bn131.jpg

 

سفری متفاوت با طعم سیل به سواحل مکران-چابهار 1398

سفر نوروزی به هفت استان ایران و فرار از سیل پیش بینی نشده ی سال 1398.

 

نویسنده: لیلا موحدیان

 

هر سفر، تقدیری مخفی در خود پنهان کرده است که مسافر از آن بی خبر است.

 

روز اول

نوروز امسال قصد سفر به چابهار رو کردیم.بار و بندیل رو بستیم و 28 اسفند از تهران به سمت یزد حرکت کردیم. ناهار رو در کاشان خوردیم، در یک رستوران بین راهی ساندویچ گرفتیم و کمی قهوه و خوراکی برای تو راه خریدیم.یک شب رو در یزد گذروندیم و فالوده ی یزدی معروف اونجا رو خوردیم، فالوده شیر حسین؛فالوده ای که کاملا متفاوت با فالوده شیرازیه،دونه هایی شبیه برنج و پر از عطریات و تخم شربتی و بسیار خوشمزه و گرم، که با چند تکه یخ اونو خنک میکنی.

1.JPG

تصویر1-خرید بین راهی خوراکی های خوشمزه

2.1.JPG

تصویر2-فالوده یزدی معروف شیر حسین با اون تخم شربتی ها و خاکشیر کنارش

2.2.JPG

تصویر2.2-دکور میوه ای بسیار زیبای مغازه ی شیر حسین در یزد

2.3.JPG

تصویر2.3-فالوده ی معروف شیر حسین-یزد

 

بعد از خوردن فالوده،رفتیم میدان امیر چخماق و مراسم نوروزی اونجا رو شرکت کردیم و بعد هم شام رو توی رستوران های همون جا خوردیم و مقصد ما برای خواب هم امامزاده معروف یزد بودکه رفتیم چادر زدیم و قبلا هم چندین بار دیگه تو همین امامزاده شب رو به سر کردیم که هم تمیزه هم امکانات خوبی برای چادر زدن داره. از ابتدا بگم که قرارمون این بود که سفری خیلی ارزون داشته باشیم و تا جایی که میتونیم از کمپ های چادر برای شب استفاده کنیم و هزینه های اقامت رو از سفرمون حذف کنیم تا بتونیم شهرهای بیشتر و جاهای بیشتری رو ببینیم.

3.1.JPG

تصویر3-مراسم شب عید در میدون امیر چخماق یزد

3.2.JPG

تصویر3-شام شب اول زرشک پلو با مرغ در رستورانی کنار میدان امیرچخماق

 

 

روز دوم

از اونجایی که قبلا چندبار یزد اومده بودیم و مفصل همه جای یزد رو دیدن کرده بودیم قرارمون برای یزد فقط شب مانی بود به همین دلیل صبح زود بیدار شدیم و به سمت کرمان حرکت کردیم.تو راه یه صبحانه مفصل زدیم و حدود ساعت 2 ظهر به کرمان رسیدیم و مستقیم به دیدن میدان گنجعلیخان کرمان رفتیم و از مجموعه میدان و بازار و حمام اون دیدن کردیم و ناهار هم در یک فلافلی کثیف! اطراف میدون خوردیم.

4.JPG

تصویر4-لذت آشپزی کردن تو سفر که واقعا جذابه.

5.JPG

تصویر5-صبحانه ی دست ساز خودمون در حال آماده شدن

6.JPG

تصویر6-وسایلی برای خودکفایی بعضی وعده ها در طول مسیر!

7.JPG

تصویر7-فلافلی دور میدون بازار کرمان

 

آسمان صاف و آفتابی بود، مردم خاکی و ساده بودند، بام خانه ها کوتاه بود و خط آسمان شهر کوتاه بود،ابرهای بهاری رقیق آرام آرام در آسمان آفتابی در حال شکل گیری بودند.صدای موسیقی سنتی فضا رو پرکرده بود و منو به یاد بچگی هام و نوروز ها و عید و بوی عیدی و عید دیدنی انداخت.تکاپوی مردم برای شب عید در بازار کرمان دیدنی بود.اینجا بهار زودتر از بقیه جاها اومده بود!

8.JPG

تصویر8-نمایی سایه روشن از میدون گنجعلیخان کرمان در بهار 98

8-2.JPG

تصویر8-2 میدان گنجعلیخان بهار98

8-3.JPG

تصویر8-3 نمایی دیگر از میدان

9.JPG

تصویر9- تندیس گنجعلیخان در میدان

10.JPG

تصویر10-سفره هفت سین نوروزی در میدان گنجعلیخان

11.JPG

تصویر11-سفره هفت سین

15.JPG

تصویر15-سفالی های رنگی رنگی

15-2.JPG

تصویر15-2 بازار کرمان

15-3.JPG

تصویر15-3 زیبایی های سقف بازار

 

قرار بود امشب رو در کرمان بخوابیم و فردا صبح حرکت کنیم اما هوا بسیار سرد و جایی که امن و خوب باشه و معیارهای ما رو برای کمپ و چادر زدن داشته باشه پیدا نکردیم به همین دلیل راهی ماهان شدیم و شب رو در آستانه ی شاه نمعت الله ولی ماهان گذروندیم که بسیار دیدنی و روح انگیز بود. گوشه ی مقبره ساعت 8 صبح پیرمردی زده بود زیر آواز و مردم محلی برای زیارت و عیددیدنی صبح زود بعد از تحویل سالشون رو اومده بودن آستانه ی شاه شهرشون و عرض ارادت میکردن.

16.JPG 

تصویر16-شب شاه نعمت الله ولی ماهان

17.JPG

تصویر17-صبح شاه نعمت الله ولی ماهان

18.JPG

تصویر18-آستانه ی شاه نعمت الله ولی ماهان در نوروز98

 

صبح بیدار شدیم و مقبره رو دیدن کردیم و بعدش راهی باغ شاهزاده ماهان شدیم که همیشه دوست داشتم ببینم و فضای باغ بهاری و بسیار دلنشین بود.

19.JPG

تصویر19- ورودی باغ شازده ماهان

20.JPG

تصویر20-سر در ورودی

21.JPG

تصویر21-نمایی از حوض و پله های عمارت ورودی

22.JPG

تصویر22-نمای عمارت اصلی از سردر

23.JPG

تصویر23-جریان آب در حوض ها و آبراه ها

24.JPG

تصویر24-توی باغچه ها بهار اومده

25.JPG

تصویر25-فواره ها روشن اند

26.JPG

تصویر26-درخت های پشت باغ شکوفه دادن

27.JPG

تصویر27-تاریخچه ای مختصر از باغ

 

ساعت 11 صبح بعد از کمی خلوت در فضای دلنشین باغ شازده، به سمت شهداد حرکت کردیم و مقصد ما کویرش بود که قبلا در برنامه ایرانگرد،گزارش جواد قارایی از کویر شهداد و کلوت ها رو دیده بودم و آرزوم دیدن کلوت ها از نزدیک بود.

28.JPG

تصویر28-کلوت ها

29.JPG

تصویر29-کلوت ها

30.JPG

تصویر30-شترها

31.JPG

تصویر31-شترسواری

 

پیاده روی در کویر و آفرود سواری و شتر سواری از برنامه های کویر ما بود.بعد از تشنگی بسیار به فالوده فروشی که اونجا بود پناه بردیم و جان تشنمون رو با فالوده های کرمانیش تازه کردیم. از همونجا با آخرین درجه کولر ماشین، به سمت بم حرکت کردیم و مقصدمون برای شب مانی امشب بم بود.

شب حدود ساعت 8 به بم رسیدیم و بعد از گرفتن نقشه راهنمای شهر از کمپ میدان اول شهر، راهی ارگ جدید شدیم که من تصورم از ارگ جدید چیزی مثل ارگ باستانی بود اما با مصالح جدید، ولی وقتی رفتم دیدم منظورشون از ارگ جدید یه شهره که دست ساز و مصنوعیه مثل یک شهر عادی که همه امکاناتی داره و 15 کیلومتر هم خارج از شهر بم و در کنار جاده قرار گرفته و ورودی و سردر و نگهبانی داره و وارد شهر میشی و همه امکاناتی تو شهر هست، از دریاچه و امکانات تفریحی گرفته تا دانشگاه و بیمارستان!

بعد از دیدن ارگ و خوردن شام، یه پرس ماهی شیر در رستوران ارگ جدید که چندان هم با کیفیت نبود،تصمیم گرفتیم دوباره 15 کیلومتر رو برگردیم عقب و شب رو در خود شهر بم چادر بزنیم.یه پارک خیلی خوب کنار یادمان شهدای بم پیدا کردیم و بساط چادرمون رو به پا کردیم و از شدت خستگی متوجه نشدم کی خوابیدم و کی صبح شد.

 

 

روز سوم

صبح زود بعد از خوردن کیک و قهوه برای صبحانه، راهی ارگ باستانی شدیم و این اثر زیبا و دیدنی رو حدود 2 ساعت رفتیم تا بالاترین طبقه اش که طبقه حکومتی بود و در حین مسیر نکات جذاب ارگ و حادثه تلخ زلزله رو که با تصاویر و ماکت به نمایش در آورده بودند و سرگذشت این ارگ کهن سال رو دیدیم و از استواری اکنونش لذت بردیم.

32.JPG

تصویر32-ارگ بم

33.JPG

تصویر33-مسیر رسیدن به طبقات بالای ارگ

34.JPG

تصویر34-ماکت ارگ قبل از زلزله

35.JPG

تصویر35-رنگی های در طول مسیر

36.JPG

تصویر36-کافه هایی رنگی رنگی و با سلیقه

37.JPG

تصویر37-طاقچه ای در ارگ بم!

38.JPG

تصویر38- نمایی از ارگ بم بعد از زلزله

 

از نکات جالب این ارگ برای من قسمت سربازخونه اش بود که آکوستیک جالبی داشت به این شکل که یه سکو داخل حیاطش بود و فرمانده روی اون سکو قرار میگرفته و با صدای خیلی آرام و در گوشی به سربازها فرمان میداده ولی تمام سربازها در اتاق هاشون که چهارطرف حیاط بوده، صدای فرمانده رو بلند و واضح میشنیدن و برای تست این کار، خانمی از طرف میراث فرهنگی، چند دسته از مسافرها رو به دورترین نقطه ی حیاط سربازخونه میفرستاد که حدودا 100 متر تا سکویی که این خانم روش بود فاصله داشت و خیلی آرام کلمه ای رو به زبان میاورد و از اونها که 100 متر دورتر و آن طرف حیاط بودن میخواست که اون کلمه ای که شنیدن رو تکرار کنند و دقیقا اونها میشنیدن که خانم چی گفته.

39.JPG

تصویر39-سربازخونه و آکوستیک جالبش

40.JPG

تصویر40-سربازخونه ی ارگ بم

 

و نکته ی جالب دیگه برای من توی ارگ وجود عمارتی بود که تابستان نشین و زمستان نشین و حوض و باغچه داشت و همچنین مسجد و سایر فضاهای شهری داخل ارگ همه دیدنی بودند و از همه جذاب تر بخش حکومتی ارگ بود که کل شهر از اونجا دیده میشد.

41.JPG

تصویر41-حیاطی در داخل ارگ

42.JPG

تصویر42-کل ارگ و نخلستان های اطراف از بخش حکومتی دیده میشدن

43.JPG

تصویر43- نمایی کلی از ارگ بم

 

حدودا ظهر شده بود و ما قصد حرکت به سمت چابهار رو داشتیم و میخواستیم یک شب هم توی ایرانشهر بمونیم ولی وقتی از مرز استان کرمان گذشتیم و وارد استان سیستان بلوچستان شدیم کلا باورهامون عوض شد و از شب مانی در ایرانشهر منصرف شدیم و ترجیح دادیم به جای اتلاف وقت در راه، سریع خودمون رو به چابهار برسونیم.

 نکته اینجا بود که از بم که در اومدیم تا حدودا50 کیلومتری ایرانشهر، هیچ جایگاه سوختی نبود و ما کلا شوکه شده بودیم و چراغ بنزین هم روشن شده بود و از گرما هم داشتیم تلف میشدیم و نمیتونستیم کولر ماشینو بزنیم بخاطر صرفه جویی در بنزین و کلا باورمون نمیشد که اینجا ایرانه و انگار وارد پاکستان یا افغانستان شدیم و تصور اینکه حدود 400 کیلومتر هیچ پمپ بنزینی نباشه برامون باور کردنی نبود. یکی دو مورد کپر هایی تو بیابون های اطراف جاده دیدیم که بومی های سیستانی با دبه اونجا بنزین میفروختن اما ما همش به امید اینکه الان یکم جلوتر پمپ بنزین هست هی اومدیم جلو تا جایی که دیگه حتی اونا هم نبود و خلاصه با هر استرسی که بود خودمونو به شهر بزمان(نرسیده به ایرانشهر) رسوندیم و تو همون ورودی شهر یه پمپ بنزین دیدیم و خیلی خوشحال شدیم و خداروشکر کردیم و رفتیم که باک ماشین رو پر از بنزین کنیم اما، اما باز دوباره شوکه شدیم اول از صف طولانی بنزین و دوم هم از اینکه فقط با کارت سوخت بنزین میداد و اگر نداشتی نمیداد و برامون سوال شده بودکه چرا اینجا قوانینش با همه جای ایران فرق داره؟!

و شوکه از اینکه چرا نمیدونستیم که باید کارت سوخت داشته باشیم، و حالا فرض کن میدونستیم؛ کارت سوخت از کجا میاوردیم؟ ما که اصلا کارت سوختی برای ماشینمون صادر نشده و سهمیه بنزینی در کار نیست!

توی همین حال و هوا بودیم که همسرم از ماشین پیاده شد بپرسه که باید چیکار کنیم چون حتی 1 کیلومترم دیگه نمیتونستیم بریم و ماشین اصلا بنزین نداشت.

از مسئول جایگاه پرسید که قضیه چیه و اون گفت که اینجا بنزین سهمیه ای و باید کارت سوخت داشته باشی و اگر نداری باید از بومی های اینجا بخری!

ما هم بیخیال بحث هزینه و این داستانا شدیم و یه پسربچه اونجا بود که کارت سوختشو میفروخت، ازش گرفتیم 10 هزار بهش دادیم و اومدیم که بنزین بزنیم، همسرم همینطور که داشت بنزین میزد سر 20 لیتر دید که نازل قطع شد و دیگه نمیزنه؛ از مردی که بالا سر نازل بود پرسید چی شده چرا نازل خرابه؟ مرده گفت نازل خراب نیست و 20 تا بیشتر نمیتونی بزنی و اینجا بود که دیگه همسرم عصبانی شد که با 20 تا چجوری بریم تو این جاده وحشتناک و فوق العاده بی کیفیت؟! و اون مرد در جوابش گفت همینه که هست و یه شعر خوند که

اینجا سیستان بلوچستان است، مرکز فقیرستان است!

با 20 لیتر بنزین و تو هوای رو به تاریک شدن عصر، راهی جاده ای شدیم که از شدت خرابی جاده همین که حتی تابلو راهنما هم نداره و حتی خط سفید بغل آسفالت هم نداره و پر از چاله چوله و بدون هیچ جایگاه سوختی!

اما حداقل امیدوار بودیم که سر راهمون بازم شهر هست و بعد از بزمان، نیک شهر رو تو مسیر داشتیم که دوباره بریم تو صف و بنزین بزنیم!

از بم تا نیک شهر،جاده وحشتناک بود.اما بعدش یکم بهتر شد و امکانات بیشتر شد.تو این جاده سراسر مسیر پر بود از پسربچه ها و دختر بچه هایی که توی بیابون ها مشغول جمع کردن یه گیاه کوهی بودن و هر یه مشت از اونو تو یه کیسه فریزر میکردن و هزار تومن میفروختن و کافی بود که فقط یه جایی بغل جاده برای رفع خستگی یا خوردن یه چایی و نسکافه نگه داری، برخلاف اینکه قبل از نگه داشتن بغل جاده فکر میکنی کسی تو اون اطراف نیست ولی یهو اصلا متوجه نمیشی که بعد از 5 دقیقه چجوری این بچه ها پیداشون میشه و به خودت میای میبنی حداقل 20 تا بچه ی قد و نیم قد با لباس های بلوچی بلند دورت جمع شدن و همشون ازت میخوان که از سبزی کوهی های دستشون که همش آفتاب سوخته و پلاسیده شده و توی نایلون ها هم بو گرفته بخری! و نمیدونی واقعا از کدومشون باید بخری؟ از یکی؟ دوتا؟ بیست تا؟ از چندتاشون باید سبزی بخری که دل این بچه های پاک و معصوم رو نشکنی.

 

و اینه داستان سیستان، اینه داستان بلوچستان و اینه داستان فقیرستان!

 

من تازه اینجا بود که به خودم اومدم که به کجا سفر کردم و تازه فهمیدم فقط قضیه چهارتا ساحل خوشگل چابهار که تو عکسها دیدیم و شنیدیم نیست و قضیه این استان چیز دیگه ایه. و چون اولین بارم بود به این استان سفر میکردم همه چی برام عجیب بود و باورم نمیشد که هنوزم باشه شهرها و مکان هایی تو ایران با این درجه از فقر!

44.JPG

تصویر44-وضعیت تقریبی جاده های سیستان

برای ناهار تو یکی از این به اصطلاح مجتمع های بین راهی که فقط یه سرویس بهداشتی بود و یکی دوتا کپر که آب و نان میفروخت وایسادیم، نون محلی فوق العاده خوشمزه ای داشت ازش گرفتیم و همراه خودمون تن ماهی و تن قارچ و لوبیا از قبل جوشونده داشتیم که ناهار رو به این شکل خوردیم و همون داستان جمع شدن بچه ها دورمون بود که واقعا شرایط بدی بود به این خاطر که اصلا غذا از گلوت پایین نمیرفت وقتی 20 تا بچه قد و نیم قد زل زدن بهت و اونقدری غذا همراهت نبود که 20 نفرو باهاش سیر کنی و خودتم که قراره ادامه مسیر رو بری و هیچی تو جاده نیست، سیر بشی!

خلاصه این داستان تو کل دو سه روزی که توی این استان بودیم همراه ما بود. و من هنوز انگار به یه کشور دیگه ای سفر کردم و باورم نمیشه که اونجا ایران بود!

از نکات دیگه ی این جاده بگم براتون خیلی زیاد مردان بلوچی که ظهر و عصر در جای جای کنار جاده مشغول نماز بودن و هر دو سه کیلومتری حداقل 5-6 نفر اینطوری میدیدیم.

هوا رو به عصر که میرفتیم عالی میشد و هر چی به چابهار نزدیک تر میشدیم، کوه ها و منظره های اطراف جاده دیدنی تر میشد. به این شکل که از بم تا نیک شهر چیزی جز بیابون خشک و یه هوای خشن و پر از گرد و خاک و یه جاده ی بد نبود ولی از نیک شهر به بعد کم کم اطراف جاده سبز شد و کوه ها زیبا و هوا عالی.

خلاصه حدود ساعت 9 شب بود که به چابهار رسیدیم و از همون ورودی شهر و ترافیکی که شده بود میشد حدس بزنی که چقدر شلوغه و مسافر اومده اما نکته اش این بود که 80 درصد این مسافرها درون استانی بود و از سایر شهرهای استان به چابهار اومده بودن و کمتر مسافر غیر بومی دیده میشد.

 

45.JPG

چون از چند ماه قبل کانال مسلم بارکزایی و چابهارگردیش رو دنبال میکردم، با خودش تماس گرفتم و ایشون راهنمایی مون کرد که بریم میدان شیلات و اونجا بنگاه معاملات املاک هست که بتونیم خونه اجاره کنیم. چون قبلش از میدون ابتدایی شهر قیمت خونه بومی ها  و اقامتگاه های بومگردی رو گرفتیم شبی 400 هزار بود که خب برای ما که قصد سفر کم هزینه رو داشتیم این مبلغ زیاد بود و به همین دلیل به پیشنهاد مسلم عمل کردیم و رفتیم میدون شیلات.

اونجا پدیده جالبی دیدم که تا حالا ندیده بودم و اونم یه دلالی تمام و عیار بود که مردم بومی کلید خونه هاشونو میاوردن بنگاه سیاری که دور میدون بود و اونجا باهات قرار داد میبستن و نفری 30 هزار تومن کمیسیون ازت میگرفتن و خونه رو با مبالغ بالا بخاطر دلالیش بهت مینداختن!

کل تصوراتم از مردم چابهار و چابهار گردی به هم ریخت و اونقد ناراحت بودم که ای کاش مقصد دیگه ای رو برای سفرم انتخاب میکردم و این چه طرز مسافر پذیریه؟

چون یه خونه ای رو قرار بود یه بابایی به ما بده شبی 150 هزار که تو دو دقیقه وقتی دید مسافر زیاد شد قیمتشو برد بالا کردش شبی 200 هزار و این نوع برخورد برای ما خیلی ناراحت کننده بود.

ولی نکته مثبت ماجرا اینجا بود که آقای نبات زئی که یکی از همون نماینده های شهرداری تو اون املاکی سیار بود وقتی دید که چنین اتفاقی داره میفته ما رو صدا کرد و گفت از اون آقا خونه نگیرید من خودم خونه ی برادرم رو بهتون میدم مبلغ هم تعیین نمیکنم هر چی خودتون دوست داشتید بدید چون شما مهمون شهر ما هستید و من نتونستم ببینم همچین رفتار زشتی داره با شما میشه. که خب این رفتار ایشون باعث شد من بازم حس خوبی پیدا کنم و بازم با خودم بگم هر شهری و هر جایی آدم خوب و بد داره و نباید کل شهر رو با هم جمع بست بخاطر رفتار زشت یه نفر یا چند نفر!

خلاصه تماس گرفت برادرش با موتور اومد دنبالمون و ما رو برد خونشون ما هم برای جبران لطفشون از همون 150 هزاری هم که قرار بود بدیم به نفر اول، 20 تومن اضافه تر یعنی شبی 170 بهش دادیم.خانواده مهربون و مهموان نوازی بودن اما متاسفانه یه سری مشکلات بود که خب مربوط به کل شهر بود مثل قطعی آب و اینکه باید با دبه آب استفاده میکردی و یا کثیفی کوچه ها و خیابونها که قابل تحمل نبود و همچنین ساحل دریا که از شدت شلوغی و کثیفی اصلا نمیشد بمونی.

 

روز چهارم

از جالبی این سفر اینه که صبح با صدای بزغاله و خروس توی حیاط پایینی بیدار بشی و تازه بری در بالکن خونه رو باز کنی ببینی اون پشت و تو حیاط پشتی چه خبره و پر از مرغ و خروس و بز و بزغاله!

قرارمون این بود امروز رو کلا به سمت شرق چابهار بریم و خلیج گواتر و فردا رو به سمت غرب چابهار بریم.ابتدا از ساحل صخره ای کمب دیدن کردیم که برای ما که ساحل تمیز و خلوت کنگ رو تو خنکای دی ماه پارسال دیده بودیم دیگه دیدن این ساحل شلوغ تو گرمای این فصل و ازدحام مسافرها چندان جذابیتی نداشت و این بود که کلا نیم ساعت هم نموندیم کنار ساحل چون متاسفانه فرهنگ نظافت و بهداشت تقریبا صفر بود و هر کی هر چی میخورد میریخت و فضا بشدت کثیف.

46.JPG

تصویر46-وضعیت ساحل ها

مکان بعدی تالاب صورتی بود که خیلی هیجان برا دیدنش داشتم و عکسهاشو دیده بودم برام جالب بود ببینم چجوری صورتیه و وقتی داشتیم با مسیر یاب میرفتیم یه جا وسط جاده یه ذره آب شبیه آب بارون جمع شده بود و مسیر یاب نشون میداد که به مقصد رسیدم ولی خبری از رنگ صورتی نبود و بعد از اینکه بخاطر جمعیتی که اونجا بود مطمئن شدیم مکان تالاب صورتی همین جاست؛پیاده شدیم و پرس و جو از یک شتر بان بومی که پس رنگ صورتیش کو و ایشون گفتن که چون دیشب بارون اومده دیگه نمک های کف تالاب رو شسته و صورتی نیست و ما تازه متوجه شدیم که اطلاع رسانی ها چقدر ضعیف بوده و جایی نخونده بودیم که این تالاب فصلی و متغیره و با بارون تغییر میکنه و اینم شد سهم ما از تالاب صورتی!

فرصت رو غنیمت شمردم و از کودکانی که کنار تالاب داشتن صنایع دستی و هنری میفروختن کمی عکاسی کردم تا حالم خوب بشه و دست خالی برنگردم!

47.JPG

تصویر47-بچه های پاک و معصوم سیستانی

48.JPG

تصویر48-کودکان سیستانی با چهره هایی معصوم

جای بعدی انجیر معابد بود که اسمش خیلی برام جذاب بود و میخواستم بدونم چرا بهش این اسم رو دادن رفتیم و رسیدیم به درخت کهن سالی و تور لیدر های بومی رو اونجا دیدم و علت اسم رو پرسیدم گفتن چون توی معابد هند این درخت زیاده به انجیر معابد معروفه و از هند به چابهار اومده و یه صفت دیگه اش درخت مکر زنه چون شاخه هاش رو خاک میخوابه و میره توی خاک ریشه میزنه و تبدیل به درخت میشه و اینطوری با شاخه هاش مکر میزنه و درخت جدید میسازه؛ اما باز هم واقعیت با اون چیزی که در تصاویر راجع به انجیر معابد دیده بودم فرق داشت!

49.JPG

تصویر49-انجیر معابد

50.JPG

تصویر50-حرکت شاخه ها روی زمین و رفتن به داخل زمین و تبدیل شدن به درختی جدید

51.JPG

تصویر51-نقطه ی فرو رفتن شاخه ها توی زمین

52.JPG

تصویر52-میوه ی درخت انجیر معابد

 

ساحل و اسکله رمین مقصد بعدی بود و کمتر از نیم ساعت اونجا هم فقط کمی قدم و عکاسی و تمام، چون هوا به قدری گرم و شرجی بود که بیشتر از نیم ساعت تو هوای بیرون نمیتونستیم بمونیم.

53.JPG

تصویر53-دیواره های جذاب مسیر رسیدن به اسکله

54.JPG

تصویر54- دیواره هایی که من بهشون میگم فسیل های زیر دریایی؛ انگار یه روزی همشون زیر دریاها بودن.

55.JPG

تصویر55- اسکله

56.JPG

تصویر56-جاده سنگی و زیبای اسکله

57.JPG

تصویر57-نمایی دیگر از اسکله

 

مقصد هیجان انگیز بعدی روستا وساحل بریس بود که شنیده بودیم که به شهر اجنه معروفه ولی توی راه از هرکی میپرسیدیم شهر اجنه کجاست و آیا بریس همونه یا نه؟ هیچ کس نمیدونست و بعضی هام انکار کردن و بهشون بر میخورد که میگفتیم بریس مگه معروف نیست به شهر اجنه؟!

 

خلاصه شهر اجنه و قبرستان اجنه ای هم ندیدیم!

58.JPG

تصویر58-کوه های مریخی در حین مسیر

59.JPG

تصویر59-کوه های مریخی چابهار بسیار زیباست

60.JPG

تصویر60-کوه های مریخی از بالای جاده

61.JPG

تصویر61-سال ساخت اسکله

62.JPG

تصویر62-ساحل و اسکله

63.JPG

تصویر63- خرچنگ ها

64.PNG

تصویر64-دقیقا این نقطه از ایران عزیز بودیم، همینقدر پایین پایین پایین و اون قلب ها رو همه رو رفته و دیده بودیم!

 

رفتیم به سمت خلیج گواتر و جنگل های حرا که باز هم به علت ازدحام جمعیت و تو هم رفتن ماشین ها و اینکه اصلا جا نبود تکون بخوری، منصرف شدیم و جنگل حرا هم قبلا چند بار مفصل رفته بودیم و بیخیال شدیم و برگشتیم. تا اینجا حدود 100 کیلومتر راه رو از خود شهر چابهار تا شرقش اومده بودیم و آخرین نقاط خشکی و مرز ایران بودیم و جاده ی این مسیر پر از روستاها و کپر نشین هایی که باور کردنش برای ما سخت بود و نمیتونستیم باور کنیم که هنوزم مردمان ما دارن اینجوری زندگی میکنن، فقر و محرومیت بیداد میکرد.

البته که طبیعت چابهار زیباست ولی نمیدونم علت این همه محرومیت چیه واقعا؟ عدم اراده ی خود مردم یا دلایل دیگه؟

65.JPG

تصویر65-معماری هندی و پاکستانی در چابهار

من اونقدر راجع به چابهار شنیده بودم و خونده بودم که همیشه هیجان دیدن چابهار از نزدیک رو داشتم، شنیده بودیم اینجا در شرقی ترین نقطه ی چابهار یه روستایی هست به اسم ریکو کش که یه مرد بلوچ اونجا زیستگاهی مصنوعی برای تمساح پوزه کوتاه ایرانی راه انداخته و اونجا تمساح ها زاد و ولد کردن و زیاد شدن و حالا مردم میرن به دیدن این گونه از تمساح ایرانی.

بعد از دیدن تمساح ها و شنیدن از مسئولشون که مرغ زنده رو تو هوا میخورن و یه بارم پاشو گاز گرفتن و اگر بخواد بره تو قفسشون حتما با احتیاط و تا 2 متری شون بیشتر نمیره و خلاصه از خطرات تمساح و اینکه به راحتی میتونن یه آدم رو زنده زنده بخورن برامون گفت.

66.JPG

تصویر66-تمساح پوزه کوتاه ایرانی در چابهار

67.JPG

تصویر67-نمایی نزدیک از تمساح ها

68.JPG

تصویر68-دهان تمساح

69.JPG

تصویر69-در حال غذا خوردن

حالا ما که یواش یواش و مقصد به مقصد حدود 100 کیلومتر یه جاده ی فوق خراب رو اومده بودیم و عصر بود و باید همین جاده رو تو تاریکی برمیگشتیم تا چابهار و حسابی خسته شدیم بخاطر چاله چوله های جاده که باعث تکان های شدید ماشین میشد.

ساعت حدودا 8 شب رسیدیم چابهار و آدرس یه رستوران محلی رو گرفته بودم که بریم غذا سنتی بخوریم. رستوران دهلی دربار و رستوران بلوچ هم مسلم بهمون معرفی کرده بود که جالب اینجا بود ساعت 8 بسته بودند هر دوتاش و گفتن نیم ساعت دیگه بیاید و ما متوجه شدیم بخاطر اذان و نماز مغرب این اتفاق افتاده.

شام محلی رو خوردیم کرایی میگو و بریانی ماهی که نگم از شدت تندیش که همون لقمه اول به سکسکه زدن انداخت منو.

70.JPG

تصویر70-شام بسیار تند ما در دهلی دربار

بعد از شام هم رفتیم سمت منطقه آزاد چابهار و یکم از ویلاها و کافه رستوران های اونجا دیدن کردیم و بعدش تو راه یکم میوه خریدیم و بعد هم رفتیم خونه برای استراحت و آمادگی برای برنامه های فردا.

71.JPG

تصویر71-منطقه آزاد چابهار

72.JPG

تصویر72-کافه رستوران های منطقه آزاد

73.JPG

تصویر73-فضای منطقه آزاد چابهار

74.JPG

تصویر74-میوه فروشی در مسیر

75.JPG

تصویر75-میوه ها

76.JPG

تصویر76-رنگ ها

77.JPG

تصویر77-موز ها و ملون ها

78.JPG

تصویر78-نمایی از کوچه و خونه ای که گرفته بودیم

 

روز پنجم

امروز هدف ما دیدن غرب چابهاره که چون دیروز خیلی اذیت شده بودیم تصمیم گرفتیم همین امروز تا عصر غرب چابهار رو ببینیم و بریم و دیگه امشب رو چابهار نمونیم.

مقصد اول روستای تاریخی تیس بود و سه غار معروف اون یعنی غارهای یان سیتی و داستان تاریخی ای که دارن و مقصد بعدی کنارک بود و اسکله ی اون و بازار دکه چوبی ها که هر چی گشتیم پیدا نکردیم و لوکیشنی که گوگل و سایر مسیر یاب ها  ما رو میبردن، بیابون بود و خبری از بازار نبود!

79.JPG

تصویر79-غارهای تیس

80.JPG

تصویر80-دیوار غار

81.JPG

تصویر81-معبد یان سیتی

82.JPG

تصویر82-اطراف غارها

83.JPG

تصویر83-موزهایی که دیشب خریدیم!

و مقصد هیجان انگیز این سفر برای من ساحل درک بود که همیشه شنیده بودم، بری به درک! دوست داشتم این درک رو ببینم که رفتن به سمت درک همانا و بارش شدیدی که جاده رو مسدود کردن همانا و این شد که دیگه نرفتیم به درک!

84.JPG

تصویر84- مسیر درک و بارش شدید باران و بسته شدن راه ها

سریع مسیر رو به سمت بندرعباس گرفتیم و رفتیم و همچنان تو  جاده با مشکل 20 لیتر بنزین و سهمیه بندی و نبود پمپ بنزین، دست و پنجه نرم کردیم تا یهو دیدیم جاده ترافیک شده و پیاده شدیم اومدیم پایین دیدیم سیلاب جاده رو بسته بخاطر بارش های رگباری دو ساعت پیش که نگذاشت ما بریم به درک! یه سیل وسیعی از کوه ها و دره های اطراف اومده بود و جاده رو بسته بود طوری که چند تا ماشین موتورهاشون خاموش کرده بود و روشن نمیشد و بقیه ماشین هام جرئت نمیکردن از تو اون آب رد بشن،خلاصه با کمک دو تا ماشین سنگین و نیسان که دو طرف جاده جلوی آب رو بستن تا یکی یکی سواری ها رد بشن و این شد که همهمه شده بود که جلوتر تو همین جاده 5-6 تا دیگه از این سیل ها هر جا که جاده گود بوده اومده تو جاده و این کمترین عمق رو داشت و بعدی ها طبق گفته های ماشین هایی که از اونور اومده بودن، خیلی عمیق تره و خلاصه این شد داستان امروز ما.

 

بعد از پشت سر گذاشتن این سیل ها با احتیاط تمام، هر چی به سمت استان هرمزگان و بندرعباس نزدیک تر میشدیم جاده آباد تر و بهتر میشد تا اینکه به یه دوراهی رسیدیم که سمت چپ میرفت بندر جاسک و سمت راست میرفت بندرعباس و ما وقتی افتادیم تو جاده بندرعباس انگار زمین تا آسمون، کیفیت آسفالت و همه چیز جاده عوض شد و آباد تر شد.

اما اینم بگم که منظره ی مسیر چابهار تا دو راهی بندر جاسک پر از کوه های مریخی و باغ میوه های گرمسیری و باغ موزه بود که به علت بارش های رگباری خیلی شدیدی که میزد نتونستیم پیاده بشیم و از نزدیک این باغ ها رو ببینیم.

85.JPG

تصویر85-باغ های موز و میوه های گرمسیری مسیر چابهار به بندرعباس

86.JPG

تصویر86-غروب زیبای آفتاب در جاده

همسرم حسابی کلافه شده بود از این دو روز تو چابهار چون دیشبم تو چابهار رفتیم دریا بزرگ و دریا کوچیک که بازم همون داستان شلوغی ها و کثیفی های ساحل و گفتیم بریم منطقه آزاد و لیپار که بازم همون داستان، البته منطقه آزادش خیلی شیک تر و تمیز تر بود ولی بازم همه جا اجازه ی چادر زدن داده بودن و کل زیبایی و نمای شهری به هم ریخته بود و خلاصه یه جور احساس سبکی داشتیم که اومدیم تو جاده های هرمزگان و دیگه بنزین سهمیه ای نیست و میتونیم از گرما تو ماشین آب پز نشیم و کولر بزنیم!

 

از جاده های چابهار اینم بگم که تابلو نداشتن و هیچ راهنمایی نبود و البته سراسر  اطراف جاده پر از گله های شتر و پیرمرد های بلوچ با گله های بز و مردم بلوچی که برای ماشین های غریبه دست بلند میکردن و پوششی که همه یکسان بود با رنگ های متنوع و بچه هایی که طلب عیدی و پول میکردن و شعارهایی که روی دیوارهای شهر و اطراف جاده ها نقش بسته و من که در فکر فرو رفتم!!

اولین شهری که تو هرمزگان از داخلش رد شدیم میناب بود که بسیار دلنشین و هوا بهاری و عالی و سراسر شهر سبز و زیبا شده بود و اطراف جاده ها پر از مزرعه هایی که مردان و زنان در اون مشغول به کار بودند.و مقصد بعدیمون بندر کنگ بود که گفتیم بریم از اونجا گذر کنیم و شب رو بریم بندر عباس بخوابیم و یادی از سفر چندماه پیش خودمون داشته باشیم.

خلاصه رفتیم به قصد خوردن گوبولی معروف هتل کسری تو بندر خمیر که مراسم بود و جناب گوگولی رو به ما ندادن و ما هم رفتیم کنگ و رستوران کافه مهره و دو تا خوراک دریایی فوق العاده خوشمزه خوردیم.

87.JPG

تصویر87-هتل کسری بندر خمیر

88.JPG

تصویر88-بندر کنگ

89.JPG

تصویر89-کافه رستوران مهره کنگ

90.JPG

تصویر90-حیاط رستوران مهره کنگ

91.JPG

تصویر91-زیبایی های حیاط مهره

92.JPG

تصویر92-منو

93.JPG

تصویر93-منو

94.JPG

تصویر94-شام نونی دریایی بسیار بسیار خوشمزه

95.JPG

تصویر95- بازم هفت سین

96.JPG

تصویر96-آینه ها

کنگی ها برای شام غذای برنجی ندارند یعنی تقریبا هیچ رستورانی تو شهر نمیتونی پیدا کنی که غذای برنجی بهت بده و یه عرف زیبا دارن تو خودشون که شبها فقط غذای نونی دارن و این شد که ما دو تا خوراک یکی کولی و یکی انکاس رو انتخاب کردیم که هر دوتاش عالی بود ولی به نظر من انکاس جالب تر بود.

کولی چیزی شبیه گوشت ریش ریش شده و تند با ترشی هفت بیجار و انکاس نگینی و زرد رنگ و نرم و خوشمزه.

قرار ما رفتن به بندر عباس بود که منصرف شدیم و مسیر رو به سمت استان بوشهر در پیش گرفتیم که سریعتر به بوشهر برسیم، دلیلش خبرهایی بود که از خبرگزاری ها میخوندیم که گلستان سیل اومده و دروازه قرآن شیراز اون اتفاق افتاده و موج بارش ها در حال حرکت به لرستان و خوزستانه و ما هم که مقصد بعدیمون بعد از بوشهر، خوزستان و لرستان بود گفتیم سریعتر بریم که به اینها هم برسیم و قبل از بارش ها بتونیم از آثارش دیدن کنیم و این شد که به پارسیان رسیدیم که یکی از شهرهای بوشهره قبل از عسلویه و شب رو اونجا خوابیدیم.

97.JPG

تصویر97-ملخ هایی که لا به لای کاپوت ماشین رو پر کرده بودن

 

روز ششم

صبح بعد از صبحانه کیک و قهوه به سمت بوشهر حرکت کردیم و از عسلویه و پارس جنوبی گذر کردیم و راجع به قرارداد کرسنت با همسرم صحبت کردیم و معادن در طول مسیر رو دیدیم و سیراف و کنگان رو رد کردیم و ساحل زیبای خلیج فارس رو از بغل دستمون تو جاده میدیدیم و آسمان بالای ساحل که پر از بخارات دریا بود و موج دریا و نهایتا نزدیک ظهر بود که به بوشهر رسیدیم و قرارمون این بود که یک شب رو بوشهر بخوابیم و فرداش بریم آبادان و دو روز خوزستان باشیم و بعد هم لرستان.

98.JPG

تصویر98-در مسیر بوشهر

 

برای ناهار قرارمون رستوران معروف قوام بود که قبلا یه آب انبار بوده و الان تبدیل به رستوران شده، ناهار رو اونجا لخ لخ ماهی خوردیم و قلیه ماهی اصیل جنوبی با رنگینک که کنار غذاهای بوشهری هست برای گرمی غذا.ترکیبی از خرما و ارده و حلوا  و پودر نارگیل.

 99.JPG

تصویر99-رستوران قوام

100.JPG

تصویر100-قوام

101.JPG

تصویر101-ناهار بسیار لذیذ ما در رستوران قوام

 

حقیقتا از دیدن این همه تمیزی و نظم و نظافت توی بوشهر لذت بردیم و آفرین به شهردارش و مسئولینش و مردمش بخاطر جاده ساحلی زیبا و تمیزی که داشتن و حدود 5-6 کیلومتر جاده ساحلی زیبا با طرح موج و سنگ چین ها و مسیر دوچرخه و پیاده و بسیار عالی اجرا کرده بودن و مردم و مسافرها هم رعایت میکردن و اینجاست که یه معماری و شهرسازی خوب میتونه به رفتار مردم هم جهت بده، وقتی هر چند قدم یه سطل زباله هست و نیمکت برای نشستن و مکان هایی برای نشستن و مسیر های پیاده روی و دوچرخه سواری و نقطه هایی برای مکث و عکاسی و خلوت در کنار ساحل، همه و همه توسط معماری و شهرسازی تعریف شده؛ خب کاربر فضا که مردم هستن هم ناخودآگاه رفتارشون اصلاح میشه و اینجوری شهر، تمیز و زیبا میمونه.

102.JPG

تصویر102-ساحل بوشهر

103.JPG

تصویر103-ساحل بوشهر

104.JPG

تصویر104-ساحل بوشهر

خلاصه بعد از ناهار حسابی از جاده ساحلی لذت بردیم و عکاسی کردیم و بعدش رفتیم سراغ دیدن خونه های تاریخی و بافت تاریخی بوشهر که خیلی ازش شنیده بودم.

عمارت کازرونی منو یاد بناهای یونان باستان انداخت و بعد هم بافت تاریخی و موزه دهدشتی و موزه پزشکی که واقعا عالی بود و حس و حال خوب کوچه پس کوچه های بوشهر که قطعا این سفر کمه برای بوشهر و باید چند روزی رو با آرامش اومد بوشهر رو دید.

105.JPG

تصویر105-عمارت کازرونی

106.JPG

تصویر106-کوچه های بافت تاریخی بوشهر

107.JPG

تصویر107- کوچه های تاریخی بوشهر

108.JPG

تصویر108-عمارت دهدشتی

109.JPG

تصویر109-دهدشتی

110.JPG

تصویر110-حیاط عمارت دهدشتی

111.JPG

تصویر111-پله ها

112.JPG

تصویر112-نگارخانه

113.JPG

تصویر113-پلی بین عمارت دهدشتی و موزه پزشکی بوشهر

114.JPG

تصویر114-بچه ها

115.JPG

تصویر115-کوچه ها و بافت کف و درود بر مردم و مسئولینش!

 

ساعت حدود 5 بود که بارانی رگباری شدیدا شروع به بارش کرد و ما مرتب خبرگزاری و هواشناسی رو چک میکردیم، یه خبر اومد که خرم آباد سیل اومده و احتمال بسته شدن جاده هست و بارون شدیدی که بوشهر رو گرفت و توی نیم ساعت کل شهر پره آب شد و ما هم که جایی رو برای شب رزرو نکرده بودیم و باید چادر میزدیم دیدیدم اصلا شرایط برای ماندن مساعد نیست و گفتیم بریم آبادان.خلاصه همش در فرار از باران و سیل بودیم و واقعا هم گزارش ها رو که از خبرگزاری ها دنبال میکردیم متوجه شدیم قضیه ی سیل کاملا جدیه و این مسئله یکم نگرانمون کرد.

116.JPG

تصویر116-زیبایی های در مسیر و بعد از باران های رگباری

117.JPG

تصویر117- گنجشک ها

118.JPG

تصویر118-پروانه

مسیر بوشهر تا آبادان حدودا 5 ساعت بود با قهوه و چایی گفتیم به سر میکنیم و دو نفری نوبتی پشت فرمون میشینیم تا بریم شب رو برسیم آبادان، تغییر مسیر جاده به سمت آبادان همانا و رسیدن به 40 کیلومتری آبادان و شنیدن خبر طغیان رودخونه ی پل کابلی آبادان همانا!

شرایط جوی کشور به شدت به هم ریخته بود و این ما رو نگران میکرد که اگر جاده ها بسته بشه ممکنه مجبور بشیم خارج از برنامه ی سفرمون تو شهری بمونیم و از ادامه کارها و تعطیلاتمون و خانواده که توی کنگاور منتظر ما بودن،جابمونیم و این شد که اولش با یه دو دلی ولی بعدش با دیدن غرش های آسمون یه تصمیم فوری گرفتیم که ادامه ی سفر رو کنسل کنیم و بگذاریم برای وقتی دیگه و سریعا برگردیم کنگاور.

از نکات مهم توی سفر همینه که با توجه به شرایط پیش بینی نشده بتونی در سریعترین زمان، بهترین تصمیم رو بگیری که خودت رو از هر خطر جانی و مالی حفظ کنی و سفرت رو با خاطره ی تلخ تموم نکنی! و واقعا نه تنها ما که مسافر بودیم و همیشه عادت داشتیم که هوا رو قبل از سفر چک کنیم بلکه خود مسئولین سازمان هواشناسی هم پیش بینی چنین قضیه ای رو نکرده بودن و برای همین هم تمام مردم در اکثر استان ها امسال عید رو غافلگیر شدند و شد آنچه که نباید میشد!

با تمام خستگی ای که از صبح پشت فرمون داشتیم با کمک قهوه و نسکافه و تخمه و نوبتی نشستن و نوبتی خوابیدن و با استرس چک کردن هواشناسی و موجی از ترس که بابت سیل دروازه قرآن شیراز تو مردم راه افتاده بود و مرتب اخبارش از کانال های  خبری تلگرام بهمون میرسید، که یه بارون رگباری میتونه یه سیل توی یه ربع ایجادکنه که مثل دروازه قرآن شیراز اون همه ماشین رو با خودش ببره و اون همه آدم کشته بشن و همه اینها دست به دست هم داد که شبونه حدود 800 کیلومتر راه رو یه تیکه بیایم تا کنگاور و تو این راه از خوزستان و خرم آباد بگذریم و ریزش کوه های اطراف جاده ی اندیمشک خرم آباد رو ببینیم و شهر خرم آباد رو ساعت 2 نصفه شب در حالی رد کنیم که تمام جاده ها و کانال های شهر پر از آبه و باورمون نمیشه که فرداش قراره اون فاجعه تو پلدختر و خرم آباد اتفاق بیفته، هرچند امشبم تمام مسیریاب های گوشیمون، تو مسیرمون جاده پلدختر رو مسدود اعلام کرده بودن و تو مسیر اندیمشک به خرم آباد هم تمام تونل های معروف جاده اش رو آب گرفته بود و چند جا از جاده هم کوه ریزش کرده بود و مسئولین راه سازی در حال باز کردن جاده بودن،شبی بسیار وحشتناک رو پشت سر گذاشتیم و از جاده نورآباد کرمانشاه گذر کردیم که من خواب بودم یهو چشمم رو باز کردم دیدم دو طرف جاده پره برفه و هیچ کس تو این جاده ی کوهستانی نیست بجز ما و ماشین ما و جاده واقعا ترسناک بود و وحشتناک و انگار بخاطر خبر سیل ها، همه ی مردم تو خونه هاشون بودن و مسافرها همه خودشون رو به جای امن رسونده بودن و هیچ وقت فکر نمیکردم فقط یک روز بعد از گذشتن ما از اون جاده و اون شهر به فرداش همه چیو آب و سیل با خودش ببره!

 

هیچ عکسی از مسیر ندارم به دلیل تاریکی و سیاهی شب و اینکه تمام 800 کیلومتر رو با استرس زیاد و البته تمرکز روی جاده و رانندگی، طی کردیم که فقط جاده ها بسته نشه و ما بتونیم به مقصدمون برسیم و تو جاده گیر نکنیم و واقعا شاید این یکی از بهترین تصمیم های زندگیمون بود که اون شب گرفتیم که شبونه برگردیم و نمونیم آبادان چون که از فرداش سیل های ویرانگر تمام این استان ها رو گرفت و شد آنچه که همه میدونیم!

 

و من بازم به این جمله رسیدم که بزرگترین اشتباه در سفر اینه که فکر کنی همه چی تحت کنترل توست! طبیعت همونقدر که زیبا و دوست داشتنیه، همونقدر هم میتونه خطرناک باشه اگر نشناسیش و اگر ندونی باید باهاش چجور رفتار کنی. بارون همونقدر که زیبا و دیدنیه، همونقدر هم میتونه خشن و کشنده باشه اگر فقط یه ربع بارون رگباری و سیل آسا بیاد و تو در جاده و مسیری باشی که هیچ پناهگاهی نداشته باشی یا حتی در دروازه قرآن شیراز نشسته باشی و تا آخرین لحظه، مرگ رو و سیل رو باور نکنی و فکر کنی چون توی شهری پس جات امنه!

 

 

و این سفر هم شد یکی از سفرهای پرچالش، پر از تجربه و جذاب ما.

تمام هزینه ی دو نفر ما در این سفر حدود 700 هزار تومان شد با تمام غذاها و بنزین و اقامت در چابهار.

 

 

 

نویسنده: لیلا موحدیان

تمامی مطالب عنوان شده در سفرنامه ها نظر و برداشت شخصی نویسنده است و وب‌ سایت لست سکند مسئولیتی در قبال صحت اطلاعات سفرنامه ها بر عهده نمی‌گیرد.