همینجور که پشت فرمون بودم احساس گرما کردم. بخاری ماشین 3 روز خاموش نشده بود! آخه سرد بود، سرد و بارونی... حتی یک قطره هم آفتاب نبود!! می دونم قطره واسه آبه، ولی اینقدر بارون اومده بود که دیگه همه چی رو با قطره اندازه می گرفتیم! 3 روزی می شد که خورشید ندیده بودیم. میدونید که چی میگم! ولی الان احساس گرما میکردم. درجه بخاری رو کمتر کردم و چشمم رو به جاده انداختم... آفتاب بود؟

هوا اون حالت تاریک و ابری روزهای قبل رو نداشت و انگار روشن تر شده بود. نکنه واقعا خورشید زده؟ همینجور که رانندگی میکردم سرمو کج کردم تا از شیشه بغل آسمونو نگاه کنم، دنبال خورشید بودم.

" گاااااااااووووو! " نفهمیدم چجوری کوبوندم رو ترمز! یه جورایی رو پدال ترمز وایساده بودم! خانم جان بود که با این فریاد از تصادف با یک فروند گاو اونم وسط جاده (!) جلوگیری کرده بود. اگر زده بودیم بهش، خودمون که لِه شده بودیم هیچ، گاو رو که ناکار کرده بودیم هیچ، احتمالا به چپ یا راست منحرف می شدیم و می رفتیم تو باقالی ها!! باقالی ها که نه، شالیزارها! جاده روستایی بود و باریک، به سمت روستای سیاه درویشان، داشتیم می رفتیم یک جای خوب... خطر گاو گرفتگی که از بیخ گوشمون رَد شد خورشید رو دیدم. واااای خدای من، چقدر هوا خوش رنگ شده، این طبیعت نور خورشید رو کم داشت. حالا سبز داشتیم، آبی داشتیم، زرد داشتیم، قرمز نداشتیم؛ قرمز کم بود. به خانم جان گفتم: هنوز راه نیافتادیم برو پایین از تویِ چمدونِ صندوق عقب پالتو قرمزت رو بپوش بیا! با تعجب گفت: چرا؟ گفتم: تا 4 رنگ مورد علاقه م تکمیل بشه. نکنه دوست نداری جزء علایق من باشی؟!

خانمها هم که عاشق این حرفها... زود رفت عوض کرد و اومد. حالا همه چی داشتیم...

 

000.jpeg

 

در اوج

 

            همه چیز از صبحِ زودِ یک روزِ سردِ بارونیِ پاییزی شروع شد! البته خیلی هم صبحِ زود نبود؛ خیلی هم سرد نبود؛ بارون هم به شکل ذرات معلق ریز آب توی هوا پخش بود. اما پاییز بود و واقعا شروع داستان ما بود...

بندر انزلی بودیم، روی پل غازیان؛

 

001.jpeg

 

از بچه‌گی عاشق‌ مرغهای دریایی بودم. پرنده های سفید و خوشگلی که به شکل جالب و خاصی پیچ و تاب می خورن و با دیدن طعمه به یکباره شیرجه میرن تو آب! هیچوقت فکر نمی کردم بتونم درست وسط یک شهر، این پرنده ها رو از نزدیک ببینم. تصورم این بود که باید برم وسط دریا...

 

002.jpeg

 

چند نفری که اونجا بودن تیکه های نون همراهشون بود. نون هارو که پرتاب می کردن رو هوا قیامتی می شد! قیامت سفید...

 

003.jpeg

 

منم یه پرنده داشتم. سفید بود و همرنگ جماعت! فرستادمش رو هوا قاطی مرغهای دریایی... یکی گفت: اینجا پروازش میدی عاشق مرغهای دریایی نشه! خندیدم و گفتم: این که دل نداره؛ پلاستیکیه!

ولی خُب بعدا متوجه شدم که عشق و عاشقی این حرفها سَرِش نمیشه! باشید تا بگم...

 

004.jpeg

 

در پارک

 

            حالا دیگه واقعا بارون می اومد. خبری از قطره های ریز آب نبود و جاش رو دونه های بارون اندازه دونه عدس گرفته بود. یعنی عدس می خورد تو سرمون! اومده بودیم پارک؛ نه از اون پارکهای سر کوچه که تاب و سرسره دارن... پارک جنگلی، پارک جنگلی سراوان!

 

005.jpeg

 

یه برکه بزرگ و پوشیده از برگ های درخت که روی سطح آب شناور بودن و برکه رو به رنگ سبز و قشنگی درآورده بودن. اینقدر همه جا سبز بود که دقیقا متوجه نمی شدی برکه کجاست و آب از کجا شروع میشه و خشکی کجاست! اما رفت و آمد قایق های پدالو بود که باعث می شد سبزه ها کنار برن و حقیقت آشکار بشه...

دلمون می خواست سوار قایق ها بشیم ولی توشون پر از آب بود! درسته که همین الانش هم خیسِ خیس بودیم ولی دوست نداشتیم نقاط استراتژیکمون خیس بشه...! پس سنگر رو حفظ کردیم و به تماشای برکه ایستادیم...

 

006.jpeg

 

خورشید همیشه پشت ابر نمی ماند

 

            زرد، آبی،سبز،قرمز... رنگهای مورد علاقه من؛ شخصیت شناسی از روی رنگ های مورد علاقه رو بلد نیستم اما مطمئنم که عاشق این 4 رنگ هستم.

هنوز تو مسیر باریک و روستایی سیاه درویشان بودیم. خورشید هر از گاهی از لابلای ابرها فرار می کرد و خودی نشون می داد. به همون اندازه ما هم هِی ذوق می کردیم و هِی... اما برنده این نبرد خورشید بود! بالاخره از پشت ابرها اومد بیرون و رنگ طلایی و خوشگلش رو مثل بذر پاشید رو سَرِ زمین! چقدر خوب شد که قافیه رو نباختیم و تو گیلان موندیم. 3 روز بود که ابر و تاریکی اسیرمون کرده بود... اما حالا نتیجه صبرمون رو می دیدیم. هوا چقدر خوب شده بود و جون می داد واسه یه گردش روزانه تو یک روستای سرسبز شمالی مثل سیاه درویشان!

به رستوران و اسکله رسیدیم. یه لیوان چای دِبش نوشیدیم و سوار بر قایق موتوری برای کشف زیبایی های جنوب تالاب انزلی راهی شدیم...

 

در آبگیر

 

            رفتیم برای تماشای یکی از دهها آبگیر موجود در گیلان؛ آبگیر اژدراک...

آبگیر دل انگیز، فضای روح نواز، بدون ذره ای پلیدی (آشغال) شاید راز زیبا موندن این آبگیرها، کمتر شناخته شده بودنشان بود.

 

007.jpeg

 

باور کنید ما به طبیعت، به درخت، به گلها نیاز داریم. ما به اونها وابسته ایم؛ با نابود کردن اونها زندگی خودمون رو هم به نابودی سوق می دیم. آبگیر اژدراک، خدایت تو را محفوظ بدارد...

 

008.jpeg

 

 

در تالاب

 

            اینجا کیاشهر است، تالاب کیاشهر! صدای ما را از داخل قایق های موتوری می شنوید... البته اگر صدای قارقار مانند موتورهای قایق بگذارد!! خوشبختانه زودتر از آن چیزی که تصور کنیم قایقران موتور را خاموش می کند. نه برای اینکه صدای ما به شما برسد. برای اینکه عمق تالاب بسیار کم است و باید به وسیله پارو حرکت کنیم!

 

009.jpeg

 

پارو که به کف تالاب می خورَد انگار سَرِ درد و دلِ قایقرانِ پیر باز می شود! از کم آبی می گوید، از مدیریت نادرست، از خانواده اش می گوید، از فرزندانش با تحصیلات عالیه شان، با افتخار می گوید که با همین قایق توانسته است مخارج آنها را تامین کند و به مدارج عالی برساند. ما هم شده ایم سر و پا گوش تا درد و دل هایش تمام شود. کاش می توانستم به درد و دلهای پیرمرد قایقران گوش کنم و هم مناظر زیبای تالاب را از دست ندهم. ذهن ما مردها مولتی تَسک نیست! گوشم را پَس می گیرم و نگاهم را به پرنده های تالاب معطوف می کنم. صدای پیرمرد در ذهنم فِید آوت می شود : آب را هم دزدیــــــ....

 

010.jpeg

011.jpeg

012.jpeg

013.jpeg

014.jpeg

 

چقدر هفتاد هشتاد سال کم است برای دیدن دنیا! چقدر حیف است که من می میرم و غواصی در عمق اقیانوسها را تجربه نمی کنم. من می میرم و حداقل یک بار زمین را از روی کره ماه نمی بینم! دلم می خواست برای حتی یک بار هم که شده چندین مکان زیبا و معروف دنیا را می دیدم.

 

015.jpeg

 

اصلا دلم می خواست برای یک بار هم شده در این "حلبی خانه" صبح را شب می کردم. دلم می خواست های من زیاد و تمام نشدنی اند، حیف که می میرم و تمام می شوم...

 

016.jpg

 

در تالاب کیاشهر هم از پلیدی ها (آشغال) خبری نبود. مردم وقتی احساس کنند که در چیزی سهمی دارند از آن محافظت می کنند. اما اگر این حس را نداشته باشند آن چیز را به نابودی می کشانند. فکر میکنم همه مردم گیلان در این تالاب سهم داشتند جز مسئولــ...

 

 

در دریاچه

 

            رفتیم برای دیدن دریاچه سقالکسار! نمی دونم چرا یاد قسطنطنیه اُفتادم. شاید چون تلفظ هر دو اسم سخت و عجیب بود!

عجب جای خلوت و بکری؛ البته فکر کنم خلوتی برای زمان مراجعه ما بود! چرا که راه مرتب و سنگفرش شده خبر از معروف بودن این مکان و شلوغی و ازدحام جمعیت تو ماه های گرم سال رو داره. اما فعلا که پرنده پَر نمیزنه. پرنده خودم هم جرات پَر زدن نداره! بَس که بارون شدید بود.

 

017.jpg

 

مثل خَر بارون می اومد. می دونم که خَر رو برای چیزهای دیگه و به معنی بزرگ و زیاد استفاده می کنن (مثل خرپول، خرشانس و ...) برای همین می گم مثل خر بارون می اومد؛ می دونید که چی میگم...

 

018.jpg

 

اما هر وقت بارون بیاد، بالاخره بند میاد! هر وقت ضربه بخوریم، بالاخره خوب میشیم. بعد از تاریکی، هوا همیشه روشن میشه. هر روز صبح همین رو میخواد به ما بگه ولی ما حواسمون نیست. فکر می کنیم شب همیشگیه، ولی اینطور نیست! هیچ چیز همیشگی نیست... رباعی خیام میگه:

هنگام سپیده دم خروس سحری

دانی که چرا همی کند نوحه گری

یعنی که نمودند در آیینه صبح

کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری

 

019.jpg

 

اگه اوضاع خوبه، ازش لذت ببریم چون همیشگی نیست! اگه اوضاع بَده نگران نباش چون اونم همیشگی نیست. هر چیزی آخر داره... ما مشهدی ها یه تیکه کلام داریم میگیم " از آخر " یعنی از آخر همه چیز خوب و درست میشه...

 

020.jpg

از آخر بارون شدید تموم شد!

 

در شهر

 

            یک رشت و یک بازار بزرگ رشت؛ یک پیاده راه و یک میدان شهرداری...

رفتیم برای گشت و پیاده روی در بازار محلی؛ جایی که همه چیز تازه و زنده بود! اینقدر زنده که ماهی های روی زمین بساط شده، هنوز داشتن تلاش میکردن تا برگردن دریا!!! محصولات طبیعی، محلی و به معنای واقعی فِرِش و بدون نگهدارنده! همینطور که به یک دبه بزرگ فکر می کردم از آقای فروشنده پرسیدم : زیتون های پرورده رو چقدر می تونیم نگه داریم؟ جواب داد 20 یا نهایتا 30 روز! با خودم گفتم پس این زیتون پرورده هایی که شرکتیه و توی شیشه و تو سوپرمارکت ها می فروشن، چطور چند سال میمونه؟! امان از این نگهدارنده ها...

 

 

هدف فلامینگوهای مقابل

 

            سوار قایق از آبراهه های جالب و جذابی عبور کردیم. جنوب تالاب انزلی اینقدر همه چیز جذاب و بکر بود که یک لحظه هم صدای شات زدن هام قطع نمی شد!

"مجید اینو...مجید راستو ببین... اوه اونو نیگا..." خانم جان مثل فرمانده ها گِرا می داد و منم مثل سرجوخه ای پشت تیربار نشسته بودم و لوله دوربینمو به هر سمتی که می گفت می چرخوندم و چلیک چلیک ماشه رو می چکوندم! کم کم آبراهه وسیع تر شد و محیط بازتر... داشتیم می رسیدیم به تالاب! قایقرانِ با تجربه موتور رو خاموش کرد. گفت: پارو می زنم تا صدای موتور پرنده ها رو فراری نده. نفس هامونو حبس کردیم و چشم و گوشمونو تیز؛ دیگه فقط صدای پرنده ها می اومد و شلپ شلپ آروم پارو و سُر خوردن قایق چوبی روی آب... فقط کم مونده بود خودمونو با شاخ و برگ استتار کنیم!!

" هِی هِی " قایقران نجوا کنان با دست به جایی اشاره می کرد. هرچی نگاه کردم چیزی ندیدم. ابروهامو تو هم کشیدم و سرمو اُفقی به چپ و راست تکون دادم که " چی میگی؟ چی شده؟ " آروم گفت: پرنده ها! دوباره دقت کردم. چشمهامو ریز کردم. نکنه اون نقطه های سیاه رو میگه؟! " اون سیاهی هارو میگی؟ " بی صدا خندید! جوری که دندونای سفیدش دیده شد! به خانم جان منتقل کردم. اونم درک نمی کرد که اون سیاهی ها پرنده باشن. حس وقتی رو داشتم که تو موزه لوور جلوی تابلوی مونالیزا ایستادم و الکی باید بَه بَه و چَه چَه کنم! واقعا استعداد من زیرِ خط فقره؛ نمی فهمم. به نظرم چیزی رو که نمی فهمی باید بگی که نمیفهمی! البته تا حالا موزه لوور نرفتم. پاریس هم نرفتم. فرانسه هم نرفتم. ولی فکر کنم اگه برم همین حس رو داشته باشم...

قایقران باز به یه جای دیگه اشاره کرد. موجودات سفید و صورتی و لِنگ درازی (!) که به وضوح دیده می شدن؛ فلامینگوها! دیگه وقتش بود. پرنده‌م رو پرواز دادم. سریع اوج گرفتم تا صداش پرنده های دیگه رو نترسونه و یه وقت فرار نکنن. چندتایی اطرافمون ترسیدن و پریدن ولی اون دریای قلوه سنگ از جاش تکون نخورد! نکنه واقعا سنگ بودن و قایقران ما رو مَچَل کرده بود؟!

پرنده رو فرستادم سمت فلامینگوها، فاصله خیلی زیاد بود. نمیدونستم اونقدری آنتن میده یا نه! چند باری اخطار داد ولی توجه نکردم. باید به فلامینگوها می رسیدم. تقریبا بالای سرشون بودم که قطع سیگنال داد و ارتباط قطع شد! اولش یکم ترسیدم ولی دلم به تکنولوژی اون طرف آبی ها گرم بود. دکمه "بازگشت به خانه" رو زدم. چند لحظه بعد دوباره سیگنال اومد و دیدم پرنده اتومات داره برمی گرده... درسته که از فلامینگوها نتونستم تصویر بگیرم ولی خدا رو شکر پرنده‌م رو از دست ندادم.

به قایقران گفتم: موتور رو روشن کن پرنده ها بلند بشن حداقل چند تا عکس با دوربین بگیرم ازشون! استارت زد؛ آسمون از همون سنگ های سیاه پُر شد! حیرت انگیز بود...

 

در جنگل

 

            از کنار جنگل گیسوم که رد می شدیم نتونستم جلوی وسوسه شدن رو بگیرم؛ گفتم یه نگاهی بهش بندازیم. همیشه اسم گیسوم که می اومد ناخودآگاه یاد انیمیشن گیسو کمند میافتادم.

 

021.jpg

 

جالب تر اینکه وقتی واردش شدیم همه درختها رو شبیه به گیسوان در هم تنیده دیدم و با خودم گفتم تصورم خیلی هم بی راه نبوده! درختها فشرده و نزدیک به هم منظره جالبی درست کرده بودن...

 

 

در جاده

 

            تو جاده های گیلان ماشین به درد نمیخوره؛ باید پیاده راه رفت! قدم به قدم منظره های جذاب و دلربا، سوژه های ناب که از هیچ کدومشون نمیشه گذشت...

 

022.jpg

023.jpg

024.jpg

025.jpg

 

اینقدر زدم کنار و اومدم پایین به تماشا ایستادم که خودم خسته شدم! دیدم اینطوری نمیشه. خانم جان رو گذاشتم پشت فرمون، خودم نشستم سمت شاگرد، دستها رو گذاشتم زیر چونه و زُل زدم به مناظر اطراف... حالاشد؛ بزن بریم!

 

026.jpg

 

صبحانه تمام نشدنی

 

            این همه پرنده تا به حال یک جا ندیده بودم که با هم پرواز کنن! قایقران با تجربه گفت: اینا مهاجر هستن، از سیبری میان.

با قایق برگشتیم به اسکله و رستوران؛ وقت صبحونه بود. البته صبحونه دیر هنگام چون ساعت حدود 11 شده بود. یه سینی بزرگ، یک دیس اُملت با دورچین زیتون و خیارشور و فلفل و... یک پارچ و دو تا لیوان مسی پر از دوغ محلی؛ عجب صبحونه ای! نمی دونستیم بخوریم یا نگاهش کنیم!؟ دلمون نمی اومد بهش دست بزنیم. می ترسیدیم تموم بشه. نه فقط صبحونه، دوست نداشتیم هیچی تموم بشه... حسابی داشت خوش می گذشت. خوب شد برنگشتیم و موندیم تو گیلان؛ کاش گیلان تموم نشه...

 

در ییلاق

 

            تو جاده ماسال بودیم؛ حوالی بعد از ظهر، به سمت ارتفاعات و ییلاق در حرکت بودیم.

 

027.jpg

028.jpg

 

خیلی دوست داشتم یک شب رو تو یه کلبه جنگلی صبح کنم. کلبه کجا باشه؟ بالای قله، اولسبلانگاه، چه شود... به خانم جان گفتم. وقتی به یکی از رویاهاتون گفتید و تو چشمهاش شادی رو دیدید، اونو همیشه نزدیک خودتون نگه دارید! اونها بهترین آدمهای زندگیتون هستن...

 

029.jpg

 

از کلبه که گفتم چشمهاش برق زد. برق چشمهاشو که دیدم انگار منو هم برق گرفت! بیشتر رو پدال گاز فشار دادم. انگار زور پام بیشتر شده بود.

 

030.jpg

 

رفتیم بالا... بالا... جاده پر پیچ و خم بود. بعضی پیچ ها 120-130 درجه بودن! هر پیچ رو رد می کردیم نمایشگر دمای هوا یک درجه ازش کم می شد! تو ارتفاع زیادی بودیم و هوا هم سردتر شده بود.

 

031.jpg

 

کم کم هوا داشت تاریک می شد. دیگه از نورهای زرد و طلایی صبح خبری نبود و هوا تاریک تر و جنگل مخوف تر دیده می شد.

 

032.jpg

033.jpg

 

یه خانم روستایی و مُسِن رو کنار جاده دیدیم داشت بساط کُنده هاشو جمع می کرد. نگه داشتیم و ازش پرسیدیم " مادر کلبه اجاره ای می خوایم دارین؟ چقدر دیگه تا بالا راه هست؟ " گفت: من کلبه دارم اما نگیرید بهتره! امشب هوا سرد میشه فقط برید فردین معصومی؛ اونجا سیستم گرمایشی داره.

آفرین به این خانم! بدون هیچ مدرک آکادمیک و گذروندن دوره ای، مشتری مداری رو در حد اعلاء بلد بود. اما فردین معصومی مگه کُشتی گیر نبود؟! حالا شده هتل؟ رفتیم تا رسیدیم بهش. یه هتل بزرگ نسبت به بقیه اقامتگاه های اون بالا... اومدیم اتاق بگیریم یهو یادم افتاد ماشین ضد یخ نداره! برف رو زمین نشسته بود و صد در صد تا صبح ماشین یخ می زد. زنجیر چرخ داشتم ولی از ضد یخ به کل فراموش کرده بودم. ریسک نکردیم؛ برگشتیم پایین... دوست نداشتیم برگردیم ولی خوب چاره ای نبود. رویام ناکام موند! طفلک رویام...

 

034.jpg

 

در روستا

 

            شب رو تو یه هتل معمولی تو صومعه سرا خوابیدیم. نزدیکترین شهر به جایی که صبح می خواستیم بریم. روستای سیاه درویشان خیلی بهمون نزدیک بود. صبح که شد سوار شدیم و راه افتادیم. هوا که یکم روشن شد متوجه گرما شدیم. از برف و بارون خبری نبود. هوا چقدر خوب شده بود. تو جاده روستایی بودیم. دو طرف شالیزار بود و آبگیرهای کوچک!

 

035.jpg

036.jpg

 

داشتیم می رفتیم یک جای خوب... به غیر از یه گاو که وسط جاده بود و نزدیک بود باهاش تصادف کنیم، اتفاق خاصی نیوفتاد. همه چیز آماده بود واسه یه گردش جانانه تو یک روستای شمالی مثل سیاه درویشان...

 

037.jpg

 

وضعیت قرمز

 

            خیلی داشت خوش میگذشت. آخرین شاتها و ویدئو ها رو داشتم میگرفتم.

 

 

آخرای صبحونه خوردنمون بود... آخرای ویدئومون بود. یک سکانس هوایی مونده بود که بایستی می گرفتم. درختهای اون طرف رودخونه نگرانم کرده بود. می ترسیدم تو این حرکت به درختها برخورد کنه ولی حواسم بود. گفتم قبل از اینکه برخورد کنه مسیر رو عوض می کنم. شروع کردم. یک لحظه، یک ثانیه، غفلت کردم. پرنده رفت لای شاخه های درختی که نگرانش بودم. دقیقا همونجا که نمیخواستم بره! آدم قدر ثانیه هارو اینجور موقع ها می فهمه، فقط یک ثانیه!!

پرنده‌م اون وسط روی هوا بود. هر چهار طرف شاخه های درخت محاصره ش کرده بودن. من این طرف رودخونه، اونم اون طرف رودخونه؛ می دیدمش ولی دستم بهش نمی رسید! سنسورهای جلوگیری از برخورد با موانع نمی گذاشت پرنده رو تکون بدم. هوش مصنوعی اینجا مزاحم شده بود! اهرم هارو تکون دادم اما حتی یک میلیمتر هم تکون نمی خورد. فقط یک راه داشتم. باید از تو تنظیمات سنسورها رو قطع می کردم! خیلی فرصت نبود؛ با سرعت خواستم بیارمش بیرون که خورد به یک شاخه...

 

در جنوب تالاب

 

            رسیدیم به رستوران ماه تی تی؛ دلمون یه چای دبش میخواست سر صبحی! نگم از رستوران واستون، نگم از سرویس چای واستون، نگم از تراس لب رودخونه واستون...

 

038.jpg

039.jpg

040.jpg

041.jpg

042.jpg

سیستم گرمایش قسمت تراس

 

043.jpg

044.jpg

 

گفتیم ما می ریم اسکله و با قایق یه دوری تو تالاب می زنیم و برمی گردیم واسه صبحونه...

 

045.jpg

 

با یک قایقران مهربون و با تجربه سوار قایق شدیم و رفتیم؛ این که میگم با تجربه چون از حرکاتش معلوم بود و مشخص بود تالاب و آبراهه رو مثل کف دستش میشناسه!

 

046.jpg

047.jpg

048.jpg

049.jpg

050.jpg

 

جنوب تالاب انزلی خلوت تر، بکرتر، تمیزتر و پر از پرنده های جورواجور بود. واسه اینکه پرنده ها نترسن داشتیم موتور خاموش می رفتیم جلو... قایقران پارو میزد.

 

051.jpg

052.jpg

053.jpg

054.jpg

 

تقریبا یک ساعت بعد موقع برگشت بود که موتور قایق رو روشن کرد. از صدای غرش موتور هزارتا پرنده یهو پرواز کردن! عجب صحنه ای بود...

 

055.jpg

056.jpg

057.jpg

058.jpg

پرنده منم پرواز کرد!

 

مسیر برگشت گازش رو گرفته بود. رفتم نوک قایق نشستم؛ ویراژ می داد منم کج و راست می شدم. ذوق زده بودم. مگه چیه؟

 

059.jpg

060.jpg

061.jpg

 

در رستوران

 

            صبحونه آماده بود.

 

 

عجب صبحونه ای! نمی دونستیم بخوریم یا نگاهش کنیم...!

 

062.jpg

063.jpg

 

پرنده رو پرواز دادم. آخرین سکانس رو می خواستم بگیرم. جای مناسبی نبود؛ درختهای اون طرف رودخونه مشکوک می زد! ولی با خودم گفتم حواسم هست! مشغول شدم؛ فقط یه لحظه غافل شدم و پرنده لای شاخه ها گیر کرد! با اینکه پیش بینی این حادثه رو کرده بودم اما بازم دامن گیرم شد. بی تجربه‌گی کردم. یه راه به ذهنم رسید. گفتم سنسورهاشو خاموش میکنم و قدرت موتورهاشو زیاد می کنم و با زور می زنم از لای شاخه ها میام بیرون... انجام دادم؛ نشد! یک شاخه قوی سر راهش مانع شد و منحرفش کرد و پرنده افتاد وسط رودخونه! پرنده سقوط کرد...!

 

فرود ناموفق در رودخانه سیاه درویشان

 

            از یه جایی به بعد دیگه نباید غصه خورد. باید بدونی که هر اتفاقی که قرار بوده بیوفته حتما افتاده و قرار نیست بدتراز این بشه. از یه جایی به بعد دیگه فقط باید نشست و نگاه کرد تا دید چی پیش میاد. باید جنگیدن رو گذاشت کنار، باید تلاش نکرد. باید نشست و لبخند زد تا دید چی گیرت میاد. بالاخره یه جایزه ای رو در ازای این تحمل کردن ها بهمون میدن دیگه...

خانم جان داشت گریه می کرد! لبخند زنان بهش گفتم: گریه نداره که! افتاد که افتاد! کاریش نمیشد کرد... " آخه دوستش داشتی" گفتم : حالا که شد! رفت قعر رودخونه... بیخیال! " پرسنل رستوران از من سراسیمه تر بودن؛ یکی شون گفت: میرم درش میارم. گفتم: ولش کن؛ اون دیگه تا حالا سوخته! با گفتن این جمله ته دلم یه سوزشی احساس کردم... گفت: بزار حالا درش میارم! دیگه واینستاد حرف منو بشنوه و دوید رفت با همون قایقرانی که مارو برده بود تالاب، رفتن وسط رودخونه...

تور ماهیگیری مینداختن تا پرنده رو شاید پیدا کنن. هرچی اونا بیشتر تلاش می کردن من بیشتر احساس گناه می کردم. چرا که مقصر این اوضاع من بودم. می تونستم بهونه بیارم و درخت، رودخونه، پرنده و یا هرچیزی رو مقصر کنم ولی آخه چه کسی رو میخواستم گول بزنم؟ مسئولیت کارهای خوب و بدم با خودم بود...

نیم ساعتی گذشت. پرنده پیدا نشد! یکی از چیزهایی که آدمها رو دیوونه میکنه همین انتظار کشیدن هاست. مردم همه عمرشونو انتظار میکشن. انتظار میکشن تا زندگی کنن، انتظار میکشن تا بمیرن! توی صف انتظار میکشن تا دستمال توالت بخرن! توی صف انتظار میکشن تا پول بگیرن، انتظار میکشن شب بشه تا خوابشون ببره، انتظار میکشن تا صبح بشه و بیدار بشن، انتظار میکشن ازدواج کنن، انتظار میکشن تا طلاق بگیرن. منتظر بارون می ایستن و بعد انتظار میکشن تا بند بیاد! اصلا انتظار آدم رو دیوونه میکنه...

تور ماهیگیری هِی به آب انداخته می شد و پُر از خالی بالا کشیده می شد. دورادور مشغول تماشای تلاشهای بی دریغ این دو فرشته نجات بودم. اشاره کردم که برگردید پیدا نمیشه... با اشاره گفتن که بزار بازم بگردیم! به قول فریدون فرخزاد " می گویند آدمهای خوب به بهشت می روند. اما من می گویم آدمهای خوب هر کجا که باشند همان جا بهشت است! " سیاه درویشان بهشت بود. بعدها در تبلیغات صفحات مجازی شون دیدم که نوشته بودند " سیاه درویشان، بهشت پنهان "

" یافتم !! یافتم !! " صدای قایقران بود که ارشمیدس وار فریاد خوشحالی سر داده بود! پرنده رو پیدا کرده بودن؛ خوشحالی به اُردوی ما بازگشت...

پرنده رو که به دستم رسوندن هنوز روشن بود، ولی نیمه جون! انگار می خواسته خودکشی کنه ولی سر بزنگاه جلوشو گرفتیم. نکنه واقعا عاشق مرغهای دریایی پل غازیان شده بود؟ نمی دونم. کلا عشق چیز عجیبیه... حتی واسه اونایی که دل ندارن! رستورانچی مهربون دوباره واسمون چایی ریخت. گفت: بخورید و فراموش کنید... در ضمن خانم قدر شوهرتو بدون؛ خیلی خونسرده! سریع جواب دادم " من باید قدرشو بدونم! واسه دوست داشتنی های من بیشتر از خودم داشت غصه می خورد!! "

 

064.jpg

 

چای شمال؛ یکی به چایی بگه بابا دلبریتو یکم کمترش کن! آخه نوشیدنی اینقدر خوب؟ اینقدر خستگی دَرکُن؟! اینقدر همه کاره؟ تو ختم، تو عروسی، سفر، تفریح... همه جا پایه! اصلا مگه داریم اینقدر بامرام؟ اینقدر حال خوب کن؟

 

065.jpg

نمای رودخونه از طبقه بالا

 

066.jpg

067.jpg

068.jpg

 

در مسیر برگشت

 

            تو مسیر لاهیجان بودیم. خدایا واسه این همه زیبایی شُکرِت!

 

069.jpg

070.jpg

071.jpg

 

اسم خدا اومد، یه سری هم به شیطون زدیم؛ از نوعِ کوهیش ! اینم شیطان کوهِ لاهیجان...

 

072.jpg

 

قبلا هم لاهیجان اومده بودیم؛ خیلی کوتاه! تجدید خاطره کردیم. با خاطرات زیادی زندگی می کنیم که اگر به خودشون بود تا حالا هزار بار از خاطرمون رفته بودن، ولی ما نگهشون می داریم. مُدام مرورشون می کنیم. همون لحظه های کوچکی که قلبمون رو به طپش انداخته، همون لحظه هایی که نفس هامونو به شماره انداخته، همه شونو نگه داشتیم. همون خاطره های کوچک دوست داشتنی که مسکن زخم های روزمره گی مون هستن...

دوباره حرکت کردیم. محمودآباد بودیم. با دیدن ماهی های سرِ چوب (!) چقدر یاد همینگوی و پیرمرد و دریا افتادم! هوس دریا کردم...

 

073.jpg

 

خوبی شهرهای شمالی همینه... انگار ازت می پرسن " دلت چی میخواد؟ کوه؟ جنگل؟ دریا؟ بفرما... "

 

074.jpg

 

در اکبرجوجه

 

            اکبر جوجه اوریجینال رو پیدا کردیم. به قول خودشون شعبه مادر!

 

075.jpg

 

از بچه‌گی واسم سوال بود که چطور از مشهد تا رشت هزاران هزار شعبه اکبر جوجه وجود داره و همه هم ادعا دارن ما اصلی هستیم و بقیه فِیک؟! اما اینجا گلوگاه بود و شعبه اصلی و قدیمی اکبر جوجه؛ بفرمایید...

 

076.jpg

 

رئیس جمهور پر خاطره و پایان ماجرا

 

            نزدیک خونه بودیم. جنگل گلستان...

 

077.jpg

 

من هم شدم مثل رونالد ریگان! هزار سال پیش در مقام ریاست جمهوری بابت ماجرایی 3 روز درگیر شوروی و مسکو شده بود. فقط 3 روز!! بعدها از همون 3 روز یک کتاب 400 صفحه ای نوشت!

 

078.jpg

079.jpg

080.jpg

گرازهای وحشی Or غیر وحشی ؟!

 

081.jpg

تو جنگل گلستان میشه چادر زد مگه؟؟!

 

حاصل سفر 4-5 روزه من هم پیش روی شماست. ببخشید که چیزهای ساده را دوست دارم. کتاب را، نوشتن را، تنهایی را... و یا سفر کردن با کسی که دوستش دارم!

 

082.jpg

 

راهنمایی های سفر:

 

 

آدرس و نقشه دسترسی به پل غازیان بندر انزلی

برای بازدید از پل غازیان داشتن چند تکه نان (طعمه) الزامی است!

آدرس و نقشه دسترسی به پارک جنگلی سراوان

هزینه ورودی برای خودروهای سواری به این پارک 5 هزار تومان است.

آدرس و نقشه دسترسی به آبگیر اژدراک

آدرس و نقشه دسترسی به بازار بزرگ رشت و میدان شهرداری

پیشنهاد می کنم در صورت امکان هم در شب و هم در روز برای بازدید از این بازار اقدام کنید.

آدرس و نقشه دسترسی به تالاب کیاشهر

 

هزینه هر قایق 50 هزار تومان می باشد.

آدرس و نقشه دسترسی به دریاچه سقالکسار

 

آدرس و نقشه دسترسی به جنگل و ساحل گیسوم

آدرس و نقشه دسترسی به ماسال و ییلاق اولسبلانگاه

در ماه های پاییزی و سرد سال حتما از بی عیب و نقص بودن خودرو، داشتن زنجیر چرخ، وجود ضد یخ در رادیاتور اطمینان حاصل کنید. همچنین در جاده های ییلاقی با احتیاط برانید!

آدرس و نقشه دسترسی به روستای سیاه درویشان و اسکله برادران داوطلب و رستوران ماه تی تی

پیشنهاد می کنم برنامه صبح تا بعد از ظهر برای این مسیر در نظر بگیرید و صبحانه و ناهار را در این رستوران میل کنید. همچنین بین زمان صبحانه و ناهار می توانید با قایق به بازدید جنوب تالاب انزلی بروید و از یا از مناظر اطراف روستا لذت ببرید!

 

 

در گذشته تکه هایی از روحمان را در نقاطی از شهرها به جای گذاشته بودیم :

قسمتی را در کوچه پس کوچه های پاتایا ؛

قسمتی را در اعماق دریای زلالِ آندامان و خلیج زیبای مایا ؛

قسمتی را در سنترام کوش آداسی ؛

قسمتی را در کوتا و جیمباران جزیره بالی ؛

قسمتی را بر فراز آسمان رنگارنگ اولودنیز و غروبهای زیبایش ؛

قسمتی را در مسجد بزرگ و سفید رنگ شیخ زاید ؛

قسمتی را در چشمه های آبگرم و سرد مرتضی علی طبس ؛

قسمتی را در جزیره کوچک و نُقلی در مجمع الجزایر مالدیو ؛

و حالا قسمتی دیگر را در روستای سرسبز و بکر سیاه درویشان می گذاریم و به خانه برمی گردیم. بهانه ای باشَد تا دوباره شعله سفری تازه در وجودمان زبانه بکشد...

 

در کمال صلح و صفا پیروز باشید.

دیماه 97

نویسنده : مجید میرزادی

تمامی مطالب عنوان شده در سفرنامه ها نظر و برداشت شخصی نویسنده است و وب‌ سایت لست سکند مسئولیتی در قبال صحت اطلاعات سفرنامه ها بر عهده نمی‌گیرد.