Close

شهری که با جادویش،مدهوش شدم (سفرنامه استانبول)

4.5
از 22 رای
شهری که با جادویش مدهوش شدم! +تصاویر دیگر قسمت ها

مقدمه :

سلام به همه عزیزانی که لطف میکنند و سفرنامه ی من رو میخوانند. قبل از هر چیز باید بگم که من تا حالا سفرنامه ننوشتم و این اولین تجربه ی من هست. در این روزهای کرونا که از سفر رفتن نا امید شدم با مرور خاطرات خوبم دست بکار شدم و تجربه ی سفرم رو با شما به اشتراک میگذارم. سفرنامه های زیادی خواندم، بعضی از دوستان بسیار دقیق و استادانه نوشتن پس لطف کنید با ارفاق نوشته های من رو بخونید و با دوستان حرفه ای مقایسه ام نکنید.

امیدوارم که شما با من و سفرم همراه بشید و با خاطرات من، به استانبول سفر کنید.

سفر من در مرداد ماه سال 97 هست و بعد از دو سال سفرنامه رو مینویسم به همین دلیل قیمتها رو فراموش کردم که این نقص رو مجددن بر من ببخشید.

در اون سال هنوز ارز مسافرتی پرداخت میشد قطعا برای ما سفر دوستان موقعیت خوبی بود که سفر کنیم. از اوایل سال به همسرم اصرار میکردم که به تایلند بریم اما ایشون قبول نمیکردن. به غیر از هزینه های تور برای دو نفر، داشتن پول برای خرید نفری هزار یورو حتی مسافرتیش برای ما هزینه ی زیادی میشد پس تصمیم گرفتم تایلند رو بیخیال بشم و کشورهای نزدیک با پانصد یورو ارز مسافرتی رو انتخاب کنم. من قبلا به کشورهای مالزی،ارمنستان،گرجستان،امارات سفر کرده بودم پس تنها گزینه برام ترکیه شد و خب اولین شهری که از ترکیه به ذهنم رسید استانبول بود. همسرم بیشتر دوست داشت به شهرهای ساحلی سفر کنه اما من ترس از آب دارم و با تفریحات آبی قطعا میونه ی خوبی ندارم و همین کافی بود که استانبول تصویب بشه.بالاخره بعد از گشت زدن در آژانس های مختلف که هتل ها و قیمتهای مختلفی رو پیشنهاد میدادن من هتل نیوسیتی رو برای شش شب و هفت روز با هزینه ی نفری سه میلیون و هفتصد هزار تومن در مرداد سال 97 خریداری کردم.

 

تور :
برای استانبول از سه شب تا هشت شب تور موجود هست که بستگی داره شما قصد و هدفتون از سفر چی باشه و برای چندمین بار هست که به این شهر زیبا سفر میکنید.خیلی از دوستان خودشون شخصا بدون واسطه بلیط میگیرین و هتل رزرو میکنند و معتقد هستن که هزینه کمتری داره، خب بررسی های من دقیقا عکس این رو نشون داد و تور برام  به صرفه تر بود.تور ترانسفر رفت و برگشت رایگان هم داره که بعد از ورود به یک شهر جدید شما رو از سردرگمی نجات میده.

تورهای استانبول یک گشت و ناهار رایگان هم داره، تا جایی که من اطلاع دارم این تور رایگان شامل ترانسفر رفت و برگشت شما از هتل به دو مرکز خرید هست و برای ناهار هم معمولا شما رو در مک دونالد مهمان میکنند. من در هر دو سفرم به استانبول از این گشت استفاده نکردم و ترجیح دادم مدیریت زمان دست خودم باشه اما فکر کنم برای کسانی که فقط برای خرید سفر میکنند قطعا گزینه ی خوبی هست.

 

جمع آوری اطلاعات :

از اونجایی که استانبول شهری با جاذبه های تاریخی زیاد،خوش گذرونی و شبگردی،شکم گردی و خرید هست قطعا برای بار اول کمتر از شش شب اقامت، فقط باعث میشه خستگی سفر به تنتون بمونه و لذتی نبرید. من قبل از سفر اطلاعاتی از جاهایی که قصد دیدنشون رو داشتیم درست کردم،یکی از دوستانم هم که قبلا به استانبول سفر کرده بود برام یک استانبول کارت و یک نقشه از مترو آورد که حسابی کار رو برای ما راحت کرد.استانبول کارت مثل کارت متروی خودمون میمونه و برای استفاده از مترو،تراموا،اتوبوس و کشتی لازمش دارین و بدون این کارت نمیتونید سوار بشید. از این کارت میتونید برای چند نفر استفاده کنید اما توصیه میکنم که برای هر نفر یک کارت بخرید تا از تخفیفات کارت بهرمند بشید و هزینه های سفرتون پایین بیاد.

من در سفر اول این موضوع رو نمیدونستم و در سفر سال بعدم دو استانبول کارت تهیه کردم. از تمام سوپرمارکتها و دکه ها هم میتونید تهیه کنید.اولین کارت مبلغی شارژ داره و برای شارژ مجددش میتونید از دستگاه های داخل مترواستفاده کنید که بسیار هم راحت هست. شنیده بودم که استانبول از نظر حمل و نقل بی نظیره و با روشهای راحت و کم هزینه میشه به تمام نقاطش رفت. مثل هر شهر دیگه ای تاکسی گرونترین وسیله هست که بهمون توصیه شده بود اصلا استفاده نکنیم چون ممکن هست کلاه های گشادی رو به سر مبارک بگذارند.اتوبوس در برخی مسیرها و ساعتهای پر تردد ممکن هست در ترافیک شما رو گیر بندازه. دلموش همون ون های خودمونه که نسبت به تاکسی خیلی ارزونتر هست. تراموا و مترو مورد علاقه های من بودن و البته کشتی که شما رو از روی دریا به جاهایی که میخواین میرسونه و به شدت هیجان انگیز و دلچسبه.

توصیه میکنم بعد از اولین ورودتون به ایستگاه مترو از مسئول اونجا نقشه ی مترو بخواین. البته از قبل هم میتونید در گوشی دانلود کنید اما نقشه ی کاغذی واضحتر و بزرگترهست و در تمام طول سفر یار شفیق ما بود.خیلی از کسانی که سفرنامه هاشون رو میخوندم از اپ استفاده میکردن اما نقشه کار ما رو راه انداخت و نیازی به اپ نداشتیم.هر جا هم برامون گنگ بود چون همسرم کمی ترکی بلد هست ازشون راهنمایی میگرفتیم و حقا که در جواب دادن و راهنمایی هیچ چیزی کم نمیذاشتن.در کل یک هفته هم گوشی های ما روی فلایت مود بود و فقط در هتل از اینترنت استفاده میکردیم. قبل از سفر مشخص کردم که چه مکانهایی در اولویت دیدنم هستن. بازارهای محلی روزانه رو هم بررسی کردم.جاهایی که مطمئن بودم میخوام ببینم:

ایاصوفیه، کاخ توپکاپی، مسجد سلطان احمد، برج گالاتا، بازار اصلی یا کاپالی چارشی، جزیره ی بیوک آدا، اسپایس بازار، پل بغاز و تنگه بسفر، شنبه بازار باکرکوی، میدان تقسیم و خیابان استقلال.

 

مکانهای دیدنی دیگه ای هم هست:

آب انبار باسیلیکا، قلعه ی روملی حصار، مسجد مهری ماه سلطان، مسجد سلمانیه،کلیسای سنت آنتوان، موزه مادام توسو، پارک مینیاتوری، پارک آبی و .....

در برنامه ریزی سفر بودم که خبر اومد قرار هست ارز مسافرتی قطع بشه، نمیتونم توصیف کنم که چه احساس وحشتناکی داشتم. از اونجایی هم که برای سفر فشار زیادی به همسرم آورده بودم استرسم چند برابر شده بود و حسابی تحت فشار روحی بودم. از این بانک به اون بانک رفتم و فهمیدم که باید صبح زود به بانکهایی که ارز میدن مراجعه کنیم چون سهمیه بندی شده و هر بانک به تعداد مشخصی ارز پرداخت میکنه. چند روز قبل از سفر صبح زود رفتیم به بانک ملی و دیدم که یک لیست هست که باید اسم بنویسیم. ما هم اسممون رو نوشتیم و نفر بیست و چندم در لیست شدیم. بانک فقط به بیست نفر ارز میداد و من حسابی کلافه و عصبی بودم.

تعدادی همشهری به اصطلاح زرنگ از شب قبل اومده بودن اسمشون رو نوشته بودن و با خیال راحت در زیر پتو چرت سحرگاهی میزدن. دل تو دلمون نبود که چه اتفاقی برامون میفته .خلاصه بانک باز شد و یک آقا که مسئول بود اومد لیست رو برداشت و گفت فقط کسانی بمونن که تا فلان تاریخ پرواز دارن و اونهایی که تاریخ سفرشون دیرتر هست نایستن. خوشبختانه بازه سفر ما به اون تاریخ میخورد و چند نفر که تاریخ سفرشون از ما دیرتر بود از لیست حذف شدن و ما بین بیست نفر گنجونده شدیم و تونستیم حواله ی ارز رو بگیریم. من احساس فتح و پیروزی زیادی داشتم اما همسرم چندان خوش بین نبود از اونجایی که برخی از هموطنان ما برای گرفتن ارز مسافرتی و تفاوت زیادش با قیمت بیرون تقلبهای زیادی کرده بودن خبرهای ضد و نقیضی میومد که بعضی هاش دل آدم رو خالی میکرد.

من هر روز خبرها رو چک میکردم تا یک وقت اگر خبری شد سریع بتونم سراغ نقشه ی دیگه ای برم. جالب هست که بهتون بگم تاریخ سفر ما جمعه بود و از شنبه به بعد ارز مسافرتی قطع شد و ما آخرین گروه سفر دوستی شدیم که از این امکان بهره بردیم و تا الان در حسرت سفر در حال دست و پا زدن هستیم.

 

روز سفر :

بالاخره روز سفر رسید و ما که ساعت هفت صبح پرواز داشتیم از قبل برای ساعت سه و نیم صبح تاکسی رزرو کرده بودیم و با دلشوره ای وصف ناشدنی به فرودگاه رفتیم. بعد از انجام کارهای تحویل بار و زدن مهر خروج به سالن ترانزیت رفتیم و اولین کاری که کردیم رفتن به قسمت تحویل ارز بود صف طولانی بود اما سریع جلو میرفت حواله و پاسپورت رو میگرفتن و ارز رو تحویل میدادن وقتی ارز رو گرفتیم احساس میکردم پاهام روی زمین نیست و بعد از تحمل کلی فشار و استرس احساس آرامش و شادی بی حد و مرزی داشتم سطح استرسم به قدری زیاد بود که با مرورش هم ضربان قلبم بالا میره.

شاد و خوش و خرم تو فرودگاه چرخ میزدیم و میدونستم که این سفر قرار هست که به یک سفر معرکه تبدیل بشه. بعد از تماشای طلوع بی نظیر خورشید از پشت شیشه های سرتاسری فرودگاه در پس حرکت هواپیماها، زمان پرواز رسید و بالاخره سوار هواپیما شدیم و شاد و شنگول منتظر شدیم تا برفراز آسمان به سمت استانبول که مرا فرا میخواند، پرواز کنیم. پرواز دقیق انجام شد هواپیما از شرکت ماهان بود و صبحانه ی دلچسبی داشت.

تصویر 1، صبحانه هواپیما1.jpg

وقت به سرعت میگذشت و بدون اینکه بفهمم دیدم که بر فراز دریای مرمره هستیم . از بالا میشد کشتی های در حال حرکت رو دید.دیدن این کشتی ها اولین مواجه ی من با شور و جریان زندگی در استانبول بود.حس میکردم زیر پاهای من زندگی با هیجان در جریانه و حتی بوی دریا تا آسمان کشیده شده و مشامم رو پر کرده.

تصویر 2، دریای آبی از آسمان2.jpg

نمیتونم با کلمات این هیجان رو وصف کنم ، بالاخره هواپیما به زمین نشست از هواپیما که پیاده شدیم برای چک کردن پاسپورتها و زدن مهر ورود به سمت گیتها حرکت کردیم وقتی به گیتها رسیدیم جمعیت خیره کننده ای از مسافرین من رو مبهوت خودش کرد از هر کشوری که فکر میکنید مسافر بود. خوشبختانه سرعت حرکت جمعیت خوب بود و کارها تقریبا سریع انجام شد .قبل از تحویل گرفتن بار، گشتی در فری شاپ زدیم. قیمتها خوب بود مثلا ریملی که در ایران پانصد تومن بود در فری شاپ حدود سیصد تومن قیمت داشت اما چون باید به یورو پرداخت میکردم ترجیح دادم یوروهای عزیزم رو بیخود خرج نکنم.

بعد از گرفتن چند عکس یادگاری و چک کردن نرخ ارز در فرودگاه جهت مقایسه با بیرون از آژانس دنبالمون اومدن و در خیابانهای استانبول به راه افتادیم. اولین تصویر من از استانبول شهری بود قدیمی با ساختمانهایی که نمای آنها از رطوبت دریا نمزده و غمزده شده. شیب بعضی خیابانها به شدت زیاد بود و توجهم رو جلب میکرد.هتل ما در قسمت اروپایی استانبول قرار داشت به همین علت از ساختمانهای لاکچری ( قسمت آسیایی )خبری نبود. ماشین در یک خیابان تنگ با شیب عجیب و غریب پیچید و ما رو جلوی هتل پیاده کرد.

 

هتل :

 هتل نیوسیتی یک ساختمان کوچک در یک محله ی مسکونی هست که از نظرموقعیت مکانی فوق العاده عالیه. چون به ایستگاه مترو عثمان بی نزدیکه و ما رو برای تردد در شهر از هرگونه تاکسی بی نیاز کرد. در این هتل اصلا دنبال ویو نباشید چون به خانه های مسکونی مشرف هست، صبحانه بسیار معمولیه. برای ما که اکثر اوقات رو خارج از هتل بودیم خوب بود. یک هتل اقتصادی با موقعیت مکانی عالی و البته تمیز که تنها چیزی هست که برای من همیشه و همیشه مهمه.

تصویر 3، کوچه هتل منتهی به ایستگاه مترو3.jpg

تصویر 4، مغازه ی نقلی روبروی هتل4.jpg

تصویر 5، ویوی قسمت پشت هتل از تراس اتاق5.jpg

روز اول ، شادمانی در استقلال :

بعد از تحویل گرفتن اتاق که دو دقیقه بیشتر طول نکشید، وسایل رو در اتاق گذاشتیم و تصمیم گرفتیم گشتی در اطراف هتل بزنیم و مقداری هم پول تبدیل کنیم. شیب خیابان رو بالا رفتیم ، ابتدای خیابان اصلی ایستگاه مترو قرار داشت. از راست به سمت تقسیم و از چپ به سمت شیشلی میشد رفت. همونطور که همسرم در حال بررسی موقعیت جغرافیایی منطقه بود ،چشمهای من به جمال یک مغازه که نان و بورک میفروخت روشن شد. خوردن بورک رو در لیست امتحان کردن غذاهای ترکی گذاشته بودم. با مقدار خیلی کمی که از ایران لیر با خودمون برده بودیم بورک اسفناج خریدم به قیمت 5 لیر. روی میز و صندلی هایی که در پیاده رو چیده بودن نشستیم و نوش جان کردیم.

تصویر 6،مغازه بورک6.jpg

گرمای هوا و آفتاب مجال نداد که بیشتر اونجا بمونیم و به سمت شیشلی و مرکز خرید جواهر براه افتادیم. تمام خیابان پر از مغازه های مختلف و انواع و اقسام کافه و رستوران بود و هیجان شهر و دیدن یک عالمه توریست نظر من رو در مورد غمزدگی استانبول و خونه هاش در چند دقیقه دگرگون کرد. صرافی های زیادی هم بود که ما نرخشهاشون رو چک کردیم و بالاخره صد یورو با نرخ هر یورو 7 لیر رو تبدیل کردیم. به مرکز خرید جواهر رسیدیم، خنکی محیط داخل سرحال کننده بود.

از نظر من یک مرکز خرید مثل بقیه بود و نکته ی متمایز کننده ای نداشت. ما که قصد خرید هم نداشتیم به طبقه ی بالا قسمت فوت کورت رفتیم تا ناهار رو همینجا بخوریم.چون میخواستیم غذای ترکی بخوریم پس قید کی اف سی و مک دونالد رو زدیم . چون همسرم به بوی گوشت خیلی حساسه حاضر نشد دونر سفارش بده، غذایی انتخاب کرد از تکه های مرغ و برنج و من هم دونر سفارش دادم.غذای همسرم خیلی تند ولی بسیار خوش طعم بود. دونر گوشت من هم بسیار لذیذ بود و چشم همسر جان رو حسابی گرفته بود. پس من فداکاری کردم و غذام رو به همسرم بخشیدم.

تصویر 7، ناهار در مرکز خرید جواهر7.jpg

بعد از خوردن ناهار به سمت هتل برگشتیم و برای تنوع به سمت مخالف خیابان رفتیم تا مغازه های متفاوتی روببینیم . در اون آفتاب سوزان نمیدونم یکدفعه چه اتفاقی افتاد و هوا ابری شد. در عرض چند لحظه رگباری شروع به باریدن کرد وبه شرجی و دم هوا افزود. در مسیر از یک سوپرمارکت نقلی کمی خرید کردیم و یک آیس تی بزرگ خردیم و آیس تی به دست به هتل برگشتیم تا استراحت کنیم. این رو هم بگم که ما از ایران با خودمون آب برده بودیم و هر روز هم دو تا بطری آب معدنی در هتل شارژ میشد اما کفاف تشنگی ما رو نمیداد.

عصر شاد و پر انرژی با مترو به تقسیم رفتیم( یک ایستگاه) زمانی که از ایستگاه مترو خارج شدم حس کردم که یکباره در مرکز یک کارناوال شادی با جمعیت میلیونی افتادم. از هر نژاد و قومی مسافر بود و از هر طرف صدای خوش فارسی حرف زدن هموطنانم به گوش میرسید.یه قسمت از میدان تقسیم جشنواره ی تابستانی برقرار بود که غرفه های مختلفی از صنایع دستی ترکیه داشت. در یک سن بزرگ موسیقی زنده برپا بود و به محیط هیجان بیشتری میبخشید. کمی در غرفه ها گشت زدیم ،چند یادگاری خریدیم و به موسیقی زنده گوش سپردیم. نهایتا به خیابان استقلال رفتیم . زنده بودن این خیابان حتی یک لحظه به آدم مجال نمیده که به چیز دیگه ای فکر کنی جز شاد بودن.

همه در حال خنده و شادی هستن و مغازه ها پر از مشتریه، بستنی فروشها مشغول شوخ طبعی با مشتری ها هستن، رستوران پر از افراد گرسنه هستن که دارن خودشون رو با غذاهای خوشمزه سیر میکنن،خواننده ها و نوازنده های خیابانی آواز میخونن و صدای موزیکهای مختلف از هر جا به گوش میرسه.در هر لحظه که قدم میزنی گوش کلی زبان های مختلف میشنوه، از فارسی ،ترکی،انگلیسی،اسپانیایی تا روسی و عربی و ایتالیایی و و و

کوچه های فرعی پر از کافه های خوشگله که صندلی هاشون رو بیرون چیدن و به محیط حس و حال فوق العاده ای بخشیدن. نمیتونم وصف کنم که چقدر مدهوش و مجذوب شده بودم. دنیا رنگ دیگه ای داشت و تمام مشکلات زندگیم، تمام حسرتها و غم ها، تمام نداشتنها و دردها پاک شده بود و من سرشار بودم از شعف ، لذت و هیجان.

چیزی که در تمام طول سفر باعث میشد که من بیشتر بهم خوش بگذره دیدن این شادمانی انسانها بخصوص هموطنانم بود. وقتی صورت خندانشون رو میدیدم ناخودآگاه احساس شادمانیم چند برابر میشد.  شب اول من در استانبول با گردش در خیابان استقلال ، نشستن در کافه های باحال و گوش سپردن به موسیقی سپری شد. ناگفته نماند که در راه برگشت به هتل در یکی از رستورانهای استقلال شام خوشمزه ای هم خوردیم و به هتل برگشتیم تا برای فردا آماده ی یک گردش هیجان انگیز بشیم.

تصویر 8، شام8.jpg

روز دوم ، گمگشتی در مسجد آبی

 صبح زود ساعت گذاشته بودم تا زمان رو از دست ندیم، بعد از دوش گرفتنی دل انگیز، سر حال و سر خوش برای خوردن صبحانه به سالن کوچک هتل رفتیم که در پایینترین طبقه هتل قرار داشت. صبحانه مختصر اما راضی کننده بود. برای ما که نمیخواستیم پولمون رو صرف هتل کنیم قانع کننده بود و اصلا سخت نگرفتیم چون چیزهای مهمتری پیش رو داشتیم.

تصویر 9، صبحانه هتل9.jpg

 بعد از صبحانه به اتاق برگشتیم و من به نقشه ی مترو که از ایران همراه برده بودم نگاهی انداختم. از قبل میدونستم که کاخ توپکاپی ، مسجد سلطان احمد و ایاصوفیه در یک مکان قرار دارن. برنامه ی اول رفتن به ایاصوفیه بود که به نظرم مهمترین مکان در استانبول است.تنها اشتباهی که در کل سفر درباره ی مسیریابی داشتم همین اشتباه بود که در نقشه ی مترو یک ایستگاه به اسم توپکاپی دیدم و فکر کردم که باید ایستگاه کاخ توپکاپی باشه. از هتل بیرون زدیم و قدم زنان به سمت ایستگاه مترو عثمان بی حرکت کردیم. در مسیر چند رستوران و کافه بود که ما در طول سفر انقدر از جلوشون رد شدیم که در روزهای آخر حسابی باهاشون دوست شده بودیم و باهاشون سلام و علیک میکردیم. حس جالب و خوبی بود.کاملا گرم و صمیمی پر از احساس خونه بودن.

اگر در تهران زیاد سوار مترو شده باشین، مسیریابی در مترو براتون کار راحتیه. منم با اعتماد به نفس به سمت ایستگاهی که در نقشه دیده بودم حرکت کردم. مسیر اشتباه رو نمینویسم که گیج نشین. خلاصه در اون ایستگاهی که اسمش توپکاپی بود پیاده شدیم. به محض پیدا شدن متوجه شدم یه جای کار لنگ میزنه. با توجه به اطلاعاتی که از کاخ و مسجد ایاصوفیه داشتم اونجا مطلقن جایی که باید نبود. از ایستگاه خارج شدیم و بعد از یقین پیدا کردن از اشتباهمون دوباره به همون ایستگاه برگشتیم و بعد از پرسیدن متوجه شدیم که باید به ایستگاه سلطان احمد در خط آبی رنگ بریم. جالب اینجاست که من از ایران همه ی مسیرها رو پیدا کرده بودم اما گویا سرخوشی ، هوش رو از سرم ربوده بود و باعث این اشتباه کوچک شد. خوشبختانه چون صبح رو زود بیدار شده بودیم زمان داشتیم و مسیر هم خلوت بود و جا برای نشستن زیاد. وقتی بالاخره به ایستگاه سلطان احمد رسیدیم شلوغی محیط و گلدسته ی مسجد بهمون میگفت که دقیقا به کدوم سمت باید بریم.

تصویر 10، محوطه ی زیبا نزدیک به سلطان احمد10.jpg

برای مسجد سلطان احمد که به مسجد آبی شهرت داره باید لباس پوشیده داشته باشین، به این علت که مسجدی فعال هست و در اون نماز خونده میشه. من چون از قبل میدونستم هم لباسم پوشیده بود و هم با خودم شال همراه برده بودم. البته اگر هم نداشته باشین مشکلی نیست چون باجه ای هست که بهتون لباس مخصوصی میده تا استفاده کنید که به علت حجم بالای توریست در اون موقع سال به شدت شلوغ بود وصف طولانی داشت. البته ناگفته نماند که بهداشتی هم نیست و اگر مثل من وسواسی هستید بهتر هست این نکته رو به ذهن بسپارین. در ضمن این مسجد ورودی نداره و رایگان میتونید واردش بشید.

تصویر 11، محل وضو گرفتن11.jpg

وقتی وارد مسجد آبی شدم با وجود اینکه در تمام مسجد پر بود از آدم و سر و صدای بی اندازه ای بود اما حس کردم گوشهام به یکباره در سکوت غرق شدن، با اینکه من آدم خیلی مذهبی ای نیستم ولی به نظرم این مسجد انرژی قوی و بی نظیری داشت. یکباره دیدم به صورت ناخودآگاه اشک از چشمام داره سرازیر میشه. حتی خودم نمیدوستم چرا. اینکه مسلمون باشیم یا مسیحی،یا هر دین و مکتبی که باور داشته باشیم هیچ فرقی نداره. خوبه که به هر جای جدیدی که میریم و مقدسه دعا کنیم. منم برای خودم و خانوادم کمی دعا کردم و خیلی سریع بیرون زدیم.

تصویر 12، محل نماز خواندن12.jpg

تصویر 13، مسجد آبی13.jpg

 شاید تمام زمانی که در مسجد و محیطش بودیم به ده دقیقه هم نرسید. روبروی مسجد آبی راه قشنگی به سمت ایاصوفیه هست. این دو مسجد دقیقا روبروی هم قرار گرفتن. کمی در این مسیر عکس گرفتیم و به ایاصوفیه که رسیدیم با صف طویلی روبرو شدیم که حسابی حالمون رو گرفت.

تصویر 14، ایاصوفیه از دور14.jpg

گرمای روز به شدت کلافه کننده بود و آفتاب پوست صورت و تن رو حسابی آزار میداد. زمان زیادی رو در صف بلیط از دست دادیم. بالاخره بلیط تهیه کردیم و وارد شدیم. ابتدای ورودی میتونید راهنمای صوتی تهیه کنید که به اکثر زبانها هست. کارت شناسایی یا پاسپورتتون رو میدین و راهنما میگیرین. یادم میاد که هزینه ی راهنمای صوتی زیاد بود ( فکر کنم سی لیر بود) و ما از خیرش گذشتیم اما بعد پشیمون شدیم چون هر نقاشی در ایاصوفیه داستانهای مفصلی داره که دلم میخواست حالا که میبینم اطلاعات دقیق و درستی هم ازش داشته باشم که متاسفانه میسر نشد. ایاصوفیه به شدت شلوغ بود اما هموطنان ایرانی رو در این قسمت اصلا نمیدیدم. بعد از دیدن لوسترهای جذاب مساجد ترکیه که با چلچراغهای ایرانی خیلی فرق دارن و گشت زنی در طبقات بالای مسجد و کلی عکس گرفتن به سمت خروجی رفتیم.

تصویر 15، لوسترهای مسجد15.jpg

تصویر 16، نقاشی مربوط به دوره ی کلیسا16.jpg

تصویر 17، نقاشی کلیسا17.jpg

 نزدیک در خروج یه قسمت بود که چند نفری در صف ایستاده بودن، نزدیک شدم تا سر و گوشی آب بدم، در دیوار مرمری یک سوراخ در مرکز یک مارپیچ حلزونی هست. باید آرزو میکردی و انگشت شستت رو در سوراخ میچرخوندی. اگر میتونستی کامل بچرخونی آرزوت برآورده میشد. خیلی هیجان انگیز به نظر میرسید. ما هم در صف ایستادیم تا به آرزوهای نرسیدمون برسیم. نوبت من که شد دوربین رو به همسرم دادم تا ازم فیلم بگیره. انگشتم رو چرخوندم و چنان موفق عمل کردم که بقیه تشویقم کردن. ناغافل از اینکه همسرم نتوست ازم فیلم بگیره و این لحظه ثبت نشد، یادم هم نیست چه آرزویی کردم که الان ببینم برآورده شده یا نه. اما اگه کمی خیالباف هستین این قسمت رو در ایاصوفیه فراموش نکنید.

بعد از کمی گشت زنی و عکسبرداری در محوطه ی بیرونی، بالاخره از ایاصوفیه خارج شدیم. چون روز شنبه بود قصد داشتیم که به شنبه بازار باکرکوی بریم، بازارهای محلی ساعت محدودی دارن و تا عصر بیشتر باز نیستند برای همین از دیدن کاخ توپکاپی برای اون روز منصرف شدیم و تصمیم گرفتیم این برنامه رو که وقت گیر بود به یک روز دیگه موکول کنیم. زمان ناهار رسیده بود و ما هم باید همونجا ناهار رو میخوردیم که برای رفتن به بازار انرژی داشته باشیم.

رستورانهای خیلی زیادی در اطراف وجود داره. معمولا رستورانهایی که شلوغتر هستند و از شهروندهای همونجا بیشتر مشتری دارن احتمال اینکه غذای بهتر و قیمت مناسب تری رو هم داشته باشن بیشتره برای همین ما ناخودآگاه به سمت یک رستوران با اسم کوفته چی کشیده شدیم که بوی کوفته هایی که کباب میکرد فضا رو پر کرده بود و به شدت هوس انگیز بود. این رستوران چند طبقه هست و تمام میزهاش همیشه پر از مشتری هست. ما در سفر دوم به ترکیه هم دو بار دیگه به اینجا مراجعه کردیم و غذا خوردیم.

تصویر 18، ناهار در رستوران کوفته چی18.jpg

هر چند که بخاطر کوفته هاش شهرت داره اما ما میخواستیم غذاهای دیگه رو هم امتحان کنیم برای همین به جز کوفته یک پرس هم جوجه ی کباب شده سفارش دادیم. شوربا و برنج هم گرفتیم. شوربا با عدس زرد طبخ شده بود و طعم خوب و جدیدی داشت. معمولا نانهای شبیه به باگت روی میز هست که خودشون کوفته رو با اون میخوردن اما ما چون برنج خور هستیم برنج سفارش دادیم که هم به هزینه اضافه میکنه، هم حجم کمی داره و هم با میل و ذائقه ی ما جور نیست.خلاصه بعد از ناهار، به ایستگاه تراموا رفتیم که فقط چند قدم با رستوران فاصله داره.

ایستگاه مترو باکرکوی در خط m1a هست که خط قرمز رنگیه که به سمت فرودگاه آتاتورک میره. ما در ایستگاه سلطان احمد بودیم پس تراموا رو به سمت باقچیلر سوار شدیم و در ایستگاه یوسف پاشا پیاده شدیم. بعد ازاونجا وارد متروی آکسارای شدیم و به سمت فرودگاه رفتیم و قبل از اون در ایستگاه باکرکوی پیاده شدیم. مثل همه ی بازاهای محلی حسابی شلوغ بود. هر چیزی که دلتون بخواد در این بازار پیدا میشه. از لباس و کفش بچگانه ، زنانه، مردانه هست تا لوازم خانه و مواد غذایی تازه و میوه و سبزیجات. ما هم کمی گشت زدیم و خریدهای خوبی کردیم. اگر اهل مکانهای شلوغ و پر سر و صدا نیستین اصلا به این بازار نرین.

من و همسرم تنها تروریستهایی بودیم که اونجا پیدا میشد. این بازار بزرگترین بازار محلی در استانبول هست و به همین علت هر شنبه مورد استقبال شهروندان بومی قرار میگیره. من محیطهایی که کاملا بومی هستند رو خیلی دوست دارم پس اگر مثل من هستید و برند و مارک براتون خیلی مهم نیست در این بازار میتونید خریدی با قیمت مناسب و کیفیت خوب رو تجربه کنید. البته به این نکته توجه کنید که حسابی هوای کیفها و جیبهاتون رو داشته باشین که خدای نکرده در اون شلوغی اتفاق بدی نیفته. نکته ی قابل ذکر دیگه این هست که زبان انگلیسی رو در اونجا فراموش کنید.

تصویر 19، سبزیجات در بازار19.jpg

تصویر 20، محصولات محلی20.jpg

بعد از کلی خرید خواستیم که به سمت ایستگاه مترو برگردیم اما چون مسیر بازار جوری چیده شده که برای برگشت به نقطه ی اول، باید دوباره تمام اون مسیر شلوغ رو برگردین که کمی کلافه کننده میشد. برای همین ما از خروجی بازار بیرون زدیم و با کمی قدم زدن سر از یک پارک در آوردیم که آبنمای قشنگی داشت. برای رسیدن به ایستگاه مترو کمی پیاده رویمون طولانی شد که حسابی پاهامون رو خسته کرده بود. بعد از رسیدن به مترو با توجه به نقشه و عوض کردن خط به ایستگاه عثمان بی که در نزدیکی هتلمون بود رفتیم. ایستادن طولانی در صف بلیط ایاصوفیه، خرید و پیاده روی جونی در پاهامون باقی نگذاشته بود اما من مصر بودم که قبل از رفتن به هتل یکجا کونفه بخورم.

خیلی تعریف این شیرینی معروف رو شنیده بودم و اونموقع عصر هم حسابی دلم شیرینی میخواست و یک چای گرم. بالاخره بعد از پرسیدن از چند کافه که سر راهمون بودن متوجه شدم که فقط کافه مادو در اون منطقه کونفه سرو میکنه. مادو، اسم یک برند کافه در ترکیه هست مثل قهوه لمیز یا امیرشکلات خودمون در تهران. با پاهای خسته ، روی صندلی های کافه نشستیم و یک کونفه و دو تا چای سفارش دادیم که حسابی مزه داد. کونفه، با رشته ای به اسم شعیریه درست میشه که وسطش رو پنیر میذارن و سرخش میکنین. بعد روش شیره میریزن. این شیرینی حتما باید گرم سرو بشه. در کافه مادو شیره و بستنی رو کنارش میذارن و شما میتونید با ذائقه ی خودتون ازشون برای شیرین کردن کونفه استفاده بکنید.

تصویر 21، کونفه21.jpg

بعد از خوردن کونفه به هتل برگشتیم و برای یکساعتی استراحت کردیم.  ساعت نزدیک هشت شب شده بود و ما هم حسابی خسته بودیم اما دلم نمیخواست که وقت رو در یک اتاق گرفته در هتل بگذرونم، وقتی که به ایران برمیگشتم به اندازه ی کافی وقت برای استراحت بود و همین فکر کفایت میکرد تا دوباره از هتل بیرون بزنیم و بریم خیابان استقلال و در شلوغی و سر زنده بودن این خیابون غرق بشیم. شب دوم هم در استانبول به این شکل سپری شد.

 

سفرنامه های مرتبط

نظرات کاربران (39 نظر)

× در حال پاسخ به:

حامد جواهری 28 مهر 1399 ساعت 14:30

سلام سفر نامه مفید و مختصری بود . من هم مثل شما با افزایش روز به روز نرخ ارز ، روز به روز از رویاهایم که سفر هست ، دور و دور تر می شوم .... قدیمی ها می گفتن سال به سال دریغ از پارسال اما توی این روزها باید گفت روز به روز دریغ از دیروز.

فرهاد 28 مهر 1399 ساعت 14:28

از محله هایی که ایرانی های مسافر تو استانبول و شهرهای دیگه توش خونه اجاره میکنن میشه اثر افزایش نرخ ارز رو فهمید.

milad 25 مهر 1399 ساعت 17:26

کسی که با دیدن کشور درجه چندمی مانند ترکیه مدهوش می‌شود قطعا به کشور دیگری سفر نکرده ترکیه آن کشوری نبود که انتظار داشتم و مردمش به شدت قالتاق و دزد هستند وجدان در میان این مردم وجود ندارد. اگر می‌خواهید به کشورهای آسیایی سفر کنید قطعاً کشور مالزی و جزایر لنگکاوی و کشور اندونزی و جزیره بالی بسیار بسیار انتخاب بهتری خواهد بود و قطعاً مدهوش زیبایی و مهربانی مردم خوبش میشوید.

amirlp 24 مهر 1399 ساعت 02:22

زیبا و جذاب

مرضیه 23 مهر 1399 ساعت 07:53

سلام تی تی خانم
متاسفانه به علت گرانی بیش از حد و دلار و بیماری منحوس کرونا نمیتوانیم به سفر بریم ...سفرنامه شما من را به ترکیه و جزیره زیبایش برد ممنوناز نگارش شما

م ر اسکندری 21 مهر 1399 ساعت 11:21

سلام با تشکر از سفرنامه بسیار زیبا و قابل استفاده امیدوارم همیشه در کنار خانواده محترمتان سفرهای خوشی رو تجربه کنید ضمنا لطفا مابین عکس 18 و 19 پاراگراف اخر مرقوم فرمودید ( من و همسرم تنها تروریستهایی بودیم که اونجا پیدا میشد) اصلاح فرمایید حتما منظورتون توریست هست

100safar 21 مهر 1399 ساعت 10:15

هر آنچه از دل براید بر دل نشیند.

انقدر دقیق و پر شور و هیجان، احساستون رو درباره استانبول توصیف کردید که تمام حس های خفته من درباره این شهر بیدار شدند و کلی از خاطرات فراموش شده خودم رو به خاطر اوردم.
قدم زدن در حال و هوای فرحبخش کوچه های بیوک ادا، طعم فراموش نشدنی باقلوا در کافه حافظ مصطفی، بوی خوش قهوه در کافه مادو، شلوغی شنبه بازار و همنفس شدن با مردم بومی، احوالپرسی روزانه با کافه چی های اطراف هتل، تنفس هوای شرجی استانبول، شادی های بی بهانه و انرژی حیات در شبهای خیابان استقلال...
همه رو خیلی خوب توصیف کرده بودید.
در این ایام کرونا و گرانی ارز که سفر کردن داره برای اکثریت ما به آرزوی محال تبدیل میشه سفرنامه شما یکبار دیگر طعم سفر به استانبول رو به من چشاند.
متشکرم

امیر سبدچی 20 مهر 1399 ساعت 21:36

سلام و عرض ادب
من که به شخصه نمیتونم باور کنم این اولین سفرنامه شما جهت نگارش باشه
بسیار عالی بود
ایکاش میشد تصاویر بیشتری ثبت میکردید
به هر حال کلی کیف کردم
همیشه سلامت و به سفر باشید

حمید حقانی 20 مهر 1399 ساعت 14:30

درود و سلام بر "تی¬تی" خانم گرامی
با این که بنا به فرمایش خودتان، نخستین باری بود که سفرنامه می¬نوشتید اما از دید من، نمره¬ی بسیار خوبی می-گیرید. چرا که با وجود سفرنامه¬های بسیاری که از استانبول وجود دارد، چون برآمده از حس و حال دلتان بود و بوی خوش لذت¬های کوچک سفر، همراه نوشته¬هاتان به خوبی به مشام می¬رسید، خواندنی و شیرین می¬نمود. به¬ویژه، به خاطرات من و همسرم که اتفاقاً نوروز همان سال بود، بسیار نزدیک بود و نیز در این روزگار کرونایی، با زحمتی که در نگارش سفر کشیدید، حال خوب به همگان ارمغان می¬داد. به نکته¬ی "تنها تروریست¬های بازار بودن" نیز دوست دیگری اشاره داشتند و من می¬گذرم اما خواهش دارم که به شوخی هم، چنین نفرمایید. این روحیه¬ی بالای مردم ما در مواجه شدن با نابسامانی¬های روزگار، از گذشته تاکنون، خود گواه بزرگی است.
برایتان سفرهای خوشی را در آینده به اتفاق همسر گرامیتان آرزومندم. هم¬چنین، از ژرفای دل، آرزو دارم روزگار، روی خوش خود را بیشتر و بیشتر به همه¬ی ما نشان داده، سفر رفتن و در آغوش گرفتن عزیزانمان، برای ما آسان¬تر شود. مانا و پاینده و سلامت باشید.

شیوا 20 مهر 1399 ساعت 14:24

من وهمسرم تنها(تروریستهایی)بودیم که اونجا پیدامیشد؟؟؟😁

سامانی 20 مهر 1399 ساعت 13:05

احتمالا سفرنامه نویس عزیز بسیار پر شور و شر هستند. یعنی سفرنامه رو که می خونیم اون شادمانی مثه باد بهاری می زنه به صورت آدم. امیدوارم همیشه و در همه جا شاد باشید و پر سفر و زندگی مشترکتان پردوام :)
راستی یه جا یه اشتباه تایپی شده بود ها: "من و همسرم تنها تروریستهایی بودیم که اونجا پیدا میشد". تروریست آخه؟ :)))

فرشاد شفیعی شهیدلو 20 مهر 1399 ساعت 10:41

سلام تی تی خانم، مطمئنم که اسم واقعیتون چیز دیگه ای است . حالا چرا این نام مستعار رو انتخاب کردید و بدون عکس، بماند. با اینکه سفرنامه اولتون بود، بسیار عالی نوشتید و مشخصه که انسان فرهیخته، با سواد و آگاهی هستید.
واقعا با شما هم درد هستم و امیدوارم روزی برسه که باز هم بتونیم به سفر بریم.
برای شما سلامتی و روزهای خوب و خوشی آرزومندم.

جواد 20 مهر 1399 ساعت 09:24

با سلام
ممنون از بایت سفر نامه با وجود اینکه اولین سفر نامه ات بود به نظرم خیلی جالب و گویا بود. استانبول یعنی قلب تنپده ترکیه خیابان استقلال یعنی زندگی . با سفر نامه همراه شما بودیم در این سفر . بنده هم درست بعد از قطع شدن ارز مسافرتی به استانبول رفتیم با دلار 11000 تومانی. و در طول مسافرت نمایشگاه صنایع دستی در تکسیم بر پا بود و یادش بخیر هرشب یک کنسرت مجانی تماشا میکردیم. اتفاقا هتل ما هم در عثمان بی بود . یاد وخاطره سفر برام زنده شد.
از شما ممنون که در ایام کرونایی با سفر نامه ات کمی غمها و مشگلات را فراموش کردیم برایتان و خانواده محترم سلامتی و بهروزی آرزو.مندم.

با احترام جواد از تبریز

رضا سهیلی 20 مهر 1399 ساعت 08:58

دلم گرفت از این لحاظ که فعلا نمی تونیم بریم. ولی سفرنامه جالبی بود و من رو به اونجا برد

Ehsan 20 مهر 1399 ساعت 02:05

من همیشه نسبت به استانبول یه حس خوبی دارم.
درسته تو این چند سال به خاطر بعضی سیاستها کمی از اون شور و شوق گذشته کم شده ولی در مجموع شهر دوست داشتنی هست که همه جور سلیقه‌ای رو اقناع می کنه.
من توفیق اینو داشتم که قبل از کرونا چند ساعت رو در استانبول بگذرونم.
براتون آرزوی سفرهای بیشتری دارم

مشاهده نظرات بیشتر