Close

استانبول. رویای شیرین، کابوس تلخ

3.9
از 28 رای
استانبول، رویای شیرین یا کابوس تلخ؟ +تصاویر دیگر قسمت ها

استانبول

رویای شیرین، کابوس تلخ

ترکیه، بعد از مالزی و سنگاپور سومین کشور خارجی بود که بهش سفر کردیم. برنامه ریزی برای این سفر برای ما که تو شک نوسانات ارزی بودیم 1 سال و نیم طول کشید. اما وقتی مطمئن شدیم که از دلار 3500 تومنی خبری نیست تصمیم گرفتیم و اولین سفر خارجی با دلار 11 تومنی رو برنامه ریزی کردیم.

در مورد بهترین زمان سفر به استانبول ، با توجه به هدف شما از سفر، تاریخ های مختلفی هست و برای ما که قصدمون خرید نبود و بیشتر گشتن و شهر برامون مهمه طبیعتا آب و هوا مهم ترین فاکتور سفر هست. تو سرچ های مختلف خوندم اردیبهشت و مهر ماه، استانبول بهترین هوارو داره و علیرغم اینکه آف ها تموم شدن و گزینه خرید از روی میز حذف میشه، اما هوای معتدل و بهاریش باعث میشه سفر لذت بخشی داشته باشید. ما سفرمون رو برای هفته سوم مهرماه برنامه ریزی کردیم اما من مطمئنم که این حرف رو مردم ترکیه از خودشون دراوردن که مطمئن باشن تو همه ی سال توریست دارن. چون استانبول اصلا تو مهر ماه آب و هوای بهاری نداره. مهرماه اونجا هوا سرده. کاملا سرد...

با مقایسه قیمت بلیط و هتل و قیمت گرفتن از آژانس های هواپیمایی و ساعت پروازی های بدشون، به این نتیجه رسیدیم که بهتره خودمون از سایت های داخلی خرید بلیط هواپیما و رزرو هتل رو انجام بدیم. بلیط هواپیمارو برای روز 16 مهر و برگشت 22 مهر و پرواز صبح به شب نفری 2080 مرداد ماه خریداری کردیم که بعدا متوجه شدیم که خیلی کار خوبی کردیم چون نزدیک پرواز ما قیمت بلیط هواپیما تا 4 میلیون بالا رفته بود.

و بعد از یک ماه خوندن تمام کامنت های سایت بوکینگ و تریپ ادوایزر و ریویوهای گوگل(که از همه بهتر و مفیدتر بود) هتل مرکیور تکسیم استانبول رو انتخاب کردیم. 6 شب به قیمت 6580000 تومان.

قبل از سفر تعداد زیادی سفرنامه خوندم و برنامه ریزی دقیق از مکان های دیدنی و آدرس و دسترسی مترو و اتوبوس و حتی رستوران هایی که هر روز میخواستیم غذا بخوریم تهیه کردم تا چیزی از قلم نیفته.

یکی از توصیه های دوستانی که قبلا به این سفر رفته بودند این بود که با چمدان خالی به سفر برید و لباس هایی که لازم دارید از اونجا بخرید. اما ما که قصد خرید نداشتیم یک چمدان لبالب از لباس با خودمون بردیم که لباس مناسب هر روز و هر گردشی رو داشته باشیم.

بالاخره روز موعود فرارسید. پرواز ما ساعت 8 صبح از فرودگاه امام خمینی بود. ساعت 4:30 با اسنپ به فرودگاه رفتیم و به موقع رسیدیم. به خاطر نزدیک بودن به ایام اربعین و زیاد بودن تعداد پروازهای نجف، فرودگاه شلوغ تر از انتظار ما بود. اما مراحل گرفتن کارت پرواز و چک پاسپورت به سرعت انجام شد و به سالن ترانزیت رفتیم و به عنوان دو نفر خوشخواب یک ساعتی راحت خوابیدیم. حسابی ذوق و شوق داشتم. به محسن گفتم الان اینجا حسابی خوشحالیم، هفته دیگه این موقع سفر تموم شده و داریم دپرس برمیگردیم خونه. گفت فرودگاه کلا اینجوریه دیگه...

"دنیا خیلی کوچکتر از آنی ست که فکر میکنیم، وگرنه چطور ممکن است بهترین و بدترین جایش یک نقطه باشه؟!  این فرودگاه لعنتی"

1-2448x1381.jpg

خوشبختانه پرواز سر موقع انجام شد. بلافاصله بعد از بلند شدن هواپیما و خوردن صبحانه، بالش و چشم بندهای خواب دادن که بسیار حرکت به جایی بود و باعث شد پرواز بسیار راحتی داشته باشیم.

2-2448x1381.jpg

در طول مسیر یک قله خیلی بلند و پر از برف دیدیم که با اینکه اسمش رو نمیدونستیم اما دیدنش از اون ارتفاع خیلی جالب بود.

3-2448x1949.jpg

3.5 ساعت بعد هواپیما به فرودگاه بزرگ و جدید استانبول نزدیک شد اما هر چی بیشتر به زمین  نزدیک میشد من ناراحت و افسرده تر میشدم. باران بسیااار شدید میبارید و باد انقدر شدید بود که پرسنل فرودگاه به سختی روی باند کاراشونو انجام میدادند. همون موقع دمای هوا 13 درجه اعلام شد که مارو غافلگیر کرد. بارها دمای هوارو تو سایت های مختلف چک کرده بودم و انتظار نداشتم تو روزهای حضور ما دما کمتر از 18 درجه باشه، اما بود. سویی شرت هامونو از کوله پشتی دراوردم و آینده نگریمو به رخ محسن که بارها گفته بود لازم نیست با خودت سویی شرت بیاری کشیدم و از هواپیما پیاده شدیم. فرودگاه استانبول بزرگ بود. انقدر بزرگ که طی کردن فاصله هواپیما تا سالن تحویل بار خسته کننده شده بود. اما بالاخره به سالن تحویل بار رسیدیم و چمدانمون جزو آخرین چمدان ها و زمانی که تقریبا همه همسفرها رفته بودن و کم کم داشتیم نگران نبودنش میشدیم، رسید. همونجا به محسن گفتم خدا به خیر بکنه!!!

یه نکته جالبی که تو سفر به استانبول بهش برخوردم این بود که برخلاف خوانده های من، همه تو استانبول انگلیسی بلد بودند (به جز 2 تا راننده روز آخر که بعدا در موردشون صحبت میکنم) از پلیس و نگهبان گرفته تا کارکنان رستوران و فروشنده های دکه های بلال و بلوط کبابی.

فاصله فرودگاه استانبول تا شهر زیاده و این مسیر مترو نداره. اما اتوبوس هایی به نام هاواتاش از فرودگاه به سمت میدان های اصلی شهر مثل تکسیم و سلطان احمد وجود دارن. کرایشون هم بر حسب مسیرشون متفاوته. ما با سوال پرسیدن از نگهبان ها محل قرارگیری اتوبوس های هاواتاش رو پیدا کردیم. برای سوار شدن به اتوبوس هم میتونید از استانبول کارت استفاده کنید و هم از دکه بلیط فروشی بلیط تهیه کنید که ما همین کارو کردیم و 2 بلیط به قیمت 18 لیر خریدیم.

4.jpg

5.png

این اتوبوس ها شبیه اتوبوس های بین راهی خودمون هستن. خیلی نو و تر و تمیز . موقع سوار کردن چمدان ها بهمون رسید دادن که موقع تحویل گرفتن هم خیلی سفت و سخت کنترلش میکردن.

6.png

فاصله فرودگاه تا میدان تکسیم با توجه به ساعت های مختلف و وضعیت ترافیک تفاوت داره. اما ما حدودا 40 دقیقه ای به میدان تکسیم رسیدیم. موقع حرکت اتوبوس خیلی ذوق داشتم که قراره خیابان های استانبول رو ببینم اما بعد از حرکت اتوبوس اولین چیزی که به نظرم رسید این بود که این خیابان ها چه قدر با خیابون های تهران متفاوت نیست!!!

شاید چون سفر قبلی ما به سنگاپور بود انتظار مدرنیته بیشتری داشتم. اما در کل خیابان های استانبول خیلی به خیابان های تهران شبیه بود. اتوبوس ها به مقصد تکسیم شمارو روبروی هتل پوینت پیاده میکنن.

7-1-2448x1377.jpg

 موقع پیاده شدن از اتوبوس باران خیلی کمتر شده بود. قبلا مسیر هتل پوینت تا هتل مرکیور رو با گوگل مپ چک کرده بودیم و چون موقعیت جغرافیایی شهر هنوز تو دستمون نبود عقلمونو دادیم به گوگل مپ و اون بزرگوار هم حسابی مارو با دو تا چمدون تو کوچه های پر فراز و نشیب استانبول چرخوند(موقع برگشت فهمیدیم که مسیر مستقیم و سر راستی هم وجود داشته که گوگل خواسته کوتاه ترش کنه و پیچوندتش) به هتل رسیدیم. لابی بزرگی نداشت اما فضا گرم و صمیمی بود.

7-2-2448x1381.jpg

7-3-2448x1381.jpg

7-4-2448x1381.jpg

رسپشن ها یک خانم و آقای بسیار خوش برخورد بودند که انگلیسی رو با اکسنت عالی صحبت میکردند. ما ساعت 12 به هتل رسیده بودیم و خواهش کردیم که در صورت امکان اتاق رو تحویل بگیریم که با خوشرویی قبول کردن و اتاق 118 در طبقه اول رو به ما دادن (هتل کلا 6 طبقه بود) گشتی تو اتاق زدم و بعد از بو کردن حوله و ملحفه ها (به عنوان یه وسواسی) با خوشحالی گفتم محسن من تمیزی هتل رو که دیدم از انتخابش مطمئن شدم که با قاطعیت این جمله رو تکرار کرد:

"من تا صبحانه نخورم در مورد هیچ هتلی نظر نمیدم" بنابراین نظر قطعی در مورد هتل به صبح فردا موکول شد

8-2448x1377.jpg

9-2448x1381.jpg

10.jpg

10-2-2448x1381.jpg

10-4-2448x1381.jpg

10-3-2448x1381.jpg

نمای خیابان روبروی هتل از داخل اتاق

11-2448x4336.jpg

برنامه ما برای روز اول این بود که به خیابان استقلال بریم. از کلیسای سنت آنتونی که اواسط خیابان استقلال هست بازدید کنیم و موقع غروب به برج گالاتا برسیم و بتونیم غروب آفتاب رو بالای برج ببینیم. حتی ساعت غروب آفتاب و یک ساعت زمان اضافی برای صف احتمالی خرید بلیط در نظر گرفته بودم. قرار بود نهار و شام رو هم تو خیابون استقلال بخوریم. وقتی از در هتل بیرون اومدیم متوجه شدم که کلا برنامه هامون کنسل شده. بارون به قدری شدید بود که به سختی جلومونو میدیدم و باد از اون شدیدتر. به طوری که اصلا امکان باز کردن چتر نبود. هتل ما ده دقیقه تا میدان و مترو تکسیم پیاده روی داشت. خیابان هم شیب ملایمی داشت و حتی اگه با بچه کوچیک و کالسکه هم این هتل رو انتخاب کنید بالا اومدن از شیب براتون سخت نخواهد بود.

همیشه فکر میکرم اولین باری که میدان تکسیمو میبینم هوا روشن و گرمه. آفتاب به مجسمه سیاه وسط میدان میخوره و باعث درخشیدنش میشه. کبوترها تو آسمون پرواز میکنن و من و محسن دست در دست هم دور میدان میچرخیم. اما واقعیت 180 درجه با رویاهام فرق میکرد. باد داشت سرم رو از جا میکند و این برای من که سینوزیت دارم خیلی بده. پیشونیم یخ کرده بود. بارون به شدت  میبارید. پاچه های شلوارم تا زانو خیس شده بود. سردم بود.گوشام درد میکرد. همه برنامه هام به هم ریخته بود و خلاصه تو نحس ترین حالت ممکن خودم بودم و ترکش این نحسی یکی دو باری به محسن که داشت با خونسری تمام، نرخ چنج پول تو صرافی های مختلف رو چک میکرد برخورد کرد که البته به عنوان یک شیرازی آرام، خیلی خوب شرایط رو مدیریت کرد (جا داره همینجا ازش تشکر کنم)

خیابان استقلال بارانی

12-1998x1123.jpg

با نرخ نسبتا بدی 200 دلار چنج کریم و تصمیم گرفتیم به مک دونالد روبروی مترو تکسیم بریم و نهار بخوریم تا شاید بعد از نهارمون معجزه اتفاق بیفته و کمی از شدت باد و بارون کم بشه.

چند دقیقه ای به منوی رنگارنگ و شلوغ پلوغ مک دونالد نگاه کردیم و غذامونو سفارش دادیم و قیمت غذا مثل همیشه با محاسبات ما فرق داشت ( مطمئنم یه روز این دنیارو ترک میکنم در حالی که نفهمیدم تغییر قیمت برگرهای مک دونالد با سایزهاشون چطوریه)

13.jpg

ساندویچ های کوچیک اما خوشمزمونو خوردیم . کارکنان مغازه همه لباس های بافت ضخیم و کاپشن های تپل پوشیده بودن که خبر از این داشت که هوا قرار نیست خوب بشه.

سعی کردم با خوشبینانه ترین حالت ممکن به موضوع نگاه کنم و به محسن گفتم به نظرم ما خیلی خوش شانسیم که میتونیم خیابون استقلال رو پاییزی ببینیم و زیر بارون قدم بزنیم. به عنوان پایه ترین همسفر دنیا لبخند زد و حرفمو تایید کرد.

"باران برای ما آدم‌های معمولی است. آدم‌هایی که قلب‌هایی بزرگ و دلخوشی‌هایی کوچک داریم."

اما به محض خارج شدن از رستوران تمام تئوری هام در مورد خوش شانسی به یک باره رنگ باخت و به سرعت به طرف پله های مترو دویدم تا از باد و بارون در امان باشم. امکان پذیر نبود. باید برنامه رو جایگزین میکردیم. تنها جایی که میشد این ساعت های سرد رو توش سپری کرد مرکز خرید بود. تو سفرنامه ها تعریف اوتلت اولویوم رو خونده بودم که سه شنبه ها اجناسش تخفیف بیشتری داشت و اتفاقا اون روز هم سه شنبه بود. با خرید استانبول کارت و شارژش به سمت مرکز خرید اولویوم حرکت کردیم. ما برای خرید استانبول کارت جلو دستگاه زرد رنگ و بزرگش ایستادیم و همینجوری با تعجب نگاهش کردیم تا یه نفر به کمکمون اومد و برای اولین بار این کار رو برامون انجام داد. اما شارژ کردنش کار خیلی ساده ای هست . تنها نکتش اینه که کارتتون رو سریع از روی دستگاه بر ندارید. صبر کنید بعد از اینکه شارژکارت انجام شد کارت رو بردارید. برای رسیدن به مرکز خرید اولویوم اول از ایستگاه تکسیم به ینی کاپی و بعد با عوض کردن خط از ینی کاپی به ایستگاه کازلی چشمه رفتیم.(مسیریابی تو استانبول خیلی راحته. فقط کافیه یه پرینت از نقشه مترو همراهتون باشه!!!)

مرکز خرید اولویوم حدودا 10 دقیقه ای تا ایستگاه مترو فاصله داشت. وقتی از مترو پیاده شدیم بارون کمتر شده بود اما هوا همچنان سرد بود.

14-1998x1123.jpg

اولویوم مرکز خرید خیلی بزرگ و شلوغی بود. چون روز سه شنبه و حراجشون بود تمام مغازه ها رگال هایی رو بیرون مغازه گذاشته بودن و یک سری از اجناس رو با قیمت پایین تر میفروختن. اونجا اصلا احساس غربت نمیکنید. روز سه شنبه تقریب 80درصد مشتری ها ایرانی بودن. البته تخفیف ها مختص برندهای کمترشناخته شده ترک بودند وگرنه برندهای مطرح تخفیف ویژه ای نداشتند . ما چون مرکز خریدهای دیگرو سر نزده بودیم و قصد خرید نداشتیم کمی سرسری تو پاساژ چرخیدیم وحقیقتا من فکر میکردم آف های اونجا هم مثل آف های خودمون تو ایران حالت فورمالیته داره و قیمت فروش اجناس همون قیمت واقعیشون هست (البته بعدا فهمیدم که اشتباه میکردم و روزهای سه شنبه تو این مرکز خرید قیمت ها واقعا خوبه) محسن هم از یه کتونی آدیداس خوشش اومد که نخرید و بعدا پشیمون شد و ما مجبور شدیم یه روز دیگه دوباره به اولویوم بریم.

15-2448x4352.jpg

طبقه سوم مرکز خرید فودکورت بزرگش بود که ما برای خوردن غذا رفتیم و از نمایندگی پیدم، یه پیده گوشت خوشمزه سفارش دادیم. بعد از غذا هم چای و دسر خوشمزه ترکی یعنی کونفه سفارش دادیم. در مدت یک هفته ای که استانبول بودیم سعی کردیم خوراکی های مختلفی رو امتحان کنیم و به نظرم خوشمزه ترینشون کونفه بود و البته کونفه پیدم جزو بهترین هاست.

16.jpg

17-2448x4352.jpg

کم کم پاساژ داشت تعطیل میشد که تصمیم گرفتیم به طبقه زیر همکف هم سری بزنیم که من چشمم خورد به برند محبوبم ازدیلک که اتفاقا اجناسش رو حراج کرده بود. چند تا حوله با قیمت بسیار خوبی خریدم و به سمت میدان تکسیم برگشتیم.

تصمیم داشتیم کمی در خیابان استقلال قدم بزنیم. باران بند اومده بود. هوا سرد ولی مطبوع بود. تو کاپشنم مچاله شدم و دست در دست همسفر ابدی به راه افتادیم.

"مرا به یاد خیابانی بینداز

پر از پاییز

و مردی که

دست هایم را به مهر می گرفت"

تصورم از خیابون استقلال چیز دیگه ای بود. انتظار داشتم باصفاتر باشه و خارجی تر.

به خیابون که نزدیک میشدی آشناترین بویی که به مشام میرسید بوی سیگار بود. انگار به آدم ها گفته بودن اگر سیگار نکشید نمیتونید تو خیابون راه برید. به شکل اغراق شده ای زن و مرد پشت هم سیگار روشن میکرن مخصوصا خارجی ها. چرا همیشه فکر میکردم آمار مصرف دخانیات تو ایران زیاده؟؟؟

خیابان استقلال پر از خواننده های دوره گرده. اما نه اونطور که انتظار داشتم و تو سفرنامه ها خونده بودم.

خواننده های خیابان استقلال متکدیانی بودند که نه هنر نواختن داشتند و نه صدای خواندن. و ایستاده تماشا کردنشون نه ایستادن به احترام هنر بود و نه تماشای ذوق و خلاقیت. انسان های رنج کشیده ای بودن که برای سکه ای خودشون رو روی سنگ های سرد کف خیابون انداخته بودند و برای جلب توجه عابرها صدایی تولید میکردن. یک نفرشون یه خانومی بود که به یه زبانی بین ترکی و عربی یه جور مویه ی خاص میخوند. نمیفهمیدم چی میگه اما هر بار که تو اون چند شب از کنارش رد شدم، سوز صداش چشمامو پر میکرد.

19-1998x2162.jpg

 و دیگری پیرزنی ترک با لباس قرمز که به ناشیانه ترین حالت ممکن دایره زنگیش رو تکون میداد.

new.png

"تو بخند و بنواز بانو.

هوای کشورهای هیچ کداممان بهتر نخواهد شد

تف به مرزهای بی نهایت بدبختی"

دو طرف خیابون هم پر بود از مغازه. برندهای معروف تر و نسبتا آشنا مثل ال سی و کوتون و دی فکتو. قیمت ها هم که تو تمام نمایندگی ها یکی هست و چون هوا سرد بود تمام اجناس مغازه ها لباس های زمستونی بود که خیلی انگیزه خرید ایجاد نمیکردن و قیمت ها به نظر من بالا بود. تا میانه های خیابان استقلال رفتیم و موقع برگشت از یکی از مغازه های میدان تکسیم شاورما خریدیم که خوشمزه بود.21-2448x4352.jpg

به هتل برگشتیم تا چای داغ و دوش آب گرم سرمای اونروز رو از بدنمون بیرون کنه.

نمای بیرونی هتل مرکیور تکسیم استانبول

21-2-2448x1381.jpg

با اینکه اتاق ما طبقه اول بود اما هیییییچ صدایی از خیابان روبرو که نسبتا پر تردد هم بود به گوش نمیرسید. چای خوردیم و خوابیدیم به این امید که روز دوم سفر هوا آفتابی باشه.

 

روز دوم(چهارشنبه):

روز دوم رو با تب و گلودرد شروع کردم. باد و بارون دیروز کار خودش رو کرده بود. خوشبختانه با خودم دارو برده بودم. صبحانه هتل خوب و خوشمزه بود. صبحانه گرم و سرد و نوشیدنی و میوه که هر روز هم تنوع داشت. یه نکته جالب تو صبحانه هتل مرکیور این بود که هر روز یکی از دسرهای معروف ترکیه تو صبحانه بود. مثل سولتاچ و کونفه و لوکوم.

23.jpg22.jpg

24-2448x1377.jpg

 

کنار سالن صبحانه یه سماور بزرگ با استکان های کمرباریک، که برای من عاشق چای، هیجان انگیزترین قسمت صبحانه محسوب میشد.

25-1998x1123.jpg

به محض خروج از هتل شروع کردم به بالارفتن از شیب ملایم خیابون برای رسیدن به میدان تکسیم که محسن جمله ای گفت و تمام جهت یابی های من رو برای پیدا کردن مسیر تو استانبول تغییر داد:

"یه شیرازی هیچ وقت از شیب بالا نمیره. من از شیب فقط میرم پایین!!!!"

به این ترتیب تمام روزهای بعد موقع خروج از هتل شیب رو به پایین خیابون رو در پیش میگرفتیم تا به اسکله و ایستگاه کاباتاش برسیم و برای برگشت از میان تکسیم به سمت هتل برمیگشتیم. و به این ترتیب بود که تمام مدت سفر در خیابان های پر شیب استانبول مسیر ما همیشه سرازیری بود.

مسیر سرپایینی برای رفتن از هتل به ایستگاه و اسکله کاباتاش

26-2448x4336.jpg

27-2448x4336.jpg

روز دوم رو به گشت و گذار در محله سلطان احمد اختصاص داده بودیم. چهار تا دیدنی معروف این منطقه مسجد ایاصوفیه، مسجد سلطان احمد، کاخ توپکاپی و آب انبار باسیلیکا هست که من انقدر رو زیبایی هر کدوم حساب کرده بودم که دو تاش رو برای یک روز و دوتای دیگرو برای روز دیگه برنامه ریزی کردم(شما اشتباه من رو تکرار نکنید. یک روز برای همش کافیه. اونقدرها هم دیدنی نیستن!!!!!)

قرار بود یکبار کاخ توپکاپی و آب انبار و بار دوم که به میدان سلطان احمد اومدیم از ایاصوفیه و مسجد آبی دیدن کنیم.

یه نکته جالب در استانبول تعامل بسیار خوب حیوانات با هم و انسان هاست. جای جای شهر پر هست از سگ و گربه های نسبتا بزرگ که بدون استرس و نگرانی در حال آفتاب گرفتن هستن.

28-1998x1123.jpg

برای رسیدن به محله سلطان احمد از ایستگاه کاباتاش به ایستگاه سلطان احمد رفتیم. ساعت بازدید از کاخ توپکاپی 9 صبح هست و ما هم راس ساعت 9 جلوی در بودیم. برای همین خبری از صف و ترافیک نبود. بدون معطلی بلیط گرفتیم و وارد مجموعه شدیم. نفری 72 لیر بدون بازدید از حرمسرا

29.jpg

کاخ توپکاپی توسط سلطان محمد دوم ساخته شده و به مدت 3 قرن، مرکز سیاسی امپراتوری عثمانی بوده و 25 سلطان عثمانی در اون زندگی کردند. علاوه بر اون  محل سکونت سلاطین عثمانی، حرم سرا و دادگاه عثمانی و مرکز مدیریت حکومت هم بوده. امروزه هم چهار بخش اصلی برای بازدید داره که شامل کاخ اصلی و حرمسرا و موزه اشیا اسلامی و موزه اسلحه هست.

در مجاورت درهای ورودی اشعاری به زبان فارسی نوشته شده بود

30-2448x4352.jpg

31-2448x4352.jpg

32-1998x1123.jpg

اگر بخوام صادقانه در مورد کاخ توپکاپی نظر بدم باید بگم همینطور که تو حیاط های تو در توش قدم میزدم منتظر بودم که به کاخ اصلی برسیم. یه کاخ بزرگ و باشکوه. با سقف خیلی بلند. با سنگ بری و کاشی کاری های بی نظیر که کلاه از سرم بیفته. اما به انتهای آخرین حیاط و منظره زیبای دریای مرمره رسیدیم و کاخ رو ندیدم. چون اصلا همچین کاخی وجود نداشت...

کاخ توپکاپی مجموعه ای بود از اتاق ها و سالن های نه چندان بزرگ که نه با شکوه بودن و نه تزئینات زیبایی داشتن. زیباترین بخش کاخ توپکاپی دیدن آب های نیلگون تنگه بسفر از ارتفاع آخرین حیاط بود و بس!!!!

33-1998x1123.jpg

34-2448x4352.jpg

35-1998x1123.jpg

36-1998x1123.jpg

این تصویر کاشی کاری و مبلمان یکی از زیباترین بخش های کاخ توپکاپی هست

37-1998x1123.jpg

بعد هم به دیدن موزه اشیا اسلامی رفتیم. عصای حضرت موسی، شمشیر حضرت علی، لباس حضرت فاطمه و امام حسن و .... که نمیدونم چه قدر واقعی بودن، اما به هرحال دیدنشون همراه با صدای صوت قرآن یه قاری خوش صدا برای من خیلی لذت بخش بود.

منو یاد بچگی هام مینداخت. یاد اون موقعی که هنوز دین و دنیامونو ازمون نگرفته بودن!!!

عکسبرداری داخل موزه ممنوع بود

ورودی موزه اشیا اسلامی

38-2448x4352.jpg

بعد هم به دیدن موزه اسلحه رفتیم. تعداد زیادی از انواع خنجر و تفنگ های نفیس که من چون به دیدنشون علاقه نداشتم برام خسته کننده بود اما اگر به این سبک از وسایل علاقه داشته باشید دیدن این همه خنجر و شمشیر و تفنگ زیبا میتونه ساعت ها براتون سرگرم کننده باشه.

تصویر پایین یکی از زیباترین دیوارهای کاخ توپکاپی هست که توریست های شرقی برای عکس گرفتن باهاش یه صف طولانی تشکیل داده بودن.

39-1998x1123.jpg

40-1998x1123.jpg

یه عنوان یک ایرانی با دیدن این دیوار اولین چیزی که به نظرتون میرسه این هست که داشتن جایی رو کاشی میکردن، یه سری کاشی اضافی اومده و با خودشون گفتن بچسبونیم رو این دیوار، خالی نباشه!!!  نه از هارمونی خبری هست ، نه تقارن و نه تئوری رنگ.

این دیوارو مقایسه میکنم با دیوارهای مسجد شیخ لطف الله و متأسف میشم. بعد نگاه میکنم به توریست های چینی و کره ای و فکر میکنم که اینا از بالای سر کشور ما گذشتن و به اینجا رسیدن و دیگه کار از تاسف میگذره و میخوام از غصه خفه بشم.

"ای غرق در هزار غم بی دوا، وطن"

البته مسئولین کاخ با من موافق نبودن و به شدت از کاشی کاری های ارزشمندشون محافظت میکردن. فاصله مجاز با کاشی ها انقدر زیاد بود که به سختی تونستم ازشون عکس بگیرم.

کاشی کاری های کاخ توپکاپی

41-2448x4352.jpg

کاشی کاری های عمارت عالی قاپو

42.jpg

کاشی کاری های استانبول و عالی قاپو. یکی با این فاصله برای دیدن و دیگری زیر پای مسافران. این دو عکس رو به فاصله 6 ماه گرفتم.

 

این هم یک دیوار تزئین شده به روش تنگ بری در کاخ توپکاپی و مقایسه آن با تنگ بری های عمارت عالی قاپو

43-2448x4352.jpg

عالی قاپو

44.jpg

موقع خروج از کاخ به فضایی رسیدیم که تعدادی اشکال سنگی و ستون و سرستون رو بدون محافظت تو باغچه قرار داده بودن، بدون هیچ توضیحی. برام جالب بود که برای دیدنش از ما پول نخواستن.

45-1998x1123.jpg

موقع بیرون اومدن یه صف بسیااااار طولانی برای خرید بلیط تشکیل شده بود و من باورم نمیشد ما صبح انقدر راحت بلیط گرفتیم و زمانی که کاخ خلوت بود ازش دیدن کردیم.

46-1998x1123.jpg

در مسیر رسیدن به آب انبار باسیلیکا (کلا 2 دقیقه با هم فاصله داشتن) دو تا بلال کبابی خوشمزه خریدیم که طعم خوبش مرحمی باشه بر سوز دلمون. بلال های استانبول با بلال های ما فرق دارن. شیرین و آبدارن. حتی قبل از خوردن به محض اینکه تو دستتون بگیرید متوجه میشید که سنگین تر از بلال های ما هستن

47-2448x4352.jpg

  خرید بلیط آب انبار صف داشت، اما خوشبختانه به اندازه کاخ توپکاپی پرطرفدار نبود. بلیط خریدیم و از پله های آجریش پایین رفتیم.

این آب انبار رو1500 سال پیش رومی ها ساختن و مجلل ترین آب انبار امپراطوری روم به شمار میرفته. باسیلیکا 336 ستون مرمری به ارتفاع 9 متر داره که در 12 ردیف به طور منظم قرار گرفتن.

نورپردازی نارنجی و جالبی داره و شما فقط میتونید از مسیرهای مشخص به قسمت انتهای آب انبار برید.

این عکس رو از اینترنت گرفتم

48.jpg

دو سرستون قدیمی و غول پیکرِ مدوسا هم در انتهای این سرداب قرار داره.

در افسانه‌های یونان باستان، مدوسا دوشیزه‌ای بسیار زیبا با گیسوانی دلفریب بوده، به‌طوری‌که این زیبایی مغرورش میکنه. آتنا هم برای تنبیهش، موهاشو تبدیل به مارهایی کریه و چندش‌آور میکنه تا به زشت‌ترین و منفورترین موجود، یعنی یک گورگون تبدیل بشه. مدوسا در آخر توسط پرسئوس پسر زئوس کشته میشه.

برای من به عنوان یک غیر متخصص در زمینه هنر که صرفا چشمم ب تقارن عادت داره عجیب بود که چرا یکی از مجسمه ها عمودی و یکی افقیه و اندازه هاشون با هم فرق داره.حتی فکر کردم شاید سر ستون ها سه تا هستن و فقط دوتاشون قابل دیدن هستن برای همین با چراغ قوه گوشیم به پشت پرده ای که برای محافظت از قسمتی از انبار کشیده بودن سرک کشیدم اما خبری از سومی و تقارن نبود. سر ستون ها همون دو تا بودن.

49-1998x1123.jpg

50-2448x4352.jpg

بازدید از آب انبار نیم ساعت بیشتر زمان نمیبره. البته هواش هم یکم گرفته هست و بیشتر موندن میتونه تو نفس کشیدن آزار دهنده باشه.

از آب انبار بیرون اومدیم و به سمت کوفته فروشی معروف سلطان احمد که روبروی ایاصوفیه قرار داره رفتیم. غذا رو با نون سرو میکردن و میتونستید جدا برنج هم سفارش بدید که من برنج هم گرفتم. یه نکته جالب این بود که تو برنج رشته ریخته بودن. کباب ها مزه کباب کوبیده خودمون رو میداد و خوردنش مثل این بود که کباب کوبیده رو بدون گوجه و کره بخورید. طعم خاص و جدیدی نبود.

51-1998x1123.jpg

52.jpg

بعد هم برای استراحت به هتل برگشتیم که چای و دارو بخورم و یک ساعت خواب انرژی که به خاطر سرماخوردگی سریع تر تموم شده بود جبران کنه.

برنامه عصرمون بازدید از مرکز خرید جواهیر بود. جواهیر بزرگترین مرکز خرید اروپاست و دسترسی خیلی خوبی از میدان تکسیم داره. سوار مترو شدیم و دو ایستگاه بعد در ایستگاه شیشلی پیاده شدیم.

53-1-1998x1123.jpg

به محض ورود به پاساژ به هموطنانی برخورد کردیم که پلاستیک های بزرگ خرید دستشون بود و از ما آدرس لاکر پاساژ رو میخواستن. البته که ما نمیدونستیم لاکرها کجاست اما پیش خودم فکر کردم میشه یه چیزایی خرید.

53-2-2448x1377.jpg

جواهیر 6 طبقه بود و ما توی 2 ساعت تمام طبقاتشو گشتیم (به سرسری ترین حالت ممکن) و هیچی نخریدیم. اگر نظر منِ غیر لاکچری رو بخواهید تو جواهیر همه چیز گرون بود و تو تهران میشد با همون پول خرید بهتری انجام داد. بدون اینکه چیزی بخریم به فود کورت رفتیم تا شانسمون رو اونجا امتحان کنیم. منوی خوشرنگ و پیتزاهای بزرگ دومینوز رو انتخاب کردیم و دو تا پیتزای خوشمزه سفارش دادیم . بعد هم به نمایندگی اچ دی رفتیم و چای و دسر ومورد علاقم کونفه خوردیم.

54-2448x1381.jpg

55-2448x1381.jpg

56-2448x1377.jpg

کونفه خوشمزه ترین دسری هست که تو زندگیم خوردم و همش نگران بودم که تهران نتونم مشابهش رو پیدا کنم. برای همین از هر فرصتی برای خوردنش استفاده میکردم.

57-2448x1381.jpg

آشوب جهان و جَنگ دنیا به کنار

بُحران ندیدن تو را من چه کنم ..؟"

ساعت 10 موقع بسته شدن پاساژ بود و در حالی که کاملا سیر شده بودیم پرسیدم: محسن پیتزا و کونفه برای سرماخوردگی بد نیست که؟ خیلی قاطع گفت نه. چیزی ندارن که. حالا میریم هتل یه چای دیگه هم میخوریم که ادویش از بدنت خارج شه. چای و اسنیکرز آخر شب رو هم خوردیم به امید اینکه برای سرماخوردگی بد نباشه، اما بد بود و اونشب تا صبح سرفه کردم و خیلی بد خوابیدم.

58-2448x1381.jpg

روز سوم ( پنجشنبه):

روز سوم رو با خرید دارو از داروخانه کنار هتل شروع کردیم. یه ورق قرص سرماخوردگی و یه شربت آویشن 60 لیر. البته اگر درمانگاه میرفتیم میتونستیم بعدا از بیمه مسافرتیمون استفاده کنیم (این کار رو کوالالامپور انجام دادیم) اما نمیخواستیم برای یه سرماخوردگی ساده خیلی وقت بزاریم و نصف روز از دست بدیم. بعد هم برای بازدید از جزیره بویوک آدا راهی اسکله کاباتاش شدیم. ما یکم زود رسیده بودیم. هزینه رو با استانبول کارت پرداخت کردیم. ساعت حرکت کشتی های مختلف روی تابلویی جلوی اسکله نوشته شده بود.

59-2448x1377.jpg

60-2448x1381.jpg

اول روی عرشه نشسته بودیم تا از منظره لذت ببریم اما هوا خیلی سرد بود. بنابراین بعد از مدتی رفتیم داخل. نزدیک های رسیدن به جزیره دوباره روی عرشه رفتیم و از بیسکوییت های که همراهم آورده بودم به مرغای دریای دادم و عکس گرفتیم.

 

به اسکله بویوک آدا رسیدیم. قبلا تو سفرنامه ها خونده بودم که به محض رسیدن بلیط برگشتتون رو تهیه کنید ما هم برای تهیه بلیط رفتیم. اما خانومی که مسئول فروش بلیط بود به ما گفت الان برای برگشت بلیط نمیفروشیم و هروقت خواستید برگردید برای خرید بلیط بیاید.

ما هم حرف گوش کن، به میدان اصلی بویوک آدا رفتیم. میدان ساعت.

61-1998x1123.jpg

سه روش برای گشن در جزیره وجود داره. درشکه، دوچرخه و پیاده روی.

که طبق معمول چون خواستیم هیچ بخشی از زیبایی رو از دست ندیدم تصمیم گرفتیم پیاده جزیر رو بگردیم. توصیه‌م این هست اگر قصد پیاده روی ندارید از درشکه استفاده کنید. مسیر دور جزیره شیب زیادی داره. یا سربالایی هست و یا سرپایینی و موقع عبور کالسکه ها باید کنار خیابون توقف کنید چون بعضی جاها جاده باریک میشه. دوچرخه سوارها بیشتر راه دوچرخه هاشون رو با خودشون حرکت میدادن. یعنی تقریبا وضعیتشون مثل ما پیاده ها بود با این تفاوت که یه دوچرخه هم حمل میکردن.

این که بودن در بویوک آدا چه قدر میتونه لذت بخش باشه قطعا به روحیه افراد بستگی داره. اما برای من بعد از طی کردن یک چهارم مسیر خسته کننده شد.

دور جزیره پر بود از ویلا .که یکسری روی شیب رو به بالا و یک سری روی شیب رو به پایین ساخته شده بودن و تمام جاذبه گردشگری دیدن و گذشتن از جلوی در این ویلاها بود. البته ویلاهای زیبایی بودن و از گل های کاغذی برای تزئینشون استفاده شده بود. خوشبختانه هوا خوب و خنک بود و ما تونستیم سه ساعت پیاده روی کنیم. در صورتی که تابستان و هوا گرم باشه میتونه خیلی طاقت فرسا باشه. زیباترین قسمت این پیاده روی برای من گذشتن از میان یه جنگل بلوط بود.

62-1998x1123.jpg

63-1998x1123.jpg

64-1998x1123.jpg

65-1998x1123.jpg

66-1998x1123.jpg

67-1998x1123.jpg

68-1998x1123.jpg

69-1998x1123.jpg

70-1998x1123.jpg

بعد از اینکه دور جزیررو گشتیم برای خرید بلیط برگشت رفتیم و دیدیم اولین بلیطی که برای رسیدن به اسکله کاباتاش یا امین نونو وجود داره ساعت 4 هست. در صورتی که ما میخواستیم زودتر برگردیم. به میدان ساعت برگشتیم .کمی تو خیابان ها و بازار محلی و حوالی رستوران های بویوک آدا گشتیم و از بستنی قیفی های معروف بیوک ادا خوردیم که خوشمزه بود.

71-2448x1377.jpg

72-1998x1123.jpg

73-2448x1377.jpg

بعد هم با خرید دو تا بلیط روی صندلی های روبروی اسکله نشستیم و به دریا نگاه کردیم تا ساعت 4 بشه و سوار کشتی بشیم. ابتدا قصد داشتیم در برگشت از جزیره بیوک آدا به منطقه آسیایی بریم اما سرماخوردگی خیلی زودتر از حد معمول انرژی من رو گرفته بود. بنابراین تصمیم گرفتیم به هتل برگردیم و بعد از یه استراحت کوتاه برنامه شب رو بریزیم. ساعت 4 با کشتی بزرگتری از قبلی به هتل برگشتیم. هوا نسبت به صبح سردتر شده بود و ما تصمیم گرفتیم تمام مدت داخل کشتی باشیم. از اسکله کاباتاش با فونیکولر به میدان تکسیم رفتیم. از مک دونالد میدان تکسیم نهار خریدیم و به هتل رفتیم تا نهار دیر هنگام رو تو هتل بخوریم و عصر رو استراحت کنیم که شاید حالم بهتر بشه.

74-2448x1381.jpg

سفرنامه های مرتبط

نظرات کاربران (88 نظر)

× در حال پاسخ به:

ملیکا 28 مهر 1399 ساعت 04:10

سلام غزل خانم و اقا محسن عزیز
از خوندن سفرنامه شما که به زیبایی نوشته شده بود لذت بردم‌ حس تنفر شما رو از استانبول درک میکنم‌چند سال قبل سفری به استامبول داشتم که متاسفانه مقدارقابل توجهی از پولهام رو گم کردم هنوز نمیدانم گم کردم یا ازم دزدیدن هنوز بعد از چند سال نتونستم فراموش کنم بهر جهت موفق و موید باشین

مریم 18 مهر 1399 ساعت 02:16

با سلام
ممنون برای اشتراک سفرنامه جالبتون ولی من دوبار استانبول سفر کردم و عاشقانه استانبول دوست دارم البته که من هم مثل شما اهل موزه رفتن نیستم ولی خود شهر استانبول من رو شیفته خودش کرد
تجربه سفر شما درس بزرگی حداقل به من داد که در مسافرت تمام پول خودم رو خرج نکنم چون یادمه دفعه آخر ما موقع برگشت فقط بیست لیر تو‌ کیفمون. مونده بود :) الان که سفرنامه شما رو خوندم به همسرم گفتم وای اگر برای ما اتفاق می افتاد حتی پول برگشت هم نداشتیم

-nazarian 13 مهر 1399 ساعت 09:20

و این رو هم بگم که تجربیات تلخ شما از این سفر تجربه گرانبهایی برای دوستانی خواهد بود که این سفرنامه را خوانده اند و این از فواید اشتراک سفرنامه و خواندن آن خواهد بود
موفق باشید

-nazarian 13 مهر 1399 ساعت 09:17

درود سر کار خانم آشتیانی عزیز
مدتی بود سفرنامه نخونده بودم که عنوان کابوس تلخ شما باعث شد راغب بشم به خواندن و تشکر می کنم که با قلم خوبتان و تصاویر زیبا ما رو در سفر و تجربیاتتون شریک کردین . من به چند شهر ترکیه سفر کردم و هر بار آرزو کردم که ای کاش کشور ما نفت و گاز نداشت اما صنعت توریسم ما مثل ترکیه موفق بود و متوجه شدم که اونا چقدر برای آثار باستانیشان ارزش قایل هستند و چقدر هوشمندانه با ساخت سریال و ... می تونن در جذب توریست موفق باشن و ارز و ثروت رو وارد کشورشون کنن که ما با وجود داشتن جاذبه های بسیار صفر هستیم . و اینکه منظور از سفر تقریح ، لذت و ریلکس کردن هست که متاسفانه برای شما برعکس قضیه اتفاق افتاد و شاید همین باعث بشه که اون کشور براش نحث بشه اما هر جا ارزش دیدن دارد و در واقع دیدگاه افراد هم با یکدیگر متفاوت است .
امیدوارم که هموراه سفرتان همراه با شادی و سلامتی باشد

ترابیان 10 مهر 1399 ساعت 11:20

سلام
جدای از مشکلاتی که براتون پیش اومد و بسیار ناراحت کننده بود نحوا نگارش سفرنامه همراه با چاشنی اشعار زیبا و صمیمیت شما و همسرتون و نوع نگاهتون در برخوردتون با اتفاقات خیلی خیلی جالب بود
من چندین بار به استانبول رفتم و عاشقشم
ان شالله در سفرهای بعدی این مشکلات رو نداشته باشید .
خوش باشید

Ehsan 9 مهر 1399 ساعت 03:40

درودها
از این که ما رو در سفر خودتون شریک کردید ممنونم. برداشتها و مقایسه ها همیشه جزئی از سفر هستش و از این بابت حق طبیعیتون محفوظه. من تقریبا ۷ ماه پیش مشابه این سفر برام پیش اومد و برای برگشت به فرودگاه جدید می رفتم شاید باور نکنید از ۱۰ نفر پرسیدم و بلیطم رو به متصدی نشون دادم و با خود راننده هم به زبون بی زبونی حالی کردم که فرودگاه جدید می خوام برم و آخرشم توی گوگل سرچ کردم که مبادا اشتباه نره و آخرشم اشتباه .... نرفت خدا رو شکر فکر می کنم خستگی ناشی از سفر و همین طوری بیماری همسر باعث از بین رفتن تمرکزتون شده بود.
پنج سال پیش یه مورد دیگه برای من تو فرودگاه صبیحا پیش اومد. من کارت پرواز رو گرفته بودم ولی به دلایلی دیر به گیت رسیدم و پرواز رفته بود. خلاصه بعد از ساعتها معطلی توی فرودگاه مهر خروجم رو باطل کردند و دوباره مهر ورود به استانبول رو برام زدن. من به دفتر فروش ترکیش رفتم و بهشون گفتم که اولین پرواز رو برام رزرو کنن و با کمال تعجب گفتن تا دوشنبه پرواز خالی نیست و اون روز جمعه بود. القصه با هتل تماس گرفتم و جای خواب رو درست کردم و بعد از اون به متصدی فروش بلیط گفتم بده بلیطو و برای دوشنبه بلیط صادر شد ولی اون دو روز یعنی شنبه و یک شنبه جزء بهترین روزای سفرم بود.
خیلی براتون ناراحت شدم که لنقدر اذیت شدید ولی به هر حال اینم تجربه سفره و همینه که سفر رو خاطره‌انگیز میکنه.
انشالله دفعه بعدی تو فصل بهتر و با شرایط خیلی بهتری یه مسافرت درجه یک به استانبول داشته باشید.
استانبول برای من همیشه نوید سفرهای پر خاطره رو داشته.
انشالله همه دوستان لست سکندی از سفرهای پی در پی روزیشون باشه.

میثم 6 مهر 1399 ساعت 15:38

هر چی داخل سفرنامه حال شما گرفته میشد من خودم رو اونجا احساس میکردم حاله منم گرفته میشد انشاله سفرهای دیگه بهتون خوش بگذره

میثم 6 مهر 1399 ساعت 15:36

طبق چند سفرنامه ای که خوندم، استانبول بیشتر چیزهای تاریخی داره منم مثل شما فکر میکنم که استانبول زمانیکه لیر ارزون باشه برای تجربه خوبه

نازنین سجودی 6 مهر 1399 ساعت 14:51

البته یه نکته ی دیگه که تو کامنت قبلی از قلم افتاد :
چقدر زوج فوق العاده ای هستید
چقدر ارامشتون توی لحظات سخت ، صبوریتون ، احترامی که به خواسته ی طرف مقابل میذارید و خیلی نکات زیبای دیگه که شاید برای خودتون معمولی شده باشه ولی من با خوندن همین جملات عمق رابطه ی عاشقانه تون رو از تک تک کلمات حس کردم.
خوشبخت باشید همیشه

نازنین سجودی 6 مهر 1399 ساعت 14:40

ممنون از نوشتن این سفرنامه صادقانه
من چندین بار به استانبول سفر کردم
بار اول تنهایی رفتم و ده روز تو هاستل های این شهر سکونت داشتم از بدترین و بی کیفیت ترین هاستل خیابون استقلال تا یکی از بهترین هاستل های نزدیک به میدون تکسیم بانک هاستل معروف
و باید بگم بر خلاف تجربه ی شما چقددددررر من این شهر رو دوست داررررم
تو همون هاستل کوچک دود گرفته با چه عزیزانی از کشورهای مختلف دوست شدم که همه بارها و بارها به استانبول سفر کرده بودند چون جادوی این شهر کار خودش رو با دلهای اونها کرده بود.
من قبل از ترکیه به مالزی و تایلند و ارمنستان سفر داشتم ولی استانبول و کوچه پس کوچه هاش
استانبول و هوای لطیفش ، دریای زیباش و .. اصلا نمیتونم وصف کنم که چقدر دلم برای این شهر تنگ میشه
من از اثار تاریخی استانبول فقط دلمه باغچه رو رفتم و خیلی درگیر دیدن این مساجد و کاخ ها نشدم چون میدونستم که قطعا زیباترش در کشور خودمون هست.
ولی استانبول و مرغان دریایی اش استانبول کافه های بی نظیرش شب های پرشورش
نه نه، متفاوت با نظر شما " قطعا من عاشق این شهرم "
و باید بگم نوازندگان خ استقلال همه متکدی نیستند . من اونجا با دختر ایرانی دوست شدم که نوازنده ی کمانچه بود و با یک گروه برزیلی تو سال چندباری تو استانبول قرار میذاشتند که موسیقی ترکیبی بزنند و چقدر زیبا بود
و البته از این دست نوازندگان خوش ذوق تو استانبول کم نیستند. از افریقا و اروپا و ... میاند که تفاوت در هنر رو تو شهری که با اغوش باز همه ی تفاوت ها رو میپذیره، به نمایش بذارند. بلاخره موسیقی کلام بی کلام همه ی ادم های دنیاست.
براتون سفرهای بهتر و زیباتری رو همراه با سلامتی ارزو میکنم

حامد جواهری 5 مهر 1399 ساعت 20:24

سلام خانم آشتیانی سفرنامه جذابی داشتین با چاشنی شعر و ادب . تا نزدیکی های پایان سفرتان , مشابه همه سفر های استانبول دیگر , بازدید بود و مزه گردی و لذت بردن از دیدن مکان های جدید البته با طعم سرما . اما آخر کار , شوک بسیار بزرگی بود که من هم با خواندن متن دچارش شدم . یک اشتباه بسیار کوچک , خاطره شیرین یک سفر را برای شما به تلخی کشید. امیدوارم در سفر بعدی تان خاطره تلخ این سفر در ذهنتان کمرنگ تر شود.

پوریا اقتداری 5 مهر 1399 ساعت 14:33

با سلام. ممنون از نگارش سفرنامه شما. قطعا لحظات سختی در سفر داشتید آن هم در لحظات انتهایی سفر که متاسفانه خاطره تلخی از استانبول برای شما به جای گذاشته، امیدوارم چنین تجربه ای را دیگر تجربه نکنید. من خودم تاکنون به استانبول سفر نکردم اما تعاریف زیادی از آن شنیده ام. به نظر من استانبول بهشتی برای خرید و در کنارش کمی تفریح هست و با توجه به اینکه پروازهای ارزان قیمتی دارد و نیازی به ویزا ندارد تا این حد بین مردم ما محبوب شده و به جز این موارد جذابیت دیگری ندارد. دلیل اصلی تعریف های زیادی که از استانبول می شود این هست که اکثر کسانی که تعریف می کنند تجربه اولین سفر خارجی خود را با شما در میان می گذراند و تجربه زیادی از سفر تفریحی به دیگر کشورها را ندارند. با این حال اعتقاد دارم که هر کشوری ارزش یکبار سفر کردن را دارد.

(س. موسوی) mytripsvision 5 مهر 1399 ساعت 10:01

با سلام و احترام
واقعیت برداشت هر کسی از سفر بستگی به روحیه شخصی و اتفاق های پیش امده در سفر است، بیشتر سفر را به خاطر تجربه جدید باید انجام داد، متاسفانه شرایط به نحوی است که در کشورهای توریستی شما مجبور به هزینه هستید و این زیاد با جیب ما جور در نمیاید. در سفرهای زیادی که داشتم سعی کردم از محیط و فرهنگ و روابط و در مجموع جو آن کشور یا شهر استفاده کنم، وگرنه شما در همه جا می توانید خرید کنید
به هر حال اتفاق های ناگوار جزیی از سفر است و متاسفانه به علت محدودیت بودجه و نبود کمترین امکانات سفر مانند کارت بین المللی برای پرداخت، شما باید همیشه مواظب سلامتی و اتفاق های ناخواسته باشید. ایشالله در سفرهای بعدی ایام خوب و خوشی را تجربه کنید. همین سفر شما هم خود خاطره ای است که شاید دیگر تکرار آن ممکن نباشد. مانند همین کرونا که شما اگر بودجه هم داشته باشید ؛ نمی توانید به راحتی سفر کنید.
موفق و پیروز باشید

جواد 3 مهر 1399 ساعت 11:05

با سلام خدمت سرکار خانم
پایان سفر نامه واقعا عذاب آور بوده ولی در سفر پیش می آید تجربه هم بدون هزینه بدست نمی آید. بنده هم در مسافرت با خودروی شخصی در اردیبهشت 98 در مرز بازرگان مامورین ترکیه به خودروی من مشکوک شدن از ساعت 8 صبح الی 12/30 بردن ماشین به زیر دئستگاه ایگس ری و سکهای مواد یاب ووو خدا می داند چه استرسی را تحمل کردم و خانواده بی خبر از احوال چه حسی داشتن . ولی بالاخره به خیر گذشت و سفر ده روزه به سامسون و ترابزون با تمام اتفاقات روز اول بخیر گذشت.
ان شاالله بزودی سفری با خوشی و لب خندان به همراه همسرت داشته باشی.
با احترام جواد از تبریز

تهمینه م 2 مهر 1399 ساعت 09:05

غراله خانوم با احساس و با ذوق. نوشته های شما و متن ها و اشعاری که بسیار بجا و به موقع در بین آن ها گنجاندید، سفرنامه زیبای شما رو دلنشین تر کرده. به نظر شما در مورد شهری که به آن سفر کردید احترام میگذارم. از یک طرف مبهوت شعرهای قشنگتون شدم و از طرف دیگه میخکوب بدشانسی روز اخر سفرتون. من هم یک تجربه خیلی تلخ در پوکت داشتم که باعث شد برای اولین بار در اولین شب اقامتم در سفر به جای اینکه شاد و و خوشحال باشم دلم برای ایران تنگ بشه و احساس غربت شدید کنم. اینجور اتفاقات در تغییر احساس ما تاثیر گذارن. اما در مورد بیوک ادا و.... واقعا باهاتون موافقم. تمام احساستون برام شیرین بود و ممنونم از اینکه چنین سفرنامه زیبایی رو به ما هدیه کردین :)

مشاهده نظرات بیشتر