Close

شهر جادویی استانبول!

4.4
از 28 رای
به جادویی ترین شهر جهان خوش آمدید! + تصاویر

AJTJ2132.JPG

به نظر من نوشتن سفرنامه ی استانبول کمی نسبت به سفرنامه های دیگه سخت تره چون اونقدر گسترده اس و اونقدر جزئیات زیاد داره که برای راهنمایی بهتره دوستان باید با جزئیات تعریف بشه به هر حال من تمام سعیم رو کردم که با نوشتن این سفرنامه بتونم کمی به دوستان لست سکندی در سفر به استانبول کمک کنم.

من برای تولد همسرم تصمیم گرفتم امسال یه کادوی متفاوت بهش بدم، کادویی که تقریبا خودم دوسش داشتم، اونم سفر به استانبول بود. دخترخاله ام و همسرش به تازگی چند ماه بود به استانبول مهاجرت کرده بودن و من اولش برای اینکه مزاحم اونا نشیم میخواستم تور بگیرم اما بعد از اینکه دیدم ناراحت میشن دیگه راضی شدم فقط بلیط بگیرم. برای اواخر فروردین دنبال بلیط هواپیما بودم که نزدیک تولد همسرم باشه و اونجا هم براش تولد بگیریم. برای روز 26 فروردین 98 عصر ساعت 7 بلیط هواپیما گرفتم به قیمت نفری 390 تومن هواپیمایی معراج ، واقعا بلیط هارو با قیمت خیلی خوبی خریده بودم البته چون برگشتمون دقیق مشخص نبود بلیط برگشت رو نگرفتم و گذاشتم همونجا بخریم. بعد از اینکه به شوهرم اعلام کردم که تولدش قراره اونجا باشه و کادوش هم این سفر هستش کلی ذوق کرد و رفت برای چنج پول. البته باید بگم که هرکس هزینه های سفرش به نوع تفریح و میزان خرجی که دوس داره بکنه بستگی داره و یه مسئله ی شخصیه، استانبولم جز اون دسته از شهرهاییه که میشه توی یه شب 1000 لیر رو خرج کرد یا توی چند روز، به هر حال چون ما فامیلمون اونجا بود و مطمئن بودیم که اگه نیاز بشه اونا برامون پولمون رو چنج میکنن برای همین بدون نگرانی و دغدغه 1000 لیر به قیمت هر لیر 2300 تومن خریدیم.

روز 26 فروردین ساعت 5 عصر توی فرودگاه امام خمینی بودیم. پرواز بدون تاخیر راس ساعت انجام شد و هواپیما از تهران به مقصد استانبول پرواز کرد.

هواپیمای معراج هم به دلیل اینکه راس ساعت پرواز کرد و هم به دلیل مهماندارای خوب و مهربونش و پذیرایی تقریبا معمولیش در نظرم هواپیمایی خوبی اومد( به نسبت هواپیمایی های دیگه.)

IMG_5305.JPG

(پیش غذای هواپیمایی معراج)

حدودا بعد از سه ساعت هواپیما به زمین نشست و ما وارد فرودگاه جدید استانبول شدیم. کمی معطل شدیم تا در هواپیما رو باز کنن و از هواپیما خارج بشیم که کمی کلافه کننده بود. وقتی وارد فرودگاه شدیم  بعد از زدن مهر ورود به پاسپورتمون و شوخی مامورین گیت با همسرم برای عکس پاسپورتش(اون موقعی که برای پاسپورت داشت اقدام میکرد کمی چاقتر بود) و همچنین صحبت راجع به ساعتش که خیلی خوششون اومده بود با روی خوش به سمت گیت های باربری برای گرفتن چمدونمون رفتیم، هرچقدر به سمت گیت میرفتیم نمیرسیدیم، واقعا فرودگاه خیلی بزرگی بود.

IMG_5307.JPG

(فرودگاه جدید استانبول)

ماهم اولین بار بود به این فرودگاه تازه تاسیس میومدیم و عین اردکا که دنبال مامانشونن ما هم دنبال بقیه ی مسافرا حرکت میکردیم.

IMG_5308.JPG

(فرودگاه جدید استانبول که هرچی میرفتیم نمیرسیدیم)

در آخر رسیدیم و بعد از حدودا نیم ساعت تونستیم چمدونمون رو برداریم. بغل دست من یه گروه از ترکیه ای هایی که برای دیدن تهران و اصفهان اومده بودن و با هواپیمای ما برگشته بودن ایستاده بودن، من به شدت نگران بودم که چطوری به شوهر دخترخاله ام زنگ بزنیم و هماهنگ کنیم که چه ساعتی بیایم به منطقه ی آوجیلار که اون برسه اونجا که یکی از خانوم های گروه بهم گفت شمارش رو بده زنگ بزنیم بهش و من شماره رو دادم بهشون و اونا تماس گرفتن، ما حرف زدیم و هماهنگیا رو انجام دادیم  بعد از اون خانوم کلی تشکر کردیم.

اتوبوس های هاوالیمانی طبقه پایین فرودگاه بودن و ما رفتیم طبقه ی پایین (مثل ترمینال غرب توی تهران بود)،  بعد از اینکه ازشون پرسیدیم اتوبوسای حرامی دره کجاست بهمون نشون دادن اما ما باید اول استانبول کارت میخریدیم که بتونیم سوار اتوبوسا بشیم یه استانبول کارت خریدیم به قیمت 6 لیر و چون قیمت اتوبوساش از اونجا تا حرامی دره نفری 18 لیر بود ما 40 لیر هم دادیم تا شارژش کنه و از شانس ما همون موقع اتوبوس داشت مسافر جمع میکرد که حرکت کنه.

istanbul-card.jpg

(استانبول کارت عکس از اینترنت)

ما سوار شدیم و بعد از تقریبا 45 دیقه به شهر بزرگ استانبول رسیدیم و از پنجره به برج ها و آسمون خراشهاش نیگاه میکردیم. من از یکی از مسافرها خواهش کرده بودم که اگه میشه به ما وقتی به ایستگاه مورد نظرمون رسیدیم بگه چون ما بلد نبودیم اونجا رو که وقتی بعد از 20 دقیقه رسیدیم بهمون گفت اینجاس و پیاده شید. وقتی پیاده شدیم و چمدونامونو بهمون دادن تازه متوجه شدیم هوا چقدر سرده و من و همسرم از اونجایی که تهران هواش خوب بود لباسای نازک تنمون بود و سریع از داخل چمدون دو تا سوییشرت در اوردیم و پوشیدیم. همسرم خطش رو روشن کرد و به شوهر دخترخاله ام زنگ زد که گفت از پل بیاید اینور و توی ایستگاه اتوبوس وایسید منتظر تا من برسم. ما هم وایسادیم که بعد از 5 دقیقه رسید و بعد از سلام و احوالپرسی با اینکه اونجا تا خونشون زیاد فاصله ای نداشت اما ماهم بارمون زیاد بود حدودا نفری  30 کیلو بار مجاز رو پر کرده بودیم( همه اش وسایلای دخترخاله ام بود از پتو بگیر تا چند تا قابلمه و...) تاکسی گرفت و 5 دقیقه ای رسیدیم خونشون اما همون مسیر کوتاه 24 لیر هزینه اش شد. با ورودمون به خونشون و سلام و احوالپرسی و دادن وسیله ها و سوغاتیاشون دیگه ساعت نزدیکای 1 شب بود که خوابیدیم و قرار شد از فردا صبح شروع به گشتن کنیم.

IMG_5431.JPG

(عبور از روی پل گالاتا در حال حرکت با اتوبوس)

روز اول

از ساعت 8 صبح دیگه خوابم نبرد و به زور پاشدم دخترخاله ام رو بیدار کردم دوتایی حاضر شدیم بریم باهم نون بخریم و کمی هم تا ساحل پیاده روی کنیم. خونه ی دخترخاله ام توی محله ی آوجیلار که پیاده به ساحل تقریبا 20 دقیقه تا نیم ساعت راه و از یه سمتم حدودا 5 دقیقه به مرکز خرید پلیکان راه بود.

IMG_5321.JPG

(کوچه ی دخترخاله جان اینا!)

باهم دوتایی رفتیم سمت ساحل، توی راه چرخ دستیای سیمیت فروشی بودن که دو تا سیمیت خریدیم دونه ای 1 لیر.

IMG_5345.JPG

(چرخ دستی سیمیت)

همینطور سیمیت خوران به سمت ساحل رفتیم با اینکه شب قبل هوا به شدت سرد بود اما امروز صبح هوا آفتابی و خیلی صاف بود.

IMG_5360.JPG

(سیمیت خوران در ساحل آوجیلار)

کمی عکس گرفتیم و ورزش کردیم بعد برگشتیم سمت خونه، توی راه از فرینا یا همون نون فروشی برای صبحانه نون هایی شبیه به نون باگت خریدیم که خیلی خوشمزه بودن دونه ای 1.30 لیر، که بسیار تازه و عالی بود.

IMG_5457.JPG

(تاتلی یا شیرینی خامه البته طعم خامه اش رو دوس نداشتم قیمت یه جعبه ی نیم کیلویی 12 لیر بود)

کمی هم از فروشگاه  A.101 (جز یکی از فروشگاههای زنجیره ای هستش که توی هر محله ای حتما یه شعبه داره و قیمتهاش مناسبه مثل فروشگاه کوروش خودمون) توی کوچه شون بود وسایل صبحانه خریدیم و رفتیم برای صبحانه. خوبیه محله های استانبول اینه که توی هر کوچه و محله میتونی یه مغازه ی sok شوک یا A.101 یا Migros میگروس رو ببینید که بیشترینش هم شوک هست. (نکته ی قابل توجه توی محله ها دیدن پرچم ترکیه بود که از بالکن و پنجره ها آویزون کرده بودن که نشون از داشتن مردم معتقد و متعصب به کشورشون بود)

IMG_5323.JPG 

(پرچم های پشت پنجره ها)

بعد از خوردن صبحانه من لیست بلند بالای خودم از جاهای دیدنی استانبول رو بهشون نشون دادم و آه از نهاد شوهردخترخاله ام بلند شد (من همیشه قبل از سفر در مورد جاهای دیدنی شهری که میریم تحقیق میکنم) حاضر شدیم و حدودا ساعت 12 از خونه اومدیم بیرون، چون روز تعطیل نبود شوهردخترخاله ام مرخصی گرفته بود تا اولین روز راه رو بهمون نشون بده و  امروز چند جا رو بگردیم تا بقیه اش رو با دخترخاله ام بگردیم (البته به دلیل مهاجرت تازه‌ی اونها دخترخاله ام زیاد جاهای دور رو نمیشناخت و از گوگل مپ کمک میگرفتیم).

کمی پیاده رفتیم تا سر خیابونشون رسیدیم (محله های استانبول اکثرا سربالایی و سرپایینی زیاد دارن بهتره اگر میخواید مسیر طولانی راه برید کفشهای راحتی بپوشید) به خیابون اصلی که روبروی خیابون مرکز خرید پلیکان بود و جلوی اون ایستگاه اتوبوس (اسم ایستگاه جیهانگیر یونیورسیتی محلسی بود). ما قراربود با اتوبوس بریم سمت ساحل امینینو و بعد از اون بریم به مسجد ایاصوفیه و مسجد سلطان احمد.

rXvjRGzGxxeJmkemMVAs9m3WsLZgnjbdTNjeCiZo.jpeg

(مسیر اتوبوس از ایستگاه جهانگیر یونیورسیتی محلسی تا ساحل امینونو)

از روی پل رفتیم سمت ایستگاه اتوبوس اکثر ایستگاه های اتوبوسشون وسط خیابونه و از رو پل باید برید به ایستگاه. تقریبا تایم تایمی بود که مدارس تعطیل میشدن و هر اتوبوسی میومد پر و شلوغ بود. بالاخره همگی توی یه اتوبوس جا شدیم شماره اتوبوس ما 34BZ بود که خیلی طولانی بود، سوار شدیم(البته به زور).

IMG_5452.JPG

(مسیر به سمت امینونو عکس از داخل اتوبوس)

یه نکته ی خیلی جالب توی اتوبوسای ترکیه اولویت با خانوم هاس، اصلا پیر و جوون هم فرقی نداشت مردا پامیشدن و جاشون رو میدادن به خانوم ها برای همین ما همیشه زود جا برای نشستن پیدا میکردیم برعکس همسرم و شوهر دخترخاله ام. خوبیش این بود که با همین یه خط اتوبوس مستقیم میرفتیم تا خود خیابون امینونو هرچند دور بود و ایستگاههای زیادی رو رد میکردیم بعد از اینکه توی ایستگاه امینونو پیاده شدیم سوار متروبوس شدیم که به نسبت خلوت تر بود و از اون ازدحام شدید خبری نبود.

IMG_5413.JPG

(در مسیر رفتن به خیابان گلهانه عکس در حال حرکت با اتوبوس)

تا ایستگاه گلهانه اومدیم و اونجا در نزدیکی قلعه ی توپکاپی پیاده شدیم و پیاده کوچه پس کوچه های اطراف را که پر از کافه بودند سیر میکردیم و لذت میبردیم.

IMG_20190415_144011.jpg

(شلوغی خیابان)

توریست ها از همه جای دنیا در آن منطقه بودند و همه در حال عکاسی و لذت بردن از محیط و اتمسفر اونجا بودند.

IMG_5408.JPG

(مسیر رسیدن به مسجد ایاصوفیه و سلطان احمد)

دلم میخواست تک تک خیابانها و کافه ها و مکانهای تاریخی را ببینم و از آنها عکس بگیرم اما متاسفانه چون بچه های دخترخاله ام کوچک بودند و زود خسته میشدند مستقیم رفتیم به سمت مسجد ایاصوفیه و سلطان احمد که روبروی هم بودن.

IMG_5420.JPG

(مسجد ایاصوفیه در هوای ابری)

جمعیت زیادی اونجا بود که همه برای دیدن اون مکانها اومده بودن دیدن اون همه آدم از هر نقطه ی این کره ی خاکی برام بسیار جالب و سرگرم کننده بود اگر کسی همراهم نبود میخواستم همانجا روی نیمکتهایش بنشینم و ساعت ها به آدمها نگاه کنم.( متاسفانه از قصر توپکاپی دیدن نکردیم که خیلی حسرت خوردم)

IMG_20190415_164449.jpg

(مسجد ایاصوفیه)

چند تا عکس گرفتیم و از اونجایی که مسجد ایاصوفیه ورودی نفری 72 لیر داشت ترجیح دادیم به دیدن از دور بسنده کنیم و به سمت مسجد سلطان احمد رفتیم که بازدید از داخلش رایگان بود.

IMG_5422.JPG

(محوطه ی بین مسجد سلطان احمد و مسجد ایاصوفیه)

 از جلوی حمام خرم سلطان رد شدیم که به یاد سریال ترکیه ای حریم سلطان افتادم.

IMG_20190415_165448.jpg

(حمام خرم سلطان)

هوا کم کم سرد میشد وقتی به مسجد سلطان احمد رسیدیم گفتن که داخل در حال خواندن نماز جماعت هستند و یک ربع دیگه میتوانیم وارد شید. یک ربع در محوطه روی نیمکت های جلوی مسجد نشستیم  تا در باز شد.

IMG_20190415_170214.jpg

(مسجد سلطان احمد)

به خانوم هایی که همراه خودشان حجاب نداشتند به حرمت مسجد روسری داده میشد روسری ها را سر کردیم و وارد شدیم،  بسیار شلوغ بود. کمی نشستیم تا جلوتر خلوت شه تا راحت بتوانیم بازدید کنیم. مسجدی که دقیقا روبروی کلیسای مسیحیان ایاصوفیه ساخته شد تا هنر و معماری مسلمانان را به رخ مسیحیان بکشه اما همچنان از ایاصوفیه کوچکتر بود و نتونست قبه های بزرگتر از ایاصوفیه را بسازه برای همین این مسئله خشم سلطان احمد را در اون دوران برانگیخت.

IMG_5415.JPG

(سقف مسجد سلطان احمد)

IMG_5416.JPG

(یکی از مناره های مسجد)

IMG_5414.JPG

(داخل مسجد سلطان احمد)

IMG_20190415_173906.jpg

(داخل مسجد)

IMG_20190415_173828.jpg

(منبر بلند مسجد سلطان احمد)

بعد از دیدن مسجد به سمت خیابان اصلی رفتیم که از آن تراموا رد میشد و به دنبال رستورانی برای خوردن ناهار بودیم. هم به شدت سردمان بودو هم گرسنه.

IMG_5390.JPG

(در مسیر پیدا کردن رستوران)

 بعد از دیدن چند منو جلوی در رستورانها که همگی قیمتهای بالایی داشتند یکی از رستورانها ما را به زور برد داخل و گفت بنشینید برایتان چای بیاورم از شانس ما یک منو روی میز بود وقتی منو رو دیدیم متوجه شدیم الکی به ما چای تعارف نکرده و از بقیه رستورانها گرانتر است ما هم باهم مشورت کردیم و دیدیم اینجا واقعا وقت رودرواسی کردن نیست و بهتر است بریم (هرچند وقتی داشتیم خارج میشدیم خیلی عصبانی بودند اما واقعیت این بود که تقصیر ما هم نبود.) ترجیح دادیم کمی دورتر از این منطقه به رستوران بریم قطعا اینجا به دلیل وجود توریست های زیاد نسبت به بقیه جاها گرونتر بود.

IMG_5400.JPG

(در مسیر پیدا کردن رستوران چرخ دستی های بلال فروشی)

 در این فصل نمیشد هوای استانبول رو پیشبینی کرد به بسفر آبی رنگ رسیده بودیم و با اینکه خسته و گرسنه بودیم اما شور و حال اونجا اجازه نداد بدون گرفتن عکس از اونجا بگذریم.

IMG_20190415_154521.jpg

(ساحل امینونو)

IMG_20190415_153712.jpg

(هوای ابری ساحل امینونو)

کمی پیاده رفتیم تا به خط کشی عابر پیاده رسیدیم و اون سمت خیابون به یک کوچه رسیدیم، رستورانی در آن بود که فقط بورک و پیده میفروخت با اینکه رستوران شیکی نبود و بسیار معمولی بود اما قیمتهای مناسبی داشت. ما دو مدل بورک و یک مدل پیده برای هر کس انتخاب کردیم. من عاشق پیده هستم و دوتا پیده سفارش دادم و بورک ها را به همسرم دادم (پیده به نوعی پیتزای ترکیه ای محسوب میشود.)

IMG_5391.JPG

(پیده ی نه چندان خوشمزه)

قیمت پیده ها هر کدام 8 لیر و بورک ها 3 یا 4 لیر بود.(البته پیده هاش زیاد خوب نبود) بعد از کمی استراحت به طرف ساحل امینونو رفتیم که پایانه مسافربری کشتی هم بود و در آنجا هم کشتی تفریحی و هم کشتی حمل و نقل مسافر برای بخشهای دیگر استانبول وجود داشت. در آنجا پر بود از دست فروشانی که صدف شکم پر میفروختند و من همیشه در فیلم های ترکیه ای دیده بودم و دوست داشتم امتحان کنم.

IMG_5399.JPG

(صدف شکم پر با لیمو تازه)

من و همسرم نفری یک صدف خریدیم به قیمت 1 لیر آقای فروشنده برایمان لیموی تازه ریخت و به دستمان داد به شدت بوی ماهی میداد و من فقط تونستم با حبس نفس سریع اون را قورت بدم. (برای منی که از ماهی و  غذاهای دریایی خوشم نمی آمد مزه ی خوبی نداشت.)

IMG_5397.JPG

(داخل صدف)

اما خوب طبق یک قانون نانوشته در سفرهام که دوست دارم خوراکی های آن منطقه را تست کنم این هم تجربه ای بود. اون منطقه پر بود از چرخ دستی های فروش بلال و میوه ی بلوط که باز هم از سر کنجکاوی چون توی فیلمها میوه ی بلوط را دیده بودم اون را هم خریدیم.

IMG_5389.JPG

(چرخ دستی کستانه یا میوه بلوط)

یک بسته ی کوچک شد 8 لیر. بعد از خوردن یکی دوتا از میوه ی بلوط سیر شدم چون بسیار چرب بود اما طعم خوبی داشت (البته به دلیل چربی زیاد بعضی ها دوست ندارن).

IMG_5402.JPG

(میوه بلوط)

ما سوار اتوبوس شدیم و  به سمت برج گالاتا رفتیم که با اتوبوس از روی پل گالاتا رد شدیم. من چشم از مناظر بر نمیداشتم و بااینکه خسته شده بودم اما میخواستم از ثانیه ثانیه ی سفر بهترین استفاده را بکنم.

IMG_5423.JPG

(در مسیر عکس از اتوبوس در حال حرکت)

 به ایستگاه بی اوغلو رسیدیم از خیابان رد شدیم و وارد یک کوچه سنگفرش شده رسیدیم که به شدت سربالایی بود. برای اینکه کمی حواس بچه ها را پرت کنیم که خسته نشن مسابقه ی دو گذاشتیم و کمی بازی کردیم. تا رسیدیم به نقطه ای که دو طرف کوچه پر شد از کافه ها و مغازه های فروش زیورالات و سوغاتی فروشی که من به شدت جذب آن کوچه شده بودم دوست داشتم در اون نقطه بنشینم و چای بنوشم.

IMG_5428.JPG

(کوچه ی منتهی به برج گالاتا که پر از کافه و مغازه های بدلیجات فروشی بود)

اما هوا رو به تاریکی بود و باید زودتر به برج میرسیدیم. برج گالاتا نماد استانبول است. من واقعا دوست داشتم غروب خورشید را از بالای این برج تماشا کنم اما با رسیدن به اون تمام تصوراتم دود شد و به هوا رفت چون صفی به چه طول و درازی برای بازدید از برج داشت. با ناامیدی کمی در صف ایستادیم بعد از گذشت یه ربع که کم کم بچه ها کلافه شده بودند چند عکس یادگاری از برج انداختیم و کم کم برگشتیم.

w6w4uu9ukKqDbXpwWMS0f0MqGPPoWOSKoQH4e7Cd.jpeg

(برج گالاتا)

ibXR1acLAe1AG9bJG5U4sPUaHzbupsOMSfbAcWQ1.jpeg

(کافه دقیقا در کنار برج گالاتا که میز و صندلی ها رو در کنار برج چیده بود)

دیگه هوا کاملا تاریک بود و پاها نای رفتن نداشت. خوشبختانه سرازیری بود و برگشت راحتتر. استانبول کارت هایمان را باید مجدد شارژ میکردیم با اینکه صبح 20 لیر شارژ کرده بودیم باز نیاز به شارژ داشت به سمت پایین پل رفتیم تا کارت را شارژ کنیم و از سرویس بهداشتی عمومی پایین پل گالاتا هم استفاده کنیم. برای استفاده از سرویس بهداشتی هم باید از استانبول کارت استفاده میکردی که نفری 1.5 لیر بود. بعد از شارژبلیط مجدد به بالای پل اومدیم، بچه ها بلال میخواستند. از چرخ دستی های فروش بلال برای هر کدوم یک بلال گرفتیم که هم به صورت آب پز و هم کبابی پخته میشد، قیمت هر کدوم 4 لیر بود و فرقی نمیکرد.

IMG_5432.JPG

(چرخ دستی بلال)

من بلال آب پز خوردم و همسرم بلال کبابی، که بعد از امتحان بلال کبابی نادم بودم چون بلال کبابی به مراتب خوشمزه تر بود. با کمی پیاده روی (به اصرار من چون دوست داشتم پیاده از روی پل رد بشم و نشاط ماهی گیرهایی که داشتن وسایلشونو جمع میکردن و حس حال مردم رو ببینم) به ایستگاه متروبوس امینونو رسیدیم که با آن متروبوس به سمت مارمارای رفتیم و با اتوبوس دیگه ای سمت جهانگیر محلسی!

IMG_20190415_155349.jpg

(مسجد سلیمانیه بود در امینونو)

جلوی مرکز خرید پلیکان پیاده شدیم واقعا خسته شده بودیم تقریبا مسافت نزدیک به یک ساعت و نیم تا دو ساعت راه بود و خیلی سرپا بودیم. هوا هم دوباره سرد شده بود و حسابی میلرزیدیم. با وجود دوتا بچه هم نمیشد زیاد راه رفت جفتشون هم به شدت خسته و کلافه بودن با اینکه مسافت زیادی تا خونه نمونده بود اما از همونجا یه تاکسی گرفتیم که دیگه زودتر برسیم که همون مسافت کوتاه نزدیک 25 لیر شد اما خوب حداقل دیگه بیشتر از این پیاده نرفته بودیم. دیگه نایی برای درست کردن غذا نداشتیم یه چیزی سرپایی خوردیم و خوابیدیم. من اولین بار بود که به استانبول سفر میکردم و توی اولین روز واقعا مبهوت زیبایی و بزرگی این شهر جادویی شده بودم. الان هم که دارم بعد از گذشت یکسال و نیم سفرنامه ام رو مینویسم هنوزم بر این باور هستم که استانبول یکی از شهرهاییه که اگر ماهها در اون بمونید باز جاهایی داره که ندیده باشید.  نقطه به نقطه ی شهر قشنگه و جا برای کشف کردن وجود داره مخصوصا اگه مثل من عاشق دیدن کوچه پس کوچه ها و کافه های قشنگ باشید این شهر واقعا براتون جادویی میشه.

 

روز دوم

روز دوم هم مثل روز اول نفر اولی بودم که از خواب بیدار شدم و سریع دخترخاله ام رو هم از خواب بیدار کردم.  حاضر شدیم و دوباره به سمت ساحل پیاده روی کردیم و این سری از کوچه پس کوچه های دیگه رفتیم چون دخترخاله ام تازه به اون محله اسباب کشی کردن ما کمی دور خودمون چرخیدیم و کمی گم شدیم محله ها شبیه به هم بود و حسابی سر بالایی و سرپایینی رفته بودیم.(البته من از گم شدنمون راضی بودم چون کلی از دیدن مردم که به حیوونا غذا میدادن و رفتار مهربونی باهاشون داشتن حتی به بچه هاشون سعی در یاد دادن این حس داشتن لذت بردم)

IMG_5338.JPG

(یکی از صحنه های قشنگی که صبحم رو قشنگتر کرد دیدن بازی و غذا دادن این کوچولو به کبوترا و سگها بود)

IMG_5341.JPG

(پشمالو جان)

کم کم خسته شده بودیم و آرومتر راه میرفتیم برای همین کمی داشت دیر میشد ترجیح دادیم دیگه از همونجا برگردیم. سریع نون و وسیله های صبحانه رو خریدیم و برگشتیم.

IMG_5346.JPG

(مسیر ساحل آوجیلار)

هرچند باز دیر کرده بودیم و همه بیدار شده بودن و غر میزدن اما من عاشق برنامه های صبحهامون شده بودم و میخواستم تا روز آخر هر روز صبح پیاده تا ساحل برم (هرچند عملی نشد). روز قبل بچه ها خیلی خسته شده بودن دیگه میگفتن ما هیچ جا نمیایم برای همین ترجیح دادیم بچه ها پیش باباشون بمونن.

IMG_5347.JPG

(پارک زیبای ساحل آوجیلار)

 من و همسرم و دخترخاله ام سه تایی به کمک گوگل مپ میخواستیم به پاساژ ونیزیا بریم. چون دخترخاله ام جایی رو بلد نبود کمی نگران بودیم اما تقریبا ساعت 1 بود از خونه رفتیم بیرون. به ایستگاه اتوبوس روبروی پاساژ پلیکان که رسیدیم (ایستگاه جهانگیر یونیورسیتی محلسی) دوباره اتوبوس ها پشت سر هم میومدن اما به شدت شلوغ بودن و اصلا جای ایستادن هم نبود. چون اون محدوده دانشگاه و مدرسه زیاد بود و اون تایم تعطیلی مدارس بود خیلی اتوبوس ها شلوغ میشد. چند اتوبوس اومدن و رفتن بالاخره بعد از چند دقیقه تقریبا به زور سوار شدیم و با اتوبوس 34BZ رفتیم.

zTGYnngiX4qukgZM6w12OuQc1NRd6EdY9AJdSpBS.jpeg

(مسیر ایستگاه اتوبوس جهانگیر محلسی تا ایستگاه فاتیح که باید با تعویض چند اتوبوس به آنجا میرفتیم)

 در ایستگاه Maltepe (مال تپه) پیاده شدیم اینجا که پیاده شدیم کمی متوجه گوگل مپ نشده بودیم از جایی نشون میداد بریم که اصلا به اونجا دسترسی نداشتیم یه دکه ی کوچیک فروش سیمیت بود رفتیم ازش آب معدنی خریدیم و سوال کردیم از کجا باید به پاساژ ونیزیا بریم؟ که پیرمرد مهربون از لهجه ی ما فهمید ایرانی هستیم بهمون گفتم برید روی پل هوایی و بعد اون سمت خیابون بعد از پارک دلموش هست به سمت مترو  اونجا باید سوار مترو بشید.

ما تقریبا یه ربع پیاده روی کردیم و هرچی میرفتیم دلموشی نبود تا اینکه باز از یک رهگذر پرسیدیم که دقیقا دلموش جلوی پامونو نشون داد. داخل دلموش هیچکس جز راننده و کمک راننده نبود به راننده گفتیم ما میخوایم بریم مترو تا  بریم پاساژ ونیزیا، با روی خوش بهمون گفت سوار شید. ماهم سوار شدیم و تا مترو مارو برد (خدا خیرش بده دیگه داشتم از خستگی هلاک میشدم). مارو جلوی در ایستگاه مترو پیاده کرد، اینبار برای اولین بار سوار متروهای استانبول شدیم بسیار بزرگ و خلوت بودن و خیلی جالب بود که توی گوگل مپ ازمون نظرخواهی میکرد در رابطه با شلوغی مترو و اینکه جا برای نشستن بود یا نه؟ چقدر حیف که ما نمیتونیم از وجود گوگل مپ توی ایران بهره ببریم. بعد از چند ایستگاه پیاده شدیم و پرسون پرسون یه مسیر طولانی رو پیاده رفتیم که به برج هایی رسیدیم که مسکونی بود و اون سمتش پاساژ ونیزیا دیده میشد. اونقدر خسته بودم که تقریبا هیچ نایی برای گشتن نداشتم . توی استانبول جلوی در ورودی تمامی پاساژها گیتهای بازرسی وجود داره که از اونها باید رد شید. ماهم از گیت رد شدیم و وارد پاساژ ونیزیا شدیم.

IMG_5453.JPG

(پاساژ اوت لت ونیزیا)

من توقعم از اوت لت تخفیفات زیاد بود اما تقریبا میشه گفت در حد دو سه لیر تخفیف داشتن. من از معماری و طراحی پاساژ که وسطش یه کانال آب رد میشد مثل ونیز و میتونستی با هزینه ی 10 لیر سوار قایق ها بشی و پاساژ رو بگردی خیلی خوشم اومد البته داخل پاساژ شبیه به ایران مال بود یا شاید ایران مال شبیه به اینجا!

mHS9v86zKrIHFv2qPTpoSB8nF5h2bPfKofpFYPEk.jpeg

(داخل اوت لت ونیزیا)

NizjBCDTWuIpBJBkbDbARj1ppVj91K1h2NUsTrsJ.jpeg

(اوت لت ونیزیا شبیه به ایران مال)

از اونجایی هم که جوینده یابنده است  من و دخترخاله ام تونستیم لباسای شیک و قیمت مناسب پیدا کنیم (نکته ای که توی خرید باید دقت کنید به تازگی ترکیه قانونی برای دادن پلاستیک و کیسه های خرید وضع کرده و برای دادن کیسه ازتون پول جداگانه دریافت میشه، کاش توی کشور ما هم همچین قانونی وجود داشت تا از گرفتن کیسه هایی که نیاز نداریم جلوگیری بشه البته چون دخترخاله ام از قبل میدونست ما همراهمون چند تا کیسه برای خریدهامون آورده بودیم) خرید با عث شد کمی خستگیمون در بره (خوب خرید خیلی تو روحیه ی خانومها تاثیر داره!!!) اما دلیل نمیشد که گرسنه نباشیم، چیزی که توی مغازه های اوت لت ونیزیا کاملا مشهود بود دیدن مسافران عرب زبان بودکه از هر مغازه تقریبا با چندین کیسه ی پر خارج میشدن. مقایسه ی مایی که از بعضی مغازه ها در حد  یکی دو تا لباس قیمت مناسب میتونستیم بگیریم و اونایی که با چندین کیسه ی پر از مغازه ها خارج میشدن جای خیلی تاسف داشت یاد اولین باری افتادم که به شهرای ایغدیر و وان میرفتیم و ارزش لیر 1000 تومن بود و ما اونقدر خرید کرده بودیم که تو راه برگشت چمدونا جا نداشت اما حالا...

به هرحال شکممون کم کم به التماس افتاده بود ما هم رفتیم به سمت فودکورت های پاساژ ونیزیا، تنوع غذاها و رستوران ها هم بد نبود ما رستوران اوستا دونر رو انتخاب کردیم چون همسرم کباب ترکی خیلی دوس داره، من و همسرم کباب ترکی پرسی به قیمت فک کنم 17 لیر و سیب زمینی سرخ کرده به قیمت 6 لیر و دخترخاله ام سوپ مرجمه (عدس) به قیمت 4.5 لیر سفارش داد (البته دخترخاله ام به شدت از گوشت و مرغ بدش میاد و عاشق سوپه) موقع سفارش دادن اسم میپرسیدن و همسرم اسم خودش رو گفته بود تا حاضر شد اسمش رو صدا بزنن، بعد چند دقیقه به لهجه ی خیلی بامزه که بعد از چندین بار صدا کردن تازه تشخیص دادیم میگه حامیت بی(آقا حامد) همسرم رفت و سفارشا رو گرفت طعم غذاها  خوب بود اما از اون طعم خفنناکا نبود.( برای سس و نون هم هزینه ی جدا گرفته میشد)

IMG_5454.JPG

(کباب ترکی پرسی اوستا دونر)

4f5KIqn1uO3OWB43DK9cX3bIewVbi63jq4ukeqBH.jpeg

(سوپ مرجمه اوستا دونر)

بعد از انرژی که گرفته بودیم حالا میتونستیم کم کم به فکر برگشتن باشیم. همون مسیر رو دوباره برگشتیم تقریبا وقتی رسیدیم خونه دیگه پاهام رو حس نمیکردم... باید به فکر شام هم میبودیم... خدا خیر بده دخترخاله ام رو سریع وسایل قرمه سبزی رو ریخت تو زودپز، برنج تو پلو پز و خیالمونو راحت کرد. از گردش امروزمونم راضی بودم اما کمی نگران بودم به همه ی جاهایی که لیست کرده بودم نرسم ...

 

روز سوم

باز هم از سر ذوق زود از خواب بیدار شدم (چه سحرخیز شده بودم) اما اینبار دیگه دلم نیومد دخترخاله ام رو بیدار کنم. خودم حاضر شدم و رفتم برای خرید...

ux5k4sSBu1433IUOQfB7WMHpYkvID1S5LRnNXkHS.jpeg

(میوه فروشی محل)

IMG_5388.JPG

(اینقد میوه ی جذاب توی فروردین ماه؟؟!!!)

این سری نون و وسایل صبحانه رو از A.101 خریدم که انصافا نون های فروشگاه هم تازه بود (بماند که چقدر وسوسه شده بودم خرید کنم اما گذاشتم برای روز آخر).

IMG_5325.JPG

(ماشین تبلیغاتی در محله)

بعد از آماده کردن صبحانه و شستن ظرفها همه رو بیدار کردم اونام برای اینکه خوب استراحت کرده بودن و من همه ی کارا رو انجام داده بودم به حرفم گوش دادن و قبول کردن بعد از صبحانه به بالات گردی بریم. (خدا شوهر دخترخاله ام رو حفظ کنه امروزم بچه ها رو میبرد شرکت)

راس ساعت 11 از خونه زدیم بیرون که با سیل دانش آموزان و دانشجوها مواجه نشیم. تو گوگل مپ نشون میداد امروز هم پیاده روی زیادی قراره بکنیم و حدودا دو سه بار اتوبوس عوض کنیم، اما شوق گشتن توی استانبول خستگی برای من باقی نمیذاشت... از شانسمون اتوبوسهایی هم که میومد همه خلوت بود و جای نشستن داشت. بعد از حدودا یک ساعت و نیم با تعویض دو سه اتوبوس به محله ی فنر رسیدیم. با پرس و جو از اهالی اون منطقه به بالات رسیدیم.

IMG_5815.JPG

(ابتدای محله بالات)

از پایین که نگاه میکردی محله ی فقیر نشین و قدیمی رو میدیدی که سربالایی خیلی زیادی داشت... اونجا کلی غر از دخترخاله ام و شوهرم شنیدم که اینهمه راه مارو آوردی اینجا آخرش رسیدیم به این؟ اما من چون قبلا عکس ها رو دیده بودم دنبال نقطه ی مورد نظرم بودم. بچه ها توی کوچه بازی میکردن و زنا دم در خونه ها با هم صحبت میکردن و به ما نگاه میکردن... همینطور که به اطراف نگاه میکردیم حس کردم اینجا چقدر آشناس که یهو دخترخاله ام گفت فائزه فیلم جنت محلسی یادته؟ گفتم یه چیزایی آره گفت اینجا همونجاس واااااااااااااااای اومدیم جنت محلسی...

IMG_5818.JPG

(نمای کوچه از بالای محله بالات)

خوب وقتی اون فیلم میداد من خیلی کوچولو بودم و زیاد خاطرم نبود اما دخترخاله ام که از من چند سالی بزرگتره کلی داشت از اون فیلم و خاطراتش تعریف میکرد. (خوب خدا رو شکر کمی حواسشون پرت شد و غر زدن رو کنار گذاشتن)

IMG_5824.JPG

(کافه های بامزه و جذاب)

بالاخره رسیدیم به خونه های رنگی رنگی و کافه ها با دکورای بامزه، به اون دیوار گرافیتی ها که من عاشقشون شده بودم، به اون کوچه با پله های رنگی... وای که چقدر دوس داشتم تک تک کوچه پس کوچه ها رو راه برم، با مردمش حرف بزنم...

IMG_5816.JPG

(یه ساختمون بامزه)

کلی عکس گرفتیم و گشتیم اما هرچی دنبال کلیسای سنت جورج گشتیم نتونستیم پیداش کنیم (البته چون شلوغ بود باید نوبتی منتظر میشدیم تا بتونیم عکس بگیریم).

IMG_5819.JPG

(و باز هم کافه)

bJ8a1kLm3NdnYTM5UxG6cU1UibxgyVak7YbGcbn0.jpeg

(کوچه ای که پله های رنگی داشت)

IMG_20190418_145716.jpg

(خونه های رنگی محله ی بالات)

IMG_20190418_153734.jpg

(عکس یادگاری همسر جان با دیوار گرافیتی)

همسرم حسابی خسته شده بود از محله ی بالات بیرون اومدیم و به سمت روبروی خیابون که ساحل بود و چند نیمکت داشت رفتیم تا خوراکی هایی که با خودمون آورده بودیم رو بخوریم و بعد برگردیم به خونه. ساحلی آروم و تمیز...

IMG_5353.JPG

(ساحل زیبای روبروی محله ی بالات)

اینجا برعکس ایران ساحل اختصاصی نیست همه ی قشرهای جامعه از فقیر تا پولدار حق دیدن دریا رو دارن، حق دارن ساعتها راحت روی نیمکت بنشینن و لذت ببرن... کاش توی ایران هم به جای ساختن ویلاهای شخصی لب دریا که دریا رو هم اختصاصی کرده میگذاشتن یه دست ساحل باقی بمونه و همه به یک میزان ازش لذت میبردن... قوامون رو جمع کردیم و همون راهی رو که اومده بودیم برگشتیم با این تفاوت که توی راه برگشت اتوبوس شلوغ بود و جای نشستن پیدا نمیشد. وقتی به خونه رسیدیم عصر بود و دیگه نایی برامون نمونده بود. شوهر دخترخاله ام هم برامون مانتی درست کرده بود که من دوست داشتم و چند بسته خریدم و با خودم آوردم ایران.

IMG_5768.JPG

(مانتی رو با ماست یا سس انار میخورن )

امشب رو دیگه ترجیح دادیم خونه باشیم و کمی دوش بگیریم و استراحت کنیم. ( کمی هم غذا درست کنیم تا اگه از بیرون اومدیم و خسته بودیم همونا رو بخوریم!!!)

 

روز چهارم

خوب امشب قرار بود برای همسرم تولد بگیریم. قرار شد صبح من و دخترخاله ام به مرکز خرید پلیکان بریم و براش هدیه بگیریم. همسرم با بچه ها توی خونه موندن و ما با خیال راحت بعد از صبحانه( و پیاده روی تا لب ساحل) به خرید رفتیم. مرکز خرید پلیکان هم جلوی درب ورود مثل همه ی مراکز خرید دیگه ی ترکیه شما رو از داخل دستگاه ایکس ری رد میکنه.

IMG_5832.JPG

(مرکز خرید پلیکان)

مرکز خرید بزرگی که طبقه ی پایین پیست اسکی روی یخ بود، طبقه ی آخر هم فود کورت متنوع که شامل رستورانهای معروف از جمله: کی اف سی، مادو، مک دونالد، پیدم، برگر کینگ و ... بود.

IMG_5835.JPG

(پیست اسکی روی یخ مرکز خرید پلیکان)

بعد از کلی گشتن من برای همسرم یه عطر و دخترخاله ام یک تی شرت برای هدیه گرفتیم (هرچند بلیط های رفت و برگشت این سفر هم هدیه ی تولد از طرف من بود) بعد از یکی دو ساعت همسرم زنگ زد که کجایید؟ دخترخاله ام هم گفت با بچه ها بیان تا توی فودکورت اینجا غذا بخوریم. بعد از نیم ساعت، چهل دقیقه اومدن. قطعا انتخاب من و دخترخاله ام و بچه ها فست فود زنجیره ای پیدم بود که فقط پیده میفروخت و چه پیده هایی... اما همسرم کی اف سی میخواست پس هر دو رو سفارش دادیم ومنتظر نشستیم. پیده های رستوران پیدم هم بزرگ و هم بسیار خوشمزه اس قیمتش هم از 8 لیر تا 14 لیر هست و یه سری پیده ترکیبی داشت که ابتکار نو و لذیذی بود کونفه هاش هم 5 لیر،  یدونه کونفه هم سفارش دادیم. بهتون پیشنهاد میکنم اگر پیده دوست دارید رستوران زنجیره ای پیدم رو تجربه کنید.

IMG_5984.JPG

(پیده سبزیجات که همه اش سیب زمینی بود و خیلی خوشمزه)

سفارش کی اف سی همسرم شامل یه ساندویچ مرغ و یه سیب زمینی بود حدودا 16 لیر که به نظر من پیدم بیشتر سیر میکرد اما کیفیت کی اف سی هم خوب بود.

ZOskZFLnvabAczsU21SO0lY3xCne0e5ICQV1lYRh.jpeg

(سفارش کی اف سی)

بعد از غذا کمی همسرم اونجا رو گشت (ما نامحسوس کادوش رو قایم کردیم) به سمت خونه رفتیم که سر راه یک نمایشگاه کوچیک محلی برگزار شده بود توی یکی از کوچه ها که زمین خاکی وسیعی بود که داخلش شامل  لباس و خوراکی بود که نگاهی هم به اونجا انداختیم اما خریدی نکردیم. (من داشتم دو سه تا فرش نازک میخریدم اما همسرم اجازه نداد و گفت با اینکه اینا سبکه اما نمیتونیم با خودمون ببریم حسابی اذیت میشیم)

Nn1SaSmdIfLKoxDy7gL3pyWYWk06jFPFkyr2HUcR.jpeg

(من عاشق تست کردن خوراکیام برای همین بستنی که توی تبلیغات تلویزیونی نشون میداد رو هم تست کردم اما به نظرم خیلی خفنناک نبود!! قیمتش هم فک کنم 5 یا 6 لیر بود دقیق یادم نیس) 

عصر قرار بود سمت بیلیک دوزو بریم و دوست شوهر دخترخاله ام کیک رو بگیره و بیاره توی یکی از رستورانهای اونجا و همسرم رو سورپرایز کنیم. بعد از نیم ساعت  که ما رسیده بودیم دوستمون به صورت یواشکی اومد و کیک رو به مسئول گارسون های رستوران تحویل داد اونها هم با یه اکیپ مجهز شمع ها رو روشن کرده تشریف آوردن بالا سر همسرم و آهنگ دوغون گونون کوتلو اولسون حامیت (تولدت مبارک حامد) رو براش خوندن.

tmsjOnGnzxINdQwRhZ7XZCbbxTKIHAZgyhDV4Rud.jpeg

(همسرم در حال فوت کردن شمع و دختر کوچولویی که اونور نشسته بچه ی دخترخاله ام)

همسر حسابی سورپرایز شد و یه شب خاطره انگیز برامون شد. (سمت بیلیک دوزو رستوران و کافه با فضاهای قشنگ زیاد هست ما اون رستوران رو به صورت رندوم انتخاب کردیم که دیجی خوب و پر شوری داشت و فضای خیلی قشنگی داشت). بماند که موقع خروج به خاطر اون سورپرایز حدودا 60 لیر اضافه پرداخت کردیم!!! اما مگه چند بار دیگه توی عمرمون این اتفاق می افتاد؟ نکته ای هم در رابطه با شیرینی و کیکهای ترکیه بهتون بگم و اینکه توقع کیک با دیزاین خفن از هر فرینا یا قنادی رو نداشته باشید چون اکثرا ساده و میوه ای هستن و همچنین خیلی هم طعم خوشمزه ی خامه نمیدن، یه کیک کوچولو تقریبا زیر 30 یا 40 لیر نمیتونید پیدا کنید که کیک همسرم شد 47 لیر)

شب دیروقت بود و با یه تاکسی به قیمت 45 لیر تا سر کوچه برگشتیم.

 

روز پنجم  

امروز عصر قرار بود به خیابون استقلال بریم... از شوق رفتن به اونجا دیگه خواب به چشمام نمی اومد... تا پامیشم حاضر شم برم نون بگیرم کل اهل منزل بلند شدن... این سری من و دخترخاله ام صبحانه رو حاضر میکنیم و همسرم میره نون میگیره تقریبا خیلی سریع صبحانه رو میخوریم. بعد از صبحانه از اونجایی که همسرم به ساحل آوجیلار نرفته و چون میدونیم عصر مسافت طولانی رو باید طی کنیم به راه نزدیک بسنده میکنیم. بچه ها هم با این مسیر مشکلی ندارن و ساحل رو دوست دارن.

IMG_5340.JPG

(کافه های میدان آوجیلار البته توی عکس زیباییش مشخص نیس)

امروز هوا کمی گرم بود و ما لباس های گرم نپوشیدیم اما هوای استانبول واقعا غیرقابل پیشبینیه تقریبا یک ساعت بعد هوا حسابی ابری و سرد شد و بعد از نیم ساعت دوباره خورشید خانوم در اومد.

IMG_5337.JPG

(صندلی های بامزه ای که تو پارک و لب ساحل زیاد به چشم میخورد به شکل غنچه گل بود و موقع نشستن باز میشد)

توی مسیر به ساحل آوجیلار هم پر از کافه ها و رستورانهای با مزه اس.

IMG_5344.JPG

(کافه ی در مسیر)

من نمیدونم چرا توی ایران از این کافه بامزه ها نداریم...! سری هم به پاساژ آوجیلار میزنیم که البته نمیشه گفت پاساژ شاید بهتره بگم کوچه که دو طرف پر از مغازه اس شبیه به باغ سپهسالار تقریبا.

mORdiZMAc4SJ5SNAJORpfkyaCZm4nsp2Z9CA34eI.jpg

(عکس هنریطور از میدان و مسجد آوجیلار!!!)

بعد از کمی گشتن وارد یه کافه میشیم و سفارش یه کونفه با چای رو میدیم. کونفه ی پیدم از این هم ارزونتر بود و هم خوشمزه تر اما خوب با چای چسبید روش هم نه بستنی و نه خامه داشت.

IMG_5767.JPG

(کونفه بدون مخلفات در این حد!)

IMG_5765.JPG

(اینم چایی)

یه کونفه رو 10 لیر داد و هر چای 3 لیر. (ناراضی از کونفه ای که خورده بودم) بیرون اومدیم و به سمت خونه رفتیم.

IMG_5361.JPG

(ساحل سنگی آوجیلار)

بعد از خوردن ناهار و کمی استراحت و اومدن شوهر دخترخاله ام با تجهیزات کامل توی کوله پشتی به سمت خیابون استقلال رفتیم. ( امان از دوری مسیرها) توی راه یادمون اومد که دخترخاله ام کیفش رو نیاورده من و دخترخاله ام برگشتیم تا اون کیفش رو برداره و از اونجایی که اتوبوس های خیابون تکسیم هر یه ربع یه بار میومد قرار شد سر ساعت مشخص اونجا باشیم. بدو بدو از خونه کوله رو برداشتیم و رفتیم تا سر خیابون، ایستگاهی که باید میرفتیم دیگه ایستگاه روبروی پلیکان نبود کمی جلوتر بود و کمی فاصله داشت برای همین سوار دلموش شدیم تا زودتر برسیم، بعد از دو سه دیقه دخترخاله ام هرچی گشت کیف پولش رو پیدا نکرد من هم پولی همراهم نبود...همینطور عرق میریختیم و استرس داشتیم بعد از کلی گشتن ته جیب و کیف یه عالمه سکه پیدا کردیم که اونم باز کمی کمتر از کرایه بود اما یه مشت سکه با شرم و خجالت به راننده دادیم گفتیم ببخشید پول دیگه نداریم اونم با غر و عصبانیت ما رو پیاده کرد ( هرکی اون یه مشت سکه رو میدید فک میکرد اینا گدان) خلاصه با بدو بدو به اتوبوس رسیدیم. اتوبوس دو طبقه که بچه ها میخواستن حتما طبقه ی بالا بشینن. رفتیم طبقه ی بالا خیلی شلوغ بود اما به من و دخترخاله ام سریع جا دادن و بچه هارو  هم روی پامون نشوندیم. بعد از چند ایستگاه مردها هم جا برای نشستن پیدا کردن و ما خیالمون راحت شد و تازه به فکر آبروریزی توی دلموش بودیم و میخندیدیم. خیابونا تقریبا قفل و شلوغ بود ما تصمیم گرفتیم یکی دو ایستگاه مونده پیاده شیم.

IMG_5424.JPG

(عکس مسیر در اتوبوس در حال حرکت)

هرچی به خیابون استقلال و میدان تکسیم نزدیکتر میشدی شورو حال در مردم بیشتر میشد تقریبا نزدیک غروب بود... وای که من چقدر دوست داشتم اینجا رو ببینم... شاید برای خیلی ها خنده دار و مسخره بیاد اما من استانبول اومده بودم به عشق این خیابون و این میدون...

IMG_20190417_185823.jpg

(میدان تکسیم)

هر چه تاریکتر میشد انگار خیابون زنده تر میشد. از سر خیابون که شعبه برگر کینگ بود نفری 2.5 لیر بستنی قیفی دستگاهی خریدیم که حسابی چسبید.

IMG_5775.JPG

(بستنی قیفی برگر کینگ)

از هر سمت صدای یه ساز و یه خواننده و یه زبان میومد... یکی ترکی، چند نفر فارسی، دو سه نفر عربی... وای از اون شور و حال... چند دقیقه ای وایمیستادیم و گوش میدادیم و لذت میبردیم... نزدیک هنرمندای ایرانی که میشدیم با اونها همخونی میکردیم و بیشتر وایمیستادیم... (اونقدر اطرافمون پر از هموطن بود که اصلا احساس غربت نمیکردی!) اگر صدها بار هم به استانبول سفر کنم قول میدم که باز هم شبهای خیابون استقلال برام تکراری نشه و همینطور عاشق اینجا بمونم.

IMG_5783.JPG

(شلوغی خیابون استقلال)

IMG_5803.JPG

(صدفای خیابون استقلال که توی یکی از کوچه هایی بود که ماهی و میگوهای رنگارنگ میفروختن، به نظرم اینا تمیزتر بودن!)

IMG_5406.JPG

(باقلواهای رنگارنگ از پشت ویترین)

IMG_5385.JPG

(باز هم باقلواس پشت ویترین)

IMG_5384.JPG

(دسرهای هوس انگیز پشت ویترین)

BZOY6198.JPG

(دیگه آخریش بود!! قووووول!!!)

به هر کوچه ای که میرفتی پر از کافه و رستوران هایی بود که از هر کدوم صدای خواننده هاش میومد و به دلم مینشست چند ثانیه ای بیشتر توقف میکردم... کاش چنین خیابونی توی ایران هم بود... کاش توی هر شهر یه خیابون بود که فقط ازش صدای آهنگ و ساز شنیده میشد... گاهی برای غم دلت و گاهی برای شادی وجودت...

IMG_5793.JPG

(چقدر دوست داشتم سوار تراموا بشم!)

بعد از ساعتها قدم زدن و چندین بار رفتن و برگشتن این خیابون یادمون اومد که حسابی گشنه ایم. (اینم بگم که شب هوا حسابی سرد شده بود و چه خوب توی کوله هامون لباس گرم گذاشته بودیم.) رفتیم به یه رستوران که کمپیر میفروختن... من اولین بارم بود کمپیر میخوردم، کمپیر سیب زمینی پخته شده ایه که توش رو خالی میکنن و روش میتونید تا 5 مدل از توی ویترین انواع سالاد و سوسیس و کالباسهای طعمداری که هست رو انتخاب کنید تا براتون پر کنن.

IMG_5798.JPG

(رستوران سه طبقه در خیابون اصلی استقلال که از اون کمپیر خریدیم و اسمش خاطرم نیست)

اینو یادتون باشه ک سوسیسهای ترکیه به شدت بوی گوشت میده اگر دوست ندارید میتونید انواع سالاد ها رو تست کنین. من سالاد ماکارونی، سالاد کلم و یه چند تا چیزی که به نظرم خوشمزه میومد سفارش دادم. البته ما دو نفر یکی خوردیم چون خیلی زیاد بود. هر کمپیر 20 لیر بود.

IMG_20190417_203315.jpg

(کمپیر جذاب)

با اصرار من دوباره باز کمی خیابون رو گشتیم و از دیدن بستنی فروش هایی که با حرکات نمایشی و شوخی بستنی به مشتری میدادن لذت بردیم و کم کم عزم برگشت کردیم. از یکی از خیابون ها اومدیم بیرون... گوگل مپ ما رو حسابی دور خودمون میچرخوند و ما اصلا متوجه نمیشدیم منظورش دقیقا کجاس. پشت خیابون تکسیم یه محله بود که ما هرچی بیشتر دنبال جایی که گوگل مپ میبرد میگشتیم میدیدیم محل بسیار خطرناکیه و اصلا جای خوبی نیست. کم کم ترسیده بودیم که بعد از کمی پرس و جو متوجه شدیم ایستگاه های اتوبوس خیابون تکسیم زیر زمین هست و گوگل مپ بینوا درست آدرس میداده فقط در زیر زمین.( گفتم از گوگل بعیده) اما خوب باید بگم اصلا رفتن به این محل توی شب برای مخصوصا خانم های مجرد توصیه نمیکنم. بالاخره بعد از کلی پیاده روی و نیم ساعت وایسادن تا یه اتوبوس خلوت بیاد سوار شدیم و بعد از عوض کردن چند اتوبوس نصف شب به خونه رسیدیم و مثل یه جنازه خوابیدیم.

 

روز ششم

امروز هم به شوق گردش با کشتی روی تنگه ی بسفر من  از خواب بیدار شدم. همه خواب بودن و من باز قدم زنان به سمت فروشگاه رفتم اما اینبار کمی دورتر به سمت فروشگاه شوک چند کوچه پایین تر رفتم. اصلا از دیدن هوای ابری و گرفته خوشحال نشدم... تقریبا ناراحت برگشتم. همه رو با عجله بیدار کردم و این سری تمام کارا رو بدو بدو خودم انجام دادم بلکه قبل از اومدن بارون بتونیم به کشتی برسیم. از خونه که بیرون اومدیم بارون نم نم داشت میبارید... خیلی ناراحت بودم و هی غر میزدم. امروز هم باید به ساحل امینونو میرفتیم. با اتوبوس 34BZ طبق معمول جلوی پاساژ پلیکان به اونجا رفتیم. امروز چون روز تعطیل بود تقریبا خلوت تر بود. وقتی بعد از حدودا یک ساعت و نیم به اونجا رسیدیم دیگه هوا آفتابی بود همه به من و غرهام میخندیدن و من دلم آروم شده بود، اما هوا سرد بود و ما لباس گرم پوشیده بودیم.

IMG_20190419_152641.jpg

(کشتی های تفریحی بغاز)

بعضی از دکه های فروش بلیط تفریحی گشت  تنگه بسفر بلیط ها رو با قیمت بالاتر و متفاوتی میفروختن، دستفروش ها هم بلیط میفروختند اما ما ریسک نکردیم و بالاخره از یه دکه به قیمت نفری 15 لیر خریدیم البته دو نوع تور وجود داشت یکی تور کامل بود که 25 لیر قیمت داشت و یکی تور 1 ساعته که 15 لیر بود. با یک ون ما رو تا دم کشتی بردن. کشتی تقریبا کوچیک بود و چند خانواده ی  دیگه که از موهای بلند و زبانشون میشد فهمید آلمانی هستن هم با ما همسفر بودن.

IMG_20190419_152655.jpg

(کشتی که با اون به تور تنگه بسفر رفتیم)

توصیف دیدن اون مناظر خیلی سخته، دیدن مسجد اورتاکوی، کیز کلعسی که توی تمام فیلم های ترکی قطعا دیدین، پل بسفر، خونه های لوکس و عیانی که قطعا قیمتهای نوجومی داشتن ، دیدن مرغای دریایی و دادن غذا بهشون... همه و همه باعث شد بیشتر و بیشتر عاشق استانبول بشم.

IMG_5978.JPG

(در حال حرکت بر روی کشتی)

IMG_20190419_163020.jpg

(کیز کلعسی)

IMG_20190419_160540.jpg

(پل بسفر)

بعد از گشت عالیمون بر روی تنگه بسفر به خونه برگشتیم قطعا دوست نداشتیم بچه ها رو اذیت کنیم برای همین بعد از خوردن ناهار به سمت بازار هفتگی محلی بیلیک دوزو رفتیم. بازارهای محلی اطراف خونه ی دخترخاله ام تقریبا هم چهارشنبه ها هم یکشنبه ها در محله های اطراف برپا بود.

IMG_5758.JPG

(بازار محلی)

توی بازار محلی میتونید مایحتاج روزانه مثل میوه و سبزیجاتتون یا یه سری لباس های دم دستی بخرید اما نباید انتظار یه بازار خیلی خوب رو داشته باشید و من خیلی دوست داشتم این بازارای محلی رو ببینم. با دیدن توت فرنگی های اونجا که حسابی قرمز بودن و فک میکنم چاقاله ی زردآلو حسابی هوس کردیم و خریدیم. توت فرنگی کیلویی 7.5 لیر و چاقاله بسته ای 8 لیر بود.

IMG_5761.JPG

(میوه های جذاب بازار محلی)

اونقدر توت فرنگیا تمیز و خوش رنگ بودن که به هوس اومدیم و بدون شستن خوردیم... وای که چه طعمی داشت، طعم و بوی توت فرنگی که هنوزم یادم میاد دهنم آب میوفته و هیچوقت اون طعم رو دیگه نتونستم پیدا کنم. چند تا هم تی شرت خریدم به قیمت 10 و 15 لیر دم دستی که هنوزم ازش استفاده میکنم. یه کفش اسپرتم خریدم به قیمت 15 لیر که واقعا خوشگله و خیلی تو پام راحته و بعدها توی تهران دقیقا همون رو دیدم 150 تومن. کلی توی اون بازار چرخیدیم و خرید کردیم. (بهتون پیشنهاد میکنم شیرینی سوجوک تازه برای سوغات بخرید) به نظرم اگه توی سفر به استانبول وقت داشتید خیلی خوبه که به بازارای محلی هم سر بزنید. دیدن جنب و جوش مردم و نوع برخورد و فرهنگشون جالب خواهد بود.

IMG_5762.JPG

(نمای چاقاله با دریا!)

IMG_5764.JPG

(نمای سوجوک با دریا!! خدا اینهمه هنر عکاسی رو از من نگیره!!!)

با دستای پر به خونه برگشتیم. امشب شوهر دخترخاله ام قول داده بود ما رو ببره یه جا تا کونفه ی خوشمزه بخوریم. امشب شب آخری بود که توی ترکیه بودیم دو روز پیش بلیط برگشت رو خریدیم به قیمت نفری 1 میلیون و 100 هزار تومان که امروز دیدیم شده 900 هزار تومان! در آخر تصمیم بر این شد چون شب آخره شام رو هم به یه رستوران لوکانتا بریم تا از غذاهای ترکیه ای خونگی هم تست کنیم. عصر پیاده دوباره به سمت ساحل اومدیم و بعد از دیدن ساحل که حسابی شلوغ بود و چند تا جوون داشتن گیتار میزدن و میخوندن به سمت آوجیلار رفتیم تا به رستوران لوکانتا بریم. رستوران لوکانتا وقتی برید داخلش یه ویترین از انواع غذاها و سالادها و دسرها میبینید که توی بشقابتون از هرکدوم که خوشتون میاد و انتخاب کنید براتون میریزن حتما لازم نیس همه رو همون اول انتخاب کنید دوباره باز میتونید بیاید برای اضافه کردن غذا، پر بود از غذاهای خونگی ترکیه ای که اسم خیلیاشون رو نمیدونستم اما قیافه ی به شدت خوشمزه ای داشت.

IMG_5851.JPG

(دسرها و نوشیدنی های رستوران لوکانتا)

IMG_5852.JPG

(غذاهای جذاب)

من که عاشق بادمجون بودم یه غذای آبکی شبیه به یتیمچه رو انتخاب کردم با یه مدل سالاد شبیه سالاد شیرازی یا ترشی گوجه و همسرم هم چون عاشق مرغ بود برنج و مرغ انتخاب کرد با یه مدل سالاد شبیه سالاد کلم، دسر انتخاب نکردیم چون قرار بود بریم کونفه بخوریم. وای که هر چی بگم از طعم این غذاها کم گفتم در حال انفجار بودم و  نمیتونستم قید کونفه رو هم بزنم. قیمت غذاها رو اصلا یادم نیست اما یادمه اون شب به این نتیجه رسیدم که کاش هر شب میومدیم همینجا و شام میخوردیم چون خیلی به صرفه بود.

IMG_5855.JPG

(برنج مخلوط با ذرت و کشمش و یه مدل سبزی طبق معمول غذاهای بدون گوشت سفارش دخترخاله جان)

IMG_5854.JPG

(یه چیزی تو مایه های یتیمچه ی خودمون که بسیار خوشمزه بود)

IMG_5856.JPG

(دو مدل سالاد)

از رستوران که بیرون اومدیم کمی توی پارک قدم زدیم و بازی کردیم تا جا برای کونفه باز بشه.( من نقد و بررسی کونفه سرای Asel Kunefe  رو نوشتم اما متاسفانه به دلیل نبود اون توی سایت تریپ ادوایزر تایید نشد پس توی سفرنامه ام ازش استفاده میکنم و به همه توصیه میکنم).  توی میدان آوجیلار خیابون محله ی جمهوریت، نبش خیابون یه رستوران به چشم میخوره با تابلوی بزرگی که بالاش نوشته شده Asel Kunefe این رستوران شیک فقط باقلوا، کادایف، کاتمر و کونفه با مخالفات سرو میشه. من هم توی تهران و هم توی استانبول کونفه زیاد تست کردم ولی یکی از طعم های بی نظیر رو توی این کونفه فروشی خوردم. قطعا هر بار به استانبول سر بزنم به اینجاخواهم رفت. تا ساعت 3 صبح هر شب بازه و اگه دیر وقت هم هوس کونفه کردید میتونید خودتون رو به اینجا برسونید.( همونطور که ما ساعت 12 به این کونفه سرا رفتیم) مخلفات سرو کونفه اش اونقد متنوع و زیاده با همون سیر میشید برام خیلی جالب بود که سرویسشون شامل: آجیل، میوه، شیر و بستنی هستش.

IMG_5858.JPG

(سرویس کونفه و باقلوا)

از لحاظ قیمت به طبع با سرویسی که میده قیمتاش نسبت به کونفه های دیگه بالا هستش و حق سرویس هم داره.

IMG_5861.JPG

(من اصلا شکمو نیستم اما عاشق تست غذاهای جدیدم! اینم کونفه ی جذاب)

IMG_5860.JPG 

(باقلوای جذاب)

IMG_5859.JPG

(کاتمر جذاب)

بعد از اون کونفه ای که خورده بودیم به طور حتم تا خونه باید پیاده میرفتیم تا هضم بشه. هوا خوب بود و پیاده روی حسابی بهمون چسبید. توی راه فکر میکردم که چقدر سفر خوبی بود و کاش میتونستم همه ی جاهایی که لیست کرده بودم رو ببینم، قطعا جاهای مهم رو دیدم اما با وجود دوری راه ها و بودن دو تا بچه ی کوچیک نمیشد بیشتر از این جایی رفت. قطعا باز هم به استانبول سفر خواهم کرد، قطعا باز به دیدن شبهای خیابون تکسیم خواهم رفت، قطعا جاهایی رو که ندیده بودم و کافه ها و خیابونهایی که دوست داشتم از نزدیک ببینم رو لیست خواهم کرد و به دیدنشون خواهم رفت.

روز آخر

امروز کمی دیرتر از خواب بیدار شدم دیگه شوقی نداشتم... شاید دلم میخواست خواب بمونم و برنگردم اما توی تهران کارها در انتظارم بود و همین مرخصی یک هفته ای اون هم وقتی چیزی از تعطیلات نوروز نگذشته خودش باعث در اومدن صدای مدیرم شده بود. بعد از صبحانه به فروشگاه شوک و A.101 رفتیم تا کمی شکلات و تنقلات برای دوستان و خودمون بخریم. بعد از اینکه صدای شوهرم در اومد که بسه چمدونا جا نداره اینا رو کجا میخوای بزاری دیگه بیخیال شدم و تامام!!!!

IMG_5332.JPG

(پشت مسجد خیابون آوجیلار)

بعد از ناهار و بستن چمدونها و خداحافظی طولانی و غم انگیز از دخترخاله ام و بچه هاش ساعت 3:45 به سمت بیلیک دوزو رفتیم تا ساعت 4:30 اتوبوسای هاواش (اتوبوس های مخصوص خود فرودگاه) از اونجا مسافرا رو به سمت فرودگاه ببره این رو در نظر داشته باشید که اتوبوس های فرودگاه در محله های بزرگ و پرتردد در ساعات مشخص که بوسیله ی نرم افزار Havas میتونید از اون مطلع بشید هستن. (نفری 20 لیر)

بعد از اینکه کارت پرواز گرفته شد به سمت بازرسی کیف ها و دستگاهی برای بازرسی بدنی رفتیم، من 6، 7 تا بادی اسپلش برای سوغاتی خریده بودم که گذاشته بودم توی کوله پشتیم مامور بازرسی که اونا رو دید با اینکه پلمپ بود همه رو تک تک باز کرد و ریخت توی سطل (البته قبلش ازم پرسید کسی رو توی فرودگاه داری که بدی به اون و من گفتم نه ما خودمون دوتاییم) و به التماس ها و زجه و گریه های من هیچ اعتنایی نکرد! هرچقدر بهش گفتم بزارم توی چمدون گفت نمیشه برگردی و چمدونت رو بگیری... این درس برای من هم گرون تموم شد و هم خاطره ی خیلی بدی بود. بعد از اون اتفاق اونقدر حالم بد بود و از بس گریه کرده بودم تقریبا نا نداشتم و حتی تاخیر 1 ساعت و نیم هواپیما هم برام دیگه مهم نبود. کیفیت بد هواپیمایی آسمان و پذیرایی افتضاحشون هم حالم رو بدتر کرد. تقریبا میخواستم هرچه زودتر به خونه برگردم. (البته بماند که بعدا که دخترخاله ام متوجه شد برای اینکه از دلم در بیاره چند تا خرید و برام فرستاد اما دیگه من حالم جا نیومد و برای بقیه  مجبور شده بودم از تهران سوغاتی بخرم).

استانبول شهریه که باید توش قدم زد... به نظر من هر کس از نوع میتونه این شهر رو کشف کنه! این شهر جادوییه... امیدوارم سفرنامه ام بتونه به دوستانی که قصد سفر به استانبول رو دارن کمک کنه.( بنده رو به دلیل کم و کاستی های سفرنامه ام ببخشید خیلی سعی کردم با جزئیات به خاطر بیارم تا بتونه راهنمای بهتری براتون باشه من اصلا در اون دوران که به سفر رفتم قصد نوشتن سفرنامه رو نداشتم)

IMG_20190416_142733.jpg

(نمای کلی از بالای پل فکر کردم شاید برای عکس خداحافظی خوب باشه!)

دقایقی در شهر جادویی استانبول

 

نکته های مهم در سفر به استانبول:

  • به نظر من روزانه 40 لیر نفری باید استانبول کارتتون رو شارژ کنید.
  • خرج خورد و خوراک برای هر کسی متفاوته اما به نظر من در یک شبانه روز نفری "حداقل" 60 تا 70 لیر نیاز داره.
  • برنامه ریزی توی استانبول خیلی مهمه به نظرم اگه بتونید برنامه اتون رو جوری تنظیم کنید که هر روز مسیری که میرید همه ی مناطق دیدنی رو بتونید با یه بار رفتن ببینید خیلی توی وقت و هزینه صرفه جویی میکنید.
  • برای خرید پوشاک بهتره در فصل هایی که آف هست به استانبول تشریف ببرید همیشه نمیتونید قیمت های مناسب برای خرید پیدا کنید مخصوصا با وضعیت ارز در کشورمون. ( من پیشنهاد میکنم قبل از اینکه قصد سفر به استانبول برای خرید رو داشته باشید سری به برندهای ایرانی که به تازگی بسیار زیاد شده و کیفیت بالا و طراحی خوبی دارن از جمله: سله بن، اسپرینگ کات، نارین، ال سی من و ... بزنید به نظرم ارزش خرید و امتحان کردن برندهای ایرانی با قیمت مناسب، کیفیت خوب و اعتماد بهشون رو داره)
  • حتما قبل از سفر به استانبول از وضعیت آب و هوایی اطلاع داشته باشید هرچند ترکیه پیشبینی آب و هواش بسیار سخته اما ما قبل از سفر دیده بودیم که هوا نیمه ابری و کمی سرده اما بارندگی نداره برای همین اکثرا لباس پاییزی با خودمون برده بودیم. (بعد از برگشتن ما هفته های بعدی به شدت بارندگی در استانبول بود)
  • بهتون پیشنهاد میکنم از غذاها، دسرها و شیرینی جات ترکیه حتما میل بفرمایید.
  • کل هزینه ی من و همسرم در این سفر حدودا 1300 لیر شد (با خرید سوغاتی و پوشاک) + 220 هزار تومان عوارض خروج از کشور نفری + 390 هزار تومان هزینه ی بلیط رفت و 1 میلیون و صد هزار تومان بلیط برگشت برای هر نفر

 

نویسنده: فائزه لطیفی یقین

 

تمامی مطالب عنوان شده  نظر و برداشت شخصی نویسنده است و وب‌ سایت لست سکند مسئولیتی در قبال صحت اطلاعات بر عهده نمی‌گیرد.

اطلاعات بیشتر

سفرنامه های مرتبط

نظرات کاربران (54 نظر)

× در حال پاسخ به:

mahdieh 24 شهریور 1399 ساعت 10:40

با سلام
سفرنامه بسیار جذاب و خوبی بود دقیقا من رو برد در حال و هوای استانبول مخصوصا قسمت خوراکیهای خوشمزه استانبول .
امیدوارم که سلامت و همیشه به سفر باشید.

رضا قائمی 21 شهریور 1399 ساعت 20:48

سلام ودرود به شما خانم لطیفی
سفرنامه شما خاطرات سفرهای استانبول.خیابان استقلال.پیاده روی های دم غروب و شبانه در استانبول زیبا رو زنده کرد.سفرنامه خوبی تهیه کرده بودید با تشکر از شما.انشاا..هرچه زودتر شرایط عادی بشه .انشاا..

جاويد 15 شهریور 1399 ساعت 23:47

سفرنامه خيلي خوبي بود، منم قصد سفر به تركيه رو در عيد داشتم كه متاسفانه به دليل وضعيت پندمي همه برنامه ها بهم ريخت و از تو خونه مشغول خوندن سفرنامه هاي دوستان هستم و از تجربياتشون لذت ميبرم و حسرت ميخورم، ممنون از شما كه تقريبا يه سفرنامه كامل با تجربيات جذابتون رو با ما به اشتراك گذاشتين

حامد جواهری 13 شهریور 1399 ساعت 14:41

سلام خانم لطیفی ... خیلی ممنون از به اشتراک گذاشتن تجربه سفرتون و به نظر من به نسبت اینکه بیشتر از یک سال از سفر شما گذشته و اینکه در آن موقع قصد سفر نامه نویسی نداشته اید ، متن جذاب و خوبی را نوشته اید هر چند که گاها بعضی جزئیات را فراموش کرده بودید. من هم مثل دیگر دوستان امیدوارم هر چه زودتر این بلای آسمانی (کرونا) دست از سر همه مردم دنیا بردارد و مثل گذشته ، مرز ها به روی همه سر دوستان باز شود.

جواد 12 شهریور 1399 ساعت 14:13

با سلام
ممنون از سفر نامه و تصاویر جالب آن
ما را در این شرایط کرونا و گرانی دلار و هزینه ها هوایی استانبول کردی و دلتنگ خیابان استقلال با آن حال و هوای شاد بی نظیرش .ان شاالله شرایط درست شود و بتوانیم دو باره تجدید خاطره کنیم
برایتان بهترینها آرزومندم . در سفر باشید همیشه با لب خندان

جواد از تبریز

مهدی 11 شهریور 1399 ساعت 17:45

سلام..
بابت سفر نامه بسیار جذابتان تشکر.... بسیار خوب و عالی بود..
عکس ها هم جالب بودن.
همیشه به سفر و شادی ...

Saeid Ahmadi 7 شهریور 1399 ساعت 03:23

خسته نباشید خانم لطیفی.
مارو برد تو حال و هوای استانبول.
واقعا با نظرتون نسبت به خیابون استقلال موافقم.کل استانبول و یا حتی ترکیه یه طرف خیابوک استقلال یه طرف!
امیدوارم این کرونای لعنتی تموم شه با یه استانبول خستگی از تنمون در بره.

جواد موسوی 4 شهریور 1399 ساعت 08:11

واقعا پرانرژی ، جذاب و در عین حال واقعی و باورپذیر بود . شخصا چندان از دیدن مکانهای تاریخی لذت نمیبرم ( ذوق هنری ندارم 😄) بلکه از دیدن زندگی روزمره مردم و اتفاقهای معمول زندگی استقبال میکنم . سفرنامه شما تصویری بود از زندگی یک خانواده مهاجر ایرانی در ترکیه که براشون از ایران مهمون اومده . خیلی از اتفاقایی که براتون افتاده بود رو قبلا تجربه کرده بودم و به همین دلیل به راحتی تونستم ارتباط برقرار کنم . ذوق شما تو تست غذاها و خوراکیهای مختلف و همچنین دیدن کافه ها برام خیلی جذاب بود ( چیزی که در سفرنامه های دیگه ندیده بودم ) و برای دیدن استانبول انگیزه های جدیدی برام ایجاد کرد . به قول قدیمیها ان شاءالله همیشه به سفر . خیلی ممنونم خداقوت

یاسر 3 شهریور 1399 ساعت 18:37

خانم لطیفی یقین ممنون از نگارش سفرنامه استانبول دوست داشتنی که یادآور خاطرات خوب وشیرینی برای اکثریت دوست داران این شهر زیبا بود خسته نباشید

ویدا مهین پو 3 شهریور 1399 ساعت 10:10

خانم لطیفی یقین عزیز
به یاد دارم که در زیر سفرنامه ام ذکر کرده بودید که در نوشتن سفرنامه استانبول مردد هستید. امروز که سفرنامه تان را خواندم بسیار خوشحال شدم که همت کردید و سفرنامه را کامل کردید. استانبول از نگاه هر کس می تواند متفاوت باشد عده ای به تاریخ گردی علاقه دارند و عده ای به بازار گردی و کوچه گردی و همین تفاوت ها سبب جذابیت خواهد بود. در مورد برج گالاتا هم مانند شما صف طولانی اش ما را در دیدنش مردد کرد و مانند شما رفتار خوب مردم استانبول با حیوانات را دوست داشتم. سفرنامه تان خوب بود و آن را دوست داشتم چرا که سرشار از انرژی مثبت و حس و حال خوبتان بود. به نظرم در سفرنامه نویسی دقت در عکاسی و حوصله در نگارش بسیار اهمیت دارد. پیشنهاد میکنم در سفرنامه های بعدی اهمیت بیشتری به این دو مورد بدهید. سفرهای خوبی را کنار همسر گرامیتان برایتان آرزو میکنم.
شاد باشید

سعید عسکریان 2 شهریور 1399 ساعت 13:22

سرکار خانم لطیفی
درود برشما
نگارش سفرنامه استانبول سخت است ولی متمایز از آنچه که شما برشمردید، ازین بابت که سفرنامه های بسیاری از این مقصد زیبا و در دسترس به رشته تحریر درآمده و توقع از سفرنامه جدید استانبول، حرف نو، تجربه نو و یا سبک نو می باشد.
بماند که استانبول، حرف و سخن و ناگفته های بسیار، برای کشف دارد و عجیب اینکه علیرغم داده ها و سفرنامه های فراوان، نگاشته های نو، همواره مخاطب خود را دارد. یکی تشنه اطلاعات جدید است و یکی برای مرور خاطرات ....
شاید بتوان گفت همیشه فضا برای سیراب کردن استانبول دوستان مهیا می باشد.
آنچه که ازین سفرنامه برمی آید انرژی و شور و هیجان و علاقه شما به سفر و همراه کردن همسفران با خود است که بی تردید، ستودنی و قابل ستایش می باشد.
جای تقدیر دارد از اینکه تجربیات شخصی خود اعم از خوب و بد را بی ریا و بدون ویرایش اتفاقات با ما درمیان گذاشتید، نقطه قوت سفرنامه صحبت از خوشمزه های استانبول و اشتراک تجربیات از این قبیل بود، انگار ما را به یک تور غذا و خوراکی دعوت کردید...
پیشنهاد می کنم جهت بهبود کیفیت سفرنامه به یک سبک نگارش وفادار باشید و زمان بیشتری برای ویرایش متن درنظر بگیرید. مطمئن باشید نظر مثبت مخاطبان را بیش از پیش جلب خواهید کرد.
باز هم منتظر روایت سفرهایتان خواهیم بود.

حال دلتان خوب و روزگارتان مملو از سفرهای خاطره انگیز

امیرسبدچی 2 شهریور 1399 ساعت 11:04

سلام و خسته نباشید
بابت این سفرنامه زیبا ومتن نوشتاری فوق العاده و صد البته عکسهای بسیار
زیبا و جذاب و خوشمزه از خوراکیها 😅
کلی ذوق کردم امیدوارم همیشه سلامت
و به سفر باشید

محمدمهدی جعفری 31 مرداد 1399 ساعت 21:13

مرسی از بابت این سفرنامه جذّاب با متن خودمونی و شیرینش،دست مریزاد

مهرداد 31 مرداد 1399 ساعت 19:03

سلام
سفر نامه تون خوب بود اما برنامه ریزی سفرتون خوب نبود مشکل اصلی شما این بود که از مرکز شهر خیلی خیلی دور بودین در ضمن هیچ جای دیدنی رو ندیدید ایاصوفیه و دلمه باهچه و گراند بازار و موزه موزاییک و آب انبار و موزه بزرگ توپکاپی رو ندیدید واقعا این چند مکان رو ندیدی یعنی استانبول رو ندیدی آکواریوم و پیست اسکی مصنوعی واقعا دیدنیه در ضمن شما مراکز خرید خوبی نرفتین ، اولیویوم ،۲۱۲ ، استار سیتی ، جواهر ، اینها برای خرید واقعا ایده ال هستن
دوستانی گه این متن رو میخونن به این نکات توجه کنن
حدالمقدور در محله تکسیم هتل بکیرند
بچه کوچک واقعا دست و پا گیره
تمام نقاط دیدنی رو حتما ببینید خرید رو همه جا میشه انجام داد
اگه با تور تشریف ببرید راهنما خیلی بهتر میتونه توضیح بده براتون
برای سفر به استانبول ماه خرداد بهترین فصله
در ضمن جزیره بیوک آدا هرگز فراموش نشه
خوردن ماهی در رستورانهای زیر پل فراموش نشه

نادر مزرعه شادی 31 مرداد 1399 ساعت 18:13

سلام
با این که همون روز اول سفرنامه‌تون رو دیده بودم ولی امروز تونستم بخونمش. از انتهای سفرنامه شروع می‌کنم که با خاطره‌ی تلخ فرودگاه به پایان رسیده بود و این اتفاقات برای خیلی‌ها پیش امده از جمله خود ما!
در طول سفرنامه سهم معرفی غذاها و خوراکی‌های استانبول پر رنگ بود، چیزی که بعضا تو سفرنامه‌ها کم رنگه.
امیدوارم ارزش ریال بهتر بشه تا دوباره بتونیم سفرهای بهتری داشته باشیم.
در اولین سفر ما به استانبول، با ارز مسافرتی هر لیر حدود ۷۰۰ تومان بود، بعدها حتی با این که قیمت لیر ۱۵۰۰ تومان شده بود همان شهر ایغدیر که تنها یک خیابان درست و حسابی داشت و در متن سفرنامه اشاره کردید، چقدر برای خرید مناسب بود، اخر هفته‌ها وقتی در ایغدیر یا وان قدم می‌زدی انگار خیابان شهناز تبریز هستی! همه ایرانی و آشنا... چهار صبح از تبریز حرکت می‌کردیم و آخر وقت و نیمه شب دوباره به تبریز می‌رسیدیم....

مشاهده نظرات بیشتر