گاهی باید از هر شلوغی فاصله گرفت

0
لست‌سکند - آخر هفته کجایی - جایگاه K - دسکتاپ
گاهی باید از هر شلوغی فاصله گرفت

 از اسکرین شات یک استوری که دوستم فرستاده بود با دیدن یک اقامتگاه بسیار زیبا و دلربا در تصویر، بدون اینکه اسمی از لوکیشن، فضا، اقامتگاه، یا هرچیز دیگری که بتونه سرنخی بده که این فضای جذاب کجا هست، رسیدیم به یک سفر 3 روزه کاملا متفاوت از سفرهای تور داخلی که تا الان داشتم در همین حوالی، همین نزدیکی ها، الموت قزوین. 

به هرکسی که می شناختم، از ساکنین قزوین تا تورلیدرها این تصویر را نشون ندادم؟ نشناختن که نشناختن. من هم که مجذوب و واله اون تصویر شده بودم، مگه بی خیال می شدم، فکر کنم اواخر خردادماه بود که این داستان شروع شد تا هفته اول تیرماه که 

ناگهان یک پست دیدم بازهم بدون هیچگونه توضیحی و فقط یک ID دیدم، سریع زدم روش و رفتم داخل و بعد هم سایت و یک شماره تلگرام و تکست و پیام و ... مگه seen می شد، تقریبا هرروز کارم شده بود چک کردن این امر، حتی در سایت اون آژانس هم هیچ اطلاعاتی از هیچ چیزی نبود. 

خلاصه رسید به هفته دوم تیرماه که دیدم بازهم ناگهان، یک تکست در تلگرام دارم و گفتن بله مجری مستقیم این اقامتگاه هستیم و احتمالا در مردادماه برای اولین بار تور برگزار می کنیم. ولی چون خیلی خیلی خاص هست اینجا و برنامه خاصی هم داریم، خیلی سریع رزرو و تکمیل ظرفیت میشه، گفتم عزیزجان شما مارو بذار در صدر لیست مسافران. 

بعد هم مشعوف و خوشحال رفتم خبر مسرت بخش را به دوستام دادم و چندنفری اعلام آمادگی کردند. 

یعنی فکر کنید تقریبا 10 تیرماه، ما برای 21 الی 23 مرداد که مصادف با تعطیلات رسمی بود، برنامه سفر را نهایی کردیم. اینطور افراد پیگیر و برنامه ریز بلندمدت هستیم . من هم شدم هماهنگ کننده این امر بین این واسط تلگرامی با دوستان همسفر که بعدها متوجه شدم صاحب اصلی آژانس هستن. 

 سفر ما 3 روزه بود و مصادف شد با 2 رویداد بسیار خاص، ثبت قلعه و دژ الموت در فهرست جهانی یونسکو به تاریخ 20 تیرماه (تاریخ تقریبی هست) بعد از 20 سال تلاش و پیگیری مسئولین این امر و البته خانم حمیده چوبک- باستان شناس که وقتی ثبت صورت گرفت، چه گریه ایی می کرد از ذوق که نتیجه کارشو دیده و بارش شهابی برساوشی که اوج آن در 21 و 22 مردادماه- شب هنگام بود. 

به فال نیک گرفتیم این تقارن را، به ویژه برای من که عاشق دیدن آثار یونسکویی هستم و یکی از اهداف سفرهای داخلی و خارجی من دقیقا این امر هست. 

قلعه افسانه ایی الموت
قلعه افسانه ایی الموت

ما این تور را  به مبلغ 16.500.000 تومان گرفتیم که برای کلیه خدمات یکجورایی UALL بود بجز ترانسفر که با ماشین شخصی بود، ولی با همسفران ترجیح دادیم که ماشین نبریم و توی مسیر باهم باشیم که واسه ما یک ون 13 نفره هماهنگ کردن رفت و برگشت به مبلغ هر نفر 2.500.000 تومان. 

این اقامتگاه کلا 12 نفر ظرفیت داره و هیچ جوره هم بیشتر نمی کنه، حتی یکی از دوستانمون لحظه آخری میخواست مارو همراهی کنه و گفت کیسه خواب میارم و روی زمین می خوابم، ولی اقامتگاه قبول نکرد. 

ما 7 نفر با دوستان بودیم و 4 نفر خانم دیگه با خودروی شخصی اومدن و به همراه تور لیدر در ون بودیم. 

روز اول- چهارشنبه 21 مردادماه: 

روز موعود بود و با کلی ذوق و شوق حرکت کردیم، قرار ما اول، میدان آرژانتین بود که دیدم اگه دوباره بخوایم برگردیم به سمت غرب و از اتوبان تهران-کرج بریم چه کاری هست، لذا با آژانس هماهنگ کردم که سمت آزادی قرار بذاریم، رأس ساعت 10.30 یک ون تویوتا تمیز و مرتب با یک خانم تور لیدر روبروی ترمینال غرب منتظر ما بود. 

همسفران همه به موقع اومدن و استارت یک سفر جذاب و ناشناخته را زدیم. بین راه یک توقفگاه استراحت کوتاهی داشتیم در حد یک قهوه و بنزین زدن راننده و دوباره حرکت به سمت الموت (جایی که قبلا نرفته بودم و هیچ اطلاعاتی هم از قبل نگرفتم که جذابیت ها واسم 100 برابر بشه). جاده های بالا و پائین و یک جا گم شدیم و آنتن نبود که لیدر با مسئول اقامتگاه تماس بگیره و اون 4 تا خانم مارو پیدا نمی کردن و یک مسیر طولانی رو رفتیم و دیدیم به بیراهه میریم و برگشتیم دوباره، سرتون رو درد نیارم، جالب اینجا که هیچکس هم توی اون منطقه اسم اقامتگاه رو نشنیده بود و هیچ کمکی نمی تونست بکنه در مسیریابی. 

به خانم تورلیدر گفتم عزیزم مطمئنی مارو واقعا می بری همون عکسی که بهت نشون دادیم، گفت 100%، ما هم خودمون رو سپردیم به اول به خدا و بعد هم به دستان تورلیدر. 

در میانه راه
در میانه راه

خلاصه که ساعت تقریبا 13.30 بود که رسیدیم به اول یک جاده سربالایی که با یک درب ویلایی شیک نمایان شده بود و رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به یک فضایی که با باغچه و یک برکه و میز و صندلی های گوگولی از فضای باز دشت جدا شده بود. 

همون اقامتگاه خاص رویایی که تا قبلش فقط توی یک اسکرین شات دیده بودم، خانم و آقای حسینی با روی باز به استقبال ما اومدن و قبل از اونها سگ نگهبان- الکس که جلوتر بریم بیشتر باهاش آشنا میشیم. الکس کمی به بوکشیدن و آشنا شدن مشغول شد و ما هم با احوالپرسی از میزبانان و با شربتی خوشرنگ اما نه خیلی خنک ازمون پذیرایی ورود شد.

Welcome Drink
Welcome Drink

به ما گفتن ناهار درحال آماده شدن هست و تا شما وسایلتون رو بذارید توی اتاق ها و آبی به دست و صورت بزنید، می تونید بیاین برای صرف ناهار. 

3 تا اتاق بود و هر اتاق ظرفیت 4 نفر، هر اتاق یک تخت 2 نفره به همراه یک کاناپه تخت خواب شو 2 نفره و سرویس بهداشتی و حمام کاملا لاکچری و مجزا: 

-       همای 

-       شاه نشین 

-       خورشید اسم اتاق ها بود.

توی ون چیدمان اتاق ها را انجام دادیم، چون یکی از دوستان من با همسرش اومده بود، قرار شد من و اون زوج و لیدر در یک اتاق باشیم. 4 تا دوست دیگه در اتاقی دیگر و 4 تا خانم دیگه هم در اون اتاقی دیگر. 

شاه نشین همونطور که از اسمش مشخصه، بزرگ تر و شیک تر و یک جورایی مستر بود و وسط قرار داشت و همای و خورشید در طرف راست و چپ. 

معماری اتاق ها
معماری اتاق ها
شاه نشین
شاه نشین
سرویس <span class=
سرویس مستر روم

من و هم اتاقی ها رفتیم اتاق همای.

همای سعادت
همای سعادت

اما لیدر جان دید که کانابه تختخواب شو اینجا کوچیکه، لذا تصمیم گرفت از همون روز اول سفر، خرجشو جدا کنه، گفت من کیسه خواب مجهز آوردم، اینجوری 2نفری اذیت میشیم روی کاناپه بخوابیم و تنگ میشه، میرم تو شاه نشین، پیش بچه ها چون فضای اونجا خیلی بزرگ بود. 

زوج هم که قاعدتا باید روی تخت می خوابیدن، من اصرار که نرو لیدر بیا باهم بخوابیم، اون انکار که نمیشه، من ته دلم خوشحال که آخ جون همه کاناپه واسه خودم هست.

خلاصه و کاربردی
خلاصه و کاربردی

وسایل رو جابجا کردیم و گرسنه رفتیم برای ناهار. که به به مواجه شدیم با یک فضای بسیار بسیار خاص تر نسبت به اتاق ها، یک سالنی که سمت راست میز ناهارخوری 12 نفره بود و سمت چپ یک آشپزخونه روستایی به سبک انگلیسی با چه ترکیب رنگی، با چه طراحی، با چه وسایلی، خدای من باید بودین و از نزدیک نظاره می کردین، ترکیب سنت و مدرنیته، صندوق قدیمی وسایل آشپزخونه به همراه ماشین ظرفشوئی، یک سینک شیک با شیرآلات شیک تر به همراه یک قفسه انگلیسی طور برای چیدمان ظروف. 

با سلیقه و دیگر هیچ
با سلیقه و دیگر هیچ

شما خودتون ببینید چه تزئینی، من که ضعف کردم. 

آشپزخانه ایی که همه را عاشق خودش کرده بود
آشپزخانه ایی که همه را عاشق خودش کرده بود
آشپزخانه روستایی از این زاویه
آشپزخانه روستایی از این زاویه

ناهار جوجه ترش بود که از بیرون سفارش داده بودن ولی بسیار شیک سرو کرده بودن. خانم و آقای حسینی که مطمئن شدن ما جلوس کردیم برای ناهار گفتن شمارو تنها میذاریم و راحت باشین. 

گرسنه با همچین میزی روبرو شدیم
گرسنه با همچین میزی روبرو شدیم

ناهار را تناول کردیم و گپ زدیم و با تور لیدر بیشتر آشنا شدیم و ...

بعدش رفتیم برای تعویض لباس و نشستن در فضای دلچسب محوطه کنار برکه روی تخت هایی که برای لم دادن و لش کردن و آفتاب گرفتن تعبیه شده بود، توی برکه امکان اینکه تنی به آب بزنیم نبود، چون پر بود از قورباغه و جلبک و ....

واقعی نه کارت پستال
واقعی نه کارت پستال

اما خیلی ریلکس و راحت دراز کشیدیم زیر آفتاب تموز مردادماه و چای و قهوه بعد از ناهارو اونجا نوشیدیم و بعد هم مشغول عکاسی از مناظر زیبای لوکیشن جذاب شدیم و یک جلسه معارفه هم با 4 تا خانم داشتیم که دانشجویان سال آخر دندانپزشکی بودن و از ما خیلی کوچیک تر بودن ولی خوش سفر و اهل دل. 

جون میده زیر آفتاب تموز
جون میده زیر آفتاب تموز

تور لیدر گفت اگه دوست دارین کمی استراحت کنید و ساعت 6 عصر بریم توی روستای اطراف دوری بزنیم. ولی ما ترجیح دادیم تا ساعت 5.45 دقیقه توی محوطه مشغول باشیم و حیفمون اومد که بریم توی اتاق ها و همونجا روی تخت کنار برکه استراحت کردیم. 

ساعت 6 بجز اون 4 تا خانم دندانپزشک، ما 8 نفر راه افتادیم و سلانه سلانه زدیم توی دل جاده خاکی، خانم و آقای حسینی داشتن توی مزرعه شون کار می کردن و یک پسر سیه چرده هم باهاشون بود، به اسم باشو که یکجورایی سرایدار اون اقامتگاه بود و کمک دست. ما حرکت کردیم و الکس هم دنبال ما راه افتاد، یک بیل مکانیکی داشت جاده منتهی به اقامتگاه رو صاف می کرد، جوری الکس دور و بر ما می چرخید که بیل مکانیکی سمت ما نیاد، توی مسیر یک دفعه دیدیم از پشت سر صدای پارس میاد، چشم شما روز بد نبینه، 2 تا سگ بزرگ دارن میان و الکس هم داره مقاومت می کنه جلوی اونها، ترسناک بودن به خدا، البته کاری نداشتن ولی خب دور ما می چرخیدن، دوستم که سگ شناس حرفه ایی هست، گفت اینها سرابی هستن و تازه چندماهشون هست، گفتم اینها چندسالشون بشه، چقدری میشن. 

سرابی 3 ماهه
سرابی 3 ماهه
گاهی الکس جلو و گاهی ما
گاهی الکس جلو و گاهی ما

رفتیم و رفتیم رسیدیم به یک بلندایی که غروب زیبای خورشید و کوهها و دشتها و جاده ماشین رو و خونه های روستایی ازاونجا مشخص بود. منظره رویایی و رمانتیکی بود. نم نمک حرکت می کردیم و با نسیم خنکی که میومد، کیف می کردیم و باز هم عکاسی و عکاسی و عکاسی...

غروب چشم نواز از فراز روستا
غروب چشم نواز از فراز روستا
وقتی غروب سر بزنه
وقتی غروب سر بزنه

دیگه کم کم احساس کردیم جدل بین سگها بالا گرفته و یواشکی از کنارشون رد شدیم و برگشتیم و الکس هم که احساس می کرد با حضور سرابی ها، کمتر مورد توجه قرار گرفته حرکات عجیبی انجام می داد .

برگشتیم اقامتگاه و خانم حسینی چای رو آماده کرده بودن، باشو واسمون ریخت و خودمون هم کلی چیزهای خوشمزه داشتیم که از توی ساک ها، یکی یکی درمیومد و روی میز غذاخوری قرار می گرفت. شب شده بود و نورپردازی محوطه زیبائی های این لوکیشن رو چندین برابر کرده بود.

نگا ترکیب رنگو
نگا ترکیب رنگو
فقط به نظاره بنشین
فقط به نظاره بنشین

از خانم حسینی بابت شکل گیری این محل پرسیدم و گفتن خسته هستید، امشب رو استراحت کنید و فردا عصری با هم گپ می زنیم. 

ولی خستگی، برای ماهایی که سفرهای بدو بدو و طولانی و برنامه بازدید صبح زود تا آخرشب داشتیم، چه معنایی داشت، این سفر هیچ خستگی نداشت، مسیر نزدیک، دسترسی راحت، همه چیز مهیا، خستگی یعنی چی آخه. 

کم کم تور لیدر گفت که باید بساط شام رو آماده کنیم، قرار بود ایشون واسمون کباب و جوجه درست کنند، تمام متریال و وسایل رو از تهران آورده بودن، من و لیدر و یکی دیگه از دوستان، شروع کردیم به سیخ کشیدن گوشت و گوجه ها و بقیه بچه ها هم میز رو آماده کردن، باشو هم ذغال و آتیش رو به پا کرد. چه کباب و جوجه ایی شد انصافا، خیلی خوشمزه با نون خوردیم. جالب اینکه لیدر ما وگان بود، طفلی برای یک عده گوشتخوار غذا درست کرد، ولی خودش نون و زیتون و گوجه خورد، هی گفتیم یک شب هزار شب نمیشه، بیا بزن، کنار ما، گفت خیر و لاغیر. محکم روی اصول خودش ایستادگی می کرد مرحبا!

خودمون میز رو جمع کردیم، ظرفها رو گذاشتیم توی ماشین و اونهایی رو که باید با دست می شستیم، شستیم، زباله ها رو تفکیک کردیم و تمیز و نظیف چای ریختیم و همونجا نشستیم، چون بیرون خیلی پشه داشت، کباب می کرد مارو. 

تور لیدر گفتن امشب شهابی ترین شب آسمان رو خواهیم داشت و قرار شد ساعت 23 همه سر به روی آسمون، با سکوتی فراگیر و تمرکز کامل، شهاب رصد کنیم. قرار بود یک شب متفاوت منتظر ما باشه؛ فرار از شلوغی شهر، نشستن زیر آسمان پرستاره و تماشای بارش شهاب‌هایی که فقط چند شب در سال اتفاق می‌افتد. اوج رخداد صورت فلکی برساوشی- قهرمان اساطیری یونان در نیمه دوم مرداد و21 مرداد ماه با تراکم حدود 50 شهاب در ساعت رخ میده. 

آسمان شب ثبت توسط همس<span class=
آسمان شب ثبت توسط همسفرجان

قرار بود در این سفر، صبر یاد بگیریم، آرام تر باشیم، عجله نداشته باشیم و از دل مشغولی ها به دور باشیم. اینها چیزهایی بود که همون اول بسم اله تورلیدر با ما اتمام حجت کرده بود. 

فلذا ما هم لخ لخ کنان و سلانه سلانه رفتیم و لباس رزم پوشیده برای مقابله با حشرات و پشه های موذی و 2 نفری با دوست جان روی تخت کنار برکه دراز کشیدیم و بقیه هم با مت و زیراندازهایی که آورده بودن وسط حیاط لش کردن و ما 2 نفری با برنامه Star Walk2 که قبلا روی گوشی نصب کرده بودیم (موقع سفر به کویر لوت و برنامه شبی با انجم) مشغول ستاره بازی شدیم و کلی دب دیدیم از اصغر تا اکبر و.... عکس تصاویری که با برنامه Star نگاه می کردیم و ثبت می کردیم، روی برکه به گونه ایی خودنمائی می کرد که خودم بارها و بارها این تصاویر را در گوشی نگاه کردم و می کنم 

صورت فلکی برساوش
صورت فلکی برساوش
صورت فلکی دلو یا آبریز
صورت فلکی دلو یا آبریز  
صورت فلکی زن صاحب تخت
صورت فلکی زن صاحب تخت
صورت فلکی قو
صورت فلکی قو
صورت فلکی زرافه
صورت فلکی زرافه
صورت فلکی دختری زنجیرشده به صخره
صورت فلکی دختری زنجیرشده به صخره

این وسطها هم یک دفعه صدای جیغی میومد: من دیدم، من شهاب دیدم، اونهاش ببین چقدر پرنوره، خلاصه که به سرعت نور شهاب رد میشد، من 2 تا شهاب کوچک بی دنباله را واضح و یکی رو هم ناواضح دیدم، واقعا باید سر بی حرکت به آسمان و بدون پلک زدن، مگه میشد آخه، ولی شب خاصی بود، صدای جیرجیرک ها، صدای قورباغه ها که فقط نه، حتی خودشون هم می پریدن بیرون و چراغهایی با شعله های آتیش دورتادور برکه و الکس که آرام دراز کشیده بود و دیدن تصاویر انجم و ... شب خاصی شد واقعا. مدتها بود اینقدر آرام به دور از فضای شهر و آپارتمان و همهمه زندگی روزمره و سرو صدا و بوق زدن و خلاصه، از همه اینها فارغ نبودم.

تقریبا 2 ساعتی ریلکس توی محوطه زیر آسمان شب دراز شده بودیم و دیگه کم کم گفتیم بریم بخوابیم که صبح زودتر بلند بشیم و از فضای روستایی و بکر استفاده کنیم. 

نگاه کن ... تمام آسمان من پر از شهاب می شود... فروغ فرخزاد 

بارش شهابی-برگرفته از کانال تریپ آپ
بارش شهابی-برگرفته از کانال تریپ آپ

راستی هماهنگ کردیم که تا اینجا اومدیم حیفه حالا که قلعه و استحکامات وابسته به دژ ثبت جهانی یونسکو شده، دیدن نکنیم، بازدید توی برنامه تور نبود، پس همه به این جمع بندی رسیدیم که بریم قلعه بازی. هماهنگی ماشین هم برامون توسط آقای حسینی انجام شد و قرار شد ساعت 10 صبح ماشین بیاد دنبالمون و هزینه رو هم خودمون پرداخت کردیم، هر ماشین سواری 1 میلیون تومان. 

 روز دوم- پنج شنبه 22 مردادماه:

صبح هنگام با چشم اندازی به برکه شروع شد.

صبح هنگام
صبح هنگام

لباس مناسب برای بازدید از قلعه پوشیده، رفتیم برای صبحانه که دیدیم، خانم حسینی گفتن وارد نشوید. چرا؟ چون هنوز میز تکمیل نشده بود و بعد با این صحنه دل انگیز روبرو شدیم. 

همچین صبحانه ایی آرزو دارم
همچین صبحانه ایی آرزو دارم

صبحانه ایی به سبک انگلیسی و روستایی و کاملا ارگانیک و البته بسیار خوشمزه، چای اول رو واسمون ریختن و بعدی ها رو خودمون می ریختیم، عین خونه خودمون، کسی هم می گفت میخوام چای بریزم، کی میخواد، همه می خواستن.

رأس ساعت ماشین ها اومدن و همگی حرکت کردیم و خانم های دندانپزشک با ماشین خودشون. رفتیم توی روستای اصلی که اسمش یادم نیست و بعد از جاده فرعی آسفالت شده که خیلی شبیه به جاده مرزن آباد-کلاردشت به عباس آباد بود رد شدیم. مزارع برنج سمت راست و چپ جاده خودنمائی می کردند. هوای تمیز و وزش باد ملایم خبر از یک روز خوب می داد. حدود یک ساعت طول کشید تا رسیدیم به درب اصلی قلعه و چه ازدحامی از پیاده و سواره. یعنی همه یونسکو باز و عاشق فرهنگ و تاریخ بودن خدائیش.

جلوی درب توضیحاتی از ساخت قلعه و تاریخ حکومت بر این بخش از کشور و توضیحات نسل در نسل بود و بعد هم حرکت کردیم به سمت بالا، خیلی بالا، یک ذره که رفتیم احساس کردیم چه فشاری داره به زانوها میاد و دست به کمر و خم و راست کنان، دیدیم اونهایی که دارن بر می گردن، میگن، چه خبره، اولش هست خیلی باید برید، ما هم هر قدمی که جلو می رفتیم، می پرسیدیم خیلی مونده، بعد با نوک انگشت یک جایی رو نشون می دادن که بعله خیلی مونده. 

باید به اون نوک می رسیدیم
باید به اون نوک می رسیدیم

وسط راه می نشستیم، عکس می نداختیم، غر می زدیم ولی رفتیم و رفتیم، دیگه اون بالاها که رسیدیم آفتاب حسابی روی فرق سرمون بود، گرمای زیاد و هرچی بطری آب هم داشتیم، تموم شده بود، ولی رسیدیم خلاصه، حتی یک جایی یک شلنگ آبی بود که دیگه گرفتم روی خودم، چون اگه اینکارو نمی کردم قطعا غش می کردم و دوام نمی آوردم. 

از فراز نیمه بالایی الموت
از فراز نیمه بالایی الموت

حالا همش هم این نبود که غر بزنیم، به توضیحات هم گوش می دادیم مثلا اینکه:

قلعه تاریخی الموت در فهرست میراث جهانی یونسکو به ثبت رسید. دژی شگفت‌انگیز که حدود ۹۰۰ سال پیش بر فراز صخره‌ای مرتفع ساخته شد و به دلیل موقعیت استراتژیک، معماری هوشمندانه و نقش مهمش در تاریخ ایران، یکی از ارزشمندترین بناهای تاریخی کشور و از جاهای دیدنی قزوین به شمار می‌رود. حیف که این روزها خبری از حضور پررنگ گردشگران خارجی نیست؛ وگرنه ثبت جهانی الموت می‌توانست فرصتی بزرگ برای معرفی هرچه بیشتر زیبایی‌ها و تاریخ ایران به دنیا باشد. 

تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل
تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل

اون بالای بالا که رسیدیم یک غاری بود ، گویا محل اختفای سربازان و حسن صباح و ... من فقط تا این که دستم رو بزنم به سنگ قلعه و یک تبرکی بشه، گفتم دیگه بسه من دیگه نمی کشم، و از اونجائیکه پیشنهاد دهنده اصلی من بودم، گفتم عاقا العفو برگردیم دیگه. 

من خلاصه به قله رسیدم
من خلاصه به قله رسیدم

دیدیم نه تورلیدر تازه چونه اش گرم شده و یک عده بسیار زیادی هم مفت و مجانی دورش جمع شده بودن، حالا توضیح نده کی توضیح بده، با 2 تا از دوستام تصمیم گرفتیم برگردیم، رفتم آروم بهش گفتم اگه اشکالی نداره ما برگردیم با یکی از ماشین ها، شما هم با اون 2تا ماشین بیاین. گفت اوکی. خوشحال و خندان 3 تایی اومدیم پائین. و همون جلوی ورودی یک رانی خنک گرفتیم و زدیم بر بدن که افت قند تنظیم بشه، یکی از راننده ها همون جلوی درب ورودی بود، سوار شدیم و برگشتیم به اقامتگاه. 

راستی برای کمک به کسب و کارهای محلی، یک دستبند از یک پسری که کار دست خودش بود هم خریدم یادگاری از الموت البته بدون هیچگونه ارتباطی به این سازه، فقط از پای الموت خریدم. اونی که N برعکس شبیه Z داره که مثلا اول اسم خودم باشه .

و خرید من از پای الموت
و خرید من از پای الموت

کلی باز توی همون مسیر بین روستاها توی ترافیک موندیم،  اما مردم محلی در نقش پلیس راهنمایی و رانندگی مسئله ترافیک را حل کردند و جالب اینکه مردم اون منطقه شمالی حرف می زدن، یعنی ارتباطی بین اون جاده با تنکابن بود که هنوز تکمیل و به بهره برداری نرسیده بود. 

به محض اینکه رسیدیم الکس اومد استقبالمون و معلوم بود دلش تنگ شده واسمون، سریع گفتیم بریم دوش بگیریم که بقیه میان معطل نشن، چرا که 3 تا حمام بود و 12 نفر و همه هم به یک دوش حسابی احتیاج دارن، بعد از اون همه فعالیت و بالا و پائین رفتن از 400 تا پله تقریبا، اون هم بدون هیچگونه جان پناه و نرده ایی (بجز بخش های بسیار کمی در نزدیکی قلعه) که مدام باید استرس پرت نشدن و لیز نخوردن را داشته باشی. 

طبق معمول خانم و آقای حسینی در حال مهیا کردن ناهار بودن واسه میهمانان گرسنه و من هم ازین فرصت استفاده کردم و کمی آفتاب گرفتم. آقای حسینی گفتن اگه میخواین راحت باشید به راننده بیل مکانیکی میگم که این اطراف نباشه و ما هم خیلی استقبال کردیم. با یک نوشیدنی خنک دراز شدم که خیلی احتیاج داشتم، تایم بدی رفتیم برای بازدید قلعه، اوج گرما، باید زودتر حرکت می کردیم که تا ظهر برگردیم پائین، ولی ما تازه ظهر وسطهای راه بودیم.

منتظر همسفران برای صرف ناهار
منتظر همسفران برای صرف ناهار

به هرحال این کار فرهنگی و تاریخی هم در این سفر تیک خورد و بقیه دوستان هم اومدن و رفتیم برای صرف ناهار دریایی. 

ناهار روز دوم
ناهار روز دوم

میزبانان ما قرار بود داستان اونجا رو بگن ولی گفتن میهمان از تهران دارن و رفتن و قول دادن که شب برگردن، ولی برنگشتن، همینجور مارو تشنه و مشتاق نگه می داشتن. 

بعد از ناهار، همچنان زیر آفتاب یک چرتی زدم و بقیه هم داخل اتاق استراحت می کردن. برنامه عصر امروز طبق اعلام قبلی یوگا بود، تورلیدر جان مربی یوگا بودن، من که هیچوقت و هیچ زمانی با این قلم ورزش خو نگرفته و حال نمی کردم، به همراه 2 نفر دیگر واسه خودمون قهوه درست کردیم و رفتیم یک بخشی دیگر از این دشت خدا مشغول شدیم. 

ما هم اینجوری یوگا کردیم
ما هم اینجوری یوگا کردیم

الکس هم نشسته بود و یوگا کارها را نگاه می کرد که این کارها چیه که می کنید آخه...

حتی چاکراههای الکس هم باز شد
حتی چاکراههای الکس هم باز شد

غروب واقعا نورپردازی محوطه خیلی دل انگیز و عشقولانه می شد، ترکیب رنگ زرد و نارنجی و سبز با سازه و سنگ های عمارت، با حال خوب و نوشیدنی خوب تر، خیلی احساس آرامش عمیقی داشت. 

الکس در همه حال مراقب بود
الکس در همه حال مراقب بود

گفتیم شب آخر هست و تا می تونیم از این فضا استفاده کنیم و لذت ببریم، بنابراین تا یک ذره نور هنوز از آسمون می بارید، توی محوطه موندیم و بعدش رفتیم داخل سالن غذاخوری و دورهم نشستیم و پانتومیم بازی و جک گفتن و تخمه شکستن و خوراکی خوردن، خلاصه که شب را کش دادیم. 

خیره به تصویر خویش
خیره به تصویر خویش

از تور لیدر پرسیدیم، لیدر جان شام چی به ما میدی، گفت یک وگان میخواد واستون چیزبرگر خوشمزه درست کنه، ما هم که از خوردن در این سفر اصلا سیر نمی شدیم، بلند شدیم و مثل شب قبل شروع کردیم به آماده سازی، باشو آتیش ذغال رو به پا کرد و یکی گوجه اسلایس کرد، یکی میز تمیز می کرد، یکی دنبال نوشابه بود، یکی نون رو برش می زد، خلاصه یک شام خوشمزه هم خوردیم و گفتیم قرار بود داستان اینجارو بگن که متوجه شدیم اصلا نمی تونن میزبانان عزیز بیان، چون میهمانان سکنی گزیدن. 

همبرگر وگانی پز
همبرگر وگانی پز

بعد یک دفعه دیدیم یک ماشین ترمز کرد، گفتیم خب موقعش رسیده که دیدیم یکی با کیک وارد سالن شد، متوجه شدیم تولد یکی از اون 4تا خانم دندانپزشک هست و خلاصه کیک و شمع و جیغ و دست و هورا، دیدیم خیلی شایسته نیست که بریم، لذا نشستیم و کیک تولد هم خوردیم و رفتیم تو محوطه برای ساز و دهل. هوا خیلی خوب بود و چندتا موزیک play شد و الکس هم سرخوش دور خودش می چرخید و گاهی هم سمت ما میومد. 

تعدادی از دوستان باز سر به آسمان و منتظر بارش شهاب و من ترجیح دادم واقعا برم بخوابم، چون خیلی خسته بودم و صبح هم باید بعد از صرف صبحانه حرکت می کردیم. راستی بازهم پیشنهاد دادیم که اگه میشه فردا یک سر هم بریم قزوین. چرا خیلی زود برسیم تهران، کاری نداریم که، لذا تورلیدر هماهنگ کرد که اگه میخواین برید قزوین باید زودتر حرکت کنید و راننده ون هم گفته 4 میلیون جداگانه بابت این موضوع دریافت می کند که همه راضی بودیم. 

 روز سوم- جمعه 23 مردادماه: 

ما زود بیدار شدیم تقریبا 8 بیدار بودیم و آماده که صبحانه رو زودتر میل کنیم و زودتر هم حرکت کنیم برای قزوین، ولی گفتن صبحانه زودتر از 9.30 آماده نمیشه، گفتیم بریم کمک کنیم که زودتر آماده بشه، ولی گفتن خانم حسینی فقط خودشون باید میزآرائی کنند. لذا خودمون رو با محصولات  ارگانیک سرگرم کردیم تا گرسنگی بر ما مستولی نشود. 

خیلی ارگانیک
خیلی ارگانیک
ارگانیک تر
ارگانیک تر

صبحانه روز آخر را خوردیم و کلی از اینکه دیگه فردا چنین میزی واسه ما چیده نمیشه ناراحت. 

جای خوبی را انتخاب کردم
جای خوبی را انتخاب کردم

توی این چند روز همه قهوه خوردن به اشکال مختلف که باشو واسه شون درست می کرد، دیدم حیفه که من قهوه ترک را نزنم بر بدن، باشو با شیر واسم درست کرد و فال قهوه ایی هم گرفتیم، دیدیم جاده افتاده توی فنجون، سفر افتاده، ولی هواپیما نبود، فهمیدیم وقت برگشت هست متاسفانه. 

قهوه نوشیدیم
قهوه نوشیدیم
فالت بگیرم
فالت بگیرم

اما لحظه آخری توی نعلبکی هواپیما من که دلم میخواست ببینم، دیدم دیگه، شما هم بگید افتاده، افتاده بود، حالا 3 روز دیگه که نه، 3 ماه دیگه، 3 سال دیگه، 3 وقت دیگه، فعلا با این وضعیت دیپلماسی هم که هیچ وقت تا اطلاع ثانوی.

هواپیما می بینم، یک سفر افتاده
هواپیما می بینم، یک سفر افتاده

بعد از صرف قهوه، آخرین جلوس را در تراس انجام دادیم و الکس ناراحت پشت درب اتاق ها و وسط دست و پا، مغموم و سربه زیر،  الکس غمگین و ناراحت کنار ما بی صدا خوابیده بود.

تا چشم کار می کرد الکس بود
تا چشم کار می کرد الکس بود

همونطور که داشتیم تشکر و خداحافظی می کردیم، به صورت کاملا سرپا یک توضیح مختصری از شکل گیری و ساخت این مجموعه دادن، 2 سازه ایی که الهام گرفته از لیلی و مجنون هست و متمایل بهم ساخته شدن، ولی با فاصله که اشتیاقشون بهم و نرسیدن بهم را نشان میده و اینکه برنامه توسعه دارن و میخوان سوئیت های مستقل بسازن و خلاصه خیلی بنائی و ساخت و ساز دارن، در همین حد بود توضیحات به خدا. ما کلی تشکر کردیم و  ما را تا درب خودرو مشایعت کردند و ما با کلی حس و حال خوب و آرامش جسم و جان از باشو، خانم و آقای حسینی و الکس خداحافظی کردیم، به این امید که خیلی زود برمی گردیم. 

لیلی و مجنون سنگی
لیلی و مجنون سنگی

حدود ظهر بود که رسیدیم قزوین و گفتیم اول شیرینی بخریم، چون هنوز اونقدر گرسنه نشده بودیم که بریم برای قیمه نثار. رفتیم قنادی کدبانو، یکی از خیلی قدیمی های قزوین، با کلی عکس و پوستر و تابلو به دیوار از تاریخچه این قنادی. 

چه تاریخچه ایی انصافا
چه تاریخچه ایی انصافا

کلی تست کردیم تا خرید کنیم. نان چای، باقلوا ویژه، بیسکویت های رژیمی و کلوچه های خوشمزه و قطاب و ....

دیوارکوب های کدبانو
دیوارکوب های کدبانو

متاسفانه اینقدر شیرینی ها خوشمزه بود که تا رسیدم خونه، اهل خانه شروع کردن به میل کردن و دیگه ناقص شده بود و نشد که عکاسی کنم. 

قهوه کدبانو قناد
قهوه کدبانو قناد

چندتایی از همسفران توی همین فاصله با نوشیدنی و شیرینی های خوشمزه توی حیاط، حسابی کیف کردن. 

بیرون نشین کدبانو
بیرون نشین کدبانو

و رفتیم برای ناهار، رستوران حاج معین و جاتون خالی هرآنچه که لازم به توضیح هست را مشاهده می فرمائید. اما اگر از من بپرسید که قزوین زیاد رفتم و قیمه نثار زیادتر خوردم، اینجا طعم ادویه و دارچین خیلی غالب بود به طعم غذا، اما جای شیک و باکلاسی بود. اما من شخصا غذای رستوران نمونه را ترجیح میدم. 

چشم انتظار قیمه نثاااااار
چشم انتظار قیمه نثاااااار
قیمه نثار اصل قزوینی
قیمه نثار اصل قزوینی

بعد از یک دل سیر خوردن غذای معروف قزوین، برنامه بعدی بازدید از بازار سعدالسلطنه بود. من قزوین زیاد رفتم ولی تا بحال بازار معروف آن را ندیده بودم. 

پیشینه بازار در قزوین به یک‌هزار سال می‌رسد و با گذشت زمان این بازار تا دوره صفوی رشد می‌کند و در این دوره با انتخاب قزوین به‌عنوان پایتخت ایران و پس از آن با ساخت طرح‌های قابل توجهی در دور قاجار مانند کاروان‌سرای سعدالسلطنه در همجواری بازار به علت قرار گرفتن شهر قزوین در محور ارتباطی پایتخت به ‌غرب و شمال ایران؛ ارزش فوق‌العاده‌ای به‌ آن داده می‌شود. ولی مجموعه بازار کنونی به دوره صفویه نسبت داده می‌شود و قسمت اعظم بناهای کنونی آن در دوران قاجار ساخته شده است.

این بازار اکنون مساحتی حدود ۱۴ هکتار دارد و هر بخش از آن مختص به صنف خاصی است و در بافت قدیمی قزوین قرار گرفته است. 

در دل صفویه و قاجار
در دل صفویه و قاجار

بازار قیصریه از محل‌های معروف تجارت و مکانی خاص برای صنعتگران بوده که از معماری ویژه‌‌ای همچون ارتفاع زیاد با طاق‌های آجری برخوردار است. این بازار چهار در ورودی دارد که به بخش‌های مختلف بازار متصل می‌شوند.

بازار قیصریه
بازار قیصریه

دقیقا همون وسط بازار قیصریه تورلیدرجان توضیحاتی بابت این بنای تاریخی ارائه دادند. 

همچنان نام از عکس پیداست
همچنان نام از عکس پیداست
برگرفته از شاهنامه، داستان رستم و اسب سفید
برگرفته از شاهنامه، داستان رستم و اسب سفید
سرای حاج رضا
سرای حاج رضا

یک ساعتی در دالان ها و سراهای بازار قدیمی قزوین چرخ زدیم و خریدهای کوچکی به یادگار کردیم، من خانم بزرگ خریدم از یک چینی فروشی و یک شومیز که با دست گلدوزی شده بود و بقیه دوستان هم هرکدام چیزکی. 

دمی برای آرمیدن
دمی برای آرمیدن
به لحاظ ترکیب رنگ و نور
به لحاظ ترکیب رنگ و نور
نام از عکس پیداست
نام از عکس پیداست

و بعدش زمان خداحافظی از 4 تا خانم دندانپزشک بود در ورودی سعد السلطنه و بعد هم حرکت به سمت تهران. کلی توی ون خاطرات را مرور کردیم و به هم قول دادیم که دوباره بیایم. 

مسیر خوب بود و ساعت 18 رسیدیم همان جایی که سوار شده بودیم و دیگه ازینجا مسیرها جدا میشد و هرکدام برمی گشتیم به زندگی خودمان، ولی با کلی حال خوب و انرژی مثبت و خاطرات ماندگار. 

پ.ن: چون میزبانان از ما قول گرفته بودند که اسمی از اقامتگاه و لوکیشن نبریم، لذا درمتن سفرنامه اشاره ایی نشده است. ترجیح می دهند، مکان بکر باشد و میزبان گروه کم ولی با کیفیت زیاد.

بعضی جاها فقط برای موندن نیست 

برای نفس کشیدنه 

جایی که هیچ کس عجله ایی نداشته باشه 

جایی که زمان یک کم آروم تر گذر کنه...

این سفرنامه برداشت و تجربیات نویسنده است و لست‌سکند، فقط منتشر کننده متن است. برای اطمینان از درستی محتوا، حتما پرس‌وجو کنید.

اطلاعات بیشتر