قاجار یکی از فرزندان او بهعنوان حاکم منطقه در این قلعه سکونت داشته است.

این قلعه یادگاری از واپسین سالهای روزگار صفوی و آغاز عهد قاجار است و روزگاری دژی دفاعی و اقامتگاهی برای حاکمان منطقه قومس به شمار میرفت. این دژ روزگاری هشت برج دیدهبانی را در آغوش خود جای داده بود؛ چهار برج بر چهار گوشهٔ قلعهٔ اندرونی سایه افکنده بودند و چهار برج دیگر بر فراز گوشههای قلعهٔ بیرونی، دیدهبان خاموش رفتوآمدها بودند. امروز اما تنها بقایای چند برج از آن شکوه کهن برجای مانده است. افزون بر این، برجی نگهبانی نیز در کنار دروازهٔ اصلی قلعه قد برافراشته که همچنان یادگار روزگار مراقبت از این حصار تاریخی است.

اندرونی و بیرونی، برجهای دیدهبانی، بادگیرها و خانههای خشتی آن، روایتگر شیوه زندگی مردمانی است که در دل کویر، برای امنیت و بقا، شهری کوچک را در میان حصارهای گلی بنا کرده بودند.

امروز اما قلعه بیش از آنکه شکوه یک دژ نظامی را به نمایش بگذارد، حسرتی از گذر زمان را در دل رهگذر مینشاند؛ بنایی که بادهای کویر بر چهرهاش غبار قرنها پاشیدهاند و هر خشت آن، گویی برگ زردی از دفتر خاطرات دامغان کهن است.

«دیوار بارو، آغوشِ خشتیِ شهر»
دیوار باروی دامغان، پس از ارگ بم، بزرگترین بنای خشتی ایران بهشمار میآید؛ دیواری سترگ که در اوج شکوه خود نزدیک به شانزده کیلومتر امتداد داشت، اما گذر بیامان قرنها و فرسایش روزگار، نیمی از آن را از میان برده و امروزه تنها حدود هشت کیلومتر از این یادگار کهن بر جای مانده است؛ بقایایی خاموش که هنوز از عظمت دامغانِ روزگار گذشته حکایت میکنند و همین بازماندهها نیز هنوز بوی تاریخ میدهند . باروهای کهن دامغان را باید استخوانبندی فراموششده شهری دانست که روزگاری دروازه خراسان و نگین سرزمین قومس بود.

در سفر میان کوچهها و حاشیههای شهر، ناگاه دیوارهایی از خشت و گل سر برمیآورند؛ دیوارهایی که قرنها پیش، چون کمربندی استوار، دامغان را در آغوش گرفته بودند. بر فراز این باروها، دیدهبانان چشم به افق میدوختند و کاروانهایی را مینگریستند که از دل کویر به سوی ری، نیشابور و مرو روان بودند. باد کویر، که امروز آزادانه بر ویرانههایشان میوزد، زمانی پرچمهای نگهبانی را بر برجهای دیدهبانی به رقص درمیآورد.

این باروها نه فقط دیوارهایی برای دفاع، بلکه مرز میان غوغای جهان بیرون و آرامش شهر بودند؛ حصاری که خانهها، بازارها، مسجدها و زندگی مردم دامغان را از تاختوتاز روزگار محفوظ میداشت. اکنون اما از آن شکوه دیرین، تنها خشتهایی فرسوده باقی مانده که زیر آفتاب سوزان قومس، رنگ خاک گرفتهاند و خاموشانه از روزگارانی سخن میگویند که دامغان یکی از آبادترین منزلگاههای جاده ابریشم بود ، مسافران در بازارهایش توقف میکردند و صدای زندگی در کوچههای خشتی آن جاری بود.
ایستادن کنار این دیوارهای سالخورده، آدمی را به یاد پیرمردی میاندازد که هزاران داستان در سینه دارد اما دیگر توان روایتشان را از دست داده است؛ گویی باروها آخرین نگهبانان خاطرات شهری هستند که قرنها کاروانها، پادشاهان، بازرگانان و مسافران بیشماری را از برابر خویش عبور دادهاند.

«پیر علمدار، راویِ خاموشِ اعصار»
برج پیر علمدار همچون پیرمردی استوار و خاموش، قرنهاست بر خاک دامغان ایستاده و رفت وآمد نسلهای بیشمار را نظاره میکند. این برج آجری و خوشاندام سیزده متر بیشتر قد ندارد، اما آنقدر ابهت در قامتش جمع شده که انگار از خیلی از برجهای بلند، بلندتر است ، گویی نه از جنس آجر و گچ، که از خاطرات انباشته روزگاران ساخته شده است. پیرعلمدار ، دومین برج کهن ایران بعد از گنبد قابوس گرگان و آرامگاه يکي از فرمانروايان دامغان قديم است.

هر چه به آن نزدیکتر میشوی، عظمت آن بیشتر خودنمایی میکند؛ آجرهایی که روزگاری به دست معماران کهن بر هم نهاده شدند، هنوز پس از گذشت قرنها ، زیر آفتاب سوزان تابستان و سرمای زمستانهای کویر پابرجا ماندهاند. بر بدنه برج، زمان، رد انگشتان خود را کشیده است، اما نتوانسته شکوه آن را از میان ببرد.

در سایه پیر علمدار، آدمی بیاختیار به گذشته سفر میکند؛ به روزگاری که دامغان شهری پرجنب وجوش بود و صدای زنگ شتران با همهمه بازارها در هم میآمیخت. شاید مسافری خسته از راه ، روزی در کنار این برج ایستاده و به همان آسمانی نگریسته باشد که امروز بر فراز آن گسترده است.

برج در زیر تیغ تابش آفتاب، به فانوسی خاموش میماند که از اعماق قرون، راه گذشته را به رهگذران امروز نشان میدهد.
پیر علمدار، نامی برازنده دارد؛ زیرا حقیقتاً «پیر» است، پیرِ هزار خاطره و هزار روایت. امپراتوریها برخاسته و فرو افتادهاند، کاروانها آمده و رفتهاند، اما او همچنان ایستاده است؛ نگهبان خاموش دامغان، در سکوت خود بیش از بسیاری از کتابها از تاریخ این سرزمین سخن میگوید.

«مسجد جامع، در محرابِ تاریخ»
مسجد جامع دامغان، یادگاری خاموش از روزگار غزنویان است؛ بنایی که قرنها باد و باران را به چشم دیده و در عهد قاجار بار دیگر جانی تازه گرفته است. وقتی پا به شبستانهای کهن آن میگذاری، گویی صدای گامهای مردمانی را میشنوی که سدهها پیش در همین مکان به نیایش ایستاده بودند. یکی از شگفتیهای این مسجد، پژواک دلنشین صدا در فضای آن است؛ چنان که هر کلامی پس از رها شدن در میان دیوارهای آجری، چندین بار بازمیگردد و در گوش جان مینشیند.

در کنار مسجد، منارهای سربرافراشته تا آسمان ایستاده است؛ منارهای که چون انگشتی آجری به سوی پروردگار اشاره میکند منارهای ۳۲ متری با ۱۰۵ پله که هر آجرش حکایتی از هنر و نبوغ معماران سلجوقی را بازگو میکند. با نگریستن به نقش و نگارهای آجری آن، آدمی بیاختیار به روزگاری سفر میکند که استادکاران، عشق و مهارت خویش را لابلای خشتها جاودانه میکردند و این مناره را چون چراغی بر فراز شهر کهن دامغان برافراشته بودند. آجرهای نقشبسته آن، زیر نور خورشید کویر، رنگی میان زر و خاک به خود میگیرند و گویی هر رج از آن، سطری از تاریخ سلجوقیان را روایت میکند.

مسجد جامع دامغان را نمیتوان تنها یک مسجد دانست؛ این بنا بیشتر به صندوقچهای از تاریخ ایران میماند که قرنها را در دل خود پنهان کرده است. هنگامی که قدم به صحن آن میگذاری، گویی از هیاهوی امروز جدا میشوی در ایوانی موسوم به ایوان غزنوی نوای پرندگان آرامشی خاص به مسجد میبخشد.


«چشمه علی و بنای فتحعلی شاهی، عمارتِ نشسته بر آیینهی آب»
بنای فتحعلیشاهی یکی از آثار تاریخی و ارزشمند شهرستان دامغان به شمار میرود؛ فتحعلیشاه قاجار که زادگاهش دامغان بود و در همین شهر چشم به جهان گشوده بود، علاقهای ویژه به این منطقه داشت و برای همین بناهایی در دل مجموعه چشمهعلی ساخت تا تابستانهایش را در هوای خنک و دلانگیز این ناحیه بگذراند ، عمارتی که از دو طبقه تشکیل شده و با پلان مستطیلشکل و دو نما از جنس ساروج در میانه استخری بزرگ ساخته شده است ، در نمای شمالی، دو ستون خوشساخت با پوشش چوبی جلوهای ویژه به ساختمان بخشیده و بیانگر ویژگیهای معماری آن دوره هستند و آب زلال «چشمهعلی» بطور مداوم در آن جریان دارد. زمانی در کنار این چشمه، گرمابه و مسجدی نیز وجود داشته که اکنون تنها نامی از آنها باقی مانده است.
در میان آبهای آرام چشمه، این عمارت همچون رؤیایی قاجاری شناور است. بنایی که گویی از دل یک خاطره بیرون آمده؛ قصری کوچک که بر میان آب نشسته و تصویرش در سطح دریاچه منعکس میشود، چنان که تشخیص واقعیت از انعکاس دشوار میشود. بنای قاجاری همچون نگینی بر آینه چشمه میدرخشد. و صدای خنده شاهزادگان، خشخش لباسهای ابریشمی و زمزمه گفتوگوهای درباریان ، گویی از پشت پردهای از مه و تاریخ به گوش میرسد.

چشمهعلی دامغان که در گذشته به «هزارچشمه» یا «علی بولاغ» شهرت داشته است از آن شگفتیهای نادر سرزمین ایران است که گویی طبیعت و تاریخ، دست در دست هم دادهاند تا خاطرهای جاودان بیافرینند. پس از عبور از دشتهای گرم دامغان، ناگهان سبزی باغها، خنکای آب و زمزمه چشمهای کهن در برابر چشمانت پدیدار میشود ، چنان که انگار از دل کویر به تکهای از بهشت گمشده قدم گذاشتهای.
آب زلال چشمه از قرنها پیش در این دره جاری است و باغها و درختان کهنسال را سیراب میکند. این مکان از دیرباز چنان دلربا بوده که شاهان قاجار نیز تاب دوری از آن را نداشتهاند و آن را به تفرجگاه تابستانی خود بدل کرده بودند. دریاچهها، باغها و عمارتهای تاریخی پیرامون چشمه، هنوز یادگار آن روزگاراناند. چشمهعلی تنها یک جاذبه طبیعی نیست؛ دفتر خاطراتی است که طبیعت بر صفحاتش آب نوشته و تاریخ بر حاشیههایش یادگار نهاده است. اینجا جایی است که کویر، کوهستان، آب و خاطرات قاجار در کنار هم گرد آمدهاند تا یکی از شاعرانهترین مناظر دامغان را بیافرینند؛ منظرهای که هر رهگذر را برای لحظهای از هیاهوی امروز جدا میکند و به میهمانی روزگاران دور میبرد.
آب زلال چشمهعلی بیاعتنا به آمدن و رفتن سلسلهها، همچنان میجوشد؛ همان آبی که روزگاری شاهان در کنارش نشسته بودند و امروز رهگذران تشنه را مهمان خنکای خود میکند.
«دشتِ بیفرهنگی ما ، هرزه تموم علفاش» :
«دیگر اماکن دیدنی شهر»
آرامگاه بکیر ابن اعین:



بعد از گشت و گذاری دلچسب باقی روز را مهمان دوست عزیزی بودیم که ما را در روستای آهوانو و در باغی پر از درختان آلبالو پذیرا شد .
روز خیلی زودتر از آنچه انتظار داشتیم گذشت. هنوز کلی حرف برای زدن، کلی جا برای دیدن و کلی شوخی ناتمام بین ما باقی مانده بود که خورشید کم کم آماده خداحافظی شد. موقع برگشت، هر دو خسته بودیم، اما از آن خستگیهای دوست داشتنی که آدم دلش میخواهد دوباره تجربهشان کند.
شاید دامغان فقط یک مقصد یکروزه بود، اما بعضی روزها آنقدر پر از لحظههای خوب میشوند که اندازه یک سفر طولانی در ذهن میمانند. این هم یکی از همان روزها بود؛ روزی که قرار بود فقط یک گردش کوتاه باشد، اما تبدیل شد به یک مشت خاطره، چند صد تا عکس، مقدار قابل توجهی خنده و بهانه ای برای اینکه هر وقت اسم دامغان را میشنویم، ناخودآگاه لبخندی روی صورتمان بنشیند. حقیقت این است که در این سفر، دامغان تنها مقصد نبود؛ نصف لذت ماجرا همان جاده، همان حرفهای بی سر و ته و همان خنده هایی بود که معلوم نبود دقیقاً به چه چیزی میخندیم...
کمی زیبایی ببینیم تا برسم به سخن آخر...

دامغان از آن شهرهایی است که اگر تاریخ را دوست داشته باشی ، عاشقش میشوی و اگر دوست نداشته باشی، خودش آنقدر آثار تاریخی جلویت ردیف میکند که چاره ای جز دوست داشتنش نداری ، هر طرف را نگاه میکردیم یک بنای تاریخی سبز میشد؛ انگار دامغان با آثار باستانی اش مسابقه گذاشته بود که کدامیک زودتر جلوی دوربین ما ظاهر شوند! از آن شهرهایی است که وقتی ترکش میکنی، احساس میکنی چیزی از روحت را جا گذاشتهای ، در هر توقف چیزی از من جا ماند و چیزی ناشناخته با من آمد.....
دامغان شهری است بسیار زیبا با مردمانی مهربان و تاریخی غنی اما برای من که مشتاق تاریخم اولین چیزی که روانم را بهم میریزد بی اعتنایی مسئولین به آثار باستانی این شهر است ، آثار و اماکنی که بسیاری از کشورهای دنیا رویای داشتن حتی یک وجبش را هم نمیتوانند متصور باشند . شهر ، مظلوم است آثار و ابنیه هایش به امان خدا رها شدهاند و انگار در هیچ سری سودای عشق به میهن وجود ندارد ، مغزم با این حجم از نامهربانی سوت میکشد ، آثار کاوشهای غیرمجاز به وضوح دیده میشود که مانند خنجری بر قلب فرسوده تاریخ سرزمینم زخم به جا گذاشته است . یادگاریهایی که بر تن خسته دیوارها نوشته شده چهره زیبای آثار را پر آبله کرده است . کاش و ایکاش که سر سوزنی برای خاک پاک میهنمان ارزش قائل میشدیم.
""در راه تو کی ارزشی دارد این جان ما
پاینده باد خاک ایران ما""
ارادتمند شما سعید هستم اما بهم میگن "همسفر"